Thursday, 22/11/2018
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
پنجشنبه ۱ قوس ۱۳۹۷
ÓیÇÓی
فشردۀ ازخد مات جاودان مائوتسه دون

فشردۀ ازخد مات جاودان مائوتسه دون

درتکامل کیفی علم انقلاب پرولتری

 

بخش اول

 

نوشته : ح : پولاد

 

"مارکس درهمکاری با انگلس علم انقلاب پرولتاریائی را کشف کرد واحکام پایه ای آنرا پی ریخت، لنین آنرابه مرحله عالی تری(مارکسیسم- لنینیسیم) تکامل دادومائوتسه دون مارکسیسم- لنینیسم رابه عالی ترین قلۀ آن تاامروزتکامل داد.مائوتسه دون مارکسیسم- لنینیسم را دربخش فلسفه، اقتصاد سیاسی، سوسیالیسم علمی، بخش نظامی، فرهنگی وروبنا تکامل داد.اوخدمات فناناپذیری رابه علم انقلاب پرولتری انجام داد.امروزهمه کمونیستهای انقلابی جهان علم انقلاب خودرامارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم می نامند. باین صورت بدون دفاع از(م ل م) وتکیه برآن نمی توان برانواع رویزیونیسم ، امپریالیسم وبطورکلی ارتجاع غلبه کرد". ازجمله بزرگترین خدمات مائوتسه دون به مارکسیسم- لنینیسم تدوین تئوری" ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا"است. تحلیل پایه ای این تئوری ازمسئله گذارازسوسیالیسم به کمونیسم ونیزمتود ولوژی پایه ای که رهنمای این تحلیل است، کاربرد جهانشمول دارد. تجربه انقلاب کبیرفرهنگی پرولتاریائی درچین یکی ازدست آوردهای بزرگ پرولتاریای جهان است.بنابرین وظیفۀ مارکسیست- لننیست های انقلابی جهان است تابادفاع ازدیکتاتوری پرولتاریا با درکی عمیق ترازتئوری" ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا" دست بزنند وازآن بدفاع برخیزند.

امروزدرجهان احزاب، سازمانها وافرادی هستند که خودرامارکسیست- لنینیست انقلابی می خوانند؛ درلفظ می گویند به مائو تسه دون بحیث یک مارکسیست - لنینیست بزرگ احترام دارند؛ عده ای می گویند که اویک مارکسیست- لنینیست کبیراست وازتجارب انقلابی اومی آموزیم؛ عده ای میگویند ازآثاراوتاجای که به مارکسیسم- لنینیسم هم خوانی داشته باشند، استفاده می کنیم.ملاحظه می شود که اینها خدمات ارزندۀ مائوتسه دون درتکامل کیفی علم انقلاب را به لحاظ ماهیت واهمیت علمی وانقلابی آن هم سطح وهم ارزش باخدمات مارکس ولنین ندانسته ومائوئیسم رامنحیث عالی ترین مرحله تکاملی مارکسیسم- لنینیسم تاامروزنپذیرفته وآنرارهنمای مبارزۀ شان قرارنمی دهند. ادعای باوربه مارکسیسم انقلابی وعدم پذیرش این مرحله تکاملی علم انقلاب پرولتری خود بنحوی سرباززدن ازپذیرش این حقیقت است. افراد وتشکلات پرولتری که باوردارند مارکسیسم- لنینیسم یک علم زنده، نقادانه ودایماً درحال تکامل است؛ پس چرادرمورد پذیرش خدمات مائوتسه دون به علم انقلاب پرولتاریائی وهم اینکه مائوئیسم مرحله تکاملی کیفی مارکسیسم- لننیسم تاکنون است، تردید دارند؟.

 

عرصه های که مائوتسه دون مارکسیسم- لنینیسم را تکامل داد:

 

-         انقلاب درکشورهای مستعمره و(نیمه مستعمره ):

 

موضوع تئوری مارکسیسم واستراتژی مربوط به انقلاب درکشورهای مستعمره وتکامل خط انقلاب درپیروزی انقلاب دموکراتیک نوین وپیشرفت بسوی سوسیالیسم درچین، بکاربست تئوری واستراتژی دموکراسی نوین درشرایط خاص چین وتکامل بیشترآن توسط مائوتسه دون:

لنین واستالین برای اولین باراین تزرامطرح کردند که: انقلابات درکشورهای آسیا، انقلابات بورژوا دیموکراتیک بوده ودوهدف رادربردارند. بیرون راندن امپریالیسم خارجی ودرهم شکستن آن بخشهای ازطبقه سرمایه دارمربوط به آن می باشد؛ وحل مسئله زمین یعنی محوبقایای فئودالیزم وبه عمل درآوردن شعار" زمین ازآن کشتگر".

مائوتسه دون تئوری وتاکتیک انقلاب بورژوا- دموکراتیک(انقلاب دموکراتیک نوین) وتئوری جنگ انقلابی خلق را تدوین وآنرادرپراتیک مبارزه طبقاتی درچین بکاربست واین انقلاب به انقلاب سوسیالیستی گذارنمود ودیکتاتوری پرولتاریا درچین استقراریافت.

پیروزی انقلاب دموکراتیک نوین وتأسیس دولت دموکراتیک خلق، دیکتاتوری طبقات انقلابی ومترقی تحت رهبری طبقه پرولتاریا درچین وگذاربه سوسیالیسم تجربه (نوینی) درپیروزی انقلاب پرولتری درکشورهای نیمه مستعمره ومستعمره ونیمه فئودالی درآسیا، افریقا وامریکای لاتین برای پرولتاریای جهان بود که تحت رهبری حزب کمونیست چین دررأس آن مائوتسه دون انجام شد. مائوبا تحلیل طبقاتی ازجامعه آنزمان چین وشناخت تضادهای جامعه وتعیین تضاد اساسی ومشخص کردن تضادعمده وطرح استراتژی جنگ توده ای طولانی مبارزات خلق چین رادرجهت پیروزی انقلاب ملی دموکراتیک رهبری کرد. مائو به دفاع ازانترناسیونالیسم پرولتری برخاست، به جنبشهای انقلابی جهان کمک های بی شائبه نموده وروی نیازدایم به رهبری پرولتاریا تأ کید کرد.

 

-         جنگ انقلابی وخط انقلابی:

 

پایه واصول اساسی خط نظامی مائو، اولین خط نظامی مارکسیستی همه جانبه وجنگ توده ای طولانی:

مائوتسه دون برای فرموله کردن یک خط انقلابی درمورد جنگ وتئوری واستراتژی نظامی مارکسیستی ازخدمات ونوشته های رهبران انقلابی مارکسیست ودیگرنویسندگان ومتفکرین اعصارگوناگون، هم ازچین وهم ازکشورهای دیگرآموخت وآنرا جمعبندی کرد. مارکس وانگلس که ازنزدیک وقایع تاریخی مانند جنگهای مترقی دراروپا وجنگ داخلی درامریکا ودیگرنقاط جهان رادنبال کرده بودند؛ بخصوص قیام کارگران درپاریس(کمون پاریس) که اولین حکومت کارگری رابنیان گذاشتند، وبه آن رهنمود دادند. آنها این اصول پایه ای مارکسیسم را بصورتی استواربنانهادند که نابودی سرمایه داری، برای پیشرفت به جامعه بی طبقه، کمونیسم، مستلزم سرنگونی قهرآمیزدولت سرمایه داری وسرکوب قهرآمیزطبقه سرمایه دارسرنگون شده وعناصرسرمایه داربمثابه اولین قدم می باشد.

لنین توجه خاصی به مسئله تاکتیکهای جنگ خیابانی وقیام مسلحانه که می بایست تکامل می یافت تابتواند با قدرت نظامی تزارمقابله کند، معطوف داشت. درقیام پیروزمند درروسیه دراکتوبر1917 ، لنین واستالین تئوری وپراتیک مارکسیستی دررابطه باقیام وجنگ درکشورسرمایه داری- اگرچه باویژگیهای عقب مانده همچون بقایای فئودالیسم وشرایط عقب مانده درروستا- راتکامل دادند. مضافاً لنین واستالین تئوری مارکسیستی تاکتیکها واستراتژی درجنگ انقلابی را بخصوص درجنگ داخلی که بدنبال قیام پیروزمند اکتوبر1917 آمد، تکامل دادند. دراین جنگ انقلابی بود که کارگران ودهقانان روسیه وارتش سرخ برهبری حزب بلشویک دررأس آن لنین واستالین، نه تنها سرمایه داران وفئودالهای سرنگون شده، بلکه چهارده قدرت امپریالیستی وارتجاعی که درکنارضدانقلاب مداخله کرده بودند رامغلوب کرده وشکست دادند. درجنگ جهانی دوم درجنگ کبیرمیهنی، استالین بطوربرجسته ای ارتش سرخ ومردم شوروی را بمثابه یک بدنه درجنگ انقلابی رهبری کرده وهجوم وجنگ تجاوزکارانه ارتش نازی فاشیست را مغلوب کرد. که نقطه عطف وعامل تعیین کننده ای درجنگ وشکست فاشیستهای محورشد. درطی این جنگ استالین خدمات عظیمی به جنبش انقلابی بین المللی واستراتژی وتاکتیکهای کمونیستی درجنگ وکاربرد مشخص آنها انجام داد.

درمیان رهبران بزرگ مارکسیست، مائوتسه دون اولین کسی بود که خط نظامی مارکسیستی وسیستم تفکردرامورنظامی را بصورتی کامل وهمه جانبه تکامل داد. مائوتسه دون بیش ازبیست سال حزب کمونیست چین، مردم چین ونیروهای مسلح تحت رهبری حزب کمونیست را درپیشبرد جنگ انقلابی علیه فئودالها، علیه رژیم ارتجاعی چیانکایشک ، سپس درجبهه واحد برعلیه جاپان درجنگ ضدجاپانی وسرانجام درجنگ رهائیبخش برعلیه چیانکایشک وپشتیبانان امریکائی اش رهبری کرد وانقلاب دموکراتیک نوین درسال 1949 میلادی به پیروزی رسید. تکاملی که مائو درمارکسیسم- لنینیسم درابطه به جنگ بوجودآورد، بطورفشرده ای باخصلت انقلاب چین مرتبط بود. درطول هدایت مبارزه مسلحانه ازمیان مراحل مختلف انقلاب بود که مائوتسه دون خط نظامی واستراتژی مارکسیستی وسیستم تفکردرامورنظامی که انقلاب چین رابه پیروزی کامل رهنمون کرد وخدمات پایداری را درجهت هرچه غنی ترساختن مارکسیسم- لنینیسم درمسئله جنگ نمود، تکامل داد. مائوبطوربرجسته ای ماتریالیسم دیالکتیک رادرمورد مسئله جنگ وتکامل استراتژی انقلابی برای جنگ درچین، درمراحل مختلف انقلاب چین بکاربست. درنتیجه آثارنظامی مائوگنجینه ای پربها، نه تنها درمورد تفکرمارکسیستی درموردجنگ بلکه همچنین کاربرد اصول پایه ای مارکسیسم، بخصوص فلسفه مارکسیستی هستند.

خط نظامی مائو دراین واقعیت اساسی ریشه داشت که جنگ انقلابی به توده مردم وابسته است وتنها وقتی می تواند دراساس موفق شود که ازحمایت ودرگیربودن فعال آنها درمبارزه علیه نیروهای ضدانقلاب برخوردارباشد. این کاربست مهم نه تنها درکشورهای مثل چین بلکه درمقیاس جهانی برای مبارزه انقلابی درتمام کشورها صادق است. اصول پایه ای خط نظامی مائو، کاربرد عمومی برای جنگ انقلابی درتمام کشورهادارد، درحالیکه تاکتیکهای نظامی که مائو تکامل داد ازاهمیت وارتباط ویژه ای برای کشورهای مانند چین، کشورهای نیمه مستعمره ومستعمره ونیمه فئودالی که دردوره انقلاب دموکراتیک نوین هستند، برخوردارمی باشند. درمیان اصول پایه ای که مائودرطول انقلاب آنراپیشبرد بیشترتعمیق داده،این اصل ازاهمیت بسیاری برخورداراست که، حزب باید براسلحه حکومت کند ونه بلعکس، بعبارت دیگرحزب باید نیروهای مسلح انقلابی ومبارزه مسلحانه را رهبری کند. درهمین رابطه اینکه انسان درجنگ تعیین کننده است نه اسلحه، واین حقیقتی اساسی بود که مائو درمخالفت با اپورتونیسم ورویزیونیستهای کهن ونو ازبرنشتاین و کائوتسکی گرفته تا خروشچف وامثال خروشچف ودرخودچین، برای آن مبارزه نموده ، ازآن دفاع کرده وآنرا تکامل داد.

همچنین مائوجهت گیری اساسی ای را که برای ملل تحت ستم وبرای کشورهای سوسیالیستی درمعرض تجاوزامپریالیستی وحتی برای تمام نیروهای انقلابی که بانیروی کوچک ویاضعیف مبارزه بادشمنان شان را آغازکرده اند کاربرد داشته، تکامل داد. جهت گیری ای که نقطه عزیمت اش ازدفاع استراتژیک وپیش بردجنگ بطریقی است که تدارکی برای گذاربه تعرض استراتژیک وبراین مبنا پیش بردن جنگ تاپیروزی باشد. مائو درتکامل خطش درجنگ انقلابی، خودرا به تحلیل مارکسیستی مسئله جنگ متکی نموده وباتوانائی برآن تاکید کرد. همچنان مائوخاطرنشان ساخت که:" جنگ باپیدایش مالکیت خصوصی وطبقات شروع شده وعالی ترین شکل مبارزه برای حل تضادهای بین طبقات، ملتها، دولتها وگروه های سیاسی است که بمرحله معینی ازتکامل رسیده اند." ونیزمائومی گوید:" وظیفه مرکزی وعالی ترین شکل انقلاب تصرف قدرت بوسیله نیروی مسلح، وحل مسئله ازطریق جنگ است. این اصل انقلابی مارکسیستی- لنینیستی درهمه جهان، هم درچین وهم دردیگرکشورها صادق است."

 

-         اقتصاد سیاسی، سیاست اقتصای وساختمان سوسیالیسم:

 

مائووظایف نوین راتحلیل کرد،ازدموکراسی نوین به سوسیالیسم، دوراه پس ازرهائی، آموزش ازتجربه منفی شوروی، کمون های خلقی وجهش بزرگ ومبارزه دوخط:

کارل مارکس درهمکاری بافردریش انگلس، دربنیان گذاری علم انقلابی پرولتاریا، ابتدااقتصاد سیاسی سوسیالیستی که جزء کلیدی علم است را تکامل داد. مارکس به عمق هزاران پدیده روبنائی سرمایه داری نفوذکرد وروابط عمده ای که مشخص کننده ای این نوع جامعه بودرا تحلیل نمود. مائوخاطرنشان ساخت "مارکس ازکالا شروع کرد وسپس مناسبات میان انسانها راکه درپس کالاها مخفی می باشند آشکارساخت..."

مارکس درکتاب معروفش کاپیتال، تضاداساسی سرمایه داری یعنی مالکیت خصوصی وتولیداجتماعی راعریان ساخته ورازانباشت سرمایه دارانه یعنی استثمارکارگرمزدوردرپروسه تولید توسط مالکین سرمایه داروابزارتولید، برای آفریدن ارزش اضافی که این سرمایه داران آنرا مالک می شوند، آشکارساخت. مارکس نشان داد که شیوه تولید سرمایه داری ، آنطورکه مدافعین آن اعلام کردند، عالی ترین وکامل ترین ومرحله نهائی جامعه بشری نبوده، بلکه صرفاًآخرین" فازتاریخی خاص درتکامل تولیدرا نمایند گی می کند" ، این امربالاجبارباشیوه تولید عالی تروجدید تری، یعنی کمونیسم خواهد بود. که جهش کیفی بشریت رانمایندگی می کند وعبارت است ازنابودی تمام تمایزات طبقاتی وپیشرفت عظیم ومتداوم نیروهای اجتماعی تولید.

لنین ثابت کردکه امپریالیسم نه تنها به هیچوجه تضاداساسی سرمایه داری را حذف نکرده یاتخفیف نبخشیده است، بلکه آنرابه سطح عالی تری رسانده است. لنین نشان داد که امپریالیسم نه تنها آخرین مرحله سرمایه داری است بلکه آستانه انقلابات پرولتری نیزمی باشد. ولنین پرولتاریای روسیه رادراولین انقلاب پیروزمند پرولتری واستقراراولین دولت سوسیالیستی ، هدایت کرد. لنین مارکسیسم رابه یک سطح جدید وعالی ترتکامل بخشید- وبخش مهمی ازاین تکامل اقتصاد مارکسیستی بود، و مارکسیسم، مارکسیسم - لنینیسم شد. لنین اصول علمی رادرمسایل معین مقابل پای دولت جدید سوسیالیستی، منجمله درحیطه اقتصاد سیاسی وساختمان اقتصادی بکارگرفت.به ثمررساندن اشتراکی کردن سوسیالیستی بهمراه صنعتی کردن سوسیالیستی ومتحول کردن اتحادشوروی ازیک کشورنسبتاً عقب افتاده به یک کشور پیشرفته اقتصادی- که تمام اینها درعرض بیست سال اززمان پایان جنگ داخلی تاجنگ جهانی دوم انجام شد- دست آورد عظیمی برای طبقه کارگروسایرزحمتکشان اتحاد شوروی تحت رهبری استالین بود. ازآنجاییکه تا قبل ازآن هیچ تجربه قبلی درمورد ساختمان سوسیالیسم وجودنداشت، لاجرم استالین درتجربه ساختمان سوسیالیسم دچاراشتباهات معینی نیزشد. آنگونه که مائوتسه دون ازاشتباهات استالین منجمله درحیطه اقتصاد سیاسی،سیاست اقتصادی وساختمان سوسیالیسم، ازآنجا وبدان درجه ای برخاست که استالین درکاربرد همه جانبه ماتریالیسم دیالکتیک درحل مشکلات، منجمله درحل بسیاری ازمشکلات نوینی که بظهورسیده بودند، شکست خورد. بعدازاشتراکی کردن کشاورزی وایجاد تحولات سوسیالیستی درمالکیت درصنایع که اساساً کامل شده بود استالین خود برخی ازجوانب" تئوری نیروهای مئولده" را اتخاذ کرد. اوابتدا شعار" تکنیک همه چیزراتعیین می کند"، وسپس مرتبط بااین، "باتکنیک مدرن، کادرهای مسلط براین تکنولوژی همه چیزرا تعیین می کند" رافرموله کرد. این امردرواقع برعلیه خط اولویت سیاست بود وهمچنین به نقش توده ها ومشخصاً الزام اتکاء برخلاقیت توده ها درتولید سوسیالیستی، مانندهرحیطه دیگر، کم بهاء داد. همچنان گرایش استالین براین بود که صنعت رابه قیمت کشاورزی رشد داده وبدین ترتیب دهقانان را باکمکهای بسیارکم بحال خودرهاکنند که ازطریق تلاشهای خودانباشت کنند.

اگرچه استالین به برخی ازتضادهای مهمی که برای پیشرفت بطرف کمونیسم بایدحل گردند، اشاره کرد. اضافه برنابرابری بین شهروروستا، اوتوجه ویژه ای به تضاد بین کارفکری ویدی کرد. استالین تاکیدکرد که برای پیشرفت بطرف کمونیسم لازم است که این تضادها وهمچنین سایرتضادهای باقیمانده ازجامعه سرمایه داری حل گردند- واختلاف اساسی بین شهروده وکارفکری ویدی وغیره حذف گردد. امادرهمان زمان، استالین این گرایش راداشت که مسئله حذف این تفاوتها راکاملاً اززاویه رشدتولید وبالابردن سطح فنی ومادی توده ها ونه اززاویه سیاست وایدئولوژی، ببیند. باوجوداینکه استالین اذعان دارد که تضادبین مناسبات تولیدی ونیروهای تولیدی، حتی تحت سوسیالیسم ادامه می یابد زیرا" تکامل مناسبات تولیدی ازتکامل نیروهای مئولده عقب ترمی باشد وعقب ترخواهد بود" .استالین تاکیدکرد که بادرفرماندهی قرارداشتن یک خط صحیح، این تضاد می تواند به یک تضادانتاگونیستی بدل نشود. وچنانچه شیوۀ غلطی بکارگرفته شود، این امروارونه خواهد گشت. اماکمبود تحلیل استالین ازاین مسئله آن بود که به وجودتضادهای طبقاتی آنتاگونیستی بین پرولتاریا وبورژوازی وبه این واقعیت که برخورد صحیح به تضاد بین پرولتاریا وبورژوازی درپیشبرد مبارزه طبقاتی علیه بورژوازی می باشد، معترف نشد. استالین فقط صحبت ازمناسبات تولیدی می کند وازروبنا ومناسبات بین روبنا وزیربنای اقتصادی سخنی بمیان نمی آورد.... استالین فقط درمورد اقتصاد صحبت می کند ونه سیاست.

دراین انتقادها که دراواخرسال 1950 نوشته شده اند، مائوتسه دون نه تنها اختلاف مهم معینی را که حتی با خط اتحاد شوروی زمان استالین پیداکرده بود منعکس می سازد، بلکه اوشروع به پیشبرد بیشتر تئوری وپراتیک مارکسیستی- لنینیستی درمورد مسئله اقتصاد سیاسی، بخصوص درمورد رابطه بین انقلاب وتولید، می کند. البته این مسئله فقط ازطریق مبارزه حاد بین دوخط درون حزب کمونیست چین بدورهمان مسایل شکل گرفت. مبارزه ای که ادامه یافته وعمیق ترگشت. مبارزه برعلیه این انحراف پس ازکودتای رویزیونیستی خروشچف وشرکایش دراواسط دهه 1950 ، زمانی که مدل اتحاد شوروی مدلی برای احیای سرمایه داری گشت،آنتاگونیستی گردید.

مائوتسه دون درمقابله باهردوخط اپورتونیستی، بطورفزاینده ای خط انقلابی را دررابطه به ساختمان سوسیالیسم تکامل داد، خطی که درتجربه طولانی درسهای انقلاب چین درزمان مبارزه برای قدرت، وهم تعمیق جمعبندی تجربه اتحاد شوروی ودرسهای مثبت ومنفی آن تحت رهبری استالین وسپس پیروزی رویزیونیسم، ریشه داشت.

درموردانجام گذارازدموکراسی نوین به سوسیالیسم که حیاتی بود ومائوچنین می گوید: "مبارزه برعلیه سرمایه داری بوروکراتیک یک خصلت دوگانه داشت: تابدانجا که مربوط به مبارزه علیه سرمایه داری کمپرادوربود، یک خصلت انقلابی دموکراتیک داشت، اما تاآنجا که مربوط به مبارزه بابورژوازی بزرگ بود خصلت سوسیالیستی داشت" . برقرارکردن اولویت بخش دولتی وبطورکلی کنترول اقتصاد توسط دولت تحت رهبری پرولتاریا وحزبش- این شرطی اساسی برای دست یافتن به گذاربه سوسیالیسم بود. این سیاست کلید حل تضاد های اصلی بود که خودرا دردوره بلافاصله کسب قدرت سیاسی سرتاسری نمایان کردند.

دراین مقطع مائوتحلیل همه جانبه مهمی را انجام داد که باپیروزی سراسری انقلاب دموکراتیک نوین" دوتضاد اساسی درچین همچنان برجای خواهند ماند. اولی تضادی داخلی است یعنی تضاد بین طبقه کارگروبورژوازی است، ودومی تضادی خارجی است یعنی تضاد بین چین وکشورهای امپریالیستی".

مائوتسه دون وظایف حزب ودولت راباپیروزی انقلاب دموکراتیک نوین وگذاربه سوسیالیسم خاطرنشان ساخت که" تحدید سرمایه درداخل کشورونظارت برتجارت خارجی، وسیاست اساسی کشورما درمبارزه اقتصادی خواهد بود، کسی که این واقعیت راازدیده فروگذارد ویاکوچک بشمارد، مرتکب اشتباهات بسیارفاحش خواهد شد". همچنان مائومی گوید: "بدون اشتراکی کردن کشاورزی نمی توان ازسوسیالیسم کامل وپابرجا سخن گفت. اشتراکی کردن کشاورزی درجریان خود باید بارشد یک صنعت نیرومند که بخش عمده آنرا بنگاه های دولتی تشکیل داده باشند همگام گردند".

درمدت هفت سال ازپیدایش جمهوری خلق دراکتوبر1949 اساس تحول سوسیالیستی مالکیت هم درکشاورزی وهم درصنعت اساساً کامل شد. اما البته این نیزبدون مبارزه طبقاتی هم درجامعه بطورکلی وهم درخود حزب کمونیست بدست نیامد. دراین دوره مبارزه طبقاتی- مبارزه بین راه سوسیالیستی وراه سرمایه داری- عمدتاً بحول مسئله مالکیت دورمی زد. اما همچنین مبارزه شدیدی بحول مسایل مدیریت، اولویت های سرمایه گذاری ودیگرموضوعات اساسی سیاست اقتصادی وجودداشت. پس ازفرموله شدن خطوط اساسی توسط مائوتسه دون حزب کمونیست خط مصادره سریع اموال امپریالیسم وسرمایه داری بوروکرات رادرصنایع پیاده کرد ودرهمان زمان گام به گام متحول کردن سرمایه داری ملی رانیزاعمال می کرد. این مسئله نه تنها استفاده ازنقش مثبت سرمایه ملی دراحیاء ورشد اقتصادی بلکه همچنین استفاده ازسرمایه داران ملی درمدیریت بنگاه های مشترک دولتی- خصوصی که بمثابه حلقه مهمی درمتحول ساختن بوجودآورده شده بودند راموجب گردید. درهمان حال بنگاه های دولتی خودحجم عظیم سرمایه گذاری را دریافت کرد وبمثابه بخش عمده ساخته شدند. این دراستقراروحفظ سلطه مولفه اقتصادی دولت ودرپیشبرد تحولات سوسیالیستی درصنایع دارای اهمیت زیادی بود. مائوتسه دون درمورد کئوپراتیف های دهقانی چنین می گوید:" تنهاراه پیشرفت به جلوسازماندهی دهقانان" درترکیب کردن بیشتربرمبنای این کئوپراتیوهای کوچک نیمه سوسیالیستی وسازماندهی کئوپراتیوهای بزرگ کاملاً ً سوسیالیستی تولید کنندگاه کشاورزی می باشد".

مائوتسه دون همچنان که بررشد صنایع سنگین واولویت طولانی مدت آن بطورکلی تاکید می کرد اما به اهمیت ونسبت کشاورزی وصنایع سبک نیزنظرداشت. اوخاطرنشان می کرد که صنایع سبک وکشاورزی نسبت به صنایع سنگین انباشت سریعتری را بهمراه می آورد، بنابرین افزایش سرمایه گذاری دراین بخشها، منجربه رشدعظیم تروسریع ترصنایع سنگین شده، وازآنجا که معاش وضروریات توده ها رابرآورده می کند، زیربنای محکمی رابریایه رشد صنایع سنگین بوجودخواهدآورد. این اساس سیاستی بود که دراین فرمولی که کشاورزی شالوده اقتصادچین وصنعت فکتورهدایت کننده است، بیان گردید. بعدها مائوهمین برخورد دیالکتیکی را درتعیین اولویت ها درصنایع وکشاورزی درپیش گرفت. اوگرفتن فولاد بمثابه حلقه کلیدی درصنعت وغلات بمثابه حلقه کلیدی درکشاورزی، ودرعین حال براین مبنا تضمین رشد همه جانبه درصنعت وکشاورزی را فرموله کرد. این درعین حال مثالی بود ازقراردادن سیاست درفرماندهی. بکاربست ماتریالیسم دیالکتیک درمورد این مسئله، مائوخاطرنشان ساخت که تقلیل هزینه های ساختمان نظامی وتاکید بیشترگذاردن برساختمان زیربنای اقتصادی لازم است درغیراین صورت نه تنها بطورکلی اقتصاد ضربه خواهد خورد، بلکه بمثابه یک نتیجه تبعی، ساختمان نظامی نیزدردرازمدت ضربه خواهد خورد. طبق نظرمائو تمام اینها باید برمبنای - دراتحاد دیالکتیکی ونه بمثابه انتاگونیستی- بارهبری مرکزی منسجم وقوی وبرنامه ریزی منسجم ودیسپلین درسرتاسرکشور.. انجام می شد.

مائودرمقابله بارویزیونیسم درون حزب شعار" جهش بزرگ به پیش" راطرح کرد. این سالی بود که درسراسرروستاهای چین جنبش استقرارکمونهای خلقی بلند شد. دراین جنبش نه تنها ابعاد ومیدان عمل مالکیت زمین به سطح بالاتری ارتقا یافت، بلکه درکمون های خلقی توده های دهقان تولید کوچک صنعتی، منجمله تولید مواد اولیه ای مانند فولاد، وهمچنین بسیاری ازپروژه های ساختمانی گوناگون رادرپیش گرفتند. این واقعه کاملاً بی سابقه درروستای چین ویااصلاً درهرکشوردیگری، بود. درهمین زمان مائو خط عمومی برای ساختمان سوسیالیستی رافرموله کرد. که همراه با" جهش بزرگ" وکمون های خلقی به" سه پرچم سرخ" معروف شدند. این خط عمومی عبارت بود از" باتمام قوا به پیش رفتن، هدف گیری عالی ودستیافتن به نتایج عظیم تر، سریعتر، بهترواقتصادی تردرساختمان سوسیالیسم".

این خط عمومی بیانی بود ازاینکه سیاست وایدئولوژی باید درفرماندهی باشد. این هم بازیک کاربست درخشان ماتریالیسم دیالکتیک درمقابل ماتریالیسم میکانیکی بود.

 

-        فلسفه:

 

تکامل دیالکتیکی خدمات فلسفی مائو: تئوری شناخت، درباره تضاد، همگونی ومبارزه اضداد، عام بودن وخاص بودن تضاد، تضاد عمده وجهت عمده تضاد، مقام انتاگونیسم درتضاد، وحدت اضداد پایه است، مبارزه وسنتزوانقلاب فرهنگی وتداوم مبارزه طبقاتی تحت دیکتاتوری پرولتاریا.

تازمانیکه طبقات موجوداند، هرنوع فلسفه ای، ماهیت طبقاتی دارد. و" فلسفه همیشه درخدمت سیاست است". مائوتسه دون به تاکید می گوید:" مبنای فلسفه- درجامعه طبقاتی- مبارزه طبقاتی است، واین بویژه درباره فلسفه مارکسیستی صادق است. مائوتسه دون مسئله راچنین توضیح می دهد: بین پرولتاریا وبورژوازی مبارزه ای وجوددارد.... ستمگران به ستمدیدگان ستم می کنند. وستمدیدگان قبل ازاینکه بدنبال فلسفه بگردند احتیاج به جنگ متقابل ویافتن راه خلاصی دارند. تنها بعدازاینکه مردم این را بعنوان نقطه ای حرکت شان قبول کردند مارکسیسم- لنینیسم پدیدآمده وآنها فلسفه رایافتند. همه ما اینراازسرگذرانده ایم. مائو می گوید فلسفه بازتاب عظیمی درمبارزه طبقاتی دارد. مائوتوجه زیادی به فلسفه مبذول داشت. اومرتباً تاکید می کرد که فلسفه بایدازمحدوده مطالعه فضلا آزادشده وتوسط توده های وسیع خلق فراگرفته شود. چراکه پرولتاریا وتوده های وسیع بدون فراگیری آگاهانه فلسفه مارکسیستی وشکستن قیود فلسفه طبقات استثمارگر، نمی توانند زنجیرهای سرمایه داری وجامعه طبقاتی راپاره کرده، بشریت راآزاد وبه جهشی کیفی درسلطه خودبرطبیعت دست یابند.

مائوتسه دون شناخت ازقانون اساسی تضادرا سیستیماتیک وغنی نموده وتوده های خلق را نه تنها درچین بلکه درسراسرجهان به این شناخت تعمیق یافته مسلح کرد. این است جوهرخدمت عظیم مائو به مارکسیسم- لنینیسم درقلمروفلسفه.برای درک کامل مطلب لازم است خلاصه ای ازاصول پایه ای فلسفه مارکسیستی وتکامل شان ازدوره مارکس وانگلس بدست داده شود.

روشن است که فلسفه مارکسیستی، وبطورکلی مارکسیسم، بشکل کاملاً پرورده ازسرمارکس بیرون نجهید. می گویند یکبارمائو بشوخی پرسید آیاد وقتی که مارکس بسیارجوان بود مارکسیسم رامطالعه می کرد؟ فلسفه مارکسیستی، توسط مارکس ودرهمکاری نزدیک با انگلس وازطریق فشرده کردن، بازسازی وقالب ریزی مجدد آنچه درروش دیالکتیکی هگل وماتریالیسم فوئرباخ صحیح بود تدوین شد. این دوکسانی بودند که مارکس درجوانی وقبل ازاینکه مارکسیست شود مکاتب فکری شان را به ترتیب طی کرده بود. انگلس درکتاب "لودویک فوئرباخ وپایان فلسفه کلاسیک آلمان" این پروسه راجمعبندی می کند. ونشان می دهد که تکامل فلسفه هگل وفلسفه فوئرباخ- وهمینطورفلسفه خودمارکس وانگلس- بارشد سرمایه داری وپیشرفتهای متوالی علوم طبیعی وتکنولوژی، مبارزه طبقاتی وهمچنین خیزشها وتغییرات برجسته اجتماعی مرتبط باآن، بخصوص دراواخرقرن 18 واوایل قرن 19، پیوند نزدیک داشته است.

انگلس درموردفلسفه هگل چنین می گوید:

این فلسفه دیالکتیک بنای هرگونه تصویری رادرباره حقیقت نهایی مطلق ودرباره حالات مطلق بشری مطابق باآن، به همان سان باطل می سازد که بورژوازی کلیه نهادهای پابرجاشده ای را که قرون متمادی مورد تقدیس بودند بوسیله صنایع بزرگ ورقابت وبازارجهانی، عملاً باطل می نماید. برای فلسفه دیالکتیک هیچ چیزی که یکباربرای همیشه مستقروبلاشرط ومقدس باشد موجودنیست. این فلسفه به همه چیزودرهمه چیزمهرونشان سقوط ناگزیررا مشاهده می کند ودرمقابل آن، چیزی جزپروسه لاینقطع ظهوروزوال وصعود بی انتها ازسفلا به علیا یارای ایستادگی ندارد. خود فلسفه دیالکتیک هم تنها انعکاس ساده این پروسه درمغزاندیشمنداست. ولی زمانیکه هگل فلسفه اش را تکامل داد( چند دهه اول قرن نوزدهم) رشد سرمایه داری درآلمان هنوزضعیف وبطی بود. دولت آلمان تحت حاکمیت سرمایه داری متحد نبود، انقلاب بورژوازی به اتمام نرسیده بود وبورژوازی نوخاسته مجبوربه مصالحه بااشرافیت فئودال وسلطنت که درشخص فردریک ویلیام سوم پادشاه پروس تبلورمی یافت، بود. این همه تاثیرزیادی به نحوه تفکرهگل، هم ازنظرفلسفی وهم ازنظرسیاسی، برجای نهاد.

هگل کوشید سیستم فلسفی کامل بوجودآورد، که پایه مادی اش شرایط متضاد آلمان آن زمان بود. به همین دلیل، باوجود اینکه متد هگل دیالکتیکی بود، سیستم فلسفی وی بااعلام یک حقیقت مطلق متجسم، که دقیقاً توسط خود سیستم فلسفی هگل نمایندگی می شد، به متافزیک ختم گشت. رویهمرفته هگل یک ایده آلیست بود که سیستم فلسفی اش ایده مطلقی خلق نمود که مقدم برطبیعت ومستقل ازطبیعت بود، این ایده سپس، از"خودبیگانه شده" وبدرون طبیعت"منتقل" گشته تارفته رفته توسط انسان درک شده وسرانجام درسیستم فلسفی هگل بصورتی کامل ونهایی تحقق یافت. چنانچه انگلس مطرح نمود:

کلیه محتوی دگماتیستی سیستم هگلی، درتضادبا متود دیالکتیکی وی که هرگونه دگماتیسم رانقض می کند، حقیقت مطلق اعلام می گردد. درنتیجه جنبه انقلابی درزیرسنگینی جنبه بیش ازحد تورم یافته محافظه کارانه خفه می شود. وچیزی که درموردمعرفت فلسفی صادق است درموردپراتیک تاریخی نیزصدق می کند. بشریت که دروجود هگل رشته تفکررا تاحد دریافتن ایده مطلق رسانده است، می بایست دررشته پراتیک نیزبه حدی پیش رود که دیگربکاربردن این ایده مطلق درواقعیت برایش میسرباشد درنتیجه ایده مطلق نباید توقعات سیاسی پراتیکی زیادی ازمعاصرین خود داشته باشد. بهمین جهت است که ما درجمعبندی" فلسفه حقوق"( هگل) اطلاع حاصل می کنیم که تحقق ایده مطلق بایستی بصورت آن سلطنت زمره ای انجام پذیرد که فردریک ویلیام سوم باآنهمه لجاج وبیهودگی به اتباع خود وعده می داد( یعنی یک سلطنت ولی بخصوص پس ازمرگ هگل بسال 1831 کسانی بودند، ازجمله مارکس وانگلس، که بخش انقلابی فلسفه هگل، یعنی متود دیالکتیکی اش را به ارث بردند. انگلس تاکید ورزید که اگرچه سیستم هگل به محافظه کاری درفلسفه وهمچنین سیاست منجرمی گردد، اما" هرکس متد دیالکتیکی رابعنوان مسئله اصلی درنظرگیرد می تواند به افراطی ترین نوع اپوزیسیون، هم درسیاست وهم درمذهب متعلق باشد. " انگلس یاد آورشد که پس ازسال 1940 وقتی که درپروس" ریاکاری ارتودکسی وارتجاع استبدادی فئودالی دروجود فردریک ویلیام چهارم به تخت نشست"، مارکس- وخود انگلس بعنوان بخشی ازهگلی های جوان واردمیدان اپوزیسیون شدند که موضع شان" بیانگرفلسفه بورژوازی رادیکال درحال رشد بود وخرقه فلسفی تنها برای فریب سانسوربکارمی رفت".

انگلس قدم بعدی تکامل شان را چنین توضیح می دهد:

سپس" جوهرمسیحیت" فویرباخ نوشته شد... این کتاب ماتریالیسم رادوباره برتخت نشاند. طبیعت مستقل ازتمام فلسفه ها وجود دارد. طبیعت شالوده ای است که برمبنای آن ما انسانها که خودمان محصول طبیعتیم، رشد یافته ایم. هیچ چیزخارج ازطبیعت وانسان وجود ندارد، وموجودات برتری که خیالات مذهبی ما ساخته وپرداخته اند تنها انعکاس عالی جوهرخود ماهستند. طلسم شکسته شده بود؛ سیستم( هگلی) منفجرشده وبه کناری انداخته شد.... برای داشتن ایده ای ازتاثیرات آزادیبخش این کتاب، شخص باید خودش آنراتجربه کرده باشد. اشتیاق وشیفتگی عمومیت داشت. همه ما بلافاصله فویرباخی شدیم. اینکه مارکس باچه اشتیاق وحرارتی ازاین درک جدید استقبال کرد وچقدر- علیرغم تمام قیود منقدانه- تحت تاثیرآن قرارگرفت رامی توان درکتاب "خانواده مقدس" خواند.

ولی فویرباخ یک ماتریالیست پیگیرنبود ووقتی توسط مقامات ارتجاعی به انزوا کشانیده شد درزمینه فلسفی نیزعقب نشینی کرد. وی ماتریالیسم پیگیرراردنمود، چون به ماتریالیسمی تن داد که مشخصه قرن هژدهم بود- ماتریالیسم مکانیکی، متافزیک ونه دیالکتیک- که بخصوص توسط ماتریالیستهای فرانسوی آن دوران نمایندگی می شد. این ماتریالیسم فقط حرکت کمی رابه رسمیت شناخته وتقسیمات موجود درطبیعت رامطلق می پنداشت. واین انعکاس سطح کشفیات علمی درآنزمان واین واقعیت بود که سرمایه داری هنوزجامعه رافتح نکرده بود.( دراین میان انگلستان یک استثناء عمده بحساب می آمد چرا که درآنجا سرمایه داری همراه تداوم سلطنت واشرافیت وابسته به زمین حاکمیت یافته بود). این نوع ماتریالیسم این واقعیت رادرک نمی کرد که همه چیز، تضاد؛ است" نظام طبیعی" تغییراست وتوسط جهشها( تغییرات کیفی) مشخص می گردد؛ پدیده های متضاد بهم پیوستگی دارد؛ تقسیم بندی انواع مختلف ماده درحال حرکت تنها نسبی است ونه مطلق. سرانجام خود فویرباخ سرازایده آلیسم درآورد. اگرچه اونشان داده بود که مذهب فقط نماینده تبارزتخیلی موجودیت طبیعی وبشری درذهن انسان است، اما کوشید تابجای نسخ مذهب به روابط انسانی شخصیتی مذهبی دهد. آنگونه که انگلس مشخص می کند:

بنابرنظرفویرباخ مذهب رابطه ای بین انسان هاست که مبتنی برعواطف وقلب است، رابطه ای که تاکنون حقیقت خودرا درانعکاس خیالی واقعیت- درشکل یک یاچند خدا که انعکاسات خیالی ازخواص انسانی هستند- می جست ولی اکنون مستقیماً وبلاواسطه آنرا درعشق بین"من" و"تو" می یابد. ودرنتیجه سرانجام، درنظرفویرباخ عشق جنسی یکی ازعالی ترین، اگرنه عالی ترین، شکل پیروی ازمذهب نوین وی می گردد.

ووقتی سیستم فلسفی واخلاقی فویرباخ به زمینه های روابط اقتصادی، اجتماعی وسیاسی گسترش می یابد، ماجرازاین هم بدترمی شود. انگلس باتحقیروتاسف اشاره کرد که بازاربورس می تواند واقعاً بعنوان یک نمونه کامل و"معبد" اخلاقیات فویرباخ باشد، چراکه درآنجا تمام افراد درگیربطوربرابر حق خودرا برای سعادتمندی دنبال می کنند واخلاق معادل موفقیت قرارمی گیرد. خلاصه، درتحلیل نهائی فویرباخ ازخود بورژوازی جلوترنرفت- یعنی جلوترازبرابری مقدس دربرابرقانون بعنوان بالاترین معیارجامعه. چنانکه انگلس گفت:" برش اخلاق فویرباخ هرچند که خودوی نخواهد ویاتمایل نداشته باشد، ازروی الگوی جامعه سرمایه داری مدرن است."

درنتیجه این امر، برای طبقات مظلوم وبخصوص پرولتاریا درجامعه سرمایه داری، فلسفه/ اخلاقیات فویرباخ تنها می تواند به موعظه تسلیم طلبی درلوای"عشق" و" برابری" بپردازد. انگلس جمعبندی کرد که: بدین ترتیب ازفلسفه وی آخرین بقایای جنبه انقلابی بباد می رود وتنها ترانه ای قدیمی می ماند که: یکدیگررادوست داشته باشید- بدون درنظرگرفتن اختلاف جنس ومنصب(طبقه) یکدیگررا درآغوش بگیرید- عیش آشتی همگانی رابربرپاسازید.

 

جهش مارکس:

 

مارکس ازفویرباخ که ازدرون یک نوع هگلیسم ارتدکس تکامل یافته ولی قادربه انجام یک جهش کیفی واقعی ورای هگل وکلاً ایده آلیسم نبود، جلورفت. این مارکس بود که بیش ازهرکس دیگرجلوداراین جهش شد. بقول انگلس:" ازدرون تلاشی مکتب هگل، گرایش دیگری هم پدید آمد واین تنها گرایش است که ثمرات واقعی داشته است. این گرایش بطورعمده بانام مارکس مربوط است."

مارکس، فویرباخ وهمچنین هگل راکاملاً کنارنگذاشت وی شکست فوئرباخ دربه پیش راندن ماتریالیسم به نقد کشیده وبادید انتقادی بخش ماتریالیستی فوئرباخ را جذب نمود." تزهایی درباره فوئرباخ" که توسط مارکس درسال 1845 نوشته شده، بگفته انگلس" اولین سندی" است که نطفه پرنبوغ جهانبینی نوین رادربردارد." دراین" تزها" مارکس نشان دادکه فوئرباخ یک ماتریالیست تعقلی بود: نقص عمده همه مکاتب ماتریالیستی- وازآن جمله ماتریالیسم فویرباخ- درآنست که شیئ، واقعیت، حساسیت تنها بصورت ابژه یا بصورت مشاهده درنظرگرفته می شود نه بصورت فعالیت حسی انسان، یعنی پراتیک ، نه بطورسوبژکتیو. ازاینروچنین رخ داده است که جهت فعال برخلاف ماتریالیسم، بوسیله ایده آلیسم تکامل یافته منتها به شکل تجریدی، زیرا بدیهی است که ایده آلیسم آنچنان فعالیت حسی واقعی راقبول ندارد. به همین دلیل مارکس گفت که فوئرباخ، "طرزبرخوردتئوریک رابعنوان طرزبرخورد واقعی انسان تلقی می کند... ودرنتیجه وی نمی تواند به اهمیت فعالیت" انقلابی" و"پراتیکی، انتقادی" پی ببرد". اینجاست که برای اولین بارمارکس برنقش مرکزی وتعیین کننده پراتیک درپروسه شناخت، ونقش تعیین کننده آن درحرکت دانش تاکید می کند. همانطورکه مارکس اشاره می کند قبلاً درماتریالیسم، ازجمله ازدید فوئرباخ، واقعیت عبارت بود ازوجوداشیاء خارج ومستقل ازذهن انسان، وفعالیت بشری بمثابه بخشی ازواقعیت عینی محسوب نمی شد. درنتیجه مارکس درموردفویرباخ می گوید که وی" می خواهد اشیاء حسی راواقعاً ازاشیاء تخیلی متمایزکند، ولی اوخود فعالیت بشری را بعنوان فعالیت عینی قبول نمی کند". طبق این نظررابطه انسان وطبیعت درپروسه شناخت بطورساده این است که انسان باید واقعیت بیرونی را درفکرش منعکس کرده ویادرآن غورکند.

ولی این به تنهائی نمی تواند این سئوال راپاسخ گوید که آیافکرانسان بنحوی صحیح طبیعت را منعکس می کند یانه؟ چنانکه مارکس تاکید می کند:

مسئله اینکه آیا حقیقت عینی رامی توان به تفکرانسانی نسبت داد یانه- بهیچوجه مسئله تئوری نیست بلکه مسئله پراتیک است. انسان باید درپراتیک، حقیقت یعنی واقعیت وتوانائی، واینطرفی بودن تفکرخودرااثبات کند. بحث درباره واقعیت یاعدم واقعیت تفکر، مجزاازپراتیک، مسئله ایست صرفاً "اسکولاستیک".

دراثر"لودویک فوئرباخ..." انگلس گفت:" سئوال بزرگ پایه ای کلیه فلسفه ها، بخصوص فلسفه اخیر، عبارت است ازرابطه بین تفکرووجود." مارکس درسال 1845 درکتابش" تزهایی درباره فوئرباخ" باشناختن پراتیک بعنوان ملاک ومعیارحقیقت، پایه ای برای پاسخ به این سئوال فراهم آورده بود. مارکس گفت: زندگی اجتماعی... ذاتا پراتیکی است. کلید حل تعقلی همه آن رموزغیبی که تئوری رابه عرفان کشانده ومنحرف می کند، پراتیک انسان ودرک این پراتیک است. واما درموردجامعه مارکس توضیح داد که ماتریالیسم تعقلی درنهایت به نقش افراد دررابطه با یکدیگرمی پردازد. ونمی تواند ازروابط اجتماعی که روابط اساسی انسانها هستند، ویاازشرایط مادی واقعی که پایه این روابط اجتماعی را استوارمی کنند، پرده بردارد. مارکس نوشت:" فوئرباخ درنتیجه نمی بیند که"احساس مذهبی" خود محصول اجتماعی است، واینکه فرد تجریدی که مورد تحلیل اوست درواقع به شکل اجتماعی معینی متعلق است."

اشکال فوئرباخ دراین بود که آنجایی که" یک ماتریالیست است، اوبه تاریخ نمی پردازد ودرآنجا ییکه به تاریخ می پردازد وی ماتریالیست نیست. برای وی ماتریالیسم وتاریخ ازهم دیگردورمی شوند..." پس بالآخره، ماتریالیسم نوین- دیالکتیکی وتاریخی- درتقابل بافوئرباخ وکلیه ماتریالیستهای قبلی، برمبنای این درک پایه گذاری شده که" این بشریت است که شرایط را تغییرمی دهد" وهمزمانی تغییراوضاع وفعالیت انسانی فقط می تواند به مثابه پراتیک انقلابی بررسی گشته وتعقلاً درک شود".

به عبارت دیگر، نکته مورد تاکید مارکس دراینجا اینست همانگونه که مردم، درجامعه وازطریق آن بایکدیگردرارتباط اند وکلاً توسط جامعه ای که درآن زندگی می کنند شکل می گیرند، ازطرف دیگرنیزمردم می توانند وباید جامعه- وازطریق آن طبیعت- راتغییردهند. واین است اظهاریه مشهورمارکس:" فلاسفه تنها جهان را ازطرق مختلف تفسیرکرده اند؛ اما نکته مهم تغییردادن آن است".

مارکس مکرراً تاکید کرد که مردم تنها می توانند پدیده هارا برطبق قوانین عینی آنها ونه طوری که دل شان می خواهد تغییردهند. واین مسئله چه درمورد طبیعت وچه درمورد جامعه صادق می باشد. جامعه نهایتاً توسط سطح تکامل نیروهای مئولده که نسل به نسل ارث برده می شود تعیین می گردد. ولی جامعه تنها به سادگی ازدل یکرشته تغییرات کمی که مشخصه اش فقط اضافه شدن نیروهای مئولده است، نمی گذرد. زندگی مادی جامعه، بخصوص روابط اقتصادی، پایه ای راتشکیل می دهد که برمبنای آن موسسات سیاسی، رسوم، قوانین، ایدئولوژی، فرهنگ وغیره سربلند می کنند؛ اینها( روبنا) بنوبه خود تاثیرمتقابل شدیدی برپایه اقتصادی اعمال کرده ودرزمانهای بخصوص تعیین کننده می گردند. درمقاطع خاصی خود رشد نیروهای مئولده آنهارا به تقابل باروابط تولیدی که مردم درآن واردشده اند تانیروهای مئولده را موردبهره برداری قراردهند. درچنین زمانهایی یک انقلاب اجتماعی- یک تغییردرروبنا- برای تعویض روابط تولیدی کهن باروابط تولیدی نوین که بتوانند نیروهای مئولده را آزادکنند، لازم است.

همانطورکه مارکس درانتقاد ازانارشیست فرانسوی زمان خود، م- پرودن مطرح کرد:" بابدست آوردن نیروهای تولیدی جدید، انسانها روش تولیدی راتغییرمی دهند، وبا تغییرروش تولید شان، باتغییرنحوه زندگی شان، آنها کلیه روابط اجتماعی شان را تغییرمی دهند". ولی بازبرای تغییرروابط اجتماعی شان به انقلاب اجتماعی احتیاج است. لذاجامعه ازطریق یک سلسله ازچنین انقلاباتی(جهشهای کیفی) ازسطحی پائین تربه به سطحی بالاترتکامل می یابد. این مسئله( درجوامع طبقاتی) پس ازاینکه نقطه مشخصی ازتکامل مبارزه بین طبقات فرامی رسد، بوسیله سرنگونی یک طبقه توسط طبقه دیگراتفاق می افتد، درنتیجه تاریخ جوامع، ازآغازپیدایش طبقات، تاریخ مبارزه طبقاتی است.

مارکس وانگلس درتکامل فلسفه انقلابی شان، هگل رابدورنیفکندند، بلکه قسمت انقلابی هگل، یعنی متود دیالکتیکی اورانگاه داشتند وهمانطورکه انگلس گفت" (آنرا) ازپوسته ایده آلیستی که هگل بوسیلۀ آن مانع بکاربست پیگیرش می شد رها نمودند". اکنون دیگرمسئله، حرکت دیالکتیکی یک ایده مطلق ویک روح بعنوان شکل دهنده جهان مادی نبود. بلکه کاملاً برعکس، اکنون مشخص شده بود که این ماده است که بطورابدی درحال حرکت وتغییربوده وخودرا به اشکال متفاوت مشخصی که خود بوجودآمده وازبین می روند، تبدیل می سازد؛ وبعلاوه ایده ها، آگاهی، وروح چیزی نیستند که مگرانعکاس این پروسه درمغزانسان(که خود مادی است) وهمان قوانین تکامل را دنبال می کنند. این بود آن ماتریالیسم دیالکتیک- دیالکتیک ماتریالیستی- و، بااعمال آن برتاریخ، ماتریالیسم تاریخی، که توسط مارکس وانگلس تکامل داده شده وسیستیماتیزه گردید.

فلسفه مارکسیستی، قانون دیالکتیکی تکامل راچه درجامعه وچه درطبیعت، برسمیت می شناسد. ودرواقع مارکس وانگلس باتشخیص اهمیت تغییرجهان- اهمیت عمل نمودن درتطابق باجهان وبخصوص جامعه، درمتغییربودنش، درحرکت وتکاملش، وکمک به تسریع جهش انقلابی ازسرمایه داری به کمونیسم- برماتریالیسم دیالکتیک تاکید ورزید. این فلسفه بسادگی ویااساساً محصول مغزهای مارکس وانگلس نبود. این فلسفه نتیجه رشد سرمایه داری، علوم طبیعی ومبارزه طبقاتی؛ والبته محصول پروسه دیالکتیکی تکامل خود فلسفه ومنعکس کننده تغییروتحولات فاهش اجتماعی ودرک وتسلط انسان برجهان طبیعی بود. به همین منوال ماتریالیسم دیالکتیک وتاریخی تنها مارکس وانگلس ومعدودی دیگررانمایندگی نمی نمود، این فلسفه انقلابی پرولتاریا بوده وهست. هم عینی است وهم ذهنی، هم قوانین عینی تکامل طبیعی وتاریخی رامنعکس می کند وهم منافع ورسالت تاریخی پرولتاریا راکه کاملاً منطبق براین قوانین هستند. زیرابرخلاف کلیه طبقات دیگردرتاریخ بشریت، که پیش از ازاین به حاکمیت رسیده اند وجامعه را برطبق تصویرخود قالب ریزی کرده اند، پرولتاریا هدفش تنها کسب قدرت نیست، ورسالتش نه بوجود آوردن یک سیستم لایتغییر" ابدی" بعنوان" نفطه پایان" برتکامل بشریت، بلکه ازمیان بردن کلیه تمایزات طبقاتی وقادرساختن بشریت به غلبه مداوم برموانع پیش پای تکامل جامعه بشری ودگرگونی طبیعت است.

تا اینجا بدست دادن مختصرترین وعمومی ترین خطوط طرح تکامل تفکرفلسفی مارکس وانگلس وچگونگی بنیان گذاری ماتریالیسم دیالکتیک وماتریالیسم تاریخی ازطریق این پروسه وتوسط آن، امکان پذیربوده است. ولی باید اشاره کرد که باتدوین این دید علمی ازطبیعت، جامعه وتفکرفلسفه به آن گونه ای که درگذشته وجود داشت- بعنوان شاخه ای ازتفکرکه تنها می توانست سعی کند قوانین همه گیرطبیعت، جامعه وتفکررا درپندارشکل دهد وبین پدیده های بظاهرنامرتبط پل زده وآنهارا دریک سیستم کامل وحدت بخشد- بجزدرسماجت تفکرکهن که منافع نیروهای ارتجاعی جامعه را نمایندگی می کند،به پایان خود رسید.همانگونه که انگلس موکداً مطرح کرد، ماتریالیسم تاریخی" فلسفه درقلمروتاریخ به پایان می رساند، درست به همان ترتیب که دید دیالکتیکی نسبت به طبیعت( یعنی ماتریالیسم دیالکتیک) هرگونه فلسفه طبیعی را غیرلازم وغیرممکن می گرداند. اکنون دیگردرهیچ کجا وظیفه این نیست که روابط را درذهن اختراع کنیم، بلکه عبارت ازآن است که آنهارا درواقعیات مکشوف سازیم.

انگلس توضیح می دهد: ... ماتریالیسم مدرن اساساً دیالکتیک است، ودیگربه کمک آن نوع فلسفه که ملکه وارتظاهربه حاکمیت برسایرعلوم می نمود، نیازمند نیست. همینکه هرعلم بخصوص مجبوراست موقعیت خودرا درتمامیت عظیم اشیاء ودانش ما ازاشیاء روشن نماید، وجود یک علم بخصوص که بااین تمامیت سروکارداشته باشد زایداست ویاغیرضروری می گردد. آنچه هنوزازکلیه فلسفه های قبلی باقیمانده است علم تفکروقوانین آن- منطق صوری ودیالکتیک- است.هرچیزدیگری درعلم مثبت طبیعت وتاریخ جای می گیرد. پایان دادن به چنین فلسفه کهنه ای آنقدرها هم آسان نیست. این امرتنها یاعمدتاً به دلیل نارضایتی شدید فیلسوفهای حرفه ای نمی باشد، بلکه باین دلیل است که، چنین فلسفه ای کهنه ای به نیروهای ارتجاعی جامعه خدمت می کند. فلسفه مارکسیستی مجبوربوده است درهرگامی ازاین راه برعلیه فلسفه های منحط طبقات ارتجاعی مبارزه کند ودرتقابل بااشکال مختلف ایده آلیسم ومتافزیک تکامل یافته است. این امرنه فقط انعکاس مبارزه عملی بین پرولتاریا وبورژوازی(وسایرطبقات استثمارگر) بلکه خود بخش مهمی ازمبارزه سراسری این طبقات می باشد.

درون جنبش طبقه کارگر- بین مارکسیستها واپورتونیستهای رنگارنگ این مبارزه درحیطه فلسفی، که منعکس کننده مبارزه علمی است ودرمجاورت باآن به پیش می رود، بسیارحادبوده است. این امر درسراسرزندگی مارکس وانگلس صحت داشته ویکی ازنتایج آن سیستیماتیزه کردن وتعمیق بیشتر فلسفه مارکسیستی ازجمله دراثر برجسته انگلس" انتی دورینگ" بود.

 

لنین ازفلسفه مارکسیستی دفاع نموده وآنراتکامل داد:

 

لنین نیز، بویژه بامبارزه حادی که برای افشاء وستیزه با مرتدین درون جنبش مارکسیستی به پیش برد، همین پروسه راطی کرد. شدید ترین این مبارزات درزمینه فلسفه، آن مبارزه ای که بسیط ترین اثرلنین دردفاع ازفلسفه مارکسیستی وتکامل آن را بوجودآورد، انتقاد بیرحمانه لنین ازآن اپورتونیستهای سیاسی وفلسفی بود که بگرداندیشه ارنست ماخ، فزیکدان وفیلیسوف اتریشی بسالهای 1900 وخصوصاً دردوره بین انقلابهای 1905 و1917 روسیه، جمع شده بودند.

ماخیسم- رایج ترین امپریوکریتیسیسم درآنزمان- اساساً شکلی ازایده آلیسم بود.ماخیسم روند پوزیتیویستی درفلسفه که درآنزمان رشد کرده وباپراگماتیسم- شکل خاص امریکائی پوزیتیویزم که باتکامل سرمایه داری امریکا به امپریالیسم بوجودآمد- مرتبط بود. برطبق نظریه آرنست ماخ: اشیاء ترکیباتی ازاحساسها هستند، ایده آلیسم ذهنی واحیای سادۀ برکلی گرائی است. برکلی می گوید: اجسام "مجموعه احساسها" هستند. همانگونه که لنین نشان داد ماخیسم درکل سعی می کرد تامعجون ارتجاعی فلسفس لرد جرج برکلی، اسقف انگلیسی قرن هژدهم رااحیاکند. ماخیست ها ماتریالیستها رابه مسخره می گرفتند زیرا، آنطورکه لنین مطرح کرد، ماتریالیستها " چیزی غیرقابل تفکروناشناخته را قبول دارند- اشیاء فی نفسه، ماده درخارج ازتجربه، وخارج ازدانش ما". حال آنکه ماخیست ها اصرارمی کردند که دنیای واقعی تنها از" احساسات" تشکیل می شود، ازاشیایی تشکیل می شود که تنها آنگونه که ما درشناختمان آنهارا درک می کنیم موجودند وموجودیتی خارج ازشناخت ما ازآنها ندارند. ماباید ازاندیشه واحساس به اشیاء برسیم؛ خط ایده آلیستی که توسط ماخ برگزیده شده است. درحالیکه خط ماتریالیستی که انگلس برگزیده شده است چنین است:" ما ازاشیاء به احساسها واندیشه می رسیم". برطبق نظرماخیست ها، ماتریالیستها گمراه اند چراکه آنها" معتقدند درماوراء ظاهر، شیئ فی النفسه وجوددارد؛ دروراء اطلاعات حسی بلاواسطه چیزدیگری، یک طلسم، یک " بت"، یک مطلق، یک منبع"ماورالطبیعه" یک المثنی ازمذهب( آنگونه که بازاروف می گوید"ماده مقدس" وجوددارد".) چنین است ادعاهای که ماخیستها علیه ماتریالیستها مطرح می کنند.

لنین با نفی کامل نظرماخیستی نشان داد که ماخیسم نه تنها بانظرات برکلی وحدت بنیادین دارد بلکه رونویس نسبتا دقیق نظریات دوقرن پیش است. برکلی ناچاربود ایده آلیسم رسوای خودرا- اصرارش براینکه چیزهایی که ظاهراً خارج ازما موجودند، چیزی نیستند مگربسط وگسترش مغز- بنحوی بااحساسی که ردآن مشکل بود( که اشیاء نه تنها برای افراد مختلف- مغزهای مختلف- موجودند، بلکه برطبق قوانینی که به این اشیاء متعلق اند مورد استفاده این افراد مختلف قرارمی گیرند) جفت وجورکند. برکلی درتوافق باایده آلیسسم اش همه چیز را به خدا نسبت می داد، یک نیروی روحانی که تمام چیزهای موجود، ازجمله اشخاص مختلف را آفریده ودریک کل عظیم- یک پدیده مبسوط ازاین روح- متحد می کند. برکلی، وقتیکه این مسئله را ازپیش پایش برداشت، رضایتمندانه وجود واقعیتی راکه عموماً توسط انسانهای فانی معمولی دریافت می شود، وحتی وجود قوانین طبیعی وابسته به این واقعیت رامجازشمرد. واینک جمعبندی طنزآلود لنین ازمسئله: برکلی منکروجود اشیاء واقعی نمی شود! برکلی درجهت مخالف عقیده تمامی بشریت نمی رود! برکلی "تنها" آموزش های فلاسفه را، درقیاس باتئوری شناخت که بنحوی جدی واستوار، بازشناسی جهان خارجی وانعکاس آنرا دراذهان انسان ها بعنوان بنیان استدلال خویش می گیرد، نفی می کند.

جوهرانکارماخیست ها هم جزاین نبود هرچند که آنها بشیوه برکلی به اختراع خدا اصرارنداشتند . لنین نوشت که:" رشته تفکربرکلی... بدرستی ماهیت فلسفه ایده آلیستی واهمیت اجتماعی آنرا بیان داشته، وما بعداً وقتی درمورد رابطه ماخیسم باعلم طبیعی صحبت می کنیم به آن برخورد خواهیم کرد"؛ وسپس" ماخیستهای - اخیر- حتی یک برهان علیه ماتریالیستها ارایه نداده اند، که توسط اسقف برکلی ارایه نشده باشد".

لنین بانقد ورد تفکرماخیستها نه تنها صحت ماتریالیسم دیالکتیک را اثبات نمود، بلکه باادغام پیشرفتهای علمی درفلسفه انقلابی، که اصول اساسی آن کاملاً اکتشافات جدید را دربرگرفته وبنوبه خود توسط آنها غنی ترمی گشت، درک ازفلسفه ماتریالیسم دیالکتیک را تکامل داد. آزمایشات نشان می دادند که جرم قادراست به انرژی تبدیل گردد. بسیاری ازاین امرچنین نتیجه گیری کردند که "ماده ناپدید می شود". وازنظرفلسفی منطقی به نظرمی رسید که ازاین امرنتیجه گیری شود که ماده نمی تواند ذات واقعیت وپایه آگاهی باشد. لنین دربرابراین نظرات توضیح داد که" ماده ناپدید می شود" درواقع به این معناست که " حدودی که ما تا کنون درون آن ماده راشناخته ایم درحال ازمیان رفتن بوده ومعرفت مادرحال تعمیق است؛ وهمچنین خواص ماده که سابقاً مطلق، تغییرناپذیرومقدم به نظرمی رسیدند، درحال محو شدن اند، ..... واکنون فاش شده است که نسبی بوده وتنها خاص حالات معینی ازماده اند".لنین معیارتعیین کننده درمورد نقش ماده درفلسفه ماتریالیستی را توضیح داد: تنها"خاصیت" ماده که ماتریالیسم فلسفی دربه رسمیت شناختن آن مقیداست، خاصیت واقعیت عینی بودن خارج ازذهن ما وجودداشتن است". بعبارت دیگرآنچه درکشیدن خط تفاوت اساسی بین ماتریالیسم وایده آلیسم درفلسفه تعیین کننده می باشد، این نیست که ماده خاص درهرزمان به چه حالتی موجوداست، بلکه این است که درهمه حالات ماده وجودارد، وجودش مستقل ازآگاهی وایده های انسان بوده وپایه ای برای آنهاست. لنین می گوید:" ماتریالیسم دیالکتیک برخصیصه تقریبی ونسبی هرتئوری علمی درباره ساختمان ماده وخواص آن تاکید می ورزد؛ برنبودن مرزهای مطلق درطبیعت، بردیگرگونی ماده متحرک ازیک حالت به حالتی دیگراصرارمی ورزد... ماتریالیسم دیالکتیک برخصیصه موقتی، نسبی وتقریبی کلیه این پیشرفتها درمعرفت ازطبیعت که توسط علم پیشرونده انسان بدست آمده تاکید می کند. الکترون همانقدرپایان ناپذیراست که اتم. طبیعت بی نهایت است، ولی بطوربی نهایت وجوددارد".

لنین بااتکاء به ماتریالیسم دیالکتیک خصوصیات اساسی رویزیونیسم راآشکارساخت:" سیاست رویزیونیستی عبارت است ازتعیین روش خودازواقعه ای تا واقعه دیگر، تطبیق حاصل کردن باحوادث روزوباتغییرات وارده درجزئیات سیاسی، فراموش کردن منافع اساسی پرولتاریا وخصایص اصلی کلیه سیستم سرمایه داری وکلیه تکامل سرمایه داری، قربانی کردن این منافع درمقابل منافع آنی واقعی یافرضی، وازخود ماهیت این سیاست هم آشکارا برمی آید که می تواند شکلهای بی نهایت گوناگون بخودبگیرد وهرمسئله ای که تا حدی" تازگی" داشته باشد وهرتغییری درحوادث که کمی غیرمنتظره وپیش بینی نشده باشد، ولوفقط سرمویی وبرای مدت کاملاً کوتاهی مشی اصلی تکامل را تغییرداده باشد، همیشه به ناگزیرموجب پیدایش انواع مختلف رویزیونیسم خواهد گردید".

نبرد لنین بارویزیونیسم درحوزه فلسفی بامبارزه سیاسی علیه آن گره خورده بود.ولی جدال بارویزیونیسم فلسفی خودازاهمیت بسیاربرخوردارگشت. درواقع بدون دفاع ازماتریالیسم دیالکتیک وپاسخ گویی تمام وکمال به" تجدید نظرها" وحملات بی پرده به آن، بویژه بااحیاء ایده آلیسم درشکل ماخیسم ادامه یک جنبش مارکسیستی وحفظ پیشقراول پرولتری غیرممکن می بود. اینجاست که اهمیت ایدئولوژی- وفلسفه بمثابه یک بخش تعیین کننده آن- بطورکلی، ونقش عظیم کتاب" ماتریالیسم وامپریوکریتیسیسم" لنین بطورمشخص، روشن بود. جوهروهدف این اثربزرگ، دفاع ازماتریالیسم درمقابل حملات واختراعات ایده آلیستهای"اخیر" درهمان زمان بود. اما این کاربدون بکارگیری دیالکتیک وتاکید برآن درمقابل متافزیک امکان نداشت چراکه تنها ماتریالیسم دیالکتیک می توانست پیشرفتهای اخیردرعلم طبیعی را توضیح داده وتفسیرهای ایده آلیستی ازآنهارا کاملاً ردکند. لنین باانجام این کارنه تنها ماتریالیسم دیالکتیک مدرن، فلسفه مارکسیستی، راتائید کرد، بلکه آنرا موکد نیزنمود. لنین درنوشته ای به نام" درباره مسئله دیالکتیک" گفته است که" شکستن یک کل واحد وشناخت اجزاء متضادآن...جوهردیالکتیک(واگرعمده ترین نباشد، یکی ازعمده ترین ویکی ازاساسی ترین خصوصیات ومشخصات آن) می باشد."

وی سپس گفت که بازشناسی همگونی ، یاوحدت اضداد، کلید درک حرکت کلیه پروسه هاست. وی اینرادقیقاً درتقابل باادراک متافزیکی که حرکت رافقط میکانیکی، فقط افزایش وکم شدن کمی وتکرار می دانست، قرارداد. لنین ادراک یادشده را" بی جان، رنگ پریده وخشک" خواند، درحالی که درک دیالکتیکی" به تنهایی کلید به " جهشها،به "انقطاع دراستمرار"، به "تبدیل شدن به ضد" ، به ازبین رفتن کهنه وپیدایش نو، رابدست می دهد".

لنین بصورتی فشرده، رابطه بین وحدت( یاهمگونی) ومبارزه اضدادرا بیان نمود. اوگفت که وحدت (یاهمگونی)" شرطی، موقتی، ناپایدار، نسبی است" درحالیکه مبارزه اضداد" مطلق است، همانگونه که تکامل وحرکت مطلق هستند".

استالین؛ مارکسیسم، ماتریالیسم دیالکتیک وتاریخی وخطاهای میتافزیکی او؛ دررابطه به درک واعمال اصول مهم ماتریالیسم دیالکتیک وتاریخی توسط استالین:

مائوتسه دون درمورد استالین چنین می گوید:استالین درحیطه اقتصاد سیاسی، سیاست اقتصادی وساختمان سوسیالیسم، "تئوری رشد نیروهای مولده را فرموله نمود که؛ تکنیک مدرن، کادرهای متخصص ومسلط براین تکنالوژی همه چیزراتعیین می کند." اودردوران سوسیالیسم به انقلابی کردن دیگرعرصه های مناسبات تولیدی( مناسبات بین مردم درتولید وتوزیع) توجه نکرد. اواین اشتباهات را برمبنای این دید غلط انجام داد که تااواسط دهه 30 قرن بیست طبقات متخاصم دراتحاد شوروی ازبین رفته است؛ زیراتغییرات مالکیت سوسیالیستی عمدتاً انجام شده است. باآنکه او قاطعانه علیه تلاشهای که برای احیای سرمایه داری ازجانب نیروهای انحرافی درشوروی صورت می گرفت مبارزه کرد ودراین زمینه چنین گفت:" نباید تضادهای سیستم سرمایه داری راپنهان کنیم، بلکه باید آنرا فاش ساخته وازآنها پرده برداریم" ، لیکن اودرعمل درپیشبرد مبارزه طبقاتی علیه بورژوازی درون حزب ودولت معترف نه شد. واین اشتباهات اودرزمینه فلسفه وبخصوص درمورددیالکتیک ارتباط نزدیک داشت.

مائوتسه دون درمورد استالین واثر" اصول لنینیسم" چنین می گوید:"-اصول لنینیسم- نشانگردرک واعمال اصول لنینیسم، مارکسیسم عصرامپریالیسم وانقلابات پرولتری است ودرعین حال باتحلیل خصلت خاص امپریالیسم روسیه تزاری درچارچوب این تضاد عمومی روشن ساخت که چراروسیه زادگاه تئوری وتاکتیک انقلاب پرولتاریائی گردیده وچگونه خصلت عام تضاد دراین خصلت نهفته است."

استالین درپرتواندیشه های انقلابی پرولتری، تئوری"ملت" را تدوین کرده وراه حل اصولی" مسئله ملی" را ارایه داد. دورساله استالین" مارکسیسم ومسئله ملی"و" مسئله ملی ولنینیسم" نقش بارزی رادرآگاهی ورهنمائی پرولتاریا وزحمتکشان ملیتهای مختلف درروسیه آنزمان ایفا نمود. وبدین طریق اسلحه انترناسیونالیسم پرولتری ویگانگی وجدائی ناپذیربودن مبارزه طبقاتی رابمقابل اندیشه های انحرافی ناسیونالیستی قرارداد. همچنین استالین دردفاع ازمارکسیسم- لنینیسم وکمک به جنبشهای انقلابی جهانی خدمات شایانی نمود.

استالین درراس کشورشوراها درجریان جنگ بین المللی دوم، با استفاده ازتضادهای درونی اردوگاه امپریالیستی بنفع اتحاد شوروی پالیسی پیوستن به "جبهه متحد برضد فاشیسم" را اتخاذ نمود. لیکن رهبران اتحاد شوروی وکمینترن درپیشنهاد تعمیم سیاست" جبهه متحد ضد فاشیسم" دچاراشتباه شدند. آنها سیاست" جبهه متحد ضد فاشیسم" را به خط استراتژیک جنبش بین المللی کمونیستی درآن شرایط تبدیل کردند، واین سیاست مغایرانترناسیونالیسم پرولتری ومصالح انقلاب جهانی بود؛ زیرا اصل عمده مصالح انقلاب جهانی است، ویاارجح شمردن انقلاب جهانی برحفظ کشورسوسیالیستی. ومنافع انقلاب جهانی تحت الشعاع دفاع ازمنافع اتحاد شوروی قرارگرفت. بعبارت دیگراستالین به اهمیت اصل عمده "تضادبین دفاع ازموجودیت کشورسوسیالیستی وگسترش انقلاب جهانی" توجه ننموده ورشد انقلاب جهانی رانادیده گرفت. همچنین استالین درجریان جنگ جهانی دوم بااقدامی نادرست بین الملل سوم (کمینترن) رامنحل کرد. این نهاد انقلابی که نمادی ازانترناسیونالیسم پرولتری ووسیله ای درتحکیم وهمبستگی پرولتاریا وخلقهای جهان بود.

استالین اصول اساسی خدمات لنین به مارکسیسم منجمله تئوری دیکتاتوری پرولتاریا بمثابه یکی ازنکات اصلی خدمات وی را جمع بندی کرد؛ او بدرستی مسئله گذاربه جامعه کمونیستی رابه مثابه یک نبرد ومبارزه طولانی، هم علیه بقایای طبقات حاکم جامعه کهن سرنگون شده وهم علیه نفوذ تولید کنندگان کوچک وجهانبینی آنها، مبارزه ای که مستلزم متحول ساختن طرزتفکرنه تنها دهقانان وتمام عناصرخرده بورژوا بلکه همچنین توده های کارگرکارخانه ها، ارایه داده ونشان داد که این مبارزه بخشی ازوظیفه اساسی پرولتاریا می باشد. لیکن اودرگزارش به کنگره هژدهم حزب درسال( 1936) گفت:" ویژگی ایکه جامعه امروزشوروی را ازهرجامعه سرمایه داری متمایزمی سازد آنست که دیگردارای طبقات متخاصم وانتاگونیستی نمی باشد". درحالیکه برخلاف این دید طبقات انتاگونیستی کماکان تحت سوسیالیسم موجوداند ومبارزه طبقاتی تحت دیکتاتوری پرولتاریا باید بدون وقفه ادامه یابد.

اشتباه دیگراستالین این بود که بجای اتکای کافی برتوده های خلق برای افشای ضدانقلابیون وطردآنهاازحزب ودولت، بیش ازاندازه به روشهای بوروکراتیک وتقریباً منحصراً بردستگاه اطلاعاتی شوروی تکیه کرد.استالین بدرستی منبع فعالیتهای ضدانقلابی رادرک ننموده واین فعالیتهارابطورخاص(نشئت گرفته) ازمنابع خارجی می دید وخصوصاً که درشیوه برخورد باآنها اشتباهاتی رامرتکب شد وبیشتربه غلط آماج حمله را وسعت داده وتضادهای میان خلق را باتضادهای میان خلق ودشمن که ازنظرماهوی متفاوت اند، درهم آمیخت. تمام این مسایل باعث شدند که وی دررابطه به سرکوب ضد انقلابیون نیزدچاراشتباهاتی شود. به دلیل تحلیل غلط ازجامعه سوسیالیستی وتضادهای این دوران، اوفکرمی کرد که تمام ضدانقلابیون باید اساساً ازمنابع سرمایه داری خارجی سرچشمه گرفته باشند وگماشتگان آنها اند، تا ازتضادهای طبقاتی درون سوسیالیسم.

استالین برمبنای این تحلیل غلط این موضع رااتخاذکرد که تنها دلیل ادامه دیکتاتوری پرولتاریا، محاصره اتحاد شوروی توسط دشمنان امپریالیست است. وباین ترتیب اونظرداشت که دراتحاد شوروی طبقات متخاصم وجودندارد. البته ازجهتی استالین باآنانیکه می خواستند دیکتاتوری پرولتاریارا منحل کنند بدرستی خواهان حفظ آن بود وبه قاطعیت ازدیکتانوری پرولتاریا دفاع می کرد. همچنین اوفکرمی کرد که درشرایط سوسیالیستی، طبقات انتاگونیستی وزمینه احیای سرمایه داری ازبین رفته است. بهرحال مشکل استالین دربرخوردهای این چنینی اش بمسایل، میافزیزم وماتریالیسم میکانیکی بود.

مائوتسه دون می گوید:" استالین درسالهای آخرعمرش دررابطه به تحلیل بعضی ازتضادهای خاصی که تحت سوسیالیسم، خصوصاً دراتحاد شوروی کماکان وجودداشت دست به تلاشهای زد. این تحلیل بخصوص دریکی ازآثاروی یعنی" مسایل سوسیالیسم دراتحاد شوروی" به چشم می خورد. استالین دراینجا برروی این واقعیت که بطورخاص تضاد بین مناسبات تولیدی ونیروهای تولیدی کماکان تحت سوسیالیسم ادامه دارد واگربدرستی به این تضادها، برخورد نشود میتواند به تضادهای انتاگونیستی بدل گردد وحتی زمینه ای را برای برخاستن عناصرسرمایه داری وبه عقب کشاندن جامعه فراهم آورد، تاکید گذارد. استالین به ادامه حضورتضاد بین زیربنا وروبنا برخورد نکرده ومضافاً اوجمعبندی نکرد که تضادبین نیروهای مولده ومناسبات تولیدی وزیربنا وروبنا تنها دربرگیرنده تضادهای بنیادین درجامعه سوسیالیستی هستند. بلکه همچنین درسرتاسردوران سوسیالیسم عمدتاً دروجودعناصر بورژوازی وپرولتاریا ومبارزه بین آنها، بعنوان یک تضاد آشتی ناپذیرطبقاتی، تبلورمیابند.

بادرنظرداشت بعضی ازمواضع فکری وسیاسی غلط استالین واشتباهات اودرمسایل داخلی شوروی ومسایل جنبش بین المللی کمونیستی، ریشه درمحدودیتهای وی دردرک عمیق ازدیالکتیک ماتریالیستی داشت واودچارمتافزیک، ذهنی گرائی ودگماتیزم گردید. همچنان موارد شدت عملی که علیه مخالفین سیاسی اعمال کرد، بابرخورداصولی وانتقادی به آنها می نگریم. ولی استالین بحیث یک مارکسیست- لنینیست پیگیرودوست خلقهای زحمتکش جهان، درکناردیگررهبران بزرگ پرولتاریای جهان مقام وحیثیت درخورخودراداراست. ازاینکه امپریالیسم وارتجاع بین المللی وبطورخاص سرسختهای ضدانقلابی ودشمن اندیشه های انقلابی پرولتری درمورد اشتباهات اوخاینانه بگونه مبالغه آمیزتبلیغات سوء می نمایند، ناشی ازخصومت ورزی آنها به ایدئولوژی کمونیسم انقلابی است. اینها هدف دارند تا باتمسک به برخی ازاشتباهات استالین، اذهان کارگران وسایرزحمتکشان جهان را نسبت به اندیشه های نجاتبخش پرولتاریا وخلقهای جهان، متوهم سازند.

 

پایان قسمت اول