Monday, 19/11/2018
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
دوشنبه ۲۸ عقرب ۱۳۹۷
ÓیÇÓی
درباره مخالفت"کمیته حقوق بشرفارو"باشعارفیدرالیزم

 

 

"فدرالیزم" و اعلام جهاد

"کمیته حقوق بشرفارو" علیه آن

 

 

نوشته : فولادگر

 

فصل سوم

 

پیشگفتار فصل سوم

درفصل اول ودوم برروی اینکه فاروچیست وچگونه رشته های سازمان رهائی وساماراباسیاست های اشغالگرانه امپریالیزم وارتجاع پیوندمیزند، حرف زدیم. دراین فصل وفصل اینده درمتن ومحتوای نظرات این افراددقت میکنیم. نظرآنهارادرمورد تاریخ افغانستان نقد مییکنیم و نشان خواهیم داد که چگونه خلق های ملیئت های دیگرافغانستان برای آنهاوجود ندارند. چطورآنها به این ملیت ها به مثابه نیروئی که درتاریخ کشور نقش نداشته اندمی بینند.

 

نویسنده درمقام بازرس تاریخ افغانستان

 

نویسنده"فارو"می نویسد:"رهبرقوی رنج میبرده است؛(؟) درهردوره ازتاریخ، که افغانستان ازفقدان یک حکومت وکشورهای منطقه با درک اینکه هیچ جهانکشا(جهانگشا)ازعهده اشغال تمام افغانستان نبرآمده است،کوشش قدرتمندمحلی آماده بخیانت(؟)، افغانستان رابه مناطق نفوذخویش تقسیم نموده اندتابااستفاده ازافراد کنند(؟). طولانی ترین دوره تجزیه افغانستان به مناطق نفوذ کشورهای خارجی ازقرن 16تاقرن 18 شرق مغول های هند(؟) ودرغرب وجنوب دوام کرد(؟). درشمال خان های بخاراحکومت میرانند(؟)، درجنوب وغرب میرویس بابا درسال جنوب غرب(؟) صفویان ایران. به حاکمیت بیگانه درغرب وجنوب 1713 پایان داد ولی نجات همه افغانستان از حالت تجزیه دردست بیگانگان منتظر امپراطوری نیرومند احمد شاه بابا بود که در سال 1747 تاسیس شد"(همانجا)

ما دربخش دوم هم گفتیم که بهتربود نویسنده"کمیته حقوق بشرفارو!" فردای آن شب دست به سیاست می زد، زمانیکه زمین، زمین می شدوآسمان هم آسمان واوهم میدانست درروی زمین است وبااین بی ربط گوئی آماسی زبانش را تبلیغ نمیکرد. ما برای درک اینکه او چه می گوید این سطوررا بارهابا دقت خواندیم ودرهرجائیکه علامت سوالیه دربین قوس(؟) گذاشته شده ازماست زیرا ما نفهمیدیم که منظور نویسنده چه بوده است. مااین احتمال راهم بحساب آوردیم که ممکن است دوستان"گفتمانی" فارو نوشته فاروراطوری ساخته که یک آشفته سر وسرگردان حواس حرف میزندتااورامسخره کنند. اماازمعلوماتی که اودرموردتاریخ افغانستان ارائه میکند،معلوم میشودکه این حدس بی اساس است. نویسنده ازفقرآگاهی وفلاکت معلومات به سختی رنج میبردوجمله بندی هایش نشان میدهد که اومحتاج یک کورس املاوانشای زبان فارسی میباشد.بطورمثال: اومینویسد"درشمال خان های بخاراحکومت میرانند"."میرانند" ازمصدر"راندن"وحالت جاری استمراری میباشد.اکنون بیشترازدوقرن است که"خوانین بخارادیگرحکومت نمی رانند". برای بیان درست منظورنویسنده حالت"میکردند"می آیدنه"میراندند"،چه رسدبه "می رانند".حکومت "کرده" میشودنه"رانده". اگرنویسنده به جای حکومت،حالت"حکم"رامیگذاشت در آن صورت هم مشتقات مصدر"راندن"درست بودوهم "کردن". زیرا"حکم"هم "کرده" میشود وهم "رانده". حاکم و حکمران هردودرزبان فارسی وجوددارند. بیسوادی نویسنده راکنارمیگذاریم وبه سطح دانش ومعلومات او نظرمی کنیم که واقعا حیرت آور است. آدمی که جرائت کند با این سطح معلومات دست به نوشتن بزند از هیچ چیز با ندارد.

بدنیست معلومات اورا در باره تاریخ افغانستان به صحبت بگیریم.

 

شادروان غلام محمدغبار دراثرماندگارش"افغانستان درمسیرتاریخ" سه نام رابحیث نام های تاریخی سرزمین کنونی که افغانستان نامیده میشودتذکر میدهد. نام اول آریانا است. نام دوم خراسان است که اودرموردآن می نویسد"بعدازقرن سوم میلادی کلمه خراسان که درمعنی مشرق ومطلع آفتاب است پیداشد. ازقرن پنجم میلادی تا نزدهم میلادی درطی یکنیم هزارسال نام مملکت افغانستان بشماررفت"( افغانستان درمسیر تاریخ ص.9 چاپ مطبعه دولتی کابل). غبار در موردنام کنونی این سرزمین می نویسد: "درقرن نزدهم خراسان جای خودش رابه اسم تازه افغانستان گذاشت. در قرن دهم کلمه افغان که معرب(اوغان) بوددرموردقسمتی ازقبایل پشتون کشوردرآثار نویسندگان اسلامی پدیدار شد". غباراین بحث را از شواهد و مدارک مختلف تاریخی بیرون کشیده است. اواز سیف هروی مولف تاریخ هرات بمثابه اولین نویسنده ای نام میبرد که نام افغانستان را کتبا ذکرمیکند." اولجایتوخان خطه هرات راتااقصی افغانستان وحداموی به سلطان غیاث الدین کرت محفوظ نمود". این بیان درمورد واقعه ای است در قرن سیزدهم. در قرن چهاردهم عبدالرزاق نویسنده مطلع سعدالدین چنین می نویسد"ذکرتوجه صاحبقران (امیرتیمور گرگان) به سیستان وقندهاروافغانستان وآنگاه ازعلاقه های فراه بسمت قندهار..."درقرن چهاردهم قندهارنیزجزئی از افغانستان نبود. افغانستان عبارت بودازهمان تخت سلیمان ونواحی آن. غبارازقول امین احمدرازی مولف "جغرافیای هفت اقلیم"نقل میکندکه :" شرقی کابل، پشاورولغمانات وبعضی ولایات هنداست، وغربی اوکوهستان است وقوم نکودری وهزاره آنجاسکونت دارند، شمال آن قندوزواندراب است وکوه هندوکش فاصل، جنوبش فرمل وبفردافغانستان است. یعنی اینکه تا قرن 16 ام کابل نیزجزئی ازافغانستان نیست. غبارازقول مرتضی حسین بلگرامی جغرافیه نویس ومولف "حدیقته الاقالیم"که حدودسیستان راتعریف کرده نقل میکند" سیستان ولایتی است که حدودش ازخراسان وکرمان تا غزنین واطراف افغانستان است".یعنی تاقرن 19 ام غزنی نیزجزئی افغانستان نیست. نویسنده فارومانندخیال پردازانی که ازعالم مادی به آسمان سرخ وزردپروازمیکنندازافغانستان قرن 16 وحتی پیشترازآن یاد میکند. اگرآدم اندکی از مسایل اجتماعی آگاه باشد، به این نکته پی میبردکه تا قبل ازتعادل قدرت بین استعمارروسیه تزاری واستعمارانگلستان سرزمینی که امروزبه حیث یک کشوربه وجود آمده وافغانستان نامیده میشود، فقط محل وماوای زندگی قبایل وعشایر مختلف بود که تحت فرمانروائی شهزادگان فئودال زندگی میکردند. این شاهزاده نشین ها درمسلیل داخلی شان عملا اتونوم بودند. قرن 19ام بصورت عموم پروسه ایجاد وتکوین نسبی کشوری است که اکنون افغانستان نامیده میشود. زیرا تا اواخرقرن 19 نیزمرزهای کنونی کشورثابت نبودواستعمارگران انگلیسی وروسی بطورروزافزون آنراکوچکتر میساختند. نویسنده فاروازافغانستانی که عیناوجودداردحرف نمی زندبلکه ازافغانستان ذهنش حرف میزند، افغانستانی که هیچ زمان وجودنداشته است.این طرزتفکرشوئنیست های تمام ملت هاست. ازنظریک شوئنیست ایرانی تمام دانشمندان وشعرا، فلاسفه ومنجمین، ریاضی دان هاومهندسینی که درتاریخ ملل آسیای وسطی وحتی جنوبی معروف اندایرانی می باشند. آنها نیزدرست همانگونه که نویسنده فارو به حملات سران قبایل وعشایرافغانستان به سرزمین هندوستان برای غارت وچپاول افتخارمیکند، به حملات شاهان ساسانی و پیشدادی به سرزمین های دیگرافتخار میکنندویک کلاغ راچهل کلاغ می سازند. اما فقط تهی مغزان سفیه میتوانند ادعا کنند که قبل ازظهوربورژوازی خط مرزی معینی بنام سرزمین ملت ایران یا سرزمین ملت افغان وجود داشته ویا میتوانسته وجود داشته باشد.

گزارش مونت استوارت الفنستون ازسفرانکشافی اش درسرزمینی که اکنون افغانستان نامیده میشودودراوایل قرن 19ام صورت گرفته به روشنی میگوید که نیم قرن بعدازحملات خوانین وفئودال های افغانستان تحت قیادت احمدخان درانی به هند، بازهم خوانین وفئودالهای افغانستان قادربه ایجادیک دولت مرکزی حتی نسبی نبوده اند. الفنستون به فئودال های قدرتمند پشتون را"سلطنت کابل"خطاب میکردندنه سلطنت افغانستان.این برداشت به واسطه دکتور آلفردجاناتاصاحب کرسی تحقیقات انتروپولوژی معاصراروپائی دردانشگاه ویانا،درموردافغانستان وتاریخ آن نیزتائید گردیده است. داکترالفردجاناتا درمقدمه این کتاب افسانه قبیله گرایان هزاره، تاجک وازبک راکه"پشتون هاراسامی یعنی عبرانی یایهود"میگویند، ردمیکند.اسنادی معتبرتاریخی مانندافغانستان ازلوی دوپره، "افغانستان یک بازدیدجدید"ودیگران نیزادعای مارا تائیدمیکنندوادعای شوئنیستی نویسنده فارورابه بیرحمی اهانت آمیزی در زباله دان اشغال های فکری می اندازد. ما این اثاررادراینجا کنارمیگذاریم وفقط به نوشته غبارتاسی می جوئیم زیراهم به زبان فارسی وجود دارد و هم به آسانی یافت میشود.

شادروان غباردرهمان کتاب می نویسد"درقرن 19ام بودکه درنامه جوابیه لارداکلند وایسرای هندوستان، مورخ 16 اگست 1838، به عنوان شاه شجاع الملک پادشاه فراری وغیر قانونی افغانستان برای باراول نام"افغانستان" در عوض اسم"خراسان" ذکرگردید... درحالیکه شاه شجاع درمقدمه کتاب" واقعات" خود در عوض "افغانستان" همان نام تاریخی وعمومی"خراسان" را ذکر کرده است"(اافغانستان درمسیرتاریخ . ص 309- 310) .

به اینطریق می بینیم که نتنها درزمان میرویس خان هوتکی بلکه سه ربع قرن بعدازبقدرت رسیدن احمدخان درانی و اوانتورهندوستان او، نیزافغانستان نام این سرزمین نبود. احمدخان درانی خودرا"دردرانی"میگفت وبیشتر از قبیله خودش ادعا هم نداشت. اوحتی تصورهم نمیکردکه روزی نام"افغانستان"برسرزمین کنونی گذاشته شود.آنچه اومی شناخت"خراسان"بود. پس ازکدام افغانستانی حرف می زنیم که"نجات"آن "ازحالت تجزیه دردست بیگانگان منتظرامپراطوری نیرومنداحمد شاه بابا بوده"است؟

 

آیا ممکن است حقیقت رابرای همیشه انکار کرد؟

 

نویسنده کمیته حقوق بشرفارومی نویسدکه"درشمال خان های بخاراحکومت میرانند".این چندکلمه یک دنیاازحقیقت تاریخی رابیان میکند، این حقایق عبارت ازاینست که درهرجامعه ایکه"خوانین حکومت برانند"،آن جامعه، جامعه فئودالی است. جامعه فئودالی تذکره تابعیت،مدرک تولد، پاسپورت، نمبررفاه اجتماعی(سوسیال- سیکیورتی نمبر)، نمبربیمه صحی، بیمه اجتماعی و...غیره نداردتااتباع خودراازاتباع ملل دیگرمجزاسازد. به این دلیل هم هست که کسی نمیتواند بطور دقیق مرزسیاسی بین ممالک فئودالی و دولت هائیکه ازنظرترکیب رنگارنگ اند- رادقیقا تعین کند.اگر چندنویسنده دراروپازندگی میکند وخودش تمام این چیزهاراازآلمان دارد ولی بد بختانه به مفاهیم سیاسی این مسایل یا دقت نکرده ویا اصلا نمیداند.

اگر"درشمال خان های بخاراحکومت"میراندند، درجنوب نیزغیرازآن نه بود،پس سخنی از"ملت افغان"نمیتواند در میان باشد. دراین زمان افغانستان بین خوانین وشاهزاده های پشتون،هزاره، تاجک، ازبک وباتورهای ترکمن تقسیم بود. ساختاری به حیث یک اداره متمرکزدراین محدوده جغرافیائی وجودنداشت. خوانین پشتون وبطورخاص خوانین درانی فئودالهای"بالادست" یافئودال های سینیوربودند وبس . ازاینجا دیده میشودکه یانویسنده ازنظرآگاهی ابتدائی ترین ساختارملت رانمی شناسدویا آنقدرشوئنیست است که علم راصدقه سراحساسات شوئنیستی خوانین وفئودال های ملیت پشتون میکند.

برای بسیاری ازخوانندگان این صفحه ضروربه شرح نیست که بگوئیم قبل ازظهوربورژوازی دریک سرزمین از وجودملت صحبتی درمیان نیست،امانویسنده"کمیته حقوق بشرفارو"اگراین رانمیدانداکنون زمان آن فرارسیده که باید بداندزیرادرعالم بیسوادی آدم نه ازحقوق بشرمیتواندصحیح دفاع کندونه آنرابه نفع شوئینیزم خوانین وفئودالهای ملیت خودزیرکانه پایمال نماید.اگرآگاهی لازمه برای درک این مسایل نزدنویسنده کمیته حقوق بشرفارو"موجود باشد، باید اوبکوشد که" ایدئولوژی گفتن حقایق"رادرخود پرورش بدهد. این آخری، محتاج صداقت به اضافه اندکی شهامت وجرائت است. اما چنین تصورمیشود که این نویسنده هیچکدام اینهارا نداردوبه همین دلیل درمرداب قهقرا وعقبماندگی واژه درجمله استعمال میکندومقاله می نویسد. درغیرآن فردی که خودرامدعی حامی"حقوق بشر" میداندوروشنفکرمیگویدچطورمیتواندبه مسئله ملت همان برخوردرابکندکه یک خطیب دینی،یک واعظ یاشاعرمذهبی قرون اوسطائی مانند فردوسی میکرد.این فردمیگویدکه"نجات افغانستان ازحالت تجزیه دردست بیگانگان منتظرامپراطوری نیرومنداحمدشاه بابا درسال 1747 بود"! این رک وراست سبکسری تهی مغزانه است که به حد سفاهت قد میکشد.

آدم ازاینگونه سبکسری وسفاهت واقعادچارهمان حالت اشمئزازمیگرددکه اززبان یک شوئنیست ایرانی میشنودکه درغرب مدعی خاک عراق است درشرق ادعای حاکمیت برهندوستان رامیکندودرشمال مدعی است که تاکوه های آلتای درقزاقستان مال ایران بوده ودرجنوب تمام بحرهند.ایرانی ایکه افسانه های فردوسی درذهن او"ملت" ایجادکرده، افسانه هائیکه درآن کل جهان به"ایران"و"توران"تقسیم شده ویک کمی از آن چین نام دارد. افسانه هائیکه شوئنیزم چندش آورفارس میکوشدباآنهااذهان ایرانیان رابانخوت وتکبر، خودخواهی وازخودراضی بودن تربیه کند. شوئنیزم فئودالی ایکه درعصرامپریالیزم وانقلابات پرولتری افتخارش رادراستخوان های خاکسترشده سلاطین پیشدادی وساسانی جستجو میکند. نویسنده محترم فاروقبرخوانین درانی راباواژه هایش آرایش میدهد. پیروی ازاین منطق مریض گونه ودرعین حال چندش آورآدم سفیه راتاآن حدبی منطقی میکشاندکه بگویدمحدوده جغرافیائیکه درهندو پاکستان امروزی یک روزی به خوانین ابدالی افغانستان باج وخراج میدادافغانستان بود! کجاست خدای تهوت والهه عقل که به پرومیتوس نصیحت کندتا بجای آتش ازبهشت شعوربدزدد.

ازنویسنده باید پرسید که آیا بعدازشورش احمدخان درانی علیه افشاری هاوحدت کشوری منطقه جغرافیائی که بعدها از طرف انگلیس ها افغانستان نامیده شد،نیزتامین شد؟ ویک اداره مرکزی که یکی از تبارزات هرملت است نیزبه وجود آمد؟آیانیم قرن یا حتی یک قرن بعدازآن یک چنین اداره مرکزی دراین محدوده جغرافیائی به وجودآمد؟ اگراین آدم حداقل تا صنف چارم ابتدائیه هم به مکتب رفته باشد به این سوال ها جواب مثبت نمی دهد. زیراکه اداره مرکزی فئودالی برای اولین باربه دست امیرعبدالرحمن دراواخرقرن 19 یعنی سالهای 1890تقریبایکنیم قرن بعدازحرکت احمدخان درانی تازه آغازشد. وحدت کشوری یک قسمت کوچکی ازمناطقی که به خوانین درانی باج میدادباجاری کردن دریای خون وساختن منارها ازکله مردم به وجودآمد. معلوم نیست که نویسنده "کمیته حقوق بشرفارو"بااین گزاف گوئی های بیجابه چه کسانی لاف می فروشد؟

 

فشرده تئوری ملت وشروط ملت شدن

 

حقیقت تاریخی شهادت میدهد که ملت به دست بورژوازی به وجود آمدوبورژوازی بودکه آهسته ملت های بورژوازی رابه وجودآوردوباآنهادولت های متمرکز بورژوازی راایجادکرد. زمانیکه بورژوازی ظهورکردبطوراتوماتیک بازار تولید ومبادله درسراسرمناطقی که دارای یک زبان واحدویک فرهنگ ملی واحد بودند به وجود آمده وگسترش یافتند.

بورژوازی برای کسب سود بیشترتولید ومبادله را درنا آشناترین نقاط ممکن گسترش داد . دموکراسی بورژوازی امکان مهاجرت اهالی ایراکه بازبان دیگرصحبت میکردندوفرهنگ دیگرداشتنددرقلمرواهالی دیگرممکن ساخت، به این قسم تولیدومبادله بورژوازی تمام اهالی رادریکدیگرشان مخلوط کرد. مجلس موسسان، تئاتر،تعلیم وتربیه وغیره وغیره درجهت ترویج زبان پیشرفته ترین اهالی حرکت کردند، فرهنگ مشترکی به وجودآمده وامتزاج خونی وازدواجهای بین اهالی مختلف برای نسل های جدیدمنطقه زیست مشترک جدیدرابه وجودآورد. به اینقسم زبان، فرهنگ ملی ومنطقه زیست مشترک شرط های اساسی ملت ومناسبات تولیدومبادله بورژوازی پایه اقتصادی ملت میباشد. ملت زمانی به وجودمی آید که این چهارعنصربطورهمزمان بایکدیگرتعامل کنند.

اپورتونیست ها وبه خصوص اپورتونیست های سامائی وبطورمشخص قیوم رهبرمدعی بودکه وقتی مناسبات تولید ومبادله بورژوازی به وجودآمد ملت هم به وجودمی آید. این نادرست است. مناسبات تولیدی بورژوازی تا زمانیکه شروط قبلی ملت شدن وجود نداشته باشند، ملت ساخته نمیتواند. تاریخ نشان داده که دربسیاری از ممالک این مناسبات حاکم گردیده ولی اهالی آن مملکت یک ملت نشده است. اطریش درقلب اروپا، بلجیم پایتخت اروپا، کانادا، روسیه بیشتر از یکقرن است که غیر ازمناسبات تولیدی بورژوازی مناسبات دیگر را نابود ساخته اند ولی تاکنون ملت نشده اند یعنی ازاتحاد پایداروغیر قابل تجزیه برخوردارنیست. افرادی مانند قیوم رهبروجوجه سامائی ها که ازسواد سیاسی بی بهره وباایدئولوژی انقلابی بیگانه اندقاق وباق کنان میگویندکه"تئوری استالین درمورد ملت اشتباه است". نویسنده کمیته حقوق بشرفارونیزباهمین منطق منحنی به قضیه ملت می بیند.

 

پایان فصل سوم