Thursday, 21/09/2017
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
پنجشنبه ۳۰ سنبله ۱۳۹۶
ÏÇÓÊÇä
با صدرمائو در راه پیمائی طولانی

با صدرمائو در راه پیمائی طولانی

 

خاطرات : چن چنگ فینگ

محافظ مائوتسه دون

ترجمه : الینگار

 

دوران کودکی

من درخزان سال 1915 درقریه" لینگ ناو"ولسوالی"نینگ دو"ولایت"جیانگسی"دیده بدنیاگشودم،خانواده ماازجمله آن خانواده های فقیری بودکه در24ساعت یکباربمشکل دست کسی بدهانش میرسید.من یازده ساله بودم که مادرم مرد. پدرم که برای یک ملاک کارمیکرد،همانقدرمزدمیگرفت که فقط میتوانست خانواده مارا زنده نگه دارد.به ایندلیل بودکه من ازهمان دوران کودکی ام ازملاکین ومتفذین ستمگرنفرت عمیقی رادرفلبم احساس میکردم.

درسال 1928یکمرتبه درقریه ما آوازه"ارتش سرخ" برسرزبانهاافتاد، آوازه بودکه این ارتش درنزدیکی روستای"وانگ فو"اردوزده است. اماکسی نمیدانست که آنهاازکجاآمده اند. ارتش سرخ از"نینگ دو"میگذشت ورهسپار"روی جین"و" دابودی"بود. توگوئی که این ارتش یک مرتبه اززیرزمین بیرون آمده است. مردم ازاین ارتش آوازه های گوناگونی رانقل میکردند. سخنان دلنشینی ازآن برسرزبانهابود، فقراازخوشی درپوست نمیگنجیدند،آنهابایکدیگرزمزمه میکردند:"این ارتش، ارتش نادارهااست،ارتش خودما،ارتش فقراوتهیدستان" ودیگری میگفت"یاهمین ارتش سرخ که میگوئیدکمونیستها،انتقام ماراازخونخواران محلی وملاکین میگیرند. سناچ های طلاونقره آنهارابرروی سرک می ریزندتاتهیدستان بردارند". ثروتمندان وپول دارهاراترس وواهمه فراگرفته بود. آنها این ارتش را"قطاع الطریق وآدمکش"میگفتند.من دراین زمان فقط 13 سال داشتم وازسیاست هیچ چیزی رانمی فهمیدم، اماسخنان مردم فقیروناداررادرموردارتش سرخ بدون سوال قبول کرده بودم.همین چندحرف"مرگ برثروتمندان! زنده بادزحمتکشان!" درذهنم مانندآتش شعله می انداخت که تاکنون گرمی انرااحساس میکینم.

چندروزسپری شد. مسافرینی که از"چان دینگ"درایالت"فوجیان"برمیگشتند،باشوروشوق چشم دیدهای شانرا قصه میکردند.ارتش سرخ"چاندینگ"راپس ازیک نبردمختصرتصرف نموده وقدرت ملاکین واربابان خونخواررابرانداخته بود.میگفتندکه تهی دستان رازمین داده اندواکنون آنها درزندگی شان برای اولین بار برای خود شان کشت میکنند". آه؛ که ازاین اخبارچقدردلم مالامال شوق میشد،غنچ میزدوخوشحال میگردید.من بابی صبری منتظرروزی بودم که این ارتش به دهکده مابیاید.

شب سال نوبودکه آدم های ملاک بخ خانه ماریختندوداروندارماراجمع کرده باخودبردند. قصه ازاینقراربودکه ماازیکی ازملاکین محلی پول قرض کرده بودیم ونمیتوانستیم آنرابپردازیم،اوباآدمهایش آمدند وازیک توته زمینی که پدرم دریک گوشه دورافتاده داشت، گرفته تالحاف کهنه وپاره پاره مرا نیزتصرف کردند. اگرعذرو زاری همسایه ها نمیبود،دیگچه المونیمی ایراکه برای برنج پختن ضرورت داشتیم هم باخودمیبردند.این حادثه زندگی مارا بیشترازپیش مشکل ساخت. اماخوشبختانه که من کارپیداکردم وبرخی ازاهالی ده مرابرای مراقبت ازگاوهاواسپ هایشان استخدام کردند. من اکنون میدیدم که زندگی من اززندگی حیوانات هم مشکلتر میباشد، زیرا وقتی یک گاوکارش راتمام میکردبرایش بقدرکافی غذامیدادندکه بخوردوحتی بیشترازآنچه میتوانست بخورد پیشش می انداختند- اماخانواده مااغلب اوقات بدون آنکه لقمه ای داشته باشیم - بسرمیبرد.

من همواره ازخود میپرسیدم، چه بایدبکنم؟ تا این زندگی اندکی تغیر کند. یکباردربه ذهنم خطور کرد که بایدبروم وبه ارتش سرخ بپیوندم! هرقدرکه دراینموردفکرمیکردم- این راه حل مطمئن تربنظرم می آمد.من باید سربازارتش سرخ شوم! شب دوم ماه اول سال نودریکشب تیره وتار، من وپسرهمسایه که"وین"نام داشت بدون آنکه حتی به خانواده ماچیزی بگوئیم ازده فرارکرده وراه"چانگ دینگ"رادرپیش گرفتیم. ماعزم کرده بودیم که حتماارتش سرخ راپیداکرده وبه آن بپیوندیم.

بیادم نیست چندشبانه روزبدون آنکه یک تن ازسربازان ارتش سرخ راببنیم، راه رفتیم. ناامیدی وگرسنگی آحرین طاقت وتوان راه رفتن راازهردوی مامیگرفت ولی ماخیال برگشت بخانه رادرذهن ماراه نمیدادیم. تقریب اپانزده لی[1] به"چانگ دینگ"باقی مانده بودکه بادوسربازکه ستاره سرخ برپیشانی کلاه شان نقش شده بود- برخوردیم. "بلآخره به ارتش سرخ رسیدیم!" بدون معطلی خودرابه آنهارسانیده وبدون هیچگونه مقدمه ای گفتیم که آمده ایم به ارتش سرخ بپیوندیم! بعدازآنکه آنهاازمابعضی سوالات راکردندبماگفتندکه اگربراستی میخواهیدبه ارتش بپیوندید بایددرچاندینگ" به دفتراستخدام "سربازسرخ"بروید.

مابه"چانگ دینگ"آمدیم ودفتراستخدام سربازسرخ راکه درنزدیکی یک پل سنگی قرارداشت، پیداکردیم .ماتصورمیکردیم که فی الفورنام نویسی میکنیم وکارخلاص میشودوآنقدرخوشحال بودیم که به تشریحات آنها حتی گوش هم نمیدادیم.حتی درذهن ماخطورنمیکردکه ماموراستخدام بعدازخواندن دوسیه ماسرش رابه علامت منفی تکان داده و"نه"بگوید.ماموراستخدام مرا مخاطب قرارداده گفت:"توخیلی جوانی ونمیتوانی تفنگ راحمل کنی".باشنیدن این پاسخ اشک رادرچشمانم احساس کردم گلویم راعقده پرکرد. ولی من بهمان سادگی تسلیم نمیشدم. درحالیکه میگریستم گفتم"من بایدواردارتش سرخ شوم! اگرتومانع ورودم شوی من همین جاکه نشسته ام می نشینم وازجایم تکان نمیخورم"

مامورین استخدام بعدازآنکه دیدندنمیتوانندمرابادلیل گفتن راضی کنند- تسلیم شدندومن واردارتش سرخ گردیدم وازآنروزتاکنون درارتش افتخارآفرین خلق خدمت میکنم.

اول بحیث شیپورنوازدردفترمرکزی ارتش چهارم،ارتش کارگران ودهقانان خلق چین تحت فرماندهی رفیق جنرال چوته- داخل خدمت شدم. بعدهابه رتبه نگهبانی(ملازمت یاچپراسی گری)ارتقانمودم.اواخرماه مارچ سال 1930 بودوخوب یادم می آیدکه درروستای "بی شا"ولسوالی"جیانگسی"بودیم که یک بعدازالظهرکفیل ما "لیو"بمن اطلاع دادکه من تبدیل شده ام. من معنی"تبدیل شدن"رابخوبی نفهمیدم وازاوپرسیدم که"تبدیل شدن یعنی چه؟" لیوبمن گفت"تبدیل شدن یعنی اینکه توازاینجامیروی ودریکجای دیگرکارمیکنی".من به چهره "لیو" نظرکردم وحدس میزدم که اوتمام مسئله رابمن نمیگویدوبخش مهم آنراتاهنوزنگفته است.

      بکجاتبدیل شده ام؟ باردیگرازلیوپرسیدم.

ازاین خبرچندان حالت خوش بمن دست ندادزیرادرجائیکه کارمیکردم راضی بودم.

      بعنوان ملازم کمیسارمائوبه"کمیته جبهه" تبدیل شده ای. لیواین اخباررابالبخندبمن گفت.

من"دفترکمیته حزب کمونیست چین"رابلدبودم،مگراین کمیسارمائودیگه کی بود؟ این مسئله برایم روشن نبود. چیزیکه درذهنم خطورمیکرداین بودکه این کمیسارمائوبایدیکی ازرهبران باشد، درغیرآن نمیتواندملازم داشته باشد.اینهاهمه یکطرف،امامهم اینست که اوچه قسم آدمی خواهدبود؟آیاآدم بدقهراست یامهربان وخوش برخورد؟

"لیو" وقتی تاخیرتوام بادلهره مرامشاهده کردتشویق آمیزگفت:

      توآدم طالعمندی هستی اندیوال، کمیسارمائوآدم خیلی خوب است.آینده درخشانی درانتظارتست وکار کردن بامائوخیلی راحت است.

اوسپس دست بجیب برده ومعرفی نامه ام را بمن سپرده وگفت که اسباب هایم راجمع کرده وبروم. اما من چه داشتم که جمع کنم؟ تمام اسباب وکالائی که داشتم به زحمت به یک کیلومیرسید.

"کمیته جبهه" نیزدرهمان قریه بودومن علیرغم آنکه دلهرگی خاصی داشتم به زودی به آنجا رسیدم. یک رفیق بنام"وو"مرابه کمیساریت برد. کمیساردریک خانه چوبی ویژه"جیانگسی"که دواطاق داشت زندگی میکرد. یکی ازاطاقهااطاق خواب ودیگراطاق کارکمیساربود. مابه اطاق خواب داخل شدیم. دراطاق فقط یک تخت خواب چوبی بایک ملافه پخته ای که برروی آن هموارشده بودوجودداشت وحتی بالشتی نیز برروی تخت خواب نبود. بادیدن این منظره دلهره ونگرانی من کمترشد زیرافی الفوراین فکردرذهنم جان گرفت که کمیسار نیز مانند مامردم فقیرزندگی فقیرانه ای دارد. دراطاق کاردونفربایکدیگرمشغول صحبت بودند. رفیق"وو" بمردی که برروی چوکی نشسته بوداشاره نموده آهسته گفت: کسی که برچوکی نشسته کمیسارمائو است. من به مائوبانگاه پرسش جویانه ای نظر انداختم، یونیفورم خاکی اوازهمان یونیفورمی بودکه ماهمه داشتیم ولی فقط جیب هایش بزرگتربنظرمی آمد. موهای سیاه مائوباچهره مهربانش تفاوت داشت شایدلاغری زیاددلیل آن بود. چشمانش بسیاربزرگ ولی نافذبودند، بنظرمن سنش ازچهل بالانمی آمد، درحالیکه بادستانش نیزحرکاتی را انجام میداد، بامردیکه درمقابلش نشسته بودحرف میزد. اگرچندمن نمی فهمیدم که آنهادرچه موردی صحبت میکردندولی بنظرم آدمی بسیارجدی وصادقی آمد. مهمان مائویک کمی بعدترایستادشدکه برود ومائونیزاز جایش برخاست. اکنون میدیدم که اوآدم قدبلندی است.وقتی که مهمان مائوبرخاست ورفت،رفیق"وو"بااشاره بمن به کمیسارمائوگفت:" برایت یک ملازم پیدا کردم"

من اگرچندیک کمی خجول بودم ولی آدابی راکه درارتش یادگرفته بودم فراموش نکرده،یک گام به پیش گذارده وسلام نظامی ای داده باصدای بلندگفتم:"آماده خدمت!" کمیسارمائوبسوی من دیده وبامهربانی لبخندزد وآن لبخندتمام نگرانی های مرازایل نمود.

      چه نام داری؟ من مانندیک سربازارتش بارعایت مراسم سربازی باصدای بلندپاسخ دادم

      چن،

      نام خانوادگی ات چیست؟

      چنگ فینگ،

      چندساله هستی؟ حالادیگرصدایم اندکی بحالت عادی برمیگشت ولرزه آن کمترشده بود.

      شانزده ساله،

کمیساربامهربانی بمن دیده پرسید:

      چراواردخدمت به ارتش خلق شده ای؟ من درحالیکه مانندیک سربازراست ایستاده بودم پاسخ دادم:

      ارتش سرخ خیلی خوب است وبااربابان وملاکین میجنگد. کمیسارمائودرحالیکه بمن اشاره میکرد بنشینم پرسید:

      - آیادرقریه شماتاهنوزارباب وملاک باقی مانده ؟

      بله ،من خودم ازدست آنهافرارکرده ام. بتعقیب آن من تمام داستان خانواده مارا واینکه چه رقم زندگی

میکردیم، چه میخوردیم وچطورآنهاآمده خانه ماراچورکردندبه کمیسارمائو قصه کردم. مائودرحالیکه با دلچسپی به داستان من گوش داده بود، گاه گاهی لبخندمیزدوبااشاره سرش حرف های مراتائیدمیکرد. اکنون دیگرشورودلهره من آرام گرفته بودومن فکرمیکردم که به راحتی میتوانم بااین آدم کارکنم. من آنروزبسیار حرف زدم وآخرالامربه اشاره سررفیق"وو"ازشرح داستانم بازایستادم. کمیسارمائودرآخرکارگفت:

      توحالابایدخیلی زیادکارکنی ویادبگیری، اوبعدازیک کمی وقفه پرسید" میتوانی نامت رابنویسی؟" من

درحالیکه ازجایم برخاسته وباخجالت زدگی گوشه کرتی ام راباطراف دستم میچرخانیدم، گفتم" من هیچ به مکتب نرفته ام" کمیسارمائودرحالیکه ازجایش برمیخاست گفت:"توبایداول سوادخواندن ونوشتن را یاد بگیری، آیا خوش داری باسواد شوی؟"

من باصدای گرفته جواب دادم"بله". کمیساررویش رابسوی رفیق"وو"گردانیده گفت"توبایداین رفیق نومارا کمک کنی" وسپس بسوی من دیده گفت"هرچیزی راکه نمیدانستی ازآنهاپرسان کن"

هنگامیکه ازاطاق مائوخارج شدیم وبارفیق"وو"اززینه چوبی پائین می رفتیم، رفیق"وو" گفت:

      مگرلازم بودکه داستان به آن طولانی رابکمیساربگوئی؟تونمیفهمی که کمیسارچقدرمصروف است.

من درحالیکه بااشاره سرم حرفهای اوراتائیدمیکردم، گفتم: بله معلوم است که بسیارمصروف میباشد".رفیق "وو"ادامه داد"خوب بخاطرداشته باش وقتیکه اومشغول مطالعه است سروصدا به رته نیاندازی!مضاف براین

کمیسارمائوشبهاتادیر وقت کارمیکندوبایدصبحانه اش راآماده کرده باشی ولی نه بسیاروقت، فهمیدی اندیوال؟

      بله.

من اکنون خوشحال ومثل آنکه ازملاقات بامائوهیجانی شده بودم وهمان شب تاصبح نتوانستم بخوابم.

فردای آنروزمن سطل چوبی راگرفته ورفتم تاآب بیاورم وبرسرراهم به رفیق"وو" هم سرزدم.

      چه کار میکنی.

      آمده ام برای کمیسارمائویک کمی آب ببرم.

      نگفتمت که کمیسارمائوتادیروقتهاکارمیکندوناوقت میخوابد؟ متوجه باش که بیدارش نکنی!

من بااشاره سرتصدیق کردم که متوجه منظوراوشده ام وبهمین دلیل سطل آب رابه زمین گذاشتم.بعدازآن هرروزصبح وقت میرفتم آب می آوردم وبدون آنکه سروصدائی براه بیافتد به آهستگی پشت دروازه کمیسار مائومیگذاشتم وخودم میرفتم برروی یک چوکی راحت دم دروازه می نشستم. امامائومرابه ندرت صدامیکرد و من هم روزهاهمانطورعاطل وباطل آنجامینشستم.

یکروزکمیسارمائوبعدازآنکه دست ورویش راشست ازمن پرسید:

      چن چنگ فینگ چراهرروزبدون آنکه کاری بکنی برچوکی ات لم داده می نشینی؟ من درحالیکه

تاهنوزبرچوکی ام لمیده بودم گفتم:

      میترسم اگرمن جائی بروم وتوکاری داشته باشی نتوانی مراپیداکنی. مائودرحالیکه لبخندمیزد بسوی

من دیده گفت:"ازامروزبه بعدتونبایدهمینطورعاطل آنجابنشینی.وقتی کارت اینجاتمام شدبرووبادیگر رفقا بکارات وتمرینات دیگرمشغول شو"

زمانی که من ازآن حرف میزنم روزهائی است که جنگ باحدت وشدت فوق العاده جریان داردودرگیری هاو زدوخوردهای شدیدی هرروزرخ میدهد. درآنروزهاماهرروزازیک جابجای دیگرتغیرمکان میدادیم وبمشکل بیشترازیک ماه دریک نقطه میتوانستیم قراربگیریم.

 

زندگی کمیسارمائوبسیارساده بودومن بزودی به عادات اوآشناشدم. تمام دارائی شخصی مائودوعددکمپل،یک ملافه کتانی، دوجوره یونیفورم خاکی مندرس،یک بالاپوش کهنه ویک جاکت خاکی رنگ پشمی داشت.درکنار این همه"ثروت"اومالک یک چتری شکسته،یک جام برنج خوری ویک چانته نه خانه ای برای کتابهاوسایر اسنادش نیزبود. بهنگام کارزارهاچانته نه خانه ای وچتری شکسته رااوخودش حمل میکردومن مسئولیت حمل متباقی راداشتم. وقتی بیک جائی میرسیدیم که اردوبزنیم،من دوتخته چوبی راپیدامیکردم،یکی ازکمپلهارا برروی آنهامی انداختم وکمپل دیگرراداخل ملافه کتانی مینمودم وبالاپوشش رادرانتهائی تخته میگذاشتم که وظیفه بالشت رااجراکند. این بسترخواب کمیسارمائوبود. مائوبسیارکم میخوابید.مایک پایه چراغ داشتیم که هم درروشنائی آن شبهاراه راپیدا میکردیم وهم ازحرارت آن من برای گرم کردن غذای شب مانده استفاده میکردم امازمانیکه اردومیزدیم من دوتوته سنگ یاخشت راروی یکدیگرمیگذاشتم ومائودرروشنائی آن کارمی کرد.وقتی نان شب رامیخوردیم، مائوچانته نه خانه ای اشراپیش میکشید،نقشه ها،اسناد،موادومدارک دیگررا بازمیکرد، کاغذوبرش های موئی رامیگرفت واغلباتاشفق هابکارمشغول میشد.

من یک کمی می نشستم وهنگامیکه مائومشغول نوشتن یامطالعه بود، من مدتی به اینجا وآنجا فکر میکردم ولی بزودی خروپفم بالامیشد. مائوآهسته تکانم میدادووقتی چشمانم رابازمیکردم،اوبامهربانی لبخندمیزدوبمن میگفت که بروم ودربسترم بخوابم . شبهای تابستان اومرامیگفت که بروم وبرایش آب بیاورم. من میرفتم وازچشمه برایش آب سردمی آوردم. اویک پارچه کتانی رادرآب فرومیبردوسپس آنرامی شقیدوباآن سروروی وبدنش رانمناک میکردومیرفت دوباره بکارمشغول میشد. برخی اوقات بعدازآنکه به اینصورت دست ورویش رامی شست احساس گرسنگی میکردومن میرفتم ساندویج برنجی اورا برایش گرم کرده می آوردم. ساندویج برنجی عبارت بودازدولایه برنج باآب پخته شده که دروسط آنهایک لایه سبزی رامیگذاشتند.امابرخی اوقات اوتمام جام برنجش راخورده نمیتوانست. من جام رابرمیداشتم وبایک توته کاغذمی پوشانیدم ووعده دیگر غذابرایش می بردم. یک روز من برنج باقی مانده را به دورانداختم وروزبعد اوپرسید:

      چن چنگ فینگ، برنجهای دیروزراچه کردی؟ من به اوگفتم که بابرنج هاچه کارگرده ام

ولی اومراانتقادکرده گفت:

      مابرای هردانه برنجی که خلق تولیدمیکند، مبارزه میکنیم وتونبایددیگرآنهارابدوربیاندازی.

خوب یادم می آیدیک وقتی بودکه جنگ بیشترازهرزمان دیگرشدیدشده وکمیسارمائوآنقدرمصروف بودکه حتی فرصت نوشیدن یک جرعه آب راهم نداشت. من واقعانگران صحت اوبودم وتلاش میکردم که بیک قسمی یک ترموزبرایش پیداکنم. اغلبامامناطق جدیدی راتصرف میکردیم وارتش دست به تقسیم غنائیم جنگی میزدوماهم گاهگاهی چیزهائی دریافت مینمودیم ولی کمیسارمائوهیچ چیزراقبول نمیکرد.اوهمیشه تقسیمی اشرابه شفاخانه هاویابه افرادی مانندماکه دراطرافش بودیم میداد. زمستان سال 1931 ما"جی یان"رادرمنطقه جیانگسی تصرف نمودیم. درخانه یکی ازملاکین بزرگ که فرارکرده بود، من یک ترموزراپیداکردم. اگرچند من از شوق به کالایم نمی گنجیدم ولی نگران بودم که کمیسارمائوازجریان قضیه باخبرشود.هنگامیکه ازیک جا بجای دیگرمیرفتیم من بامائویکجابودم، درجریان راه ترموزرابه یک نفردیگرمی سپردم که حمل کندو کمیسار مائو آنرانبیند. اگرچندحالامیتوانستم هروقتی که اوآب گرم بخواهدبرایش تهیه کنم،ولی تهیه سریع یک لقمه غذای گرم تاکنون مشکل حل ناشده بود. جام کوچک اوگنجایش زیادنداشت واگرچندبرای یک وعده غذاکافی بودولی وقتیکه از یک جابجای دیگرمیرفتیم،کارآئی نداشت. بمجردیکه جنگ ختم میشدماازیک منطقه بمنطقه دیگرمیرفتیم واین نقل مکان زندگی عادی مابودووقتی هم که اردومیزدیم کمیسارمائوبایدبازهم همان ساندویج سردش رامیخورد.

درماه نوامبرسال1931حکومت مرکزی دموکراتیک کارگران ودهقانان در"روی جین"تاسیس وکمیسارمائو بحیث رئیس(صدرChairman) جمهورآن انتخاب شد. ماازاین ببعداورابجای کمیسارمائو "صدر مائو" خطاب میکردیم. اما جام کوچک برنج اوبزرگ نشدهمان باقی ماندکه بود، تااینکه درسال 1934 وقتی که ما "ژانگجو"رادر:فوجی یان" گرفتم، من موفق شدم که یک کاسه سه خانه ای برای غذای مائوپیداکنم .

 

◊◊◊