Thursday, 22/11/2018
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
پنجشنبه ۱ قوس ۱۳۹۷
ÓیÇÓی
درباره مخالفت "کمیته حقوق بشرفارو"با شعار فیدرالیزم

 

 

"فدرالیزم" و اعلام جهاد

"کمیته حقوق بشرفارو" علیه آن

 

نوشته : فولادگر

 

 

فصل دوم

 

پیشگفتار فصل دوم

 

درفصل اول درمورد اینکه "فارو" چیست، چه میکند وافراد مربوط به کدام سازمان های سیاسی درعقب آن قراردارند بطوراجمالی صحبت کردیم. دراین فصل برآمد تسلیم طلبی آنهارا به بحث میگیریم. تسلیم طلبی این افراد ایده ها وافکار شخصی آنها نیست بلکه از ایدئولوژی سازمان های شان منشامیگیرد. این افراد دردبستان ساما وسازمان رهائی تربیه شده اند. برخی از آنها سال ها را در زندان گذرانده ولی بد بختانه از زندان ایده ها وافکار آنهارا تغییر نداده و آنها کمافی السابق خرده بورژواهای تسلیم طلب باقی ماندند. برخی ازآنها حتی درزندان پلچرخی زمبیل کش خادبوده وبعد ازآزادی بافاروق حق بین "نماد"را ساخته ومدتی هم درخدمت شورای نظاربالا وپائین میدویدند. ساما، دیگرقادربه اجرای کارتشکیلاتی دراروپانیست واین سازمان رهائی است که این سناریوی تسلیم طلبی ملی وطبقاتی راکارگردانی میکند. بنابه همین دلیل این نوشته درحقیقت امر نقد انقلابی نظرات انحرافی و شوئنیستی سازمان رهائی نسبت به مسئله ملی میباشد. ازجانب دیگر،سازمان رهائی وجنبش انقلابی زنان افغانستان "راوا" میدانند که افراد مربوط به آنها دراروپا چه کارهائی راانجام میدهند وچگونه زیرنام های دروغین مانند"فارو"، "فافون" وغیره باارتجاع وامپریالیزم همکاری میکنند. این همکاری، مهرتائیدسیاسی- ایدئولوژیک سازمان رهائی و"راوا" را درپیشانی اش حمل میکند. دریک کلام؛ آین گونه فعالیت ها عبارت از تحکیم رشته هائی است که برای سازمان رهائی "مدال" به بار می آورد.

 

حقوق بشر

 

درافغانستان دیده میشود هرکسی که صف مبارزه را رها میکند یاخود مدافع حقوق بشرمیشود ویاامپریالیست ها اورا زیر پوشش حقوق بشربرای جاسوسی استخدام میکنند. درجهانی که همه چیزبه 2% ازثروتمندانی که دروجود 500 شرکت فراملی امپریالیستی گرد آمده اند، تعلق دارد؛ سازمانهائی مانند "صلیب سرخ"، "دفاع ازحقوق بشر"، "سازمان ملل متحد" وغیره نیز نمیتوانند سرشت مستقل داشته باشند. اگرکسی واقعا طرفدار رعایت حقوق بشرباشد قبل ازهرچیزدیگر برعلیه امپریالیزم یعنی بزرگترین نقض کننده حقوق بشربمبارزه برمیخیزد. زیرااین امپریالیزم است که حقوق بشر را درهرگامش نقض میکند. حقایق جهان درنیم قرن اخیرنشان میدهد که حقوق بشروکرامت انسانی افرادبیشتردرهمان کشورهائی نقض میشود که مسقیمآ دستگاه اطلاعات امپریالیزم امریکا وانگلستان درآن نقش هدایت دهنده را دارند یا داشته اند. بطور مثال: در رژیم شاه ایران، رژیم پنوشه درچلی، مارکوس درفیلپین، سوهارتو دراندونیزیا، موبوتودرکنگو، حسنی مبارک درمصر، ضیا الحق درپاکستان ، فوجی موری درپیرو و...غیره دستگاه اطلاعات آمریکا نقش هدایت دهنده را داشته است. تحت این رژیم ها بزرگترین جنایت علیه بشریت وقتل های سیاسی صورت گرفته است. حالاهمان نظام خونریزی که درنقض حقوق بشر وکرامت انسانی گویی قهرمانی را ازمستبدترین رژیم های تاریخ میبرد، بانی وحامی حقوق بشر درافغانستان شده است.

کسی یاکسانیکه صفوف مبارزه علیه امپریالیزم راترک میگویند وبه سازمان حقوق بشرمی پیوندند، درحقیقت برای دفاع ازحقوق بشرنه بلکه برای اجرای دستورات امپریالیست هاکه تحت این نام صادرمیشوند،کمرخدمت می بندند. هیچکدام ازآنهائیکه ازصف خلق رفته وبه امپریالیزم پیوسته اند، امروز جز چوچه خبرچینان حقیر چیز دیگر نیستند.

از نظر تاریخی عملکرد، حقوق بشردوران امپریالیزم باعملکردحقوق بشردوران ماقبل امپریالیزم یاحقوق بشرواقعآ بورژوا-دموکراتیک که علیه بردگی درامریکا وافریقا ورفتار وحشیانه استعمارگران انگلیسی، هالندی، بلجیمی، فرانسه وی، پرتگالی، اسپانیه وی و...غیره درمستعمرات مبارزه میکردند از زمین تا آسمان تفاوت دارد. آن فعالین حقوق بشر درجهت تخفیف وحشیگری اربابان برده فروش واستعمارچیان مبارزه میکردند اما فعالین حقوق بشرامروزی درجهت استتار واختفای وحشی گری امپریالیزم وارتجاع مبارزه میکنند.

اگربه آنچه که حقوق بشرقراراست انجام بدهد وآنچه افغانستان بعد ازکودتای ثوربیاد دارد نظرکنیم می بینیم که کمیته حقوق بشردرافغانستان بیشتر ازسایر نقاط جهان "دوسیه داردکه حل وفصل شود". بررسی جنایات خلق وپرچم و اخلاف اسلامی آنها نظیر سیاف، محسنی، محقق، خلیلی، دوستم، فهیم باآدمکشان حرفوی آنها کار خیلی زیاد میخواهد. اما درطی ده سال چه کسی میتواند یک اقدام بشردوستانه این کمیته رادرجهت محاکمه یکی ازاین جنایت کاران به مردم افغانستان نشان بدهد؟ ازتمام این جنایتکاران تنهااسدالله سروری به زندان رفته وآنهم نه به جرم جنایت علیه بشریت یعنی شکنجه وقتل هزاران تن ازمخالفین سیاسی بلکه به جرم کودتا چینی علیه سلاطین میهنفروش آل یحیی یعنی وفاداران خانه زاد استعمار. به اینصورت می بینیم که "حقوق بشر" ازدیر باز به اینطرف درجهان بطورعام ودرافغانستان بطور خاص جزئی بازیچه امپریالیزم وارتجاع شده است وآنها با بیشرمی ازآن در جهت فریب مردم استفاده میکنند. دراین سیرک ترفندونمایش چندش آورچند تسلیم طلب وخط بینی کشیده منفعل بمثابه عروسک های حقیرنقش اشئمزاز انگیز مضحکی رابرعهده دارند که بیشترتحقیر بشراست تادفاع از بشر.

اماحقوق بشردرتاریخ محصول مبارزه انسانها علیه بیدادگری نظام های برده گیر واستبداد قدرتمندان خونریز بوده ومیباشد. بورژوازی همانگونه که تمام جنبش های دیگراجتماعی راناپیگیرانه ناتمام گذاشت، این موضوع را نیز نا تمام گذاشت. حقوق بشربعدازشکست پاریس ونمایش توحش بیشرمانه بورژوازی فرانسه پابه عرصه وجود گذاشت. رفتار غیر انسانی بورژوازی با بازماندگان وخانواده های قهرمانان کمون پاریس ازیکطرف وتضاد بورژوازی بافرهنگ منحط فئودالیزم واشرافیت فرانسه از طرف دیگر زمینه ساز اعلامیه سال 1789 پاریس بود. این اعلامیه که در حقیقت نطفه "اعلامیه حقوق بشر" بود با این جملات ابتدائی سنگ بنای حقوق بشررامیگذارد: "حق انسان باید بمثابه حقی درنظرگرفته شود که طبیعت به اوارزانی داشته است؛ یعنی هرانسان باید حق زندگی، حق مصئون بودن وحق مقاومت درقبال استبداد را داشته باشد (بخش دوم اعلامیه). درسالهای 1950 غرب سرمایداری درحقیقت امربه بن بست ایدئولوژیک وانتهای ارزش های اجتماعی بورژوائی رسیده بود. متخصصین اموراجتماعی غرب میدیدند که درمقابل یورش طبقه کارگرجهان بردژسرمایداری وازهمه اولتر برفرهنگ ونظم اداری آن هیچ آلترناتیف ذهنی ندارند به کندوکاو درگورستان اجدادشان پرداختند و"حقوق بشر"و"بشردوستی(هومانیزم)" وغیره را ازگورستان تاریخ در آوردند. درسال 1953 درکنفرانس ژینو حق پناه جوئی را جهت تشویق فرار طلبی از اتحاد شوروی واروپای شرقی وچین تصویب کردند. درسال 1956چرچیل بامشاهده ضعف مرگبارنظام سرمایداری محتضردرغرب جنگ سردعلیه اتحادشوروی رابه بهانه پشتیبانی ازکوریا رسمآ اعلام کرد. درسال 1969 هنگامیکه امواج طوفان خیزانقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریایی درچین جهان را می لرزانید، آنها اعلامیه حقوق بشرکنونی را با تعدیلاتی که بتوانند با انقلاب کبیرفرهنگی مقابله کنند به نشرسپردند. دراین نسخه اخیراعلامیه حقوق بشرراچنین می خوانیم:

1-     داشتن حق زندگی

2-     آزادی ازشکنجه ورفتارغیر انسانی

3-     داشتن حق مصئونیت

4-     داشتن حق محاکمه عادلانه.

الی... آخر.

حالا ما به روئیت واقعات ورخداد هایی که درآن ابتدائی ترین حق انسانی هم نقض گردیده است تاچه رسد به حقوق مدون اعلامیه حقوق بشر، کوشش میکنیم ببنیم که "کمیته حقوق بشرفارو" چقدر "کمیته دفاع ازحقوق بشر" بوده وهست؟

باتجاوزامپریالیست هابرافغانستان وبمباردمان کوه ودمن نوارجنوبی ومشرقی کشوربشمول کندوز وهرات باکلاهک های یورانیوم دیپله بدون هیچگونه شکی ماده اول اعلامیه حقوق بشریعنی داشتن حق زندگی، برای هزاران سال که تااین ماده به سرب مبدل شود، ازبسیاری از افغانستانی هائیکه دراین مناطق زندگی میکنند، گرفته شد. زیرا یورانیوم دیپله یک ماده رادیو- اکتیف بوده وازمجرای تنفسی وهمچنین باسبزیجات وسایر مواد غذائی وارد بدن انسان میشود.

وقتی این ذرات داخل بدن انسان یاحیوان میگردد، بنا به سنگینی فوق العاده اش (نظربه حجم آن) ازبدن خارج نمیگردد. هرمالیکیول آن وقتی واردگرده، جگر، امعا ویا شریان خون میشود درهمانجا ته نشین گردیده وموجب تولیدغده های سرطانی میگردد. طوریکه گزارشات نشان میدهند این ماده درکوسوو،عراق وافغانستان موجب اختلال سیستم رشد عادی نطفه دررحم مادرگردیده ونوازادان معیوب واکثراناقص الاعضابه دنیامی آیند.ازبمباردمان سنگین باکلاهک های یورانیوم دیپله اکنون بیشترازده سال میگذرد ودرطی این ده سال "کمیته حقوق بشرفارو" حتی یک اعلامیه هم درافشای این نقض حقوق بشربه نشرنسپرده است.

بیائید یک مورد دیگر راببینیم: ازسال 2001 تا سال 2008 امپریالیست هاچندین محافل عروسی رادرافغانستان بخاک وخون کشیده که طی آن صدها تن مرد، زن، پیر، جوان، اطفال وسالخورده به شهادت رسیده اند. فریاد بازماندگان شهیدان در دزخمی ها "کمیته حقوق بشرفارو" را تاحد بیرون دادن یک اعلامیه هم بیدار نکرده است تا برخیزند وبگویند "حق زندگی" اولین ماده اعلامیه حقوق بشر است. امازمزمه مرتجعینی مانند محقق ودوستم عالیجنابان رابه عربده کشی واداشته است. اگربه همین قسم حساب کنیم موردصدم وهزارم راهم میتوانیم نام بگیریم که درتمام آنها کمیته "حقوق بشرفارو" مثل موش مرده بی زبان بوده است.

یک مورد دیگررا مطالعه میکنیم: همه جهانیان میدانند افرادی که ازافغانستان ربوده شده درزندان امریکائی دربگرام مورد شکنجه قرارگرفته اند این نقض آشکارای ماده دوم حقوق بشراست. شواهد ومدارک این شکنجه نیز سراسر رسانه های معمولی را پرکرده اند. این آقایان که شکنجه گری ورفتار وحشیانه خلق وپرچم را با هزارویک قسم واژه درجمله استعمال کردن تبلیغ میکنند چرا درمقابل وحشی گری امپریالیست های غربی حتی یک حرف هم نمی گویند؟

کیست که خبرندارد سربازان ناتو مانند رهزنان بدون هیچ گونه اطلاع قبلی باشکستن دروازه خانه های گلی مردم افغانستان وارد منازل محقر آنها گردیده واکثراوقات مردان وزنان را برهنه درحال خواب درمی یابند. این نقض آشکارای ماده سوم حقوق بشرمیباشد. اماچه زمانی کمیته حقوق بشرفارو در مورد این وحشی گری از خود عکس العمل نشان داده است؟

همین چند روزقبل سراسرروزنامه ها ورسانه های جمعی دنیا عکس هائی را به نمایش گذاشتند که چندسربازامریکائی بر جسد بی جان کشته شده های افغانستانی می شاشند. موازی به آن رسانه های انگلیسی وامریکائی اعلام کردند که سربازان انگلیسی اطفال زیرسن افغانستانی را مورد تجاوز جنسی قرارداده اند. اما کمیته حقوق بشر فارو مانند گنگه های مادرزاد درهردومورد بی زبان بود وتا هنوز هست. اما زنگ زنگ مرتجعینی مانند محقق ودوستم مثل سور اسرافیل درگوش شان صدا میدهند وبی محابا برضد فیدرالیزم شعار "ایهاالناس وجاهدوفی سبیل دفاع ازشوئینیزم پشتون" را علم میکنند. ما این مبحث را بیشتر از این باز نمیکنیم زیرا همینقدر هم کافی است که درک کرد که "راوا" وسازمان رهائی زیرنام "فارو" و"کمیته حقوق بشرفارو" چه گونه به زیرلحاف امپریالیزم وارتجاع می خزند .

 

فیدرالیزم ونفوذ پاکستان

 

درنوشته "کمیته حقوق بشرفارو" گفته میشود که دیویدکامرون، فیتشر وزیرخارجه اسبق آلمان وسرانجام نویسندگان غرب نشین پاکستانی الاصل نیز خواهان فیدرالیزم درافغانستان هستند واینها میکوشند که "حداقل شرق وجنوب افغانستان رابه مناطق نفوذپاکستان مبدل سازند". به به! چه برهان درخشانی برای رد فیدرالیزم! حقیقت اینست که از2001 به اینطرف نیروهای مسلح امپریالیست هانقش پاکستان وطالبان (دومزدور ودودست پروده امپریالیست ها) را به نقش درجه دوم مبدل ساخته اند. پاکستان نه در طی یک مبارزه آزادیخواهانه ازامپریالیزم جداشده ونه پیوندآن به حیث یکی از کشورهای وابسته به امپریالیزم امریکا وانگلستان درمدت زمانی بیشتر ازنیم قرن گسسته است. این پیوند همانند پیوند هندوستان وسایرمستعمرات انگلستان کم ازکم به واسطه مناسبات اقتصادی- سیاسی "کشورهای مشترک المنافع" با امپریالیست هاکمافی السابق برقرارمانده است. شبکه های جاسوسی پاکستان چه ملی وچه نظامی نه مستقل اندو نه مستقل عمل میکنند ونه هم میتوانند. امپریالیست ها تمام دانشکده های نظامی، اکادمی های ارتش وپولیس پاکستان را با ذره بین تحت نظردارند. هیچ چیزسطحی نگری ومیکانیکی ترازاین نیست که پاکستان را جدا از امپریالیزم دیده وتبلیغ کرد که سیاست های آن میتواند برخلاف اراده سیاسی ومنافع اقتصادی امپریالیست هاباشند.

اما ذهن نویسنده نابغه بزرگ "فارو" به درک این مناسبات قد نمیدهد. این نابغه به حدی بصیر وتیزبین است که نمی بیند افغانستان آزاد نیست، نمی بیند امپریالیست ها آنرا اشغال کرده وبرعلاوه پاکستان تمام متحدین جهانی امپریالیزم میکوشند سرنوشت او را طوری که هریک ازآن ها لقمه ای بردارند، تعین کنند (راوا وسازمان رهائی نیز ازاین منطق نمی شرمند).

نویسنده "فارو" آنچنان افغانستان دوئست کبیری است که کار زار نظامی ناتو وکشتارآنها را درافغانستان نمی بیند ولی می بیند که نویسندگان پاکستان الاصل درغرب "برای پالیسی توسعه طلبانه اردوی پاکستان دربرابرافغانستان لابی میکنند".

(لابی واژه واصطلاح سیاسی است که دربسیاری از زبانهای اروپائی باعین معنی مورداستفاده قرارمیگیرد. درانگلیسی به این شکل Lobby نوشته میشود. معنی دقیق آن عبارتست از گذراندن لایحه ای براساس اصرار از مجلس عوام است؛ اما دربین آنهائیکه سوادسیاسی دارند این واژه به معنی تحریف ذهن مستخدمین عالی رتبه دولتی وراضی ساختن آنها به تصویب یک کارازطریق اصراراست ولی نویسنده فارو"حق دموکراتیکش" می داند که معنی قبول شده واژه ها را بکار نبرد!

پاکستان مانند دهقانان دررژیم سرواژ کارشکنی میکند. این کارشکنی را ازیکطرف درمناسبات تاریخی بین پاکستان وهندوستان باید دید وازطرف دیگر دررقابت بین کمپرادورهای هند وکمپرادورهای پاکستان برسربازار مبادله آسیای وسطی. عامل بزرگی مانند فروش انرژی آسیای وسطی وسواحل دریای خزر دربازار وسیع هندوستان ازنظراقتصادی وبیرون کردن کشورتحت نفوذاستراتیژیک امپریالیزم روسیه وتبدیل ساختن آنهابه جمهوری های تحت نفوذ غرب، ازاهمیت پاکستان میکاهد. پاکستان که در زمان جنگ سرد ازاهمیت فوق العاده ای برخوردار بود امروز فقط درترانسپورت پایپ لاین انرژی ازآسیای وسطی به آسیای جنوبی نقش دارد. کمپرادورهای پاکستان که تا دیروز دارلینگ های امریکائی بودند، امروزگاه گاهی بایک مشت پول تسکین میشوند تا درد تحقیرها وموشک باران های امپریالیست ها را تحمل کنند. اما این پولها اغلبا مصرف خریدسلاح میگردد ویک بخش محدود آن به حساب های بورژواهای بیروکرات وجنرال های بلند رتبه پاکستان دربانک های اروپائی سرازیر میشوند.

حالا اگرتمام این فاکتورها را بطور ارگانیک درکنارهم بگذاریم میفهمیم که چرا پاکستان گاه گاهی نقش "موی دماغ" امپریالیست هارا بازی میکند. همین اخم وچخم پاکستان کافیست تا تسلیم طلبان راوائی و سازمان رهائی را قانع سازد که پاکستان "در مسئله افغانستان متحد امپریالیست ها نه بلکه رقیب آنها میباشد و مستقلانه عمل میکند"

 

نظرخواهی درموردفیدرالیزم

 

نویسنده فارو می گوید که "درنظر خواهی ایکه آنزمان از صدها افغان متعلق به اقوام مختلف صورت گرفت، همه انترویو شدگان اظهار داشتند (انترویوبه معنی مصاحبه وگفتگوباکسی) که آنها درقدم اول خودرا افغان میدانند زیادی ندارند "(همان جا)"(قسمت اخیریعنی"زیادی ندارند"بی مفهوم است. ممکن است نویسنده فراموش کرده باشد که جمله را تکمیل کند. اینگونه پریدگی ها دراین مقاله زیاداست مثلا دریک جای دیگرمیگوید "رهبرقوی رنج میبرده است" که هیچ معنی ندارد). به هرحال دراین جامشاهده میشود که فیدرالیزم درنظر نویسنده خارح شدن از "افغانیت است". فیدرالیزم به معنی تجزیه افغانستان نیست ونویسنده آنقدر ضد ونقیض میگوید که خودش حرف خودش را رد میکند.

اگربراستی درافغانستان"اقوام مختلف" وجود داشته باشند وافرادی باشند که خود رامتعلق به این اقوام بدانند آن وقت "واژه" افغانستانی درست تعلق ملی آنهارا تعریف میکند یا واژه "افغان"؟. اندک "سواد" داشتن نقص ندارد ولی تعلق ملی رابه فیدرالیزم چه؟ آیا یک تن ازاهالی نیدرساکسون، آلمانی نیست؟ آیا یک تن ازاهالی فلام، بلژیکی خوانده نمیشود؟ این بیسوادی سیاسی فقط درخت فرتوت شوئنیزم فئودال- کمپرادورهای ملیت پشتون را آبیاری میکند. "هرکس از افغانستان است، افغان است" منطق این ستمگری میباشد. بدون شک هرکس که درمحوطه کشوری افغانستان زندگی میکند، افغانستانی است وحال چه یک حکومت متمرکز بر افغانستان حکومت کند یا یک حکومت فیدرال.

نویسنده پیش میرود ونتیجه گیری کرده ومی نویسد که "درروشنی این نظرخواهی وتحت وسایر تعلقات (؟) (علامه سوالیه ازماست زیرا جمله بی معنی میباشد) درزندگی روزمره شان نقش فشارامریکا ازپرداختن به این موضوع درآن مرحله صرفنظرگردید"(همانجا). صرفنظر از اینکه این پاراگراف در"عالم ازخودرفتگی" نوشته شده وسکته وبی مفهوم بوده وفعل وفاعل وصفت ومتصف باهم ارتباط ندارند، درماندگی یک ذهن بیچاره که قادر به تمرکزوفکرکردن نیست را بنمایش میگذارد. چه کسی میتواند قبول کند که امپریالیزم امریکا میخواسته افغانستان رافیدرالی بسازد وفشار می آورده واتفاقا یک انستیتوت آمده وبا چند افغانستانی مصاحبه کرده وآنها گفته که "نه بیادر! ماافغان استیم وفیدرال میدرال نمیخواهیم" وامریکا هم مانند بچه آدم باهوش گفته که "بیادرایلای شان کو! نمیخواهند، که نمیخواهند به زورنمی شه!". اینست مطنق نویسنده فارو.

عکس این تصورچیست؟ اگر افراد "انترویوشده" میگفتند "خوب است ما فیدرالیزم میخواهیم آن وقت" امریکا "افغانستان را جمهوری فیدرالی میساخت!" کجای این منطق از سطح "ورقه وگلشاه" وداستان های "هزارویکشب" فراتر می رود؟ (صرفنظر ازاینکه داستان های هزارویکشب وورقه وگلشاه ارزش ادبی دارند).

حالا بیائید به این امریکای دموکراتیک وطرفدارنظرمردم بگوئیم که ازمردم افغانستان طی یک نظرسنجی بخواهد که درافغانستان بماند ویا برود وگورش را گم کند؟ نتیجه چه میشود؟ آیا بغیراز آنهائیکه مانند "رهبران فارو" وجهادی ها کاسه شان ازآش تجاوز پرشده اند، کسان دیگری خواهد بود که بگویند "باشیدو مارا دراسارت نگه دارید، ازتحقیرهای شما خوش ما می آید، ازسرزدن های شبانه شمابرخانه های مابی نهایت راضی هستیم، ازشاشیدن شما برجنازه هموطنان مالذت بردیم، ازبه حراج گذاردن ثروت های کشورمابی اندازه ممنونیم، ازغارت شما خیلی خوشحالیم و...غیره. درادبیات فارسی واژه ای وجود دارد بنام "شرم" وخیلی خوب است که آدم اندکی ازاین ارزش والای اخلاقی رادر خود پرورش داده باشد تا درابرازعشق افلاطونی اش به امپریالیزم وغلامی شکیبائی بخرچ دهد.

درماه اپریل سال 2003 قبل ازتجاوز امپریالیست های امریکائی وانگلیسی برعراق برطبق آماری که CNN ,NBC و ده ها وب سایت گزارش میدادند، بیشتر از 80% مردم امریکا وانگلستان مخالف تجاوز آنها برعراق بودند. میلیون ها انسان صلح دوست درسراسرجهان درهمان هوای سرد خیابانها را اشغال کرده ومخالفت شان راباجنگ ابرازمی کردند ولی چون منافع امپریالیست های امریکائی وانگلیسی اقتضا میکرد، آنها حتی دست به دروغ گوئی زده وگفتند که صدام حسین درظرف 48 ساعت سلاح کشتارجمعی تولید میکند وجهان را نابود میسازد. اگرامپریالیستهای امریکائی اینقدر بچه آدم ودموکرات است چرا آنروز برنظرات ملیونها انسان درسراسرجهان احترام نگذاشته وبرعراق حمله کرد؟ "دروغگو دروغ میگویدوقیاس گرقیاس میکند" ولی "نابغه" فاروهیچ "به قصه" قیاس گرنیست.

پایان فصل دوم