Monday, 19/11/2018
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
دوشنبه ۲۸ عقرب ۱۳۹۷
ÓیÇÓی
دیالکتیک تاریخ چنان است که پیروزی مارکسیزم دررشته تئوریک، دشمنان اوراوامیدارد به لباس مارکسیست درآیند

دیالکتیک تاریخ چنان است که پیروزی مارکسیزم دررشته تئوریک، دشمنان اوراوامیدارد به لباس مارکسیست درآیند. لنین . مقدرات تاریخی آموزش کارل مارکس

 

سازمان انقلابی افغانستان"رابشناسیم

مارکسیست یا رویزیونیست؟

 

فصل یازدهم

قسمت دوم این فصل

درقسمت اول بخش یازدهم این سلسله به طوراجمالی به"گیله گذاری ساا"ازگفتارمابرستمگری ملی فئودال- کمپرادورهای ملیت پشتون صحبت کردیم. وبه روئیت اسنادتئوریک نشان دادیم که"ساا" ، "سملا" و"ساما"درموردمسئله ملی نظریه نادرست ومغایربامارکسیزم دارند. دراین بخش درمورد ستمگری ملی درافغانستان اندکی بیشترصحبت میکنیم. اماقبل ازآنکه شوونیزم ملاک- کمپرادورهای ملیت پشتون رابگفتگوبگیریم لازم میدانیم دو نکته را بطور خیلی صریح وروشن مشخص سازیم:

1-  درعصر امپریالیزم هیچ طبقه ای به استثنای طبقه کارگرتحت رهبری حزب کمونیست قادربه حل مسئله ملی نبوده ونیست. لذا،هیچ نوع ناسیونالیزم ملیت های هزاره، تاجک، ازبک، ترکمن وغیره قادرنیست که یوغ استبدادستمگری ملی راازگردن آنها بردارد.

2-  ستمگری ملی هم ازنظر تئوری وهم از نظر سیاسی عبارتست از دادن امتیازبه زبان،منطقه زیست،خوی وخواص تاریخی- روانی(فرهنگ ملی) وانکشاف مناسبات تولیدی به یک ملیت ودرغ داشتن آن ازملیت های دیگر میباشد.

ازجائیکه دولت ازبورژوازی بیروکراتیک وفئودالیزم تشکیل یافته لذاستمگری ملی تبارزستمگری جهانی سرمایداری امپریالیستی درمناسبات سیاسی- اقتصادی یک کشورتحت سلطه میباشد. بهمین دلیل مبازره علیه ستمگری ملی درآخرین تحلیل بخشی ازمبارزه طبقاتی پرولتاریاست وستمگری جهانی سرمایه مالی راهدف قرارمیدهد. دفاع ازستمگری ملی به هرشکل وهراندازه دفاع ازستمگری جهانی سرمایداری مالی امپریالیستی میباشد.

مروراجمالی برسیرظهورسرزمین، قلمروومرزهای کشوری

مادربخش قبلی اشاره کردیم که خانواده، قبیله وملت روساخت شیوه های تولید معین بوده وبراساس تکامل مناسبات تولیدی درتاریخ ظاهرشده اند. وگفتیم که ملت های مصنوعی که براساس سازش

ومعاملات امپریالیزم وارتجاع به وجودآمده اندنیزوجوددارندکه پاکستان،کویت، اردن،اسرائیل، قطر، ابوظبی،عمان،سودان جنوبی، برونای وغیره نمونه های این معامله گری میباشند. این توطئه برای سقط کردن ثمرات واقعی مبارزات آزادیخواهانه خلق های اسیرآسیا صورت گرفته وهدف آن راه گنجشکک بازگذاردن برای مداخله ودست درازی استعمارامپریالیستی میباشد. بنابه اعتقادات"سملا"اینها همه ملت اندزیراهم حاکمیت دارندوهم مرزهای کشوری . وجوداینگونه"ملت ها" نه قوانین تکامل تدریجی رامی شناسندونه اهالی برخی ازاین"ملت ها"با"ملت"های همجوارشان ازنظرزبان، خوی وخواص تاریخی وتقسیم کاراجتماعی تفاوت دارند. ازمطالعه این"ملت"هاپی میبریم که چگونه"سملا" با تئوری"ملتش" به امپریالیزم و ارتجاع خدمت میکند، زیرا موجودیت این"ملت ها" درجغرافیای بشری باوضاحت اعلام میکنندکه منافع مداخله گرانه امپریالیزم برای آنهاخطوط حاکمیت مرتجعین فئودال- کمپرادور آنهارا تعین کرده اندواین مرزها به هیچصورتی درپیآمدتکامل تاریخی این جوامع به وجودنیامده اند.

ماهمچنان بطورخیلی مختصراشاره کردیم که خانواده، عشیره های همخون و... ملت چگونه ظهور کرده اندوگفتیم که کرکترمشخصه مبارزه طبقاتی پرولتاریائی عبارت ازنگاه کردن به تاریخ وظهوراشیا و پدیده های اجتماعی ماتریالیزم تاریخی میباشد. این دیدبه روشنی نشان میدهدکه خانواده، قبیله وملت بمثابه پدیده های تاریخی درزمانهای مختلف ومکان های معینی مرتبط اند.یعنی اینکه محتواومضمون تاریخ باجغرافیای سیاسی همراه است و"ساا"،"ساما" و"سملا" پا درهوا حرف میزنند.

درمراحل ابتدائی زندگی انسانها صحبت ازسرزمین، کشوروملت درمیان نبود. باپیدایش مراحل ابتدائی خانواده، انسانها به ساحه شکاروماهی گیری وابسته بودندوهرجا که صیدوماهی بیشتریافت میشدبرای انسان هاجالبتربود. بهمین دلیل محل سکونت وبودوباش انسانهای اولیه درامتداددریاهامیباشد. باستان شناسی وتاریخ نشان میدهدکه اولین مدنیت های بزرگ بشری نیزدرکناررودنیل ودجله وفرات به وجود آمده اند. (رجوع شودبه سیرسکون باتافیرهادرامتداد رود راین).

بااهلی ساختن حیوانات یعنی آغازدوران دامداری مناطق سرسبزوچراگاه هااهمیت پیدامیکنند. انسانها در این دوره هنوزهم سکونت دریک محل رانمی شناسندوباخشکیدن علوفه وسبزه زاردریک منطقه پیوسته به نقاطی میروندکه علف وخوراک حیوانات بیشترباشد. دراین مرحله بازهم ازمنطقه زیست مشخص سخنی درمیان نیست. این دوره باازدیادنفوس ازبین میرودوجنگ برسرشکارگاه ها،چراگاه ها واحشام شروع میشود. ازجائیکه این جنگهامنافع افرادهمخون راکه بصورت قبیله دریک منطقه می زیستند مورد تهدید قرارمیدادند، عاطفه واحساس خونشریکی پایه مادی پیدا میکند. قبایل همخون که همه یکسان مالک چراگاه هاوشکارگاه هاهستندنوع مالکیت خاصی رادرتاریخ نشان میدهدکه"مالکیت مشاع" نامیده میشود (تاهنوزدرافغانستان وجود دارد). دراین مرحله هنوزهم بین این وآن قبیله خط مرزی وحدودملکیت برچراگاه ها وشکارگاه هامشخص نیست. بادست یافتن انسان به کشاورزی، انسان به معنی واقعی کلمه"ساکن"میگرددوبه زراعت وتولیدمیپردازد. اهالی قبایل دیگرکه درجنگ مغلوب شده اند، به برده تبدیل میگردند. دراین جامعه زمین های زراعتی به ملکیت هابطورخاص وقلمرو پادشاهان بطورعام تبدیل میشوند. این شیوه تولیدی قبل ازهمه این حقیقت رابه شاهان قدرتمندان القا میکند که هرقدر زمین های بیشتری دراختیار شان باشد بهمان پیمانه ثروت ودارائی شان بیشتر میباشد. اشکال مشخص تر این ایده عام موجب ظهورفاتحین نامداری میشود.

کشف آهن به واسطه هاتی هایاهاتیت هاتغییراتی بزرگی رادرسیاست طبقات حاکمه جهان به وجود آورد. وقتی که هاتی هاوسایط جنگی مانندشمشیر، نیزه ونوک پیکان شان راازاین فلزساختند، شاه نشین های مجاورمانندسوریه، میتانی وبابل درمعرض نابودی قرارگرفتند. زیراشمشیرآهنی درردوبدل ضربات شمشیربین سربازان متخاصم شمشیرهای مسی والیاژی رامی شکستاند، نیزه وپیکان از سپرهای چرمی وچوبی عبورمیکرد، مضاف برآن این فلزکه دارای مقاومت درمقابل کشش و فشار بمراتب بالاترازمس والیاژدارد، انسان راقادرساخت که گادی های دواسپه راانکشاف داده وگادی های چاراسپه وشش اسپه وحتی گادی های بزرگی که به واسطه ده الی دوازده نرگاوکشیده میشدند، بسازند. این امردرگسترش فرمانروائی یک پادشاهی نقش بسزائی رابازی کردوهاتیت هاراازیک سلطنت قبیلوی درکاپه دوسیا(ترکیه) و(هاتوسا یا ختوشه)به یک امپراطوری نیرومندوسیع و قدرتمندی مبدل کرد. هاتیت هاسلطنت میتانی رانابودساختندوبابل رابتصرف درآوردندوبه مدنیت بین النهرین خاتمه بخشیدند. سرانجام هاتیت ها در موضع قادس با امپراطوری فراعنه مصر روبرو شدند. دراین جنگ هاتی هاامپراطوری آزیرو(سوریه کنونی)راکه متحدشان بودبا فراعنه معامله کردندوباهم صلح نمودند.

دریک کلام؛ کشف آهن جغرافیای سیاسی آسیارا کاملا تغییر داد ومدنیت های بزرگی مانندبابل، ایلام ونینوارا برای ابد معدوم ساخت. قبایل هخامنشی یکی ازتوابع ایلام با دست یافتن به این فلزسلطنت بزرگی رابه وجود آوردندوحوالی ششصد قبل ازمیلادکورش پادشاه این قبیله بسوی شرق روی آوردوپادشاهی بلخ راسرنگون ساخت. به تعقیب آن اسکندرمقدونی به سیطره هخامنشی هااختتام بخشیده ودوره سلوکیدها فرارسید. به اینصورت دیده میشود که دراین زمان چیزی بنام مرزهای ملی وجودندارد. قلمرویک پادشاه از پادشاه دیگربه واسطه خطوط واهی(Fictive) ازهم جدامیشوند نه به واسطه خطوط مرزی ملی که با نظام مالیه دهی، بیمه صحی، زبان، تعلیم وتربیه، بهداشت، یارانه، حقوق وپول بازنشستگی و...غیره همراه وتوام است. ودیده میشود که همین خطوط واهی نیزبطورپیوسته باخون هزاران انسان مجددا کشیده میشوند.همین سرزمینی که ماامروز آنرابنام افغانستان میشناسیم بعدازاسکندرمقدونی بخشی ازامپراطوری سلوکیدهابود. به تعقیب آن دوره یفتلی ها وکوشانی ها فرارسیدواین سرزمین بخشی ازاین امپراطوری هاحساب میشد. بعدازکوشانی هاافغانستان کنونی قسمتی ازقلمروشاهان ساسانی را تشکیل میداد. بعدازسقوط ساسانی هابه دست اعراب مسلمان که درجستجوی برده وثروت به هرطرف لشکر میکشیدند، افغانستان رابه قلمروخلافت اعراب درآورد ندوظهورترک هاوامپراطوری غزنویان این کشوررابخشی ازیک قلمروبزرگ ساخت که ازدهلی تابین النهرین وآذربایجان وگرجستان امروزی امتداد دارد.

بعدازدوره غزنویان وقایع مختلف دراینسرزمین واقع میشوندکه یکی ازآنهاحمله مغولهامیباشد. درقرن 13 ام میلادی افغانستان کنونی بخشی ازامپراطوری چنگیزخان شد. بعدازمرگ چنگیزخان این امپراطوری بین فرزندان اوتقسیم گردید که درتاریخ ایران وافغانستان ازآن بنام"

 

Tekstvak:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امپراطوری غزنویان

ایل خانیت های مغول"نام برده شده است. برطبق تعریف "سملا"امپراطوری مغول که ازبحرالکاهل درشرق آسیاگرفته تااوکرائین وبحیره ادریاتیک ادامه داشت یک ملت میباشدزیراهم حاکمیت داشت وهم مرزهای دولتی.

 

Tekstvak:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قلمرو مغولها

دراوایل قرن 18"شرایط اجتماعی ایران آماده تشکیل یک دولت متمرکزبودکه بقیادت نادرافشاربمیان آمد. نادرقلی افشارپسرامام قلی پوستین دوزازاهالی ابیوردمتولدسال 1688 منتسب به قبیله افشار خراسان بود"(افغانستان درمسیر تاریخ ص 349) تااین زمان هیچ سخنی از افغانستان درمیان نیست واینسرزمین قسمتی ازقلمروافشاریان راتشکیل میداد، همانگونه که درگذشته بخشی ازقلمروامپراطوریهای دیگربود. بعدازمرگ نادرقلی سلسله افشاریان روبه انقراض میگذاردواحمدشاه درانی یکی ازخوانین قبیله ابدالی که بعدازقتل برادرش ذوالفقارخان درمازندران بدست ایادی خاندان افشار، به سرکردگی دسته های سربازان پشتوزبان تعین شده بود، راه جدائی ازامپراطوری افشاریان را درپیش گرفت. اوبعدازمرگ نادرقلی افشار درسال 1747عازم قندهار شدودرقندهار درماه اکتبر همان سال خوانین وفئودالهای ازبک، هزاره، تاجک، ترکمن وغیره رابه یک جلسه وسیع دعوت کردوفدراسیون قبایل واقوام ملیت های نامبرده رابه وجود آورد.

به تعقیب آن حرص وآزپایان ناپذیرطبقات حاکمه احمدخان ابدالی رامجبوربه لشکرکشی های رهزنانه وچپاولگرانه درقلمروراج هاونواب های هندوستان ساخت. زیراباهم نگهداشتن خوانین وفئودالهای ملیت های مختلف وجلوگیری ازبغاوت آنها فقط ازطریق یک کارزارمتداوم چپاولگرانه اهالی همجوارممکن بودوهست. به این ترتیب امپراطوری ابدالی هادرتاریخ ظهورمیکند. امااین امپراطوری مقارن باپیشروی استعمارانگلیس درخاک هند متوقف میشود.

استعمارگران انگلیس گام بگام به پیشروی وتصرف خاک هنددست میزنند. راج ها، نواب ها، ومها راجاهارایاازسریرقدرت بزمین میکشندویاباآنهامعامله میکنند. باپیشروی استعمارگران انگلیس درخاک هند، احمد شاه ابدالی بدون رویاروئی با انگلیس هابسوی غرب عزیمت میکندودرسال 1761 انگلیس ها به دهلی نومیرسند.

باقطع چوروچپاول، خوانین وفئودال های که بااحمدشاه درانی کنفدراسیون تشکیل داده بودند، هرکدام بسوی ملیت های خود برمیگردندورنجش وآزردگی شانراازیکدیگربرسرتقسیم غنایم به ملیت های شان میبرند. رنجشها ودلخوری ها سررابه بغاوت وبلوامیکشاند. نصرالله میرزاونادرمیرزافرزندان شهرخ میرزاباکریم خان زندپادشاه ایران ارتباط برقرارمیسازند.علیمردان خان حاکم تون وطبس راه بغاوت رادرپیش میگیرد. درهزازه جات میرولی بیگ سرنافرمانی رامیگیرد. این نافرمانی هابه زودی به ایالات دیگرتحت نفوذفدراسیون ملیت های اینسرزمین کشیده میشوند.

بعدازمرگ احمدشاه ابدالی پسرش تیمورشاه برسریرسلطنت تکیه میزند. تیمورخان میکوشدباسرکوب کردن فئودالان ملیت های دیگرحکومت مقتدرمرکزی ای رابه وجودبیاورد. او مقارن انقلاب کبیر فرانسه بقدرت رسیده بود. غلام محمدغبار مینویسد" شرایط تاریخی بین افغانستان وفرانسه آنقدر تفاوت داشت که درفرانسه انقلاب علیه استبداد وسلطنت مطلقه قدم فراخ ومترقی بود ولی درافغانستان تحکیم سلطنت مرکزی قدمی به پیش حساب میشد."(افغانستان درمسیر تاریخ ص 373)

امانه احمدخان ابدالی ونه تیمورخان پسراووحتی اعقابش چیزی رابنام"افغانستان"نمی شناختند ونه چنین نامی را دراسناد، مکاتب و نوشته های شان یاد کرده اند. به عبارت دیگرنام افغانستان برای آنها همان قدر بی مفهوم بودکه برای ماآشناست.آنچه راکه احمدخان ابدالی باخوانین وفئودالهای ملیت های دیگر تشکیل داده بودند"یک قلمرو" بودنه چیزی بیشترازآن. این قلمرومیتوانست تکامل کندوبمرزهای کشوری وسپس به مرزهای ملی مبدل گرددولی خصلت ارتجاعی فئودالیزم که برتمام ملیت های افغانستان حاکم بودودرکنارآن عقبگرائی سنتی ومذهب ازیکطرف واستعمارگران انگلیسی وروسی ازطرف دیگرمانع این انکشاف وتکامل گردید.

دیده میشود که نتنها ساختاراجتماعی انسان محصول شیوه تولید حاکم است بلکه ساختارسیاسی آن نیزنمی تواند غیرازآن باشد. کسانیکه واژه "ملت"رابرافغانستان اطلاق میکنند یا با تعریف های عامیانه وسطحی بمسایل نگاه میکنند ویا ازاین واژه اهداف مغرضانه سیاسی ضد انقلابی را درنظردارند.

 

" ملت افغان"

برای یک کمونیست هیچ چیزخنده آورترازاین نیست که کسی ادعاکنداهالی ایکه درداخل یک مرز کشوری تحت نظام مستعمره نیمه فئودالی قرارداردبه حدملت تکامل یافته است.این ادعای غیر مسئولانه وبدون هیچ شکی احمقانه میگویدکه بورژوازی کمپرادوروفئودال بروکراتیک "ملت ساز"اند. وقتی کسی این مسخره بیسوادانه سیاسی را قبول میکند، قبول میکندکه سلطه اقتصادی وسیاسی امپریالیزم هیچ اثزات منفی برروی رشد وتکامل جامعه ندارد وبا پذیرش این توهم پادرهوا او قبول میکند که بین بورژوازی ملی وبورژوازی کمپرادور هیچ تفاوتی وجود ندارد. این نظریه رویزیونیستی مضاف براین، میکوشدتالجام زدن سیررشدطبیعی جامعه به واسطه امپریالیزم رااستتارکندوازآنجائیکه این نظریه غرض سیاسی بورژوائی راتعقیب میکند، قبول داشتن"ملت افغان"وقبول نداشتن آن به خط سیاسی- ایدئولوژیک جدا سازنده بین کمونیزم ورویزیونیزم درافغانستان، مبدل میشود. این مسئله که افغانستان حتی درزمان ملت شدن برخی ازملل اروپائی غربی درتاریکترین برحه فئودالیزم قرارداشت

حقیقتی است که حتی خودبورژوازی بروکراتیک وفئودال- کمپرادورافغانستان هم قبول نداشت وندارد. ولی روشنفکرتهی مغزوعقبمانده افغانستان که حد وحدود درک ودانشش از سطح واژه ها ودرجمله استعمال کردن لغات بیشترنمیرود، مانندکاسه داغترازآش تاحدمسخره شدن واژه"ملت ما"و"ملت افغان" را درجمله استعمال میکند.

ازنظر علمی؛ اگربورژوازی کمپرادورهمان رسالت تاریخی ایرادرموردایجادهویت ملی و ظهور ملت ادامیکردکه بورژوازی ملی درتاریخ اداکرد، در آنصورت این بورژوازی وامپریالیزم نقش سازنده تاریخی داشتند نه نقش ویرانگرانه ولجام زننده رشد تاریخی. به همین لحاظ این تئوری که امپریالیزم وبورژوازی کمپرادوررا دارای نقش نقش سازنده تاریخی میسازد، تئوری امپریالیزم لنین را مرود میشمارد وخود به یک سعار رویزیونیستی مبدل میشود. در این جاست که خصومت رویزیونیست های "سملا"و"ساا" نسبت بمارکسیزم- لنینیزم- مائویزم آشکارامیگردد. ومشاهده میشودکه درعقب جامه"سرخ"اینهاچه سیاهی ضد انقلابی قرارداردوچطورحرف های آنها فقط با واژه های مارکسیستی ملمع شده اندو اهداف شان ضد مارکسیستی میباشند.

تاریخ افغانستان نشان میدهدکه بااستیلای نادرخان بورژوازی کمپرادوروابسته به امپریالیزم در افغانستان بقدرت رسید. این بورژوازی امکان رشدوانکشاف نیروهای مولده رابامشبوع ساختن بازار ملی ازتولیدات امپریالیزم نابودساخت. پروژه های انکشافی دربخش کشاورزی نظام فئودالی را تقویت کرد. صنایع سبک به دلیل اشباع بازارمانندنهال نورس درشوره زارتنگی بازارازنفس افتادونابود گردید. تمام شعله ای هامثالی راکه درموردصنایع چینی سازی شاکربرستیژمظاهرات گفته میشد بیاد دارندومیدانندکه ازیکی ازمشخصات عمده وتعین کننده جنبش شعله جاویدمبارزه علیه بورژوازی کمپرادوروبورژوازی بروکراتیک(نماینده سیاسی بورژوازی کمپرادوروفئودالیزم) میهنفروش بود. خلق وپرچم به ایندلیل میهنفروشان بودندکه ازجناح وابسته این بورژوازی به سوسیال- امپریالیزم شوروی دفاع میکردند. اخوان الشیاطین به ایندلیل خاین ومیهنفروش است که ازجناح وابسته این بورژوازی به امپریالیزم غرب وسوسیال- امپریالیزم چین دفاع میکند. همین بورژوازی بودوهست که افغانستان راازکاروان ترقی وپیشرفت بازداشت، پیدایش صنایع سنگین وتولیدات ملی راناممکن ساخت وانکشاف تقسیم کاراجتماعی رادرنطفه خفه ساخت، همین بورژوازی بود که موجب گردیدملیت های مختلف کشوردرهمان جائی باقی بمانندکه بودند. دهقان هزاره بدلیل نبودکارفقط توانست تاکابل برسد، دهقان پشتون اگردرکندهاربود فقط به هلمند رفت و اگر درپکتیکا بود به ننگرهارخودرارسانید. دهقان وچوپان مظلوم تاجک، بلوچ، ازبک، ترکمن، پشه ای، نورستانی وغیره هرکدام همان باقی ماندند که بودند ودروجوددیگری حل نشدند، درکنار یکدیگر زندگی نکردند، امتزاج خونی به وجود نیامد، وهرکدام زبان، خوی وخواص روانی- تاریخی خودرا حفظ کردند، زیرا بیشتر ازآن محدودیت بازار تولید ومبادله یعنی محدودیت تقسیم کاراجازه نمیداد، سطح نازل بازارتولیدونظام مالکیت فئودالی امکان امتزاج ملیتهارافراهم نساخت. بنابه این خیانت ویرانگرانه بورژوازی کمپرادوروفئودالیزم امکان اینکه اهالی افغانستان یک ملت شوندو"ملت افغان"رابه وجودبیاورند، میسرنشد. تقصیراین خیانت بگردن فئودال- کمپرادورهای ملیت پشتون درگام اول وفئودال- کمپرادورهای ملیت های دیگرکشوردرگام دوم میباشد. "ساا"مارا به دلیل افشای این خیانت تاریخی محکوم میکندکه "آیا یک کمونیست چنین حرف میزند؟".

ماکمونیستهای افغانستان اعتقادداریم که "ملت افغان" فقط وفقط بعدازانقلاب دموکراتیک نوین و بر انداختن سلطه ویرانگرانه امپریالیزم وواژگونی نظام مالکیت فئودالی وداغان ساختن سلطه بورژوازی کمپرادوربربازار تولید ومبادله کشوربه وجودمی آید. آنانیکه صادقانه طرفدارظهور"ملت افغان"هستند بهتراست نخست دربرانداختن امپریالیزم، فئودالیزم وبورژوازی بروکراتیک طبقه کارگرافغانستان را کمک کنند نه اینکه با آن راه"جهاد"رادرپیش بگیرند.

 

نام افغانستان

آیانام یک سرزمین ازقواعدوقانونمندی های دیدبه تاریخ ازدیدگاه مادی(ماتریالیزم تاریخی) خارج است؟ مادیدیم که خانواده،(طایفه)، قبیله، ...و ملت چگونه باتکامل جوامع بشری بمثابه انعکاس نظام تولید ومالکیت درساختاراجتماعی ظهورکردند. وهمچنین مشاهده کردیم که محل زندگی، قلمرو، خط کشوری و مرزهای ملی نیزانعکاسات شیوه تولیدونحوه مالکیت درجغرافیای سیاسی یک جامعه میباشد. مارکس میگوید"آن طبقه ایکه وسایل تولید مادی را دراختیار دارد، درنتیجه وسایل تولید فکری را نیز تحت نظارت میگیرد- (ایدئولوژی آلمانی- بخش دوم)" چنین رابطه ای است که نام ها، القاب، عناوین، هیرارشی اجتماعی وغیره رادرراستای منافع خودبه وجودآورده است. چنین رابطه ای است که مناسبات حقوقی،دستگاه قضائی، نظام اداری وسرانجام روابط انسان باانسان رادر جهت حفظ و تداوم منافع خود سروسامان میدهد، آنرا انکشاف داده و درجهت حفظ آن سعی میکند.به همین دلیل هر مارکسیست معتقد است که هیچ چیزمخالف بامنافع طبقه ایکه قدرت سیاسی رادردست دارد- همانطوری که قبلاگفتیم- نمیتواندبرایش حیات مشروع داشته باشد. شما به همین سازمانهائی که از امپریالیست ها پول میگیرندوبهانه می آورندکه"ماازامکانات امپریالیست هااستفاده میکنیم" درروشنائی این حقیقت دیالکتیکی تاریخ نظرکنید. آیامنطق مبارزه طبقاتی وخصلت آشتی ناپذیربودن منافع طبقات متخاصم اجازه میدهدکه یک بخش تضادی که خودرا آشتی ناپذیرمیگوید حزب"همبستگی" را بسازد و مدعی مبارزه هم شود؟ رژیم کابل طالبان، حزب اسلامی ودیگرمخالفینش راکه درحال جنگ با این رژیم هستندباهزارنوع چاپلوسی دعوت میکندکه بیایندودررژیم دست نشانده سهم خویش رابگیرندو برمردم تحت ستم این سرزمین حکومت کنند ولی برای طبقه کارگرحتی اجازه داشتن حزب خود و فعالیت علنی را نمیدهد. برای"فارو"برای سه ساعت 85000افغانی میدهدتاکنفرانس مطبوعاتی دایر کندوتجاوزامپریالیستهارادرافغانستان تائیدکند، برای خلقی هاوپرچمی هادرمیدان پیش روی شهرداری لاهه جای تهیه میکندوآب، شیرینی وشربت میگذاردتااوراق شانراتقسیم وتجاوزامپریالیست هارا راه دستیابی به دموکراسی وصلح تبلیغ کنند.اما مائویست هاراحتی اجازه تظاهرات نمیدهندوتظاهرات شان رادرپنج حلقه، پولیس، قوای ضربه ویگان های مسلح ضدشورش قرارمیدهندوبرای هرمظاهره چی بیست تن پولیس مسلح میگذارند. به اینقسم هزاران مثال دیگررا درتائید سخنان داهیانه مارکس میتوان ارائه کرد ونشان داد که حرف مارکس قانون طبیعی جامعه طبقاتی است.

آیااین قانون طبیعی درمورد نام افغانستان هم صدق میکند یانه؟ آیا نام افغانستان خارج ازمنافع استعمار انگلستان وتزارروسیه به وجودآمده؟ آیااین نام با منافع طبقات حاکمه کشوربستگی ندارد؟ اگرندارد چطورتوانسته باقی بماندواگربستگی دارد پس این آقایانی که مارا بجرم "افغانستانی" گفتن مورد نکوهش قرارمیدهندازطبقات حاکمه افغانستان وامپریالیزم جدا هستند؟؟

ما کمونیست ها علیرغم تاریخ این نام، مخالف نام افغانستان نیستیم وحتی مخالف نام های دیگری که ناسیونالیست های هزاره وتاجک ودیگران تراشیده اندمیباشیم، زیرااین نامهاامتیازطلبی یعنی ستمگری اند. لکن نبایدماتریالیزم تاریخی را فراموش کرد وازیادبردکه نام یک ملت درراستای ظهوروقوام یافتن آن ازیک اهالی بمثابه یک ملت نطفه می بندد، بمیان می آید، شکل میگیردوتثبیت میگردد. اما افغانستان به حیث نام یک اهالی چندین ملیتی هرگز این سرنوشت را نداشته است. این یک حقیقت تاریخی است وچیزی نیست که ماآنراکشف کرده باشیم. لیکن رویزیونیست های"ساا"به اندازه ای ضدانقلابی وضدعلم میباشندکه مارابخاطربیان حقایق تاریخی وتوصیف عینیت مادی یک حقیقت نیز"سنگسار" میکنند.

غلام محمدغباردرافغانستان درمسیرتاریخ"سه نام رابحیث نام های تاریخی سرزمین کنونی که افغانستان نامیده میشودتذکرمیدهد. نام اول آریانااست. نام دوم خراسان است که اودرموردآن می نویسد"بعدازقرن سوم میلادی کلمه خراسان که درمعنی مشرق ومطلع آفتاب است پیداشد. ازقرن پنجم میلادی تا نزدهم میلادی درطی یکنیم هزارسال نام مملکت افغانستان بشماررفت"( افغانستان درمسیرتاریخ ص.9 چاپ مطبعه دولتی کابل).غبار درموردنام کنونی این سرزمین می نویسد: "درقرن نزدهم  خراسان جای خودش رابه اسم تازه افغانستان گذاشت. در قرن دهم کلمه افغان که معرب (اوغان) بوددرموردقسمتی ازقبایل پشتون کشوردرآثارنویسندگان اسلامی پدیدار شد". غباراین بحث راازشواهدومدارک مختلف تاریخی بیرون کشیده است.اواز سیف هروی مولف تاریخ هرات بمثابه اولین نویسنده ای نام میبردکه نام افغانستان راکتباذکرمیکند."اولجایتوخان خطه هرات راتا اقصی افغانستان وحداموی به سلطان غیاث الدین کرت محفوظ نمود". این بیان درموردواقعه ای است درقرن سیزدهم.درقرن چهاردهم عبدالرزاق نویسنده مطلع سعدالدین چنین می نویسد" ذکرتوجه صاحبقران (امیرتیمور گرگان) به سیستان وقندهاروافغانستان وآنگاه ازعلاقه های فراه بسمت قندهار..."درقرن چهاردهم قندهارنیزجزئی از افغانستان نبود. افغانستان عبارت بودازهمان تخت سلیمان ونواحی آن. غبارازقول  امین احمدرازی  مولف"جغرافیای هفت اقلیم"نقل میکندکه :" شرقی کابل، پشاورولغمانات وبعضی ولایات هنداست، وغربی اوکوهستان است وقوم نکودری وهزاره آنجاسکونت دارند، شمال آن قندوزواندراب است وکوه هندوکش فاصل، جنوبش فرمل وبفردافغانستان است". یعنی اینکه تا قرن 16 ام کابل نیزجزئی ازافغانستان نیست. غبارازقول مرتضی حسین بلگرامی جغرافیه نویس ومولف "حدیقته الاقالیم"که حدودسیستان راتعریف کرده نقل میکند" سیستان ولایتی است که حدودش ازخراسان وکرمان تا غزنین واطراف افغانستان است".یعنی تاقرن 19 ام غزنی نیزجزی افغانستان نیست. بسیارندابلهانی که از"افغانستان قرن 16"حرف میزنند.

 گزارش مونت استوارت الفنستون ازسفرانکشافی اش درسرزمینی که اکنون افغانستان نامیده میشودو دراوایل قرن 19ام صورت گرفته به روشنی میگوید که نیم قرن بعدازحملات خوانین وفئودال های افغانستان تحت قیادت احمدخان درانی به هند، بازهم خوانین وفئودالهای افغانستان قادربه ایجادیک دولت مرکزی حتی نسبی نبوده اند. الفنستون فئودال های قدرتمندپشتون را"سلطنت کابل"خطاب میکرد نه سلطنت افغانستان.این نظریه بواسطه دکتورآلفردجاناتاصاحب کرسی تحقیقات انتروپولوژی معاصر اروپائی دردانشگاه ویانا، درموردافغانستان وتاریخ آن نیزتائیدگردیده است. اسنادی معتبرتاریخی مانند افغانستان ازلوی دوپره"افغانستان یک بازدیدجدید"ودیگران نیزتثبیت میکنندکه افغانستان تاسالهای 1880فقط سرزمینی بودتحت اداره شاهان محلی که حتی مرزکشوری آن نیزمعین نبود.

غباردرهمان کتاب مینویسد"درقرن 19ام بودکه درنامه جوابیه لارداکلند وایسرای هندوستان، مورخ 16 اگست 1838، به عنوان شاه شجاع الملک پادشاه فراری وغیر قانونی افغانستان برای باراول نام"افغانستان" درعوض اسم"خراسان" ذکرگردید... درحالیکه شاه شجاع درمقدمه کتاب" واقعات" خوددرعوض"افغانستان"همان نام تاریخی وعمومی"خراسان"راذکرکرده است"(افغانستان درمسیر تاریخ . ص 309- 310) .

به اینطریق می بینیم که نام افغانستان نیزنامی نیست که برمبنای تکامل شیوه تولیدوانکشاف تقسیم کار اجتماعی به وجودآمده باشد(مانندنام آلمان بعدازمتلاشی شدن دولت آسترو-هنگریان یاپروس). این نام درنیمه اول سده نزدهم درکاخ استعمارانگلیس درهندبریتانیائی مهندسی گردیده است.

 

موضعگیری صریح برروی مسئله ملی به معنی مبارزه طبقاتی است

یکی ازمشکلاتی که رهبران جنبش کمونیستی درکشورهای چندین ملیتی با آن روبرو بوده وهستند صحبت وموضعگیری برسرمسئله ملی وتبلیغ موضع مارکسیستی برروی این مسئله میباشد. بعداز مارکس وانگلس به استثنای حزب بلشویک هیچ جنبش کمونیستی دیگربرروی این موضوع کارتئوریک تعین کننده را انجام نداده است. رفیق مائوتسه دون که مانندرفیق لنین ازملیت ستمگر(ملیت حان)می آمد برروی این مسئله کارتئوریک زیادی راانجام نداد. برای رفیق مائوتسه دون میتوان دلایل چندی رانام برد که این موضوع رامیتوانست درردیف دوم وسوم قراردهد. نخست ازهمه اینکه دربین ملیت های تحت ستم چین (تبتی ها، فاها، مائوها، ایغورها، میائوها، مغول هاوغیره)به دلیل عقبماندگی مناسبات تولیدی حتی جوانه های جنبش ملی هم وجودنداشت، مثلامیائوهاآنچنان عقبمانده بودندکه بهنگام برداشت محصولات کشاورزی یک انسان را به نشانه نذرقربانی میکردند. تبتی ها درحدی بودندکه دست زدن به آهن راگناه کبیره میشمردند. ایغورها ومغولها عملاشبانان بادیه نشین بودند. میائوهاانسانهارابه دو دسته"استخوان سفید واستخوان سیاه" تقسیم کرده بودندواگرزنان استخوان سیاه (میاوی) بااستخوان سفید(حانی هاودیگران) به بسترمیرفتندآن زن زنده در آتش سوزانده میشد. هنگامی که ملیت های تحت ستم درچنین حدی ازعقبماندگی تاریخی وناآگاهی سیاسی قرارداشته باشند، صحبت ازمسئله ملی ماجراجوئی است. اگردموکراسی نوین آنچنان دموکراسی ایرانمیتوانست ایجادکند که این ملیت هاخود خواهان وحدت داوطلبانه شوند، مسلما که جنبش های ملی استقلال طلبانه به وجود می آمدند وصحبت برروی آنهانیزصورت میگرفت. ثالثااینکه خودملیت حان شدیداتحت ستم امپریالیستی قرارداشت ووجود ملیت های دیگرتکیه گاه بورژوازی ملی ملیت حان بودتاازفشارامپریالیزم وسوسیال- امپریالیزم بکاهد. این عوامل شرایط عینی ایرابه وجودنیاوردکه مثلاجنبش آزادیخواهی لهستانی ها، فنلاندی ها، قفقازی ها درروسیه به وجود آورده بود.

بعدازمائورهبران جنبش مائویستی کشورهای دیگرکه ازملیت های تحت ستم می آیند به هردلیلی که بوده، کاررفیق لنین ورفیق استالین رادراین زمینه ادامه نداده اند. یک دلیل آن هم این بوده که بمجردی که صحبت ازستمگری ملی بمیان آمده انشعاب درجنبش پدیدارگشته است. دراین زمان اپورتونیست ها و رویزیونیست هادادوفغان شانرابه عرش اعلی رسانده اندکه اینهاالناس ببینیدکه اینهاچقدرناسیونالیست هستند! این اتهام فرصت طلبانه وواقعارذیلانه اپورتونیست هاورویزیونیست هابسیاری ازرهبران بزرگ جنبش کمونیستی راواداشته تا این بحث را به زمان دیگر موکول کنند. رفیق سان موگاتاسان رهبرجنبش مائویستی سیلان (سریلانکا) به دلیل آنکه خودازملیت تحت ستم "تمیل" می آمدعلیرغم موجودیت یک جنبش گسترده توده ای آزادی طلب ملی تمیل نتوانست برروی مسئله ملی موضع قاطع وواضح بگیرد. این ضعف به بورژوازی ملیت تمیل فرصت دادکه رهبری جنبش عدالت طلبی و آزادیخواهی خلق تمیل راغصب کندوانرژی مبارزاتی این خلق رابیهوده بمصرف برساند.

رفیق اکرم یاری ورفیق صادق یاری پیشگامان مافرصت آنرانیافتندکه برروی مسئله ملی درافغانستان موضع روشن وواضیح گرفته وآنراتبلیغ کنند. رفیق صادق یاری در اثرش تحت عنوان"رشد بورژوازی درافغانستان"بازبان ازوپ وایماواشاره های منحنی درمورد مسئله ملی صحبت میکند.

وقتی درداخل سازمان جوانان مترقی صحبت ازمسئله ملی و"حق ملل درتعین سرنوشت بدست خویش"بمیان آمد، رفیق اکرم یاری برروی تئوری لنینی حق ملل پافشاری کردوداکترفیض وقتی در زندان دهمرنگ بدیدارانجنیرعثمان رفت، بااوازاین مسئله صحبت کرد. این صحبت انجنیرعثمان راتا حدهیستریابخشم آوردونفرین دادنش رابه آسمان هفتم رسانید. رفقای سازمان جوانان مترقی بااکثریت فیصله کردندکه بخاطر حفظ وحدت سازمان بطورتاکتیکی این مسئله را عجالتا به بحث نگیرند. اگرچند این تاکتیک به فیصله جمعی انجام شده بود وتاکتیکی بود،اما نتائیج سیاسی یعنی عملی آن زمینه وحدت تاکتیکی باناسیونالیست های ملیت تاجک، ازبک، ترکمن، بلوچ ونورستانی راباطبقه کارگرافغانستان عقیم گذاشت. وسرانجام جنبش عدالت طلبی ومبارزه علیه امتیازات ملیت ممتازپشتون چنان صحبت ناشده باقی ماندکه ملاک کمپرادورهای ملیت هزاره ازقم وتهران وهمچنین ازمقام صدارت دولت خلق وپرچم مدعی"نجات ملیت هزاره شدند". برزمینه همین ناسیونالیزم است که جنایتکارانی مانندمزاری، خلیلی،کشتمند،میثاق، وغیره خاینینی که دستان شان تامرفق بخون خلق افغانستان بطور عام وخلق هزاره بطور خاص رنگین اندبه "قهرمانان"ملیت هزاره مبدل میشوند. این تجربه تلخ نشان دهنده این امر است که مادامی که طبقه کارگررهبری جنبش توده ای(جنبش ملی، جنبش بخاطرنجات محیط زیست،جنبش اتحادیه وی وصنفی و..غیره)رابدست نگیرد، بورژوازی کمپرادوروامپریالیزم ازکمین گاه حمله ورمیشوندومزاری ها، کشتمندها، کوشانی ها، پدرام هاوغیره رابه وجود می آورند وضربات مرگباری رابرجنبش کمونیستی وارد میسازند. امروزجنبش مائویستی افغانستان بقدرکافی آگاهی یافته واجازه نمیدهدکه باردوم ازهمین سوراخ نیش افعی رابرشاهرگش احساس کند. اثرات منفی عدم موضع گیری برروی مسئله زنان، مسئله ملی ومسئله محیط زیست جنبش مائویستی افغانستان را شدیداضربه زده اند. اما"ساا" با این وصف بازهم ازما گیله میکند که چرا ما امتیازات ملی ملیت پشتون را برشمرده ایم وگفته ایم کهمنطقۀ زيست پشتون ھانظربه منطقۀ زيست مليت ھای ديگربيشترانکشاف يافته است. سدھای ھايدروالکتريک مانند: بغرا، کجکی، دھله، نغلو، سرده، چک وردک وغيره که ھر کدام پروژه ھای بزرگ پلان ھای پنجساله دولت بوده ھمه وھمه در مناطق پشتون ھاآباد گرديده اند. پروژه ھای عظيم زراعتی مانند فارم ھای ھده، غازی آبادونھرھا وکانالھای آبياری وزمينھای زراعتی درجه اول وجلگه ھای سرسبزافغانستان نيزبه مليت پشتون تعلق دارندبنا براين دلايل؛ در حال حاضر مليت پشتون درافغانستان مليت ستمگراست(تکیه ازساا است). امروزگازشبرغان وزغال سنگ وسمنت بغلان به جای آنکه درانکشاف منطقۀ زيست ازبک ھا وترکمن ھا مورد استفاده قراربگيرند، ازطريق دولت مرکزی به فروش رسيده وحتی نصف عايدازفروش آن ھاھم برای بھبودزندگی وانکشاف منطقۀ زيست ازبک،تاجک وترکمن ھامصرف نمیشود. بدون شک که مس عينک سرنوشت بھترازاين را ندارد. آھن حاجیگک نيزدچارھمين سرنوشت خواھد شد. تازمانیکه يک دموکراسی واقعی (دموکراسی نوين) در افغانستان به وجود نيايد، زبان، فرھنگ وخوی وخواص اين مليت ھا را خطرنابودی تھديد میکند، زيراستمگری ملی پشتون ھاآنھارافرصت انکشاف وتکامل نميدھد."این یک حقیقت است که ما با اینگونه حرف زدن ماهیئت طبقاتی- پرولتری مارااشکاراساخته ایم. وفقط دبستان رویزیونیستی داکترفیض است که ازبیان حقایق طبقاتی رنگ می بازد.برای درک حقیقت از خود میپرسیم که آنچه راکه ما دربالاگفته ایم درست است یانه؟ اگردرست است، آیا دادوبیداد"ساا" به این معنی نیست که"چرا حقیقت رامیگوئید؟"اگرنادرست است پس چرا"ساا"نمیگویندکه مثلا بند کجکی، بغرا، نغلو، وغیره درمناطق هزاره نشین یاتاجک نشین هستندنه پشتون نشین؟ چرا آنها نمیگویند که دولت های ملاک- کمپرادور آل یحیی فلان سدهایدروالکتریک رادربولغین یادایکندی، زرنج یا دشت لیلی هم ساخته اند؟ فلان فارم کشاورزی در نورستان یابدخشان، گرمسیریاجاغوری هم آبادکرده اند؟ پایان قسمت دوم بخش یازدهم

مائویست های افغانستان

14 ام اسد 1393 مطابق 5 ام اگست 2014