Monday, 19/11/2018
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
دوشنبه ۲۸ عقرب ۱۳۹۷
ÓیÇÓی

سازمان جوانان مترقی

جنبش دموکراتیک نوین افغانستان

ونقش رفیق اکرم یاری درمبارزات خلق ما برای رهائی

بخش چهارم

پیکاربنوال می نویسد"آقای پولاد باز بگذشته می رویم. بعداز جدا شدن پس منظری هالابدبخاطر دارید که بازهم اختلافات ادامه داشت،چنانکه شماخوددربخش اول نوشته تان آورده اید،ازسال 1349تا 1351 شعله ای هاتجزیه شدندوبه گروپ هاوسازمانهای جداگانه ای جابجاشدند، که شماهربخش را نامی داده اید،کسی راآوانتوریست عده ای رااکونومیست وکسانی را اپورتونیست و... وهزاران جوان جوان بی سرنوشت باقی ماندند که مهرشعله ای بودن راخورده بودند اما عملافعال ووابسته به تشکیلاتی نبودند،طوری که شماخودآورده اید،سازمان جوانان مترقی ازاواخر 1351 ازمیان رفت وشمابخاطر دارید که آقای یاری ازسیاست گوشه گیری کردوروانه جاغوری گردید. حالاسوال اینجاست؛ سوالی که دارم اینست، بخش اعظم شعله ای هابه گروپ هاو سازمانها تنظیم شدند( نقش زنده یاد داکترفیض دراینموردقابل تحسین است) عده ای هم بی سرنوشت..."

به اینقسم پیکاربنوال گفتارداهیانه مارکس رابیادمیدهدکه میگفت"وقتی رابطه انسان بامنطق طبیعت از تاریخ حذف میشود،انتی تز طبیعت وتاریخ به وجودمی آید. درنتیجه مدافعان این برداشت ازتاریخ فقط قادرمیشوندرویدادهای سیاسی ومذهبی رابانمایش محیرالعقول ترین سفاهت هابازگو کنند"(ایدئولوژی آلمانی ص 86 نسخه انگلیسی).

قبل ازآنکه پیشتربرویم وباجناب بنوال اندکی جدی صحبت کنیم میخواهیم این موضوع راازجناب شان بپرسیم که از کجا میگوئیدکه"سازمان جوانان مترقی ازاواخر1351 ازمیان رفت وشمابخاطر داریدکه آقای یاری ازسیاست گوشه گیری کردوروانه جاغوری گردید"؟ اینکه سازمان جوانان مترقی درآخر سال 1351 بعدازانشعاب خط اپورتونیستی(اکونومیزم)تحت رهبری داکترفیض متلاشی شد، درست، اماازکجا می گوئید که" آقای یاری ازسیاست گوشه گیری کرد"؟ از کجا میگوئیدکه او"روانه جاغوری گردید"؟ بنظرشماآیاآدمی که ازحقیقت خبرندارد وصحبت میکند(آنهم درسیاست) چگونه آدمی است، راستگویا دروغگو؟ بهترعرض کنیم "آیامیدانیدکه چه میگوئید، یا"خدای ناخواسته"هزیان میگویئد؟ "هم باندهای ساائی تان"نیزدرنوشته ای تحت عنوان"اکرم یاری مبارزاندیشه وعمل"می نویسد"اكرم ياري گرچه بعدازپاشيدن سازمان جوانان مترقي وجريان شعله جاويددرسال1354 ومريضي مزمن عصبي كه هميشه اوراآزارميداد، قادرنشددرمبارزات انقلابي نقش برازنده اش راادامه دهدوبيشتردرمنطقه ي آبايي اش كه همان ولسوالي جاغوري بود،زندگي مي كرد".

کجای این حرفهای شما صحت دارند؟ مابه شماچیزی نمیگویم ولی به آن افرادی که یک روزی درجاغوری عضو"ساما"بودندویاآنهائیکه درسازمان رویزیونیستی رهائی و"ساا"عضویت داشتندویا دارندمیگویم که"ببینیداینهارهبران شما بودندوهنوزهم رهبران شماهستند، راستگوئی ودروغگوئی آنهارامشاهده کنید! شمابه این دروغگویان اعتمادداریدوحاضریدبگفته آنهابمیدان جنگ بروید، درحالیکه اینها آنقدر بی مسئولیت حرف میزنند که دراینجا خود تان می بینید. آیا اینها شرافت وشخصیت رهبری شماراداشته ویا دارند؟. این هاباآویزان کردن چندواژه میان تهی وتعارفی برنام رفیق اکرم یاری میکوشندتضادآشتی ناپذیرخط رفیق اکرم یاری یعنی مارکسیزم- لنینیزم- مائویزم رابا اکونومیزم وسپس رویزیونیزم داکترفیض آشتی بدهندوباملمع کاری نام این رفیق بزرگ اپورتونیزم ضدانقلابی وسپس رویزیونیزم ضدمارکسیستی داکترفیض رااستتارکنند. وازبه نشرسپردن کذب هائی درباره زندگی رفیق یاری درنظردارندتاشمارافریب بدهند".

این متخصصین امحای راه سرخ رفیق یاری بیشترازخلق وپرچم،زیادترازاخوان الشیاطین درباره یاری شهیددروغ گفته اند،اماآقای بنوال شماچراوقتی ازحقیقت موضوع خبرندارید، حرف میزنید؟که بشماگفته که رفیق یاری بعدازسال 1351 به جاغوری رفت؟ رفیق یاری درسال 1347 ازکارمعلمی اش درلیسه نادریه برکنارشد. اودراوایل سال 1348درشرکت"افغان بیمه"درده افغانان کارپیداکرد.دراواخرسال 1349مریض شد و مریضی اونیزازشدت کار،فقرموادغذائی وبیخوابی مزمن منشا میگرفت، "نه مريضي مزمن عصبي كه هميشه او را آزار" بدهد.درغرب اینگونه مریضی خیلی زیاداست آنراBurn Out یاخستگی مزمن میگویند. وعده زیادی ازمهندسین طراح به آن مبتلا میشوند. درماه قوس سال 1349 وقتی رفیق یاری به داکترمراجعه کرده بود، داکترمعالجش گفته بود که"فقط استراحت کن ومدتی کاردماغی راکناربگذاروکوشش کن بقدرکافی خواب کنی".

شرکت بیمه افغان در سال 1353 برای سومین باربه رفیق یاری گفت که بایدبرای تعقیب کردن یک دوره "مدیریت صنعتی"به خرچ شرکت به انگلستان برود. رفیق ازقبول آن خودداری کردوازکارش استعفا داده وبه جاغوری رفت. رفیق یاری به این دلیل بجاغوری رفت تادرآنجا دربین دهقانان نفوذ وجاغوری رابه کوه های"جین گان شانگ"افغانستان مبدل کند، نه اینکه"ازسیاست گوشه گیری کرد وروانه جاغوری "شده باشد. ونه اینکه" مريضي مزمن عصبي هميشه اوراآزار"میدادوبرای تنفس هوای پاک جاغوری درآنجارفته باشدتادرکنارآب روان درسایه درختان سبزبنشیندوچنددختردهقان برایش می ومیوه تعارف کند. رفیق یاری میگوید"فقط خلق مسلح میتواندتحت رهبری پرولتاریابا ارتش مسلح تحت رهبری ارتجاع مقابله کند". اودرجاغوری برخلاف گفته های شما و"ساا"ازسیاست کناره گیری نکرد. وبطورمنظم باشاگردان جانبازش مانندعلی محمد،موسی خارکش،یونس تاجپور،الله دادخروش و..غیره درتماس بود. اوشاگردان نامداری رادرهمین زمان تربیه کردکه ازآن جمله معلم علی دریاب، محمدعلی، کریم(دوتن اخیرمحصلین دانشگاه طب ننگرهاربودندودرسال 1358 بدست جلادان خلقی بشهادت رسیدند). مضاف براین هارفیق یاری با شاگردان وفادارش مانندحسین علی محصل فاکولته فارمسی کابل،علی رضا،حسین علی وشیرعلی(محصلین پلی تخنیک کابل که درسال 1357 و1358 به دست خلقی هابشهادت رسیدند)وعده دیگری که مالازم نمیدانیم نام آنهارابدلیل امنیتی تذکربدهیم،بطورمنظم نشست های آموزشی داشت.رفیق یاری ازسال 1354تاسال1357 درجاغوری برعلاوه تربیه انقلابیونی که یکعده آنهاامروزکادرهای مائویست های کنونی افغانستانراتشکیل میدهند، کاروسیع توده ای انجام دادواین کاربه اندازه موثربودکه دهقانان جاغوری اورادرقلب شان صمیمانه جای داده بودند. اگرکسی ازانقلابیون افغانستان واقعادرقلب کارگران، دهقانان کم زمین وبی زمین جای دارد بدون هیچ شکی که آن شخص رفیق یاری است.

بعدازسقوط جاغوری دربهارسال 1358 ملاهادرنظرداشتندکه به جان شعله ای هابیافتند.یکی ازآنها گفته بود"برای اینکه بدانیم شعله ای هاچندنفرهستند،یک آوازه بیاندازیدکه اکرم یاری آزادشده وبخانه برگشته است." بمجردیکه این آوازه درجاغوری بلندشده بودچنددهقان درهمان روزبنابه رسم سنتی-مذهبی هایک گوسفندیایک بزویایک نان را"نذر"کرده بودند. میگویندیک هفته بعدیک دهقان دیگرازیک روستای دورافتاده جاغوری بایک گوساله بسوی خانه یاری میرفت. کسی پرسیده بودکه به کجامیروید؟ دهقان جواب داده بودکه "شنیده ام اکرم یاری آمده،می روم این گوساله رادرقدمش نذرکنم که خدادیگردردوبلاراازاودورنگه دارد".بنظرماکسی که ازسیاست کناره گیری کندبه این اندازه محبوب دهقانان وزحمتکشان نمیشود. این یک داستان معروف دربین شعله ای های جاغوری است که میگویند پدریکی ازرفقا به پسرهایش که شعله ای شده بودندمیگفت:

-  بچه عبدالله شمارابیالستیک(واژه دیالکتیک رافراموش میکرد)درس میدهدوکافرمیسازد، ازاوتامیتوانیددوری کنید.

میگویندپدرآن رفقایک روزدربازارسنگماشه(مرکزجاغوری)می بیندکه رفیق یاری چادرش رابرزمین پهن کرده وبادهقانان برروی آن نشسته وصحبت دارد.اوهم دربین جمعیت ایستادمیشودوبه حرف های او گوش میدهد. حرف های اوچنان به دل دردناک این دهقان اثرمیکندکه شب به پسرانش میگوید:

-    امام زمان همین اکرم یاری است،اگرهم نباشدازاوکمترنیست.

آقای بنوال! شمابه این کارهاسیاست میگوئیدیاکناره گیری ازسیاست؟ بنظرمااگرکسی بگویدکه رفیق یاری ازسیاست کناره گیری کرده بود، یاازفعالیت های وسیع آن رفیق آگاه نیست ویامغرضانه میکوشد اورابدنام سازد. شماآقای بنوال به کدام یک ازایندودسته تعلق دارید؟ یک مرتبه به وجدان تان مراجعه کنید!

چندسوال از آقای بنوال

آقای بنوال عزیز! شمامینویسید"ازسال 1349تا 1351 شعله ای هاتجزیه شدندوبه گروپ هاوسازمانهای جداگانه ای جابجاشدند،که شما هربخش را نامی داده اید،کسی راآوانتوریست عده ای رااکونومیست وکسانی رااپورتونیست .." اجازه بدهیدازشمابپرسیم که جزدسته اپورتونیستی که تحت قیادت داکترفیض احمدفقیدازسازمان جوانان مترقی جداشده بودند، دیگرکدام دسته وگروهائی رامی شناسیدکه دربین سالهای 1349 و1351 تاسیس شده باشند؟اگرراست میگوئید"لطف کنیدآنهارانام بگیرید!

آقای بنوال شماخطاب به رفیق پولادمینویسیدکه"هربخش رانامی داده اید،کسی راآوانتوریست عده ای رااکونومیست وکسانی رااپورتونیست" خوانده اید. اگرراست میگوئیدسندی ارائه کنیدونشان بدهیدکه رفیق پولادبه کدام تشکل که دربین سالهای 1349-1351تشکیل شده صفت"آوانتوریست"رااطلاق کرده است؟

روشن است که هم رفیق پولادوهم ما"گروه داکترفیض"رااکونومیست خوانده ایم واکونومیزم شکلی از اپورتونیزم بورژوایی است که گاهی به موضع چپگرائی افراطی می افتدو"اپورتونیزم چپ" میشودو زمانی به موضع "راست" میغلطد ورویزیونیزم می شود. این گروه شجاعت وشهامت آوانتوریست بودن رانداشت وندارد زیرا آوانتوریست بودن هم شهامت می طلبد. وما(چه رفیق پولاد،چه رفقای سازمان کارگران افغانستان،چه رفقای هواداران جنبش دموکراتیک نوین افغانستان)دربینسالهای 1349-1351 نه کدام تشکل آوانتوریستی رامی شناسیم ونه کسی را"آوانتوریست"خوانده ایم. ما واژه آوانتوریست را درموردساماومشی کودتا- قیام مجیدکلکانی فقیدبکاربرده ایم که حداقل هفت سال بعدتراززمانی است که بحث مابرروی آن میچرخد.فکرنمیشودکه درجائیکه مجیدکلکانی،مولانا بحرالدین باعث،حفیظ آهنگرپورگام میزدند، داکترفیض واصحابش درخوابشان هم بتوانندجرائت کنند آنرادرذهن شان تجسم نمایند.

آقای بنوال شما درصفحه آخر(ص5) مینویسید" ازبس نوشته های شورش وسوم عقربی هابی محتوا ودرضمن پرادعاست، حیف میدانم کلمه سیاسی رابدتعریف کنم ونویسنده هارامنسوب کنم.ازاخلاق وبرخوردمسئولانه حرف میزنند، یعدازدهن دیگری که گویااوگفته فحاشی وبددهنی میکنند... وشماهم که نوشته های دیگران رامیخوانید،اززبان آنهادشنام میدهیدوبعدمدعی هستیدکه پورتال افغانستان آزاد...پایگاه فحاشی وتهمت زنی است".آقای بنوال؛ اگر شما آدم صادقی می بودید، صادق چه که حتی صداقت یک خرده بورژوای شجاع"کانادائی"رامیداشتید فحاشی لمپنانه سیدغلام علی مشرف(زیرنام های سیدحسین موسوی،آزاد ل. احمدبرومند،جاوید، خالقدادپغمانی، محک باستانی)ومریدش کبیر توخی و"شاطر" هردو(میرویس محمودی)رانادیده گرفته وهرزه گی این سه موجوداوباش را انکار نمیکردید. شمانتنهااین مسئله راانکارمیکنید، بلکه سیدغلام علی مشرف این جاسوس بیعار وشرف باخته "NSA"راکه زیرنام احمدبرومند"حتی ازکسب وکارهوتل داری وسماوارچی گری مخالفینش هم به بادارانش گزارش میدهد،نادیده گرفته وبرماتهمت میزنیدکه دیگران رافحش داده ایم؛ آیامتوجه این سقوط هولناک وجدان تان هستید؟ اگرسیدغلام علی مشرف برای NSAجاسوسی میکند،شماکه اورا حمایه میکنیددراین معادله چه مقامی رادارید؟ حقیقت غیرقابل انکاررا ندیدن، ازیک جاسوس پست فطرت حمایه کردن وماهیت ایستگاه جاسوسی"افغانستان آزاد"رااستتارنمودن شمارانتنهایک شعله ای 45 ساله نمیسازد، بلکه درجایگاه پست ترازیک پرچمی میهنفروش قرارمیدهد.

درموردنوشته های ماکه میگوئید"بی محتواودرضمن پرادعا"است،خدمت تان عرض میکنیم که ایکاش شماازنظردانش وآگاهی درآن سطحی می بودیدکه میتوانیستیدبرنوشته های ما قضاوت کنید.

آقای بنوال!شمانبایدنقش"کورخودبینای مردم"رابازی کنید.شماخود دروغ میگوئید(نمونه دروغ گفتن تان را مادربالا تذکردادیم)ولی مارا "پرمدعا" گزارش میدهید.آیاعیب"پرمدعابودن"بپای عیب"دروغ گفتن" میرسد؟

ازدروغگوئی تا تمجید داکترفیض

دربالاآوردیم که پیکاربنوال این کذب رااشاعه میدهدکه دربین سالهای 1349-1351 "شعله ای ها تجزیه شدندوبه گروپ هاوسازمانهای جداگانه ای جابجاشدند". وشما خواننده گرامی شاهدباشیدکه این آقای بنوال بدون گروه اپورتونیستی داکترفیض از"گروپ هاوسازمانهای جداگانه"حتی یکی راهم نمیتواندنام بگیرد،زیرا وجود ندارد. بعدازانشعاب اپورتونیست هاتحت رهبری داکترفیض دراواخر سال 1351 سازمان های"سرخا"،"اخگر"،"پیکار"،"ساوو"وبرخی ازدسته های کوچک دیگربه وجود آمدند که همه وهمه بعدازسال 1352 تشکیل شده اندنه دربین سالهای 1349-1351. او بخاطر اینکه ازثقلت مفتضح شدنش بکاهد،شایددودسته کوچکی (یکی به اطراف مجیدکلکانی ودیگری به اطراف عزیز طغیان)را نام ببرد. اینهاهیچ زمانی شعله ای نبودندوباسازمان جوانان مترقی رابطه نداشتند.زنده یادعزیزطغیان میگفت"بیگ دایزنگی ازخان جاغوری چه کمی داردکه من به سازمان بچه خان جاغوری بروم). لذا، دسته عزیزطغیان ومجیدکلکانی فقیدرانبایدباسازمان جوانان مترقی ربط داد.

پیکاربنوال برعلاوه اینگونه دروغ بافی ها،ازداکترفیض یعنی کسی که ازبطن انقلاب به رویزیونیزم یعنی ضدانقلاب سقوط کرده بااین سخنان تمجیدبعمل می آورد"نقش زنده یادداکترفیض دراینمورد قابل تحسین است". آقای بنوال بااینکارش نشان میدهدکه اوبه "خط"،"سمت وسوی حرکت"و"ماهیت ایدئولوژی" داکترفیض یا توجه ندارد ویا آگاهانه این خط خیانت به انقلاب را تائید میکند. ما دراینجا لازم میدانیم تذکربدهیم که چراجناب بنوال ازکسی که سازمان جوانان مترقی رانابودساخت ستایش به عمل می آورد.

شعله ای ها وحتی خلقی هاوپرچمی واخوانی های افغانستان هم میدانندکه عامل اصلی متلاشی شدن سازمان جوانان مترقی داکترفیض بود. اوبودکه باانشعابش بالشت بردهن سازمان جوانان مترقی که بعد ازمریض شدن رفیق اکرم یاری بنیانگذارش، دربستربیماری خفته بود، گذاشته وخفه اش کرد. این اولین خدمت"قابل تحسین داکترفیض"برای بورژوازی وافرادی مانند پیکاربنوال که ازمنافع ضد انقلاب دفاع میکنند، میباشند.

بعدازآنکه داکترفیض ازسازمان جوانان مترقی جداشد،یک کارزاروسیع فحاشی وناسزادهی بررفیق اکرم یاری ورفیق صادق یاری رابه راه انداخت.آنچه راکه لمپنان هرزه مثلث فله(سیدغلام علی مشرف، کبیرتوخی وشاگردشان میرویس محمودی)امروزدرموردمامیگویند، آنروزهاداکترفیض و اصحابش درموردیاری وسایررفقای اومیگفتند. اینست دلیل دوم تشکروسپاسگذاری پیکاربنوال از"داکترفیض"پیشواوبنیاینگذاررویزیونیزم چینی درافغانستان.

همین داکترفیض وباندش بودکه فحاشی رذیلانه ای راکه"پس منظرنویسان خاین وچمچه کشان آنها در بیرون اززندان"آغازکرده بود، انکشاف داده وآنرا به سلاح مبارزه عناصر فطرتا پست مبدل ساخت. همین داکترفیض بودکه"فحش دادن"،"ناسزاگوئی" ،"دروغ گفتن"،"افترابستن وتهمت زدن"رابه فرهنگ سیاسی درافغانستان تبدیل کرد. به "پیام زن"مراجعه وحساب کنیدکه درهرصفحه آن چندفحش را پیدا میکنید، به نوشته های که "دادنورانی"( زیرنام رستم شجاع) درکابل پریس نشر کرده مراجعه کنیدوببنیدکه چطورکسانی را که دیروز"خواهر"،"مادر" ورفیق"خطاب میکرد، بعدازنفاق برسر پول های انجوها"چاپی گرلنگ"زلمی خلیل زادوامریکائی هامیخواند. به نوشته های"ساا" مراجعه کنیدو ببنید که آنها ازچه فحش ها ودشنام هاکارمی گیرند. این همان فرهنگ بی پرنسیپ بودن، بی مسئولیت بودن وبی خردبودن است که داکترفیض آنراازدست"پس منظر نویسان خائین ومیرزاهای شان درخارج از زندان"گرفته تاسطح"فرهنگ مدون ومروج اپورتونیست ها ورویزیونیست ها" تکامل داد. پیکاربنوال بدلیل این نقش داکترفیض خودرامدیون او میداندوزبان بمدح وتمجیدش میگشاید. زیرا همین نقش است که امروزعناصرهرزه مثلث فله(سیدغلام علی مشرف، کبیرتوخی ومیرویس محمودی)و"ساا" را ازنظرسیاسی"مسلح" میسازد.

اما ازجانب دیگر این نیزیک سوال است که چراآقای پیکاربنوال تااین حد دشمن"سازمان جوانان مترقی" و"رفیق اکرم یاری ورفیق صادق یاری " میباشد؟بنظرما دراینجادودلیل کاملا موجه دارد:

نخست اینکه خط انقلابی ایکه برسازمان جوانان مترقی حاکم بود یعنی خط رفیق اکرم یاری باردیگر به صحنه برگشته وامروزبحدی رشدوانکشاف یافته که علیه اپورتونیزم دراشکال(آوانتوریزم، کودتا- قیام،کودتاچینی،اکونومیزم،سنتریزم ودگمارویزیونیزم) موضع قاطع انقلابی گرفته وشجاعانه مبارزه میکند. این مبارزه درحالیست که این خط اینباردرک عمیقترازماهیئت مبارزات پرولتری پیداکرده وتجارب پیروزی هاوشکست های پرولتاریارادرقرن بیستم باخودآورده است.اینبارمیداندکه بورژوازی چقدرفریبکار، فرومایه وشیاداست وچطوربه بهانه های مختلف برسرروشنفکران انقلاب طلب کلاه می گذاردوآنهارابجای "کعبه" به "ترکستان"میبرد. واینبارمیداندکه محدود ساختن مبارزه پرولتاریا به مبارزه ملی اولین اقدام درجهت خیانت به پرولتاریاست. پرولتاریا بگفته مارکس وانگلس"جهان تاریخی"(Theatrum mundi) است نه" ملت- تاریخی". واینبار پی برده که نیروهای خادم به امپریالیزم وارتجاع مانندوایروس های مرگ زادرکمین نشسته اند وبمجردضعیف شدن جنبش انقلابی حمله میکنندتامرگ را بر خط پرولتری حاکم سازند. این خط امروزباقاطعیت خیانت ها،تسلیم شدن ها،ازپشت خنجرزدن ها،برسرافغانستان معامله کردن های سازمان های اپورتونیستی ساماورهائی راافشامیکند.رسواهای جاسوس ساما(ادامه دهندگان)وخائینان میهنفروش"ساا"وسازمان رهائی هیچ زمانی برابرامروزافشانشده بودند.آنهاراهیچ چیزدیگربیشترازوجوداین خط انقلابی آزارنمیدهد. زیرا آنها دیگرنمیتوانندمانندسالهای 1357 و58 بی توهم کودتا- قیام وآوانتوریزم ماجراجویانه شانرا "انقلاب"جابزنند.

ثانیا؛ ضرورت"عاجل"پوشانیدن تسلیم شدنهای ساما، به معامله گرفتن های"ناکام"افغانستان به اتحادیه اروپاوخاقان های چینی به واسطه ساما، علم کردن"تئوری خائینانه ورویزیونیستی"سه جهان"وبراساس آن به بستررفتن باارتجاع فئودالی ووعده دادن "تبلیغ احکام دین اسلام"بواسطه داکترفیض،این برخوردخصمانه راتوجیه میکند.این دودلیل افرادی مانندبنوال خان رامجبورمیکندکه یک روزچون فاحشه های رسوابافحاشی وناسزادهی باپیروان این خط جهادکنندوروزدیگرلباس عجوزه های مکار را بپوشند، نرم بریسندودست به تخریب بزنند.چه بیچاره گی ای بالاترازاینست که آدم بامکاری ازاسحق نگارگرکمک بطلبدودرپناهی اورسوائی خط"کودتا- قیام"و"کودتاچینی های شهرت طلبانه"راتعدیل کند؟ اینست دلیل خصومت ودشمنی پیکاربنوال وتمام اپورتونیست ها ورویزیونیست هابا خط رفیق اکرم یاری وسازمان جوانان مترقی.

یک نظرتئوریک فلسفی به گفتار پیکاربنوال

آقای بنوال،شاید بداندکه دوبرخوردبه تاریخ وباآن دواستنباط سیاسی ازتاریخ وجوددارد. یک تاریخ بگفته مارکس تاریخ جوانمردی های عیارانه بزن بهادرهاوشوالیه هاست که متن ومضمون آن،برده و ارباب،سرف وفئودال،استثمارگرواستثمارشونده رانمیشناسد.وانسان امروزهمان انسانی است که بابای آدم وبی بی هوابرروی زمین گذاشتند. وتاریخ دیگرباتکامل طبیعت پیش ازظهورحیات وهمچنین بعدازآن راببحث میگیرد،روابط انسان راباجهان وتکامل مراودات اجتماعی فیمابین آنهارا بیان میکند . این تاریخ انسان رابمثابه سازنده شرایط نوین وبهمانصورت مخلوق شرایط میداند. برداشت اول ازتاریخ برداشت ایده آلیستی یاواقعه نگاری"میرزاگل"های بازنشسته است که آقای بنوال نیزباآن متدولوژی کاریکاتوری ازسازمان جوانان مترقی رابنمایش میگذارد.

برای برداشت نوع اول یعنی مدح سرودن دروصف شجاعت وعیاری شوالیه هاوقساوت مالیه بستان های حکامان بیدادگرویاهجوومذمت فلان یابهمان رهبرمذهبی یاسیاسی مخالف، نیازی به هیچ دانش و آگاهی علمی نیست. ولازم نیست آدم سربگریبان فروببردوازخودبپرسدکه چرایک سرف مانند یک گاو آهن وابسته بزمین وملکیت یک واسال بحساب رود. پیامدهمین منطق واژگون به"تحسین داکترفیض" میرسد. وقتی درجاده این اسلوب فکری قدم بگذاریدهمین که بتوانیدبکمک" قاعده مراسلات"چیزی نوشته کنید"ازجائیکه ایستاده ایدچشم دیدهایتان"رامیتوانید"تاریخ جورکنید"وچندتااز"همسن وسالهای تان را"هم به امدادبطلبید. اما برای تاریخ ویااستنباط درست ازتاریخ وتفسیرآن به سیاست به آگاهی علمی وصداقت نیازاست. برای اینکاردیگر"گزارش چشمدیدهاوشهادت همسن وسالها"وبهمانصورت فراخواندن مرتجعین ومرتدین بکمک،کاری ازپیش نمیبرد. دراینجا"معیار"علمی وشالوده خارائین تئوریک فلسفی- علمی درکاراست.

یکی ازاین معیارهااینهااند"دیالکتیک برخلاف اصول میتافیزیک معتقداست که،اشیاوپدیده های طبیعت درداخل خودنیزتضادهائی دارند،زیراآنهادارای یک قطب مثبت وقطب منفی،یک گذشته ویک آینده میباشند( ماتریالیزم دیالکتیک)

دیالکتیک به معنی واقعی کلمه عبارتست ازآموختن تضادها درداخل ماهیت اشیا( لنین)

ﺟﻬﺎن ﺑﻴﻨﯽ دﻳﺎﻟﮑﺘﻴﮏ ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﺘﯽ ، ﺑﺮﺧﻼف ﺟﻬﺎن ﺑﻴﻨﯽ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﮑﯽ ، ﺑﺮﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﭘﮋوهش ﺗﮑﺎﻣﻞ ﻳﮏ ﺷﻴﺌﯽ ﻳﺎﭘﺪﻳﺪﻩ راﺑﺎﻳﺪازدرون ﺁن، ازرواﺑﻂ ﺁن ﺑﺎاﺷﻴﺎء وﭘﺪﻳﺪﻩ های دﻳﮕﺮﺷﺮوع ﮐﺮد؛ ﺑﻪ ﺑﻴﺎن دﻳﮕﺮ ﺗﮑﺎﻣﻞ اﺷﻴﺎء و ﭘﺪﻳﺪﻩ هاﺑﺎﻳﺪﺑﻤﺜﺎﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﺟﻮهری وﺿﺮورﺁﻧﻬﺎ ﻣﻼﺣﻈﻪ ﮔﺮدد، اﻟﺒﺘﻪ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ اﻳﻨﮑﻪ هر ﺷﻴﺌﯽ ﻳﺎ ﭘﺪﻳﺪﻩ درﺟﺮﻳﺎن ﺣﺮﮐﺖ ﺧﻮدﺑﺎاﺷﻴﺎء و ﭘﺪﻳﺪﻩ های ﻣﺤﻴﻂ درارﺗﺒﺎط ﻣﯽ ﺁﻳﺪوﻣﺘﻘﺎﺑﻼًﺑﺮﻳﮑﺪﻳﮕﺮاﺛﺮﻣﯽ ﻧﻬﻨﺪ. ﻋﻠﺖ اﺳﺎﺳﯽ ﺗﮑﺎﻣﻞ هرشیی ﻳﺎﭘﺪﻳﺪﻩ درﺑﻴﺮون ﺁن ﻧﻴﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ دردرون ﺁن اﺳﺖ، درﺳﺮﺷﺖ ﻣﺘﻀﺎداﺷﻴﺎء و ﭘﺪﻳﺪﻩ هاﻧﻬﻔﺘﻪ اﺳﺖ. ﺳﺮﺷﺖ ﻣﺘﻀﺎدذاﺗﯽ هرﺷﻴﺌﯽ ﻳﺎﭘﺪﻳﺪﻩ اﺳﺖ وازهمین ﺟﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺮﮐﺖ وﺗﮑﺎﻣﻞ اﺷﻴﺎء و ﭘﺪﻳﺪﻩ هاﻧﺎﺷﯽ ﻣﯽ ﺷﻮد. ﺳﺮﺷﺖ ﻣﺘﻀﺎدﻳﮏ ﭘﺪﻳﺪﻩ ﻋﻠﺖ اﺳﺎﺳﯽ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﺁن اﺳﺖ،ﺣﺎل ﺁﻧﮑﻪ راﺑﻄﻪ وﺗﺄﺛﻴﺮ ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ ﺁن ﺑﺎﭘﺪﻳﺪﻩ های دﻳﮕﺮﻋﻠﻞ ﺛﺎﻧﻮی راﺗﺸﮑﻴﻞ ﻣﯽ دهد. ﺑﺪﻳﻨﺴﺎن دﻳﺎﻟﮑﺘﻴﮏ ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﺘﯽ ﺗﺌﻮری ﻋﻠﻞ ﺧﺎرﺟﯽ ﻳﺎاﻧﮕﻴﺰﻩ ﺧﺎرﺟﯽ ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﻣﮑﺎﻧﻴﮑﯽ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﮑﯽ واوﻟﻮﺳﻴﻮﻧﻴﺴﻢ ﻋﺎﻣﻴﺎﻧﻪ ﻣﺘﺎﻓﻴﺰﻳﮑﯽ راﻗﻄﻌﺎًردمی ﮐﻨﺪ. ﺑﺪﻳﻬﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻋﻠﻞ ﺧﺎرﺟﯽ ﻧﺎب ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﺪﺳﺒﺐ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﮑﺎﻧﻴﮑﯽ اﺷﻴﺎء وﭘﺪﻳﺪﻩ هاﺑﺸﻮد،ﻳﻌﻨﯽ ﻓﻘﻂ ﺗﻐﻴﻴﺮی درﻣﻘﻴﺎس وﮐﻤﻴﺖ ﭘﺪﻳﺪﺁوردوﻟﯽ ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﺪ ﺗﻮﺿﻴﺢ دهدﮐﻪ ﭼﺮااﺷﻴﺎوﭘﺪﻳﺪﻩ هاازﻧﻈﺮﮐﻴﻔﯽ ﺑﯽ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﻣﺘﻨﻮع اﻧﺪوﻣﺘﻘﺎﺑﻼ ﺑﻪ ﻳﮑﺪﻳﮕﺮﺑﺪل ﻣﯽﮔﺮدﻧﺪ.(مائوتسه دون - درباره تضاد)

حالاکه یک روزنه کوچکی راازاسلوب فکری فلسفیعلمی مارکسیزم نقل وقول کرده ایم،فرض میکنیم جناب بنوال نیزمارکس،لنین ومائوراقبول داردزیرااومیگویدکه"ازاولین روزی که شعله ای هابه خیابان هابیرون شدندباآنهابودم وتاحالاپیرواصل واندیشه های طرح شده آن که هماناتبلیغ وتعقیب "م.ل.ا"میباشدبوده وهستم". با این فرضیه نوشته اوراکه می نویسد"شهیداکرم"یاری"درترکیب سازمان جوانان مترقی به عنوان یک محفل بود، داکتر هادی"محمودی"، دادفروباختری محافل دیگری بودندکه سازمان راتشکیل دادند"بازکرده ازاومی پرسیم،"کدام محفل یا محفل هاازتمام آنهائیکه شمادرذهن تان دارید ازمنافع پرولتاریاوکدام آنهاازمنافع بورژوازی نمایندگی میکردند؟". پاسخ به این سوال مشحص میسازد که پیکاربنوال "درکجاایستاده" است. نخست، ممکنست اوبگویدکه تمام رهبران وکادرهای سازمان جوانان مترقی بطوریکسان"مارکسبست- لنینیست- مائوتسه دون اندیشه" بودند. دراینصورت مابایدصحت وسلامتی فکری ودماغی آقای بنوال رابزیر سوال ببریم.زیراهیچکسی نمیتواند بگوید که "تمام محفل های سازمان جوانان مترقی مارکسیست- لنینیست- مائوتسه دون اندیشه" بودند. چنین حکمی نتنهادروغ است وتمام احکام دیالکتیک ماتریالیستی رانقض میکند، بلکه آنچنان چیزی که خالی ازتضادباشد درطبیعت وکائینات وجودندارد. آدمی که چنین حکمی راصادرکندبدون شک یاابله است یابیسوادگستاخ ویا دیوانه.

آقای بنوال درپاسخ به اینسوال هیچ جوابی ندارد و هرجواب تمام گفته های اورا رد وگفته های مارا تصدیق میکند. اگرآقای بنوال با چشم اندازبه جوهراشیاوپدیده هاومبارزه آشتی ناپذیراضداددرذات ماده وایده بطورعام ودرداخل سازمان جوانان مترقی بطورخاص نگاه میکرد، داکترفیض راهرگزقابل تحسین نمی یافت. زیرانقش داکترفیض رابعنوان نماینده بورژوازی درداخل سازمان جوانان مترقی میدید. ولی اوازچشم اندازدیالکتیک ماتریالیستی وآموزه های مارکس، لنین ومائوتسه دون به مسایل نگاه نمیکندوفقط درحرف وآنهم بنابه غرض تفتین وتوطئه خودرا"م.ل.ا."میخواند.

مابازهم ازآقای بنوال میپرسیم که آیااعتقاددارید که "سمت وسوی خط غالب یا تضادغالب جهت دهنده حرکت کلی یک سازمان است؟" وآیا باوردارید که" جریان دموکراتیک نوین افغانستان از سال 1344 تاسال 1348سمت وسوی بالارونده وانقلابی ومترقی داشت؟"واین مسئله محصول هژمونی واستیلای تضادغالب برسازمان جوانان مترقی وجنبش شعله جاویدبود؟ وپس منظرنویسان وسایرخاینین به انقلاب همواره بعدازجداشدن شان درست رهبران وپیشکسوتان همین خط راموردفحاشی وناسزاگوئی قرارداده اند.

درفرجام این بخش به آقای بنوال توصیه میکنیم که حد اقل بخاطرنجات خود تان ازنادانی وبوالهوسی های گستاخانه هم اگرشده یکبار"تضاد"نوشته مائوتسه دون رابخوانیدوبطورآگاهانه علیه هرکسی که می نویسید، بنویسید. پایان

مائویست های افغانستان

30 عقرب 1392