Monday, 19/11/2018
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
دوشنبه ۲۸ عقرب ۱۳۹۷
ÓیÇÓی

 

یادداشت:

این بیانیه بخشا درگردهم آئی "تجلیل از پنجاهمین سالگردتاسیس سازمان جوانان مترقی درلندن" به واسطه یکی ازفعالین مائویست های افغانستان خوانده شد. بحث پیرامون محتوای آن بنا به کمبودی وقت انجام نیافت. با برخی ازرفقا قراربراین شد که درماه جنوری 2016 درکنفرانس پیرامون "افغانستان" محتوای این بیانیه نیزتحت بحث قرارگیرد.

 

متن بیانیه یکی ازرفقای مائویست درمراسم تجلیل پنجاهمین سالگردسازمان جوانان مترقی درلندن- انگلستان

حضارگرامی، خانم ها، آقایان ورفقای محترم!

بسیارخرسندم ازاینکه درحضورشما ایستاده وبا شما صحبت میکنم. رفقای که قبلا صحبت کردند سازمان جوانان مترقی را اززوایای مختلف با استادی ترسیم نمودند. آنها با تشریح اینکه این سازمان ازچه محافلی به وجود آمده بود وتحت رهبری چه خطی قرارداشت وچگونه عظیمترین وپرشکوه ترین جنبش دموکراسی نوین رادرتاریخ کشوربه وجودآوردبه تفصیل صحبت کردند. ن ازصحبت این رفقابسیارزیادآموختم. من لازم نمی بینم که چیزی رابرتصویرپرشکوهی که رفقای ماترسیم کرده اند بیافزایم ومیخواهم بطورخیلی مختصربرروی این نکته صحبت کنم که چطوراین سازمان هم خودیک جهش کیفی درجنبش خلق کشوربودوهم باسازماندهی جنبش شعله ای یاجنبش دموکراتیک نوین افغانستان،خواست های پیشرو ومترقی خلق افغانستان راواردیک مرحله کیفی ساخت.

رفقا!

درتاریخ هرسرزمین مقاومت وجودداشته وخلقهای تحت ستم واستثمارخواهان آزادی و عدالت اجتماعی بوده است.احساسات مقاومت گرائی وسلحشوری خلق های کشورهای مختلف جهان بعداز ظهوراستعماراروپائی سمت وسوی مترقی وپیشرو داشته است زیرا درجهت مخالفت باغارت رهزنانه استعمارچیان بوده اند. این مقاومت هابدلیل اینکه ملی بودندمترقی نیزبودندولی ازآنجائیکه آنها بالعموم تحت رهبری طبقه کارگرقرارنداشتند، بعدازحصول آزادی ملی به کوتاه ترین مدت ها درگهواره فسادمیخفتندوشورش هاوانقلابات خلق راکه هنوزبه آن آزادی نرسیده بودندکه برایش میجنگیدندویا از آزادی آنرادرنظرداشتند، بخاک وخون میکشیدند.هندپیش روی ماست، طبقات حاکمه این کشورکه امروزخلقهای تحت استثماروستم هندرابه آتش میبندد، نیم قرن واندکی بیش خودبرده بودودراسارت استعمارانگلیس درعالم حقارت وخفت زندگی میکرد. سریلانکا، اندونیزیا، افریقای جنوبی،امریکای لاتین وکشورهای شمال افریقاو..غیره همه وهمه اینطور اند. دراین مجلس رفقای تشریف دارند که سالهای مقاومت جنبش الجزایرعلیه امپریالیزم فرانسه رابیاددارند.جمیله بوپاشا دختررزمجوئی که موردتجاوزاستعمارچیان خونریزفرانسه قرارگرفته بود، ماهمه باشور وحرارت ازاین دختر قهرمان یادمیکردیم ولی امروزهمان جنبشی که آنروزمترقی بودبه یک جنبش سرکوبگرومزدورامپریالیست مبدل شده است. جنبشهای ملی وبعدازجنگ دوم جهانی جنبش های ملی- دموکراتیک،بدون رهبری طبقه کارگرتازمانی مترقی وپیشرواندکه به آزادی ملی دست یابد. بعدازدست یافتن به آزادی ملی این خصلت خویش را ازدست میدهد، .خصلت پیشروومترقی بودنش به ضد آن تبدیل میگردد. اهمیت سازمان جوانان مترقی درگام اول دراینست که جنبش تحت رهبری آن یعنی جنبش شعله ای یاجنبش دموکراتیک نوین افغانستان هرگز چنین نمیشد وپیگیربودن آن درامرمارش بسوی آزادی واقعی تضمین شده بودزیراتحت رهبری مائویزم قرارداشت که آنروزهارفقاآنرامائوتسه دون اندیشه میگفتند.

درسالهای 1357و1358جنبش هائیکه به نحوی ازانحاباجنبش شعله جاوید وسازمان جوانان مترقی پیوندمیخوردند،این حقیقت رادرک نکردند. آنهاسازمان هائی رابه وجودآوردندوبجای آنکه برآنهاخط مائویستی راحاکم سازندراه میهنپرستی یاهمان راهی راکه دربالا به آن اشاره کردم درپیش گرفتند.این راه خواهی نخواهی ازراه وحدت بااخوان یعنی قاتلین شعله ای هامیگذشت.آنهارفتندباقاتلین فرزندان صدیق خلق متحدشدند،جبهه ساختندوتنهاگلبدین رادشمن خلق خواندند.درحالیکه این بدن گلبدین نیست که باخلق دشمنی میکندبلکه ایده هاوافکاراوست.همین ایده هاوافکاردرذهن تمام اخوانی ها باغلظت کم یا بیش موج میزند. اماچون افکارمیهن پرستی بدون هژمونی پرولتاریاخودافکارسازش گرایانه وآشتی جویانه ودرنهایت امرتسلیم طلبی طبقاتی است،این سازمانهاهرکدام رفتندوباامپریالیزم وسوسیال- امپریالیزم عقدسازش وتسلیمی رابستند.این تجربه که پیش روی اکثریت عظیم ماقراردارد نشان میدهد که سازمان جوانان مترقی13 سال قبل ازتشکیل این سازمانهای خرده بورژوائی وبورژوائی نیمه دوم دهه پنجاه ازمرحله میهنپرستی نابینا گذشته بودوبرگشتن به این خط نابینا نتنها کودنانه بودبلکه عقبگرائی وبه قهقرارفتن معنی میداد.

مسئله سومی که سازمان جوانان مترقی رابه یک جهش کیفی مبدل میسازدمتن ومحتوای جنبش های آزادیخواهی وعدالت طلبی قبل ازآن میباشد. ما میدانیم که حرکت سرودم بریده ای راکه شاه امان الله درجهت مدرنیزه کردن افغانستان آغازکرده بوددرسالهای اخیردهه 30قرن گذشته بدست نادرخان نابودگردید. نادرخان بتاریخ 16 ام اکتبر1929واردکابل شد. نه روزبعدترازآن کابینه اش رااعلام نمود. دراین زمان شخصی بنام بابامنگل سینگ که درزمان حکومت بچه سقاومشهورشده بود، بعداز سقوط حکومت اوبه کوهدامن وسپس به جبل السراج رفت ودست به ماجراجوئی زد. این فرصتی بودکه نادرخان میتوانست وعده هائی راکه به خوانین جاجی، منگل،مومند،تره خیل واحمدزی داده بودعملی سازد. اوفی الفورمیرزامحمدیعقوب خان والی کابل ونایب سالارعبدالوکیل خان نورستانی را به کوهدامن اعزام کرد. مردم شمالی که ازاستبدادملیشیای جاجی ،مومندومنگل بستوه آمده بودند دست به شورش زده وسپه سالارعبدالوکیل نورستانی رادستگیر وبقتل رساندند. اکنون برای نادرخان به یاد بودعبدالوکیل خان مناردهمزنگ رابرپاوسپه سالارمحمدغوث خان رابرای سرکوبی مردم شمالی با فرمان"هردرخت توت درشمالی بایدحلقه طناب راسنگین احساس کند!"اعزام داشت.

دراین زمان یک دسته سیاسی که ازمیرغلام محمدغبار،غلام محی الدین آرتی،فیض محمدخان باروت ساز،عبدالرحمن خان لودی وغیره روشنفکران کشورتشکیل یافته بوددرافغانستان وجودداشت. اینها جمعیت خودرا(جوانان افغان)نام کرده بودند. طوری که ازاسنادبرمی آید،این جمعیت فقط ازدولت وکارکردآن ناراضی وشاکی بودند. بابقدرت رسیدن محمدهاشم خان کشوربه مسلخگاه توام باشکنجه وعذاب مبدل شد. جریانهای سیاسی ایکه برپایه ایدئولوژی قطب آشتی ناپذیرجریان حاکم استوارنیستند تحت شرایط خفقان وتجزیه سریع طبقات ازهم میپاشندونابودمیشوندوجمعیت(جوانان افغان)نیز سرنوشت غیرازاین نداشت.

هنگامیکه جنگ جهانی دوم روبه اختتام میرفت وارتش اتحادشوروی سوسیالیستی ضربات مرگباری رابرفاشیزم آلمان واردمیساخت، دولت افغانستان به این باورمیگرائیدکه نظم سابق جهان ازبین میرود وطوفان آزادیخواهی خلق هندحامی وپشتیبان جهانی اش راازاوبازمیستاند.شاه محمودخان باترس و لرزانتخابات بلدیه رابعنوان آزمایش"دموکراسی" بمنصه اجرا گذاشت. دراین زمان تعداد روشنفکر ناراضی ازدولت خیلی زیاد شده بود. یک بخش ازآنهادروجودحزب"ویش زلمیان" یا جوانان بیدار متشکل گردیدند. حزب ویش زلمیان یک حزب علنی بودکه درسال1947 درکابل، قندهاروننگرهار به وجود آمد وافرادی مانندعبدالروف خان بینوا،گل پاچاخان الفت،فیض محمدخان انگار،نورمحمدتره کی،غلام حسین خان صافی(هردو نفرآخرازدسته مجیدزابلی بودند)،آقا محمدخان کرزی، وغیره بودند. حزب ویش زلمیان دارای یک مرامنامه بودوتعریف میکردکه ویش زلمی کسی است که به خیرواصلاح ایمان کامل داشته باشد، ماده دوم مرامنامه این حزب حکم میکردکه یک ویش زلمی باید"خونسردوباحوصله باشد"ماده سوم آن میگفت که"ویش زلمی به قصدشخصی بکسی به دیده کینه نگاه نکند"وبهمین قسم ماده 13آن میگفت که هرویش زلمی بایددرراه وحدت ملی زحمت بکشد.به این قسم این حزب یک حزب اصلاح طلب یارفرمیست اخلاقی بود که فکرمیکردبامذهب واخلاق می تواند سلطه امپریالیزم وارتجاع رامرفوع سازد. امادولت شاه محمودخان حتی همین حزب راهم نمی توانست تحمل کند. چنانچه در سال 1952 یکعده ازرهبران آنرادرقندهاربه زندان انداخت.

اما درمقابل حزب دولتی"دموکرات ملی"یک حزب تمام عیارسیاسی بود.درمرامنامه این حزب میخوانیم که این حزب میگوید"عضواین حزب بایدتابعیت افغانستان راداشته ومسلمان باشد". ماده دوم آن حکم میکندکه"اعضای حزب بایدبمقام سلطنت مشروطه وفاداری مطلق داشته باشد".دیده میشودکه این حزب مانندحزب ویش زلمیان بخونسردی وخونگرمی کسی کارندارد،اصلاح طلبی وخیرخواهی نمی طلبدوآنچه که ازاعضایش میخواهدوفاداری مطلق نسبت به نظام است.

میرغلام محمدغبارگزارش میدهدکه درسال 1950 یک حزب دیگربنام"حزب وطن"درکابل تاسیس شدوغلام محمدغبارخودنیزعضواین حزب بوده است.

صدیق فرهنگ ازمرامنامه این حزب گزارش میدهدکه ماده اول آن"حفظ تمامیت خاک واستقلال افغانستان"بود. وماده دوم آن"تعمیم اصول دموکراسی درکلیه شئون اجتماعی " ماده دوم آن بشمار میرفت. ماده هفتم این حزب میگفت که"به صلح وسلم عمومی جهان پابند است.

مقارن تاسیس این احزاب یک حزب دیگربنام حزب خلق پایه گذاری شد.موسس این حزب بنام عبدالرحمن محمودی بود..عبدالرحمن محمودی داکترطب بودوازطریق مسلک وپیشه وهمچنان رویه انسانی ورفتارنیکش دربین مردم شهرت نیک داشت. مرامنامه این حزب میگفت که حزب خلق یک حزب ملی است واندیشه ای که آنرارهبری میکند"معلومات دموکراسی"میباشد. درماده دوم مرامنامه این حزب گفته میشدکه این حزب"تفهیم دین مبین اسلام رابه خلق واصلاح اعمال رابراساس آن یگانه راه کامیابی وپیشرفت خودمیداند".این حزب برعلاوه آنکه اسلام رایگانه عامل کامیابی خودوجامعه میخواندواژه هائی ازقبیل"تامین عدالت اجتماعی"و"رفع مظالم برخلق"رانیزدرمرامنامه اش درجمله استعمال کرده بود.اگراسلام یگانه عامل کامیابی جامعه باشدعدالت اجتماعی ایکه جامعه به آن میرسد عبارت ازآن عدالتی است که درروزگارپیامبراسلام وجودداشت یعنی عدالت نظام اجتماعی نیمه بردگی- نیمه فئودالی مشحون ازرسم ورواج صحرانشینی وبدوی عربی. برطبق این عدالت مردان شهرهافتح شده یابایدبرده شوندویابقتل برسندویادین ومعتقدات فاتحین راقبول کنند.زنان ودارائی شان مال فاتحین است.دریک کلام؛ کاری راکه امروزداعش،النصره،الشباب، القاعده وبوکوحرام میکنند. عدالتی که درآن قنبربایدغلام باشدوعلی مالک او. وقتی اسلام یگانه راه رسیدن به کامیابی خوانده شود،منظورازآن کامیابی،کامیابی رئیس حزب ودست یافتن او به کرسی شورای ملی است نه چیز دیگر. دراینجاواژه هائی مانندعدالت اجتماعی وغیره جلوه گری سیاستبازانه اند وبس.

اگربه اهداف اساسی ومرامنامه این احزاب مراجعه شود،دیده میشودکه هیچ یک ازآنهابفکرواژگونی کامل نظام نبوده واین فکرحتی درذهن آنهاخطورنمیکرده است. درپایان یک تحلیل علمی در می یابیم که"جمعیت جوانان افغان"یک جمعیت ناراضی ازاوضاع بودکه امروزمانمونه های رنگارنگ آنرا در بین جوانان کشورمی بینیم.اماحالت"ناراضی بودن ازاوضاع"باتاسیس حزب ویش زلمیان،حزب وطن وحزب خلق به حالت"روشنفکران ناراضی واصلاح طلب متشکل"انکشاف می یابد.وهریک ازاین احزاب ابزارووسیله ذهنی خودرابرای اصلاح یارفرم جامعه بفروش میگیرد.مثلا:ویش زلمیان برخونسردی وحوصله مندی افرادتکیه میکندواصلاح طلبی راازطریق اخلاق اجتماعی پیش می کشد. حزب وطن وحزب خلق دموکراسی رابمثابه وسیله وابزاراصلاح طلبی علم میکنندوآنرابااسلام قاطی میکنندتاشانس پیروزی شانرابیشترسازند. اینها هیچکدام ضرورت واژگونی کامل نظام کهن رامطرح نمیسازد. ازنظرسیاسی هرکدام ازآنها بفکراین بودکه الفاظ نافذوواژه های جالب رادرجمله استعمال کنند تاموردتوجه عوام قرارگیرند.بطورخلص؛آنهاطبقات واستثمارفئودالهاوکمپرادورهاراازدهقانان وسایراقشارخلق نمی دیدندوتصورمیکردندکه باموعظه اخلاق ومذهب استثمارگرراازغارت دستمزد خلق بازمیدارند. شعارهائی را که آنها علم کرده بودند فقط الفاظ وکلمات زیباوفریبنده بودند.اگربه طورنمونه به برخی ازشعارهای مرامنامه وی حزب وطن توجه کنیم می بینیم که واژه های زیبا بر سطح آن شنامیکنند، بطورمثال:این حزب ازاستقلال وتمامیت ارضی حرف میزد.ونمیدانست که درزمان امپریالیزم تازمانیکه یک کشورسلطه فئودالیزم، سرمایداری کمپرادوروامپریالیزم رانابود نسازد،همیشه یک کشوربظاهر"آزاد"و"دارای تمامیت ارضی"بوده ولی درحقیقت اسیرووابسته است. پاکستان بظاهرمستقل است ولی هرطفلی که درپاکستان تولدمیشودمبلغ 152 1هزارروپیه ازصندوق بین المللی پول قرضدارمیباشدوصندوق بین المللی پول درکل تعیین میکندکه چه کسی چه چیزرابه چه اندازه بخورد. مضاف براین،این احزاب نمیدانستندکه جوامعی که برآنهامناسبات زیربنائی نیمه فئودالی نیمه مستعراتی حاکم است،عدالت اجتماعی فقط وفقط بابرانداختن سلطه امپریالیزم، فئودالیزم وسرمایداری کمپرادورممکن است نه با"معلومات دموکراسی"و"تکیه براسلام". مضاف براین دموکراسی روبنای مستقل بالذات وآزادازساختارطبقاتی جامعه نیست که"معلومات آن"داروی دردهمه باشد. دموکراسی سیاست طبقاتی است ووقتی که "نوین"باآن همراه نشودبصورت اتوماتیک دموکراسی بورژوازی یادموکراسی ملی رامیرساند. معلومات این دموکراسی نیزمعلومات بورژوازی است که خلق رابسوی اسارت میبردنه بسوی آزادی ورفاه. تعمیم اصول این دموکراسی برتمام شئون زندگی جامعه بمعنی تعمیم ستمگری واستثمار بورژوازی بر تمام شئون جامعه میباشد. بهمین قسم صلح نیزمقوله غیرطبقاتی نیست."صلح وسلم طلبی برای همه"نتنها ممکن نیست بلکه خواست بورژوازی است که میخواهدخلق بیغل وغش به استثماروغارت تن دردهندوآرامش وسلامتی سیستم سودکشی رامختل نسازند. درجهانی که ستون فقرات حکومت هاراتولیدوخریداسلحه تشکیل میدهد،صلح عبارت ازتحمیل اطاعت وتن دهی به استثماروبهره کشی به زورسرنیزه میباشد.

"سازمان جوانان مترقی" ازروی این"اصلاح طلبی" که بارها شکست خورده بود عبورکرد. وعناصر ناراضی ازنظام راازصفوف اصلاح طلبی بیرون کشیدوبه سیاست مخالفت بانظام حاکم پایه واساس اندیشه وعمل انقلابی وپیشروو جهانشمول داد. به این لحاظ این سازمان یک تغییرکیفی دروضع جنبش های سیاسی موجوددرافغانستان بودوبرای نخستین بارپرولتاریای جهان حلقه ای ازگردان رهبری اش را دراین مملکت مشاهده میکرد. بعدازآنکه این سازمان تاسیس شددرمدت کوتاهی توانست بزرگترین جنبش دموکراتیک توده ای راتحت نام جنبش شعله ای یاجنبش دموکراتیک نوین افغانستان یاجنبش شعله جاویدبه وجودبیاورد.جنبش شعله جاویدعظیمترین جنبش سیاسی درتاریخ دو هزار ساله اینسرزمین میباشد.

رفقا!

هرپدیده درجریان انکشاف وتکاملش دستخوش افت وخیزهای معینی میگرددواین مسیریک حرکت ساده وخطی نیست که ازپائین ببالایکنواخت ومنظم ومتداوم حرکت کند. سازمان جوانان مترقی و جنبش دموکراتیک نوین افغانستان نیزنمیتوانست اینطورنباشد.این سازمان درزمستان سال 1352 بعدازهشت سال عمربارورش ازهم متلاشی شد.اگرسیرحرکت انکشافی این تشکل راارزیابی کنیم می بینیم که سه سال بعدازتشکیل شدنش توانست موازی به ایجادیک جنبش گسترده سیاسی ودربرگیرنده همه ملیتهای ساکن کشور،یک ارگان نشراتی دموکراتیک رابه وجودبیاورد.جریده "شعله جاوید"زبان دموکراتیک پرولتاریابودوامپریالیزم،سوسیال- امپریالیزم وارتجاع حوصله صحبت هرطبقه باتوده ها رادارند وبه آنها اجازه میدهند که از"دموکراسی شان" استفاده کنند، اماوقتی طبقه کارگرمیخواهدبا توده هاصحبت کند،دموکراسی آنها تمام حوصله وظرفیتش راازدست داده وماهیئت اصلی اش را نشان میدهد. هرقدرجنبش انقلابی انکشاف پیدا کند به همان اندازه مقاومت ضدانقلابی ازداخل وخارج علیه آن اوج میگیرد.عمل مساویست به عکس العمل ودرجهت مخالف،قانون طبیعت است.نخستین مقاومت ضدانقلابی راجریان رویزیونیستی حزب دموکراتیک خلق افغانستان به وجودمی آورد.خلق و پرچم هم ازنظرایدئولوژیک درمقابل انقلاب ایستاده بودندوهم ازنظرتهیه اطلاعات وگزارش (سیاسی) به سوسیال- امپریالیزم شوروی ودولت افغانستان.

مقاومت ضدانقلابی دوم راجریان اخوان المسلمین تشکیل میداد.آنهانتنهادرصحنه پوهنتون و تظاهرات مانندقلدرهای قرون وسطی باسلاح گرم وسردباانقلابیون شعله ای روبرومیشدندبلکه در مساجد،درگردهمایی های مذهبی ومجالس غیرسیاسی هرروزوبطورعلنی توطنه می چیدندو خود را متشکل میساختندوبرای حمله برشعله ای هاتدارک میدیدند.دولت بطورغیرمستقیم مقامات بلندپایه اش مانندجنرال اتمر،جنرال حکیم کتوازی وغیره رارهنمودمیدادکه بطورغیرمستقیم آنهاراکمک کنند. چنانچه گلبدین حکمتیارپیش چشم نیروهای پولیس رفیق سیدال سخندان رابگلوله بست ولی بعداز یک سال اززندان رهاشد.

سومین جبهه مقاومت درمقابل جریان انقلابی راخوددولت بوجودمی اورد. دولت جریده شعله جاوید را بعدازنشر11 شماره مسدودساخت.بامصادره شعله جاوید،امکان صحبت سازمان باخلق ازمیان رفت.اکنون سازمان جوانان مترقی افغانستان به اسیری مشابه بودکه دهنش رابسته واوراشکنجه میدهند. دولت فئودال- کمپرادورهای افغانستان برای سرکوب تظاهرات انقلابی جنبش شعله جاوید در کنارنیروی ضدشورش وقوای ضربتی سواره اش طالب هاوچلی هارانیزاز مدارس دینی بکمک طلبید.به قوای ضربه اش دستورحمله دادوفرمان تخلیه خوابگاه دانشجویان راصادرکرد.نیروهای سواره نظام به قصدکشتن برصفوف مظاهره چیان شعله ای واردعمل شدوده هادانشجوی انقلابی را زخمی ورفیق اصیل رابقتل رسانید.دولت عده ای ازفعالان ورهبران جنبش دموکراتیک نوین را دستگیر،محاکمه وبه زندان انداخت. برخی ازآنهابابیچارگی حقیرانه دردفاعیه شان گفتندکه"مبارزه ما مطابق باقوانین شرع اسلامی میباشد!"وملا ومولوی رابه نامسلمانی متهم کردندوخودرامسیحی تر از پاپ اعظم خواندند.بخشی دیگربجای آنکه زندان رابه سنگرمبارزه تبدیل کنند،مبارزه شانرادرتقابل با سازمان جوانان مترقی ومتلاشی ساختن جنبش شعله جاویدسمت وسودادند.اینهاماننداطفالی که "دیگر نمیخواهندبازی کنند"نه تنها"میدان بازی"راترک کردندبلکه لب به افشاگری ودهن به فحاشی به رفیق اکرم یاری ورفیق صادق یاری گشودند. چهارمین ضربه وبایدبگویم که بدنام ترین آنها-به اینصورت باتسلیم شدن غیرمستقیم این عناصروبیرون دادن"پس منظر" به ظهوررسید.این غایله بدنام جنبش شعله جاویدرابدترازآن ضربه زدکه دولت به اضافه خلق وپرچم واخوان میتوانست ویاتوانسته بود بزند.

ضربه پنجم وویرانگرانه ترین آنهاراطبیعت واردکردکه عبارت بودازمریض شدن رفیق اکرم یاری سکاندارخط مائویستی درداخل سازمان. روابط اوباکادرها،فعالین وتوده های سازمانی واتحادیه های توده ای مانند"اتحادیه غربای جاغوری"ازبین رفت. تنظیم روابط تشکیلاتی رفیق اکرم بردوش رفقایی افتادکه نتنها دانش،تجربه، وزنه سیاسی- تشکیلاتی وقدرت سازماندهی اورانداشتندبلکه خودشان تافرق سردرکارهای سازماندهی وتشکیلاتی غرق بودند.

رفقا!

درطبیعت هرشیی به اندازه رشدوانکشاف ذهنی وفیزیکی ومطابق به شرایطی که درآن به ظهور رسیده درمقابل ضربات خارجی مقاومت نشان میدهدنه خارج ازآن ظرفیت. ومقاومت یک تشکل سیاسی بطورمستقیم مربوط به درجه استحکام تشکیلاتی یابعبارت دیگردرجه وحدت ایدئولوژیک آن میباشد. سازمان جوانان مترقی یک تشکل نوپابودکه دراولین گامهایش ضربات سنگین دشمنان گوناگون رااحساس میکرد. برشماپوشیده نیست که باواردآمدن ضربات ازبیرون همیشه مبارزه اضداددرداخل تشکلات سیاسی اوج میگیرد. مقارن سالهای 1349و1350 چهارخط سیاسی درداخل سازمان جوانان مترقی درمبارزه بودند.خط اول خط اکونومیزم بورژوائی بودکه آگاهانه میکوشیدسازمان رانابودسازد. وبعدهااین مشی درسند"باطرداپورتونیزم درراه انقلاب سرخ..."نشان دادکه ازاعماق قلب خواستارنابودی سازمان جوانان مترقی وجنبش شعله جاویدبوده است. مشی دوم مشی سنتریزم بورژائی بود.این خط نه بارویزیونیزم روسی توانسته بودتصفیه حساب کندونه با مائویزم.حالت متزلزل رهبری این مشی، جمعی رادرقبال تخریبکاری"مشی اکونومیستی"بی تفاوت میساخت. خط سوم،خط عطالت یاخط تماشاچیان بی تفاوت(ایندیفرانسیالیست ها)بود.این خط علیرغم آنکه مشی تعریف شده نداشت ولی عمل کاملامشخص وروشن داشت که نه ازهژمونی خط مائویستی برسازمان دفاع میکردونه ازمخالفت خصمانه باآن. مشی چهارم مشی مائویستی بودکه بعدازمریضی رفیق اکرم یاری وگسست روابط تشکیلاتی اودرسال 1351کاملاضعیف شده وقادربه تامین هژمونی خط نبود.

به اینقسم سازمان جوانان مترقی درسال1351 تحت این ضربات سیاسی،ایدئولوژیک وتشکیلاتی از داخل وخارج به آن نقطه ای رسیده بودکه ممکن نبودبتواندبه موجودیتش ادامه بدهد. حیات یک تشکل سیاسی-ایدئولوژیک نظیرسازمان جوانان مترقی تحت چنین شرایطی فقط درموجودیت یک جنبش نیرومندپرولتاریائی ممکن است. بدبختانه ماچنین جنبشی رانداشتیم وتاهنوزهم نداریم. نتائیج مستقیم وتابعات درجه دوم وسوم این اوضاع کاملاقابل درک وازنظرتئوری قابل بیان است. یکی ازتابعات درجه دوم متلاشی شدن سازمان جوانان مترقی ومتشکل شدن رسمی اپورتونیزم بود.اپورتونیزم زمانی برجنبش توده ای مسلط میشودکه جنبش کمونیستی ضعیف باشد.برطبق قوانین دیالکتیک طبیعت بالندگی یک جانب تضادمتناسب است باضعف جوانب دیگرآن.امابرخی ازرفقای داخل جنبش کمونیستی افغانستان معتقدندکه رفیق صادق یاری بعدازرفیق اکرم یاری درراس سازمان جوانان مترقی قرارگرفت، ومیگویندکه اومبارزه ایدئولوژیک راکنارگذاشت، دچارپاسیفیزم شدوبالاثرزمینه انشعاب مهیاگردید.چنین ادعائی ممکنست تاحدی درست باشدوممکنست درست نباشداما یک چیز واضیحانادرست است وکه براین یکجانبه نگری تکیه شود.تا جائیکه من نوشته این رفقاراخوانده ام آنهانقش مبارزه طبقاتی داخل سازمان ونقش ضربات خارجی وحاصل جمع دیالکتیکی هردوراصحیح حساب نکرده وفقط ازآنهانام برده اند. وبدترازاین، آنهاسندومدرکی ارائه نمیکنندوسخنی راکه میزنند "احکام"و"فتوا"است نه استنتاج علمی ازیک فاکت. برای ماکه میخواهیم بدانیم این رفقاازکجابه این احکام دست یافته اندهیچ شانس باقی نمیماند.در حالیکه یک نتیجه گیری علمی شفاف بوده وبه همگان این شانس رامیدهدکه به فاکتها،اسلوب تحلیل،متدولوژی ایکه بکاررفته ونتیجه ای که بدست آمده،حکمی که صادرشده بنگرندوازآن خود نیزنتیجه بگیرندوبااستنتاج پیشنهادشده مقایسه کنند. مائوتسه دون مارابارهامتوجه نواقص سبک کارکرده است.مائوتسه دون برعلاوه اینکه درسند فلسفی "شناخت" و"پراتیک"بمامی آموزدکه چه زمانی به شناخت درست ازیک شی ویایک پدیده میرسیم، درداستانی که اودرسال 1936به ادگارسنونقل میکندوبعدهااین نویسنده آنرادرکتابی تحت عنوان"ستاره سرخ برفرازچین" بیرون میدهد،میگوید"یکی ازعوامل شکست ارتش سرخ درجریان عملیات های محاصره وسرکوب کومینتانگ کاربراساس ظن وگمان یاسبک کارنادرست بود. رهبران حزب و ارتش قبل ازآنکه فاکتها،شواهدومدارک کافی تهیه کنند،آنهاراتحلیل ونتیجه گیری نمایندتصمیم میگرفتند. یکی ازفیصله های حزب بعدازجلسه زون ئیه تغییرسبک کاربودکه قضاوت براساس فاکتها بخشی ازآن بشمارمیرفت. چنانچه بعدهادرپیش روی دانشگاه افسری ین آن برروی یک لوحه سنگی بزرگ نوشتیم که"Seek the truth in the reality" واین شعاربایدبه طرزتفکرافسران ارتش مبدل میشد(Genesis of a communist p31).امارفقای مابدون هیچ سندومدرکی کاسه و کوزه رابرسر رفیق صادق یاری میشکنانندکه اگراودچارپاسیفیزم نمیشدسازمان جوانان مترقی وجنبش شعله جاوید متلاشی نمیگردید!شایدچنین باشد،مانمیدانیم وکسانیکه این حرف رامیزنندحتمابرای آن سندومدرک عینی ای دارند.ماهیچ تصورنمیتوانیم بکنیم که این حکم براساس داستان های سینه به سینه نقل شده ویاظن وگمان به وجودآمده باشد. ماحتی نفرت داریم فکرکنیم که یک کمونیست بدون داشتن سند و مدرک حکمی رابه این بزرگی درموردیکی ازرهبران سازمان جوانان مترقی صادرمیکند.وامیدواریم که رفقایکه این ادعای بزرگ راعلم کرده باسندومدرک بمیدان بیایندوذهن ماراروشن سازند.

تاجائیکه من خبردارم رفیق صادق یاری درهمین زمان باتمام توانائی وقدرتش علیه اپورتونیزم مبارزه میکرد.یکی ازاسنادی که بقلم این رفیق نوشته شده ومن بخاطردارم که درسال 1351 پخش شد "انقلاب سرخ است یااکونومیزم بورژوائی"نام داشت. اسناددیگری نیزدرهمین زمان وحتی ماه یک باربیرون می آمدند ودرحلقات شعله ای هادرکابل نشرمیشدند. من شخصادرزمستان سال 1351 این اسنادرادریافت میکردم وآنهارامیخواندم. من بهیچ صورتی نمیتوانم ذهنم راقانع سازم که رفیق صادق یاری دراین زمان دچارکم کاری یاغفلت شده باشد.امااین تجربه من است ومن نمیخواهم چشم دید خودرابمثابه "حقیقت"بردیگران بقبولانم، زیرامیدانم که چنین کاری هیچ مشکل عملی جنبش راحل نمیکند. ولی من میخواهم ازتمام رفقای که تقصیرمتلاشی شدن سازمان جوانان مترقی رابگردن رفیق صادق یاری می اندازندومیگویندکه اگراوبه مرض"پاسفیزم"مبتلانمیشدومبارزه ایدئولوژیک راازپیش میبرد،جنبش سیراضمحلال رادرپیش نمیگرفت؛کمک می طلبم وازآنهارفیقانه میخواهم که مرادررفع مشکلاتی که درزیرآنهارابیان خواهم کرد، کمکم کنند.

نخستین مشکل من مشکل برداشت ودرک من ازواژه"پاسیفیزم"است. این واژه نزدمن معنی غیرازآن دارد که این رفقاازآن میفهمندوآنرادرموردرفیق صادق یاری بکارمیبرند. تاجائیکه من میدانم هم لنین واژه پاسیفیزم رابمعنی مشی سیاسی-ایدئولوژیک ضدجنگ وخشونت بکاربرده وهم رهبران حزب چارترانگلیس.هم مائوتسه دون این واژه رابه همین معنی مورداستفاده قرارداده وهم پاتریک هارلی سفیرامریکانزدچیانکایشک درنانکینگ(مراجعه شودبه هنری مارکانت نویسنده"زردهای سرخ"). معنی آن درهرفرهنگ وواژه نامه ایکه شماخواسته باشیدنیزهمین است.من فکرنمیکنم که این واژه بتوانددرافغانستان معنی دیگرپیداکندمگراینکه آنرا"افغانی"بسازیم ودر"سرای نمک" برده باماشین داف، شاسی مرسدس، گیربکس فورت وبادی پاکستانی لاری نوی ازآن درست کنیم. مضاف براین؛ برحسب تعریف وقتی"ایزم"درآخیریک اسم یایک طرزتفکرمی آید،آنرابه یک مشی سیاسی- ایدئولوژیک مبدل میسازد.این برماوشماپوشیده نیست که کمترین تبارزیک مشی سیاسی-ایدئولوژیک،مانیفست یابرنامه آنست .مانیفست وبرنامه مشی پاسیفیزم تدوین استراتیژی مبارزه علیه جنگ میباشد. من تاهنوزهیچ سندی راکه درآن رفیق صادق یاری مشی جنگ انقلابی رامردودشمرده و آیات مسیحائی مقاومت منفی راپیش کشیده باشدندیده ام وفکرنمیکنم چنین سندی وجودداشته باشد.من خیلی خرسندمی شوم اگررفقابرنامه پاسیفیستی ایرانشان بدهند که به رفیق صادق یاری تعلق داشته باشد.

مشکل دوم من مشکل دیدگاهی این ادعااست. رفقای ماکه تقصیرمتلاشی شدن سازمان جوانان مترقی رابگردن رفیق صادق یاری می اندازند،به نظرمن بامتدولوژی مارکسیزم- لنینیزم- مائویزم فاصله میگیرند. من معتقدم که همان عواملی راکه من دربالاازآنهانام بردم سازمان جوانان مترقی رامتلاشی ساختند. ومضمحل شدن جنبش پس لرزه های این تلاشی بودنه اثرمستقیم آنها. من درآن درجمع آن عوامل به بن بست رسیدن تاکتیک های تبلیغ، ترویج وسازماندهی راشامل نساخته ام. روشنست که تبلیغ، ترویج وسازماندهی مشکلترین وحیاتی ترین ضرورت مارش بسوی انقلاب است. مسدود شدن جریان تبلیغ، ترویج وسازماندهی یک سازمان نشانه استیلای بحران برآنست.اگرماعلل وعواملی راکه درنابودی سازمان جوانان مترقی نقش داشته اندحساب نکنیم ویااگرهم حساب کنیم ولی اثرات آنها رادرمحاسبات نگنجانیم ودرنتیجه گیری نهائی تمام تقصیررابگردن یکنفربیاندازیم دچاراشتباه دیدگاهی میشویم. این اشتباه دیدگاهی"تقلیل گرائی"یاریداکسیونیزم بورژوائی است. یعنی همان چیزی که باب اواکیان در"سنتزهایش"آنرابمثابه یکی ازاهرم های مبارزه باجنبش کمونیستی بین المللی مورد استفاده قرارمیدهد واستالین وحزب کمونیست روسیه راباآن میکوبد. مادامی که ماچنین فکرکنیم باید به باب اواکیان حق بدهیم که مارا"ته مانده های گذشته"بخواند.

مشکل سوم من برخوردرفقای ما ازنظر تئوریک به جنبش است.جنبشهای کمونیستی بایدبطورمتداوم وپیوسته درحال مارش باشند. واگرزمانی دیده میشودکه حالت ایستائی برجنبش حاکم شده بایدبه دقت متوجه بودکه بعدازآن حالت جنبش بکدام سومیرود؛ دوباره باسرعت بیشتربمارش بسوی انقلاب حرکت میکندویاازانقلاب زاویه میگیردوسرانجام بسوی قهقرامیرود. رفقای مابااین پیش فرض تئوریک به سالهای 1350-1352 سازمان جوانان مترقی نمی بینند.این امرموجب میشوندکه آنهاراه بیرون رفت سازمان جوانان مترقی راازبن بست نبینند. اجازه بدهیدروشنترصحبت کنیم.ماامروز میدانیم که سازمان جوانان مترقی درپروسه ایجادش دچاراشتباه شده بود.این اشتباه ترکیب آن بودکه مانع بزرگ سیاسی ایدئولوژیک راپیش پای آن میگذاشت. محفلهای سازمان جوانان مترقی فقط می توانستندازطریق مبارزه ایدئولوژیک دریکدیگرحل شوند.این مبارزه ایدئولوژیک فقط مبارزه درراه ایجادحزب کمونیست افغانستان بودنه درجهت حفظ سازمان جوانان مترقی.فقط برداشتن چنین گام استراتیژیک میتوانست به معنی مارش به پیش باشد. درداخل هرسازمان کمونیستی فقط خطی که به طبقه کارگرمربوط است(خط پرولتری)می خواهدبمارش ادامه بدهددرحالیکه خطوط دیگرمیکوشندکه درمارش شرکت نکنندواگرهم بکنندمارش رادرجهت اهداف سیاسی طبقاتی خودببرند. درترکیب سازمان جوانان مترقی نیزمسئله ازاینقراربود.رفقای کمونیست داخل سازمان یاضرورت مارش بسوی تاسیس حزب کمونیست رادرک نکردندویانتوانستند دراین راستامبارزه کنند. آنچه امروزروشن است این است که آنها درجهت تاسیس حزب کمونیست حرکت نکردند. واشتباه رفیق صادق یاری دراین نبودکه اومبارزه ایدئولوژیک نکردبلکه دراین بودکه اوبمبارزه ایدئولوژیک درمحدوده افشای اپورتونیزم بسنده کرد. درحالیکه اوبایددرراه تاسیس حزب کمونیست افغانستان مبارزه ایدئولوژیک،سیاسی وتشکیلاتی راانجام میداد.این همان نکته ای است که دردکنونی جنبش راحل میکند وبایدبمثابه درس تاریخی موردتوجه ما قراربگیرد.

مشکل چارم من اینستکه رفقای ما تصورمیکنندکه مبارزه ایدئولوژیک یک معجزه است واین معجزه میتواندحتی مرزهای سیاسی وایدئولوژیک طبقات دیگرراکه نمایندگان آنهادرداخل سازمان ازآنها دفاع میکنندنابودکندویاماهیت تیره آنهاراتغییرداده و"سرخ انقلابی"بسازد.من سوال میکنم که اگربراستی مبارزه ایدئولوژیک تااین حدتعیین کننده است پس چرالنین باآن قدرت علمی اش نتوانست منشویک هارابلشویک بسازد؟نه رفقا! مبارزه ایدئولوژیک نمیتواندخط سیاسی- ایدئولوژیک طبقاتی رازایل سازد. بزرگترین مبارزه ایدئولوژیک سیاسی پرولتاریادرتاریخ انقلاب کبیرفرهنگی پرولتاریائی بودومادیدیم که حتی انقلاب کبیرفرهنگی پرولتاریائی نتوانست دینگ سیائوپینگ ورفقایش را"بچه آدم"بسازد. مبارزه ایدئولوژیک شهپرجبرئیل نیست که باتماسش برلب عیسی اورابه حرف بیاورد. مبارزه ایدئولوژیک سلاح نیرومندعلمی پرولتری است که فقط میتواندتحت شرایط معین سیاسی مهرش رابرجنبش بکوبد. تازمانیکه پایه های مادی طبقاتی بورژوائی درجامعه موجودباشد،نمایندگان آن درداخل تشکیلات باتمام قوا بطورخستگی ناپذیرتلاش میکنندتاآنرابه خط غالب تبدیل نمایند. ماپنج سال است که بااپورتونیزم و رویزیونیزم مبارزه میکنیم ولی یک سرموهم نتوانسته ایم اعتقادات وآراء آنهاراتغییربدهیم. دلیل آن نخست دراینست که ما یک جنبش پرولتری فعال ونیرومندنداریم.ثانیا؛اینکه، مبارزه ایدئولوژیک درسطح خیلی عالی مطرح میشودومحتوای آن آبسترکت ترین تئوری های علمی مارکسیزم وضدمارکسیزم میباشد.درحالیکه جنبش بااین آبسترکت هاکارنداردومیتواند"باعلم یابدون علم"به وجودبیایدویانابودشود.جنبش وجودمستقل ازایدئولوژی علمی دارد. نمایندگان طبقات مختلف درداخل هرتشکیلات بطورآگاهانه خط ایدئولوژیک- سیاسی خودرادربین جنبش میبرد. اینکاردرمورد جنبش شعله جاویدنیزهمینطورصورت گرفت.لنین که ازتجربه دریافته بود میگفت که درمبارزه طبقاتی اگرقضایای هندسی راهم پیش روی نمایندگان بورژوازی بگذاریدآنهاآنراردمیکنند. حالارفقای ماازرفیق صادق یاری شکوه میکنند که چراازاین معجزه کارنگرفت.

مشکل پنجم من شالوده طبقاتی این قضاوت است که میگویند"رفیق صادق یاری دچارپاسیفیزم شد". خیلی خوب! طوریکه دربالا گفتیم این رفقابخاطربه کرسی نشاندن حرف شان هیچ سندی ندارند؟ ولی با آنهم ازاین ادعا منصرف نمیشوند.من شنیده ام که میگویند"وضع چنان آمدکه همه اسنادومدارک آن دوره جنبش نابودشدوامروزسندومدرکی وجودندارد".راست میگویندواین یک حقیقت است.همین حقیقت مسلم قدرت قضاوت وحکم صادرکردن درموردافرادی مانندرفیق صادق یاری راازآدم میگیرد. زیرابرای بیرون کشیدن اینگونه احکام صریح به مدارک واثق وخیلی بالاترازآن نیازاست وشواهدجانبی (circumstancial evidences)"رانبایدوثیقه صدورحکم ساخت.وقضاوت برمبنای "شواهد جانبی"راحتی مکتب بورژوا- دموکراتیک بورژوائی قبول نداردزیرافئودالی،مستبدانه ونادرست است. اجازه بدهید داستان مختصری رابرای تان بیان کنم: پسریکی ازرهبران بلندپایه جهادی ملیت هزاره که پدرش دررژیم کرزی مقام خیلی بالائی داشت باپاسپورت واردسوئیس شده و میخواست ازآنجاامورفینانس پدروکاکایش رادرکابل،تهران،قزاقستان،هانکانک وماکاوسروسامان بدهد.درسوئیس یک مرتبه بسرش زده بودکه پناهندگی بدهد.نماینده دفترامورپناهندگی در تحقیقات ازاوخواسته بودکه چرامیخواهدپناهنده شود. اودرپاسخ گفته بودکه پدرش یکی ازمخالفین طالبان است وطالبان هزاره هارابقتل میرسانندچنانچه دریکاولنگ عده زیادی ازهزاره هارازنده زیر خاک ساختند. هزاره هادرایران وپاکستان آواره بوده ودرداخل کشورامکانات زندگی برای شان وجود ندارد. من هم هزاره هستم. پولیس به اوگفته بوداینهاراکه گفتی باشخص شماچه ربطی دارد؟وکیلش نیزگفته بودکه من زمانی میتوانم برای پناهندگی شمااقدام کنم که بدانم شماخودتان چه مشکلی دارید. شرح دادن مشکلات مردم هزاره بدردشمانمیخورد(شواهد جانبی است). چندماه بعدپولیس سوئیس او رااحضارونشان داده بودکه اودرایران بزرگ شده،پدرش یک"استاد"است وخانواده اش یکی از ثروتمندترین خانواده افغانستان میباشد. ومشکلاتی راکه اودرموردهزارها به پولیس گفته بود (شواهد جانبی)بطورکل درمورداکثریت مردم هزاره صدق میکندولی درموردخانواده اووتقریباپنج تا ده درصد دیگرهزاره هابهیچ وجهی صدق نمیکند. به این لحاظ اوبایدخاک سوئیس راترک گوید. چندی بعداو وهمراهانش رادرژینودستگیروازسوئیس اخراج کرده بود.

اگرعاملین وسردمداران مکتب بورژوا-دموکراسی به ایدئولوژی نظام تااین حدوفاداربوده وشواهد جانبی(circumstancial evidences)رامردودمیشمارندآیاکسی که خودرامارکسیست میگویند مجبورنیستندکه به ایدئولوژی خودوفادارباشند؟چیزهائی راکه بچه"استاد"به پولیس سوئیس گفته بود، تا95% درست است ولی آیامیتوانست دلیلی برای پناهندگی بچه"استاد"هم شوند؟ازجائیکه هرمکتب فکری چه رسدبه مارکسیزم- لنینیزم- مائویزم ازیک متدتقرب به حقیقت پیروی میکند، رفقای ماکه کمونیست اندمجبورمیباشندکه متدولوژی مارکسیستی- لنینیستی- مائویستی رادرقضاوت ها ونتیجه گیری های شان رعایت کنند.

مشکل ششم من هدف سیاسی این ادعاست که علیه رفیق صادق یاری دراین چندسال اخیرعلم شده. چرااین کارزار"ضدصادق یاری"براه افتاده؟فرض کنیم که این کارزارانگیزه های کاملاکمونیستی و انقلابی داشته باشد،بازهم این پرسش کماکان مطرح است که این افرادباآن چه مسئله سیاسی یا استراتیژیک انقلاب راحل میکنند؟ تاجائیکه من میدانم رفیق صادق یاری یکی ازرهبران جنبش مائویستی افغانستان بودوتازمانیکه حیات داشت درراه انقلاب فعالانه کارکردوسرانجام به همین جرم بدست دژخیمان خلقی- پرچمی به قتل رسید.اکنون 35 سال ازمرگ این رفیق گرامی میگذردوازاو کدام خط سیاسی-ایدئولوژیک بجا نمانده که برای انقلاب مشکلی ایجادکند. پس چرارفقای منتقدمابدون هیچگونه دلیل وبرهان سیاسی فعال برگورخونین اومیتازندواستخوانهای درهم شکسته اش راازصلیب انتقادمی آویزند؟این چه دردی رادوا میکند؟ من فکرمیکنم وبارهابارفقای داخل جمع ما-مائویست های افغانستان- هم بحث کرده ام که هربحث سیاسی بنظرمن ازضرورت یک تاکتیک انقلابی منشامیگیرد. ما- مائویست ها- مقاله نویسان تفننی نیستیم وبرای"گفتمان"یا"افغانستان آزاد" نمی نویسیم. مابا نوشتارمایک کارسیاسی- انقلابی کمونیستی راانجام میدهیم ویادراجرای چنین کارکمک میکنیم. دریک کلام؛ ماآژانس نویسندگان فری لانس نیستیم. واژه ها،سطور، وپاراگرافهای نوشتارمابایدمرمی وتوپخانه خلق افغانستان باشدکه سنگر های دشمنان عمده ومزدوران اپورتونیست ورویزیونیست آنهاراهدف قراربدهند. افرادده هاصفحه رادرمذمت رفیق صادق یاری مینویسندولی ازآنهائیکه واقعابه جنبش خیانت ورزیدندوآنهائیکه بابردن کتله جنبش درراستای مشی های ضدکمونیستی- آوانتوریستی ورویزیونیستی-جنبش عظیم دموکراتیک نوین رابه هیچ تبدیل کردندواخوان الشیاطین رابرکشورمسلط ساختند، فقط بازبان آزوپ گیله وابراز ناخرسندی میکنند.اهداف این سیاست برای من نتنهاقابل قبول نیست بلکه قابل انتقادنیزمیباشد.

تااینجامن مشکلاتم رابامضمون وسمت حرکت نقدرفقای مابیان کردم وبایدعرض کنم که من باشکل نقدآنهانیزمشکل دارم. اجازه بدهید این قسمت رابایک مثال توضح بدهم:شماازفاصله معینی به یک پلی که فروریخته نگاه می کنیدومی بینیدکه آن پل برروی چندستون ایستادشده بوده وستونهای قطور کانکریتی آن دردل زمین فرورفته اند.اگرقرار باشدکه شمایک راپورتاژدرمورداین پل تهیه کنید، شما می نویسیدکه آن پل به کدام دلیل درفلان سال ساخته شده،طراح آن فلانی وسرمهندس آن فلانی بود. مهندس فلانی ماموراعمارآن ومهندس فلانی مدیراداری آن بود. برعلاوه اینهاگزارش میدهیدکه رنگ پل چگونه بودوروزانه چندعراده سبک وسنگین ازروی آن عبورمیکرد.بطورخلص تمام معلوماتی راکه میتوانیدمشاهده کنیدوهمچنین ازاخباروروزنامه هائیکه درزمان ساخت پل درمورد آن گزارش داده اند، بیرون بکشیدودرگزارش تان بگنجانیدویک گزارش قشنگ وتاحدی مفصل ازآن تهیه کنید. امادرمورداینکه چراپل شکست خورده چیزی گفته نمیتوانید، اگرکسی ازشمابپرسدکه آن پول باکدام نوع سیمنت وکدام نوع آهن به اصطلاح ایرانی ها"بتون آرمه"(کانکریت آهندار(Reinforced concrete) ساخته شده بود؟ تخته هاباکدام قوه درپروسه"قبلاتحت فشاردادن یاPre- Stress " قرار داشتند؟ وکدام نوع آهن درآنهابکار رفته بود؟ویاآنجائیکه پل برروی پایه هاقرارگرفته قوه هاچگونه تقسیم شده اند؟ قوه های برشی ودورانی ناشی ازوزن خودپل وقوه های ناشی ازوزن عراده جات وتکانهاو..غیره چگونه ازتخته وگادربه پایه انتقال می یافتند؟ شمابه حیث یک گزارشگربه این پرسش هانمیتوانیدپاسخ بدهید.این مثال تفاوت بین یک گزارشگرراکه ازبیرون به پل شکست خوردنگاه میکند ویک مهندس ساختمان رابیان میکند.ومهندس ساختمان پل سازی اگرچندبیشترازیک گزارشگربه علت شکست پل پی میبردولی اونیزنمیتواندتمام عواملی راکه بشکست پل انجامیده بیان کندودرحقیقت این کار یکنفرنیست. این کارچندین نفرمهندس باتخصص های مختلف میباشد. مهندسی که دررشته ریاضییات ووزن های متحرک(دینامیک) تخصص داشته باشد،مهندسی که دررشته کانکریت آهندار وقبلافشارداده شده تخصص داشته باشدومهندسی که دررشته شالوده گذاری یافاوندیشن تخصص داشته باشد. برای بدست آوردن علل وعوامل ابتدائی شکست همین سه نفرمهندس متخصص ضرور اند تانواقص ساختمانی پل را مشخص کنند.اماآنهانیزنمیتوانندپروسه ساختمان، نوعیت کانکریت، نوعیت آهن، کیفیت کیبل پری ستریس،نوعیت جغل ومقدارموادبطی سازنده وپولیمیر وپروسه هایدریشن در کانکریت و...غیره راتعیین کنند.این سوالهارامتخصصین لابراتوارباید جواب بدهند.اگرکسی تمام این پروسه رااجراکرده باشدفقط توانسته است علل وعوامل ساختاری شکست پل رامشخص وتعیین کند یعنی حکم صادرنمایدکه پل به دلیل فلان نقض تخنیکی فروریخته است. ولی اگرخواسته باشندکه علل نقص راپیداکنندوتعین نمایدکه شرکت کانکریت تقلب کرده یاشرکت آهن؟ مهندس طراح به کارش وارد نبوده یامهندس سرکارومدیراداری فردفاسدبوده، یا علت دیگر درکاربوده آنوقت مرحله دوم تحقیقات شروع میشود. درمرحله دوم تحقیقات گزارشات شرکت های کانکریت،آهن وآهن پری سترس دقیقامطالعه شده وباگزارش مهندس اجراکننده ومدیراداری مقایسه میشود.ازاینجاببعدکاردادگاه است که طی یک محکمه بایدمقصررامعین کند.من دراین مثال سبک کاربورژوازی بزرگ امپریالیستی رابطورخیلی خلص بیان کردم. ومنظورم ازآن این بودکه نشان بدهم سرمایداری امپریالیستی چه راهی راطی میکندتابه حقیقت برسد. چون هرپل وهرشرکت آهن،شرکت کانکریت، شرکتهای مهندسی،شرکتهای تحقیقاتی واداری و..غیره بیمه میباشندوهیچ شرکت بیمه نمیخواهدتاوان کند لذا تاوان را باید کسی بدهدکه کارش رادرست انجام نداده است. به این دلیل گزارشگریک کلمه هم درموردعلل وعوامل شکست پل گفته نمیتواندزیرا ممکنست شرکتی رامتهم کندکه اصلا مقصر نیست. دراینصورت شرکت بیمه اورابه دادگاه میکشاندوبجرم معلومات نادرست، تخریب ذهنیت عوام وخدشه دار ساختن آبروی آن شرکت و...غیره محکمه اش میکند.

بااین وصف من سوال میکنم:سبک کارماچگونه است؟ رفقای ماوقتی به سازمان جوانان مترقی برخوردمیکنندورفیق صادق یاری رامقصردرمی یابند خودرا بجای چه کسی قرارمیدهند؟ بجای"گزارشگر"یا"بجای مهندسین متخصص"ویابجای"قاضی"درآخرین مرحله؟ ازنوشته های رفقای ما برمی آیدکه آنهاهم نقش"گزارشگر"بازی میکنندهمنقش"مهندس"راوهم وظیفه"قاضی"برعهده میگیرند.دراینجا متاسفانه اینسوال مطرح میشودکه آیااین سبک کارماپیشرفته تراست یاسبک کار سرمایداری امپریالیستی؟وآیامابااین سبک کارمیتوانیم برسرمایداری امپریالیستی پیروزشویم؟

مشکل هشتم من مشکل سهل انگاری ماست.مازحمت جمع آوری اسنادومدارک ومطالعه آنهاوتحقیق رابخودنمیدهیم،باجدیت به نواقص کارمابرخوردنمیکنیم، دروجوددیگران هزاران نقص رامی بینیم ولی به خودمتوجه نمیشویم. مابجای انتقادازخودورفع مشکل، بحث علمی راکنارگذاشته وراه بازی باکلمات راپیش میگیریم واگراحیاناانتقادکننده ازنظراتش دفاع کرد،سردشمنی وعداوت رابااومیگیریم ومی کوشیم تضادهای داخل خلق رابه انتاگونیزم مبدل سازیم. من بایدباتاکیدبگویم که ماپنجاه سال بعد ازتشکیل سازمان جوانان مترقی هنوزنتوانسته ایم این کمبودی هارامرفوع سازیم، آنچه یادگرفته ایم مقاله نویسی وتکرارمکررات است.

رفقا!

من فکرمیکنم که توانسته ام یک قسمت کوچک ازمشکلات جنبش راباشماصحبت کنم.باکمال تاسف که اینهاسطحی نیستندودرمدارج پائینترازسطح ریشه های ایدئولوژیک زهری دارندوبالوکالیزم،ملیت گرائی وغیره درهم می پیچند.من اشارتاگفتم افرادی امروز"ستاره ما"خوانده میشوندوازطریق ارگان تئوریک ماتبلیغ میگردندکه درزمان حیات شان باروحیه تسلیم طلبی طبقاتی باغلام علی آئین والی هرات کمیته همکاری ساخته بودندودردفاعیه شان درمحکمه جنبش شعله جاویدرا"مطابق شریعت غرائی محمدی"خوانده بودند،بعدازکودتای7 ثور1357برای دستگیرپنجشیری دسته گل برده و"پیروزی انقلاب "رابه اوتبریک میگفتند.این افرادامروزازطریق ارگان تئوریک- سیاسی ما "ستاره ما"ساخته میشوندوعکس شان درکنارعکس رفیق اکرم یاری آویزان میگردندتانتنهاتزکیه شوند بلکه بعنوان شخصیت دوم یاسوم انقلابی افغانستان دراذهان مردم جابگیرند.خوب تصورکنید که چگونه رفیق صادق یاری بعنوان هیدیس(خدای بدکاریها)پائین کشیده میشودوچگونه تسلیم طلبان طبقاتی به"ستاره ما"ارتقامی یابند.

مامی بینیم که عکس افرادیکه یک لحظه هم خط آوانتوریستی وماجراجوئی یاغیگرایانه راترک نگفتند ودرراه انقلاب واستراتیژی جنگ خلق حرکت نکردندوهمیشه ازدرمخاصمت لفظی وعملی باسازمان جوانان مترقی یگانه تشکل کمونیستی دردهه چهل- پیش آمدندوسندننگین"پس منظرتاریخی"رابا نیت حمله برسازمان جوانان مترقی دردانشگاه کابل پخش کردند، قهرمانان خالی ازعیب ساخته میشوندوبموقع نام بردن ازآنهاباچنان تکریم وتعظیمی ازآنهایادمیشودکه فضای مسجدمسلمانان شیعه را بهنگام نام بردن ازمحمدبیادآدم می آورد.

سازمان جوانان مترقی وجنبش شعله جاویدازاشتراک انقلابیون تمام ملیت های افغانستان تشکیل شده بودوخطوط ملیتی،زبانی ومذهبی راآگاهانه نقض کرده وعملامردودحساب میکرد.رفیق سیدال سخندان شهیدیکی ازنمونه های بارزشعله ای بودن بود. توطئه گران درباری دردانشگاه کابل اورابه یکاولنگ فرستادندوبه اهل وبیت آقای رئیس توصیه کردند که دربین مردم عام تامیتوانندعلیه اوتبلیغ کنند.بگویندکه او"یک پشتون سنی مذهب نجس است. اگراوبه ظرف وپیاله وچمچه شمادست میزند شما بایدآنراهفت بارآب بکشیدوهفت شبانه روزدرآفتاب بگذاریدتاپاک شوند". اما سیدال شهیدباگندم درو کردن وپشتاره بردنش بادهقانان،صحبت های علمی اش باشاگردان وبردباری، حوصله مندی واز خودگذری کمونیستی اش درمدت کوتاهی نشان دادکه آقای رئیس واهل وبیتش به چیزهائی عقیده دارندکه سراپادروغ،خرافات واحمقانه میباشند.اوبه قهرمان دهقانان هزاره دریکاولنگ تبدیل شد. چنانچه که اهل وبیت آقای رئیس رابه دودسته انقلابی وارتجاعی تقسیم کرد.

رفقا! اگرماسلاح علمی خودمان راکناربگذاریم وبه سلاح فرسوده وزنگ زده بورژوازی مانند لوکالیزم وتاجک بازی،هزاره گرائی وپشتون ستیزی وغیره دست بزنیم بهتراست برویم درکنار عبدالله عبدالله، محقق،سیاف وخلیلی ایستادشویم که حداقل روزدوبارشکم سیرغذاداشته باشیم واگربخت یاری کرد یک کمی ازآن دالرهای امریکائی هم نصیب ماشود.با"تاجک بازی"وسخنان رادیکال زدن" اهل هیچ طرف نمیشویم.

امروزهم خلق وپرچم امتحان شان راداده وهم"استاد"و"شاگرد"،طالب ومجاهد.چشم خلق کبیرافغانستان به معجزات آسمانی است که آنهارانجات بدهد.مامیدانیم که هیچ آسمانی بکمک خلق مانمی آیدوهیچ معجزه ای وجودنداردکه آنهارانجات بدهدمگراینکه خودشان برای نجات شان دست بکارشوند.مادر این راه میتوانیم نقش ارزنده ای راایفاکنیم. نقش مادرهمکاری باارتجاع وخزیدن به زیرپوست این وآن نیست. نقش مادربردن انجوهاومرحم گذاشتن برزخم ناسورخلق ومعتادساختن مردم به صدقات و خیرات خارجی هاهم نیست.نقش ما دراحیای جنبش دموکراتیک نوین افغانستان است.اگرمابتوانیم جنبش شعله جاویدرااحیاکنیم چشم خلق ازآسمانهاومعجزات سماوی کنده شده وبه مادوخته میشودوامیدپژمرده درقلب شان زنده میگردد.

درپایان من ازشمابخاطرحوصله تان به گوش دادن سخنان من تشکرمیکنم وازشمامیخواهم که مرادر این شعارهاهمراهی کنید

زنده بادآرمان گرامی سازمان جوانان مترقی

زنده بادجنبش مائویستی افغانستان

زنده بادخلق افغانستان

نابودباداستعمارچیان اشغالگر

به پیش درراه تاسیس حزب کمونیست افغانستان

13میزان سال 1394

Tekstvak: آدرس مکاتبه با ما
P.O. Box 1
Station H
Montreal Quebec
H3G  2K5
CANADA
آدرس الکترونی ما
Shoresh2008@gmail.com
آدرس صفحه الکترونیک
www.shoresh.eu