Thursday, 21/09/2017
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
پنجشنبه ۳۰ سنبله ۱۳۹۶
ÏÇÓÊÇä
با صدرمائو در راه پیمائی طولانی

 

با صدرمائو در راه پیمائی طولانی

 

 

Maoandthe company

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاطرات چن چانگ فینگ

محافظ مائوتسه دون

 

 

 

 

 

ترجمه : الینگار

 

 

 

فصل چارم

 

عبور ازمنطقه میائو ها

 

بعدازشکستاندن چهارمین حلقه محاصره دشمن وعبورازدریاچه"شانگ"؛ ارتش سرخ در ماه نوامبرسال 1934 به یک شاهراه عمومی در نواحی مرزی بین گوانگسی وحونان رسید. ما اکنون بخاطرفرار از کشف شدن به واسطه طیارات دشمن شب ها راه می رفتیم. خوب یادم هست آن شب نیزخیلی تاریک بود وماتاصبح راه رفتیم وبادمیدن شفق دریک دهکده کوهستانی رسیدیم.

ما تا کنون تمام راه رادرجنگ طی کرده بودیم وصدرمائوتااین زمان یک وعده غذای قابل حساب نخورده بود. وقتی به دسته دستوراستراحت داده شد، ژنگ شیانجی که اوهم یکی دیگرازمحافظین بودومن برای پیداکردن چیزخوردنی برآمدیم. این قریه یک قریه کوچکی بودکه اهالی آن بسیارفقیربنظرمیرسید. تنهاچیزی که ماتوانستیم بخریم بیست دانه کچالوی(سیب زمینی)شیرین بود. من آنهارادرآب جوشانده وبرای صدر مائوآوردم. صدرمائوبریک چارپایی کوچکی نشسته بودوبامحافظینی که دراطرافش حلقه زده بودندصحبت میکرد."عبورازدریاچه شانگ یک موفقیت بزرگ بود. واقعا که عبورکردن ماازدریاچه شانگ شب گذشته یک موفقیت بزرگ بود.

ژنگ شیانجی ومن تغاره گرم کچالوهای آبجوش رادردست گرفته وصدازدیم: شام حاضراست.مابه مائو نزدیک شده وازاوخواستیم که غذایش رابخورد .اودرعین اینکه یک توته کچالوی شیرین رادردست گرفته و آنرا به دهان میبرد، گفت:

-          ما به زودی وارد منطقه میائوها می شویم.

منطقه میائوها! این دیگرچیست؟ ازدرس های سیاسی ایکه به یادم مانده بود، می دانستم که یک روزیکی از معلمین گفته بودکه میائوهایک اقلیت ملی درچین است که ازنظرفرهنگی خیلی عقب مانده وازنظراقتصادی فقیرمیباشند،رسم ورواج شان ازرسم ورواج مامختلف بوده وبه واسطه ارتش سفید- شدیداسرکوب میشوند. امااینکه آنها چه رقم مردم بودند، به نظرمن مثل یک معما جلوه میکرد.

-     "آنها مثل ماحان هامیباشند" وصدرمائوادامه داد"آنهانیزدرگیرانجام یک انقلاب علیه سرکوب گری و خشونت ارتش سفید هستندوبه این دلیل آنهابرادران خوب ما به حساب میروند"

صدرمائوبرای ما ازتحت ستم بودن و همچنین سرکوب میائوها به دست ارتش سفید شرح مفصلی رابیان کرد. او از مذهب، معتقئدات، رسوم ورواج وعنعنه میائوهاگفت وتوصیه کرد که هنگامیکه واردمنطقه میائو ها می شویم، انظباط کارباتوده هارابا دقت بیشتررعایت کنیم. اوتاکیدکردکه مواظب گشت وگذارماباشیم وبه اشیای که به ما تعلق ندارند دست نزنیم. زنان میائو ها نیز مانند زنان مناطق سرخ(Soviet) که سربازان ارتش سرخ رابرادرخطاب میکردندورویه ورفتارشان نیزهمانطوربود، نیستند. زنان میائوهاتحت روحیه و سنن فئودالی قراردارند.

بعدازشنیدن سخنان صدرمائو، مااحساس میکردیم که بایک معضله روبروهستیم. آیااین یک منطقه"ممنوع الورود" بود؟ برای برپاساختن خیمه ها، مابه ابزارضرورت داشتیم ودرجاهای دیگرازتوده هابه عاریت می گرفتیم ولی اینجاچکارکنیم؟ من ازصدرمائوپرسیدم که اگرمجازباشد ازآنهایک تخته دروازه به عاریه بگیریم ومثلی که درجاهای دیگراینکاررامیکردیم وهنگامیکه شب صدرمائوبرروی آن استراحت میکرد، فردایش ما آنرابرمیگرداندیم.

-     "نه اجازه نیست" وبعدازآنکه این جملات راباتاکیدادا کرد، لبخندزنان گفت"مگربشمانگفتم که به چیزی که به شماتعلق ندارد، دست نزنید؟"

-          - شما درکجا خواب میکنید؟

-          مهم نیست، ولی دروازه آنهارا دست نزنید.

من دیگرحرف نزدم وبا خود می اندیشیدم که"این میائوها با ما حان ها بسیار فرق دارند. آنها باید مردم بسیارخشنی باشند". اماصدای خروپف هوانگ ینگ چی که درنزدیکی صدرمائوافتاده وبخواب رفته بود، رشته افکارم راقطع کرد. نصف کچالوی شیرین رابرداشته بودتابخوردتاهنوزدردستش بود ونصف دیگرش رانیزنبلعیده بخواب رفته بود. صدرمائوباشنیدن صدای خرخرهوانگ ینگ چی بطرف مادیده گفت

-          ما همه باید اینکاررابکنیم وبرای راه پیمائی شب آماده شویم.

اگرچند من بی اندازه خسته بودم ومیخواستم خوابم ببردولی ممکن نبودوبه استثنای هوانگ ینگ چی دیگران نیزهمه وهمه بیداربودند. با طلوع آفتاب طیارات دشمن نیزدرآسمان پدیدارشدند. آنها چرخ میزدند واینجاوآنجابمبی راپرتاب میکردند، خانه هارابه آتش مسلسل می بستندومزارع برنج رابمباران میکردند.

با تاریک شدن هوا، ما سفر مارادر تاریکی شب سرد و تاریک ماه نوامبر از سر گرفتیم.

درتمام ان شب ما درکوه راه میرفتیم. وقتی سرپائینی خلاص میشد فی الفورسربالائی شروع میگردید و بهمین قسم وقتی سربالائی تمام میشد،ما باسربه پائین حرکت میکردیم. بعضی اوقات راه آنقدرپرنشیب بود که میکوشیدیم بالا برویم ولی می لغزیدیم وپس می آمدیم. هنگامیکه برسرکوه می رسیدیم،احساس میکردیم که اگردست دراز کنیم به آسمان میرسد. دراینجا صدرمائو برمیگشت ومی پرسید"همه آمده اند؟ اندکی نفس تازه کنید".

آن شب هنگامیکه ازآخرین کوه پائین می آمدیم دامن آسمان آهسته آهسته روشن میشد. درمقابل ما دهکده ای قرارداشت که خانه های شان راازچوب درنشیب کوه ساخته بودند. این خانه هاخیلی عجب بودندوما نمونه آنهاراتاهنوزندیده بودیم.آنهانه یک منزله بودندونه دومنزله ومانندسبدبرروی یکدیگرآویزان شده بودند. صدرمائوبه ما گفت"مااکنون درداخل منطقه میائوهاهستیم". هنگامیکه مابه دهکده کوهستانی رسیدیم، آفتاب بالاآمده بود.اکنون که مه وغباربامدادن فرونشسته بود، خانه های میائوهابه وضاحت مشاهده میشد. بدنه کوه درحقیقت دیوارعقبی این خانه هاراتشکیل میدادوخود خانه هابخشی ازنشیب کوه بودند. وطویله خوکهای شان درزیرخانه قرارداشتند.جویباری ازکوه پائین میخیزیدوقبل ازآنکه دهکده راترک کند اینجاوآنجاحوضچه های طبیعی رادرمقابل کلکین خانه هاتشکیل میداد.

کلکین خانه ایکه صدرمائو درآن استراحت کرده بود به یک حوضچه بزرگی بازمیشد. دراین حوضچه ماهی های بزرگی شنا میکردند. ووجی چینگ یکی ازمحافظین پیشنهادکرد:

-          بیائید برای صدرمائو چندتا ازاین ماهی ها بگیریم.

این فکربسیار خوبی بودولی بعد ازآن همه تاکیدصدرمائودرروزقبل چه کسی جرائت میکرداین کاررا بکند؟

همه ما ساکت باقی ماندیم. ووجی چینگ به اصرارش ادامه داده واینبار آنرا سیاسی ساخت.

- شاید صاحب این خانه یکی از مستبدین محلی باشد،

اما هوانگ ینگ چی به آهستگی گفت:

-          بهتراست اول از صدرمائو بپرسیم.

من وقتی برای صدرمائوآب بردم اوبرای استراحت کردن آماده میشد.بعدازآنکه جام آب رابرروی میزبامبو روبه روی اوگذاشتم درآنجا توقف کردم زیرانمیدانستم چطورازاومسئله رابپرسم. آخرجرائت کردم وپرسیدم:

-          رفیق صدر آیا گرسنه هستی؟ اوبسوی من دیده وگفت

-          آیا چیزی برای خوردن داریم؟

-          بلی، بلی . این جمله را با عجله ادا کردم

-          چه؟

صدرمائوبرگشت وباردیگر بسوی من نگاه کرد. من درحالی که آب رابه اومیدادم گفتم"ماهی، ماهی های بسیار کلان ولذیذ"

-          ماهی های بسیارکلان ولذیذ رااز کجا میگیری؟

-          جای دور نه، همین جا پیش روی خانه. وسپس بسوی کلکین نگاه کردم.

صدرمائوازجایش برخاست و به کلکین نزدیک شده به حوضچه نگاهی کرده برگشت وبسوی من آمده و گفت:

-          به همین زودی فراموش کردی که دیروزبه شما چه گفتم؟

من سرم را پائین انداخته وبا صدای خفه یی گفتم:

-          مفت نمیگیریم، برایش پول میدهیم.

-          ممکن نیست.

-          فقط چندتا. من اصرار کردم.

صدرمائوآمدوبکنارمن نشست وباملایمت ومهربانی سیاست مارادرقبال اقلیت های ملی غیرحان به اینقسم تشریح کرد"مهم نیست که گوسفندیاماهی آنهاچقدربزرگ است، مانبایدبه آنها نزدیک شویم. ممکن است آنها ماهی یا گوسفندشان رابرای قربانی به خدایان شان نگه داشته باشند"

اودرحالیکه حرف هایش راتمام میکردبه من سپردکه به دیگران نیزبگویم که هیچ چیزازاین مردم نگیرند ولواینکه برای شان پول هم بدهند.

من درحالیکه"بسیارخوب"میگفتم اطاق راترک کردم. ووجی چینگ منتظر بود که صدرمائو بمن چه میگوید وازقرارمعلوم پشت درمنتظرایستاده وچشم به دردوخته بودکه من کی بیرون می آیم.من مستقیما بسویش رفته وگفتم" رفیق صدراجازه نداد"

-          ما پولش را می پردازیم!

-          "با آنهم، پاسخ منفی است". وسرم رانزدیک گوشش برده گفتم"دیسیپلین رارعایت کن!فهمیدی؟"

حوالی بعدازالظهربودکه یکدسته مردان درحالیکه لباس ملی حان رابرتن داشتندوهرکدام تفنگی را حمل میکردندپیدا شدند. آنها پرسیدند که اگربتوانند صدرمائو را ملاقات کنند.

من باعجله تکمه های یخن کرتی ام رابسته وبه رسمی که یادگرفته بودم ازآنهاپرسیدم"شماازکجامی آئید؟"

آنها برخلاف انتظارمن افراد بسیارمودب ومتواضع بودندویکی ازآنهابه آرامی به لهجه گوانگسی پاسخ داد:

-     ما مردم محل هستیم. اگرچندبسیارمشکل بودکه لهجه اورافهمیدولی من توانستم بفهمم که آنها میخواهند با صدرمائوملاقات کنند.

"مردم محل؟ پس آنها"میائوهستندوتفنگ هم حمل میکنند، برای چه میخواهندباصدرمائو ملاقات کنند؟"

با این افکاردرذهنم از آنها پرسیدم:

-          آیا شما کدام معرفی نامه دارید؟

یکی از آنها درحالیکه یک توته کاغذ کوچک راازجیبش در می آورد گفت" بلی، بلی"

من کاغذ راازاوگرفته وبه صدرمائو بردم. صدرمائو درحال مطالعه یک نقشه بود.

-          صدر، یک تعدادافراد آمده اند ومیخواهند با شما ملاقات کنند.

-          کی هستند؟

-          مردم محل و"آمده اند که شما راببینند" بدنبال آن نامه آنهارابه اودادم واضافه کردم" آنها مسلح هستند".

صدرمائو نامه راازمن گرفته وخواند ووقتی سرش را بلند کردوبسوی من دید، آثارخوشحالی ازوجناتش پیدا بودوگفت" به آنها بگوکه بیایند" وخودازجایش برخاسته به استقبال آنها رفت.

من مهمانان رابه اطاق رفیق صدررهنمائی کرده وخودآنجاراترک گفتم. این واقعه برای من درحکم یک معمابود. آنهاکی بودند؟ به صدرمائوچکارداشتندچرارفیق صدرباآنهاآنقدرخودمانی ونزدیک به نظر میرسید؟ مهمانان تاحوالی ساعات غروب دراطاق صدرمائوباقی ماندند. من وقتی نان شب رفیق صدررابرایش بردم اوتاهنوزمشغول مطالعه نقشه بودواکنون دایره های زیادی که بارنگ سرخ کشیده شده بودند، برروی نقشه مشاهده میشد.

-          رفیق صدر،آیاوقت داری غذابخوری؟ من درحالیکه دیگچه رابرروی میزمیگذاشتم به آهستگی پرسیدم.

-          امیدوارم که ماهی مردم رانه گرفته باشی. صدرمائودرحالیکه مدادش رابرزمین میگذاشت،لبخند زنان گفت.

من لبخندزدم وباسربه علامت منفی پاسخ دادم وسپس پرسیدم"صدر، این مردم کی بودندوچه میخواستند؟"

صدرمائو با افتخارگفت"آنها رفقای میائوی ما هستند"

-          مگرمیائوی ها هم تفنگ حمل میکنند؟

صدرمائوبا تعجب بسوی من نگاه کرده و گفت

-          آنها چریک های میائوی هستند، رفقای ما.

-          ما دربین میائوها هم رفیق داریم؟

مائوسرش را به علامت تصدیق تکان داده وگفت

-     ما درهمه جا رفیق داریم. کمونیست ها درهمه جاهستند. وسپس با لبخند بسوی من دیده وادامه داد" فکرمیکنی ما انقلاب راانحصاری ساخته ایم؟"

این خبرمرا بی نهایت خوشحال کرد.

ما آنشب به مارش ماادامه دادیم. درطول راه آنقدرخوشحال بودم که خسته گی راحس نمیکردم. یک وقت به ووجی چینگ گفتم"میدانستی که دربین میائوها هم چریک ها- رفقای کمونیست ما وجود دارند؟" ووجی چینگ با ناباوری گفت" راست میگی"؟

 

 

 

-           

http://www.youtube.com/watch?v=LeLuSGkXpdE

.

http://www.youtube.com/watch?v=oD2yNPYND48a