Monday, 20/11/2017
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
دوشنبه ۲۹ عقرب ۱۳۹۶
  • با صدرمائو در راه پیمائی طولانی

    با صدرمائو در راه پیمائی طولانی

     

    Maoandthe company

    خاطرات چن چانگ فینگ

    محافظ مائوتسه دون

    ترجمه : الینگار

    فصل پنجم

    سال نو در کنار دریاچه وو

    هنگامیکه ارتش سرخ به"هوچانگ"درنزدیکی های ولسوالی"هوانگ په"ازمتعلقات ولایت "گیزاو" رسید، روزآخرسال 1934 بود. قرارشدکه مادراینجا اردوگاه بزنیم وروزآخرسال رابگذرانیم.

    هوچانگ محل داد وگرفت روستائیان بودویک بازارخیلی شلوغ وبزرگ داشت. بعداز ترک رویجین، این اولین شهربزرگی بود که مابه آن میرسیدیم.

    بمجرد ورود ما، صدرمائو به جلسه درمقرفرماندهی شورای نظامی رفت.براساس جدول تقسیم کاربین دسته محافظین،آنروزنوبت"زین زیانجی"ومن بودکه صدرمائوراتاجلسه مشایعت کنیم و"جی جی لان" با"لین یوجای"مامورپیداکردن جای برای رهایش او بودند.

    آنروزهنوز آفتاب غروب نکرده بودکه "جی " آمدتاجای من بیایستدومن بروم وچیزی بخورم. او ازمن خواست که زودتربیایم وصدرمائورامن به خانه مشایعت کنم. من پرسیدم

    -     چه گپ اس؟ کدام خبری که نیست؟ "جی" وقتی نگاه پرسش آمیزمرا دید، چشمکی زده وگفت:

    -     خودت برووببین.

    وقتی من به محل قرارگاه آمدم، قرارگاه راکاملامتفاوت باقرارگاه های گذشته یافتم. همه خوشحال و سر حال بودند. برخی ازسربازان مشغول جاورب کردن برف های خیابان بودند، برخی دیگرتخته دروازه ها را حمل میکردندکه بیاورندوبرروی آن بخوابندویک دسته هم مشغول تمرین سرود بودند. بنظرمن این ها برای جشن سال نوآمادگی میگرفتند. باخودفکرکردم که"امشب یک جشن زیبائی باانواع واقسام سر گرمی هاخواهدبود". ازاین فکراحساس خوشحالی عجیبی به من هم دست داد. خستگی روزهای گذشته را فراموش کردم، من به اندیوال "زین زیانجی"گفتم"بمجردیکه صدرآمدوغذایش راصرف کرد،می برآیم وبه تماشامی آئیم".

    خانه ای راکه برای صدرمائویافته بودند، خانه ای بودبه سبک خانه های پکن که چهاراطاق به اطرف سالون بزرگش ساخته بودند. این خانه محوطه بزرگی داشت. آنهادوآدم برفی بزرگی رادم دروازه ورودی حویلی ساخته بودند. راهروخشت فرش وسط حویلی آنقدرپاک وصاف بنظرمیرسیدکه فکرمیکردی آنراتازه شسته اند. سه اطاق بزرگی که روبه جنوب بازمیشدند،قراربودمحل رهایش صدرمائوباشد. ازاطاقی که دروسط بود، میشدبه حیث سالون پذیرائی استفاده کرد. یک چراغ تیلی از سقف آویزان ودریکی ازاطاق ها یک میزطولانی برای چای وسایر نوشیدنی ها گذاشته بودند.روبروی دروازه در آمد یکی از اطاق ها یک تابلوی قشنگی را آویزان کرده بودند. اطاقی که در سمت چپ آن قرارداشت، اطاق خواب صدرمائو بود. آدم دریک نظرمیدیدکه"لین"و"جی"بسیارزحمت کشیده بودند. آنهاآنقدرکاه آورده وبه زیربسترانداخته بودند که بسترخواب راحتی به وجودآمده بود. اطاق دست راست رااطاق کارتیارکرده بودندودوپایه میزراکنارهم آورده وبرروی آنها کاغذ وقلم وتلیفون را گذاشته بودند. با مشاهده این همه زحمت"زن زیانجی" ومن تقریبا یکصدا گفتیم:

    -   خیلی عالی است. صدرمائوهیچ زمانی حتی درمناطق سرخ اینطوریک خانه نداشته است وایام راه پیمائی طولانی رابگذارسرجایش باشد.

    این واقعا برای صدرمائویک تحفه بود،اوبه استراحت نیازداشت واگریکشب هم میتوانست به راحتی استراحت کند، خیلی خوب بود. برای ما محافظین مائو نیز این یک تحفه بود.

    دراین خانه جای یک چیزهنوزخالی بود، جای چوکی، "بیائید تا دیرنشده چندچوکی پیدا کرده بیاوریم." "زین" ومن دویده چارپایه هاراجمع کرده اوردیم وبه اطراف میزگذاشتیم. اکنون فضای خانه چنان شده بودکه کسی فکرمیکردصاحب خانه جشن دارد."زین"میخواست بداندکه چراماآنقدرچارپایه آورده ایم، من گفتم"امشب شب سال نواست ممکن است که اعضای شورای نظامی ورهبران بلندپایه حزب به دیدن صدرمائوبیایند."

    "زین زیانجی"سرش رابعلامت اینکه فهمیده است، تکان میداد. من ازاومشوره خواستم که چه غذائی برای صدرمائوتهیه کنیم؟

    -     امشب شب سال نواست وماباید برای او آن غذائی را تهیه کنیم که ازهمه بیشتردوستش دارد.

    -   گوشت گاو، مرچ سرخ، لوبیا، شوربا، سوپ گوشت خوک، این ها چیزهائی هستند که اوخیلی دوست دارد، من گفتم. اما اواضافه کرد:

    -     برنج ازیادت رفت، پسر.

    وقتی که ماهمه چیزراآماده ساختیم، آفتاب غروب کرده وتاریکی فضارادربرگرفته بود."زن"ومن با یک چراغ رفتیم تاصدر را به خانه مشایعت کنیم.

    وقتی به آنجا رسیدیم به ما گفتند که جلسه تا هنوز ادامه دارد. "جی جی لان" خیلی راضی به نظر میرسید. او بسوی ما دیده وگفت"خوب چطوربود؟" وسپس اضافه کرد"رفقا راضی هستند؟".اکنون می فهمیدیم که چرااومیگفت"خودت خواهی دید".

    من نتوانستم صبر کنم واول گفتم:

    -     خیلی عالی است رفیق.

    حوالی ساعت ده شب جلسه پایان یافت وصدرمائو بالاپوشش را برشانه هایش انداخت ومن با چراغ نزدیکش رفتم که کمکش کنم. مایک کمی راه رفتیم ولی اوازما پرسید که آن خانه چقدردوراست. من درپاسخ گفتم.

    -     تقریبا شش صد متر ازاینجا فاصله دارد.

    برف می بارید وبادسردی زوزه کشان بردرختان شلاق میکوفت. لباس صدر مائو را فقط یک پطلون کهنه ونازک کتانی، یک پیراهن ویک بالاپوش کهنه تشکیل میداد.سردی براوبیشترکارمیکرد. من در حالیکه باچراغ ازعقب اوحرکت میکردم، ناگهان بخاطرآوردم که بیشترازدوماه بودکه صدر مائویک روزهم یک وعده غذای درست نخورده ویک شب هم استراحت نکرده است. قطره اشک گرمی رابرچهره ام احساس کردم که بطرف پائین می لغزید. اواکثر اوقات اسبش رابه رفقای مریض، رفقای ضعیف ورفقائی که زخمی شده بودند میدادوخودپیاده باماراه می پیمود. وقتی که یک جای اردومی زدیم،دیگران استراحت میکردند،امااومجبوربود نامه هارابخواندوبه تیلگرام هاپاسخ بدهد....اوچطورمیتواند اینطور ادامه بدهد؟ چقدرخوب بوداگراوچندروزی رادراین خانه باقی بماندواستراحت کند. من نتوانستم این افکاررابیشتردرقلبم نگه دارم وبه همین لحاظ گفتم

    -     صدر! سال نواست وبایدیک چندروزاینجاخوب استراحت کنیم، ما ترتیب همه چیزرا داده ایم.

    صدرمائوایستادشدوسپس برگشت وبسوی من نگاه کرد، من درحالیکه کلاهم رابه رسم نظامیان درست می کردم مانندیک سربازایستادم وصدربا مهربانی پرسید:-

    -     ترتیب همه چیز را برای جشن سال نو گرفته اید؟

    این بار"زین زیانچی" جواب داد

    -     بله، ترتیب همه چیز را گرفته ایم.

    صدرمائونخست بطرف من وسپس بطرف"زین زیانچی"نگاه کرده وچیزی نگفت، رویش رابرگرداندوبه فکرفرورفت.

    چرا؟ مسئله ازچه قراربود؟ شایدچیزی راکه ما گفته بودیم نشنیده بود، ویا شاید به مسایلی می اندیشید که درجلسه طرح وبحث شده بود. بعد ازیک توقف نسبتا طولانی صدرمائو گفت

    -     نه، ما اینجا نمیتوانیم توقف کنیم. ما کارهائی خیلی مهمتر ازجشن گرفتن سال نوداریم.

    -     چه باید بکنیم؟ من پرسیدم وصدر درپاسخ گفت

    -   ماوقت زیادی نداریم وبایدبسرعت حرکت کنیم تاازدریاچه"وو"بگذریم. اومارانوازش کردوادامه داد"ما سربازان ارتش سرخ خلق هستیم،چیزی که برای ارتش سرخ درحال حاضرمهم است، اینست که باید با دشمن بجنگد.عبورازدریاچه"وو"خیلی مهم است. شمافکرمیکنیدهوچانگ جایی بسیاربزرگ است،نه چین جاهای بزرگترازهوچانگ دارد،بمراتب بزرگتر، زون ئیه بطورمثال. وهمچنین جاهائیکه خیلی بزرگتراززون ئیه هست. وقتی ازدریاچه"وو"عبوروزون ئیه را تصرف کردیم، آنجا جشن سال نو را می گیریم.

    صدرمائو آنگاه درمورد اوضاع عمومی برای ما گفت

    -   چیانکایچک چندفرقه(تیپ،لشکر)رابه فرماندهی"شوئیه"و"ژاوهویوان"فرستاده است. این فرقه هاماراتعقیب میکنند. ما باید کوشش کنیم با این فرقه ها فعلا وارد جنگ نشویم وبه این دلیل هرچه سریعترازدریاچه"وو"بگذریم.

    من اکنون نمیتوانم احساسم راازآنچه صدرمیگفت، بیان کنم. فکرعبورازدریاچه"وو"هیجانی ام میکرد.

    وقتی بخانه رسیدیم، خانه روشن وآماده برپاکردن جشن بود. چراغ تیلی ایکه ازسقف آویزان شده بود، خانه رابصورت زیبائی روشن میکرد. صدرمائوبامشاهده آن همه زیبائی لبخندزده وگفت

    -     براستی هم به شب جشن سال نو میماند.

    اوفی الفوررفت وپشت میزنشست وبرخی ازاسنادآنروزرادرآورده ومشغول کارشد. وقتی درمورد غذاازاو پرسیدیم گفت که درجلسه شورای نظامی غذاخورده است وضرور نیست برایش چیزی بپزیم.

    -     لاکن ما چیزی را که تو دوست داری برایت تهیه کرده ایم. "زین" خطاب به مائو گفت. مائو سرش رابالا کرده وگفت

    -     - چه پخته اید؟

    -     ازهمان برنجی که تو دوست داری

    -   "بسیارخوب"وسپس درحالیکه بادستش بسوی میزطعام اشاره میکردادامه داد"بیائیدکه شب سال نورادر کنار یکدیگرباشیم"

    بعدازصرف غذا، اودوباره بکارمشغول شد ومارفتیم تا استراحت کنیم.

    حوالی ساعت چهاربامداداحوال رسید که طلایه داران ارتش سرخ به دریاچه "وو"رسیده اند.

    پایان فصل پنجم

     

    -