Thursday, 22/11/2018
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
پنجشنبه ۱ قوس ۱۳۹۷
ÓیÇÓی
فشردۀ ازخدمات جاودان مائوتسه -

فشردۀ ازخد مات جاودان مائوتسه دون

درتکامل کیفی علم انقلاب پرولتری

 

بخش سوم

 

 

 

عرصه های که مائوتسه دون مارکسیسم- لنینیسم را تکامل داد:

 

- انقلاب درکشورهای مستعمره و(نیمه مستعمره ):

 

موضوع تئوری مارکسیسم واستراتژی مربوط به انقلاب درکشورهای مستعمره وتکامل خط انقلاب درپیروزی انقلاب دموکراتیک نوین وپیشرفت بسوی سوسیالیسم درچین، بکاربست تئوری واستراتژی دموکراسی نوین درشرایط خاص چین وتکامل بیشترآن توسط مائوتسه دون:

لنین واستالین برای اولین باراین تزرامطرح کردند که: انقلابات درکشورهای آسیا، انقلابات بورژوا دیموکراتیک بوده ودوهدف رادربردارند. بیرون راندن امپریالیسم خارجی ودرهم شکستن آن بخشهای ازطبقه سرمایه دارمربوط به آن می باشد؛ وحل مسئله زمین یعنی محوبقایای فئودالیزم وبه عمل درآوردن شعار" زمین ازآن کشت گر".

مائوتسه دون تئوری وتاکتیک انقلاب بورژوا- دموکراتیک(انقلاب دموکراتیک نوین) وتئوری جنگ انقلابی خلق را تدوین وآنرادرپراتیک مبارزه طبقاتی درچین بکاربست واین انقلاب به انقلاب سوسیالیستی گذارنمود ودیکتاتوری پرولتاریا درچین استقراریافت.

پیروزی انقلاب دموکراتیک نوین وتأسیس دولت دموکراتیک خلق، دیکتاتوری طبقات انقلابی ومترقی تحت رهبری طبقه پرولتاریا درچین وگذاربه سوسیالیسم تجربه (نوینی) درپیروزی انقلاب پرولتری درکشورهای نیمه مستعمره ومستعمره ونیمه فئودالی درآسیا، افریقا وامریکای لاتین برای پرولتاریای جهان بود که تحت رهبری حزب کمونیست چین دررأس آن مائوتسه دون انجام شد. مائوبا تحلیل طبقاتی ازجامعه آنزمان چین وشناخت تضادهای جامعه وتعیین تضاد اساسی ومشخص کردن تضادعمده وطرح استراتژی جنگ توده ای طولانی مبارزات خلق چین رادرجهت پیروزی انقلاب ملی دموکراتیک رهبری کرد. مائو به دفاع ازانترناسیونالیسم پرولتری برخاست، به جنبشهای انقلابی جهان کمک های بی شائبه نموده وروی نیازدایم به رهبری پرولتاریا تأ کید کرد.

 

- جنگ انقلابی وخط انقلابی:

 

پایه واصول اساسی خط نظامی مائو، اولین خط نظامی مارکسیستی همه جانبه وجنگ توده ای طولانی:

مائوتسه دون برای فرموله کردن یک خط انقلابی درمورد جنگ وتئوری واستراتژی نظامی مارکسیستی ازخدمات ونوشته های رهبران انقلابی مارکسیست ودیگرنویسندگان ومتفکرین اعصارگوناگون، هم ازچین وهم ازکشورهای دیگرآموخت وآنرا جمعبندی کرد. مارکس وانگلس که ازنزدیک وقایع تاریخی مانند جنگهای مترقی دراروپا وجنگ داخلی درامریکا ودیگرنقاط جهان رادنبال کرده بودند؛ بخصوص قیام کارگران درپاریس(کمون پاریس) که اولین حکومت کارگری رابنیان گذاشتند، وبه آن رهنمود دادند. آنها این اصول پایه ای مارکسیسم را بصورتی استواربنانهادند که نابودی سرمایه داری، برای پیشرفت به جامعه بی طبقه، کمونیسم، مستلزم سرنگونی قهرآمیزدولت سرمایه داری وسرکوب قهرآمیزطبقه سرمایه دارسرنگون شده وعناصرسرمایه داربمثابه اولین قدم می باشد.

لنین توجه خاصی به مسئله تاکتیکهای جنگ خیابانی وقیام مسلحانه که می بایست تکامل می یافت تابتواند با قدرت نظامی تزارمقابله کند، معطوف داشت. درقیام پیروزمند درروسیه دراکتوبر1917 ، لنین واستالین تئوری وپراتیک مارکسیستی دررابطه باقیام وجنگ درکشورسرمایه داری- اگرچه باویژگیهای عقب مانده همچون بقایای فئودالیسم وشرایط عقب مانده درروستا- راتکامل دادند. مضافاً لنین واستالین تئوری مارکسیستی تاکتیکها واستراتژی درجنگ انقلابی را بخصوص درجنگ داخلی که بدنبال قیام پیروزمند اکتوبر1917 آمد، تکامل دادند. دراین جنگ انقلابی بود که کارگران ودهقانان روسیه وارتش سرخ برهبری حزب بلشویک دررأس آن لنین واستالین، نه تنها سرمایه داران وفئودالهای سرنگون شده، بلکه چهارده قدرت امپریالیستی وارتجاعی که درکنارضدانقلاب مداخله کرده بودند رامغلوب کرده وشکست دادند. درجنگ جهانی دوم درجنگ کبیرمیهنی، استالین بطوربرجسته ای ارتش سرخ ومردم شوروی را بمثابه یک بدنه درجنگ انقلابی رهبری کرده وهجوم وجنگ تجاوزکارانه ارتش نازی فاشیست را مغلوب کرد. که نقطه عطف وعامل تعیین کننده ای درجنگ وشکست فاشیستهای محورشد. درطی این جنگ استالین خدمات عظیمی به جنبش انقلابی بین المللی واستراتژی وتاکتیکهای کمونیستی درجنگ وکاربرد مشخص آنها انجام داد.

درمیان رهبران بزرگ مارکسیست، مائوتسه دون اولین کسی بود که خط نظامی مارکسیستی وسیستم تفکردرامورنظامی را بصورتی کامل وهمه جانبه تکامل داد. مائوتسه دون بیش ازبیست سال حزب کمونیست چین، مردم چین ونیروهای مسلح تحت رهبری حزب کمونیست را درپیشبرد جنگ انقلابی علیه فئودالها، علیه رژیم ارتجاعی چیانکایشک ، سپس درجبهه واحد برعلیه جاپان درجنگ ضدجاپانی وسرانجام درجنگ رهائیبخش برعلیه چیانکایشک وپشتیبانان امریکائی اش رهبری کرد وانقلاب دموکراتیک نوین درسال 1949 میلادی به پیروزی رسید. تکاملی که مائو درمارکسیسم- لنینیسم درابطه به جنگ بوجودآورد، بطورفشرده ای باخصلت انقلاب چین مرتبط بود. درطول هدایت مبارزه مسلحانه ازمیان مراحل مختلف انقلاب بود که مائوتسه دون خط نظامی واستراتژی مارکسیستی وسیستم تفکردرامورنظامی که انقلاب چین رابه پیروزی کامل رهنمون کرد وخدمات پایداری را درجهت هرچه غنی ترساختن مارکسیسم- لنینیسم درمسئله جنگ نمود، تکامل داد. مائوبطوربرجسته ای ماتریالیسم دیالکتیک رادرمورد مسئله جنگ وتکامل استراتژی انقلابی برای جنگ درچین، درمراحل مختلف انقلاب چین بکاربست. درنتیجه آثارنظامی مائوگنجینه ای پربها، نه تنها درمورد تفکرمارکسیستی درموردجنگ بلکه همچنین کاربرد اصول پایه ای مارکسیسم، بخصوص فلسفه مارکسیستی هستند.

خط نظامی مائو دراین واقعیت اساسی ریشه داشت که جنگ انقلابی به توده مردم وابسته است وتنها وقتی می تواند دراساس موفق شود که ازحمایت ودرگیربودن فعال آنها درمبارزه علیه نیروهای ضدانقلاب برخوردارباشد. این کاربست مهم نه تنها درکشورهای مثل چین بلکه درمقیاس جهانی برای مبارزه انقلابی درتمام کشورها صادق است. اصول پایه ای خط نظامی مائو، کاربرد عمومی برای جنگ انقلابی درتمام کشورهادارد، درحالیکه تاکتیکهای نظامی که مائو تکامل داد ازاهمیت وارتباط ویژه ای برای کشورهای مانند چین، کشورهای نیمه مستعمره ومستعمره ونیمه فئودالی که دردوره انقلاب دموکراتیک نوین هستند، برخوردارمی باشند. درمیان اصول پایه ای که مائودرطول انقلاب آنراپیشبرد بیشترتعمیق داده،این اصل ازاهمیت بسیاری برخورداراست که، حزب باید براسلحه حکومت کند ونه بلعکس، بعبارت دیگرحزب باید نیروهای مسلح انقلابی ومبارزه مسلحانه را رهبری کند. درهمین رابطه اینکه انسان درجنگ تعیین کننده است نه اسلحه، واین حقیقتی اساسی بود که مائو درمخالفت با اپورتونیسم ورویزیونیستهای کهن ونو ازبرنشتاین و کائوتسکی گرفته تا خروشچف وامثال خروشچف ودرخودچین، برای آن مبارزه نموده ، ازآن دفاع کرده وآنرا تکامل داد.

همچنین مائوجهت گیری اساسی ای را که برای ملل تحت ستم وبرای کشورهای سوسیالیستی درمعرض تجاوزامپریالیستی وحتی برای تمام نیروهای انقلابی که بانیروی کوچک ویاضعیف مبارزه بادشمنان شان را آغازکرده اند کاربرد داشته، تکامل داد. جهت گیری ای که نقطه عزیمت اش ازدفاع استراتژیک وپیش بردجنگ بطریقی است که تدارکی برای گذاربه تعرض استراتژیک وبراین مبنا پیش بردن جنگ تاپیروزی باشد. مائو درتکامل خطش درجنگ انقلابی، خودرا به تحلیل مارکسیستی مسئله جنگ متکی نموده وباتوانائی برآن تاکید کرد. همچنان مائوخاطرنشان ساخت که:" جنگ باپیدایش مالکیت خصوصی وطبقات شروع شده وعالی ترین شکل مبارزه برای حل تضادهای بین طبقات، ملتها، دولتها وگروه های سیاسی است که بمرحله معینی ازتکامل رسیده اند." ونیزمائومی گوید:" وظیفه مرکزی وعالی ترین شکل انقلاب تصرف قدرت بوسیله نیروی مسلح، وحل مسئله ازطریق جنگ است. این اصل انقلابی مارکسیستی- لنینیستی درهمه جهان، هم درچین وهم دردیگرکشورها صادق است."

 

- اقتصاد سیاسی، سیاست اقتصای وساختمان سوسیالیسم:

 

مائووظایف نوین راتحلیل کرد،ازدموکراسی نوین به سوسیالیسم، دوراه پس ازرهائی، آموزش ازتجربه منفی شوروی، کمون های خلقی وجهش بزرگ ومبارزه دوخط:

کارل مارکس درهمکاری بافردریش انگلس، دربنیان گذاری علم انقلابی پرولتاریا، ابتدااقتصاد سیاسی سوسیالیستی که جزء کلیدی علم است را تکامل داد. مارکس به عمق هزاران پدیده روبنائی سرمایه داری نفوذکرد وروابط عمده ای که مشخص کننده ای این نوع جامعه بودرا تحلیل نمود. مائوخاطرنشان ساخت "مارکس ازکالا شروع کرد وسپس مناسبات میان انسانها راکه درپس کالاها مخفی می باشند آشکارساخت..."

مارکس درکتاب معروفش کاپیتال، تضاداساسی سرمایه داری یعنی مالکیت خصوصی وتولیداجتماعی راعریان ساخته ورازانباشت سرمایه دارانه یعنی استثمارکارگرمزدوردرپروسه تولید توسط مالکین سرمایه داروابزارتولید، برای آفریدن ارزش اضافی که این سرمایه داران آنرا مالک می شوند، آشکارساخت. مارکس نشان داد که شیوه تولید سرمایه داری ، آنطورکه مدافعین آن اعلام کردند، عالی ترین وکامل ترین ومرحله نهائی جامعه بشری نبوده، بلکه صرفاًآخرین" فازتاریخی خاص درتکامل تولیدرا نمایند گی می کند" ، این امربالاجبارباشیوه تولید عالی تروجدید تری، یعنی کمونیسم خواهد بود. که جهش کیفی بشریت رانمایندگی می کند وعبارت است ازنابودی تمام تمایزات طبقاتی وپیشرفت عظیم ومتداوم نیروهای اجتماعی تولید.

لنین ثابت کردکه امپریالیسم نه تنها به هیچوجه تضاداساسی سرمایه داری را حذف نکرده یاتخفیف نبخشیده است، بلکه آنرابه سطح عالی تری رسانده است. لنین نشان داد که امپریالیسم نه تنها آخرین مرحله سرمایه داری است بلکه آستانه انقلابات پرولتری نیزمی باشد. ولنین پرولتاریای روسیه رادراولین انقلاب پیروزمند پرولتری واستقراراولین دولت سوسیالیستی ، هدایت کرد. لنین مارکسیسم رابه یک سطح جدید وعالی ترتکامل بخشید- وبخش مهمی ازاین تکامل اقتصاد مارکسیستی بود، و مارکسیسم، مارکسیسم - لنینیسم شد. لنین اصول علمی رادرمسایل معین مقابل پای دولت جدید سوسیالیستی، منجمله درحیطه اقتصاد سیاسی وساختمان اقتصادی بکارگرفت.به ثمررساندن اشتراکی کردن سوسیالیستی بهمراه صنعتی کردن سوسیالیستی ومتحول کردن اتحادشوروی ازیک کشورنسبتاً عقب افتاده به یک کشور پیشرفته اقتصادی- که تمام اینها درعرض بیست سال اززمان پایان جنگ داخلی تاجنگ جهانی دوم انجام شد- دست آورد عظیمی برای طبقه کارگروسایرزحمتکشان اتحاد شوروی تحت رهبری استالین بود. ازآنجاییکه تا قبل ازآن هیچ تجربه قبلی درمورد ساختمان سوسیالیسم وجودنداشت، لاجرم استالین درتجربه ساختمان سوسیالیسم دچاراشتباهات معینی نیزشد. آنگونه که مائوتسه دون ازاشتباهات استالین منجمله درحیطه اقتصاد سیاسی،سیاست اقتصادی وساختمان سوسیالیسم، ازآنجا وبدان درجه ای برخاست که استالین درکاربرد همه جانبه ماتریالیسم دیالکتیک درحل مشکلات، منجمله درحل بسیاری ازمشکلات نوینی که بظهورسیده بودند، شکست خورد. بعدازاشتراکی کردن کشاورزی وایجاد تحولات سوسیالیستی درمالکیت درصنایع که اساساً کامل شده بود استالین خود برخی ازجوانب" تئوری نیروهای مئولده" را اتخاذ کرد. اوابتدا شعار" تکنیک همه چیزراتعیین می کند"، وسپس مرتبط بااین، "باتکنیک مدرن، کادرهای مسلط براین تکنولوژی همه چیزرا تعیین می کند" رافرموله کرد. این امردرواقع برعلیه خط اولویت سیاست بود وهمچنین به نقش توده ها ومشخصاً الزام اتکاء برخلاقیت توده ها درتولید سوسیالیستی، مانندهرحیطه دیگر، کم بهاء داد. همچنان گرایش استالین براین بود که صنعت رابه قیمت کشاورزی رشد داده وبدین ترتیب دهقانان را باکمکهای بسیارکم بحال خودرهاکنند که ازطریق تلاشهای خودانباشت کنند.

اگرچه استالین به برخی ازتضادهای مهمی که برای پیشرفت بطرف کمونیسم بایدحل گردند، اشاره کرد. اضافه برنابرابری بین شهروروستا، اوتوجه ویژه ای به تضاد بین کارفکری ویدی کرد. استالین تاکیدکرد که برای پیشرفت بطرف کمونیسم لازم است که این تضادها وهمچنین سایرتضادهای باقیمانده ازجامعه سرمایه داری حل گردند- واختلاف اساسی بین شهروده وکارفکری ویدی وغیره حذف گردد. امادرهمان زمان، استالین این گرایش راداشت که مسئله حذف این تفاوتها راکاملاً اززاویه رشدتولید وبالابردن سطح فنی ومادی توده ها ونه اززاویه سیاست وایدئولوژی، ببیند. باوجوداینکه استالین اذعان دارد که تضادبین مناسبات تولیدی ونیروهای تولیدی، حتی تحت سوسیالیسم ادامه می یابد زیرا" تکامل مناسبات تولیدی ازتکامل نیروهای مئولده عقب ترمی باشد وعقب ترخواهد بود" .استالین تاکیدکرد که بادرفرماندهی قرارداشتن یک خط صحیح، این تضاد می تواند به یک تضادانتاگونیستی بدل نشود. وچنانچه شیوۀ غلطی بکارگرفته شود، این امروارونه خواهد گشت. اماکمبود تحلیل استالین ازاین مسئله آن بود که به وجودتضادهای طبقاتی آنتاگونیستی بین پرولتاریا وبورژوازی وبه این واقعیت که برخورد صحیح به تضاد بین پرولتاریا وبورژوازی درپیشبرد مبارزه طبقاتی علیه بورژوازی می باشد، معترف نشد. استالین فقط صحبت ازمناسبات تولیدی می کند وازروبنا ومناسبات بین روبنا وزیربنای اقتصادی سخنی بمیان نمی آورد.... استالین فقط درمورد اقتصاد صحبت می کند ونه سیاست.

دراین انتقادها که دراواخرسال 1950 نوشته شده اند، مائوتسه دون نه تنها اختلاف مهم معینی را که حتی با خط اتحاد شوروی زمان استالین پیداکرده بود منعکس می سازد، بلکه اوشروع به پیشبرد بیشتر تئوری وپراتیک مارکسیستی- لنینیستی درمورد مسئله اقتصاد سیاسی، بخصوص درمورد رابطه بین انقلاب وتولید، می کند. البته این مسئله فقط ازطریق مبارزه حاد بین دوخط درون حزب کمونیست چین بدورهمان مسایل شکل گرفت. مبارزه ای که ادامه یافته وعمیق ترگشت. مبارزه برعلیه این انحراف پس ازکودتای رویزیونیستی خروشچف وشرکایش دراواسط دهه 1950 ، زمانی که مدل اتحاد شوروی مدلی برای احیای سرمایه داری گشت،آنتاگونیستی گردید.

مائوتسه دون درمقابله باهردوخط اپورتونیستی، بطورفزاینده ای خط انقلابی را دررابطه به ساختمان سوسیالیسم تکامل داد، خطی که درتجربه طولانی درسهای انقلاب چین درزمان مبارزه برای قدرت، وهم تعمیق جمعبندی تجربه اتحاد شوروی ودرسهای مثبت ومنفی آن تحت رهبری استالین وسپس پیروزی رویزیونیسم، ریشه داشت.

درموردانجام گذارازدموکراسی نوین به سوسیالیسم که حیاتی بود ومائوچنین می گوید: "مبارزه برعلیه سرمایه داری بوروکراتیک یک خصلت دوگانه داشت: تابدانجا که مربوط به مبارزه علیه سرمایه داری کمپرادوربود، یک خصلت انقلابی دموکراتیک داشت، اما تاآنجا که مربوط به مبارزه بابورژوازی بزرگ بود خصلت سوسیالیستی داشت" . برقرارکردن اولویت بخش دولتی وبطورکلی کنترول اقتصاد توسط دولت تحت رهبری پرولتاریا وحزبش- این شرطی اساسی برای دست یافتن به گذاربه سوسیالیسم بود. این سیاست کلید حل تضاد های اصلی بود که خودرا دردوره بلافاصله کسب قدرت سیاسی سرتاسری نمایان کردند.

دراین مقطع مائوتحلیل همه جانبه مهمی را انجام داد که باپیروزی سراسری انقلاب دموکراتیک نوین" دوتضاد اساسی درچین همچنان برجای خواهند ماند. اولی تضادی داخلی است یعنی تضاد بین طبقه کارگروبورژوازی است، ودومی تضادی خارجی است یعنی تضاد بین چین وکشورهای امپریالیستی".

مائوتسه دون وظایف حزب ودولت راباپیروزی انقلاب دموکراتیک نوین وگذاربه سوسیالیسم خاطرنشان ساخت که" تحدید سرمایه درداخل کشورونظارت برتجارت خارجی، وسیاست اساسی کشورما درمبارزه اقتصادی خواهد بود، کسی که این واقعیت راازدیده فروگذارد ویاکوچک بشمارد، مرتکب اشتباهات بسیارفاحش خواهد شد". همچنان مائومی گوید: "بدون اشتراکی کردن کشاورزی نمی توان ازسوسیالیسم کامل وپابرجا سخن گفت. اشتراکی کردن کشاورزی درجریان خود باید بارشد یک صنعت نیرومند که بخش عمده آنرا بنگاه های دولتی تشکیل داده باشند همگام گردند".

درمدت هفت سال ازپیدایش جمهوری خلق دراکتوبر1949 اساس تحول سوسیالیستی مالکیت هم درکشاورزی وهم درصنعت اساساً کامل شد. اما البته این نیزبدون مبارزه طبقاتی هم درجامعه بطورکلی وهم درخود حزب کمونیست بدست نیامد. دراین دوره مبارزه طبقاتی- مبارزه بین راه سوسیالیستی وراه سرمایه داری- عمدتاً بحول مسئله مالکیت دورمی زد. اما همچنین مبارزه شدیدی بحول مسایل مدیریت، اولویت های سرمایه گذاری ودیگرموضوعات اساسی سیاست اقتصادی وجودداشت. پس ازفرموله شدن خطوط اساسی توسط مائوتسه دون حزب کمونیست خط مصادره سریع اموال امپریالیسم وسرمایه داری بوروکرات رادرصنایع پیاده کرد ودرهمان زمان گام به گام متحول کردن سرمایه داری ملی رانیزاعمال می کرد. این مسئله نه تنها استفاده ازنقش مثبت سرمایه ملی دراحیاء ورشد اقتصادی بلکه همچنین استفاده ازسرمایه داران ملی درمدیریت بنگاه های مشترک دولتی- خصوصی که بمثابه حلقه مهمی درمتحول ساختن بوجودآورده شده بودند راموجب گردید. درهمان حال بنگاه های دولتی خودحجم عظیم سرمایه گذاری را دریافت کرد وبمثابه بخش عمده ساخته شدند. این دراستقراروحفظ سلطه مولفه اقتصادی دولت ودرپیشبرد تحولات سوسیالیستی درصنایع دارای اهمیت زیادی بود. مائوتسه دون درمورد کئوپراتیف های دهقانی چنین می گوید:" تنهاراه پیشرفت به جلوسازماندهی دهقانان" درترکیب کردن بیشتربرمبنای این کئوپراتیوهای کوچک نیمه سوسیالیستی وسازماندهی کئوپراتیوهای بزرگ کاملاً ً سوسیالیستی تولید کنندگاه کشاورزی می باشد".

مائوتسه دون همچنان که بررشد صنایع سنگین واولویت طولانی مدت آن بطورکلی تاکید می کرد اما به اهمیت ونسبت کشاورزی وصنایع سبک نیزنظرداشت. اوخاطرنشان می کرد که صنایع سبک وکشاورزی نسبت به صنایع سنگین انباشت سریعتری را بهمراه می آورد، بنابرین افزایش سرمایه گذاری دراین بخشها، منجربه رشدعظیم تروسریع ترصنایع سنگین شده، وازآنجا که معاش وضروریات توده ها رابرآورده می کند، زیربنای محکمی رابریایه رشد صنایع سنگین بوجودخواهدآورد. این اساس سیاستی بود که دراین فرمولی که کشاورزی شالوده اقتصادچین وصنعت فکتورهدایت کننده است، بیان گردید. بعدها مائوهمین برخورد دیالکتیکی را درتعیین اولویت ها درصنایع وکشاورزی درپیش گرفت. اوگرفتن فولاد بمثابه حلقه کلیدی درصنعت وغلات بمثابه حلقه کلیدی درکشاورزی، ودرعین حال براین مبنا تضمین رشد همه جانبه درصنعت وکشاورزی را فرموله کرد. این درعین حال مثالی بود ازقراردادن سیاست درفرماندهی. بکاربست ماتریالیسم دیالکتیک درمورد این مسئله، مائوخاطرنشان ساخت که تقلیل هزینه های ساختمان نظامی وتاکید بیشترگذاردن برساختمان زیربنای اقتصادی لازم است درغیراین صورت نه تنها بطورکلی اقتصاد ضربه خواهد خورد، بلکه بمثابه یک نتیجه تبعی، ساختمان نظامی نیزدردرازمدت ضربه خواهد خورد. طبق نظرمائو تمام اینها باید برمبنای - دراتحاد دیالکتیکی ونه بمثابه انتاگونیستی- بارهبری مرکزی منسجم وقوی وبرنامه ریزی منسجم ودیسپلین درسرتاسرکشور.. انجام می شد.

مائودرمقابله بارویزیونیسم درون حزب شعار" جهش بزرگ به پیش" راطرح کرد. این سالی بود که درسراسرروستاهای چین جنبش استقرارکمونهای خلقی بلند شد. دراین جنبش نه تنها ابعاد ومیدان عمل مالکیت زمین به سطح بالاتری ارتقا یافت، بلکه درکمون های خلقی توده های دهقان تولید کوچک صنعتی، منجمله تولید مواد اولیه ای مانند فولاد، وهمچنین بسیاری ازپروژه های ساختمانی گوناگون رادرپیش گرفتند. این واقعه کاملاً بی سابقه درروستای چین ویااصلاً درهرکشوردیگری، بود. درهمین زمان مائو خط عمومی برای ساختمان سوسیالیستی رافرموله کرد. که همراه با" جهش بزرگ" وکمون های خلقی به" سه پرچم سرخ" معروف شدند. این خط عمومی عبارت بود از" باتمام قوا به پیش رفتن، هدف گیری عالی ودستیافتن به نتایج عظیم تر، سریعتر، بهترواقتصادی تردرساختمان سوسیالیسم".

این خط عمومی بیانی بود ازاینکه سیاست وایدئولوژی باید درفرماندهی باشد. این هم بازیک کاربست درخشان ماتریالیسم دیالکتیک درمقابل ماتریالیسم میکانیکی بود.

 

- فلسفه:

 

تکامل دیالکتیکی خدمات فلسفی مائو: تئوری شناخت، درباره تضاد، همگونی ومبارزه اضداد، عام بودن وخاص بودن تضاد، تضاد عمده وجهت عمده تضاد، مقام انتاگونیسم درتضاد، وحدت اضداد پایه است، مبارزه وسنتزوانقلاب فرهنگی وتداوم مبارزه طبقاتی تحت دیکتاتوری پرولتاریا.

تازمانیکه طبقات موجوداند، هرنوع فلسفه ای، ماهیت طبقاتی دارد. و" فلسفه همیشه درخدمت سیاست است". مائوتسه دون به تاکید می گوید:" مبنای فلسفه- درجامعه طبقاتی- مبارزه طبقاتی است، واین بویژه درباره فلسفه مارکسیستی صادق است. مائوتسه دون مسئله راچنین توضیح می دهد: بین پرولتاریا وبورژوازی مبارزه ای وجوددارد.... ستمگران به ستمدیدگان ستم می کنند. وستمدیدگان قبل ازاینکه بدنبال فلسفه بگردند احتیاج به جنگ متقابل ویافتن راه خلاصی دارند. تنها بعدازاینکه مردم این را بعنوان نقطه ای حرکت شان قبول کردند مارکسیسم- لنینیسم پدیدآمده وآنها فلسفه رایافتند. همه ما اینراازسرگذرانده ایم. مائو می گوید فلسفه بازتاب عظیمی درمبارزه طبقاتی دارد. مائوتوجه زیادی به فلسفه مبذول داشت. اومرتباً تاکید می کرد که فلسفه بایدازمحدوده مطالعه فضلا آزادشده وتوسط توده های وسیع خلق فراگرفته شود. چراکه پرولتاریا وتوده های وسیع بدون فراگیری آگاهانه فلسفه مارکسیستی وشکستن قیود فلسفه طبقات استثمارگر، نمی توانند زنجیرهای سرمایه داری وجامعه طبقاتی راپاره کرده، بشریت راآزاد وبه جهشی کیفی درسلطه خودبرطبیعت دست یابند.

مائوتسه دون شناخت ازقانون اساسی تضادرا سیستیماتیک وغنی نموده وتوده های خلق را نه تنها درچین بلکه درسراسرجهان به این شناخت تعمیق یافته مسلح کرد. این است جوهرخدمت عظیم مائو به مارکسیسم- لنینیسم درقلمروفلسفه.برای درک کامل مطلب لازم است خلاصه ای ازاصول پایه ای فلسفه مارکسیستی وتکامل شان ازدوره مارکس وانگلس بدست داده شود.

روشن است که فلسفه مارکسیستی، وبطورکلی مارکسیسم، بشکل کاملاً پرورده ازسرمارکس بیرون نجهید. می گویند یکبارمائو بشوخی پرسید آیاد وقتی که مارکس بسیارجوان بود مارکسیسم رامطالعه می کرد؟ فلسفه مارکسیستی، توسط مارکس ودرهمکاری نزدیک با انگلس وازطریق فشرده کردن، بازسازی وقالب ریزی مجدد آنچه درروش دیالکتیکی هگل وماتریالیسم فوئرباخ صحیح بود تدوین شد. این دوکسانی بودند که مارکس درجوانی وقبل ازاینکه مارکسیست شود مکاتب فکری شان را به ترتیب طی کرده بود. انگلس درکتاب "لودویک فوئرباخ وپایان فلسفه کلاسیک آلمان" این پروسه راجمعبندی می کند. ونشان می دهد که تکامل فلسفه هگل وفلسفه فوئرباخ- وهمینطورفلسفه خودمارکس وانگلس- بارشد سرمایه داری وپیشرفتهای متوالی علوم طبیعی وتکنولوژی، مبارزه طبقاتی وهمچنین خیزشها وتغییرات برجسته اجتماعی مرتبط باآن، بخصوص دراواخرقرن 18 واوایل قرن 19، پیوند نزدیک داشته است.

انگلس درموردفلسفه هگل چنین می گوید:

این فلسفه دیالکتیک بنای هرگونه تصویری رادرباره حقیقت نهایی مطلق ودرباره حالات مطلق بشری مطابق باآن، به همان سان باطل می سازد که بورژوازی کلیه نهادهای پابرجاشده ای را که قرون متمادی مورد تقدیس بودند بوسیله صنایع بزرگ ورقابت وبازارجهانی، عملاً باطل می نماید. برای فلسفه دیالکتیک هیچ چیزی که یکباربرای همیشه مستقروبلاشرط ومقدس باشد موجودنیست. این فلسفه به همه چیزودرهمه چیزمهرونشان سقوط ناگزیررا مشاهده می کند ودرمقابل آن، چیزی جزپروسه لاینقطع ظهوروزوال وصعود بی انتها ازسفلا به علیا یارای ایستادگی ندارد. خود فلسفه دیالکتیک هم تنها انعکاس ساده این پروسه درمغزاندیشمنداست. ولی زمانیکه هگل فلسفه اش را تکامل داد( چند دهه اول قرن نوزدهم) رشد سرمایه داری درآلمان هنوزضعیف وبطی بود. دولت آلمان تحت حاکمیت سرمایه داری متحد نبود، انقلاب بورژوازی به اتمام نرسیده بود وبورژوازی نوخاسته مجبوربه مصالحه بااشرافیت فئودال وسلطنت که درشخص فردریک ویلیام سوم پادشاه پروس تبلورمی یافت، بود. این همه تاثیرزیادی به نحوه تفکرهگل، هم ازنظرفلسفی وهم ازنظرسیاسی، برجای نهاد.

هگل کوشید سیستم فلسفی کامل بوجودآورد، که پایه مادی اش شرایط متضاد آلمان آن زمان بود. به همین دلیل، باوجود اینکه متد هگل دیالکتیکی بود، سیستم فلسفی وی بااعلام یک حقیقت مطلق متجسم، که دقیقاً توسط خود سیستم فلسفی هگل نمایندگی می شد، به متافزیک ختم گشت. رویهمرفته هگل یک ایده آلیست بود که سیستم فلسفی اش ایده مطلقی خلق نمود که مقدم برطبیعت ومستقل ازطبیعت بود، این ایده سپس، از"خودبیگانه شده" وبدرون طبیعت"منتقل" گشته تارفته رفته توسط انسان درک شده وسرانجام درسیستم فلسفی هگل بصورتی کامل ونهایی تحقق یافت. چنانچه انگلس مطرح نمود:

کلیه محتوی دگماتیستی سیستم هگلی، درتضادبا متود دیالکتیکی وی که هرگونه دگماتیسم رانقض می کند، حقیقت مطلق اعلام می گردد. درنتیجه جنبه انقلابی درزیرسنگینی جنبه بیش ازحد تورم یافته محافظه کارانه خفه می شود. وچیزی که درموردمعرفت فلسفی صادق است درموردپراتیک تاریخی نیزصدق می کند. بشریت که دروجود هگل رشته تفکررا تاحد دریافتن ایده مطلق رسانده است، می بایست دررشته پراتیک نیزبه حدی پیش رود که دیگربکاربردن این ایده مطلق درواقعیت برایش میسرباشد درنتیجه ایده مطلق نباید توقعات سیاسی پراتیکی زیادی ازمعاصرین خود داشته باشد. بهمین جهت است که ما درجمعبندی" فلسفه حقوق"( هگل) اطلاع حاصل می کنیم که تحقق ایده مطلق بایستی بصورت آن سلطنت زمره ای انجام پذیرد که فردریک ویلیام سوم باآنهمه لجاج وبیهودگی به اتباع خود وعده می داد( یعنی یک سلطنت ولی بخصوص پس ازمرگ هگل بسال 1831 کسانی بودند، ازجمله مارکس وانگلس، که بخش انقلابی فلسفه هگل، یعنی متود دیالکتیکی اش را به ارث بردند. انگلس تاکید ورزید که اگرچه سیستم هگل به محافظه کاری درفلسفه وهمچنین سیاست منجرمی گردد، اما" هرکس متد دیالکتیکی رابعنوان مسئله اصلی درنظرگیرد می تواند به افراطی ترین نوع اپوزیسیون، هم درسیاست وهم درمذهب متعلق باشد. " انگلس یاد آورشد که پس ازسال 1940 وقتی که درپروس" ریاکاری ارتودکسی وارتجاع استبدادی فئودالی دروجود فردریک ویلیام چهارم به تخت نشست"، مارکس- وخود انگلس بعنوان بخشی ازهگلی های جوان واردمیدان اپوزیسیون شدند که موضع شان" بیانگرفلسفه بورژوازی رادیکال درحال رشد بود وخرقه فلسفی تنها برای فریب سانسوربکارمی رفت".

انگلس قدم بعدی تکامل شان را چنین توضیح می دهد:

سپس" جوهرمسیحیت" فویرباخ نوشته شد... این کتاب ماتریالیسم رادوباره برتخت نشاند. طبیعت مستقل ازتمام فلسفه ها وجود دارد. طبیعت شالوده ای است که برمبنای آن ما انسانها که خودمان محصول طبیعتیم، رشد یافته ایم. هیچ چیزخارج ازطبیعت وانسان وجود ندارد، وموجودات برتری که خیالات مذهبی ما ساخته وپرداخته اند تنها انعکاس عالی جوهرخود ماهستند. طلسم شکسته شده بود؛ سیستم( هگلی) منفجرشده وبه کناری انداخته شد.... برای داشتن ایده ای ازتاثیرات آزادیبخش این کتاب، شخص باید خودش آنراتجربه کرده باشد. اشتیاق وشیفتگی عمومیت داشت. همه ما بلافاصله فویرباخی شدیم. اینکه مارکس باچه اشتیاق وحرارتی ازاین درک جدید استقبال کرد وچقدر- علیرغم تمام قیود منقدانه- تحت تاثیرآن قرارگرفت رامی توان درکتاب "خانواده مقدس" خواند.

ولی فویرباخ یک ماتریالیست پیگیرنبود ووقتی توسط مقامات ارتجاعی به انزوا کشانیده شد درزمینه فلسفی نیزعقب نشینی کرد. وی ماتریالیسم پیگیرراردنمود، چون به ماتریالیسمی تن داد که مشخصه قرن هژدهم بود- ماتریالیسم مکانیکی، متافزیک ونه دیالکتیک- که بخصوص توسط ماتریالیستهای فرانسوی آن دوران نمایندگی می شد. این ماتریالیسم فقط حرکت کمی رابه رسمیت شناخته وتقسیمات موجود درطبیعت رامطلق می پنداشت. واین انعکاس سطح کشفیات علمی درآنزمان واین واقعیت بود که سرمایه داری هنوزجامعه رافتح نکرده بود.( دراین میان انگلستان یک استثناء عمده بحساب می آمد چرا که درآنجا سرمایه داری همراه تداوم سلطنت واشرافیت وابسته به زمین حاکمیت یافته بود). این نوع ماتریالیسم این واقعیت رادرک نمی کرد که همه چیز، تضاد؛ است" نظام طبیعی" تغییراست وتوسط جهشها( تغییرات کیفی) مشخص می گردد؛ پدیده های متضاد بهم پیوستگی دارد؛ تقسیم بندی انواع مختلف ماده درحال حرکت تنها نسبی است ونه مطلق. سرانجام خود فویرباخ سرازایده آلیسم درآورد. اگرچه اونشان داده بود که مذهب فقط نماینده تبارزتخیلی موجودیت طبیعی وبشری درذهن انسان است، اما کوشید تابجای نسخ مذهب به روابط انسانی شخصیتی مذهبی دهد. آنگونه که انگلس مشخص می کند:

بنابرنظرفویرباخ مذهب رابطه ای بین انسان هاست که مبتنی برعواطف وقلب است، رابطه ای که تاکنون حقیقت خودرا درانعکاس خیالی واقعیت- درشکل یک یاچند خدا که انعکاسات خیالی ازخواص انسانی هستند- می جست ولی اکنون مستقیماً وبلاواسطه آنرا درعشق بین"من" و"تو" می یابد. ودرنتیجه سرانجام، درنظرفویرباخ عشق جنسی یکی ازعالی ترین، اگرنه عالی ترین، شکل پیروی ازمذهب نوین وی می گردد.

ووقتی سیستم فلسفی واخلاقی فویرباخ به زمینه های روابط اقتصادی، اجتماعی وسیاسی گسترش می یابد، ماجرازاین هم بدترمی شود. انگلس باتحقیروتاسف اشاره کرد که بازاربورس می تواند واقعاً بعنوان یک نمونه کامل و"معبد" اخلاقیات فویرباخ باشد، چراکه درآنجا تمام افراد درگیربطوربرابر حق خودرا برای سعادتمندی دنبال می کنند واخلاق معادل موفقیت قرارمی گیرد. خلاصه، درتحلیل نهائی فویرباخ ازخود بورژوازی جلوترنرفت- یعنی جلوترازبرابری مقدس دربرابرقانون بعنوان بالاترین معیارجامعه. چنانکه انگلس گفت:" برش اخلاق فویرباخ هرچند که خودوی نخواهد ویاتمایل نداشته باشد، ازروی الگوی جامعه سرمایه داری مدرن است."

درنتیجه این امر، برای طبقات مظلوم وبخصوص پرولتاریا درجامعه سرمایه داری، فلسفه/ اخلاقیات فویرباخ تنها می تواند به موعظه تسلیم طلبی درلوای"عشق" و" برابری" بپردازد. انگلس جمعبندی کرد که: بدین ترتیب ازفلسفه وی آخرین بقایای جنبه انقلابی بباد می رود وتنها ترانه ای قدیمی می ماند که: یکدیگررادوست داشته باشید- بدون درنظرگرفتن اختلاف جنس ومنصب(طبقه) یکدیگررا درآغوش بگیرید- عیش آشتی همگانی رابربرپاسازید.

 

جهش مارکس:

 

مارکس ازفویرباخ که ازدرون یک نوع هگلیسم ارتدکس تکامل یافته ولی قادربه انجام یک جهش کیفی واقعی ورای هگل وکلاً ایده آلیسم نبود، جلورفت. این مارکس بود که بیش ازهرکس دیگرجلوداراین جهش شد. بقول انگلس:" ازدرون تلاشی مکتب هگل، گرایش دیگری هم پدید آمد واین تنها گرایش است که ثمرات واقعی داشته است. این گرایش بطورعمده بانام مارکس مربوط است."

مارکس، فویرباخ وهمچنین هگل راکاملاً کنارنگذاشت وی شکست فوئرباخ دربه پیش راندن ماتریالیسم به نقد کشیده وبادید انتقادی بخش ماتریالیستی فوئرباخ را جذب نمود." تزهایی درباره فوئرباخ" که توسط مارکس درسال 1845 نوشته شده، بگفته انگلس" اولین سندی" است که نطفه پرنبوغ جهانبینی نوین رادربردارد." دراین" تزها" مارکس نشان دادکه فوئرباخ یک ماتریالیست تعقلی بود: نقص عمده همه مکاتب ماتریالیستی- وازآن جمله ماتریالیسم فویرباخ- درآنست که شیئ، واقعیت، حساسیت تنها بصورت ابژه یا بصورت مشاهده درنظرگرفته می شود نه بصورت فعالیت حسی انسان، یعنی پراتیک ، نه بطورسوبژکتیو. ازاینروچنین رخ داده است که جهت فعال برخلاف ماتریالیسم، بوسیله ایده آلیسم تکامل یافته منتها به شکل تجریدی، زیرا بدیهی است که ایده آلیسم آنچنان فعالیت حسی واقعی راقبول ندارد. به همین دلیل مارکس گفت که فوئرباخ، "طرزبرخوردتئوریک رابعنوان طرزبرخورد واقعی انسان تلقی می کند... ودرنتیجه وی نمی تواند به اهمیت فعالیت" انقلابی" و"پراتیکی، انتقادی" پی ببرد". اینجاست که برای اولین بارمارکس برنقش مرکزی وتعیین کننده پراتیک درپروسه شناخت، ونقش تعیین کننده آن درحرکت دانش تاکید می کند. همانطورکه مارکس اشاره می کند قبلاً درماتریالیسم، ازجمله ازدید فوئرباخ، واقعیت عبارت بود ازوجوداشیاء خارج ومستقل ازذهن انسان، وفعالیت بشری بمثابه بخشی ازواقعیت عینی محسوب نمی شد. درنتیجه مارکس درموردفویرباخ می گوید که وی" می خواهد اشیاء حسی راواقعاً ازاشیاء تخیلی متمایزکند، ولی اوخود فعالیت بشری را بعنوان فعالیت عینی قبول نمی کند". طبق این نظررابطه انسان وطبیعت درپروسه شناخت بطورساده این است که انسان باید واقعیت بیرونی را درفکرش منعکس کرده ویادرآن غورکند.

ولی این به تنهائی نمی تواند این سئوال راپاسخ گوید که آیافکرانسان بنحوی صحیح طبیعت را منعکس می کند یانه؟ چنانکه مارکس تاکید می کند:

مسئله اینکه آیا حقیقت عینی رامی توان به تفکرانسانی نسبت داد یانه- بهیچوجه مسئله تئوری نیست بلکه مسئله پراتیک است. انسان باید درپراتیک، حقیقت یعنی واقعیت وتوانائی، واینطرفی بودن تفکرخودرااثبات کند. بحث درباره واقعیت یاعدم واقعیت تفکر، مجزاازپراتیک، مسئله ایست صرفاً "اسکولاستیک".

دراثر"لودویک فوئرباخ..." انگلس گفت:" سئوال بزرگ پایه ای کلیه فلسفه ها، بخصوص فلسفه اخیر، عبارت است ازرابطه بین تفکرووجود." مارکس درسال 1845 درکتابش" تزهایی درباره فوئرباخ" باشناختن پراتیک بعنوان ملاک ومعیارحقیقت، پایه ای برای پاسخ به این سئوال فراهم آورده بود. مارکس گفت: زندگی اجتماعی... ذاتا پراتیکی است. کلید حل تعقلی همه آن رموزغیبی که تئوری رابه عرفان کشانده ومنحرف می کند، پراتیک انسان ودرک این پراتیک است. واما درموردجامعه مارکس توضیح داد که ماتریالیسم تعقلی درنهایت به نقش افراد دررابطه با یکدیگرمی پردازد. ونمی تواند ازروابط اجتماعی که روابط اساسی انسانها هستند، ویاازشرایط مادی واقعی که پایه این روابط اجتماعی را استوارمی کنند، پرده بردارد. مارکس نوشت:" فوئرباخ درنتیجه نمی بیند که"احساس مذهبی" خود محصول اجتماعی است، واینکه فرد تجریدی که مورد تحلیل اوست درواقع به شکل اجتماعی معینی متعلق است."

اشکال فوئرباخ دراین بود که آنجایی که" یک ماتریالیست است، اوبه تاریخ نمی پردازد ودرآنجا ییکه به تاریخ می پردازد وی ماتریالیست نیست. برای وی ماتریالیسم وتاریخ ازهم دیگردورمی شوند..." پس بالآخره، ماتریالیسم نوین- دیالکتیکی وتاریخی- درتقابل بافوئرباخ وکلیه ماتریالیستهای قبلی، برمبنای این درک پایه گذاری شده که" این بشریت است که شرایط را تغییرمی دهد" وهمزمانی تغییراوضاع وفعالیت انسانی فقط می تواند به مثابه پراتیک انقلابی بررسی گشته وتعقلاً درک شود".

به عبارت دیگر، نکته مورد تاکید مارکس دراینجا اینست همانگونه که مردم، درجامعه وازطریق آن بایکدیگردرارتباط اند وکلاً توسط جامعه ای که درآن زندگی می کنند شکل می گیرند، ازطرف دیگرنیزمردم می توانند وباید جامعه- وازطریق آن طبیعت- راتغییردهند. واین است اظهاریه مشهورمارکس:" فلاسفه تنها جهان را ازطرق مختلف تفسیرکرده اند؛ اما نکته مهم تغییردادن آن است".

مارکس مکرراً تاکید کرد که مردم تنها می توانند پدیده هارا برطبق قوانین عینی آنها ونه طوری که دل شان می خواهد تغییردهند. واین مسئله چه درمورد طبیعت وچه درمورد جامعه صادق می باشد. جامعه نهایتاً توسط سطح تکامل نیروهای مئولده که نسل به نسل ارث برده می شود تعیین می گردد. ولی جامعه تنها به سادگی ازدل یکرشته تغییرات کمی که مشخصه اش فقط اضافه شدن نیروهای مئولده است، نمی گذرد. زندگی مادی جامعه، بخصوص روابط اقتصادی، پایه ای راتشکیل می دهد که برمبنای آن موسسات سیاسی، رسوم، قوانین، ایدئولوژی، فرهنگ وغیره سربلند می کنند؛ اینها( روبنا) بنوبه خود تاثیرمتقابل شدیدی برپایه اقتصادی اعمال کرده ودرزمانهای بخصوص تعیین کننده می گردند. درمقاطع خاصی خود رشد نیروهای مئولده آنهارا به تقابل باروابط تولیدی که مردم درآن واردشده اند تانیروهای مئولده را موردبهره برداری قراردهند. درچنین زمانهایی یک انقلاب اجتماعی- یک تغییردرروبنا- برای تعویض روابط تولیدی کهن باروابط تولیدی نوین که بتوانند نیروهای مئولده را آزادکنند، لازم است.

همانطورکه مارکس درانتقاد ازانارشیست فرانسوی زمان خود، م- پرودن مطرح کرد:" بابدست آوردن نیروهای تولیدی جدید، انسانها روش تولیدی راتغییرمی دهند، وبا تغییرروش تولید شان، باتغییرنحوه زندگی شان، آنها کلیه روابط اجتماعی شان را تغییرمی دهند". ولی بازبرای تغییرروابط اجتماعی شان به انقلاب اجتماعی احتیاج است. لذاجامعه ازطریق یک سلسله ازچنین انقلاباتی(جهشهای کیفی) ازسطحی پائین تربه به سطحی بالاترتکامل می یابد. این مسئله( درجوامع طبقاتی) پس ازاینکه نقطه مشخصی ازتکامل مبارزه بین طبقات فرامی رسد، بوسیله سرنگونی یک طبقه توسط طبقه دیگراتفاق می افتد، درنتیجه تاریخ جوامع، ازآغازپیدایش طبقات، تاریخ مبارزه طبقاتی است.

مارکس وانگلس درتکامل فلسفه انقلابی شان، هگل رابدورنیفکندند، بلکه قسمت انقلابی هگل، یعنی متود دیالکتیکی اورانگاه داشتند وهمانطورکه انگلس گفت" (آنرا) ازپوسته ایده آلیستی که هگل بوسیلۀ آن مانع بکاربست پیگیرش می شد رها نمودند". اکنون دیگرمسئله، حرکت دیالکتیکی یک ایده مطلق ویک روح بعنوان شکل دهنده جهان مادی نبود. بلکه کاملاً برعکس، اکنون مشخص شده بود که این ماده است که بطورابدی درحال حرکت وتغییربوده وخودرا به اشکال متفاوت مشخصی که خود بوجودآمده وازبین می روند، تبدیل می سازد؛ وبعلاوه ایده ها، آگاهی، وروح چیزی نیستند که مگرانعکاس این پروسه درمغزانسان(که خود مادی است) وهمان قوانین تکامل را دنبال می کنند. این بود آن ماتریالیسم دیالکتیک- دیالکتیک ماتریالیستی- و، بااعمال آن برتاریخ، ماتریالیسم تاریخی، که توسط مارکس وانگلس تکامل داده شده وسیستیماتیزه گردید.

فلسفه مارکسیستی، قانون دیالکتیکی تکامل راچه درجامعه وچه درطبیعت، برسمیت می شناسد. ودرواقع مارکس وانگلس باتشخیص اهمیت تغییرجهان- اهمیت عمل نمودن درتطابق باجهان وبخصوص جامعه، درمتغییربودنش، درحرکت وتکاملش، وکمک به تسریع جهش انقلابی ازسرمایه داری به کمونیسم- برماتریالیسم دیالکتیک تاکید ورزید. این فلسفه بسادگی ویااساساً محصول مغزهای مارکس وانگلس نبود. این فلسفه نتیجه رشد سرمایه داری، علوم طبیعی ومبارزه طبقاتی؛ والبته محصول پروسه دیالکتیکی تکامل خود فلسفه ومنعکس کننده تغییروتحولات فاهش اجتماعی ودرک وتسلط انسان برجهان طبیعی بود. به همین منوال ماتریالیسم دیالکتیک وتاریخی تنها مارکس وانگلس ومعدودی دیگررانمایندگی نمی نمود، این فلسفه انقلابی پرولتاریا بوده وهست. هم عینی است وهم ذهنی، هم قوانین عینی تکامل طبیعی وتاریخی رامنعکس می کند وهم منافع ورسالت تاریخی پرولتاریا راکه کاملاً منطبق براین قوانین هستند. زیرابرخلاف کلیه طبقات دیگردرتاریخ بشریت، که پیش از ازاین به حاکمیت رسیده اند وجامعه را برطبق تصویرخود قالب ریزی کرده اند، پرولتاریا هدفش تنها کسب قدرت نیست، ورسالتش نه بوجود آوردن یک سیستم لایتغییر" ابدی" بعنوان" نفطه پایان" برتکامل بشریت، بلکه ازمیان بردن کلیه تمایزات طبقاتی وقادرساختن بشریت به غلبه مداوم برموانع پیش پای تکامل جامعه بشری ودگرگونی طبیعت است.

تا اینجا بدست دادن مختصرترین وعمومی ترین خطوط طرح تکامل تفکرفلسفی مارکس وانگلس وچگونگی بنیان گذاری ماتریالیسم دیالکتیک وماتریالیسم تاریخی ازطریق این پروسه وتوسط آن، امکان پذیربوده است. ولی باید اشاره کرد که باتدوین این دید علمی ازطبیعت، جامعه وتفکرفلسفه به آن گونه ای که درگذشته وجود داشت- بعنوان شاخه ای ازتفکرکه تنها می توانست سعی کند قوانین همه گیرطبیعت، جامعه وتفکررا درپندارشکل دهد وبین پدیده های بظاهرنامرتبط پل زده وآنهارا دریک سیستم کامل وحدت بخشد- بجزدرسماجت تفکرکهن که منافع نیروهای ارتجاعی جامعه را نمایندگی می کند،به پایان خود رسید.همانگونه که انگلس موکداً مطرح کرد، ماتریالیسم تاریخی" فلسفه درقلمروتاریخ به پایان می رساند، درست به همان ترتیب که دید دیالکتیکی نسبت به طبیعت( یعنی ماتریالیسم دیالکتیک) هرگونه فلسفه طبیعی را غیرلازم وغیرممکن می گرداند. اکنون دیگردرهیچ کجا وظیفه این نیست که روابط را درذهن اختراع کنیم، بلکه عبارت ازآن است که آنهارا درواقعیات مکشوف سازیم.

انگلس توضیح می دهد: ... ماتریالیسم مدرن اساساً دیالکتیک است، ودیگربه کمک آن نوع فلسفه که ملکه وارتظاهربه حاکمیت برسایرعلوم می نمود، نیازمند نیست. همینکه هرعلم بخصوص مجبوراست موقعیت خودرا درتمامیت عظیم اشیاء ودانش ما ازاشیاء روشن نماید، وجود یک علم بخصوص که بااین تمامیت سروکارداشته باشد زایداست ویاغیرضروری می گردد. آنچه هنوزازکلیه فلسفه های قبلی باقیمانده است علم تفکروقوانین آن- منطق صوری ودیالکتیک- است.هرچیزدیگری درعلم مثبت طبیعت وتاریخ جای می گیرد. پایان دادن به چنین فلسفه کهنه ای آنقدرها هم آسان نیست. این امرتنها یاعمدتاً به دلیل نارضایتی شدید فیلسوفهای حرفه ای نمی باشد، بلکه باین دلیل است که، چنین فلسفه ای کهنه ای به نیروهای ارتجاعی جامعه خدمت می کند. فلسفه مارکسیستی مجبوربوده است درهرگامی ازاین راه برعلیه فلسفه های منحط طبقات ارتجاعی مبارزه کند ودرتقابل بااشکال مختلف ایده آلیسم ومتافزیک تکامل یافته است. این امرنه فقط انعکاس مبارزه عملی بین پرولتاریا وبورژوازی(وسایرطبقات استثمارگر) بلکه خود بخش مهمی ازمبارزه سراسری این طبقات می باشد.

درون جنبش طبقه کارگر- بین مارکسیستها واپورتونیستهای رنگارنگ این مبارزه درحیطه فلسفی، که منعکس کننده مبارزه علمی است ودرمجاورت باآن به پیش می رود، بسیارحادبوده است. این امر درسراسرزندگی مارکس وانگلس صحت داشته ویکی ازنتایج آن سیستیماتیزه کردن وتعمیق بیشتر فلسفه مارکسیستی ازجمله دراثر برجسته انگلس" انتی دورینگ" بود.

 

لنین ازفلسفه مارکسیستی دفاع نموده وآنراتکامل داد:

 

لنین نیز، بویژه بامبارزه حادی که برای افشاء وستیزه با مرتدین درون جنبش مارکسیستی به پیش برد، همین پروسه راطی کرد. شدید ترین این مبارزات درزمینه فلسفه، آن مبارزه ای که بسیط ترین اثرلنین دردفاع ازفلسفه مارکسیستی وتکامل آن را بوجودآورد، انتقاد بیرحمانه لنین ازآن اپورتونیستهای سیاسی وفلسفی بود که بگرداندیشه ارنست ماخ، فزیکدان وفیلیسوف اتریشی بسالهای 1900 وخصوصاً دردوره بین انقلابهای 1905 و1917 روسیه، جمع شده بودند.

ماخیسم- رایج ترین امپریوکریتیسیسم درآنزمان- اساساً شکلی ازایده آلیسم بود.ماخیسم روند پوزیتیویستی درفلسفه که درآنزمان رشد کرده وباپراگماتیسم- شکل خاص امریکائی پوزیتیویزم که باتکامل سرمایه داری امریکا به امپریالیسم بوجودآمد- مرتبط بود. برطبق نظریه آرنست ماخ: اشیاء ترکیباتی ازاحساسها هستند، ایده آلیسم ذهنی واحیای سادۀ برکلی گرائی است. برکلی می گوید: اجسام "مجموعه احساسها" هستند. همانگونه که لنین نشان داد ماخیسم درکل سعی می کرد تامعجون ارتجاعی فلسفس لرد جرج برکلی، اسقف انگلیسی قرن هژدهم رااحیاکند. ماخیست ها ماتریالیستها رابه مسخره می گرفتند زیرا، آنطورکه لنین مطرح کرد، ماتریالیستها " چیزی غیرقابل تفکروناشناخته را قبول دارند- اشیاء فی نفسه، ماده درخارج ازتجربه، وخارج ازدانش ما". حال آنکه ماخیست ها اصرارمی کردند که دنیای واقعی تنها از" احساسات" تشکیل می شود، ازاشیایی تشکیل می شود که تنها آنگونه که ما درشناختمان آنهارا درک می کنیم موجودند وموجودیتی خارج ازشناخت ما ازآنها ندارند. ماباید ازاندیشه واحساس به اشیاء برسیم؛ خط ایده آلیستی که توسط ماخ برگزیده شده است. درحالیکه خط ماتریالیستی که انگلس برگزیده شده است چنین است:" ما ازاشیاء به احساسها واندیشه می رسیم". برطبق نظرماخیست ها، ماتریالیستها گمراه اند چراکه آنها" معتقدند درماوراء ظاهر، شیئ فی النفسه وجوددارد؛ دروراء اطلاعات حسی بلاواسطه چیزدیگری، یک طلسم، یک " بت"، یک مطلق، یک منبع"ماورالطبیعه" یک المثنی ازمذهب( آنگونه که بازاروف می گوید"ماده مقدس" وجوددارد".) چنین است ادعاهای که ماخیستها علیه ماتریالیستها مطرح می کنند.

لنین با نفی کامل نظرماخیستی نشان داد که ماخیسم نه تنها بانظرات برکلی وحدت بنیادین دارد بلکه رونویس نسبتا دقیق نظریات دوقرن پیش است. برکلی ناچاربود ایده آلیسم رسوای خودرا- اصرارش براینکه چیزهایی که ظاهراً خارج ازما موجودند، چیزی نیستند مگربسط وگسترش مغز- بنحوی بااحساسی که ردآن مشکل بود( که اشیاء نه تنها برای افراد مختلف- مغزهای مختلف- موجودند، بلکه برطبق قوانینی که به این اشیاء متعلق اند مورد استفاده این افراد مختلف قرارمی گیرند) جفت وجورکند. برکلی درتوافق باایده آلیسسم اش همه چیز را به خدا نسبت می داد، یک نیروی روحانی که تمام چیزهای موجود، ازجمله اشخاص مختلف را آفریده ودریک کل عظیم- یک پدیده مبسوط ازاین روح- متحد می کند. برکلی، وقتیکه این مسئله را ازپیش پایش برداشت، رضایتمندانه وجود واقعیتی راکه عموماً توسط انسانهای فانی معمولی دریافت می شود، وحتی وجود قوانین طبیعی وابسته به این واقعیت رامجازشمرد. واینک جمعبندی طنزآلود لنین ازمسئله: برکلی منکروجود اشیاء واقعی نمی شود! برکلی درجهت مخالف عقیده تمامی بشریت نمی رود! برکلی "تنها" آموزش های فلاسفه را، درقیاس باتئوری شناخت که بنحوی جدی واستوار، بازشناسی جهان خارجی وانعکاس آنرا دراذهان انسان ها بعنوان بنیان استدلال خویش می گیرد، نفی می کند.

جوهرانکارماخیست ها هم جزاین نبود هرچند که آنها بشیوه برکلی به اختراع خدا اصرارنداشتند . لنین نوشت که:" رشته تفکربرکلی... بدرستی ماهیت فلسفه ایده آلیستی واهمیت اجتماعی آنرا بیان داشته، وما بعداً وقتی درمورد رابطه ماخیسم باعلم طبیعی صحبت می کنیم به آن برخورد خواهیم کرد"؛ وسپس" ماخیستهای - اخیر- حتی یک برهان علیه ماتریالیستها ارایه نداده اند، که توسط اسقف برکلی ارایه نشده باشد".

لنین بانقد ورد تفکرماخیستها نه تنها صحت ماتریالیسم دیالکتیک را اثبات نمود، بلکه باادغام پیشرفتهای علمی درفلسفه انقلابی، که اصول اساسی آن کاملاً اکتشافات جدید را دربرگرفته وبنوبه خود توسط آنها غنی ترمی گشت، درک ازفلسفه ماتریالیسم دیالکتیک را تکامل داد. آزمایشات نشان می دادند که جرم قادراست به انرژی تبدیل گردد. بسیاری ازاین امرچنین نتیجه گیری کردند که "ماده ناپدید می شود". وازنظرفلسفی منطقی به نظرمی رسید که ازاین امرنتیجه گیری شود که ماده نمی تواند ذات واقعیت وپایه آگاهی باشد. لنین دربرابراین نظرات توضیح داد که" ماده ناپدید می شود" درواقع به این معناست که " حدودی که ما تا کنون درون آن ماده راشناخته ایم درحال ازمیان رفتن بوده ومعرفت مادرحال تعمیق است؛ وهمچنین خواص ماده که سابقاً مطلق، تغییرناپذیرومقدم به نظرمی رسیدند، درحال محو شدن اند، ..... واکنون فاش شده است که نسبی بوده وتنها خاص حالات معینی ازماده اند".لنین معیارتعیین کننده درمورد نقش ماده درفلسفه ماتریالیستی را توضیح داد: تنها"خاصیت" ماده که ماتریالیسم فلسفی دربه رسمیت شناختن آن مقیداست، خاصیت واقعیت عینی بودن خارج ازذهن ما وجودداشتن است". بعبارت دیگرآنچه درکشیدن خط تفاوت اساسی بین ماتریالیسم وایده آلیسم درفلسفه تعیین کننده می باشد، این نیست که ماده خاص درهرزمان به چه حالتی موجوداست، بلکه این است که درهمه حالات ماده وجودارد، وجودش مستقل ازآگاهی وایده های انسان بوده وپایه ای برای آنهاست. لنین می گوید:" ماتریالیسم دیالکتیک برخصیصه تقریبی ونسبی هرتئوری علمی درباره ساختمان ماده وخواص آن تاکید می ورزد؛ برنبودن مرزهای مطلق درطبیعت، بردیگرگونی ماده متحرک ازیک حالت به حالتی دیگراصرارمی ورزد... ماتریالیسم دیالکتیک برخصیصه موقتی، نسبی وتقریبی کلیه این پیشرفتها درمعرفت ازطبیعت که توسط علم پیشرونده انسان بدست آمده تاکید می کند. الکترون همانقدرپایان ناپذیراست که اتم. طبیعت بی نهایت است، ولی بطوربی نهایت وجوددارد".

لنین بااتکاء به ماتریالیسم دیالکتیک خصوصیات اساسی رویزیونیسم راآشکارساخت:" سیاست رویزیونیستی عبارت است ازتعیین روش خودازواقعه ای تا واقعه دیگر، تطبیق حاصل کردن باحوادث روزوباتغییرات وارده درجزئیات سیاسی، فراموش کردن منافع اساسی پرولتاریا وخصایص اصلی کلیه سیستم سرمایه داری وکلیه تکامل سرمایه داری، قربانی کردن این منافع درمقابل منافع آنی واقعی یافرضی، وازخود ماهیت این سیاست هم آشکارا برمی آید که می تواند شکلهای بی نهایت گوناگون بخودبگیرد وهرمسئله ای که تا حدی" تازگی" داشته باشد وهرتغییری درحوادث که کمی غیرمنتظره وپیش بینی نشده باشد، ولوفقط سرمویی وبرای مدت کاملاً کوتاهی مشی اصلی تکامل را تغییرداده باشد، همیشه به ناگزیرموجب پیدایش انواع مختلف رویزیونیسم خواهد گردید".

نبرد لنین بارویزیونیسم درحوزه فلسفی بامبارزه سیاسی علیه آن گره خورده بود.ولی جدال بارویزیونیسم فلسفی خودازاهمیت بسیاربرخوردارگشت. درواقع بدون دفاع ازماتریالیسم دیالکتیک وپاسخ گویی تمام وکمال به" تجدید نظرها" وحملات بی پرده به آن، بویژه بااحیاء ایده آلیسم درشکل ماخیسم ادامه یک جنبش مارکسیستی وحفظ پیشقراول پرولتری غیرممکن می بود. اینجاست که اهمیت ایدئولوژی- وفلسفه بمثابه یک بخش تعیین کننده آن- بطورکلی، ونقش عظیم کتاب" ماتریالیسم وامپریوکریتیسیسم" لنین بطورمشخص، روشن بود. جوهروهدف این اثربزرگ، دفاع ازماتریالیسم درمقابل حملات واختراعات ایده آلیستهای"اخیر" درهمان زمان بود. اما این کاربدون بکارگیری دیالکتیک وتاکید برآن درمقابل متافزیک امکان نداشت چراکه تنها ماتریالیسم دیالکتیک می توانست پیشرفتهای اخیردرعلم طبیعی را توضیح داده وتفسیرهای ایده آلیستی ازآنهارا کاملاً ردکند. لنین باانجام این کارنه تنها ماتریالیسم دیالکتیک مدرن، فلسفه مارکسیستی، راتائید کرد، بلکه آنرا موکد نیزنمود. لنین درنوشته ای به نام" درباره مسئله دیالکتیک" گفته است که" شکستن یک کل واحد وشناخت اجزاء متضادآن...جوهردیالکتیک(واگرعمده ترین نباشد، یکی ازعمده ترین ویکی ازاساسی ترین خصوصیات ومشخصات آن) می باشد."

وی سپس گفت که بازشناسی همگونی ، یاوحدت اضداد، کلید درک حرکت کلیه پروسه هاست. وی اینرادقیقاً درتقابل باادراک متافزیکی که حرکت رافقط میکانیکی، فقط افزایش وکم شدن کمی وتکرار می دانست، قرارداد. لنین ادراک یادشده را" بی جان، رنگ پریده وخشک" خواند، درحالی که درک دیالکتیکی" به تنهایی کلید به " جهشها،به "انقطاع دراستمرار"، به "تبدیل شدن به ضد" ، به ازبین رفتن کهنه وپیدایش نو، رابدست می دهد".

لنین بصورتی فشرده، رابطه بین وحدت( یاهمگونی) ومبارزه اضدادرا بیان نمود. اوگفت که وحدت (یاهمگونی)" شرطی، موقتی، ناپایدار، نسبی است" درحالیکه مبارزه اضداد" مطلق است، همانگونه که تکامل وحرکت مطلق هستند".

استالین؛ مارکسیسم، ماتریالیسم دیالکتیک وتاریخی وخطاهای میتافزیکی او؛ دررابطه به درک واعمال اصول مهم ماتریالیسم دیالکتیک وتاریخی توسط استالین:

مائوتسه دون درمورد استالین چنین می گوید:استالین درحیطه اقتصاد سیاسی، سیاست اقتصادی وساختمان سوسیالیسم، "تئوری رشد نیروهای مولده را فرموله نمود که؛ تکنیک مدرن، کادرهای متخصص ومسلط براین تکنالوژی همه چیزراتعیین می کند." اودردوران سوسیالیسم به انقلابی کردن دیگرعرصه های مناسبات تولیدی( مناسبات بین مردم درتولید وتوزیع) توجه نکرد. اواین اشتباهات را برمبنای این دید غلط انجام داد که تااواسط دهه 30 قرن بیست طبقات متخاصم دراتحاد شوروی ازبین رفته است؛ زیراتغییرات مالکیت سوسیالیستی عمدتاً انجام شده است. باآنکه او قاطعانه علیه تلاشهای که برای احیای سرمایه داری ازجانب نیروهای انحرافی درشوروی صورت می گرفت مبارزه کرد ودراین زمینه چنین گفت:" نباید تضادهای سیستم سرمایه داری راپنهان کنیم، بلکه باید آنرا فاش ساخته وازآنها پرده برداریم" ، لیکن اودرعمل درپیشبرد مبارزه طبقاتی علیه بورژوازی درون حزب ودولت معترف نه شد. واین اشتباهات اودرزمینه فلسفه وبخصوص درمورددیالکتیک ارتباط نزدیک داشت.

مائوتسه دون درمورد استالین واثر" اصول لنینیسم" چنین می گوید:"-اصول لنینیسم- نشانگردرک واعمال اصول لنینیسم، مارکسیسم عصرامپریالیسم وانقلابات پرولتری است ودرعین حال باتحلیل خصلت خاص امپریالیسم روسیه تزاری درچارچوب این تضاد عمومی روشن ساخت که چراروسیه زادگاه تئوری وتاکتیک انقلاب پرولتاریائی گردیده وچگونه خصلت عام تضاد دراین خصلت نهفته است."

استالین درپرتواندیشه های انقلابی پرولتری، تئوری"ملت" را تدوین کرده وراه حل اصولی" مسئله ملی" را ارایه داد. دورساله استالین" مارکسیسم ومسئله ملی"و" مسئله ملی ولنینیسم" نقش بارزی رادرآگاهی ورهنمائی پرولتاریا وزحمتکشان ملیتهای مختلف درروسیه آنزمان ایفا نمود. وبدین طریق اسلحه انترناسیونالیسم پرولتری ویگانگی وجدائی ناپذیربودن مبارزه طبقاتی رابمقابل اندیشه های انحرافی ناسیونالیستی قرارداد. همچنین استالین دردفاع ازمارکسیسم- لنینیسم وکمک به جنبشهای انقلابی جهانی خدمات شایانی نمود.

استالین درراس کشورشوراها درجریان جنگ بین المللی دوم، با استفاده ازتضادهای درونی اردوگاه امپریالیستی بنفع اتحاد شوروی پالیسی پیوستن به "جبهه متحد برضد فاشیسم" را اتخاذ نمود. لیکن رهبران اتحاد شوروی وکمینترن درپیشنهاد تعمیم سیاست" جبهه متحد ضد فاشیسم" دچاراشتباه شدند. آنها سیاست" جبهه متحد ضد فاشیسم" را به خط استراتژیک جنبش بین المللی کمونیستی درآن شرایط تبدیل کردند، واین سیاست مغایرانترناسیونالیسم پرولتری ومصالح انقلاب جهانی بود؛ زیرا اصل عمده مصالح انقلاب جهانی است، ویاارجح شمردن انقلاب جهانی برحفظ کشورسوسیالیستی. ومنافع انقلاب جهانی تحت الشعاع دفاع ازمنافع اتحاد شوروی قرارگرفت. بعبارت دیگراستالین به اهمیت اصل عمده "تضادبین دفاع ازموجودیت کشورسوسیالیستی وگسترش انقلاب جهانی" توجه ننموده ورشد انقلاب جهانی رانادیده گرفت. همچنین استالین درجریان جنگ جهانی دوم بااقدامی نادرست بین الملل سوم (کمینترن) رامنحل کرد. این نهاد انقلابی که نمادی ازانترناسیونالیسم پرولتری ووسیله ای درتحکیم وهمبستگی پرولتاریا وخلقهای جهان بود.

استالین اصول اساسی خدمات لنین به مارکسیسم منجمله تئوری دیکتاتوری پرولتاریا بمثابه یکی ازنکات اصلی خدمات وی را جمع بندی کرد؛ او بدرستی مسئله گذاربه جامعه کمونیستی رابه مثابه یک نبرد ومبارزه طولانی، هم علیه بقایای طبقات حاکم جامعه کهن سرنگون شده وهم علیه نفوذ تولید کنندگان کوچک وجهانبینی آنها، مبارزه ای که مستلزم متحول ساختن طرزتفکرنه تنها دهقانان وتمام عناصرخرده بورژوا بلکه همچنین توده های کارگرکارخانه ها، ارایه داده ونشان داد که این مبارزه بخشی ازوظیفه اساسی پرولتاریا می باشد. لیکن اودرگزارش به کنگره هژدهم حزب درسال( 1936) گفت:" ویژگی ایکه جامعه امروزشوروی را ازهرجامعه سرمایه داری متمایزمی سازد آنست که دیگردارای طبقات متخاصم وانتاگونیستی نمی باشد". درحالیکه برخلاف این دید طبقات انتاگونیستی کماکان تحت سوسیالیسم موجوداند ومبارزه طبقاتی تحت دیکتاتوری پرولتاریا باید بدون وقفه ادامه یابد.

اشتباه دیگراستالین این بود که بجای اتکای کافی برتوده های خلق برای افشای ضدانقلابیون وطردآنهاازحزب ودولت، بیش ازاندازه به روشهای بوروکراتیک وتقریباً منحصراً بردستگاه اطلاعاتی شوروی تکیه کرد.استالین بدرستی منبع فعالیتهای ضدانقلابی رادرک ننموده واین فعالیتهارابطورخاص(نشئت گرفته) ازمنابع خارجی می دید وخصوصاً که درشیوه برخورد باآنها اشتباهاتی رامرتکب شد وبیشتربه غلط آماج حمله را وسعت داده وتضادهای میان خلق را باتضادهای میان خلق ودشمن که ازنظرماهوی متفاوت اند، درهم آمیخت. تمام این مسایل باعث شدند که وی دررابطه به سرکوب ضد انقلابیون نیزدچاراشتباهاتی شود. به دلیل تحلیل غلط ازجامعه سوسیالیستی وتضادهای این دوران، اوفکرمی کرد که تمام ضدانقلابیون باید اساساً ازمنابع سرمایه داری خارجی سرچشمه گرفته باشند وگماشتگان آنها اند، تا ازتضادهای طبقاتی درون سوسیالیسم.

استالین برمبنای این تحلیل غلط این موضع رااتخاذکرد که تنها دلیل ادامه دیکتاتوری پرولتاریا، محاصره اتحاد شوروی توسط دشمنان امپریالیست است. وباین ترتیب اونظرداشت که دراتحاد شوروی طبقات متخاصم وجودندارد. البته ازجهتی استالین باآنانیکه می خواستند دیکتاتوری پرولتاریارا منحل کنند بدرستی خواهان حفظ آن بود وبه قاطعیت ازدیکتانوری پرولتاریا دفاع می کرد. همچنین اوفکرمی کرد که درشرایط سوسیالیستی، طبقات انتاگونیستی وزمینه احیای سرمایه داری ازبین رفته است. بهرحال مشکل استالین دربرخوردهای این چنینی اش بمسایل، میافزیزم وماتریالیسم میکانیکی بود.

مائوتسه دون می گوید:" استالین درسالهای آخرعمرش دررابطه به تحلیل بعضی ازتضادهای خاصی که تحت سوسیالیسم، خصوصاً دراتحاد شوروی کماکان وجودداشت دست به تلاشهای زد. این تحلیل بخصوص دریکی ازآثاروی یعنی" مسایل سوسیالیسم دراتحاد شوروی" به چشم می خورد. استالین دراینجا برروی این واقعیت که بطورخاص تضاد بین مناسبات تولیدی ونیروهای تولیدی کماکان تحت سوسیالیسم ادامه دارد واگربدرستی به این تضادها، برخورد نشود میتواند به تضادهای انتاگونیستی بدل گردد وحتی زمینه ای را برای برخاستن عناصرسرمایه داری وبه عقب کشاندن جامعه فراهم آورد، تاکید گذارد. استالین به ادامه حضورتضاد بین زیربنا وروبنا برخورد نکرده ومضافاً اوجمعبندی نکرد که تضادبین نیروهای مولده ومناسبات تولیدی وزیربنا وروبنا تنها دربرگیرنده تضادهای بنیادین درجامعه سوسیالیستی هستند. بلکه همچنین درسرتاسردوران سوسیالیسم عمدتاً دروجودعناصر بورژوازی وپرولتاریا ومبارزه بین آنها، بعنوان یک تضاد آشتی ناپذیرطبقاتی، تبلورمیابند.

بادرنظرداشت بعضی ازمواضع فکری وسیاسی غلط استالین واشتباهات اودرمسایل داخلی شوروی ومسایل جنبش بین المللی کمونیستی، ریشه درمحدودیتهای وی دردرک عمیق ازدیالکتیک ماتریالیستی داشت واودچارمتافزیک، ذهنی گرائی ودگماتیزم گردید. همچنان موارد شدت عملی که علیه مخالفین سیاسی اعمال کرد، بابرخورداصولی وانتقادی به آنها می نگریم. ولی استالین بحیث یک مارکسیست- لنینیست پیگیرودوست خلقهای زحمتکش جهان، درکناردیگررهبران بزرگ پرولتاریای جهان مقام وحیثیت درخورخودراداراست. ازاینکه امپریالیسم وارتجاع بین المللی وبطورخاص سرسختهای ضدانقلابی ودشمن اندیشه های انقلابی پرولتری درمورد اشتباهات اوخاینانه بگونه مبالغه آمیزتبلیغات سوء می نمایند، ناشی ازخصومت ورزی آنها به ایدئولوژی کمونیسم انقلابی است. اینها هدف دارند تا باتمسک به برخی ازاشتباهات استالین، اذهان کارگران وسایرزحمتکشان جهان را نسبت به اندیشه های نجاتبخش پرولتاریا وخلقهای جهان، متوهم سازند.

 

مختصری ازتکامل دیالکتیکی خدمات فلسفی مائوتسه دون:

 

تکامل فلسفه مارکسیسم- لنینیسم توسط مائوتسه دون خود مبین قوانین دیالکتیک ماتریالیستی است. این امردررابطه دیالکتیکی باتکامل کلی انقلاب چین وازطریق تجارب اتحادشوروی وسنتزدرسهای مثبت ومنفی آن ازجمله درحیطه فلسفی، صورت گرفت. مائوتسه دون گفت:" حقیقت درمقابل کذب قراردارد. درجامعه بشری نیزهمانند طبیعت، هروجود واحد ناگزیربه اجزاء مختلف منقسم می شود که تحت شرایط مشخص مختلف، برحسب مضمون وشکل خودگوناگون اند. پدیده های غلط وزشت همیشه موجود خواهند بود، اضدادی چون درست وغلط، نیکی وبدی وزیبائی وزشتی همیشه موجودخواهند بود. این درباره گلهای خوشبووگیاهان سمی نیزصادق است. رابطه آنها برمبنای وحدت ومبارزه ضدین استواراست. بدون مقایسه نمی توان تمیزداد، بدون تفاوت گذاشتن ومبارزه، رشد وتکامل نیست. حقیقت ازطریق مبارزه علیه کذب تکامل می یابد. مارکسیسم این چنین تکامل یافت. مارکسیسم درمبارزه علیه ایدئولوژی بورژوائی وخرده بورژوائی تکامل یافت. وتنها ازطریق مبارزه است که می تواند تکامل یابد. این امردرمورد تکامل مارکسیسم، ازجمله درزمینه فلسفه، توسط مائوتسه دون، هم قبل وهم بعد ازکسب قدرت سیاسی سراسری، هم درزمان انقلاب دموکراتیک نوین وهم درطول انقلاب سوسیالیستی صادق بود. ودرهردوره، مبارزه درزمینه فلسفه که مائو درآن وازمیان مراحل وزیرمرحله های مختلف انقلاب چین نیروهای پرولتری رارهبری نمود،درتعیین جهت ونتیجه مجموعه مبارزه انقلابی ازاهمیت بسیاربرخورداربود.

مائوتسه دون مبارزه درحیطه فلسفه رادرمراحل مختلف مبارزه طبقاتی وملی بعنوان بخش مهمی ازتکامل، دفاع وکاربست خط انقلاب دموکراتیک نوین وبخصوص سیاستهای مبارزه ضد جاپانی که زیرمرحله ای ازمرحله انقلاب دموکراتیک نوین بود، به پیش برد. این مبارزه بخصوص علیه تمایلات دگماتیستی(ودردرجه دوم امپریستی) که منعکس کننده نحوه تفکرایده آلیستی ومیتافزیکی ودرتقابل بادیالکتیک ماتریالیستی بودند، نشانه گیری شده بود. انتقاد مائوتسه دون ازاین تمایلات خصوصاً دردورساله " درباره پراتیک" و" درباره تضاد" آمده است، این دورساله ازنخستین وعمده ترین آثارفلسفی مائوتسه دون بشمارمی روند. این دواثر، فلسفه مارکسیستی راغنا بخشیدند.

موضوع " شناخت وپراتیک" دراثر" درباره تضاد" برنقش محوری پراتیک، وبویژه پراتیک اجتماعی، تئوری شناخت مارکسیستی وماتریالیستی دیالکتیکی راازنوتایید نموده وآنرافشرده ساخت. مائوتسه دون درادامه و تکامل آنچه که مارکس در" تزهای فوئرباخ" به پیش گذاشته بود، نوشت:" ماتریالیسم پیش ازمارکس مستله شناخت را جداازخصلت اجتماعی انسان وتکامل تاریخی بشریت ملاحظه می کرد وازاینرونمی توانست وابستگی شناخت رابه پراتیک اجتماعی، یعنی وابستگی شناخت رابه تولید ومبارزه طبقاتی درک کند". دراینجا نیز، مائوتسه دون دید ماتریالیستی ازرابطه بین تفکرووجودرا( که انگلس آنرا مسئله اساسی فلسفه خواند) تایید کرده وبکارمی گیرد. مائوچنین توضیح می دهد: تنها زمانیکه پرولتاریای مدرن همراه بانیروهای عظیم مئولده(صنایع بزرگ) پابعرصه وجودگذاشت، بشرتوانست درکی همه جانبه وتاریخی ارتکامل تاریخ جامعه بیابد وشناخت خودراازجامعه به علم،علم مارکسیسم، مبدل سازد".این برخوردمائویک برخوردماتریالیستی ودیالکتیکی است. هرآنچه درمورد جامعه وطبیعت صدق می کند درمورد اندیشه نیزصادق است. خودشناخت پروسه دیالکتیکی بوده وتابع همان قوانین حرکت است که ماده درطبیعت واعمال وروابط انسان درجامعه ازآنها پیروی میکند. مشخصاً ومهمتراینکه مائومراحل پروسه شناخت وجهش ازیک مرحله به مرحله دیگررا تحلیل می کند. مائو نقش تعیین کننده پراتیک وهم اینکه شناخت چگونه ازپراتیک نشئت گرفته ودرخدمت آن درمی آید را، توضیح داده وتاکید می کند که این مفاهیم" دیگرظواهر،جوانب جداگانه وروابط خارجی اشیاء وپدیده ها نیستند، بلکه ماهیت وبطن، مجموع وبالآخره روابط درونی اشیاء وپدیده هارا دربرمی گیرند. بین مفهوم واحساس نه فقط ازنظرکمی بلکه ازنظرکیفی نیزتفاوت وجوددارد". این مرحله درک، قضاوت واستنباط درسراسرپروسه شناخت انسان ازیک شئ یاپدیده مرحله مهمتری راتشکیل می دهد، این مرحله شناخت تعقلی است".

مائوتسه دون توضیح می دهد: "احساس فقط مسئله ظواهرخارجی راحل می کند، درصورتیکه تنها تئوری می تواند مسئله ماهیت باطن را حل کند." احساس تنها بیان شناخت ازظواهراشیاء است، بگونه ای که آنهاتوسط حواس منعکس شده وبصورت تاثیراتی درمغزثبت می شوند، مفاهیم، شناخت تعقلی وتئوری، سنتزاین احساسات فشرده نمود ذاتی آنها وروابط درونی شانرا نمایندگی می کنند، ازاینجا میتوان اهمیت عظیم ونقش تئوری رابطوراعم وبالاخص درجنبش انقلابی درک کرد. مائو تسه دون توضیح می دهد که چگونه پراتیک ازجهات مختلف نسبت به تئوری اولویت داشته ودرکل ازآن مهمتراست. وی می نویسد:" حسی وتعقلی کیفیتاً بایکدیگرفرق می کنند، ولی ازهم جدا نیستند، بلکه براساس پراتیک به یک کل واحد تبدیل می شوند. پراتیک ماثابت می کند که آنچه بطورحسی برداشت می شود نمی تواند بلافاصله ازطرف مامفهوم شود وفقط آنچه که مفهوم شده است می تواند عمیقترحس شود." وی می گوید: " پراتیک منبع تئوری است. تئوری چکیده پراتیک است؛ احساس، موادخام مفهوم است، مفهوم محصول سنتزاحساس می باشد. ولی مفاهیم، شناخت تعقلی وتئوری باید به پراتیک برگردانده شوند که دراین پروسه نه تنها شناخت تعقلی به آزمایش گذارده می شود، بلکه برای تعمیق شناخت تعقلی موادخام تازه جمع آوری می گردد. این امربصورت یک مارپیچ بی پایان پیشرونده ادامه می یابد.

مائوتسه دون می گوید: حرکت شناخت بشرهرگزپایان نمیگیرد. اوقوانین این پروسه را جمعبندی کرده وتوضیح می دهد:

بوسیله پراتیک حقیقت راکشف کردن وبازدرپراتیک حقیقت را اثبات کردن وتکامل دادن؛ فعالانه ازشناخت حسی به شناخت تعقلی رسیدن وسپس ازشناخت تعقلی به هدایت فعال پراتیک انقلابی برای تغییرجهان ذهنی وعینی روی آوردن، پراتیک، شناخت، بازپراتیک وبازشناخت- این شکل درگردش مارپیچی بی پایانی تکرارمی شود وباهرسیکل محتوی پراتیک وشناخت به سطح عالی تری ارتقاء می یابد. اینست تمام تئوری ماتریالیستی دیالکتیک شناخت، اینست تئوری ماتریالیستی دیالکتیکی وحدت دانستن وعمل کردن. عبارت حرکت شناخت بی پایان نباید به این مفهوم تلقی شود که درهرزمان تشخیص درست ازغلط غیرممکن است. یکی ازپایه های تفکرمارکسیسم همیشه این بوده که حقیقت عینی وجوددارد، ودانستن آن ممکن است. بدون این درک، ماتریالیست بودن غیرممکن می گردد. ولی نه تنها حقیقت عینی وجوددارد، بلکه چیزی بنام حقیقت مطلق هم هست. ولی ازطرف دیگربیشترحقایق نهایتاً نه مطلق بلکه نسبی خواهند بود. مارکسیسم می گوید که هم حقیقت مطلق وهم حقیقت نسبی وجوددارد. مارکسیستها معتقداند بیشترحقایق نسبی اند ولی درعین حال مارکسیستها نسبی گرانیستند.

مائوتسه دون رابطه بین حقیقت نسبی ومطلق رابدین گونه توضیح می دهد: مارکسیستها معتقداند که درپروسه مطلق وعمومی تکامل عالم، تکامل هرپروسه مشخص نسبی است وازاینرودرسیرلایزال حقیقت مطلق، شناخت انسان ازهرمرحله مشخص درمراحل معین تکاملش فقط حقیقتی نسبی است. حاصل جمع حقایق نسبی بی شمارحقیقت مطلق را می سازد. بعبارت دیگرحقیقت مطلق به معنای واقعی، حاصل جمع حقیقت، کل حقیقت است.

 

درباره تضاد:

 

مائوتسه دون دراین مقاله عصاره ای ازاصول فلسفه مارکسیستی رابدست می دهد:" قانون تضاد دراشیاء وپدیده ها، یعنی قانون وحدت اضداد، اساسی ترین قانون دیالکتیک ماتریالیستی است".

اواعلام میدارد که این قانون" قانون اساسی طبیعت وجامعه بوده وازاینرو قانون اساسی تفکراست".

قانون تضاد بصورت جهانشمول، هم ماده غیرمتفکروهم ماده ذیشعورونیزرابطه بین آنهارا دربرمی گیرد. پس صحیح است که بگوییم قانون تضاد، قانون اساسی طبیعت، رابطه متقابل وسازمانیافته انسانها باطبیعت وباخودشان دراین پروسه- جامعه- وبنابرین قانون اساسی تفکراست. مائواین موضوع راچنین جمعبندی می کند:" این جهانبینی دیالکتیکی پیش ازهرچیزبما می آموزد که چگونه حرکت اضدادرادراشیاء وپدیده های گوناگون مشاهده کرده وتحلیل نموده، وبراساس این تحلیل شیوه های حل تضادهارا نشان دهیم. ازاینروبرای ما درک کنکرت قانون تضاد دراشیاء وپدیده ها ازاهمیت بسیار برخورداراست". مائودرادامه ازعام بودن تضاد واینکه ازچه اهمیتی برخورداراست؛ توضیح می دهد:" عام بودن یامطلق بودن تضاد معنای دوگانه دارد: اول اینکه، تضاد درپروسه تکامل کلیه اشیاء وپدیده ها موجوداست؛ دوم اینکه حرکت تضاد ازابتدا تاانتهای پروسه تکامل هرشیئی یاپدیده دیده می شود. ونیز: وابستگی متقابل وجوه متضاد درهمه چیزوجود دارد، ومبارزه میان این وجوه، تعیین کننده حیات کلیه اشیاء وپدیده ها است وتکامل آنهارا به پیش می راند. هیچ شئ یاپدیده ای نیست که درون خودتضادی نهفته نداشته باشد، هیچ چیزعاری ازتضاد نیست.

 

همگونی ومبارزه اضداد: مائوتسه دون توضیح می دهد که همگونی اضداد دو معنی دارد. اولی وابستگی متقابل آنها وهزیستی شان دریک وجود واحداست. مائومی ادامه می دهد، که مسئله به اینجا ختم نمی شود"بلکه مهمترازآن، تبدیل اضداد به یکدیگراست. یعنی اینکه هریک ازدو وجه متضاد یک شیئی یاپدیده تحت شرایط معین به ضد خود بدل می گردد وبه جای آن می نشیند. مثال آن، بورژوازی وپرولتاریااست؛ که چگونه پرولتاریا می تواند ازطبقه محکوم به طبقه حاکم بدل شود وطبقه بورژوازی ازطبقه حاکم به طبقه محکوم. مائوتاکید کرد که درمناسبات بین همگونی ومبارزه اضداد، همگونی نسبی بوده ولی مبارزه مطلق است. ومبارزه اضدادازآغازتاپایان پروسه جریان داشته ومنجربه تبدیل یک پروسه به پروسه دیگرمی شود.... امتزاج همگونی مشروط ونسبی بامبارزه غیرمشروط ومطلق موجب حرکت وجوه تضاد درکلیه اشیاء وپدیده ها می گردد".همچنان مائودرمقابله باگرایشات دگماتیستی درحزب کمونیست چین، به جنبه خاص بودن تضاد بیش ازعام بودن آن توجه معطوف داشت. درباره انتاگونیسم ونقش آن درتضاد، مائومی گوید: آنتاگونیسم یکی ازاشکال مبارزه اضداد است، ولی یگانه شکل این مبارزه نیست."

مائوتسه دون تاکید نمود:" ماباید وضعیت مبارزه معین اضداد گوناگون رابطورکنکرت بررسی کنیم وهیچگاه نباید فرمولهای فوق الذ کر(ضرورت سرنگونی قهری طبقات ارتجاعی) را بیموقع وبی جا درموردهمه اشیاء وپدیده ها بکارببندیم. تضاد ومبارزه عام ومطلق هستند، ولی شیوه های حل تضادها، یعنی اشکال مبارزه ، بعلت گوناگونی خصلت تضادها مختلف است. بعضی ازتضادها خصلت آنتاگونیستی آشکارنشان می دهند، درصورتیکه برخی دیگردارای چنین خصلتی نیستند. برطبق تکامل مشخص اشیاء وپدیده ها، پاره ای ازتضادها که درابتدا غیرآنتاگونیستی هستند،به تضادهای آنتاگونیستی بدل می شوند، حال آنکه برخی دیگرکه درآغازآنتاگونیستی هستند، به تضادهای غیرآنتگونیستی تغییرمی یابند".

مائوتسه دون می گوید: تضادهای که ازنظرکیفی گوناگون اند، فقط بااسالیبی می توانند حل شوند که ازنظرکیفی متفاوت اند. مائو ادامه می دهد: پروسه ها وتضادهای کهنه ناپدید می گردند، پروسه ها وتضادهای نوظاهرمی شوند وبنابرین اسالیب حل تضادها نیزتغییرمی کنند.

 

عام بودن وخاص بودن تضاد: مائومی گوید؛ بدون درک عام بودن تضاد نمی توان علل عمومی ویااساس عمومی حرکت یاتکامل اشیاء وپدیده هارا بازشناخت. همچنان بعلت تنوع فراوان اشیاء وپدیده ها وخصلت نامحدود تکامل آنها آنچه که دریک مورد مشخص عام است، درموردمشخص دیگرخاص می شود. وبلعکس آنچه که دریک مورد مشخص خاص است، درمورد مشخص دیگرعام می شود.

مائوتسه دون می گوید: رابطه بین عام بودن وخاص بودن تضاد، رابطه بین خصلت عمومی وخصلت خصوصی تضاداست. منظورازخصلت عمومی اینست که تضادها درکلیه پروسه ها موجوداند ودرابتدا تاانتهای همه پروسه ها نفوذ می کنند. حرکت، اشیاء وپدیده ها، پروسه ها، تفکر- همه اینها تضاداند. نفی تضاد بمعنای نفی همه چیزاست. این حقیقت عامی است که برای همیشه ودرکلیه کشورها بلااستثنا صادق است. ازاینجاست که خصلت عمومی ومطلق تضاد پدید می آید. ولی این خصلت عمومی درهرخصلت خصوصی هستی می یابد. بدون خصلت خصوصی، خصلت عمومی نیست. ازآنجا که هرتضاد دارای ویژه گی خاص خوداست، خصلت خصوصی پدید می آید. تمام خصایل خصوصی مشروط،،موقتی، وازاینرونسبی هستند.این حقیقت- حقیقت درباره خصلت عمومی وخصلت خصوصی، مطلق ونسبی- جوهرمسئله تضاد ذاتی اشیاء وپدیده هاست که عدم درک آن بمعنای رد دیالکتیک خواهد بود.

 

مشخصه تضاد اساسی: تضاداساسی پروسه تکامل هرچیزی، درسرتاسرآن پروسه بچشم می خورد وجوهرآن پروسه را ازابتدا تا انتها تعیین می کند. تنها باحل تضاد اساسی مشخصه وتعیین کننده جوهر آن پروسه خاص است که آن پروسه خودرابه پروسه دیگری تبدیل کرده وتضاداساسی نوینی پدید می آید. ولی دردرون پروسه ای که توسط یک تضاداساسی خاص مشخص می شود مراحلی وجود دارند، زیرا" ازمیان تضادهای بزرگ وکوچک متعدد که بوسیله تضاداساسی تعیین می شوند ویاتحت تاثیرآن قرارمی گیرند، بعضی ها حدت می یابند و برخی بطورموقت یاجزئی حل شده ویاازحدت شان کاسته می شود وپاره ای تضادهای نوین پدیدارمی گردند. تضادهای دیگربرروی تضاداساسی تاثیرگذارده ودرعین حالیکه عمدتاً توسط تکامل تضاداساسی تعیین می شوند، آنهانیزبنوبه خود نقشی درتکامل آن بازی می کنند. درنتیجه تکامل تضاداساسی ازدرون مراحل مختلف ودریک مارپیچ به پیش می رود."

 

مشخصه تضاد عمده: مائوتوضیح داد: درپروسه مرکب تکامل هرپدیده تضادهای بسیاری موجوداند که یکی ازآنها حتماً تضادعمده است. موجودیت ورشد این تضاد عمده تعیین کننده موجودیت ورشد سایرتضادهاست ویابرآنها تاثیرمی گذارد.... درهرمرحله ازتکامل یک پروسه فقط یک تضادعمده وجوددارد که نقش رهبری کننده رایفاء می کند... لذا درمطالعه یک پروسه که حاوی دویاچند تضاداست، باید نهایت سعی دریافتن تضادعمده شود. بمجردیکه تضادعمده معین شد، کلیه مسایل را می توان به آسانی حل کرد.

فی المثل درجامعه سرمایه داری دونیروی متضاد، پرولتاریا وبورژوازی، تضادعمده راتشکیل می دهند؛ تضادهای دیگرمانند تضادبین بقایای طبقه فئودال وبورژوازی، تضادبین خرده بورژوازی دهقانی وبورژوازی، تضادبین پرولتاریاوخرده بورژوازی دهقانی،تضاد میان بورژوازی غیرانحصاری وبورژوازی انحصاری، تضاد بین دموکراسی بورژوائی وفاشیسم بورژوائی، تضادهای میان کشورهای سرمایه داری، تضادهای بین امپریالیسم ومستعمرات وسایرتضادها- همه اینها بوسیله این تضادعمده معین می شوند وتحت تاثیرآن قرارمی گیرند.

درکشورهای نیمه مستعمره رابطه بین تضاد عمده وتضادهای غیرعمده تصویربغرنجی بدست می دهد. موقعیکه امپریالیسم علیه چنین کشوری به جنگ تجاوزکارانه دست میزند، طبقات مختلف آن کشور، باستثنای مشت ناچیزی خائنین به ملت، میتوانند موقتاً برای جنگ ملی علیه امپریالیسم بایکدیگرمتحد شوند. درچنین صورتی تضادبین امپریالیسم واین کشوربه تضادعمده بدل می شود وتمام تضاد های موجود درمیان طبقات مختلف کشور( منجمله تضاد عمده یعنی تضادبین نظام فئودالی وتوده های عظیم مردم) موقتاً بردیف دوم میروند وجنبه تبعی بخود می گیرند. ولی درهرحالت تضادها جای خودراعوض می کنند. چنانچه امپریالیسم برای سرکوب کشورهای نیمه مستعمره به جنگ متوسل نشود، بلکه بوسیله نرم تر- سیاسی، اقتصادی وفرهنگی- دست اندازد، طبقات حاکمه این کشورها دربرابرامپریالیسم تسلیم می شوند وسپس جهت سرکوب مشترک توده های عظیم مردم بین آنان اتحادی برقرارمی گردد. درچنین حالتی، توده های عظیم مردم برای مقاومت درمقابل اتحاد امپریالیسم وطبقه فئودال اکثراً به جنگ داخلی بمثابه شکلی ازمبارزه روی می آورند، حال آنکه امپریالیسم برای کمک به ارتجاع کشورهای نیمه مستعمره درجهت سرکوب توده های مردم بجای اینکه مستقیماً اقدام کند، اغلب به شیوه های غیرمستقیم توسل می جوید، بدین سان تضادهای داخلی بخصوص حدت می یابند.

رابطه بین تضاد عمده وتضاد اساسی که جوهرهرتضاد رادرکل تعیین می کند،چیست؟ تضادعمده درهرمقطع اززمان، تضاداصلی درآن مرحله خاص ازتکامل پروسه ایست ک توسط تضاد اساسی تعریف می شود. تضادعمده نمی تواند تبدیل کل(یااساس) یک پروسه به پروسه دیگرباشد، چراکه صرفاً حل تضاداساسی می تواند به این امرصورت واقع دهد. تضاد عمده می تواند دقیقاً همان تضاداساسی باشد ولی الزاماً این چنین نیست. تضادعمده می تواند مبین تضاداساسی درمرحله معینی ازتکامل آن باشد بدون اینکه تضاداساسی را درکلیت خود نما یند گی کند. زیراجوهرکل پروسه راتضاداساسی تعیین می کند. ولی تنها وقتی که تضادعمده مبین کل تضاد اساسی باشد، حل تضادعمده می تواند تبدیل پروسه کهن به یک پروسه نوین، یعنی حل تضاد اساسی کهن، وپیدایش تضاداساسی نوین، رابجودآورد.

 

جنبه عمده تضاد: درهرتضاد، دوجهت متضاد بطورناموزون رشد وتکامل می یابند. گاهی چنین بنظرمی رسد که میان آنها تعادلی برقراراست، ولی تعادل فقط موقتی ونسبی است، درحالیکه تکامل ناموزون همچنان اساسی باقی می ماند. یکی ازدوجهت متضاد لاجرم عمده ودیگری غیرعمده است. جهت عمده جهتی است که نقش رهبری کننده رادرتضاد بعهده دارد. خصلت یک شیئ یاپدیده اساساً بوسیله جهت عمده تضاد معین می شود.- جهتی که موضع مسلط گرفته است. مائوتسه دون اضافه می کند:" ولی این وضع ثابت نیست: وجه عمده ووجه غیرعمده یک تضاد بیکدیگرتبدیل می شوند وخصلت اشیاء وپدیده ها نیزبرطبق آن تغییرمی یابد".

 

وحدت اضدادپایه است: مائوتسه دون دربحث فلسفی، تکامل بیشتردیالکتیک مارکسیستی را عنوان نمود. اومی گوید" انگلس درباره سه مقوله صحبت نمود. اما من به دوتا ازاین مقولات اعتقاد ندارم". دراینجا اشاره مائو به تبدیل تغییرات کمی وکیفی به یکدیگرونفی درنفی است که انگلس درکناروحدت اضداد ازآنها بعنوان سه قانون پایه ای دیالکتیک نام می برد( "انتی دورینگ، قسمت اول فلسفه"). درباره کمیت وکیفیت مائوتسه دون می گوید که " تبدیل کمی وکیفی بیکدیگر، وحدت اضداد کمیت وکیفیت است". وچنین بحث می کند که" نفی درنفی اصلاً وجودندارد." بطورخلاصه مائوچنین می گوید:" درکنارهم قراردادن تبدیل کمی وکیفی بیکدیگر، نفی درنفی وقانون وحدت اضداد دریک سطح،" سه گانگی" بوده و" یگانگی" نیست. پایه ترین مسئله، همان وحدت اضداداست.

اما چرامائوتسه دون اصرارمی ورزد که" چیزی بنام نفی درنفی وجود ندارد ؟. "

توضح: اثبات، نفی ، اثبات، نفی... درتکامل اشیاء وپدیده ها، هرحلقه ای درزنجیره اتفاقات، هم اثبات است وهم نفی. جامعه برده داری، جامعه بدوی رانفی نمود، اما دررابطه باجامعه فئودالی بنوبه خود دربرگیرنده اثبات بود. جامعه فئودالی دررابطه با جامعه برده داری نفی راتشکیل می دهد. لیکن باتوجه به جامعه سرمایه داری، اثبات بود. جامعه سرمایه داری نفی جامعه فئودالی بود، اما بنوبه خود ازبرای جامعه سوسیالیستی اثبات است.

دراینجا ممکن است بنظرآید که مائوآنقدرهم نفی درنفی راانکا نکرده است بلکه کابرد دیالکتیکی آنراتصحیح می کند. آنچه که اوبکارمی برد قانون" یک به دوتقسیم می شود" است وچیزی که اوتلاش می کند اثبات نمایدآنست که درپروسه ای که وی تعریف می کند- رشدجامعه بشری تاکنون، درمراحل مختلف ازجامعه کمون اولیه تاسوسیالیسم- نمی توان ازنفی درنفی بعنوان یک قانون عام نام برد. بعنوان مثال، آیا فئودالیسم دررابطه با جامعه اولیه نفی درنفی رانمایندگی می کند؟ یاسرمایه داری دررابطه با برده داری؟ یاسوسیالیسم دررابطه با فئودالیسم؟

این درست است که دررشد جامعه بشری چیزهایی می توان یافت که می شود آنهارا نفی درنفی تعریف نمود. بااین وجود، این مسئله اثبات نفی درنفی بعنوان یک قانون دیالکتیکی نیست بلکه درحقیقت وحدت اضداد بمثابه قانون پایه ای ماتریالیسم دیالکتیک است. دانه- گیاه- دانه( دانه ها)، وحدت اضداد دانه وگیاه است. انگلس می گوید که البته اگراین دانه راآسیاب کنید به گیاه تبدیل نمی شود. اما یک دانه آسیاب شده نیزنشان دهنده قانون تضاداست. دراینجا وحدت ومبارزه اضداد بین دانه ونیروی آسیاب کننده وحل آن- دانه آسیاب شده- وجوددارد. دراینجا نفی درنفی وجودندارد بلکه قانون موجود قانون تضاداست. مائوبه قانون نفی درنفی بعنوان یک قانون دیالکتیکی اعتراض دارد زیرا منجربه بروز یک دیدگاه غلط ازسنتزویابخشی ازسنتزمی شود.

رساله های"درباره تضاد" و"درباره پراتیک" اسلحه پرارزشی درانقلاب چین درآنزمان بود ونقش عظیمی درترسیم راه انقلاب چین ازطریق دموکراسی نوین به سوسیالیسم ایفا نمود. امابزرگترین تکامل وکاربردمارکسیسم- لنینیسم توسط مائوتسه دون، پس ازکسب قدرت سیاسی سراسری یعنی دردوران انقلاب سوسیالیستی صورت گرفت. وبخش بسیارمهمی ازاین امرتکامل وکاربرد فلسفه مارکسیست- لنینیستی، یعنی دیالکتیک ماتریالیستی توسط وی بود.

 

مبارزه وسنتز:

 

درطول چند ده سال مبارزه بی امان برای"جهش بزرگ"، مائو درسال 1962 تحلیل تاریخی خودرادال براینکه جامعه سوسیالیستی دوره گذاردرازمدتی است که درطول تمامی آن دوره، طبقات ومبارزه طبقاتی وخطراحیای سرمایه داری( وهمچنین خطرحمله خارجی ازطرف دشمنان طبقاتی) وجود دارد، مطرح نمود. این تحلیل بصورت خط اساسی حزب کمونیست چین برای تمامی دوره سوسیالیسم درآمد. این خط نماینده پیشرفتی تاریخی مارکسیسم- لنینیسم ونتیجه کابرد ماهرانه قانون اساسی تضاد درجامعه سوسیالیستی بود. مائو این قانون را درشرایط مادی وایدئولوژیک دوران سوسیالیسم بکاربرده ونشان داد که چگونه بورژوازی بطورمداوم ازدرون این شرایط وتضادهایی که مشخصه سوسیالیسم ازآغازتاپایان هستند، تجدید حیات می یابد. واگربورژوازی وپرولتاریا درطول دوران سوسیالیسم موجودبوده ویک تضاد درواقع تضاد عمده راتشکیل می دهند، پس نه تنها بین آنها باید مبارزه درگیرباشد بلکه همچنین باید این امکان وجودداشته باشد که بتوانند به ضدخود تبدیل گردند. بعبارت دیگرآنکه بورژوازی می تواند قدرت را ازپرولتاریا ربوده ودرنتیجه احیای سرمایه داری می تواند تحقق پذیرد. رویزیونیستهای درون حزب کمونیست چین به این تئوری راهگشا وخط مائوحمله ورشدند. حتی ازسال 1958،" یان سین چن" باتاکتیک جدید مائو وستاد فرماندهی پرولتری درحزب را به اتهام اینکه" صرفاً درباره مبارزه اضداد ونه وحدت شان سخن میگویند"، موردحمله قرارداد. دراینجا" یان سین چن" نادی وحدت اضداد شد و" استفاده ازهمگونی تضاد" رابافریاد تبلیغ کرد.

یاوه گوئی" یان" دراوایل دهه 1960، مشخصاً درسال 1961-1962 ، هنگامی به اوج خودرسید که خرابکاری رهبران اتحاد شوروی ، آفات طبیعی وخیانت رویزیونیستهادردرون حزب کمونیست چین نیزهمگی به منتها درجه بوقوع می پیوستند، ومی رفتند تا مجموعاً به مانعی بزرگی برسرراه پیشروی سوسیالیسم درچین تبدیل گردند. دراین زمان" یان" اصرارداشت که وحدت اضداد بمعنی" نقاط مشترک" میان آنهاست وآنکه مردم وانقلاب چین" نقاط مشترکی" باامپریالیسم امریکا و" نقاط مشترکی درعین وجود بعضی اختلافات" بارویزیونیسم شوروی دارند. این تئوری" دودریک جمع می شود" درمقابله مستقیم با بیان دیالکتیکی منسجم مائو("یک به دوتقسیم می شود" بود که وی درگذشته آنرافورمولبندی نموده بود. درسال 1964 لیوشائوچی ودیگررویزیونیستهای بلند پایه دررهبری حزب کمونیست چین آشکارا تئوری ارتجاعی خودرا مبنی براینکه" دودریک جمع می شود" رامطرح کردند. قصد آنها ازاین عمل، ایجاد مقبولیت فلسفی برای خط رویزیونیستی،" اضمحلال مبارزه طبقاتی" خود شان بود.

دراینجا مسئله سنتزونقش آن درتضاد ازاهمیت خاصی برخورداراست." یان سن چون" می گفت" آنالیزبه معنای- یک به دوتقسیم می شود- است درحالیکه سنتزبمعنای- دودریک جمع می شود- است". یعنی آنکه درانالیزیک تضاد، صحیح آنست که آنرا به دوجنبه متضاد آن تقسیم نمود. اما هنگام یافتن راه حل تضاد- یادرحقیقت آشتی دادن- دو جنبه آن باید دریک وجه جمع گردیده وباصطلاح دریک"نقطه مشترک" متحد شوند. این درمخالفت با درک صحیح، دیالکتیکی وماتریالیستی ای است که می گوید:

فلسفه مارکسیستی بما می گوید که آنالیزوسنتز، یک قانون عینی اشیاء وپدیده ها بوده وهمچنین اسلوبی برای درک آنها توسط مردم است. انالیزبما نشان می دهد که چگونه یک واحد به دوتقسیم می شود وچگونه این دو، اجباربه مبارزه بایکدیگرقراردارند. سنتزبما نشان می دهد که چگونه ازمبارزه بین این دوجنبه، یکی پیروزمی شود ودیگری راشکست می دهد وازمیان می برد، چگونه تضاد کهنه حل می شود وتضاد نوینی پدید می آید، وچگونه شیئی یاپدیده کهنه ازمیان برده می شود وشیئی یاپدیده نو پیروزمی گردد. بکلام ساده، سنتزیعنی آنکه یکی دیگری را" می بلعد".

تفاوت دراینجا، یعنی قلب مبارزه درپهنه فلسفه، فقط یک بحث اکادمیک صرف نیست بلکه مبارزه بین دوخط اساساً متفاوت است- یعنی خط انقلابی حل تضاد ازطریق مبارزه، درمقابل خط ارتجاعی تلاش برای آشتی دادن وجوه تضاد ازطریق تسلیم پیشروان به ارتجاعیون، پیشرفته به عقب مانده، کهنه به نو، صحیح به غلط وغیره. وبویژه تحت سوسیالیسم، این امرمتمرکزترین بیان سیاسی خودرابصورت مباره بین پیشبرد خط مارکسیستی- لنینیستی مبارزه طبقاتی بمثابه حلقه کلیدی وخط رویزیونیستی" اضمحلال مبارزه طبقاتی" می یابد.

این قانون سنتزدرتمام تضادها، چه تضادهای انتاگونیستی وچه غیرانتاگونیستی دارای کاربرداست. درهردومورد، نو ورشد یابنده، کهنه وپوسیده را" می بلعد". فقط، شیوه وابزار" بلعیدن" متفاوت است. پرولتاریا بابرپایی مبارزه طبقاتی علیه بورژوازی، باربودن قدرت سیاسی ازکف او، اعمال دیکتاتوری براو وادامه مبارزه طبقاتی تحت شرایط دیکتاتوری پرولتاریا علیه او، بورژوازی را" می بلعد". این یک تضا انتاگونیستی است وازطرق انتاگونیستی حل می شود. ازسوی دیگر، تضا بین صحیح وغلط دربین مردم ازطریق غیرانتاگونیستی وبامبارزه ایدئولوژیک حل می شود. اما دراین روند نیزصحیح غلط را" می بلعد". این موضوع همچنین درباره سایرتضادهای غیرانتاگونیستی هم صحت دارد. سنتزازطریق مبارزه، یک قانون عمومی است که ازقانون اساسی وحدت اضداد سرچشمه می گیرد.

بدون وجوداین درک صحیح ازسنتز، امر" یک به دوتقسیم می شود" به التقاط- به تشخیص جنبه های متضاد ولی کوشش برای آشتی دادن آن ، یعنی پیوند دادن دوشیئی یادوپدیده متقابلاً منحصربفرد- منتهی می شود. بعبارت دیگر به " دودریک" تبدیل می گردد. بزبان عامه، این مطلب بصورت" درهرقضیه ای دوطرف وجود دارند" بیان می گردد- یعنی آنکه تشخیص درست ازغلط، خوب ازبد وغیره ممکن نیست.

مائودر"یاد داشت های اجمالی" خودبرموضوع اقتصاد سیاسی شوروی، دراین باره صحبت کرد. اوگفت که اعتقاد به تضادهای" آشتی پذیر"، حتی تحت سوسیالیسم، " باقوانین دیالکتیک مبنی برآشتی ناپذیری کلیه تضادها مطابقت ندارد. آیا هرگزتاکنون یک تضاد آشتی پذیروجودداشته است؟ بعضی تضادها انتاگونیستی هستند وبعضی غیرانتاگونیستی، اما نباید فکرکرد که تضادهای آشتی پذیروآشتی ناپذیرهم وجوددارند".{مائومی گوید:" انتاگونیسم فقط یکی ازاشکال مبارزه اضداداست، ولی بهیچوجه یگانه شکل آن نیست؛ ازاینرو فرمول انتاگونیسم رانمی توان همه جا وبطورمیکانیکی بکاربرد. تاریخ بشربه انتاگونیسم میان طبقات که بیان خاصی ازمبارزه اضداداست، شهادت می دهد. لنین می گوید:" انتاگونیسم وتضاد بهیچوجه همانند نیستند. درشرایط سوسیالیسم اولی ناپدید میگردد، ولی دومی باقی می ماند."}

 

- فرهنگ وروبنا:

 

انقلاب فرهنگی وانقلابی کردن فرهنگ، خط مائودررابطه به ادبیات وهنر،توده ای کردن وارتقاء سطح، گسست رادیکال درزمینه فرهنگی ومبارزه درجبهه فرهنگی:

درسال 1967 دراوج جنبش توده ای انقلاب کبیرفرهنگی پرولتاریائی درچین، گفته ذیل ازطرف مائوتسه دون بعنوان خطوط رهنمای تعیین کننده برای مبارزه بی سابقه بجلوگذاشته شد:" پرولتاریاباید دیکتاتوری همه جانبه بربورژوازی را، درقلمروروبنا، منجمله زمینه های مختلف فرهنگ اعمال نماید. دراینجا مائونه تنها براهمیت عظیم روبنا بصورت عام بلکه فرهنگ بطورخاص تکیه می کند. واوتنها برلزوم اعمال دیکتاتوری پرولتاریا بربورژوازی درعموم بلکه بخصوص درکنارزدن بورژوازی ازصحنه فرهنگی وشکست مقاصدش درتسلط براین حیطه که نقش مهمی درزمینه ایدئولوژی ودرشکل گیری افکارعمومی وتاثیرگذاری برپایه اقتصادی - که پایه ساختمان اجتماع است- دارد، تکیه می کند.ازهمان آغازچه درطول مرحله انقلاب دموکراتیک نوین وچه درمرحله سوسیالیستی انقلاب درچین، مائوتسه دون اهمیت بزرگی برای نقش فرهنگ قایل شد وبه تدوین وتعمیق یک خط انقلابی برای رهنمای مبارزه دراین صحنه پرداخت. درواقع تکامل بیشترتئوری مارکسیستی درباره فرهنگ وبوجودآوردن خط پایه ای برای فرهنگ، خود یکی دیگرازخدمات فناناپذیرمائورا تشکیل می دهد. مائوبه خصوص درزمینه های ادبیات وهنرونقش کلی آنها درمبارزه طبقاتی تکیه فراوان نمود. وتحت رهبری خط او، مردم چین جهشی کیفی دراین عرصه حساس، به ماوراء، هرآنچه که قبلاً بوسیله بشریت، حتی درکشورهای سوسیالیستی بدست آمده بود، کردند. البته دراین زمینه نیزمانند زمینه های دیگر، مائو درعرضه خدمات فناناپذیرخود برروی شانه های مارکسیستهای کبیرپیش ازخود خصوصاً مارکس، لنین واستالین بود. بنابرین درست خواهد بود که خدمات مائورا برزمینه تکامل تئوری مارکسیستی هنرکه قبل ازاوانجام شد مبتنی سازیم.

نکته آغازین برای مارکسیسم این است که فعالیت ذهنی انسان که ادبیات وهنربخشی ازآن هستند، بخودی خود ومجزا ازچیزهای دیگروجود نداشته والبته واقعیت راهم خلق نمی کنند، بلکه همانطورکه که مارکس درجمله مشهورش می گوید:" این شعورانسانهانیست که موجودیت شانرا تعیین می کند، بلکه برعکس این وجوداجتماعی آنهاست که شعورشان را تعیین می کند". به عبارت دیگرنقطه آغازین، دنیای مادی وفعالیت اقتصادی مردم می باشد. شرایط مادی تعیین کننده فعالیتها، تکامل ومحصولات مغزبشرمی باشند ونه بلعکس... پایه ای واقعی که روبنای سیاسی وقانونی ای برآن بنا می شود که اشکال معینی ازشعوراجتماعی برآن منطبق می شود. درمجموع، شیوه تولیدی زندگی مادی، شکل دهنده پروسه زندگی اجتماعی، سیاسی وفکری می باشد. مارکس می گوید:" زیربنای اقتصادی پایه واقعی کل روبنای قانونی، سیاسی ایدئولوژیک وفرهنگی جامعه است. نهادهای سیاسی، ساختارهای قانونی، عادات، رسوم وسنتهای هنری، فلسفه ها، نوع تفکروجهانبینی وغیرۀ یک جامعه درزمانی مشخص، همه تعلق به روبنادارد. این همانطورکه درباره فلسفه، فرهنگ وغیره طبقه یاطبقات تحت ستم صادق است درباره طبقه حاکم هم صادق می باشد. اما همانطورکه مارکس وانگلس می گویند:" اندیشه های حاکم برهردوره همیشه عقاید طبقه حاکم آن بوده اند". بطورخلاصه، برای اینکه یک طبقه مشخص تسلط خودرا درحیطه ایدئولوژی، فرهنگ وغیره برقرارکند، اول ازهمه می بایستی قدرت سیاسی رابدست آورده وخودرا بعنوان طبقه حاکم دراین بخش مهم ازروبنا مستحکم کند.

ادبیات وهنروفرهنگ کلاً قسمتی ازروبناهستند. اما باید بخاطرداشت ودوباره برآن تکیه نمود که رابطه بین زیربنا وروبنا، ساکن، یکطرفه وغیرقابل نفوذ نیست. مارکسیسم همانطورکه ماتریالیسم هست دیالکتیکی هم می باشد. روبنا اثرمنفعل زیربنا نبوده وبین آنها دایماً تاثیرمتقابل وجوددارد.

دررجوع به بنیان گذاران سوسیالیسم علمی، دراینجا مهم است بخاطرداشت که مارکس، تاآنزمان که زنده بود، بخصوص دراروپا، نظرگاه وروش ماتریالیسم دیالکتیک وتاریخی راعمدتاً دراقتصاد سیاسی سرمایه داری وبعد درزمینه تحلیل مبارزه طبقاتی ودرحال رشد بکاربرد. بعدازهمکاریهای اولیه اش باانگلس(در"خانواده مقدس"و"ایدئولوژی آلمانی") ، مارکس دیگرکوششی درتوسعه سیستیماتیک وهمه جانبه تئوری درابعاد ایدئولوژی ومبارزه طبقاتی بطورعام( که شامل فرهنگ می شود)، وادبیات وهنربطورخاص، نکرد.ازطرف دیگر، انگلس بخشی از کارسیستیماتیک خودرا بخصوص در"آنتی دورینگ" ودر" لودویگ فوئرباخ وپایان فلسفه کلاسی آلمان" وهمچنین درمقاله های پراکنده( بعنوان مثال درمقدمه برچاپ انگلیسی" سوسیالیسم علمی وتخیلی") به این مسئله اختصاص داد. اما انگلس هم هیچ توجه سیستیماتیک به هنرنکرد. تنها چیزی که ازمارکس وانگلس دراین باره داریم، کم وبیش نظریات آنها درباره کارهای نویسندگان گذشته ومعاصرخودشان می باشد.

مارکس دریکی ازنوشته هایش می گوید:" انقلاب اجتماعی قرن نوزدهم(منظورمارکس انقلاب پرولتری است) نمی تواند شعرخودراازگذشته الهام بگیرد، بلکه فقط ازآینده می تواند.... انقلابات قبلی برای تخدیرخود دررابطه بامحتوای خودشان نیازمند یادآوری گذشته بودند. انقلاب قرن نوزده برای دست یافتن به محتوای خود؛ باید بگذارد که مردگان رامردگان دفن کنند." این گفته وتکیه اش برروی فرق بزرگ بین انقلاب سوسیالیستی پرولتاریائی وتمام انقلابات گذشته وهمچنین تعمیم همین مسئله به عرصه هنروفرهنگ پرولتاریائی، موضوعی است که درخدمات مائو دراین حیطه بسیاربرجسته است.

لنین نیزیک تئوری تمام وکمال وکامل درباره هنروفرهنگ راتوسعه داد. اما لنین البته دریک انقلاب موفقیت آمیزپرولتاریائی وبنابرین دربوجودآوردن یک جامعه سوسیالیستی ازنزدیک درگیربود. لنین اصول پایه ای مشخصی را که نقش کلیدی دریایه ریزی یک فرهنگ وهنرانقلابی ودرخدمت مبارزه پرولتاریا قراردارند به پیش گذاشت. چیزی که لنین دراین باره تکیه می کرد، لزوم ادغام عمیق فرهنگ پرولتاریائی باجنبش انقلابی پرولتاریا درکل بود. برای مثال درطغیان انقلاب 1905 روسیه، لنین ازلزوم بوجودآمدن وتوسعه" ادبیات حزبی" گفته وپرسید: اصول ادبیات حزبی چیست؟ این به سادگی به این معنا نیست که برای پرولتاریای سوسیالیست، ادبیات نمی تواندوسیله غنا بخشیدن به افراد یاگروه ها باشد: این درواقع نمی تواند یک فعالیت فردی جداازخواسته عمومی پرولتاریاباشد. سرنگون باد نویسندگان غیرمتعهد! سرنگون بادادبیات مافوق بشر! ادبیات بایستی بصورت بخشی ازخواسته عمومی پرولتاریا" پیچ وپیچ گوشتی" یک میکانیزم بزرگ سوسیال- دموکراتیک(کمونیستی) که بوسیله پیشروان سیاسی تمام طبقه کارگربحرکت درآورده شده است، درآید. باید بصورت بخشی ازکارمتشکل وبانقشه ولاینفک حزبی سوسیال- دموکراتیک درآید. لنین برهمین مطلب، بعدازپایه گذاری جمهوری شوراها ودرزمانی که او درسال(1920) پیش نویس لایحه ای درباره فرهنگ پرولتاریایی را که اولین بند آن درپائین آمده است، تهیه کرده بود، تاکید می کند.

تمام کارهای تربیتی درجمهوری شوروی کارگران ودهقانان، درزمینه تربیت سیاسی بطورعام ودرزمینه هنربطورخاص، باید باروحیه مبارزه طبقاتی ای که پرولتاریا برای دستیابی موفقیت آمیز به اهداف دیکتاتوری خودبرپاکرده است، اشباع گردد، یعنی سرنگونی بورژوازی، ازمیان بردن طبقات وازمیان بردن تمامی اشکال استثمارانسان توسط انسان.

درآن وقت نیزبودند کسانی که ازچنین سخنانی غضبناک گشته وبه این بهانه که این سخنان با "فردگرائی" و"آزادی" ای که باصطلاح برای آفرینش هنرلازم است، همگونی ندارد، به آن حمله ورشدند. لنین چنین نظری را بعنوان فردگرائی بورژوائی توصیف کرده وبه این اشاره کرد که چنین حرفهایی درباره آزادی مطلق ازدهان هنرمندان درجامعه بورژوایی، دورویی خالص یاخودفربی است. اوتوضیح داد.

درجامعه ای که پایه های آن برقدرت پول بناشده است، درجامعه ای که توده های کارگردرفقرومشتی دولتمندان بصورت انگل زندگی می کنند، هیچگونه" آزادی" واقعی وموثرنمی تواند وجودداشته باشد. آقای نویسنده، آیاشما درمقایسه باناشربورژوازی خود، دررابطه بامردم بورژوائی که ازشما می خواهند رمانها ونقاشیهای خودرا برای آنها پرازپورنوگرافی کرده وفاحشه گری را بعنوان"کمک" به هنر مجلسی"مقدس" تقدیم کنید،آزادهستید؟ این آزادی مطلق یک عبارت بورژوائی یاانارشیستی است(ازآنجاییکه بعنوان یک جهانبینی، انارشیسم یک فلسفه بورژوائی است که پشت روشده است. به عقیده انارشیسم تازمانی که شخصیت ازقید نرهد،رهائی توده ها میسرنیست وبه همین جهت شعارآن چنین است:" همه چیزبرای شخصیت"). نمی توان درجامعه زندگی کرد وازآن جدابود. آزادی نویسنده یاهنرمند یاهنرپیشه بورژوا صرفاً نقابی است که برروی وابستگی آنها به پول، فساد وفحشا کشیده شده است( یابطورفریبکارانه کشیده شده است).

درجامعه طبقاتی غیرممکن است که هنروادبیات جداازطبقات بوده ویک نظرطبقاتی رابیان نکرده ویادرخدمت منافع طبقه ای نباشد. ازطرف دیگرلنین متذکرشد که این طبقات باهم برابرنبوده وهدف کمونیستها این است که: ... ادبیات واقعاً آزاد که باپرولتاریا مرتبط خواهد بود، درمقایسه با این ادبیات که بطورمزورانه ای آزاد است که درواقع بابورژوازی پیوند دارد. آن یک ادبیات آزادخواهد بود، زیراعقیده سوسیالیسم وهمبستگی بامردم کارگرونه حرص وآزوخودپرستی، همواره نیروهای نوینی به صفوف آن اضافه خواهد شد. آن یک ادبیات آزاد خواهد بود، زیرانه به برخی قهرمانان شکم سیر، نه به " ده هزارنفراقشاربالائی" بی حوصله که ازفساد چربی رنج می برند، بلکه میلیونها ودهها میلیون مردم کارگرکل مملکت، توانائی وآینده اش، خدمت می کند.

استالین: استالین ادامه دهنده کارلنین دررهبری پرولتاریای شوروی ودرساختمان سوسیالیسم ودفاع ازآن درمقابل دشمنان خارجی وداخلی بود. اوهمچنین بسیاری ازدست آوردهای مارکسیسم منجمله تئوری هنروادبیات رابرافراشته داشته وبسیاری ازآنهارابکاربست. تحت رهبری استالین بود که حزب کمونیست شوروی مفهوم رئالیسم سوسیالیستی رابسط داد، مفهومی که بانظرگاه پرولتاریائی درهنروادبیات مطابقت داشته وبخش مهمی ازپایه خدمات مائورادراین زمینه بنانهاد. درسال 1932، بارای کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، یک کمیته برنامه ریزی برای اولین کنگره کشوری نویسندگان شوروی بوجودآمد که اول ازهمه مفهوم رئالیسم سوسیالیستی را فرموله کرد. دراساسنامه اتحادیه نویسندگان شوروی چنین گفته می شود:" رئالیسم سوسیالیستی متود اساسی ادبیات ونوشتجات شوراها ست ازهنرمند می خواهد که واقعیت را درطول تکامل انقلابی اش به صورت حقیقی وتاریخاً کنکرت نشان دهد".

هنرپرولتاریائی، متعهد می باشد وقسمتی ازمبارزه انقلابی طبقه کارگربوده ودربرگیرنده حقیقت است. درواقع همانطورکه مائومی گوید:" چنین ادبیات وهنری دقیقاً به این خاطرحقیقی هستند که منعکس کننده وخادم نظرگاه ومنافع طبقه کارگرهستند. وبرای این حقیقتی است که کنه سیرتکامل تاریخ وجامعه را که انقلابی است،آشکارمی سازد."

همانطورکه اسم" رئالیسم سوسیالیستی" خود نشان می دهد، اشکال دیگررئالیسم هم درهنروجودداشته اند- برای مثال رئالیسم بورژوائی. این رئالیسم زمانی نقش مترقی بازی می کرد، همانطورکه خود بورژوازی، وقتی که هنوزطبقه ای درحال صعود بود. اما البته حتی درآن زمان هم نمایش واقعیت ازطرف بورژوازی باهمان محدودیتهای جهانبینی سرمایه داری حاشیه بندی می شد. بزرگترین نمایش واقعیت ازطرف بورژوازی می تواند جهان یک فردخودبین باشد که به هیچوجه نه تمام واقعیت ونه بخش بزرگترآن والبته نه جوهرآن است. همانطورکه بورژوازی مبدل بیک طبقه تماماً ارتجاعی شده است، واقع گرائی اش نیزبه عکس خود بدل شده ومردم را درپست ترین، حیوانی ترین وشک گرایانه ترین صورت ویادرخیال واهی وگریزگرائی تصویرمی کند.

درهمان زمان که رئالیسم سوسیالیستی بعنوان راهنمای کارادبی وهنری دراتحادشوروی به پیش گذاشت شد، همچنین برروی این مسئله تکیه شد که رئالیسم سوسیالیستی بارومانتیسم تناقض نداشته بلکه شامل رومانتیسم نوین- رومانتیسم انقلابی- بود. زیرابرای نشان دادن واقعیت درمسیرپیشرفت انقلابی خود، تشریح فداکاری وافرمردم ووسیع ترین افق پیشرفت انسانی اجتناب ناپذیراست. همانطورکه ظهوراین مفهوم وایده آل رئالیسم سوسیالیستی( شامل رومانتیسم انقلابی بعنوان قسمتی ازآن) یک ترقی واقعی درتکامل هنرپرولتاریائی بود، امادرنظرگاه استالین دراین زمینه اشتباهاتی نیزوجودداشت. یکی ازاشتباهات اواین است که بزرگترین مسئله درصحنه فرهنگی بالابردن استاندرد فرهنگی کارگران ودهقانان شوراهاست وعلاوه برآن نگاه کردن به این" بالابردن استاندرد فرهنگی" تنها ازیک زاویه تکنیکی وکمی. ورئالیسم سوسیالیستی بدان صورت که دراتحادشوروی تصورمی شد وبدان عمل شد، شامل ضعفهای بود که به این اشتباهات استالین ارتباط داشتند.

مائودربرخورد به تضاد بین توده ای کردن وبالابردن استانداردها، بطورمشخص به این مسئله پرداخت:

استالین یک مارکسیست بزرگ بود. انتقاد او ازادبیات مدرن وهنروبورژوازی بسیاربرنده بود. اما او غیرمنتقدانه چیزهایی را که کلاسیک های شوروی واروپا نامیده می شدند اتخاذ کرد. واین امرعواقب بدی داشت. ادبیات وهنرکلاسیک چین واروپا(منجمله روسیه) وحتی فیلمهای امریکائی، تاثیرفراوانی برمحافل ادبی وهنری گذاشته اند وبرخیها به آنها به چشم نوشته های مقدس نگاه کرده وآنهارابطورکل قبول کرده اند. ماباید ازتجربه استالین درس بگیریم. آثارقدیمی وخارجی نیزباید مطالعه شوند واجتناب ازخواندن آنها اشتباه است؛ اما باید ما آنها رانقادانه مطالعه کنیم تاگذشته به خدمت امروزوآثارخارجی به خدمت چین درآیند.

 

مائو درباره اهمیت روبنا:

 

مائوسته دون تئوری مارکسیسم- لنینیسم را درزمینه ادبیات وهنروفرهنگ درمجموع، بطورتعیین کننده ای ارتقاء داد. این امرباپیشرفت همه جانبه ای که اودردرک صحیح ازنقش روبنا، بویژه دردوران سوسیالیسم بوجودآورد درارتباط نزدیک است. این پیشروی، بنوبه خود، بایک جمعبندی ازتئوری وعمل مارکسیست- لنینیستها، وبخصوص ازبرخی اشتباهات استالین دراین زمینه همراه بود. بدین گونه مائو، دراواخرسالهای 1950" نقدی برمسایل اقتصادی سوسیالیسم دراتحادجماهیرشوروی" استالین رابابیان اینکه ،" کتاب استالین ازاول تابه آخردرباره روبنا هیچ صحبتی نمی کند. دررابطه با مردم چیزی نمی گوید، اشیاء رادرنظردارد، نه مردم را، " آغازمی کند. این اثراستالین که، درچند سال آخرزندگی اش نوشته شده، بینشهای پرارزشی همراه باتجزیه وتحلیل ازجنبه های مهم پیشرفت ازسوسیالیسم به کمونیسم راکه هدف نهائی انقلاب پرولتری می باشد، دربرداشت. اما، چنانکه مائوخاطرنشان می کند، استالین تمایل داشت که برای حل این مشکلات"... ازنقطه نظرپیشرفت تولید وبالابردن سطح مادی وفنی توده ها ونه چندان ازنقطه نظرسیاست وایدئولوژی" حرکت کند.

البته بسیاری ازبزرگترین خدمات مائو، دقیقاً بررشد وتوسعه درکی صحیح ازماهیت جامعه سوسیالیستی ومتعاقب آن، تاکید برروی این مسئله تمرکزیافت که، حتی بعدازاینکه تحولات سوسیالیستی درشکل مالکیت بطورعمده تکمیل شده اند، لازم است که انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا ادامه یابد. این امربا تکاملی بیشترکه مائودرتئوری مارکسیستی درمورد اثرمتقابل زیربنا وروبنا(بخصوص دردوران سوسیالیسم) داد، درارتباط بود. مائوتسه دون نشان داد که انقلابی کردن روبنا وهمینطور زیربنای اقتصادی، بطورمداوم، ازاهمیت تعیین کننده ای برخورداراست. اونه تنها درک دیالکتیکی ازرابطه بین زیربنا وروبنا راتصدیق نمود- که نشان می دهد، درکل زیربناعمده وتعیین کننده است، اما گاهی اوقات روبنا درتعیین ماهیت وتکامل زیربنای اقتصادی عمده وتعیین کننده می گردد. اوهمچنین جمعبندی کرده وآموخت که دردوران سوسیالیسم، نقش روبنا حتی ازاهمیت بزرگتری برخورداربوده وکشمکش درروبنا حادتروپیچیده ترمی گردد. حتی زمانیکه پرولتاریا قدرت سیاسی درسرتاسرجامعه رادردست دارد، بورژوازی ممکن است درروبنا بخشهائی را عملاً تحت کنترول خود داشته باشد. (ویاممکن است که بعضی واحدها وبخشهای اقتصادی راکنترل کند). مائوهشدارداد که، بخصوص ایدئولوژی عرصه ای خواهد بود که درآن مبارزه ای طولانی وپرپیچ وخم بین پرولتاریا وبورژوازی درخواهد گرفت. حتی دراوایل سال 1957، بعنوان یک بخش مهم ازخط انقلابی ای که مائو درمقابله با رویزیونیستهای که موعظه می کردند" مبارزه طبقاتی درحال ازبین رفتن است"، تکامل داده بود. اومئوکداً بیان داشت:" درزمینه ایدئولوژی این مسئله که درمبارزه بین پرولتاریا وبورژوازی کدامیک بردیگری پیروزخواهد شد، هنوزواقعاً حل نشده است. ماعلیه ایدئولوژی بورژوائی وخرده بورژوائی هنوزمبارزه ای بس طولانی درپیش داریم."

البته فرهنگ، ازجمله هنروادبیات، کاملاً درداخل زمینه ایدئولوژیکی قراردارند. ماهیت رابطه میان زیربنا وروبنا، تضادی را تشکیل می دهد که درمجموع درآن زیربنا جنبه عمده را داراست. ولی درشرایط مشخصی روبنا می تواند عمده شود. مضاف براین، روبنا نقش محرک را درتغییرزیربنا بازی می کند. بواسطه این دودلیل است که درهرانقلابی، روبنا ازاهمیت حیاتی برخورداراست.

همه اینها بانیروی هرچه بیشتری درباره انقلاب پرولتری وجامعه سوسیالیستی صادق می باشد. برای اینکه این انقلاب، برخلاف تمام انقلابات دیگردرتاریخ بشریت، قصدآن ندارد که طبقه جدیدی ازاستثمارگران رابقدرت برساند بلکه هدف طبقه کارگرریشه کن کردن هرگونه استثماروستم است. هدف غائی آن ازمیان بردن همه طبقات است، یعنی کمونیسم. پس سوسیالیسم- دورانی است که هنوزطبقات ومبارزه طبقاتی موجوداند وطبقه کارگردرجامعه حکومت می کند- هدف نهائی انقلاب پرولتری نبوده بلکه مرحله انتقالی به آن هدف است. سوسیالیسم بخاطرچنین ماهیت انتقالی که دارد، باید دایماً بجلو وبطرف کمونیسم پیش رود. درغیراین صورت ناگزیربه عقب یعنی به سرمایه داری بازخواهد گشت. این بیش ازهرچیزبدین دلیل است که دردوران سوسیالیسم، ناگزیریک بورژوازی نوبوجودمی آید که درداخل خود حزب کمونیست ریشه دارد، بخصوص رویزیونیستها که درمقامهای رهبری حزب لانه می کنند و می توانند قدرت را ازدست پرولتاریا ربوده وسرمایه داری رااحیاکنند. این چنین است که درشوروی اتفاق افتاده وبعدازمرگ مائو نیزدرچین یک کودتای رویزیونیستی بوقوع پیوست وروند احیای سرمایه داری انجام پذیرفت.واکنون بیش ازسه دهه است که رویزیونیستهای"سه جهانی" حاکم برحزب ودولت هستند وباویرانی پایگاه انقلاب جهانی ودولت سوسیالیستی چین رابیک کشورسوسیال امپریالیستی مبدل کردند. نه تنها رهبران حزب کمونیست ودولت بورژوازی که سران طبقه سرمایه دارنوظهورحاکم رادرچین تشکیل می دهند که سرمایه های بزرگ امپریالیستی خاصتاً امریکا خلق چین را بخاطرکسب سود مافوق به شدت مورد استثماروستم قرارمی دهند.

ضدانقلاب توسط بورژوازی نوخاسته درروبنا کارش راشروع می کند- اینجا روبنا، هم نقش تعیین کننده وهم نقش آغازگررابازی می کند. ودرمهیا ساختن شرایط برای چنین کودتایی، این تازه انگل های سرمایه دارتوجه فروانی به مبارزه درزمینه ایدئولوژی ازجمله ادبیات وهنرکردند. بطوریکه مائو درسال1962 هوشیارانه خاطرنشان نمود که:" نوشتن رمان دراین روزها بسیارپرطرفداراست. این طورنیست؟ استفاده ازرمان وداستان برای فعالیتهای ضدحزبی اختراع بزرگی است. هرکسی که می خواهد یک رژیم سیاسی را سرنگون کند باید افکارعمومی خلق کند ومقداری کارآمادگی ایدئولوژیک انجام دهد. این امردرمورد طبقات ضدانقلابی همچون طبقات انقلابی صادق است."

ازهمین سبب است که مائوروی اعمال دیکتاتوری بربورژوازی تاکید فراوان دارد ومی گوید:" پرولتاریا باید دیکتاتوری همه جانبه ای رابربورژوازی درزمینه روبنا، که عرصه های مختلف فرهنگ رادربردارد، اعمال کند."

بزرگترین خدمات مائوتسه دون درزمینه روبنا دررابطه بارشد فرهنگ پرولتری وکاربرد آن درتحکیم دیکتاتوری پرولتاریا وپیش برد انقلاب تحت این دیکتاتوری بود، اوخطوط اساسی رادراین رابطه حتی قبل ازاینکه قدرت سیاسی درسرتاسرکشوربرقراروانقلاب وارد مرحله، سوسیالیستی شود، طرح کرد. یکی ازدلایلی که وی قادربه انجام چنین کاری بود این است که انقلاب چین آنطورتکامل یافت که قوای رژیم کهنه نه یکباره ویادرمدتی نسبتاً کوتاه، بلکه درجریان یک مبارزه مسلحانۀ درازمدت بود که سرنگون شد.... درمناطق آزادشده، روبنای جدید وهمچنین مناسبات جدیدی درتولید بوجودآورده شدند تادرخدمت مبارزات رشد یابندۀ توده ها قرارگیرند. اگرچه هنوزمناسبات سیاسی، اجتماعی واقتصادی درنهاد، سوسیالیستی نبودند- واین خودرا درزمینه ایدئولوژی وفرهنگ منعکس می کرد- بااینحال، جنبه هایی ازآینده سوسیالیستی مانند نقش رهبری پرولتاریا وایدئولوژی اش که مائوهمواره دردفاع ازآن، برعلیه عناصربورژوازی(وفئودال)، درداخل وخارج ازحزب کمونیست چین جنگید، وجود داشتند.

مائودراثرپایه ای خود" درباره دموکراسی نوین" نه تنها استراتژی انقلاب چین درآن مرحله را جمعبندی کرد- انقلاب دموکراتیک نوین- بلکه تاکید بخصوصی براین واقعیت گذاشته وگفت که،" ماکمونیستها طی سالیان درازنه تنها بخاطرانقلاب سیاسی واقتصادی چین، بلکه بخاطرانقلاب فرهنگی آن نیزمبارزه کرده ایم"، وچین نوینی که ازطریق انقلاب داشت پا به عرصه هستی میگذاشت" نه تنها دارای سیاست نوین واقتصاد نوین، بلکه دارای فرهنگ نوین نیزخواهد بود." اومشخصات کلی این فرهنگ جدید راطراحی کرده وتاکید داشت که:" فرهنگ انقلابی برای توده ها سلاح نیرومند است. فرهنگ انقلابی پیش ازآنکه انقلاب فرارسد، انقلاب راازلحاظ ایدئولوژیک تدارک می بیند ودرجریان انقلاب، بخش ضروری ومهم جبهه عمومی انقلاب است." همچنین مائوروشن کرد که؛ "هنرباید برای توده های زحمتکش وستمدیده انجام شود. باید توسط توده ها پذیرفته شود ودرمبارزات شان چون سلاحی بکاررود. اوتاکید کرد که کارنویسندگان وهنرمندان ماآفرینش آثارادبی وهنری است، ولی مقدم ترین وظیفه آنان درک مردم وشناخت عمیق آنهاست."

مائودقیقاً بواسطۀ عمده قراردادن جنبۀ جایگاه طبقاتی فرهنگ وهنربود که توانست این خط را توسعه، وچنین خدماتی راارایه دهد.این چیزیست که مائوبارها وبارها برآن تاکید نمود،همانطورکه اودرسخنرانیهایش درمحفل ادبی ینان گفت:" دردنیای امروزهرفرهنگ، هرادبیات وهنری متعلق به طبقه معینی است وازمشی سیاسی مشخصی ناشی می شود. درواقع هنربرای هنر، مافوق طبقات، وهنری که جدا یامستقل باشد، وجود ندارد."

این است ماهیت وکنه تمام جهت گیری های اساسی مائو، چون هنرهمیشه باطبقۀ مشخصی گره خورده است، بهمین دلیل ازسیاست ومبارزۀ طبقاتی جداشدنی نیست."

بامطرح کردن این مسایل، مسلماً منظورمائو این نبود که فرهنگ وهنر فی النفسه مساوی سیاست اند، یادرشکل دیگری، بامبارزه طبقاتی یکسانند، ویااینکه برای فرهنگ وهنربه تنهائی ودرخود هیچ نقشی وجود ندارد. کاملاً برعکس. مائوتاکید نمود که درواقع بین محتوای سیاسی وشکل هنری تضاد موجوداست، وبرای اینکه اثرفرهنگی رابتوان واقعاً هنرخواند باید که ازلحاظ تکنیکی هم خوب باشد، باید شکل مطبوع ومناسبی داشته باشد، ومحتوای خودرا نیزبهمین طریق بیان کند.

خط مائووخط پرولتری، درزمینه هنر، ادبیات وفرهنگ بطورکلی، درحزب کمونیست چین وجنبش انقلابی، بدون مبارزه پیروزنشد. برای آن می بایستی بصورتی پرحرارت ودایمی درسراسردوره انقلاب چین مبارزه می شد. این مطلب درسال 1942 وحتی بیشترازآن زمانیکه انقلاب چین رشد نمود وطبقات استثمارگرگذشته راسرنگون وبه کناری نهاد ویا با پایه ریزی جمهوری خلق درسال 1949 واردمرحله سوسیالیستی شد، صادق بود.

" بگذارصدگل بشکفد، بگذارصد مکتب باهم رقابت کنند" :

 

این شعارها طبق اوضاع مشخص چین وبراساس قبول این حقیقت که درجامعه سوسیالیستی هنوزتضادهای مختلف موجوداند،وهمچنین براساس نیازمبرم کشوردرتسریع رشد وتکامل اقتصاد وفرهنگ ، تدوین گشته اند. این رهنمودی است چنانکه مائوخاطرنشان ساخت، که بعنوان سیاست درازمدت سبب " تسریع رشد وپیشرفت هنر، علوم ویک فرهنگ شکوفای سوسیالیستی درکشورما می گردد." بجلوبرده شد. اشکال وسبکهای گوناگون هنرمی توانند آزادانه تکامل یابند ومکاتب مختلف علوم می توانند آزادانه باهم رقابت کنند.

دراین زمینه مائو وحزب کمونیست چین مشابه همان خطی رادنبال کردند که استالین برای آن مبارزه می نمود و درباره آن نوشت" مجموعاً اینطورتشخیص داده شده است که هیچ علمی بدون نبرد عقیدتی وبدون آزادی انتقاد شکوفا نخواهد شد." مائو این ارزیابی رابه به ماوراء، علوم، وبه هنر نیزگسترش می دهد:

مامعتقدیم که استفاده ازتدابیراداری برای تحمیل سبک خاصی ازهنریامکتب فکری خاصی وممانعت ازسبکها ومکاتب دیگربرای رشد هنروعلم زیان می رساند. مسئله حق وناحق ، درستی یانادرستی درهنروعلوم، باید ازطریق بحث آزادانه درمحافل هنری وعلمی وازطریق پراتیک هنری وعلمی حل شوند. نه ازطریق سطحی وساده، برای تشخیص صحت ویاسقم یک مطلب اکثراً احتیاج بیک مرحله آزمایشی است اما البته، این به معنای مبارزه بین انواع اشکال هنری ومکاتب درعلم است.

باید درعرصه علم وهنردرتشخیص صحیح ازناصحیح محطاط بود، بحث آزادانه راتشویق نمود وازنتیجه گیریهای عجولانه خودداری کرد. بنظرما چنین برخوردی می تواند به تکامل نسبتاً موفقیت آمیزعلم وهنرکمک کند. مارکسیسم نیزدرجریان مبارزه تکامل یافته است. مارکسیسم درابتدا موردآماج گوناگون قرارمی گرفت وعلف سمی شمرده می شد وهنوزدربسیاری ازنقاط جهان موردحمله قرار می گیرد وبمثابه علف هرزه محسوب می شود. ومائوپس ازعنوان مطلب بالا بلافاصله تاکید می کند که این امربخشی ازکل مبارزه درجامعه سوسیالیستی است:

مبارزه طبقاتی هنوز تمام نشده است. مبارزه طبقاتی بین پرولتاریا وبورژوازی، مبارزه طبقاتی بین نیروهای سیاسی گوناگون،ومبارزه طبقاتی بین پرولتاریاوبورژوازی درزمینه ایدئولوژیک هنوزمبارزه ای طولانی وپیچیده خواهد بود وحتی گاهی بسیارحدت خواهد یافت. پرولتاریا کوشش می کند تاجهان را طبق جهانبینی خود تغییردهد، وبورژوازی نیزهمچنین. دراین مورد، مسئله" پیروزی کی برکی" ، سوسیالیسم یاسرمایه داری، هنوزحل نشده است... برای اینکه درکشورما نتیجه مبارزه ایدئولوژیک بین سوسیالیسم وسرمایه داری معلوم شود، هنوزدورانی بس طولانی لازم است.

البته همانطورکه مائوگفته است: ظاهراً این دوشعارهیچگونه خصلت طبقاتی ندارند- یعنی آنکه طبقات مختلف می توانند ازآنها درراه های مختلف وهریک به نفع خود استفاده کنند. طبقات، قشرها وگروه های اجتماعی هرکدام درباره اینکه گل خوشبو چیست وعلف سمی کدامست نظرات خاص دارند. حال به بینیم ازدیدگاه توده های وسیع مردم چه چیزی می تواند برای ما معیارتشخیص گلهای خوشبو ازعلفهای سمی باشد؟ ودرزندگی سیاسی خلق ما چگونه صحت وسقم گفتاروکرداررا تشخص داد؟ پرولتاریا ملاک سنجش خودرا برای قضاوت درباره چیزهایی که سربیرون خواهندآورد- "برای تشخیص گلهای خوشبوازعلفهای سمی"، خواهد داشت. مائوچندی ازاین معیارهاراذکرمی کند که مهمترین آنها سودمند بودن شان برای تغییرسوسیالیستی جامعه وهمچنین کمک به محکم ترکردن نقش رهبری حزب کمونیست می باشند. به کلامی دیگر، هرفکریاکارهنری که سرش راتحت این سیاست بلند می کند غنچه شکوفنده ای نیست. بعضی ازآنها علفهای هرزه خواهند بود وبایستی که ریشه کن گردند. اما این واقعیت که تحت این سیاست بعضی علفهای هرزه جوانه می زنند بمعنای بدی این سیاست نیست. برعکس. "علفهای هرزه حتی تاده هزارسال دیگرنیزخواهند روئید وازاینروماباید آماده باشیم تابرای مدتی طولانی باآنها مبارزه کنیم." به کلامی دیگر؛ عقاید بدومضرتحت سوسیالیسم برای مدتی طولانی( وحتی تحت کمونیسم) وجودخواهند داشت. پرولتاریا وتوه های مردم بایدآمادگی مبارزه ای استواروهمیشگی را علیه آنها داشته باشند. اما علاوه براین، سیاست اجازه به شگفته شدن صدگل و رقابت صد مکتب فکری" اغلب می تواند درعلنی نمودن این عقاید ومبارزه باآنها وریشه کن کردن شان سودمند باشد ودرحقیقت این همان چیزی است که درسال 1957 اتفاق افتاد. راستهای بورژوا درچین ازفرصتی که این سیاست به آنها داده بود برای آغازحمله های بزرگ استفاده کردند. سپس پرولتاریا وحزبش ازاین فرصت برای دفع کردن حمله وداغان نمودن این مرتجعین استفاده نمودند. بعضی ازدست راستی ها شکوه کردند که به آنان کلک(حیله یانیرنگ ) زده شده است. درحالیکه قرارگفته مائواین یک نقشه آشکاربود. زیراما اینرا قبلاً برای دشمن روشن کردیم. فقط ارواح وهیولای مهیب ظاهرگردند می توانید نابودشان کنید. تنها هنگامیکه به علفهای سمی اجازه دهید ازخاک جوانه بزنند می توانید آنهاراریشه کن کنید. دشمنان طبقاتی ناگزیردنبال فرصت می گردند تاخودراتثبیت کنند. مبارزه طبقاتی یک واقعیت عینی مستقل ازاراده انسان است. یعنی مبارزه طبقاتی اجتناب ناپذیراست.

بورژوازی تحت سوسیالیسم به حیات خویش ادامه خواهد داد وعلیه پرولتاریا حملاتی را به پیش خواهدبرد. بعضی اوقات بهترین تاکتیک برای پرولتاریا عبارت ازآنست که به آنها اجازه آشکارشدن بدهد.

مائوتسه دون می گوید:" پس ما چه سیاستی باید نسبت به نظرات غیرمارکسیستی اتخاد کنیم؟ این مسئله درمورد ضدانقلابیون شناخته شده وخرابکاران درامرساختمان سوسیالیستی به آسانی حل می شود: مابطورساده حق بیان راازآنها سلب می کنیم. ولی برخوردباافکارنادرست دردرون خلق کاملاً مطلب دیگری است. آیا عملی خواهد بود اگرما چنین افکاری راقدغن کنیم وازآنها امکان هرگونه تظاهری را بگیریم؟ یقیناً خیر! سعی درحل مسایل ایدئولوژیک درون خلق ویامسایل جهان معنوی انسانها بوسیله شیوه های سطحی وساده نه تنها موثرنیست، بلکه فوق العاده زیان بخش است. ممکن است که بتوان ازبیان نظرات نادرست جلوگیری کرد، ولی نظرات نادرست مع الاسف همچنان باقی خواهند ماند، وانگهی اگرنظرات صحیح درگلخانه رشد کرده باشند وبادوباران ندیده ومصئونیت پیدا نکرده باشند، دربرخوردنظرات ناصحیح پیروزنخواهند شد. ودرانتقاد واقناع است که میتوان افکارصحیح راواقعاً رشد داد وافکارناصحیح را برطرف ساخت وفقط ازاین طریق است که میتوان مسایل راحل کرد."

بورژوازی وخرده بورژوازی ناگزیرایدئولوژی خودرا بیان خواهند کرد. آنها بدون تردید باسرسختی وبطرق مختلف درمسایل سیاسی وایدئولوژیک اظهاروجودخواهند کرد، شما نمی توانید ازآنها متوقع باشید که طوردیگری عمل کنند. مانباید باتشبث به جبروزورازتظاهرآنها جلوگیری کنیم، بلکه باید به آنان اجازه تظاهردهیم ودرعین حال باآنها به مباحثه به پردازیم وآنطورکه شاید وباید آنهارامورد انتقاد قراردهیم. شکی نیست که ماباید انواع افکارنادرست را موردانتقاد قراردهیم. این بدهی است که نباید که ازانتقاد سرباززد وبا بی اعتنائی نظاره گراشاعه افکارنادرست وتصرف بازارازطرف آنان بود. اشتباهات باید مورد انتقادقراربگیرند، هرجا که علفهای سمی برویند، بایدازریشه کنده شوند. ولی چنین انتقادی نباید دگماتیکی باشد، نباید به شیوه متافیزیکی، بلکه بایدکوشش کرد تا شیوه دیالکتیکی بکاربرده شود. آنچه که مابدان نیازمندیم، تحلیل علمی ودلایل قانع کننده است، هیچ مسئله ای را باانتقاد دگماتیکی نمی توان حل کرد.

نبرد درزمینه فرهنگی شدت می گیرد: علی الرغم مبارزات همه جانبه درعرصه های مختلف، بورژوازی بهیچوجه نابود نگردید. نیروهای بورژوازی بطورفزاینده درخودحزب کمونیست بخصوص دررده های بالاتمرکرنموده وپرقدرت وبااهمیت باقی ماندند. ودرحقیقت نیروی آنان بدرجات فراوان درزمینه های هنروفرهنگ تمرکزیافته بود. نظام آموزشی یکی ازتکیه گاه های آنها بود، که مائودرباره آن درطی بررسی اولین سال انقلاب فرهنگی درسال 1967 گفت:" آنطورکه می بینیم روشنفکران، منجمله روشنفکران جوان که هنوزدرمدارس تعلیم وتربیت می بینند، هنوز یک جهان بینی پایه ای بورژوائی دارند، چه آنها درداخل حزب باشند وچه درخارج آن. این باین دلیل است که برای هفده سال بعدازآزادی، محافل تربیتی وفرهنگی تحت تسلط رویزیونیسم قرارداشته اند. درنتیجه، عقاید بورژوازی به خون روشنفکران تزریق می گردد."

بالآخره درسال 1965 بعدازهدایت کلی امرآماده سازی خلق افکارعمومی انقلابی، وواردکردن اولین ضربه به مرکزحیاتی فرهنگ، مائویک ضد حمله مستقیم سیاسی را آغازنمود. جالب ومهم است که این نیزبه زمینه فرهنگ مربوط بود. رویزیونیستها نمایشنامه ای رانوشته وبه صحنه آورده بودند که داستان آن درگذشته اتفاق می افتاد، امادرتحلیل مستقیماً مائوتسه دون را موردحمله قرارمی داد. نمایشنامه" های جوی ازاداره اخراج می شود" نام داشت وظاهراً ازمردی دفاع می کرد که دردوران فئودالی گذشته اخراج شده بود، اما باتحلیل روشن درواقع مائورابدلیل بزیرکشیدن وزیردفاع سابق، "پنگ ته هوای" ، که جهش بزرگ به پیش را دراواخرسالهای دهه 50 موردحمله قرارداده بود، به زیرحملات خودمی گرفت. همان طورکه مائو دردسمبر1965 خاطرنشان ساخت:

معمای "های جوی ازاداره اخراج می شود" درسأل اخراج(1952- 1966) نهفته بود. امپراتورچیاچینگ(ازسلسله مینگ ته هوای راازاداره اخراج کرد. درسال 1959 پنگ ته هوای را ازادراه اخراج کردیم. وپنگ ته هوای همان "های جوی" است.

 

انقلاب فرهنگی وانقلابی کردن فرهنگ:

 

دراینجا بطورمرکزی سیمای فرهنگ وهنرمورد توجه قرارگرفته است. والبته این جنبۀ مرکزی این انقلاب بود- این انقلاب را بی دلیل انقلاب فرهنگی نامگذاری نکردند. بگفتۀ کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست چین، این تصمیم توسط خود مائو اتخاذ شده بود. وچنین تذکریافته بود:

اگرچه بورژوازی سرنگون شده است، ولی هنوزدرتلاش استفاده ازعقاید، فرهنگ، سنن وعادات قدیمی طبقات استثمارکننده برای فاسد کردن توده ها، به اسارت درآوردن اذهان وکوشش برای بازگشت است. پرولتاریا بایستی دقیقاً عکس آن عمل کند: اوبایستی مستقیماً به هرگونه مبارزه جویی بورژوازی درزمینه ایدئولوژیک پاسخ داده وبااستفاده ازعقاید، فرهنگ، سنن وعادات نوین پرولتاریا، بینش فکری تمام جامعه را عوض نماید. اکنون، هدف ما عبارت است ازمبارزه علیه کسانی که درقدرت هستند وراه سرمایه داری را پیش گرفته اند، وسرنگونی آنان عبارت است ازبه نقد کشیدن وطرد" مقامات" ارتجاعی بورژوائی اکاد میک وایدئولوژی بورژوازی وتمام دیگرطبقات استثمارکننده ومتحول نمودن تعلیم وتربیت، ادبیات وهنروتمام آن بخش هائی ازروبنا که درانطباق باپایۀ اقتصادی سوسیالیستی نبوده اند، وبدین ترتیب تسهیل امراستحکام ورشد سیستم سوسیالیستی.

بنابرین، اگرانقلاب فرهنگی مسلماً عطف توجه اش رافقط منحصربه کارهای ادبی وهنری نکرد ونه حتی صرفاً بطورعام به فرهنگ محدود نمی گشت، امادرنهایت(ازآنجاییکه یک انقلاب واقعی بود) بالاجبارتمرکزش براین سوأل سیاسی بود که چه کسی قدرت رادرجامعه دردست خواهدگرفت. امابااین وجود، زمینه های فرهنگ بطورکلی وادبیات وهنربطوراخص، عرصه های مهمی بودند که درآن این سوأل سیاسی بمورد مبارزه گذاشته بود. بنابرین مبارزه درزمینه هنربسیارحاد بود.

 

عرصه فرهنگ درواپسین نبرد بزرگ مائو:

 

انقلاب فرهنگی تماماً پیشرفت دریک خط مستقیم نبود، مانندهرچیزدیگر، آن یک انقلاب بود. والبته درمقابل آن ضدانقلاب بسختی به رهبری رهروان سرمایه داری درخودحزب مقاومت کرد. پیچ وتابهای زیادی درمراحل مختلف وجود داشت که تاکتیکهای مختلفی رابرای برخورد به شرایط جدید می طلبید.

مرحله آخرانقلاب فرهنگی، صحنه آخرین نبرد بزرگ مائو باشکست خیانت لین پیائوکه درپائیزسال 1971 درسقوط هواپیما ودرحال فرارازکشور،بعدازشکست درترورمائو وبه انجام رسانیدن کودتا کشته شد، آغازگردید. اما این ازبسیاری جهات درهمراهی با انقلاب فرهنگی شناخته شده بود، به همین علت خیانت او فرصتی داد به بسیاری ازکسانی که درطول انقلاب فرهنگی به زیرکشیده شده بودند وکسانی که ازابتدا باآن مخالفت می کردند ویابعدها سرمخالفت باآن برداشتند. بیشترازآن، دست راستیها ازاین مسئله سودجوئی نمودند که درطول این مرحله چین بابرقراری روابط دیپلوماتیک باامریکا وغرب برای ازتعادل خارج نمودن شوروی که بصورت خطری مستقیم آنی برای چین درآمده بود، وارد سازشهای مشخصی شده بود. این آخرین نبرد، بعدازمرگ مائو باکودتای ضدانقلابی دراکتبر1976 وبادستگیری نزدیکترین رفقای مائو، رهبران پرولتاریای چین که رویزیونیستها نام گروه چهارنفره رابرآنان گذارده اند، پایان یافت.

لین پیائومانند دیگررهروان سرمایه داری(اپورتونیستها ورویزونیستهای درون حزب کمونیست چین) باجانب داری ظاهری ازانقلاب فرهنگی باین علت انقلاب فرهنگی راهمراهی کرد تارقبایش را ازدورخارج کند. اووزیردفاع بود وبااستفاده ازآشفتگی موجود درجریان انقلاب کبیرفرهنگی برای پرکردن خلاء ایجاد شده ناشی ازاخراج وبرکناری بسیاری ازکدرها ومسئولین دولتی وبی سرپرست ماندن نهادهای قدیمی استفاده نمود. پایه قدرت اوعمدتاً درارتش بود اوتلاش نمود تا پستهای خالی را توسط افراد وابسته بخودش پرکند. لین پیائو زمانی که مائو یکباردیگردرمورد ضرورت تداوم انقلاب سخن گفت، اساساً متذکرشد که انقلاب فرهنگی به اهداف خودرسیده واکنون زمان پیشبرداقتصاداست.

لین پیائوتوسط مائو موردسرزنش قرارگرفت ودر"گزارش سیاسی" به کنگره نهم حزب درسال 1969 باگذاردن تاکید براهمیت ادامه انقلاب فرهنگی، بازنویس شد. اوبالآخره درنیمه سال 1971 بیک توطئه نظامی مبادرت کرد.

درتابستان سال 1975، درحالیکه مبارزه طبقاتی درمجموع به حدت خودمی رسید، مائوازادبیات وهنر بعنوان اسلحه ای برنده دراین نبرد استفاده نمود. بخصوص اوتوجهش رامعطوف به رمان تاریخی"حاشیه آب" کرد.( رمانی که قهرمانش سونگ چاینگ درواقع خاین به شورش دهقانی بود که ازدرون صفوف این شورشها به رهبری رسیده بود.) وفراخوان انتقادانقلابی ازآن را داد. همچون اشخاصی درچین امروزکه درمرحله دموکراتیک به صفوف انقلاب پیوسته بودند، اماهرگزانقلابی پیگیرنبوده وهرگزگسستی قطعی ازایدئولوژی بورژوائی نکردند.

درزمانی که این نبرد جوشانتروآشکارترشد، مبارزه همه جانبه درقلمروتعلیم وتربیت وفرهنگ، سنگرهای بی اندازه پراهمیتی بودند. درکنارتوجه برروی نبرد درزمینه تعلیم وتربیت درواخرسال 1975 واوایل 1976 وباجلب توجه به این واقعیت که این انعکاسی برنده ازمبارزه طبقاتی درمجموع درآن زمان بود، مائورهبری نیروهای انقلابی را درمبارزه درزمینه فرهنگی بعنوان صحنه مهم دیگری اززورآزمایی همه جانبه بعهده گرفت. اینگونه نبود که گلوله های اصلی شلیک شده توسط مائوتسه دون درموردهنربود، بلکه اوازهنربه مثابه شکلی استفاده می کرد. بطورمشخص، مائو همانطورکه قبلاً نیزاین کاررا انجام داده بود، ازشعربعنوان صلای جنگ درمبارزه استفاده کرده وبطورمشخصی دوشعر، که مائو ابتدا درسال1965 آنهاراسروده بود، درروزسال نو درسال 1976 دوباره چاپ گردیدند. این پیامی بود به مردم چین مبنی براینکه درآن زمان نیز، درست مانند دوران1965، خطرعظیم آنکه رویزیونیستها قدرت گرفته وسرمایه داری را احیاء کنند، وجوددارد، وبنابرین به یک مبارزه بزرگ وهمه جانبه برای پیشگیری ازچنین عقبگردی نیازبود(هرچند که اشکال این مبارزه ممکن است باآغازانقلاب فرهنگی دربعضی موارد تفاوت داشته باشد.)

دراین آخرین نبرد، باردیگرفرهنگ وهنرعرصه مهم مبارزه بودند، رویزیونیستها تلاش کردن تا پیروزیهایی راکه پرولتاریا درتمام جبهه ها منجمله( وحتی بخصوص) دراین جبهه، بدست آورده بود واژگون کنند. رویزیونیستهای ضدانقلابی، انقلابیون رامتهم به جلوگیری ازخلاقیت هنری کرده وشکایت می کردند که به اندازه کافی" گلهای شکوفنده" وجودندارد. واین تلاشی بود برای القاء سیاست اجازه دادن به شکوفائی صدگل بامحتوای بورژوائی وقراردادن آن درمقابل این خط مائو که" پرولتاریا باید دیکتاتوری همه جانبه بربورژوازی را درتمام حیطه های روبنا، منجمله حیطه های مختلف فرهنگ اعمال کنند" چیزی که مائو دروحدتی دیالکتیکی باسیاست" صدگل بشکفد و...." ارایه نموده وپایه پرولتاریایی این سیاست رامحکم ترنموده بود. درکنارتمام اینها، رویزیونیستها به تحولاتی که درآموزش وپرورش وزمینه های علم وتکنالوژی که ازطریق انقلاب فرهنگی ایجادگردیده بود حمله برده و ناله می کردند که این سیاست های جدید همه چیزراخراب کرده وبخصوص آنکه چین را ازرسیدن وپیشی گرفتن ازکشورهای" پیشرفته" جهان یعنی امپریالیستها بازداشته است.

پیروزی رویزیونیستها دراین آخرین نبرد وقدرت گرفتن آنان، دقیقاً نشان دهنده صحت خط مائو است مبنی براینکه درتمام دوران سوسیالیسم، طبقات ومبارزه طبقاتی وخطربازگشت سرمایه داری (وهمچنین حمله توسط امپریالیسم یاارتجاعیون خارجی دیگر) وجود داشته وبنابرین لازم است که انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا ادامه پیداکند. این بطورمشخص نشان می دهد که تاچه اندازه خط مائودرباره نقش روبنا صحیح بود- نه تنها بخاطراینکه دردوران سوسیالیسم ازاهمیتی فراوان برخورددارمی گردد بلکه آنکه بعضی مواقع نقش اساسی وتعیین کننده رابازی می کند. کودتای رویزیونیستی، که سرآغازتغییرکیفی ودقیقاً شروع پروسه واژگون ساختن انقلاب واحیاء سرمایه داری بود، درست درروبنا اتفاق افتاد وطبیعتاً جای دیگری نیزنمی توانست اتفاق بافتد.

مضافاً خوداین آخرین نبردمائو، مانند تمامی مبارزات قبلی درچین سوسیالیستی- ودرمرحله پیشین انقلاب چین- نه تنها نشان دهنده اهمیت فراوان روبنا بطورعام بلکه بطورخاص نشان دهنده اهمیت عظیم عرصه فرهنگ ومبارزه درآن است. این نشان می دهد که تاچه حد سیاست ها ودست آوردهایی که تحت رهبری خط انقلابی مائو درحیطه فرهنگ وروبنا تکامل کرده وتدوین گشته اند صحیح بوده وچه خدمت عظیمی بوسیله این فرمولبندی دقیق مائو انجام گرفته که پس ازگرفتن قدرت این تعیین کننده است که" پرولتاریا دیکتاتوری همه جانبه بربورژوازی رادرقلمروروبنا منجمله زمینه های مختلف فرهنگ اعمال کند"، وهمچنین سیاستها ودست آوردهایی را که تحت هدایت خط انقلابی مائو درزمینه فرهنگ وروبنا بدست آمده اند، بکارگیرند. وهیچ کودتای رویزیونیستی وعقبگرد موقتی درچین نمی تواند به هیچ وجهی ازخدمات واقعاً فناناپذیرمائوتسه دون، ازجمله درعرصه حیاتی ادبیات وفرهنگ بطورکل، کاسته ویاآنرا نفی نماید.

 

سوسیالیسم علمی:

 

"سوسیالیسم علمی دراساس تئوری طبقات ومبارزه طبقاتی، وارتقاء مبارزه طبقاتی تاسطح قبول دیکتاتوری پرولتاریا وادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا، وتداوم مبارزه طبقاتی دردوران سوسیالیسم تامحو کامل طبقات ورسیدن به جامعه بدون طبقه وکمونیسم است." مائوتسه دون بادرک عمیق ازدیالکتیک ماتریالیستی وباشناخت ازساختاراجتماعی اقتصادی جامعه چین وتحلیل تضادهای طبقاتی واجتماعی بطورخاص وجوامع کشورهای تحت سلطه امپریالیسم( کشورهای نیمه فئودالی ونیمه مستعمره) بطورعام، استراتژی وتاکتیک های مرحله انقلابی ملی- دموکراتیک (انقلاب دموکراتیک نوین) رادرکشورچین طرح وبا تشکیل ارتش خلق وجبهه متحد ملی ازطبقات کارگرودهقان، طبقه خرده بورژوازی وطبقه بورژوازی ملی وروشنفکران مترقی تحت رهبری حزب کمونیست درمبارزه علیه طبقات ارتجاعی فئودال وبورژوازی کمپرادوروامپریالیسم متحد کرد. ازآنجاییکه درکشورهای باساختارهای اقتصادی اجتماعی نیمه فئودالی ونیمه مستعمره ومستعمره قطب بندی تضادها پیچیده است؛ ازاینرودرمرحله انقلاب ملی - دموکراتیک بایدهمه طبقات واقشاروسازمانها وافراد انقلابی ومترقی را درمبارزه علیه فئودالیزم وکمپرادوریزم وامپریالیسم دریک جبهه متحد وسیع مترقی تحت رهبری طبقه کارگرمتحد وبسیج کرد. درمرحله انقلاب دموکراتیک نوین چین، حزب کمونیست چین تحت رهبری مائوتسه دون بدرستی سیاست اتحاد بابورژوازی ملی را بادرنظرداشت خصلت وگرایشات این طبقه بمثابه قطب مخالف بورژوازی بزرگ کمپرادور- تابدان جا که امکان پذیربود درپیش گرفت. پس ازتحول سوسیالیستی مالکیت( که عمدتاً تاسال1956 بدست آمد) بورژوازی ملی درچین- که ازهرگونه مالکیت خصوصی باقیمانده کنارزده شد - مشکلات بسیارکمتری به نسبت عناصرجدیدالظهورسرمایه داری ورویزیونیستهای درون خودحزب، بخصوص آنانی که درسطوح بالا بودند رابوجودآورد.

انقلاب درکشورهای تحت سلطه ازدومرحله می گذرد: مرحله انقلاب ملی - دموکراتیک ومرحله انقلاب سوسیالیستی. درمرحله انقلاب دموکراتیک نوین رهبری پرولتاریا حتمی است. دراین مرحله ازانقلاب دیکتاتوری بوسیله طبقات انقلابی ومترقی تحت رهبری طبقه پرولتاریا( طبقه تاآخرانقلابی) وحزب انقلابی آن اعمال می شود. دراین دوران خصلت انقلاب ملی - دموکراتیک است نه سوسیالیستی . لیکن این انقلاب یک مرحله جداگانه نیست وبخشی ازانقلاب سوسیالیستی می باشد. پیروزی این انقلاب درهمه عرصه ها زمینه رابرای انقلاب سوسیالیستی آماده می سازد.

طرح استراتژی انقلاب دموکراتیک نوین درکشورچین ورهبری مبارزات توده های خلق که ستون فقرات ارتش خلق رادهقانان فقیرتشکیل می دادند وطرح استراتژی جنگ انقلابی خلق(وجنگ توده ای درازمدت) وایجاد پایگاه های انقلابی یعنی هسته های حاکمیت نوین خلق درجریان این جنگ درروستاها که درعرصه های مختلف تاحدی شرایط زندگی نوین رابرای توده های خلق بوجودآورد. وتکامل این مبارزه ومحاصره شهرها ازطریق دهات. ازجهت دیگرمبارزه درجهت بیداری وبسیج کارگران وزحمتکشان واقشارتهیدست شهری وروشنفکران مردمی علیه دولت وامپریالیستهای حامی آن؛ انقلاب دموکراتیک نوین به پیروزی رسید. ملاحظه می شود که مائوتسه دون درعصرامپریالیسم وانقلابات پرولتری تئوری جنگ انقلابی خلق رادرجهت سرنگونی ارتجاع فئودال کمپرادوری وسلطه امپریالیسم تدوین کرده ومبارزات طبقاتی وملی توده های خلق رابرهبری حزب کمونیست به پیروزی رساند. محتوی این تئوری اینست که درعصرامپریالیسم وانقلابات پرولتری که امپریالیسم باحمایت وکمک همه جانبه طبقات ارتجاعی برسرنوشت خلقها مسلط اند، توده های خلق بدون ارتش انقلابی که تحت فرماندهی اندیشه انقلابی پرولتری(حزب کمونیست انقلابی) باشد، هیچ چیزندارند. وبدون داشتن چنین ارتشی شکست ارتش ضدانقلاب وسرنگونی قدرت طبقات حاکم وسلطه امپریالیسم ازکشوروایجاد جامعه نوین که توده های خلق به سرنوشت خود حاکم گردند، ناممکن است،" سیاست ازلوله تفنگ بیرون می آید".

تئوری جنگ انقلابی وتشکیل ارتش خلق وتجربه پیروزی انقلاب دموکراتیک نوین وتشکیل دولت دموکراتیک خلق(دولت دیکتاتوری طبقات انقلابی ومترقی) تحت رهبری طبقه کارگربرای کشورهای باساختاراجتماعی اقتصادی نیمه فئودالی ونیمه مستعمره (ویامستعمره) راه انقلاب رادراین کشورها نشان داد.

مائوتسه دون دردوران جنگ علیه امپریالیسم جاپان تئوری واستراتژی دموکراسی نوین وبکاربست آن درشرایط خاص چین درآن زمان را تکامل بیشتری داد." انقلاب چین وحزب کمونیست چین" که دردسمبر1939 و" درباره دموکراسی نوین" که درجنوری 1940 نوشته شدند؛ هردواثرعمده این دوره هستند که درآنها مائوتسه دون خط انقلاب دموکراتیک نوین راتکامل داد. مائودرباره خصلت انقلاب چین گفت: انقلاب بورژواد- موکراتیک کنونی چین، دیگرانقلاب بورژوا- دموکراتیک معمولی طراز قدیم نیست که کهنه شده، بلکه انقلاب بورژوا- دموکراتیک طرازنوین ونوع ویژه ای است. این نوع انقلاب اکنون درچین ودرتمام کشورهای مستعمره ونیمه مستعمره گسترش می یابد وماآنراانقلاب دموکراتیک نوین می نامیم.

این انقلاب دموکراتیک نوین جزئی ازانقلاب پرولتاریایی سوسیالیستی جهان است، زیرا این انقلاب قاطعانه علیه امپریالیسم یعنی علیه سرمایه داری بین المللی مبارزه می کند. ازنظرسیاسی، این انقلاب مبین دیکتاتوری مشترک طبقات انقلابی است وعلیه امپریالیستها، خاینین ملی ومرتجعین وبرضد تبدیل جامعه چین به جامعه دیکتاتوری بورژوایی مبارزه می کند. ازنظراقتصادی، مضمون انقلاب عبارت ازاین است که سرمایه های کلان وموسسات بزرگی که به امپریالیستها، خاینین ملی ومرتجعین تعلق دارند، دردست دولت قرارگیرند ودولت آنهارا اداره کند، زمینهای مالکان ارضی بین دهقانان تقسیم شوند، درعین حال موسسات خصوصی سرمایه داری بطورموقت حفظ می گردند واقتصاد دهقانان مرفه ازبین برده نمی شود. بهمین جهت این انقلاب دموکراتیک طرازنوین ازیک طرف راه رابرای سرمایه داری هموارمی کند، ولی ازطرف دیگرشرایط مقدماتی را برای سوسیالیسم فراهم می آورد. مرحله کنونی انقلاب چین مرحله گذاراست که وظیفه آن عبارت است ازپایان دادن به جامعه مستعمره، نیمه مستعمره ونیمه فئودالی وایجاد کردن جامعه سوسیالیستی، یعنی این جریان انقلاب دموکراتیک نوین است این جریان پس ازجنگ اول جهانی وانقلاب اکتوبرروسیه بود که آغازیدن گرفت ودرچین باجنبش 4 می 1919 شروع شد. انقلابی که ما آنرا انقلاب دموکراتیک نوین می نامیم، انقلاب ضدامپریالیستی وضدفئودالی توده های وسیع خلق برهبری پرولتاریاست. تنها ازراه این انقلاب است که جامعه چین می تواند به سوسیالیسم برسد، راه دیگری وجود ندارد.".

مائوتسه دون باتحلیل طبقاتی جامعه چین طبقات خلق وضد خلق، دوستان ودشمنان خلق، تضادهای جامعه چین وتضاداساسی وتضادعمده وتضادهای درون خلق رامعین ومشخص نمود؛ اوتوانست با تحلیل دیالکتیکی جامعه چین وشناخت ازموقعیت تضادها جبهه متحد ضدارتجاعی وضدامپریالیستی راتحت رهبری طبقه کارگروحزب کمونیست ایجادکند. بعدازپیروزی انقلاب وبوجودآمدن جامعه دموکراتیک نوین اودقیقاً متوجه تضاد های این دوران نیزبود. اوشیوه حل تضادهای طبقاتی وتضادهای درون خلق رابادرنظرداشت خصلت این تضادها بدرستی تعیین نمود. مائوتسه دون بادرک اینکه دوران سوسیالیسم دارای تضاداست ودرتمام این دوران طبقات متخاصم وجود دارند؛ اوتاکید کرد که مبارزه طبقاتی دراین دوران باید ادامه یابد. اوتئوری" ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا" راتدوین کرد. اوصحت این تئوری انقلابی رادرپراتیک مبارزه طبقاتی، براه اندازی انقلاب کبیرفرهنگی پرولتاریائی درچین، مبارزه طبقاتی دردوران سوسیالیسم به ثبوت رساند. انقلاب فرهنگی پرولتاریائی تحت رهبری مائوتسه دون ودیگرکمونیستهای انقلابی چین درپرتوعلم انقلاب پرولتاریائی وتئوری" ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا" عملاً حزب ودولت چین را ازسلطه بورژوازی درون حزب که مقامات عالی حزب ودولت رااشغال کرده بودند؛ برای یک دهه نجات داد. این تئوری انقلابی یکی ازدست آوردهای بزرگ پرولتاریای جهان است. تجربه ناگوارشکست انقلاب درروسیه وچین واحیای سرمایه داری درآنهانشان میدهد که تنها پیروزی انقلاب سوسیالیستی واستقراردیکتاتوری طبقه پرولتاریا وساختمان سوسیالیسم بمعنای پیروزی کامل طبقه پرولتاریا ورسیدن به کمونیسم نیست. وتجربه انقلاب فرهنگی پرولتاریائی ثابت کرد که پرولتاریا با تطبیق تئوری ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا وانجام انقلاب فرهنگی پرولتاریائی میتواند درمحوکامل طبقات ورشد وتکامل انسان به انسانی نوین وجامعه نوین بدون طبقه پیروزگردد.

 

ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا:

 

لنین درباره دیکتاتوری پرولتاریا می گوید:" اغلب گفته ونوشته می شود که نکته عمده درآموزشهای مارکس مبارزه طبقاتی است. وازهمین مطلب نادرست است که اغلب تحریف اپورتونیستی مارکسیسم نشئت می گیرد ... کسانی که فقط مبارزه طبقاتی راقبول داشته باشند، هنوزمارکسیست نیستند وممکن است هنوزازچهارچوب تفکربورژوائی وسیاست بورژوائی خارج نشده باشند...مارکسیست فقط آن کسی است که قبول نظریه مبارزه طبقاتی را تا قبول نظریه دیکتاوری پرولتاریا بسط دهد. وجه تمایز کاملاً عمیق بین یک بورژوای عادی(وهمچنین بورژوای بزرگ) بایک مارکسیست درهمین نکته است". ولی امروزبادرنظرداشت این خدمت بزرگ وارزنده مائوتسه دون به مارکسیسم- لننیسم، تدوین تئوری- ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا-، این حدود هم باید توسعه داده شود وآن عبارت است از: " مارکسیست انقلابی فقط آن کسی است که قبول نظریه مبارزه طبقاتی راتا قبول نظریه دیکتاتوری پرولتاریاونظریه ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا بسط دهد- توضیح اخیرازمن است-".

امروزهمانند زمان لنین، موضع درست درقبال دیکتاتوری پرولتاریا عمیق ترین تفاوت بین یک درک وراهنمای عمل مارکسیستی وغیرمارکسیستی دررابطه باجامعه وتاریخ است. بخصوص این امرخط فاصل عمیق سیاسی بین مارکسیسم ورویزیونیسم می باشد. ودقیقاً دراین عرصه کاملاً مهم است که مائوتسه دون مهمترین خدمات فناناپذیررابه مارکسیسم- لنینیسم وآرمان پرولتاریای بین المللی انجام داد. مائوتحلیل مارکسیستی- لنینیستی ازاینکه دیکتاتوری پرولتاریا چیست راتعمیق نمود، وبانشان دادن اینکه چگونه طبقات کماکان به موجودیت خود تحت سوسیالیسم ادامه می دهند،چگونه این طبقات به مبارزه ادامه می دهند وچگونه طبقه کارگرباید مبارزه اش را تحت این شرایط نوین ادامه داده وباید انقلاب را تحت دیکتاتوری پرولتاریا به پیش راند؛ مارکسیسم- لنینیسم را بطورمطلقاً غیرقابل انکاری تعمیق بخشید. امروزوظیفه کلیه مارکسیست های انقلابی همان است که دردوران لنین مطرح بود: دفاع ازدیکتاتوری پرولتاریا. بنابرین وظیفه حیاتی مارکسیست- لنینیست هاست که به درکی عمیق ازادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا دست یابند وازآن بدفاع برخیزند. این عظیم ترین خدمت مائوتسه دون است.

 

تئوری دیکتاتوری پرولتاریا وکشف قوانین عمومی تکامل تاریخی جامعه بشری توسط مارکس:

 

مقوله دیکتاتوری پرولتاریا ازلنین یامائوآغازنشد، بلکه ازهمان ابتدا بخشی ازمارکسیسم بود. دردوره ای که مارکس می رفت تا بمثابه یک مارکسیست مطرح شود، اظهارات عمیقی را دراین باب درنامه ای مطرح نمود.

"واما درباره خود بایدبگویم، نه کشف وجود طبقات درجامعه کنونی ونه کشف مبارزه میان آنها، هیچکدام ازخدمات من نیست. مدتها قبل، مورخین بورژوازی تکامل تاریخی این مبارزه طبقات، واقتصاد دانان بورژوازی تشریح اقتصادی طبقات رابیان داشته اند. کارتازه ای که من کرده ام اثبات نکات زیرین است:1- وجود طبقات مربوط به مراحل تاریخی معین تکامل تولیداست،2- اینکه مبارزه طبقاتی ناچارکاررا به دیکتاتوری پرولتاریا منجرمی سازد،3- اینکه خود این دیکتاتوری فقط گذاری است بسوی نابودی هرگونه طبقات وبسوی جامعه بدون طبقات".

{ این مطلب زمانی نوشته شده است که مارکس هنوزکاربزرگ سیستیماتیک خودش دررابطه با اقتصاد سیاسی را انجام نداده است}.

در"مانیفست کمونیست" می خوانیم :" قدرت حاکمه سیاسی بمعنای خاص کلمه عبارت است ازاعمال زورمتشکل یک طبقه برای سرکوب طبقه دیگر.هنگامیکه پرولتاریا برضد بورژوازی ناگزیربصورت طبقه ای متحد گردد، وازراه یک انقلاب، خویش را به طبقه حاکمه مبدل کند وبعنوان طبقه حاکمه مناسبات کهن تولید را ازطریق اعمال جبرملغی سازد، آنگاه همراه این مناسبات تولیدی شرایط وجود تضاد طبقاتی رانابود کرده ونیزشرایط وجود طبقات بطورکلی ودرعین حال سیادت خودراهم بعنوان یک طبقه ازبین می برد".

آنچه که مارکس وانگلس تاکید می کنند آنست که دیکتاتوری پرولتاریا یک ابزاراست، ودرخودپایان نمی پذیرد، ابزاری برای گذاربه کمونیسم، به جامعه بی طبقه است. این ازلزوم حاکمیت پرولتاریا یک ذره هم نمی کاهد بلکه براین واقعیت تاکید می گذارد که دیکتاتوری پرولتاریا دقیقاً برای دست یافتن به هدف واقعی انقلاب پرولتاریائی- یعنی پاک کردن تمام تمایزات طبقاتی لازم است. مارکس می گوید:" این سوسیالیسم عبارت است اعلام مداوم بودن انقلاب، اعلام دیکتاتوری طبقاتی پرولتاریا بمثابه نقطه گذارلازم بسوی امحاء کلیه تمایزات طبقاتی، بسوی الغاء تمامی مناسبات تولیدی که پایه این تمایزات راتشکیل می دهند، بسوی ازمیان برداشتن کلیه مناسبات اجتماعی مرتبط بااین مناسبات تولیدی، وبسوی انقلابی کردن کلیه ایده های که ازاین مناسبات اجتماعی ناشی می شوند.

کمون پاریس دراواخرجنگ پروس وفرانسه زمانی که بورژوازی فرانسه تسلیم پروس گشت بوجود آمد. اما کارگران پاریس هنوزبرای جنگیدن مسلح بودند، آنها بپاخاسته وقدرت را درپاریس دردست گرفته وشروع به دفاع ازشهرهم درمقابل متجاوزین پروسی وهم درمقابل بورژوازی فرانسه، که به ورسای گریخته ویک حکومت ارتجاعی درست کرده وشروع به سازش باارتش پروس درحمله به پاریس نموده بودند، پرداختند. بطوریکه کمیته مرکزی گاردملی کارگران درمانیفست خودش در18 مارس 1871 اعلام نمود:

پرولتاریای پاریس درمیان شکستها وخیانتهای طبقات حاکم، فهمیده است که زمان آن فرارسیده تا بابکف گرفتن جهت امورعمومی جامعه اوضاع رادردست خودبگیرند... آنها درک کردند که این وظیفه خطیروحق مسلم آنان است که باکسب قدرت حکومتی، اربابان سرنوشت خودگردند.

مارکس اعتقاد داشت که کمون درحفظ قدرتش موفق نخواهد بود. درسال قبل آن خاطرنشان ساخته بود که شرایط برای قیام توسط کارگران فرانسه آماده نبوده وبالاجبارمدتی پس ازکسب قدرت پرولتاریا مغلوب خواهند گشت. امازمانی کارگران قیام کرده و"بهشت راتسخیرکردند"(چنانکه مارکس آنراتوصیف می کند) اوازآنان حمایت کامل ومطلق کرده واتحادیه بین المللی کارگران مردم رابه نیابت ازکمون پاریس بسیج کرده واعلام کرد که،" چه انعطافی، چه ابتکارتاریخی ای، چه ظرفیتی برای فداکاری دراین پاریسی ها!... تاریخ هیچ مثال مقایسه ای راباعظمتی مشابه ندارد".

درعین حالیکه مارکس این قیام را بمثابه شکوهمند ترین اوجی که طبقه کارگردرمبارزه انقلابی اش دست یافته بود ستایش می نمود، وی همچنین بااشتیاق کمون ودرسهای تاریخی عظیم اشرا بخصوص دررابطه به شکلی که حاکمیت طبقه کارگربخود می گیرد، موردمطالعه قرارداد.

مارکس کمون را باین صورت خلاصه کرد: کمون اساساً حکومت طبقه کارگربود، محصول مبارزه طبقه تولید کننده برعلیه طبقه مالک، شکل سیاسی ای که بالآخره کشف شد تا تحت آن رهایی کاربدست آید،... بنابرین کمون قراربود بمثابه اهرمی درخدمت ریشه کن کردن پایه های اقتصادی ای که موجودیت طبقات، وبنابرین حاکمیت طبقه برآن استواراست درآید. بارهایی کار، هرانسانی یک کارگر می شود، وکارتولیدی دیگرمختص یک طبقه نمی باشد.

مارکس می گوید: "مسئله عمده درباره دیکتاتوری پرولتاریا عبارت است ازخصلت آن بمثابه یک شکل گذاربه کمونیسم. وطبقه کارگرباید اینکه ابتدا حاکمیت اش را تحکیم بخشیده وبطرف کمونیسم پیشرفت کند، باید ماشین دولتی کهنه بورژوائی، باتمام بوروکراسی حکومتی، پلیس وارتش وسیستم قضائی وزندان وغیره اش را خردکند. همچنین مارکس می گوید: بویژه آنکه کمون ثابت کرد که" طبقه کارگرنمی تواند بطورساده ماشین دولتی حاضروآماده ای راتصرف نمایدوآنرا برای مقاصد خویش بکاربه اندازد."

مارکس دراثر" نقدبرنامه گوتا" می نویسد:" بین جامعه سرمایه داری وکمونیستی دوره ای ازتحول انقلابی یکی به دیگری وجود دارد. درانطباق بااین، همچنین یک دوره گذارسیاسی وجود دارد که درآن دولت هیچ چیزدیگری نمی تواند باشد مگردیکتاتوری پرولتاریا".

مارکس همچنین نشان داد که چه تفاوت مهمی برحسب تشکیلات اقتصادی بین سوسیالیسم وکمونیسم وجود دارد. این تفاوت را می توان درشکل دوشعاربادواصل بیان کرد.

اصل جامعه سوسیالیستی عبارت است از: ازهرکس به اندازه توانش وبه هرکس به اندازه کارش. این منطبق است برسطح عمومی تکامل مناسبات تولیدی ای که مشخصه جامعه سوسیالیستی می باشد(که بنوبه خود نهایتاً توسط سطح تکامل نیروهای مولده تعیین می شود). این به آن معنا است که، درحالیکه برای آنانی که قادربه کارکردن نباشند وغیرتدارکی دیده می شود،وپس ازاینکه مقدارمعینی برای انباشت، خدمات عمومی، وغیره کنارگذاشته می شود، عموماً هرفردی معادل ارزش کارش کالاهای مصرفی دریافت می کند. تحت سوسیالیسم، بدلیل تحول سیستم مالکیت ازسرمایه داری به سوسیالیستی، عملکرد سیستم کالائی وقانون ارزش محدود می باشد. وخود نیروی کارتحت سوسیالیسم دیگریک کالا نمی باشد- یعنی اینکه افراد نمی توانند ثروتی را که توسط کاردیگران برمبنای مالکیت خصوصی ابزارتولید آفریده می شود تحت مالکیت درآورند، وبجای آن درآمد هرفردی فقط ازکاراوحاصل می شود- البته تازمانیکه مناسبات سوسیالیستی تولید بطورواقعی وجود داشته باشد. اما سرسختی مناسبات کالائی،هم بقایای مناسبات اقتصادی سرمایه داری رانمایندگی می کند وهم تضادی راکه عناصربورژوامی توانند درتلاش برای احیای سرمایه داری ازآن استفاده کنند.مارکس می گوید:" حقوق مساوی تحت سوسیالیسم هنوزدراصل یک حق بورژوایی است...". این برابری همچنین به این دلیل بورژوایی می باشد که هنوزبرابری رسمی است.آنگونه که مارکس می گوید:" این حق مساوی عبارت است ازیک حق نامساوی برای یک کارنامساوی.... بنابرین درمحتوایش مانند هرحقی، حق نابرابری است". افراد مختلف درمهارتهای شان بایکدیگرتفاوت خواهند داشت، درموهبت های طبیعی، دراین که چند نفردیگرراممکن است متکفل شوند وغیره فرق خواهند داشت. بنابرین درواقع، علی الرغم برابری رسمی، یک فرد ازدیگری بیشترخواهد داشت، یکی ثروتمند ترازدیگری خواهد بود.

این حق بورژوایی- این برابری که هنوزرسماً بورژوایی، وبنابرین بواقع هنوزنابرابری می باشد، که درپیشرفت بسوی جامعه کمونیستی مغلوب خواهد شد، جامعه ای که درآن بقول مارکس اصل: ازهرکس به اندازه توانش وبه هرکس باندازه نیازش غلبه می کند. بنابرین هدف عمومی پرولتاریا عبارت است از: نابودی حق بورژوایی. مارکس اینرا بمثابه مسئله ای که هم غلبه برتمایزات اجتماعی وتاثیرات ایدئولوژیک باقیمانده ازسرمایه داری وهم دستیابی به وفورمادی لازم برای کمونیسم، که هردو بروشنی ازنزدیک بطوردرونی باهم مرتبط اند،ارایه داد.

اما این واقعیت که" نشانه های جامعه کهن" نه تنها برای مدت زمان درازی تحت سوسیالیسم به زندگی ادامه خواهند داد بلکه همچنین مرتباً بورژوازی جدید را متولد خواهند کرد، اینکه گذاربه کمونیسم، گذاری بسیارطولانی خواهد بود که درسرتاسرآن طبقات ومبارزه طبقاتی وجود خواهند داشت، واینکه نیروی محرکه درپیش بردن جامعه بطرف کمونیسم مبارزه طبقاتی پرولتاریا برعلیه بورژوازی می باشد- یعنی درسرتاسرسوسیالیسم، تضاد بین پرولتاریا وبورژوازی، تضاد عمده ومبارزه طبقاتی بین آنها حلقه کلیدی خواهد بود، همان طورکه مائوآنراشرح داد- تمام این توسط مارکس دریافت نشد، چراکه اوفقط تجربه کوتاه مدت کمون پاریس به مثابه یک واقعه معین حاکمیت طبقه کارگررا داشت که ازآن بتواند نتیجه گیریهای تئوریکی(بعلاوه درسهای عامی که ازسرمایه داری وجوامع طبقاتی قبل ازآن بیرون کشید) راجع به ماهیت دولت بطورعام ودیکتاتوری پرولتاریا بطورخاص تکامل دهد. این درک فقط بعدها بخصوص توسط لنین ومائو- توسط لنین بصورت نطفه ای وبخشاً وسپس توسط مائو بمثابه یک خط سیستیماتیک- ومائوبرمبنای تجربه بیشتردرپراتیک دیکتاتوری پرولتاریاوباتکیه برنتیجه گیریهای مارکس بمثابه زیربنا، تکامل داد.

لنین بااتکاء به مارکسیسم انقلاب اکتوبررابطرزموفقیت آمیزی رهبری کرد، این امردوجنبه داشت. ازیکطرف بمعنای کاربست مارکسیسم درجامعه روسیه دراوضاع معین ومتغییرآنزمان که ویژگی عمده اش عبارت بود ازتکامل سرمایه داری بمرحله نوین یعنی امپریالیسم وازطرف دیگربمعنای دفاع فعالانه- حتی قیامگرایانه- ازبرخی اصول اساسی مارکسیسم بود که رویزیونیستهای بین الملل دوم تلاش می کردند آنهارادفن کرده به باد " فراموشی" بسپارند. کاراولیه لنین دربارۀ تئوری دیکتاتوری پرولتاریا برجنبه دوم متمرکزبود، که اوابتدادرنوشتن اثر" دولت وانقلاب" انجام داد. درآنجا لنین خاطرنشان ساخت که، بدلیل رشد ونفوذ رویزیونیسم، "... اکنون درواقع باید دست به حفریات زد تا مارکسیسم تحریف نشده ای رادرمعرض افکارتوده های وسیع قرارداد". تتبع وتحقیق لنین دراین کتاب شامل تاریخچه تکامل نظریات مارکس وانگلس درمورد دولت بود. درطول یادآوری این تکامل، برخی نکاتی وجود دارند که لنین بمثابه آموزشهای حیاتی مارکس وانگلس درباره دولت، برآنها تاکید گذارد. لنین باقدرت تمام خاطرنشان کرد که قبول دیکتاتوری پرولتاریا تفاوت مهم بین مارکسیسم واشکال مختلف ایدئولوژی منجمله رویزیونیسم می باشد. ثانیاً، اوتاکید کرد که قبول این مسئله فقط بمعنای برافراشته داشتن ضرورت انقلاب قهرآمیزازطرف طبقه کارگروخردکردن دستگاه دولتی بورژوازی می باشد. ثالثاً، اوهمچنین برماهیت گذاری دوره سوسیالیسم تاکید کرد.

برمبنای پراتیک انقلابی پرولتاریای روسیه تحت رهبری لنین وحزب بلشویک، دراعمال دیکتاتوریش درهفت سالی که لنین زنده بود، اوشروع به انجام پیشرفتهای معین بیشتری دردرک تئوریک مارکسیستی ازدولت، ازپراتیک ساختمان سوسیالیسم واعمال دیکتاتوری پرولتاریا کرد. درطول این سالها طبقه کارگرروسیه، بادشمنان خارجی وداخلی جنگید، ومبارزه ای حادی را برعلیه بورژوازی ودیگراستثمارگران درون جمهوری شوروی وهمچنین برعلیه امپریالیستها ودیگرمرتجعین خارجی که بایکدیگربرای درهم شکستن دولت جدید پرولتری متحد شده بودند، به پیش برد. ازاین تجربه، لنین نتایج بسیارمهمی درموردخصلت ادامه دارمبارزه برای پیشرفت بسوی کمونیسم،درموردسرسختی بورژوازی، نفوذ بورژوازی ومناسبات بورژوائی، وبازتولید عناصربورژوائی تحت سوسیالیسم هم ازمنابع درون خود جامعه سوسیالیستی وهمچنین ازمنابع بین المللی، بیرون کشید.لنین دوسال پس ازانقلاب اکتوبر، شروع به جمعبندی ازحاکمیت طبقه کارگردریک مقاله مهم درپراودا به نام" اقتصاد وسیاست درعصردیکتاتوری پرولتاریا"، کرد.دراینجا اوخاطرنشان می سازدکه طبقات هنوزموجوداند. طبقات دردوران دیکتاتوری پرولتاریا باقیمانه اند وباقی خواهند ماند. دیکتاتوری زمانی غیرلازم خواهد بود که طبقات ازبین بروند. طبقات بدون دیکتاتوری پرولتاریا ازبین نخواهند رفت.

لنین می گوید: طبقات باقی مانده اند وهمه جا، پس ازتصرف قدرت توسط پرولتاریا سالها باقی خواهند ماند... محو طبقات معنایش این نیست که فقط ملاکین وسرمایه داران بیرون ریخته شوند- این کاررا ما نسبتاً به آسانی انجام داده ایم- بلکه همچنین معنایش آنستکه مولدین کوچک کالا نیزمحو گردند

وامااینهارانمی توان بیرون ریخت اینهارانمی توان سرکوب نمود باآنها باید مداراکرد، آنها رامیتوان(وباید)اصلاح نمود وبشیوه نوین تربیت کرد ولی فقط ضمن یک کارسازمانی طولانی وبطی وبااحتیاط. دراینجا اونه تنها به تجارکوچک ودیگرعناصرخرده بورژوازی شهرها، بلکه بخصوص دهقانان درروستاها اشاره دارد. لنین تولید کوچک را به مثابه منبع اصلی احیای سرمایه داری دانسته، ودرعبارت معروف دیگری می گوید: تولید کوچک است که همواره، همه روزه، هرساعته، بطورخود بخودی وبمقیاس وسیع، سرمایه داری وبورژوازی را پدید می آورد.

بدین گونه لنین خطرات عمده دراحیای سرمایه داری رانشئت گرفته ازطبقات حاکم سرنگون شده وسرسختی تولید(کوچک) خرده بورژوائی می دید. بنابرین درادامه چنین می گوید که: وظایف عمده پرولتاریا، دربجلوراندن جامعه سوسیالیستی بطرف کمونیسم وجلوگیری ازحرکت قهقرائی آن بسوی سرمایه داری عبارت است ازسرکوب مقاومت زمینداران وسرمایه داران قدیم ونابود کردن تدریجی تولید کوچک. تضادهای طبقاتی ای که پرولتاریا می باید قبل ازتحقق جامعه بی طبقه کمونیستی ازبین ببرد، ازیک طرف، تضاد با بقایای طبقات استثمارگرکهن وازطرف دیگرتضاد بادهقانان می باشد. واوتشخیص داد که برای حل این دوتضاد مختلف باید دووسیله مختلف به کارگرفته شود- اولی آنتاگونیستی ودومی غیرانتاگونیستی.

این چکیده نقطه نظرلنین درمورد جامعه سوسیالیستی بوده اماتمام تحلیل او دراین موردنمی باشد. لنین همچنین شروع به برخورد وسیع به این مسئله که چگونه بورژوازی جدید نمی تواند دردرون جامعه سوسیالیستی آغازبه رشد کند، کرد. بدین ترتیب اودرسال 1918 می گوید:" بلی باسرنگون کردن ملاکین وبورژوازی ماراه راپاک کردیم اما عمارت سوسیالیسم رانساختیم. برزمینی که ازیک نسل بورژوازی پاک شده است، تازمانیکه زمین به تولید شان پادهد، نسلهای جدیدی ازآنها مکرراًدرتاریخ پدیدارمی شوند، وزمین هرشماری ازبورژوازی را متولد می کند. آنهایی که به پیروزی برسرمایه داران مانند خرده ملاکین می نگرند- " آنها قاپیدند، بگذارمن هم تلاشی بکنم"- درواقع هرکدام ازآنها منبع یک نسل جدید بورژوازی هستند.

طوریکه ملاحظه می شود، لنین این خطررادراینجا تقریباً بطورمنحصربه فردی باتولید خرده بورژوائی یکی می کند ودرواقع درهمان سخنرانی اوچنین می گوید:" درگذارازسرمایه داری به سوسیالیسم دشمن اصلی خرده بورژوازی، عادات وموقعیت اقتصادیش می باشد".

بایدخاطرنشان کرد که لنین، همچنانکه به روشنی دراینجا می گوید، درباره گذارازسرمایه داری به سوسیالیسم- یعنی ازمالکیت سرمایه داری به مالکیت سوسیالیستی- صحبت می کند که جمهوری شوروی درراهش گام گذارده بود. بعبارت دیگر، دراینجا اومسئله گذاربه کمونیسم را مورد بحث قرارنمی دهد.( وبایدهمچنین اشاره کرد که وقتی لنین می گوید که خرده بورژوازی" دشمن اصلی" می باشد، منظورش این نیست که باید به خرده بورژوازی بطورانتاگونیستی برخورد کرد، بلکه منظورش این است که تولید وتجارت کوچک وطرزتفکرتولید کنندگان کوچک که اساساً بورژوائی است- مشکل ترین مانع مقابل پاخواهد بود).

تذکار: تجربه پیروزی انقلابات پرولتری درچندین کشورجهان درقرن بیستم نشان می دهد که با پیروزی انقلاب سیلی ازروشنفکران بورژوازی وخرده بورژوازی، اقشارخرده بورژوازی وخرده مالک باخصلت متردد ومتزلزل شان بدنبال پرولتاریا می افتند. درپیروزی انقلاب خاصتاً درکشورهای نیمه فئودالی ونیمه مستعمره ملیونها تن ازدهقانان بیزمین وکم زمین بخاطرنجات ازاستثماروستم طبقات ارتجاعی فئودال وکمپرادوروسلطه امپریالیسم ورسیدن به مالکیت ورونق کاروزندگی بهتردرپروسه انقلاب ملی - دموکراتیک نیروی عمده انقلاب را تحت رهبری طبقه پرولتاریا وحزب انقلابی اش تشکیل می دهند؛ دیگراقشارخرده بورژوازی وخرده مالک درجامعه خاصتاً روشنفکران به منظورتامین وتضمین منافع قشری شان تحت رهبری طبقه پرولتاریا دراین پروسه به جریان مبارزه انقلابی می پیوندند. اگرچه اینها تازمانیکه علیه امپریالیسم وطبقات ارتجاعی فئودال وکمپرادورمبارزه می کنند، مترقی وانقلابی اند.ولی این طبقات واقشاربنابرماهیت وخصلت طبقاتی وقشری شان مانند طبقه پرولتاریابطورپایه دارودوامدارتارسیدن به هدف نهائی، پیروزی کمونیسم ورسیدن به جامعه بدون طبقه انقلابی نیستند. وبعد ازپیروزی انقلاب دموکراتیک نوین وانقلاب سوسیالیستی باید جداًمتوجه بود تا آنها تحت تربیت سیاسی ایدئولوژیک قرارگیرند تا به لحاظ خصلت اجتماعی تجدید تربیت شده وبشمول طبقه کارگربه انسانهای نوین تحول کنند. البته این پروسه طولانی خواهد بود، تازمانیکه زیربنای مادی چنین افکاری یعنی تولید کوچک وبقایای جامعه کهن ازجامعه نوین محوگردد. همچنین اگردرجامعه انقلابی دشواریهای برای انقلاب پیش آید، این اقشاردچارسراسیمگی وترس می شوند. ویا درشرایطی که انقلاب هنوزاستحکام لازم نیافته باشد وطبقات بورژوا وملاک شکست خورده بتوانند بکمک امپریالیسم وارتجاع بین المللی دست به شورش وخرابکاری علیه دولت انقلابی بزنند؛ این خطروجود دارد که بخشهای ازاین اقشاربراساس خصلت طبقاتی متزلزل شان فریب خورده وبدنبال طبقات ارتجاعی به افتند. اگرچه بعد ازپیروزی انقلاب اقشارمختلف خرده بورژوازی (غیرازدهقانان که مالک زمین می شوند) به لحاظ موقعیت اجتماعی به تدریج متحول شده واکثریت آنها موقعیت اجتماعی سابق شان راازدست داده وبه پرولترتبدیل می شوند. لیکن چیزی که مهم است زدودن خصلت اجتماعی این اقشارخصوصاً اقشارروشنفکربورژواوخرده بورژوااست که تا مدتهای مدیدی باقی می ماند وازطریق کارسازمانی منظم ودوامداروارتقای سطح آگاهی سیاسی ایدئولوژیک آنها ست که این اقشاربه لحاظ فکری وخصلتاً متحول می شوند.

یک سال بعد لنین بطورمشخص به" بورژوازی جدیدی که درکشورما متولد شده است اشاره می کند. بعنوان منبع رشد این بورژوازی، لنین ازاین واقعیت که " بورژوازی درحال ظهور...ازمیان کارمندان حکومت شوروی ما می باشند" صحبت می کند- که بسیاری ازآنان درواقع روشنفکران بورژوائی بودند که درجامعه کهن تربیت شده بودند. اما اوادامه داده ومی گوید که" فقط تعداد معدودی ازآنان می توانندازصفوف شان برخیزند" واینکه بورژوازی جدیددرحال ظهورعمدتاً" ازصفوف دهقانان وصنعت گران..." است که پدیدارمی شوند.

درهمان زمان لنین دربرخی ازنوشته هایش همچنین شروع به پیش گذاردن این مسئله کرد که مبارزه برای رسیدن به کمونیسم ونابودی طبقات، درازمدت ودشوارخواهد بود. بطورمثال، درمقاله مهمش، "یک شروع بزرگ" اوتاکید می کند که: بروشنی، برای نابودی کامل طبقات کافی نیست که استثمارگران، ملاکین وسرمایه داران سرنگون شوند، کافی نیست که حقوق مالکیت آنان ازبین برده شود؛ لازم است که تمام مالکیت خصوصی برابزارتولید نیزازبین برده شوند؛ لازم است که تمایزدربین شهروروستا، وهمچنین تمایزبین کارگران فکری وکارگران بدنی ازبین برده شوند. این نیازمند یک دوره بسیارطولانی می باشد.

دراینجا لنین به روشنی می گوید که دوره سوسیالیسم، دورگذاراست که مرتباً باید بطرف کمونیسم حرکت کند ودیکتاتوری پرولتاریا نه تنها باید مقاومت استثمارکنندگان سابق را سرکوب کند وتفاوت بین کارگرودهقان رازمیان بردارد، بلکه باید تمام تضادهایی را که به پیدایش طبقات دامن می زنند، حل کند- باین پیامد که دیکتاتوری پرولتاریا یک دوره نسبتاً طولانی رادربرخواهد داشت.

درهمان مقاله لنین همچنین به جنبه دیگری ازماهیت گذاری دوران سوسیالیسم، واین واقعیت که سوسیالیسم میدان جنگی است بین کمونیسم که برای رشد مبارزه می کند، وسرمایه داری که درمقابل نابودی مقاومت می کند، اشاره می کند. بخصوص لنین توجه رابه" جوانه های" معینی ازجامعه کمونیستی آینده که درمراحل اولیه سوسیالیسم درجمهوری شوروی رشد یافتند، معطوف می سازد. لنین دراین مقاله، برمبنای پراتیک محدود دیکتاتوری پرولتاریا تابه آن زمان، شروع به خاطرنشان کردن جوانب مهمی ازاین دیکتاتوری کرد که بعدها مائوتسه دون، برمبنای تجربه تاریخی بسیارگسترده تروعمیق ترازدیکتاتوری پرولتاریا، آنهارا بطوربسیارکاملتری تکامل بخشید. بخصوص لنین به این واقعیت اشاره کرد که وظیفه این دیکتاتوری، مبنی برنابودی طبقات ورسیدن به سوسیالیسم، برای ازبین بردن تمام تضادهای بنیادینی که به طبقات پا می دهند( بطوربرجسته تضاد بین کارفکری ویدی)، مستلزم یک مبارزه طولانی وپیچیده ای است که استفاده ازابزارمختلف بسیاری رادربرخواهد داشت واشکال بسیاری بخود خواهد گرفت. اما درآن زمان لنین به نظریه ای که بعداً توسط مائو تکامل یافت فقط اشاره ای می کند وآنهم اینکه درسرتاسردوره سوسیالیسم، طبقات انتاگونیستی ومبارزه انتاگونیستی بین پرولتاریا وبورژوازی وجود خواهد داشت.

 

نقش استالین دررابطه به ساختمان سوسیالیسم و پیشبرد دیکتاتوری پرولتاریا:

 

استالین حزب کمونیست اتحاد شوروی وازطریق آن توده های کارگروزحمتکشان اتحاد شوروی را درحفظ حاکمیت طبقه کارگروساختمان سوسیالیسم به مدت سی سال رهبری کرد. وپیشبرد یک چنین وظیفه ای خطیری آنهم تحت سخت ترین شرایط (اقتصاد عقب مانده ونابسامان،ساختارطبقاتی روسیه و پیچیدگی تضاد های طبقاتی وملی ناشی ازآن ومحاصره امپریالیسم وارتجاع بین المللی بعد ازپیروزی انقلاب اکتوبر1917) وبدون تجربه تاریخی قبلی واقعاً خدمت بزرگی ازجانب استالین محسوب می شود. اما دراین پروسه اواشتباهاتی نیزداشت که برخی ازآنها کاملاً جدی می باشد. بنابرین جمعبندی درست ازنه تنها خدمات استالین بلکه همچنین اشتباهات او، بخصوص پیرامون مسئله تعیین کننده دیکتاتوری پرولتاریا، بسیارمهم است.

دراثر" اصول لننیسم" که درست پس ازمرگ لنین درسال1924 نوشته شده است، استالین اصول اساسی خدمات لنین به مارکسیسم، منجمله تئوری دیکتاتوری پرولتاری بمثابه یکی ازنکات اصلی خدمات وی راجمعبندی کرد.استالین بدرستی مسئله گذاربه جامعه سوسیالیستی را بمثابه یک نبرد ومبارزه طولانی، برعلیه بقایای طبقات حاکم جامعه کهن وهم برعلیه نفوذ تولید کنندگان کوچک وجهانبینی آنها- مبارزه ای که مستلزم متحول ساختن طرزتفکرنه تنها دهقانان، نه تنها تمام عناصر خرده بورژوازی، بلکه همچنین توده های کارگر، منجمله کارگران کارخانه می باشد- نشان داد که، این مبارزه بخشی ازوظیفه اساسی دیکتاتوری پرولتاریا می باشد.

استالین درهدایت طبقه کارگردرپیشبرد مبارزه بسیارحاد وپیچیده علیه دشمنان طبقاتی هم درداخل وهم درخارج حزب، این اصول راکماکان حفظ کرد. بخصوص اومبارزاتی رارهبری نمود که باعث شد ترتسکی، بوخارین ودیگرافرادیکه بویژه دررهبری حزب بودند وخط شان می توانست بطریقی سوسیالیسم را خردکرده وسرمایه داری رادراتحاد شوروی احیاء کنند، مغلوب شوند. این مهمترین بخش ازرهبری استالین درانجام دگرگون سازی سیستم مالکیت درشرایط پیچیده اتحاد شوروی بود. متحول ساختن سیستم مالکیت نه تنها شامل تعویض مناسبات سرمایه داری بامناسبات سوسیالیستی بود بلکه همچنین شامل پیشرفت ازبقایای اشکال فئودالی مالکیت درابعادعظیم درروستاها به اشکال سوسیالیستی مالکیت- ازطریق مراحل اشتراکی کردن (کلکتیو)- بود. اما پس ازاینکه تحول سوسیالیستی درمالکیت، بخصوص درسالهای میانی واواخرسالهای(30)، کامل شده بود، استالین به نتیجه گیریهای جداً غلطی درمورد ماهیت جامعه شوروی وتضاد های مشخصه آن رسید.

این اشتباه ها بطورمثال، درنقل قول زیرین ازگزارش استالین درمورد پیش نویس قانون اساسی اتحاد جماهیرشوروی" درسال1936 نمایان هستند: بدین ترتیب پیروزی کامل سیستم سوسیالیستی درتمام حیطه های اقتصاد ملی اکنون یک واقعیت است. واین به چه معناست؟ این به معنای آنست که استثمارانسان توسط انسان نابود وازبین برده شده است. بدین ترتیب اکنون تمام طبقات استثمارگرنابود گردیده اند.استالین ادامه داده ومی گوید که هنوزطبقه کارگر، طبقه دهقان وروشنفکران وجوددارند، اما" خطوط تمایزبین طبقه کارگرودهقان، بین این طبقات وروشنفکران درحال زدوده شدن است...." اینکه تضادهای اقتصادی بین این گروه های اجتماعی درحال نزول بوده ودارند زدوده می شوند" واینکه "تضادهای سیاسی بین آنان هم درحال نزول وزدوده شدن است".

این تحلیل استالین را آنجا می کشاند که درگزارش اش به کنگره هژده حزب درسال 1939 بگوید:"

ویژگی ای که جامعه شوروی راامروزه ازهرجامعه سرمایه داری متمایزمی سازدآنست که دیگردارای طبقات متخاصم وانتاگونیسی نمی باشد، یعنی اینکه طبقات استثمارگرنابود شده اند، حال آنکه کارگران، دهقانان وروشنفکران که جامعه شوروی راتشکیل می دهند، درهمکاری دوستانه به کار وزندگی مشغولند.

مائو پس ازتجربه تاریخی دیکتاتوری پرولتاریا دراتحاد شوروی وپس ازتجربه تاریخی انقلاب چین ودیگرکشورهای سوسیالیستی وبا جمعبندی های تئوریک این درک را عمیق ترکرده وتکامل داد؛ که طبقات انتاگونیستی کماکان تحت سوسیالیسم موجود اند، آنچه که سوسیالیسم را ازسرمایه داری متمایزمی سازد آن نیست که طبقات متخاصم ناپدید گشته اند، بلکه این واقعیت است که طبقه کارگر، به جای طبقه محکوم، طبقه حاکم می باشد.

ازاینکه استالین ازیکطرف باقاطعیت ازدیکتاتوری پرولتاریا دفاع می کند، اما ازطرف دیگر، بخصوص دراین دوره، آنچه راکه بااتکاء برآن ازلزوم دیکتاوری پرولتاریا دفاع می کند بهیچوجه کاملاً درست نبوده ودرواقع منعکس کننده اشتباهاتی جدی درطرزتفکراوبود. همچنین استالین براین نظربود زمانیکه مالکیت سوسیالیستی شد، طبقات انتاگونیستی وزمینه داخلی احیای سرمایه داری دراتحاد شوروی ازبین رفته است.

 

بورژوازی درحزب:

 

دیالکتیک بما می آموزد زمانیکه مبارزه اضداد ازیک تحول کیفی برخوردارمی گردد، هرکدام اضداد نیزدچارتحول می گردند. این درمورد مبارزه بین پرولتاریا وبورژوازی نیزصادق است. وقتی پرولتاریا قدرت را ازبورژوازی می گیرد، دیکتاتوری خودرا بربورژوازی برقرارکرده ومالکیت رااجتماعی می کند. پرولتاریا ازطبقه محکوم به طبقه حاکم وازمحروم ازتمام مالکیت وابزارتولید به مالک اشتراکی ابزارتولید مبدل می شود. اما این هنوزبه معنای حذف پرولتاریا نیست؛ پرولتاریا تاکمونیسم ونابودی تمام تمایزات طبقاتی وازبین رفتن زمینه های آن به موجودیت خود ادامه می دهد. بنابرین باید متضادش- بورژوازی- وجود داشته باشد، چراکه پرولتاریا بدون بورژوازی وبلعکس نمی تواند وجود داشته باشد. درواقع بورژوازی درجهتی مخالف دچاردیگرگونی شده است؛ ازطبقه حاکم به محکوم وازطبقه صاحب مالکیت برابزارتولید به طبقه محروم ازمالکیت تولید مبدل شده است.

این مسئلۀ بورژوازی تحت سوسیالیسم راازنزدیک بررسی کنیم. دراینجا بورژوازی عبارت است از طبقه اجتماعی ونه افرادی که درهرمقطعی آنراتشکیل می دهند- وبه خصوص، نه صرفاً یا حتی عمدتاً سرمایه دارانی که هنگامی که دیکتاتوری پرولتاریا برای اولین باراستقرارمی یابد، سرنگون می شوند(که برای وضوح می توان به آن بورژوازی قدیم گفت). مواردی تحت سوسیالیسم هستند که مالکیت خصوصی واستثمارکارمزدوری درحقیقت وبه معنای واقعی کلمه درهمان شکل اساسی دوران سرمایه داری انجام می گیرد. بطورعام برای پرولتاریا امکان ندارد که پس ازگرفتن قدرت تمام موسسات انتفاعی بورژوائی را یکباره مصادره کند. مضافاً، حتی پس از اینکه بورژوازی قدیم کاملاً ازسرمایه قبلی اش محروم گردیده است، موارد کارهای غیرقانونی کماکان وجود دارد- کارگاه های زیرزمینی تحت مالکیت خصوصی وغیره.معذالک، مناسبات بین رهبری توده هادراقتصاد سوسیالیستی ازاهمیت بسیاربیشتری برخورداراست. اگریک مارکسیست لننیستی درفرماندهی باشد، آنگاه این مناسبات، اگرچه دارای نابرابریهایی است، عبارت خواهد بود ازهمکاری رفیقانه- وچنان نابرابریهای گام به گام محدودترخواهد شد. اما اگریک خط رویزیونیستی درفرماندهی قرارگیرد،آنگاه این امر، مناسبات بین رهبران ورهبری شوندگان را به مناسبات ستم کارانه واستثمارگرانه مبدل خواهد کرد.

اگرکادرهای رهبری درکارتولیدی به همراه توده ها شرکت نکنند؛ اگرهمزمان آنان ازطریق اختلاف مزد فزاینده، پاداشهای متناسب بامزدها وغیره به افزایش درآمد شان نسبت به توده ها بپردازند، اگرآنها سود رادرفرماندهی قراردهند، واگرآنها مدیریت وبرنامه ریزی را درانحصارخود درآورند وبجای آنکه ازنظرسیاسی به فعال کردن کارگران یدی پرداخته وآنان رادرنظارت برکادرهای رهبری فعال کنند ازدخالت آنان دراین اموربطورموثرجلوگیری بعمل آورند، آنگاه سوأل این است که ازنظرمحتوی چقدرمناسبات بین کادرهای رهبری وتوده های کارگرازمناسبات بین کارگران وسرمایه داران درجامعه سرمایه داری متمایزاست؟ ودررابطه با مقامات بالا که دررهبری وزارتخانه ها، امورمالی وتجارت وغیره قراردارند، اگرآنها ازهمان خط رویزیونیستی پیروی کنند، خودرا ازتوده ها وکارتولیدی جدا سازند وبطورموثری کنترول براین عرصه ها رادرانحصارخود درآورند، سوال این است که چقدربین آنان ومدیران شرکتهای بزرگ کشورهای سرمایه داری فرق است؟

البته یک تفاوت اساسی وجود دارد- تفاوت بین سوسیالیسم وسرمایه داری. یعنی اینکه، این رویزیونیستها حتی اگرآنها کنترول عرصه های مهمی ازاقتصاد ، بخشهایی از قدرت سیاسی وغیره را درسوسیالیسم تحت اختیاربگیرند، معذالک هنوزدرحال عمل کردن درشرایطی هستند که بطورکلی درجامعه طبقه کارگردرقدرت می باشد واقتصاد سوسیالیستی است. این مهمترین دلیل برای این امراست که آنان باید تلاش همه جانبه ای برای گرفتن قدرت انجام دهند که بتوانند بطورکامل منافع بورژوائی شان را ازطریق احیای سرمایه داری دنبال کنند. این همان پروسه ایست که دراتحاد شوروی اتفاق افتاد.

اگرچه این مسئله این واقعیت راعوض نمی کند که حتی تحت سوسیالیسم چنان رهروان سرمایه داری نه فقط ظهورخواهند کرد بلکه، درهرکجا وتاهراندازه که بتوانند خط رویزیونیستی شان را به عمل درآورند، مناسبات بین خود وآنانی که تحت رهبری شان هستند، بخصوص توده های کارگررابه یک مناسبات ستمگرانه ودرمضمون استثمارگرانه تبدیل خواهند کرد.این رویزیونیستها درجستجوی یکدیگرخواهند بود، دسته بندیها وبلوکها ودم ودستگاه خودرا دردرون حزب ودولت(وبیرون آن) درمقابله با اصول حزب، درمقابله باخط اساسی حزب ورهبری نیروهای انقلابی درون آن، وهمچنین توده های مردم تشکیل خواهند داد. بنابرین می توان دید که آنان درواقع بورژازی- یاقلب آن- دردرون جامعه سوسیالیستی می باشند وخصوصیات این طبقه را درشرایط سوسیالیسم دارند.

درجامعه سوسیالیستی، قدرت برابزارتولید وهمچنین برتوزیع بمثابه قدرت رهبری سیاسی تمرکزمی یابد. درهرکجا وتا به هراندازه که قدرت دردست مارکسیست ها وتوده ها نبوده بلکه دردست رویزیونیستها باشد، آنگاه مناسبات تولیدی بورژوائی می تواند حتی دردرون شکل کلتیو بوجود آید، اگرچه کسب قدرت توسط بورژوازی- تحت رهبری رهروان سرمایه داری درمقامات بالای رهبری حزب- لازمه تکامل مناسبات تولیدی بورژوائی واحیای سرمایه داری درجامعه بطورکلی، می باشد.ازاین می توان دید که چرا نه تنها صحیح بلکه لازم است که ازبورژوازی دردرون حزب ورهروان سرمایه داری که درقدرت می باشند- سخن رانده شود. چراکه اکثریت بزرگ افرادی که درپستهای رهبری دراقتصاد درسطوح مختلف را دردست دارند دقیقاً اعضای حزب می باشند. این آنها هستند که( بخصوص پس ازسالهای اولیه سوسیالیسم) بطورعمده مدیران، برنامه ریزان، روسای وزارتخانه ها وغیره نهاد ها راتشکیل می دهند. وآن افرادی ازآنان که راه سرمایه داری رادرپیش گرفته وخطی رویزیونیستی رااعمال می کنند درواقع به بورژوازی درون حزب- بادردست داشتن قدرتی که ازموقعیت رهبری شان بلند می شود- تبدیل می شوند. این امرهم ازتضاد های سیستم سوسیالیستی، آن گونه که قبلاً گفته شد، وهم ازاین واقعیت که اقتصاد سوسیالیستی اقتصادی کلکتیواست که دولت واحد اقتصادی مهمی درآن بوده وحزب نیروی رهبری کننده آن می باشد، نشئت می گیرد.

البته این به آن معنانیست که، تمام بورژوازی درحزب کمونیست لانه می کنند. بسیاری عناصر بورژوازی هستند که دربیرون حزب بوجود می آیند(یاباقیمانده ازجامعه کهن هستند). اما هسته مرکزی بورژوازی تحت سوسیالیسم، آنهاییکه درمقام اعمال عظیم ترین قدرت دررابطه با اقتصاد وهمچنین روبنای سیاسی، فرهنگی وغیره می باشند، به روشنی آنانی هستند که درخود حزب اند بخصوص آنانی که دربالاترین سطوح هستند. تحلیل این مسئله، وتکامل ابزارمبارزه برعلیه این نیروها بمثابه هدف- عمده مبارزه طبقاتی برعلیه بورژوازی، حقیقتاً ازخدمات بزرگ مائوتسه دون می باشد.

 

انقلاب کبیرفرهنگی پرولتاریائی:

 

مائوجمعبندی نمود که صحبت برسرانقلابی کردن مداوم حزب بمثابه بخشی ازامرانقلابی کردن جامعه بمثابه یک کل می باشد. مائوتسه دون این مهمترین نکته را ازتجربه تاریخی دیکتاتوری پرولتاریا درچین ودرجاهای دیگربخصوص تجربه قدرت گیری ضدانقلاب دراتحاد شوروی راجمعبندی نمود وشروع به تکامل راه ها وابزاربازسازی وانقلابی کردن حزب وتصفیه آن ازرهروان سرمایه داری (بورژوازی درمقامات عالی حزب ودولت) کرد. این عمل دراتکاء به توده های خلق چین انجام شد.

درجریان انقلاب کبیرفرهنگی پرولتاریائی مائوتسه دون اعلام نمود:" انقلاب کبیرفرهنگی برای چیست؟ برای دست زدن به مبارزه طبقای است. لین پیائوازتئوری اضمحلال مبارزه طبقاتی دفاع کرد، ولی خودش هرگزازمبادرت به مبارزه طبقاتی بازنه ایستاد.اودرپی حفاظت ازدارودسته مرتد خودش وپیروان قسم خورده خود بود، لین پیائو درپی سرنگونی پرولتاریا بود وبه انجام کودتا مبادرت کرد...".

با" افراط" دربیان این حقیقت مشهود- ضرورت تداوم انقلاب- ودقیقاً جهت تاکید براهمیت عظیم ودرازمدت آن، مائوگفت که نیازبه انقلاب فرهنگی همیشه وجود خواهد داشت. به این دلیل تازمانی که توده ها ستم احساس کنند وتازمانی که تضاد وجود داشته باشد به انقلاب فرهنگی نیازاست. دراینجا مائوتسه دون توجه را باین مطلب جلب می کند که حتی تحت کمونیسم هم هنوزتضاد وجود خواهد داشت ومبارزه برای حل تضاد وتغییرکیفی( جهش)، وباین ترتیب، انقلاب وجود خواهد داشت.

دراوایل سال 1958، زمانیکه مائوتسه دون تکوین اساس تئوری عظیم" ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا" را آغازنموده بود چنین اظهارنمود:" همواره درباره اتحاد یگانه صحبت کردن وازمبارزه سخن نگفتن مارکسیستی- لنینیستی نیست. اتحاد ازمبارزه گذرمی کند. تنها ازاین طریق اتحاد بدست می آید. درون حزب، همین طورطبقات ودرمیان مردم، نیزبهمین گونه است. اتحاد به مبارزه تبدیل می شود ومجدداً بوجود می آید. ما نمی توانیم تنها درباره اتحاد یکپارچه صحبت کنیم ودرباره تضاد ها ومبارزه سخن بمیان نیاوریم.اتحاد شوروی ازتضاد بین رهبران ورهبری شوندگان سخن نمی گوید. اگرتضاد ومبارزه ای وجود نداشت، جهان، پیشرفت، حیات وهیچ چیزدیگراصلاً وجود نمی داشت. همواره درباره اتحاد صحبت کردن همانند "حوضی ازآب راکد" است، این دیدگاه میتواند به رخوت منجرشود. ماباید اساس کهنه اتحاد راویران کنیم، راه مبارزه را طی کنیم .دوباره براساس نومتحد گردیم. کدامیک بهتراست- حوض راکد، یارودخانه " یان تسه" ی آرامش ناپذیروغران.

زیربنای تئوریک انقلاب فرهنگی، واینکه چگونه مائوتسه دون برمبنای آن تئوری انقلاب کبیرفرهنگی را رهبری کرد، نمایندۀ عظیم ترین خدمات فنانا پذیرمائوتسه دون به علم مارکسیسم- لنینیسم است. انقلاب کبیرفرهنگی پرولتاریائی سال 1966 نه تنها درچین بلکه درتاریخ سوسیالیسم بی سابقه بود. انقلاب فرهنگی اساساً دراتکاء به توده های خلق بود.درواقع رهبران واعضای حزب درمعرض انتقاد تودها قرارگرفتند وبازسازی شدند. هدایت ورهبری این انقلاب ازجانب مقرهای فرماندهی پرولتری درحزب کمونیست که تحت رهبری مائوبود صورت می گرفت. واحدهای حزبی درسطوح مختلف بازسازی شده وبرمبنای اصول تشکیلاتی سانترالیزم- دموکراتیک بیکد یگرمرتبط گشتند. مائوجمعبندی نمود که یک حزب درقدرت کما کان باید وسیله نقلیه ای باشد برای رهبری پرولتاریا درادامه مبارزه طبقاتی تحت سوسیالیسم. فقط بسیج توده ها واتکاء به آنها، تحت رهبری یک خط مارکسیستی- لنینیستی است که میتواند این مشکل راحل کند. دراین انقلاب طبقه کارگروتوده های مردم تحت رهبری مائو وانقلابیون کمونیست دیگر، تحولات بی سابقه ای رابه پیش بردند. دراین انقلاب تمایزات ونابرابری ها بین بخشهای مختلف جامعه منجمله شهروروستا تقلیل یافت. گروه های انقلابی فرهنگی، کمیته ها ودیگراشکال تشکیلاتی خلق شده توسط توده ها دربسیاری مدارس وواحدها چیزهای جدیدی بوده وازاهمیت تاریخی برخورداراند. گروه های انقلابی فرهنگی، کمیته ها وکنگره ها اشکال نوین عالی ای ازتشکل می باشند که توده ها می توانند درآنان خودراتحت رهبری حزب کمونیست آموزش دهند. دراین انقلاب مائوتسه دون توده های وسیع را ازپائین برانگیخته وآنان را درمبارزه ومغلوب کردن دشمنان طبقاتی هدایت کرد. آن گونه که مائوجمعبندی کرد انقلاب فرهنگی متودی جدید برای مغلوب ساختن رهروان جان سخت سرمایه داری وانقلابی کردن جامعه، منجمله حزب بود. مائوتسه دون گفت:" انقلاب فرهنگی، درعین جلوگیری ازکسب قدرت توسط رویزیونیستها واحیاء سرمایه داری درآن زمان مشکل رایکباروبرای همیش حل نکرد ونمی توانست حل کند. انقلاب باید تحت دیکتاتوری پرولتاریا بمدت طولانی ادامه یابد-درواقع درسراسردوره گذارسوسیالیسم درسراسردوره دیکتاتوری پرولتاریا، تازمانی که بورژوازی وتمام طبقات استثمارگردیگروطبقات بطورکلی، وزیربنای که به برخاستن آنها پا می دهد کاملاً ازبین بروند." مائودرمورد هدف انقلاب کبیرفرهنگی پرولتاریائی گفت:" مبارزه برعلیه رهروان سرمایه داری درحزب یک وظیفه عمده است، اماهدف نیست. هدف عبارت است ازحل مشکل جهانبینی وپاک کردن رویزیونیسم." مائوگفت: دیکتاتوری پرولتاریا فقط زمانی می تواند واقعاً دیکتاتوری پرولتاریا باشد که دیکتاتوری اش توسط خود توده های وسیع اعمال گردد، واین بمعنای بسیج ومسلح ساختن آنان با خط مارکسیست- لنینیستی برای مبارزه برعلیه دشمنان طبقاتی- وتواناساختن آنان درتشخیص خط درست ازنادرست ومنافع واقعی پرولتاریا ازمنافع بورژوائی درجریان مبارزه خودشان ومطالعه مارکسیسم- لنینیسم برای تسلط برمواضع اساسی، دیدگاه ومتودآن- می باشد."

تئوری مارکسیستی- لننیستی دولت ودیکتاتوری پرولتاریا توسط مائوتسه دون تکامل داده شد واعمال این دیکتاتوری وانجام آن درسراسردوره گذارتاکمونیسم فقط میتواند به معنای "ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا" باشد. این تئوری محصول بکاربستن ماتریالیسم دیالکتیک درجامعه سوسیالیستی توسط مائوتسه دون بوده وبزرگترین خدمات جاودان مائوتسه دون به مارکسیسم- لننیسم ومبارزه انقلابی پرولتاریای بین المللی رانمایند گی می کند. علی الرغم آنچه که رویزیونیستها درچین ممکن است بگویند یاانجام دهند وعلی الرغم تهمتها وتحریفات مرتجعین واپورتونیستها بطورعام، این تئوری بمثابه اسلحه ای قدرتمند دردست پرولتاریا خواهد ماند ودیریازود توسط آن درتمام کشورها درپیشبرد گذاربه طرف هدف تاریخی کمونیسم به کارگرفته خواهد شد.

درطی سالهای 1973-1976 آنچه که کلیه نقطه نظرات وخطوط مخالف درون حزب کمونیست چین رادرخود فشرده می کرد، همانا مسئله چگونگی ارزیابی ازانقلاب فرهنگی بود. برای این امردودلیل وجود داشت. اول اینکه انقلاب فرهنگی به اتمام نرسیده بود. علی الرغم اینکه درخارج ازچین چنین شایع بود که انقلاب فرهنگی درسال 1969 پایان یافته است. دوم آنکه، تحولاتی که انقلاب فرهنگی راباخود به همراه آورده بود کانون مبارزه شدیدی درتمامی سطوح حزب وجامعه گردید. نیروهای انقلابی سعی درحفظ وگسترش این تحولات داشتند وتلاش نیروهای راست درمحدود نمودن، بی محتوی ساختن ونهایتاً محوکردن این تحولات بود.

انقلابات بزرگ علاوه برهمراه آوردن تحول وپیشرفت، منشاء نوعی واکنش نیزهستند. طبقات سرنگون شده هرگزبه سرنوشت محتوم شان تسلیم نمی شوند بلکه همان گونه که انقلاب چین نشان داد، همراه باادامه انقلاب پرولتری برای ریشه کن ساختن نابرابریها وتقسیم بندیهای جامعه طبقاتی، عده ای یافت می شوند که ازانجام وظایف نوین روزسربازمی زنند. کمونیستهای یافت می شوند- بویژه بعضی ازرهبران حزب- که قصد توقف نمودن انقلاب رادارند وبه مخالفت باآن برمی خیزند وازآنجاکه خود آنها صاحب قدرت اند، به موانعی درراه پیشرفت انقلاب تبدیل می شوند که می بایست ازسرراه برداشته شوند. انقلابی وکمونیست بودن آنها صرف به نام است. انقلاب فرهنگی چین مبارزات وصف بندیهای نوینی راباعث گردید.

همانگونه که توضیح داده شد روش برخورد هرفرد به انقلاب فرهنگی سنگ بنای موضع وی نسبت به حاکمیت طبقه کارگربود. ومائوتسه دون بیش ازهمه به آن آگاه بود. اودرسال 1969 توضیح داد:" ازآنجا که پایه ما محکم نیست بنظرمی رسد که کاربدون انجام انقلاب کبیرفرهنگی پرولتاریائی پیش نخواهد رفت. باتوجه به مشاهدات من متاسفانه دراکثرکارخانه های ما- منظورم همه آنها ویااکثریت بزرگی ازآنها نیست- رهبری دردست مارکسیستهای واقعی وتوده های کارگرنبود.... درمیان دبیران، معاونین دبیران واعضای کمیته های حزب ودربین دبیران شاخه های حزب افراد خوبی وجودداشتند، ولی آنها باروی آوردن به انگیزه های مادی، قراردادن سود درمقام فرماندهی ودادن پاداش وغیره بجای ترغیب سیاستهای پرولتری، بد نبال خط لیوشائوچی افتادند. ولی افراد بسیاربدی نیزدرکارخانه ها وجوددارند. این نشان می دهد که انقلاب پایان نگرفته است." بعبارت دیگر، اگراین انقلاب (فرهنگی) انجام نمی پذیرفت قدرت ازکف می رفت. بعلاوه، این انقلاب پایان نیزنپذیرفته بود. حدود دو ونیم سال بعد، مائوچنین گفت: "مدت پنج سال است که سرود انترناسیونال رامی خوانیم، بااین همه در درون حزب کسانی یافت می شوند که ده ها باردرمتلاشی نمودن آن کوشش کرده اند، وبنظرمن، ده، بیست ویاسی باردیگرنیزممکن است بدین کارمبادرت ورزند."

مائوتسه دون بلا فاصله درسالهای پس ازطوفانی ترین مقاطع انقلاب فرهنگی تاکید نمود که این مسئله که آیا انقلاب درمسیردرپیش گرفته شده ادامه خواهد یافت- یعنی اینکه آیا چین درمسیرسوسیالیسم پیش خواهد رفت- یانه، هنوز، حل نشده است. ودرحقیقت مبارزات مهمی پیش خواهد آمد که نتایج آنها حیات انقلاب راتعیین خواهد نمود. این مبارزات صرفاً مانورهای دفاعی وانفعالی طبقه کارگرنبودند. انقلاب فرهنگی واقعه ای منحصربه فرد درتاریخ بودکه درطی آن برای نخستین باردریک جامعه سوسیالیستی یک مبارزه انقلابی توده ای علیه عناصرنوین استثمارگرکه دردرون حزب وساختارهای دولتی رشدکرده بودند، بوقوع پیوست. اما نتایج انقلاب فرهنگی بسیارفراترازضربه زدن به آن نیروها وبازپس گرفتن نهادهای اجتماعی غصب شده بود.