Saturday, 25/11/2017
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
شنبه ۴ قوس ۱۳۹۶
Úáãی
نقد مقاله

حمله خصمانه

به رهبران پرولتاریای جهان

ناشی ازرویزیونیزم ، خصومت وزری

نویسنده به اندیشه های انقلابی پرولتری وخوش

خدمتی به امپریالیزم وارتجاع است.

نویسنده : ح . پولاد

تذکار:

بانگاهی به آرشیف سایت "افغان جرمن آنلاین" جدول نام نویسندگان وفهرست مقاله های آقای محمد نادرنورزائی وازآن جمله مقاله ای تحت عنوان" نگاهی به روان شناسی قبیله گرائی...." توجهم را جلب نمود. این مقاله را مطالعه نمودم. آقای نادرنورزائی زیرنام روان شناسی قبیله گرائی رهبران پرولتاریای جهان را موردحمله قرارداده ونظرات انحرافی اشرا ارایه داده است. دراینجا منظورم به بحث گرفتن بخش روان شناسی این مقاله نیست؛ بلکه میخواهم نکاتی را ازاین مقاله که ارتباط به رویزیونیزم وخصومت ورزی آقای نورزائی به رهبران پرولتاریا وعلم انقلاب پرولتری دارد؛ موردبررسی قراردهم. همچنان باید تذکردهم که من دراین نوشته قصد ندارم تا بااستدلال علمی درزمینه به قناعت آقای نورزائی به پردازم؛ زیرا دیگراین امردرمورد موصوف وهمفکرانش ازمحالات است. چراکه آقای نورزائی آنقدردرمنجلاب رویزیونیزم وخصومت وزری به رهبران پرولتاریا وزحمتکشان جهان فرورفته است که دیگرنجات اوازاین منجلاب ناممکن است. همچنان من میخواهم دراین نوشته برای آقای نادرنورزائی وهمسنخان اوگوشزد نمایم که حمله به رهبران پرولتاریای جهان ازجمله استالین ومائوتسه دون چه ازروی خصومت ایدئولوژیک سیاسی وطبقاتی وچه بخاطرخوشنودی وچراغ سبزدادن به امپریالیزم وارتجاع بین المللی صورت گرفته باشد؛ عملی است ارتجاعی ومزدورمنشانه.آقای نورزائی بفرض اگرتصمیم نگرفته است که به خاطرجلب توجه امپریالیزم وارتجاع ، به رهبران پرولتاریا واندیشه های انقلابی پرولتری حمله کند؛ میتواند اشتباهات رهبران پرولتاریای جهان ازجمله استالین ومائوتسه دون را مورد نقدوبررسی قراردهد! ولی واردکردن اتهامات ناروا وحمله خصمانه به آنها عملی است سفیهانه واین شیوه برخورد عناصرارتجاعی وخادم ومزدورامپریالیزم وارتجاع بین المللی است. ونیزآقای نورزائی باید ملتفت باشد که اتخاذ چنین شیوۀ یعنی توصیف وتمجید ازشخصیت مارکس وتحریف ماهیت علمی وانقلابی فلسفه مارکس وایدئولوژی انقلابی طبقه پرولتاریا وحمله خصمانه به استالین ومائوتسه دون تفکری است درماهیت رویزیونیستی وضدانقلابی، ولوکه اومانند عده ای ادعا کند که او یک مارکسیست است!

حال فقره اول ازاین مقاله را مطالعه میکنیم."زیگموند فروید بنیان گذارروانکاوی یکی ازمتفکرینی است که دید ماراازجهان، انسان وجامعه منقلب ساختند. اورامیتوان به پهلوی کارل مارکس وداروین قرارداد. کارل مارکس بانوشتن کتاب سرمایه ، رمزنظام سرمایه داری را بازکرد وباروش ماتریالیزم تاریخی، اسلوبی به دست مادادازظاهرجوامع گذشته به پویائی وتحرک آنها پی بریم. داروین انقلابی دیگربه خودخواهی وخودشیفتگی بشرضربه بزرگی واردآورد واورا بادیگرحیوانات به ریشه مشترک ربط داد. افکاراین متفکرین آنقدرانقلابی بودند، که حتی درزمان حیات شان افرادی به تعبیروتفسیرآنها برآمدند، طوریکه روزی کارل مارکس مجبورشد بگوید:" من اینقدرمی دانم که من مارکسیست نیستم!". بامعرفت به حال فروید، آدم به مارکس فکرمیکند. هردوازاقلیت یهودبودند. دوشخصیت برجسته وممتازکه آزادی بشریت دغدغه آنهابود. یکی اساس اجتماع وقیودمضمحل ومرده ی آن روزرا درهم ریخت وراه شورش برای آزادی راگشود، دیگری اساس خرافات وپرده هائی را که فردرا تحت اختیارداشت به یکسوکشید. لیکن مارکس هرچند بیشترمورد تهمت ودشنام قرارگرفت، درعوض درهمان دوره عمرطرفداران بیشماری پیدانمود. مردمی رنجبرکه درآتش بیداد اجتماعی می گداختند صمیمانه همراهیش نمودند. ولی متاسفانه افکارمارکس بدست پیروان دین خوی بین الملل دوم به مذهبی مبدل گشت وازیک تئوری انقلابی به یک ایدئولوژی مبدل گشت وبدست استالین ومائو وسیله استبداد وجهانگشائی شد! فروید آنچنان که بایستی دردوران عمرشاهدموفقیت بزرگی نبود.هرباراونظریه نوی رامطرح میکرد، دانشمندهای متعصب که بت های فکری خودرا می پرستیدند به اومی تاختند واوراسرزنش می نمودند".

دراینجا اولاً: پرداخت مفصل به نظریه های فروید ویا تئوری داروین ازعهده این نوشته بیرون است.ثانیاً: بحث مفصل روی جهان بینی فروید وفرضیه ها یش(ازجمله فرضیه ضمیرناخودآگاه دراین مقاله) که ازدیدماتریالیزم دیالکتیک دارای مشکلاتی است، برای فعلاً موردبحث مانیست. ثالثاً: منظورمن دراینجا عمدتاً پرداخت به حمله آقای نادرنورزائی به استالین ومائوتسه دون است که مقاله اش دربارۀ " روان شناسی قبیله گرائی..." را با حمله به رهبران پرولتاریای جهان آغازکرده است، وموارد دیگری ازاین مقاله که بیانگرنقطه نظرات انحرافی اوست. قبل ازاینکه واردبحث اصلی شوم بگونه اختصارتذکارمیدهم که:

 

زیگموند فروید:

 

اومتولد سال 1856 درشهرفرایبورگ، شهری کوچک درمواریا، که بعدها به خاک چکسلواکی منضم شد،به دنیاآمد.فروید تحصیلات خودرا دردانشکده پزشکی درشهروین(اطریش) گذراندودررشته نورولوژی تخصص یافت. پس ازتکمیل تحصیلاتش درفرانسه، به وین بازگشت وکارش راروی بیماران هیستریک شروع کرد. کاراوبااین بیماران وی رابه تدوین نظریه روان کاوی رهنمائی کرد.فروید باراول زمانی به اهمیت رویاهاواقف گردید که مشاهده کرد که درجریان تداعی آزاد، بیماران به کرات به خوابهای که دیده بودند اشاره میکردند. ازطریق تداعی های بیشترمحتوی رویا، اودریافت که رویاها معنای قطعی دارند، هرچند غالباً معنی به شکلی مسخ شده یاپنهانی ظاهرمی شود.بیش ازهمه، فروید تحت تاثیررابطه نزدیک محتوی رویا وخاطرات وتخیلات ناخودآگاه که دیرزمانی بودسرکوب شده بودند، قرارگرفت. ملاحظه این موضوع فرویدراواداشت تاتعبیررویاهاراشاهراه فهم ناخودآگاه اعلام کند. "تعبیررویاها" یکی ازبزرگترین کارهای فرویددرسال 1900 به طبع رسید. فرویددراین کتاب باقاطعیت اظهارنمودکه رویانوعی تحقق آرزواست. تحقق دیگرگونه امیال کودکی که درحالت بیداری به آسانی قابل دسترسی برای هوشیاری نیستند. اودرتلاش برای توصیف روان شناسی رویا، پایه های روان شناسی "ایگو" رابناکرد.اونوشت که آرزوهای ناخودآگاه دوران کودکی ممکنست فقط درصورت وجودسانسوردرذهن به تظاهرات مسخ شده ناخودآگاه تبدیل شوند.کتاب"تعبیررویاها"فرویدپیام آورظهورمدل مکا ن نگر(Topographical)روان فروید بود. اواین مدل روان شناسی رابه سه قسمت تقسیم کرد سیستم نیمه آگاه، سیستم ناخودآگاه وسیستم خودآگاه که هریک ویژگیهای خاص خودرادارند که توضیح آن ازعهده این نوشته بیرون است.

پس ازتکوین مدل ساختاری، فروید توجه خودرا به پیچیدگی "نظریه غریزی" معطوف ساخت. فروید مصمم بود ریشه نظریه روان شناسی خودرا به زیست شناسی ربط دهد. این امرموجب شد وقتی فرویدخواست اصطلاحات مشتق اززیست شناسی رابرای دلالت برساختارهای روان شناختی بکاربرد مسایل اصطلاح شناسی ومفهومی پدیدآمد. مثلا، غریزه یک الگوی رفتاری مختص به انواع است که ریشه ژنتیک دارد ولذاکم وبیش مستقل ازیادگیری است. معهذا پژوهشهای جدید بااثبات این الگوهای غریزی ازطریق یادگیری تجربی تعدیل می یابد، نظریه غریزی فروید را بامشکل مواجه ساخته است. سردرگمی بیشترازابهام ذاتی درمفهوم مرزبین زیست شناسی وروان شناسی برمی خیزد.آیا وجه معروف روانی اصطلاح بایدازجزء فیزیولوژیکی آن جدا شود یاپیوسته باقی بماند؟ اگرچه سائق(drive) به معنای فرویدی نزدیکترازغریزه(instinc) است، درکاربردامروزی این دواصطلاح غالباً بطورمتداخل بکاربرده میشود.

دراینجا درموردمکتب فروید این نکته قابل تذکراست که درتاریخ معاصرایده آلیزم، به نظریات فروید تکیه ای فراوان دارد. لاکن نتیجه گیریهای فلسفی غلط، ازبرخی بررسیهای روان شناسی وروان پزشکی وجه مشخص این مکتب است. ماتریالیزم دیالکتیک باتکیه برپژوهشهای علوم طبیعی، بی پایگی تئوری فلسفی متکی برروان کاوی(Psychoanalys) را که بانام فروید بستگی دارد، ثابت کرده است. این تئوری برتکیه برمفاهیم ناخودآگاه وامیال وازده برشالودۀ غرایز قراردارد ومعتقداست که این مقولات جداازد نیای خارج، نه فقط زندگی فردی بلکه زندگی اجتماعی وفرهنگی رانیزتعیین میکنند. براساسی این تئوری، شعورگویا محصول نیروهای اسرارآمیزوناشناخته در"ضمیرناخودآگاه" وعبارت ازکلافی سردرگم ازانواع"عقده های فروخورده" است! این نظریه میکوشد پدیده هارا به کمک غرایزجنسی وواخوردگی یااعتلای این غریزه توضیح دهد. اما ماتریالیزم دیالکتیک اهمیت فراوان برای نقش فعال شعورقایل است. وبرای غرایزتنها نقش درجه دوم وفرعی درزندگی انسان می شناسد. مقصودازشعور(یاآگاهی) بافعالیت معنوی وروحی انسان، کلیه احساسات، اراده واندیشه ها وجهان بینی های بشری است. باکمک آنهاست که انسان جهان پیرامون را درک میکند وخودش رانیزمی شناسد. طبیعت مدتهای مدید، قبل ازپیدایش انسان وتفکراووجودداشته است. بعدازبوجودآمدن زمین در4500 ملیون سال قبل ملیاردها سال گذ شت تاانسان یعنی موجودی که میتواند فکرکند پدیدشد. تئوری اساسی فیزیولوگ بزرگ روس پاولف، طرزکارسیستم عصبی وچگونگی بازتاب(رفلکس) های مشروط وغیرمشروط وسیستم های علامت دهی، پایه های فیزیولوژیک روندهای روانی را کاملاً روشن ساخته است. وجه تمایزانسان ازبقیه جانوران( یکی) درهمین است که میتواند بیا ند یشد. یعنی واقعیات را فعالانه درمغزخودمنعکس نماید، برآنهاتاثیرگذارد، هدفی برای خودبرگزیند ودرراه اجرای آن فعالیت کند.

 

بحث مقولۀ فلسفی شعورازغامض ترین ودرعین حال گرهی ترین مسایل فلسفی است. شعورنتیجه تکامل ماده وپیچید گی حیرت انگیزساختمان آن، وجهش های کیفی متعددی است که درطول تاریخ روی داده است. افسانه ها ازدیرباز"روح" را به معنای جوهرمستقل وجدا ازبدن میدانست که ازمبدأ الهی دربدن( که همچوکوزه ای ازخاک ساخته شده بود) دمیده شده باشد وپس اززوال جسم انسان، بازهم باقی میماند وبه آسمان می رود وبه زندگی وادراک خودادامه می دهد تاجای که گرمای دوزخ وسرمای زمهریروهوای خوش فردوس برین را حس میکند. اعتقادبه روح جداازبدن ومافوق طبیعت، ازاعتقادات خرافی انسان کهن باقی مانده ونشانی ازدوران جهالت وماقبل

تاریخ بشری وواپس ماندگی دانش است.بقول انگلس دیدن مردگان درعالم رویا،این تصورخرافی راایجاد کرده است.

برخی ازفلاسفه معاصربورژوائی معتقداند که ماتریالیزم منکرروح است ودرنتیجه منکرارزشهای اخلاقی وفضیلت های معنوی ومنکرپدیده های نظیراحساسات وعواطف، شوروهیجان، شادی واندوه وغیره است چراکه گویا جزعوامل واثرهای مادی به چیزی باورندارد! این دروغ بزرگی است، تحریف ماتریالیزم وبهتان به آن است. مارکسیسم منکرروح به معنای یک اصل غیرمادی ویژه ومافوق طبیعت وجداازجسم زنده است. ولی مارکسیسم منکرجهان درونی، عوالم روحی انسان، فضایل اخلاقی فرد، ارزشهای معنوی وغنای روحی انسان نیست. مارکسیسم منکرمذهبی خرافی روح است ولی این مفهوم را به خودی خود نفی نمی کند، بلکه معنای واقعی وعلمی آنرا نشان میدهد. ماتریالیزم برتقدم ماده برروح وشعورمتکی است. فلاسفه ایده آلیست علم رانفی میکنند ومعتقداند که روح و شعورمستقلاً وجوددارند وسازنده ماده وطبیعت اند.

شعورانسانی یک خاصیت ویژه مغزانسان است. برای اینکه شعورپیداشودوعمل کند، علاوه برشالودۀ طبیعی وبیولوژیکی(مغزوسیستم عصبی) باید که درشرایط اجتماعی قرارگیرد. شعورعبارت است ازاین خاصیت مغزکه میتواند واقعیت جهان مادی رامنعکس کند. شعورعالی ترین شکل انعکاس واقعیت باواسطۀ محسوسات درمغزومحصول تکامل طولانی اجتماعی است. شعورشکل ویژه انسانی انعکاس معنوی واقعیت خارجی است. شعوربشری درجریان تکامل تاریخ جامعه شکل یافته وبه هیئت امروزی درآمده است. قانون مندیهای اجتماعی وزندگی بشر درجامعه، نقش قطعی درپیدایش وتکامل شعوردارد. علم، این اصل مهم رادرحل مساله تفکر، مدیون مارکسیسم است. پراتیک اجتماعی- تاریخی انسان ها، سرچشمه ومنشاء تفکر وشعورودرعین حال وسیلۀ تحقیق درستی اندیشه هاست.

مائوتسه دون میگوید:" پدیده های بیشماردنیای خارجی عینی بوسیله اعضای حواس پنجگانه- چشم، گوش،بینی، زبان و جلد بدن- درمغزانسان انعکاس میابد که درآغازفقط شناخت حسی بدست می دهد. باتجمع داده های کافی ادراک حسی، جهشی پدید میگردد وشناخت حسی به شناخت تعقلی یعنی به ایده بدل میشود. این پروسه شناخت است. این نخستین مرحله مجموعه پروسه شناخت، یعنی مرحله گذارازماده عینی به شعورذهنی، ازحسی به ایده است. دراین مرحله اینکه آیا شعور یاایده(منجمله تئوریها،سیاست ها، نقشه ها وتدابیر) قوانین جهان خارجی عینی را بدرستی بازتاب میکند یانه، هنوزثابت نمی شود وصحت شعوریاایده نیزهنوزنمی تواند معین شود؛ سپس دومین مرحله پروسه شناخت می آید، یعنی مرحله بازگشت ازشعوربه ماده، ازایده به هستی- دراینجا انسانها شناخت حاصله ازمرحله اول را درپراتیک اجتماعی بکارمی بندند تا به بینند که آیاتئوریها، سیاست ها، نقشه ها وتدابیربه کامیابیهای پیش بینی شده می انجامد یانه. بطورکلی، هرآنچه که به کامیابی منجرشود، درست است وهرآنچه که به شکست بیانجامد، اشتباه است، این امردرمورد مبارزه باطبیعت صادق است. درمبارزه اجتماعی، گاهی اتفاق می افتد که نیروهای که نماینده طبقه پیشرواند، باشکست روبرومیشوند، ولی این بعلت آن نیست که گویا ایده های آنان نادرست بوده است، بلکه باین جهت است که درتناسب قوای که بایکدیگرسرگرم مبارزه اند، نیروهای پیشروهنوزبقدرت نیروهای ارتجاعی نرسیده اند وازاینروست که موقتاً باشکست مواجه می شوند؛ ولی سرانجام روزی فرامی رسد که نیروهای پیشروپیروزمیگردند".

 

1- تئوری علمی "تکامل انواع " داروین:

این تئوری درابتدا با اسلوب سیتیماتیک بوسیله چارلس داروین طبیعت شناس بزرگ انگلیسی درسال 1859 پیش گذاشته شد.این جالب توجه است که بازتاب یافت که شبح تغییردرفضاموجودبود دراروپاو درامریکای شمالی ازاخیرقرن هژدهم وقسمت اعظم قرن نزدهم، دانشمندان انقلابی هردوجهت ازعلوم اجتماعی وعلوم طبیعی رامسیرانقلابی دادند. دراخیرسالهای 1700 دراروپا وامریکا زمان های انقلاب سیاسی بود- موقعی که طبقات بورژوازی نوین وتوده های محروم قیام کردند تا شاهان فئودال ونجبارا براندازند. تعدادزیادی ازمردم به تمام قواء رد کردند ایده های کهنه فئودالی را(که برای قرنها یک به یک درذهن اکثرمردم تزریق شده بود!) که موقعیت هرفرد دردرجه بندی اجتماعی(بطورمثال شهزاده یاگدا) اززمان تولد بطورابدی به حکم خدا تعیین شده(گفته میشد که حکومت پادشا هان"حق خدائی" است)بنابرین هرگزتغییرنمی کند. مردم ازتمام طبقات واقشاراجتماعی تعلیم داده شده بودندکه آنها بایستی به پذیرند سرنوشت شانرا درزندگی. هرتقدیریکه درانتظارآنها باشد حکم طبیعی است.

لاکن تابه آخرسالهای 1700 وبخش زیادی ازسالهای 1800 هرچه بیشترمردم این تفکررا به مبارزه طلبیدند وازپذیرش این اسلوب تفکرسرباززدند. طبیعتاً تصوراینکه اشیاء تغییروتکامل میکنند عین این مطلب نیست که اشیاء چگونه تغییروتکامل میکنند، آنست که به کدام اساس این تغییربوجودمی آید. این شد مضمون بسی اندیشه، مباحثه ومبارزه، درمحافل مختلف .

دروسط سال 1800 ( درخلال همین دوران داروین تعیین نمود که حیات نه تنها تکامل کرده لاکن همچنان چگونه تکامل کرده است)، کارل مارکس(که درطی دوران طولانی درانگلستان زندگی میکرد) زیربنای محرکه های را کشف کرد که چگونه درجامعه انسانی ونظام های سیاسی تغییرمی آید. درسال 1848 مارکس همرای فردریک انگلس "مانیفست کمونیست" راانتشارداد، که گفت:چگونه اساس مادی برای تغییرکیفی نوین اجتماعی دراماتیک میتواند مستقیماً درشیوه تولید موجود تاسس کند وتقسیمات طبقاتی دریک جامعه، وچگونه نظام اجتماعی میتواند بوسیله مبارزه طبقاتی تغییریابد. سپس درسالهای بعد مارکس تئوری جامع(تئوری ارزش اضافی) را کشف کرد که نظام استثمارکارگران، سرمایه داری راتوضیح نمود، واوبیشتراین تفکررا انکشاف داد درباره اینکه چرا مردم پائین جامعه( پرولتاریا) زمانی میرسد که بجای سرمایه داران زمام جامعه رابدست می گیرند.کارعلمی انقلابی چارلس داروین" منشاء انواع بوسیله انتخاب طبیعی" درسال 1859 ازچاپ برآمد. ومارکس جلداول "سرمایه" را درسال1867 منتشرکرد.(علم تکامل تدریجی و"افسانه خلقت"- صفحه 22)

چارلس داروین برای نخستین باربه طورعلمی ثابت کرد که انسان ازجرگۀ حیوانات است ونوع بشرنتیجۀ تکامل نوعی ازمیمونهاست که امروزه آن نوع ازبین رفته است. اوتئوری علمی منشأ انسان رابنیان نهاد. لاکن اثبات این تئوری بایدازطریق آگاهی های حاصل ازجنین شناسی، کالبد شناسی، دیرین شناسی، وبویژه شباهت اساسی استخوان بندی، تکامل مغزوترکیب خون انسان کنونی ومیمون های آدم نما فراهم می آمد. پیشرفت علوم جدید، درستی این نظریۀ علمی را به نیکوترین وجهی به اثبات رسانده است. پس ازیک قرن پژوهشهای که درساخت مولکولی سلولها انجام شده دیگرجای کمترین شکی دردرستی این تئوری باقی نگذاشته است. البته دراین مدت جزئیات بی شماری دقیق شده وبردامنه وعمق شناسائی های ما ازآغازاین روند تکامل تدریجی به انسان وجریان آن بسی افزوده شده است. داروین وپیروان اونتوانستند علت تغییرشکل میمون رابه انسان وعلت تکوین انسانی را توضیح دهند زیراکه تنها باتکیه برزیست شناسی، کالبد شناسی، وفیزیولوژی بیان یک چنین توضیح علمی ناممکن است. تنهاعوامل طبیعی وانگیزه های زیست شناسی قادرنیستند این روند بغرنج را روشن کنند.

انگلس وتئوری علمی تکوین انسانی- نقش کار

درپیدایش انسان:

فردریک انگلس آن تغییرکیفی ایرا که درطی پیدایش انسان درفرایند تحول تدریجی ای انسان درفرایند تحول تدریجی جهان حیوانی روی داد کشف کرده است. وی برای نخستین باربه این حقیقت پی برد که آنچه انسان را ازدنیای حیوانی متمایزنمود کاراجتماعی مفیداوست که باکمک ابزارکارمصنوع خودانجام داد. این خصوصیت انسان که درتکامل او نقش تعیین کننده داشته نه بطورخودبخودی بلکه درنتیجۀ یک فراگردطولانی، درطی قرون متمادی پدیدآمد. انگلس سنگ بنای تئوری علمی تکوین انسانی راگذاشت. انگلس بامطالعۀ همه جانبۀ نقش کاردرپیدایش انسان ثابت کرد که این تحول، بدون کاروبدون ساختن ابزاروبه کاربردن افزارکارنمیتوانست انجام گیرد. انگلس انسان وروند پیدایش اورا همه جانبه وباتکیه برداده های علوم طبیعی وکشفیات بسیارمهم داروین ولی فراترازآن باتوجه به خصلت های اجتماعی درنظرگرفت وثابت نمود که درجریان کاروبه کاربردن ابزارکاراست که انسان خودرابه مثابه انسان می آفریند ودایماً به مثابه انسان تحول می بخشد وتربیت میکند. کاروبه کاربردن افزارکاراست که خودموجب میشود روندهای فیزیولوژیک وتغییرات بدنی وخصوصیات زیست شناسی انسان نیزبه سرعت تغییرکند. درابتدا کاروسپس همراه باآن سخن گفتن- این دواساسی ترین انگیزه ای بودند که دراثرآن مغزمیمون بتدریج تبدیل به مغزانسان شد که باوجودتشابه باآن بسیاربزرگتروکامل تراست. کاروابزاراست که درشرایط آمادگی عناصردیگرزیستی وجغرافیائی وآب وهوائی وغیره موجب انجام این جهش کیفی می شود که انسان را به مثابه موجودی اجتماعی می آفریند؛ موجودی که مستقیم می ایستد ومغزرشد یافته ای دارد وافق گسترده ای درمقابل دیدگانش قراردارد ودستهایش آزادند وفکش سبک وزبانش متحرک وآزاداست. معنای این گونه برداشت علمی وصحیح آنست که ازدرون زایش طبیعی انسان یاتکوین انسانی، روند تکوین اجتماعی آغازمی شود زیراکه کاروتولید یک پدیده اجتماعی است. ماتریالیزم دیالکتیک عمیقاً وهمه جانبه رابطۀ کاروزبان وتفکررا روشن کرده است، تاثیرقاطع کاروبه کاربردن ابزارتولیدرادرپیدایش شعوروپیدایش زبان نشان داده وثابت کرده است که این سه عامل به نحوهمه جانبه ومتقابل، بریکد یگرتاثیرداشته وکارشالودۀ آن به شمارمی آید.

 

انترناسیونال دوم :

 

آقای( نادرنورزائی) نظرداردکه: افکارمارکس بدست پیروان دین خوی بین الملل د وم به مذهبی مبدل گشت وازیک تئوری انقلابی به یک ایدئولوژی مبدل گشت وبدست استالین ومائووسیله استبداد وجهانگشائی شد!.

حال باید توضیح دادکه پیروان بین الملل دوم دربرابرافکاروتئوریها وفلسفه مارکس چه موضعی داشتند:انترناسیونال دوم به مثابۀ جامعۀ بین المللی احزاب سوسیالیست درسال 1889 طی کنگره منعقده درپاریس تاسیس شد واحزاب کارگری تقریبا همۀ کشورهای اروپائی وایالات متحده امریکا وآرژانتین درآن شرکت جستند. مدت شش سال فعالیت این سازمان توسط فردریک انگلس، رهبری میشد وبرشالودۀ تعالیم مارکسیستی قرارداشت. دراین مدت انترناسیونال دوم به پخش اندیشه های سوسیالیزم علمی وتحکیم احزاب کارگری کمک کرد. بعدازدرگذشت انگلس به تدریج رهبری انترناسیونال دوم به دست اپورتونیستها افتاد وآنها باعث نفوذ اندیشه ها واسلوب بورژوائی درداخل جنبش کارگری شدند. رشدکمی انترناسیونال دوم هم سطح بارشد کیفی آن نبود وازمیزان آگاهی سیاسی وروش انقلابی آن به تدریج کاسته شد. ولی درداخل آن برخی احزاب یاشعباتی ازاحزاب نظیرحزب بلشویک های روسیه به آموزش های انقلابی وفادارماندند وبه شدت علیه روش تسلیم طلبانه ورفورمیستی رهبران اپورتونیست این سازمان مبارزه کردند. این مبارزه یک جناح چپ انقلابی درداخل انترناسیونال دوم ایجادنمود.درجنبش کارگری این کشورها رفته رفته اکثریت یک پارچه ضداستعماری جای خودرا به تجدید نظرطلبان داد. اکثررهبران انترناسیونال دوم بعد ازشروع جنگ اول جهانی درسال 1914 آشکارا به سراشیب مواضع بورژوازی کشورهای خود غلطیدند واصول همبستگی پرولتری وانترناسیونالیزم رابه کلی ترک کردند. اپورتونیستهای بین الملل دوم درفریب واغوای توده های مردم به بورژوازی یاری میرساندند، سوسیال دموکراتهای بین الملل دوم به سوسیالیزم وبه امرهمبستگی بین المللی پرولتاریا پست فطرتانه خیانت کردند؛ احزاب خرده بورژوازی سوسیالیستهای انقلابی ومنشویکهادرروسیه ازهمان آغازجنگ اول جهانی برای پیشبردجنگ به تزارکمک میکردند؛ وتنهابلشویکها درمواضع انقلابی مارکسیستی مبارزه قطعی برضد سلطنت مستبده تزاری، برضد ملاکین وسرمایه داران وبرضد جنگ امپریالیستی محکم واستوارمانده وبه پرچم باشکوه انترناسیونالیزم انقلابی صادق ووفادارماندند. آنها جنگ امپریالیستی را جنگی برای منافع ملاکها وسرمایه داران وغصب اراضی بیگانه وغارت ملل خوانده وبرعلیه این جنگ، جنگیدند؛ وطبقه کارگرروسیه ازاین موضع انقلابی حزب بلشویک پشتیبانی کرد. سوسیال دموکراتهای آلمان درپارلمان به طرفداری ازاعتبارات جنگی وپشتیبانی ازجنگ امپریالیستی رأی دادند؛ واکثریت قاطع سوسیالیستهای فرانسه، انگلیس، بلژیک وکشورهای دیگرچنین کردند؛ وعدۀ زیادی ازسوسیال شئونیستهای بین الملل دوم وزیران حکومتهای امپریالیستی خودشدند.

درتاریخ جنبش بین المللی کارگران وجنبش بین الملل سوسیالیست ماهیت انترناسیونال دوم که بدست اپورتونیستها درراس آنها کارل کائوتسکی به منجلاب اپورتونیزم وسوسیال شئونیزم غلطید مشخص است.درجنگ امپریالیستی اول بدفاع ازاین جنگ برخاسته وهرکدام درکشورهای شان زیرنام دفاع ازمیهن درکناردولتهای امپریالیستی خودی قرارگرفته ودرآن شرکت کردند. وباین طریق این افراد واحزاب به بورژوازی گرویده وبه سوسیالیزم وبه پرولتاریا خیانت کردند. اینهادیگرازدشمنان کمونیستها وپرولتاریای جهان محسوب میشدند. اینهاباقرارگرفتن درمنجلاب اپورتونیزم وشئونیسم به تئوریهاوافکاروفلسفه مارکس وبه ایدئولوژی پرولتاریا وعلم انقلاب پرولتاریائی خیانت کردند. وایدئولوژی آنها ایدئولوژی ارتجاعی بورژوازی امپریالیستی وایده آلیزم بود.

 

فلسفه مارکسیستی :

 

نویسنده درمقاله اش ازتئوری انقلابی مارکس صحبت مینماید ولیکن حاضرنمیشودازفلسفه مارکس(فلسفه مارکسیستی)که بنای ایدئولوژی انقلابی پرولتاریا راتشکیل میدهد، حرفی بمیان آورد. زیرا اودیگراعتقادی به ایدئولوژی پرولتاریا وتکامل علم انقلاب ندارد. اومیخواهد بزعم خودش ازتئوریهای انقلابی مارکس چیزی بی روح و بی ضرری برای بورژوازی وامپریالیزم ساخته وبه جامعه عرضه کند. وصحبت ازصرف تئوری های انقلابی مارکس وطفره رفتن ازاهمیت تاریخی وانقلابی فلسفه مارکس وجهانبینی طبقه پرولتاریا(مارکسیسم)، خودانکاراز ماهیت وخصلت نجات بخش آن وبه زیرسوال قراردادن پیروزی انقلابات پرولتری است. درحالیکه باپیروزی انقلاب اکتوبرسال 1917 درروسیه تحت رهبری حزب کمونیست( بلشویک) دررأس آن لنین بزرگ وپیروزی انقلاب درچین درسال1949 برهبری رفیق مائوتسه دون وتاسیس پایگاه های انقلاب جهانی، صدها ملیون اززحمتکشان این دوکشورازیوغ ستم واستثمارسرمایه رهائی یافتند وضربۀ سختی برسرمایه داری جهانی و امپریالیزم واردآمد.همچنان باپیروزی انقلابات توده ای درکشورهای اروپای شرقی بعدازجنگ بین المللی دوم ده ها ملیون اززحمتکشان این کشورها اززیرسلطه امپریالیزم ورژیمهای ارتجاعی رهائی یافته ودولتهای دموکراتیک توده ای تشکیل دادند. آن بخش ازآگاهی اجتماعی را دراین سطح، که سیستم نظریات تئوریک درباره جامعه است ودرآن منافع طبقاتی وقشرها منعکس است، ایدئولوژی نامیده میشود. فلسفه بنیاد تئوریک همۀ ایدئولوژیها وپایۀ نظری همۀ سیستم های فکری وآئین های سیاسی وحقوقی واخلاقی وهنری ومکاتب علمی درهرزمینۀ مشخص حیات معنوی جامعه است، بخشی ازروبنا ودارای خصلت طبقاتی است ودرآخرین تحلیل منعکس کنندۀ مناسبات اقتصادی یعنی زیربنای جامعه است. جامعه ای که به طبقات متخاصم تقسیم شده، یکی ازاشکال مبارزه طبقاتی، پیکارایدئولوژیک است. ازاینرومنافع طبقات ارتجاعی حکم میکند که واقعیت نفی شود وحقیقت زیرپاگذاشته شود. لاکن برعکس منافع طبقات مترقی وانقلابی به ایجادایدئولوژی بازتاب دهنده واقعیت وعلمی کمک میکند". بعبارت دیگرعلم افکارومعتقداتی که یک دکترین را تشکیل میدهد ودرفلسفه مجموعۀ افکارونظریات منسجمی است که یک طبقۀ اجتماعی خودرادرآنها بازمی یابد وآنرابرای مبارزه باطبقۀ دیگربخاطرتحمیل قدرت خود به خدمت میگیرد،ایدئولوژی نامیده میشود.

 

بیخودنیست که آقای(نادرنورزائی) نمی خواهد ازفلسفه مارکسیستی وایدئولوژی انقلابی طبقه پرولتاریا صحبت نماید. او تمام خدمات مارکس وانگلس را که به علم انقلاب انجام داده اند، به اثر"سرمایه" خلاصه میکند. درحالیکه مارکسیسم یک علم است و ازسه بخش تشکیل گردیده است؛ فلسفه مارکسیستی، اقتصاد سیاسی مارکسیستی وسوسیالیزم علمی. چرا فلاسفۀ بورژوازی شایع میکنند که داشتن ایدئولوژی مغایربابرخوردعلمی به مسایل وواقعیت است؟ آنها ایدئولوژی را امری ذهنی خالص، بدون پایۀ عینی ونتیجۀ اندیشۀ مجرد گروه ها یا احزاب خاصی دانسته وادعا میکنند که باید فلسفه وعلوم را ازوجودهرنوع ایدئولوژی پاک کرد( آنچه که ایدئولوژی زدائی نام گرفته است) ودرواقع هدف آنها نفی ضرورت یگانه ایدئولوژی واقعاً علمی وانقلابی(مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی) است.

مارکس وانگلس بنیان گذاران سوسیالیزم علمی، ماتریالیزم فلسفی راتکامل دادند وماتریالیزم تاریخی مارکس بزرگترین پیروزی فکری وعلمی بشردرقرن 19 بود. ماتریالیزم دیالکتیک، ماتریالیزم تاریخی، تئوری ارزش واضافه ارزش، ومبارزه طبقاتی ازاصول اساسی مارکسیسم اند؛ اصولی که درفلسفه، اقتصاد، علوم اجتماعی وتاریخی انقلابی بوجودآورد وراه جدیدی به پیشرفت دانش بشربازنمود. ماتریالیزم دیالکتیک وماتریالیزم تاریخی مارکس بحیث متکامل ترین ومترقی ترین علم مبارزه طبقاتی پرولتاریابود که بشریت مترقی تاآنزمان بآن دست یافته بود.

ظهورفلسفه مارکس وافشای ماهیت ارتجاعی تفکربورژوازی وفیلیسوفان بورژوازی که نظام سرمایه داری را بحیث نظام مترقی وجاودان برای پرولتاریا وخلقهای زحمتکش موعظه میکردند، راه نوین مبارزه طبقاتی پرولتاریا وزحمتکشان جهان راگشود. مارکس مناسبات تولیدی وسیرتکامل جامعه سرمایه داری را مطالعه نموده وباتحلیل علمی وماتریالیستی ازنظام سرمایه داری، شیوۀ استثمارکارگران وغصب ارزش اضافی وانباشت سرمایه را که ازجانب سرمایه داران صورت میگیردافشانمود، ویکی ازبا ا رزش ترین آثاراو"سرمایه" است.

باکارل مارکس وفردریک انگلس وباتدوین فلسفۀ ماتریالیزم دیالکتیک، انقلابی واقعی دراین شکل آگاهی اجتماعی ایجادشد. فلسفه به یک جهان بینی علمی دربارۀ جهان ومظاهرمختلف آن بدل شد که میتوان به صحت وحقیقت آن درپرتوپراتیک ودرطی روند فزاینده شناخت بشری ورشد علوم پی بردومرتباً آنرا کامل ترودقیق ترنمود. به این ترتیب فلسفه جای واقعی خودرا درسلسلۀ علوم، بمثابه علم عام ترین مقولات وقوانین دربارۀ طبیعت وجامعه وتفکرپیداکرد. فلسفۀ مارکسیستی پایۀ تئوریک کمونیزم علمی وسلاح برندۀ طبقه کارگروهمه زحمتکشان درنبردعلیه نظام سرمایه داری،علیه استثماروستم وابزارنیرومندی درمبارزۀ همه جانبه پرولتاریا علیه بورژوازی است. تاپیدایش مارکسیسم وظیفۀ فلسفه تنها توضیح وتفسیرجهان بودحال آنکه رسالت فلسفه عبارت است ازتغییرجهان. این است خصوصیت وخصلت فلسفۀ مارکسیستی. این آموزش ازهرگونه جمود وتحجربیگانه است، وسیله ای است برای شناخت واسلوبی است برای پژوهش وکشف قوانین طبیعت وجامعه وتفکر.

مارکسیسم که برمبنای جهان بینی ماتریالیستی استواربوده ودرشرایط تاریخی مشخص آن دربرابرمکاتب وجریانات فکری ایده آلیستی که جاویدانگی نظام استثمارگرانه وستمگرانه سرمایه داری را برای پرولتاریا موعظه میکردند، قرارگرفت وبرای اولینباراین احکام را پوچ وباطل اعلام نمود. مارکسیسم محصول رشد وتکامل پدیده های مادی وعلمی وتکامل فکری بشراست. مارکس وانگلس باتحلیل علمی وماتریالیستی جامعه ومشخص کردن وضع طبقات اجتماعی وتضادهای طبقاتی درجامعه، مسیرمبارزه طبقاتی را تاسرنگونی نظام سرمایه داری وتاسیس دکتاتوری پرولتاریا مشخص نمودند.

 

کمون پاریس اولین مبارزه انقلابی پیروزمند پرولتاریا وتاسیس دکتاتوری طبقاتی آن درسال 1871 میلادی بود. طبقه کارگرفرانسه درپرتومارکسیسم انقلابی توانست باقهرانقلابی سلطه ودکتاتوری طبقاتی بورژوازی راسرنگون کرده ودکتاتوری طبقاتی خود را تاسیس کند. اگرچه عمرکمون پاریس به لحاط زمانی اندک بود( حدوددوماه) وبورژوازی باسوء استفاده ازاشتباهات رهبران کمون، وحشیانه آنرابخون کشید. لاکن به لحاظ اهمیت تاریخی آن که شکست پذیری طبقه بورژوازی رابوسیله مبارزه طبقاتی پرولتاریای انقلابی ثابت نمود، بحیث اولین تجربه پرولتاریا حایزاهمیت فراوان بود.

6- لنین واستالین- انقلاب اکتوبروساختمان سوسیالیسم

دراتحاد شوروی :

بعدازشکست کمون پاریس کارگران وزحمتکشان روسیه تزاری تحت رهبری حزب کمونیست(بلشویک) دررأ س آن لنین کبیردرماه اکتوبرسال 1917 حاکمیت بورژوازی را درروسیه سرنگون کرده و دکتاتوری پرولتاریا واولین دولت سوسیالیستی جهان را تاسیس کردند. پیروزی انقلاب عظیم اجتماعی اکتوبروتاسیس دولت سوسیالیستی تحول بزرگی بود که برای اولین بارپرولتاریا وزحمتکشان روسیه (این زندان ملل) دژی ازامپریالیزم وارتجاع جهانی راسرنگون کردند. باپیروزی این انقلاب عصرنوینی درتاریخ بشربه ظهوررسید وجهان راچنان تکان عمیقی داد که برای چند دهه خواب آرام سرمایه داری وامپریالیزم وارتجاع جهانی را مختل نمود.اثرات ژرف رهائیبخش انقلاب اکتوبرروح بیداری وآگاهی ومبارزه جوئی رابرخلق ها وملل تحت ستم جهان دمیده وچون پتک پولادینی برفرق سرمایه داری جهانی امپریالیزم وارتجاع فرودآمد ولنین گفت: " عصرما عصرامپریالیزم وانقلابات پرولتری است".

لنین درپرتودیالکتیک ماتریالیستی اصول عام مارکسیسم انقلابی را درجریان مبارزه طبقاتی درجامعه عقب مانده روسیه آنزمان تلفیق نموده وآنرا به مرحله عالیتری یعنی مارکسیسم- لنینیسم تکامل کیفی داد. باپیروزی انقلاب اکتوبروتشکیل دولت شوراها وایجاددکتاتوری پرولتاریا هرچه بیشترحقانیت علمی وانقلابی علم انقلاب پرولتاریائی(مارکسیسم- لنینیسم) به ثبوت رسید. کشورشوراها ده ها ملیون انسان فقرزده وستم دیده روسیه را که درطی قرنها درامپراتوری تزاری(نظام امپریالیستی فئودالی نظامی) وتحت شرایط استبداد وحشیانه ستم وعذاب کشیده بودند، به آزادی، دموکراسی واقعی، ترقی، رفاه وعدالت اجتماعی رساند. با پیروزی انقلاب اکتوبرملل اسیردرامپراتوری تزاربه استقلال وآزادی وحق تعیین سرنوشت خویش نایل آمده وکشورهای مستقلی تشکیل دادند. وبعد بگونه داوطلبانه "اتحادجماهیرشوروی سوسیالیستی" راتشکیل کردند؛ دهقانان صاحب زمین شدند وتمام قراردادهای اسارت آوروظالمانه که باجبربوسیله تزاربرملتهای خارج ازامپراتوری تزارتحمیل شده بود، لغوگردید. کشورشوراها تحت رهبری لنین واستالین بحیث دژانقلابی حامی خلقها وملل تحت ستم واستثمارجهان بود؛ ازمبارزات عادلانه خلقها وملل مظلوم ومحکوم جهان علیه امپریالیزم وارتجاع جهانی دفاع نمود ومدافع استقلال وتمامیت ارضی کشورهای تحت سلطه امپریالیزم درجهان بود.

بعدازوفات لنین استالین ساختمان سوسیالیسم رادراتحادشوروی رهبری کرد. اتحاد شوروی تحت رهبری استالین درهمه عرصه های حیات اجتماعی به رشد وترقی شایانی رسید. روسیه ازیک کشورعقب مانده به یک کشورپیشرفته صنعتی بااقتصاد شکوفا ترقی کرد. پیروزی اتحادشوروی برمتجاوزین نازی درجریان جنگ جهانی دوم دست آورد بزرگی برای مردم شوروی تحت رهبری استالین بود. خلقها وملل درکشورهای اروپای شرقی که درجریان جنگ جهانی دوم تحت سلطه فاشیسم قرارداشتند، تحت رهبری احزاب کمونیست این کشورها وبه کمک ارتش سرخ اتحاد شوروی توانستند ارتش های فاشیستی را شکست داده وباادامه مبارزه طبقاتی انقلابی دولتهای ارتجاعی حاکم درکشورهای شانرا سرنگون کرده ودولتهای دموکراتیک توده ای تاسیس نمودند. آیا آقای نادرنورزائی همین کمک انترناسیونالیستی اتحادشوروی را درآن زمان به خلقها وملل تحت سلطه فاشیسم درکشورهای اروپای شرقی که توانستند خودرااززیریوغ فاشیسم وسلطه حاکمیت دولتهای ارتجاعی مزدورامپریالیزم برهانند، جهانگشائی میخواند ویا دلایل دیگری دارد؟! ملاحظه میشود که آقای نادرنورزائی همان تفاله های ذهنی قدرتهای امپریالیستی وارتجاعی را درمورد استالین وسایررهبران پرولتاریای جهان نشخوارمیکند.همچنان که بعد ازحاکم شدن باندرویزیونیست خروشچف برحزب ودولت واحیای سرمایه داری دراتحادشوروی این باند مرتد جهت فریب کارگران وزحمتکشان شوروی وجهان خاینانه ازنام سوسیالیسم وکمونیسم سوءاستفاده میکردند. درحالیکه دیگراتحادشوروی یک کشورسوسیال امپریالیستی ویک ابرقدرت جهانخواربود که دررقابت با ابرقدرت امپریالیستی امریکا خلقها وملل تحت سلطه راموردستم واستثمار، غارت وتجاوزواشغال نظامی وتحت سلطه استعماری قرارمیداد.

بعدازوفات استالین درسال 1953 وتصرف قدرت حزبی ودولتی توسط عناصربورژوازی درون حزب یعنی رویزیونیستهای خروشچفی دراتحاد شوروی، امپریالیستهای غربی خاصتاً امریکا جهت بدنام کردن اندیشه های کمونیستی وگمراه کردن توده های مردم کشورهای شان وسایرکشورهای جهان، نهادهای را به همین منظوربوجودآوردند.دولت امریکا نهادهای را بنام نهادهای پژوهشی درچوکات سازمان اطلاعاتی امریکاسیا بوجودآورد وبااستخدام عناصرضدکمونیست ومزدورسعی کردتا ده ها کتاب وهزارها مقاله ورساله برعلیه اندیشه های کمونیستی وبدنام کردن کمونیزم برشته تحریردرآورند، وبعد به زبانهای مختلف وپرتکلم جهان ترجمه شده وپخش کرد. خاصتاً بعدازتجاوزنظامی امریکا به کشورچکسلواکیا درسال (1956)، وبعدازآن کودتای هفت ثور1357 وبقدرت رسیدن باندهای مزدورخلقی پرچمی وبعد اشغال نظامی افغانستان درسال 1979 میلادی(6 جدی سال 1358 شمسی) وکشتارخلق مظلوم افغانستان وارتکاب جنایات هولناک آنها؛ توانستند تاحد زیادی توده های مردم را درسراسرجهان درمورد اندیشه های کمونیستی گمراه کنند. امپریالیزم وارتجاع بین المللی همه ستم واستثمار، استبداد، فاشیسم، بیعدالتی وبی حقی درحق خلقهای ساکن دراتحادشوروی وکشورهای بلوک شرق وابسته به آن وستم واستثماروجنایات وفجایع علیه خلقها وملل تحت ستم درکشورهای جهان سوم که ناشی ازسرشت وخصلت سرمایه داری دولتی دراتحادشوری بود، که درتمام جهان دولتهای سرمایه داری امپریالیستی علیه خلقها وملل تحت ستم انجام داده ومیدهند؛بیشرمانه به نام کمونیزم ویادولت استالینی بخوردتوده های ناآگاه جهان داده ومیدهند.

بعد ازوفات لنین استالین درراس حزب ودولت قرارگرفت. استالین دردفاع ازلنینیسم وساختمان سوسیالیزم مبارزه کرد. اوازهمان ابتدا درگیریک مبارزه ایدئولوژیک سیاسی شدید بامخالفین لنینیسم درداخل حزب بود.اومبارزه دوام داری رابخاطراستحکام مارکسیسم- لنینیسم واعمارجامعه سوسیالیستی وحفاظت ازانقلاب پرولتری دراتحادشوروی وگسترش اندیشه های انقلابی مارکسیسم- لنینیسم دربین خلقهای زحمتکش جهان، به پیش برد.استالین دررأس حزب ودولت شوراها ازمبارزات خلقها وملل تحت ستم جهان علیه امپریالیزم وارتجاع به شدت دفاع نمود.استالین درمقام رهبری کشورشوراها دربرابرعناصروگروه های ارتجاعی وضدانقلابی(ضدلنینیسم وضد ساختمان سوسیالیسم) که دربرابرپیشرفت سوسیالیسم خرابکاری می کردند،درموقعیت دشواری قرارداشت.اودربرخوردهایش دربرابرمخالفین سیاسی وعناصرضدانقلاب، دچاراشتباهات جدی گردید. شیوه برخورداشتباه آمیزاستالین علیه مخالفین سیاسی حزب ودولت شوروی(منجمله تروتسکی) ناشی ازمواضع فکری انحرافی وارزیابیهای غلط و نادرست شخص اوبود. استالین جهت افشای مخالفین و ضدانقلابیون وطردآنها ازحزب قبل ازآنکه آنهارا درمعرض قضاوت توده های مردم قراردهد تا توده های مردم آنهارا موردنقد قرارداده وطردومحاکمه نمایند؛ برخلاف به سازمان امنیت اتکاء کرده وبه روشهای بوروکراتیک متوسل شد.استالین منبع فعالیتهای ضدانقلابی رابدرستی درک نکرد وهمه آن فعالیتهارابطورخالص نشئت گرفته ازمنابع خارجی میدید. زیرااوفکرمیکرد که دراتحادشوروی دیگرطبقات متخاصم وجود ندارد.ازآنرودربرخوردبا ضدانقلابیون دچاراشتباهات گردید، که امروزدست آویزی شده است بدست امپریالیزم وارتجاع جهانی تابراووانقلاب خلق شوروی وکمونیزم انقلابی حمله کنند. درحالیکه جامعه سوسیالیستی دارای تضادا ست که بوسیله عناصری درحزب ودولت بازتاب می یابد که باید ازطریق تداوم مبارزه طبقاتی با آنها برخوردعلمی واصولی صورت گیرد. البته کسانیکه هویت آنها به حیث عناصرضدانقلاب وضدخلق وعامل خارجی تثبیت گردد باید باآنها برخوردقانونی صورت گیرد. به دلیل تحلیل غلط استالین ازماهیت جامعه سوسیالیستی، اوفکرمیکرد که تمام ضدانقلابیون اساساً ازمنبع سرمایه داری خارجی سرچشمه گرفته وگماشتگان آنان اند تا ناشی ازتضادهای درون سوسیالیزم.

بادرنظرداشت مواردی ازمواضع فکری وسیاسی نادرست واشتباه آمیزاستالین درداخل شوروی ومسایل مربوط به جنبش کمونیستی جهانی(خاصتاً درجریان جنگ بین المللی دوم) که ریشه درمحدودیتهای فکری وی دردرک ازدیالکتیک داشت ودچارمیتافزیک، ذهنی گرائی ودگماتیزم شد ومواردشدت عملی که علیه مخالفین سیاسی انجام داد، اصولاً قابل انتقادشدید است. اما استالین بحیث یک مارکسیست لنینیست پیگیرودوست خلقهای جهان، درکناررهبران پرولتاریای جهان ازمقام وحیثیت والای برخورداراست. ازاینکه امپریالیزم وارتجاع جهانی وخادمان وچاکران سرمایه وبطورکل دشمنان اندیشه های انقلابی پرولتری درمورداشتباهات وطرزبرخورد اوبامخالفین بگونه مبالغه آمیزوگمراه کنندۀ علیه اوتبلیغات سوء میکنند، ناشی ازخصومت آنها به ایدئولوژی کمونیزم انقلابی است. اینهاهدف دارند تااذهان کارگران وسایرطبقات واقشارزحمتکش جهان را نسبت به اندیشه های انقلابی کمونیستی که یگانه اندیشه نجاتبخش خلقها است ورهبران بزرگ پرولتاریای جهان، متوهم سازند.

 

-7 مائوتسه دون وانقلاب چین:

 

مائوتسه دون دررأس حزب کمونیست چین درپرتوعلم انقلاب پرولتری(مارکسیسم- لنینیسم) با تحلیل وارزیابی علمی ازساختاراقتصادی اجتماعی جامعه نیمه مستعمره ونیمه فئودالی چین آن وقت، تضاداساسی وتضادعمده جامعه چین را مشخص نمود. باتشکیل ارتش توده ای ازدهقانان فقیر، کارگران وسایرزحمتکشان وایجادپایگاه انقلابی دردهات؛ مبارزات خلق چین راعلیه دولت ارتجاعی وابسته به امپریالیزم درجهت تحقق استراتژی مرحله انقلاب دموکراتیک نوین وپیروزی سوسیالیزم رهبری کرد. مائوتسه دون راه پیمائی طولانی را بخاطرافشاندن بذرانقلاب درسرزمین پهناورچین انجام داد. مائوتسه دون دررهبری حزب کمونیست چین درشرایط تهاجم نظامی جاپان واشغال استعماری چین، جهت پیش برد بهترجنگ میهنی جبهه متحد ملی را ازهمه نیروهای انقلابی ومترقی ومیهن پرست چین، تشکیل داد. اوحتی دولت گومیندان را که حاضرشدعلیه اشغالگران جاپان به جنگدواردجبهه متحدملی نمود. حزب کمونیست چین تحت رهبری مائومبارزات رهائیبخش ملی خلق چین را موفقانه رهبری کرد. مائوتسه دون بعد ازشکست ارتش متجاوزجاپان مبارزه انقلابی را برای سرنگونی رژیم گومیندان وسلطه امپریالیستهای حامی آن ازچین وپیروزی انقلاب دموکراتیک نوین وتاسیس دولت دموکراتیک خلق وتشکیل جامعه سوسیالیستی رهبری نمود.مائوبه ارتقای سطح آگاهی توده های فقیرمردم وجلب آنها به انقلاب اهمیت زیادی قایل بود؛ اونقش توده های خلق اعم اززنان ومردان را درانقلاب تعیین کننده میدانست؛ اوهمیشه سیاست را درمقام اول قرارمیداد وباسیاست اتکاء به توده ها ورهبری پرولتاریا شدیداً عقیده مندبوده وبرآن مبنا عمل مینمود.

کمونیستهای چین دررأس آنها مائوتسه دون درپروسه مبارزات طبقاتی وملی درجهت پیروزی انقلاب دموکراتیک نوین وانقلاب سوسیالیستی درچین تجارب انقلابی گرانبهائی راکمائی کرده که درکشورهای تحت سلطه امپریالیزم یعنی کشورهای نیمه فئودالی ونیمه مستعمره ومستعمره حایزاهمیت است. مائوتسه دون خطوط عام استراتژی انقلاب درکشورهای تحت سلطه امپریالیزم را تدوین وتعیین نمود. باسرنگونی سلطه امپریالیزم وحاکمیت فئودالیزم وکمپرادوریزم وپیروزی انقلاب دموکراتیک نوین وانقلاب سوسیالیستی کشورپرنفوس وعقب مانده وفقیرچین به کشوری مستقل وآزاد، دموکراتیک وترقی یافته مبدل شد.توده های خلق چین که درطی قرنهاازستم واستثمارفئودالی وامپریالیزم واستعماروانواع بدبختی ها رنج وعذاب کشیده بودند، به استقلال وآزادی ودموکراسی واقعی رسیده وازشرایط زندگی بهتر، رفاه اجتماعی، تعلیم وتربیت، فرهنگ مترقی، صحت، عدالت، ترقی وتکامل برخوردارشدند.

مائوتسه دون وظایف انترناسیونالیستی اشرا دردفاع ازجنبشهای پرولتری ومبارزات رهائیبخش ملی جهان انجام د اد؛ ازجمله کمک خلق چین به خلق کوریای شمالی درسال1950 درمبارزۀ شان علیه امپریالیستهای متجاوزامریکا وهمچنا ن کمک به خلقهای ویتنام، لاوس وکمبودیا درمبارزات حق طلبانۀ شان علیه سلطه امپریالیزم امریکا وارتجاع مزدوردرکشورهای شان. شایدآقای نادرنورزائی مانند امپریالیستهای غارتگرامریکائی ومتحدین شان، همین کمک هاراجهانگشائی مینامد ویانظردیگری دارد!.

مائوتسه دون درپرتودیالکتیک ماتریالیستی وتحلیل وارزیابی ازشکست انقلاب درروسیه به شیوه های نوین مبارزه طبقاتی دست یافت وتئوری" ادامه انقلاب تحت دکتاتوری پرولتاریا" را تدوین نمود. اوخدمات جاودانی را به علم انقلاب پرولتاریائی انجام داد. مائوعلم انقلاب پرولتری رادرعرصه های فلسفی، سیاسی، اقتصادی، نظامی وفرهنگی تکامل داد. وماامروزعلم انقلاب پرولتاریائی را" مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم" مینامیم. مائوبراساس تئوری ادامه انقلاب تحت دکتاتوری پرولتاریا، انقلاب فرهنگی پرولتاریائی را درسال 1966 براه انداخت که تا یکدهه ادامه یافت. این انقلاب درحقیقت شورش برحق توده های خلق انقلابی چین علیه بوروژوازی نوخاسته درون حزب ودولت بود که حتی به عالی ترین مقامات حزبی ودولتی دست یافته بودند، ازمقامهای شان پائین کشیدند. مائوتسه دون وهمسنگران انقلابی اودرحزب ازطریق براه اندازی انقلاب کبیرفرهنگی توانستند برای مدت ده سال انقلاب چین راازشکست بوسیله نیروهای بورژوازی درون حزب ودولت منجمله(رویزیونیستهای سه جهانی)، نجات دهند. دراین دهه توده های خلق چین بپاخاستند وحزب ودولت راتاحد زیادی ازوجود گروه ها وعناصربورژوازی درون حزب ودولت که به سرمایه جهانی وامپریالیزم خدمت میکردند، تصفیه کردند. شاید آقای نادرنورزائی همین شیوه وعمل انقلابی توده های خلق چین را که تحت رهبری مائوتسه دون انجام شد به سیاق دولتهای امپریالیستی وارتجاعی استبداد بگوید!

 

ارتباط فرضیه"فهم آگاهی باعاطفه"فرویدوتئوری انقلاب

مارکس! وشرایط قبل انقلابی وانقلابی دریک جامعه :

 

نادرنورزائی درصفحه دوم مقاله اش مینویسد:" آگاهی عقلانی تنهابه تغییرشخصیت نمی انجامد وبه همین دلیل فردروانرنجوربه کمک رواندرمان نیازدارد. دراینجا می توان فهم آگاهی باعاطفه فرویدراباتئوری انقلاب مارکس ارتباط داد وازآن برای شرح شرایط قبل انقلابی وانقلابی کمک جست، که چگونه درمدتی کوتاه رابطه ها وضابطه های نهادین شده درمن برترتوده ها عوض میشود وآنهادیگرنظامی را که به نوعی قبول داشتند ردمیکنند وارزشهای نوینی جای ارزشهای کهن رامیگیرند!یعنی یک روان درمانی گروهی واجتماعی صورت میگیرد! ولی این خود مقاله ی جداگانه راضرورت دارد.

نویسنده بازهم بدون ملاحظه فلسفه وجهانبینی های ماهیتاً متفاوت مارکس وفروید وهمچنان بدون درنظرداشت ماهیت وخصلت علمی وانقلابی تئوری های مارکس؛ سعی میکند تا فهم آگاهی باعاطفه فروید را با تئوری انقلابی مارکس ارتباط داده وازآن بقول خودش درتوضیح شرایط قبل انقلابی وانقلابی کمک بجوید. درحالیکه برمبنای تئوری های انقلابی مارکس وانگلس ولنین؛ شرایط قبل انقلاب وشرایط انقلابی دریک جامعه نه براساس تحولات صرف روحی مردمان جامعه مفروض صورت میگیرد، بلکه برمبنای قوانین عینی تکامل نیروهای مولده وتضادبین رشد نیروهای مولده ومناسبات تولیدی وازطریق اقدام آگاهانه توده های خلق(کسب آگاهی سیاسی وپیش برد مبارزه طبقاتی انقلابی) انجام شده وتحولات کیفی درجامعه به وقوع می پیوندد. زیرا دریک جامعه طبقاتی طبقات دارای منافع متضاد دربرابرهم قراردارند. این طبقات متضاد بطوردایم به شکل نهان وآشکاردریک نبرد طبقاتی درگیراند. طبقات حاکم ستمگرواستثمارگرسعی میکنند تابه کمک حامیان امپریالیست شان طبقات تحت ستم وبهره کش را ازطریق اعمال زوروقهرضدانقلابی بوسیله ارتش ودیگرسازمانهای سرکوبگربه اطاعت وفرمان برداری مجبورکنند. بالمقابل توده های تحت ستم واستثمارتلاش میکنند تا باکسب آگاهی طبقاتی مبارزۀ شانرا علیه حاکمیت طبقات ارتجاعی وسلطه امپریالیزم حامی آنان سازمان داده وجهت سرنگونی آنها وتاسیس حاکمیت طبقاتی شان ازطریق قهرانقلابی به پیش برند. ملاحظه می شود که آقای نادرنورزائی روابط ومناسبات بین طبقات اجتماعی متخاصم رادرجامعه ازنظرانداخته وسعی میکند تا چگونگی آماده شدن شرایط عینی وذهنی یک جامعه را براساس تحولات روانی مردمان یک جامعه تشریح نماید. ازهمینجاست که بگونۀ پیش فرض صحبت ازارتباط فرضیه "فهم آگاهی باعاطفه" فروید راباتئوری انقلابی مارکس درمیان میگذارد. درحالیکه ازنگاه تئوریها واحکام واصول علم انقلاب پرولتری(مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم)، روابط ومناسبات تولیدی درجامعه، موجودیت طبقات متضاد، موقعیت تضادها ومیکانیزم عملکرد آنها دربوجودآمدن شرایط قبل انقلابی وشرایط انقلابی دریک جامعه نقش ایفامیکنند.

شرایط عینی وذهنی ووضع انقلابی:

 

موضوع شرایط عینی وذهنی انقلاب ووضع انقلابی بخشی ازتئوری مارکسیستی- لنینیستی انقلاب اجتماعی است. تضاد بین رشد نیروهای مولده ومناسبات تولیدی اساس مادی انقلاب را فراهم آورده ودرمرحلۀ معینی ضرورت انقلاب اجتماعی رامطرح میسازد. "وضع انقلابی دریک جامعه جمیع شرایط عینی است که بازتاب بحران اقتصادی وسیاسی دریک نظام اجتماعی دریک مرحله ای مشخص است وانجام انقلاب اجتماعی را میسرمی سازد. پیدایش وضع انقلابی منوط به خواست وذهن واراده افرادیک جامعه نیست ودارای سه علامت مهم است":

اول- عدم امکان طبقات حاکم به حفظ سلطه وحکومت خود بدون تغییردرشیوه های حکومتی. این به معنای بحران عمومی ملی است که هم استثمارکنندگان وهم استثمارشوندگان را دربرمی گیرد.

دوم- تشدید بی سابقه نیازها وخواستهای برآورده نشدۀ توده های زحمتکش که کاررابه نحوی بی سابقه به تشدید تضادهای بین توده های مردم وهیئت حاکم می کشاند.

سوم- تشدید قابل ملاحظه فعالیت توده های زحمتکش که معمولاً به هنگام آرامش تن به استثماروستم می دهند ولی درهنگام های توفانی، هم درنتیجه محیط بحران عمومی وهم درنتیجه اقدامات هیئت حاکم بیش ازپیش وشدیداً به مبارزۀ تاریخی جلب می شوند وبه نحوبی سابقه ای آمادگی پیدامیکنند که به عمل انقلابی دست بزنند. درجوامع طبقاتی شرایط عینی تقریباً برای همیش وجوددارد؛ ولی شرایط ذهنی مربوط به پیش آهنگ انقلاب وحزب انقلابی میشود. البته ارتقای سطح آگاهی سیاسی توده های مردم که وابسته به تشدید فعالیت مستقلانه است خود یک عامل ذهنی تاریخی شمرده می شود ولی نسبت به عامل ذهنی انقلاب که حزب انقلابی طبقه پیشرواست، درجمع عوامل عینی وشرایط عینی انقلاب قرارمی گیرد وپیدایش آن یکی ازعلامات مشخصۀ وضع انقلابی است.

درصفحه دوم این مقاله درفقره اخیرچنین میخوانیم:" ظهورتمدن درپیامد پدرکشی اولیه: درکتاب های توتم وتابووآینده یک پندار، فروید فرضه گروه اولیه وظهورمذهب راارائه نمود.اوبه این باوربودکه انسانها درگروه های کوچک اولیه زندگی میکردند وتحت تسلط شدید پدرفامیل قرارداشتند. پدرازهمه امتیازات منجمله هم خوابگی بازنان گروه برخورداربود وپسران را ازاین امتیازات محروم نگهداشته بود. دراین زمان برادران گروه باهم اتحاد میکنند ودرانقلابی پدررامی کشند واورامی خورند.(گوشتخواری درمیان تمام خلقهائی که می شناسیم درزمانی منجربه آدمخواری شده است{اسلاف برلینی ها، وله تابین ها یا ویلزین ها} حتی تاقرن دهم میلادی پدرومادرخودرامی خوردند این دیگرامروزه گردن مارانمی گیرد تبصره ازمن است). پدراولیه با دکتاتوری ازفروپاشی گروه جلوگیری می کند واین قدم اول برای اهلی سازی انسان بود.....پدرکشی گروه اولیه ازیک سو برادران را مجبورنمود تامعیارهای برای نظم گروه بوجودآید. به همین راستا زنای بامحارم ممنوع گشت ومردان گروه روی به همسرگیری بیرونی آوردند. ازطرف دیگربه سبب پدرکشی احساس گناه درآنها بوجودآمد که این کیش به پدرخدائی واحترام همراه باترس ازپدرانجامید. احساس گناه لازمه ای تمدن وفرهنگ شد. بعدازانقلاب پسران، رول زن درگروه مهم شد وبه مادرسالاری انجامید. درطول زمان مادرسالاری بدست ضدانقلاب به پدرسالاری مبدل می شود.... فروید به این باوراست که پدرکشی اولیه واحساس گناه درطول تاریخ به شکل تعدیل شده ای تکرارمی شود. نمونه آن کشمکش وتعارض نسل جوان وپیر، تنازع پدرواولاد، ظهورضدانقلاب درپی انقلاب وازبین بردن انقلابیون دراول(که دراینجا بفکراستالین وتروتسکی می افتم!){آقای نادرنورزائی درمورد مبارزه طبقاتی که دردوران سوسیالیسم خاصتاً دردرون حزب کمونیست(بلشویک) جریان داشت واستالین درراس حزب ودولت شوراها مبارزه ایدئولوژیک سیاسی سختی را باعناصرمنحرف درون حزب کمونیست اتحاد شوروی وقت که عمدتاً بوسیله تروتسکی، کامنف، زینویف، وبوخارین رهبری میشد، به پیش می برد.- توضیح ازمن است} وجنگ انسانها ونظام هاست. این جریان رافروید بوسیله فرضیه ای بازگشت به امیال سرکوفته شرح میدهد......

نویسنده باین امرتوجه ندارد که تغییرات اساسی ایکه درمرحله های مختلف فرماسیون کمون اولیه یاجامعۀ اشتراکی بدوی بوجودآمده است براثرتکامل نیروهای مولده ومناسبات تولیدی خاص همان دوران بوده است. ازجمله مادرسالاری پدرسالاری درنظام اشتراکی آغازین. و بدون توضیح پایه های مادی یک تحول اجتماعی یعنی چگونگی تکامل نیروهای مولده ومناسبات تولیدی دریک دورمعین نمیتوان ازتشکیل چنین جامعه ای صحبت نمود. زیرا درجه رشد وتکامل نیروهای مولده وماهیت این مناسبات تولیدی است که سراسرنظام زندگی اجتماعی وساخت درونی اجتماع را تعیین میکند. بعبارت دیگرصورت بندی اجتماعی- اقتصادی عبارت است ازیک مرحله درتاریخ بشرکه بویژه بانظام اقتصادی معین تاریخی وروبنای متناسب باآن مشخص میگردد. درطول تاریخ تکامل اجتماعی مناسبات تولیدی معین صورت بندیها یادوران های اجتماعی- اقتصادی را به وجود آورده اند. درحالیکه به صرف پدرکشی خانوادگی، قبیله ای ویاطایفه ای دردورنظام اشتراکی اولیه ویابعدازآن اقدامات مشابه دیگری درادوارتاریخی مختلف بعدی هیچ تحول بنیادی ای درجوامع بشری رونما نه گردیده است. ویا ازطریق" پدرکشی و برادرکشی" دردرون هیئت حاکم ویابراه اندازی کود تاها وغصب قدرت سیاسی دردرون هیئت حاکم چنان تحول انقلابی صورت نگرفته ونمی گیرد.

الف- مادرسالاری: تکامل نیروهای مولده سبب تقسیم کارمیان زن ومرد شد وموجب دیگرگونی تازه ای درسازمان جامعۀ بشری گشت. گلۀ انسانهای ابتدائی جای خودرابه گروه مولد پابرجاتری- یعنی طایفه داد. اعضای هرطایفه درجریان کارمشترک، تقسیم طبیعی کارمیان مردان وزنان وظایف مشترک آنها درداخل جماعت بایکد یگرخویشاوندی می یافتند. مناسبات تولیدی خواه درگله های انسان ابتدائی وخواه درطایفه، مبتنی برسطح تکامل نیروهای مولد جامعه بود. ابزارهای ابتدائی وسطح ناچیزتکامل نیروهای مولد، شرکت تمامی اعضای جماعت را درتولید ارزشهای مادی ایجاب میکرد. تکامل نیروهای مولد تاآن اندازه موجب افزایش بازدهی شد که جماعت توانست کوشش های خودرا درتولید نیازمندیهای حیاتی اش تقسم بندی کند. دراین وقت مردان صرف شکارمیکردند وزنان به خانه داری وتهیه پوشاک وبذرافشانی، جمع آوری گیاهای خوردنی وتهیه خوراک مشغول بودند. بدین گونه فعالیتی که زنان درخانه انجام میدادند منبع قابل اعتمادترومنظم تری برای زندگی بشمارمیرفت زیراکه شکارکه حوزه فعالیت مردان بود اغلب تصادفی بود ونمی توانست پیوسته خوراک افراد طایفه را تامین کند. این موضوع نقش زنان را درحیات اقتصادی طایفه بالابرد وآنان را به مقام رهبری رساند.دیگرزنان بصورت ارباب دایمی خانه ای مشترک درآمدند. همچنان وجودازدواجهای گروهی نیزموجب تقویت بیشترموقعیت و نقش زن درداخل طایفه گشت. زیرابه موجب این نوع ازدواج، فقط مادرکودکان معلوم بود. بدین گونه مادریگانه جد طایفه بشمارمیرفت. وی ارباب خانه اشتراکی وچهرۀ اصلی ونگینی بود که سایرافرادطایفه یعنی تمام آنهائی که ازسوی مادرخویشاوندی داشتند به دوروی حلقه میزدند. همۀ این عوامل موجب تقویت نقش اجتماعی وبرتری مادرشد.به همین سبب این طایفه را مادرسالارواین نظام واین سازمان اجتماعی را نظام مادرسالاری خواندند.

ب- پدرسالاری: تخصص یافتن اعضای قبیله دررشتۀ معینی ازتولید، نخستین تقسیم اجتماعی کاردرتاریخ بشربود. تکامل بیشترنیروهای مولد بطورعمده ناشی ازاستفاده وسیع ازفلزات گوناگون درابزارسازی بود. ابزارهای آهنی که چهارده قرن پیش ازمیلاد برای نخستین باربه کاربرده شد، مقدارمحصولات کشاورزی رابطرزچشم گیری بالابرد.انسان زمین های قابل کشت خودراباکندن کنده های درختان وصاف کردن زمین برای ایجادمزارع وچراگاه به کمک تبروبیل های آهنی گسترش داد. ذوب فلزوفلزکاری، کوزه گری وسایرتلاشهای انسان مستلزم مهارت و تخصص بود. تکامل نیروهای مولد مستلزم تخصص افراددررشتۀ معین بود. پس دومین تقسیم اجتماعی کارمیان کشاورزی ودامپروری ازیکسووصنایع ازسوی دیگرصورت گرفت. مردان غالباً شکارگریاچوپان بودند. ازاینرودرقبایل دامپرور، کارمردان بمنزلۀ یک عامل اقتصادی درجماعت، مفهوم تازۀ بخودگرفت وسرانجام منبع اصلی تامین مادی جامعه گشت وموقعیت آنهادرقبیله تحکیم گردید. این پدیده موجد پدرسالاری شد وسرانجام جانشین مادرسالاری گشت. این تغییرات درقبایل کشاورزدیرترصورت گرفت وحرکت آنهاآهسته تربود. هنگامی که کشاورزی به صورت کاراصلی آن قبایل درآمد، طایفه، نیرومند ترین افراد- یعنی مردان رابرای انجام کارهای سنگین تعیین میکرد. تااینکه دیری نپائید مردان نیروی کاراصلی را درکشاورزی تشکیل دادند وکارآنها دربهبودوضع مادی طایفه نقش تعیین کنندۀ یافت.همچنان استفاده ازحیوانات بارکش درکشاورزی اهمیت مردان را درجماعت بالابرد.

 

تضادهای طبقاتی واجتماعی جامعه وفرضیه" بازگشت امیال سرکوفته" :

 

درهمین پاراگراف فرویدکشمکش وتعارض وتنازع بین"نسل جوان وپیر،پدرواولاد، وظهورضدانقلاب درپی انقلاب وجنگها ونظام ها" را که هریک براثراختلافات معینی درفامیلها(بین پدروفرزند ویابین زن وشوهر) ودرجامعه بین طبقات مختلف اجتماعی بروزمیکند؛ بوسیله فرضیه ای" بازگشت امیال سرکوفته" شرح میدهد. درحالیکه این تعارضات وتنازعات ناشی ازاختلافات وتضادهای طبقاتی واجتماعی بین گروه های اجتماعی درجوامع مختلف است. یعنی کشورهای تحت سلطه امپریالیزم وکشورهای سرمایه داری امپریالیستی.هرکدام ازاین تضادها بادرنظرداشت ساخت اقتصادی اجتماعی جوامع مختلف وموقعیت تضادها باسلوب خاصی قابل حل اند. همچنان تضادبین دسته بندیهای امپریالیستی وارتجاعی درسطح جهان؛ ویاتضاد بین نظام های مختلف اجتماعی ازجمله تضاد بین نظام های سوسیالیستی وکمونیستی با نظام های سرمایه داری امپریالیستی، درصورتیکه درجهان چنین نظام یانظام های وجود داشته باشد ،با شیوۀ خاص خودآنها قابل حل اند.ونمیشود که این تضادهارا بدون ازتحلیل وارزیابی پایه های عینی مادی آنها درجامعه ودرسطح جهان حل نمود. مثلاً تضادبین خلق ودشمنان خلق ازطریق مبارزه طبقاتی قابل حل است؛ تضاد های درون خلق درهرجامعه ازطریق مبارزه ایدئولوژیک سیاسی وباشیوه های دموکراتیک( بعدازسرنگونی طبقات ضدخلق وایجادجامعه واقعاً آزادودموکراتیک که توده های مردم ازدموکراسی وآزادی واقعی، رفاه وعدالت اجتماعی برخوردارباشند)، قابل حل است؛تضادهای درون دسته بندیهای امپریالیستی وارتجاعی؛ درشرایطی که به موجب برخوردمنافع طبقاتی شان تضادبین آنها تشدیدگردد وجهت تامین منافع غارتگرانۀ شان ازطریق تجدید تقسیم جهان اقدام کنند، درآنوقت است که چون سگان گرسنه به جان هم افتاده وخلق های مظلوم وستمدیده جهان را بخاک وخون کشیده وویرانیها وبربادیهای وحشتناکی را بوجودمی آورند. این کشمکش ها، تعارضات، نزاع هاوجنگها درجوامع ودرسطح جهان ویادردرون فامیل ها علل معین وروشن اقتصادی، اجتماعی، سیاسی وفرهنگی دارند. مثلاً اختلاف ویا تنازع بین نسل جوان ونسل پیردریک جامعه را درنظربگیرید ویا اختلاف وتنازع بین پدروفرزندان وزن وشوهررا دریک فامیل مدنظرقرارداده وعلل آنرا دقیق جستجوکنید، بازهم این اختلافات ونزاع ها ریشه درنظام مسلط طبقاتی جامعه وایدئولوژی وفرهنگ حاکم دارد. ونه می شود همۀ آنهارا بوسیله فرضیه ای " بازگشت امیال سرکوفته" توضیح داد. اگرعدۀ ازامراض روانی میراث بیولوژیکی ایست که ازپدرومادربه کودک میرسدویا زمینه های اختلال عضوی دارند ویا ناشی ازصدمات دماغی اند، لاکن اغلب امراض روانی دریک جامعه که افراد به آن مبتلا اند عوامل اجتماعی فرهنگی واقتصادی دارند. این امراض را بدون تحلیل وبررسی ریشه ها وعلل اجتماعی- فرهنگی آن نمی توان تشخیص وعلاج کرد. وحفظ سلامت جسمی وروانی افراد یک جامعه نیازبه یک نظام اجتماعی عادلانه ومحیط اجتماعی- فرهنگی مترقی وسالم ومناسبات وروابط واقعاًمردمی وانسانی دارد، که دریک جامعه بدون ستم وبهره کشی فردازفرد امکان پذیرمیگردد. درچنین نظامی است که برخلاف نظام های طبقاتی توجه جدی نیزبه حفظ سلامت جسمی وروانی جامعه صورت میگیرد. این بحث بسیارگسترده ایست ودراین مختصرنمی شود آنراتوضیح داد. همچنان"موضوع ضدانقلاب درپی انقلاب" دریک جامعه مسئله طبقاتی است و ریشه درتضادهای طبقاتی بین طبقات، احزاب، گروه ها وجناح های مختلف دریک نظام سیاسی دارد. حتی این انقلاب اگریک انقلاب واقعاً سوسیالیستی هم باشد. زیرانظام سوسیالیستی نیزدارای تضاد طبقاتی است ودرجهت حل این تضادها مبارزه طبقاتی درتمام دوران سوسیالیسم باید ادامه یابد.

بایدتذکردادکه دراین مقاله بخش روان شناسی آن نیزدارای مشکلاتی است که ناشی ازفرضیه ها و تئوریهای فروید است؛ لاکن مساله قابل مکث این است که آقای نادرنورزائی این مسایل را بدون نقد لازم موردتا یید قرارد اده وداشته های سیاسی ذهنی اشرانیزبرآن افزوده است.

 

روان شناسی اجتماعی تکوین شخصیت کودکان:

 

درپاراگراف دوم صفحه سوم مقاله چنین میخوانیم:" درحقیقت هرجامعه وتمدن می کوشد باتربیت اطفال من برتری مناسب به آنها بدهد تاآنها اشخاصی مسئول، شایسته ولایق بارآیند. تکامل واستواری تمدن وابستگی به تکوین من برتری قوی بامرزهای معین دررشدکودک است. من برترمیراثی است که هرنسل به نسل دیگرمی دهد وبخصوص سران قوم ورهبران وحاکمان به من برترقوی ضرورت دارند. وگرنه آنها تابع تهیج هایی عاطفی قرارمیگیرند واززوروقهرکارمیگیرند وتحمل لازم راندارند. فقدان وجدان ملی را درهمه گروه های که درافغانستان حکمرانی نمودند مشاهده نمودیم. ازچپ وراست واسلامی واسلامی ترازاسلامی همه فرصت یافتند برمردم محروم ما حکومت کنند وهریک دسته گل بهتری راازدیگری به آب داد!".

نویسنده باید ملتفت باشد که درجوامع طبقاتی درهرجامعه ودرهرتمدن، طبقات مختلف اجتماعی وجود داشته که هرکدام بادرنظرداشت موقعیت اقتصادی اجتماعی آنها درپیشرفت وتکامل آن (جامعه وتمدن) نقش ایفا کرده ومیکنند. دریک جامعه طبقاتی هریک ازطبقات اجتماعی سعی میکندتا اطفال اشرا برطبق ایده ها وامیال وروابط وضوابط خاص طبقاتی خودش تربیت نماید.ازآنجاییکه"هستی اجتماعی تعیین کننده شعوراجتماعی است"؛ کودکان هریک ازطبقات اجتماعی دریک جامعه دارای شعوراجتماعی خاص طبقاتی خودش است. وبدین صورت فرزندان طبقات ارتجاعی جامعه دارای چنان" من برتر" ی است که موقعیت اجتماعی ووالدین شان به آنها میدهند. وکودکان وجوانان طبقات خلق محروم جامعه دارای"من برتر" وساختمان شخصیتی مطابق به موقعیت اجتماعی طبقاتی خودشان اند. به همین صورت فرزندان سران اقوام ورهبران وحاکمان دارای شخصیت وخصلت طبقاتی منحصربخوداند که ناشی ازسرشت وخصلت طبقاتی آنهاست. وخواست واقعی سران اقوام ورهبران وحاکمان است تا فرزندان شان تاجای امکان طبق آرزوها وآمال خود آنها بزرگ شوند. تا درآینده به توانند طورلازم درمقام سرکردگی قوم ورهبری نظام حاکم طبقاتی که به آنها میراث میرسد وظایف شانرا به نحو مقتضی برطبق خواستها وامیال طبقاتی شان انجام دهند. آقای نادرنورزائی باید بداندکه اعمال زوروقهرطبقات حاکم صرف ناشی ازحالات روحی ویا(تهیج عاطفی) آنهانیست. برخوردهای خشن وضدانسانی طبقات ارتجاعی حاکم درنظام های مختلف طبقاتی دربرابرتوده های ستمدیده ومظلوم ویا اعمال قهرضدانقلابی علیه آنها ناشی ازماهیت وخصلت طبقاتی چنین افرادونظام هاست. زیرااینها درمسند قدرتی قراردارند که دکتاتوری ارتجاعی طبقات حاکم ستمگرواستثماررااعمال میکنند. آنها این دکتاتوری رابرشیوه ها وبرطبق خواستها وامیال طبقات ستمگراعمال میکنند. چه این افراد خشن وتهیجی باشند ویا احیاناً ازنظر"خلق وخوی" ظاهراً ملایم؛ بازهم همه اعمال وکردارشان درجامعه درجهت تامین منافع ومواضع طبقاتی شان است. البته قماش خوش خلق وخوش خوی فرزندان طبقات حاکم تا جای که درعمل دیده شده است چهره های فریبنده تری درنزدعوام جامعه اند ونسبت به پدران واجداد شان بیشترمیتوانند مردم محروم رااغواکنند وبه چاپند. وگاهی هم دیده شده است که توده های مردم دریک جامعه ازشدت فشارستم واستبداد واختناق نظام حاکم به ستوه آمده اند ویااینکه توده های مردم درسطحی به آگاهی سیاسی دست یافته وبیدارشده اند، نظام حاکم دیگرنمی توانسته به شکل سابق دربرابرمردم ازوحشت واستبداد وبی رحمی لجام گسیخته کاربگیرد، حاکمان فورآ بگونه مصلحتی چهره عوض کرده وموقتاً ازفشارستم واستبداد شان علیه مردم کاسته اند.

اگرتاریخ چند دهه قبل را درافغانستان درنظربگیریم: درزمان صدارت سردارهاشم برادرنادرکه ظاهراً همه کاره مملکت بود، دراعمال قهرارتجاعی طبقات حاکم واعمال ستم واستبداد وسرکوب بیرحمانه مردم شهرت داشت. زمانی ستم واستبداد واختناق وبی عدالتیهای خاندان سلطنت وحکام آنها مردم را به ستوه آورد وبیم طغیان مردم میرفت؛ نظام حاکم فوراً چهره بدل کرد وشاه محمودبرادراو را به صدارت گماشت وطبل ونقاره دموکراسی ومطبوعات آزاد را نواخت. اماهمینکه طبقات حاکم مشاهده کردند که روشنفکران مترقی وآزادی خواه ومردم دوست بااستفاده ازهمان مجرای کوچک تنفس مبارزات شانرا درجهت اشاعه افکارمترقی جهت بیداری مردم محروم وستم کشیده افغانستان درجهت احقاق حقوق سیاسی واجتماعی شان گسترش میدهند، فوراً داخل اقدام شدند ودوباره فضای استبداد واختناق قبلی را درجامعه حاکم کردند وهمان دموکراسی فرمایشی شانراپس گرفته وتعداد زیادی ازروشنفکران مترقی ومردمی همان دوررا به زندان انداختند وارگانهای نشراتی شانرا توقیف نمودند. وبعد سردارداوودرابجای آن نشاندند تااستبداد واختناق سلطنت فئودالی را به روش عم بزرگش وبه شکل دیگری برجامعه تعمیل نماید. البته ازاین مطلب این طوراستنباط نه شود که خواست ظاهرشاه دراعمال حاکمیت طبقاتی اش غیرازاین بوده است. درسی سال اول سلطنت ظاهرشاه زیرنام اینکه اودرسن خورد به سلطنت رسیده ویا اینکه باصطلاح این کاکا ها وپسرکاکای های اواند که دکتاتورومستبداند؛ دربارسلطنت وطبقات حاکم توانستند درنزد توده های عوام کشورازسردمدارسلطنت فئودالی استبدادی (که درطی نیم قرن سلطنت اووفامیل اش خلق های مظلوم افغانستان رادربدترین شرایط فقروبیچارگی، بیماری وبیسوادی واعمال انواع ستم وبیدادگری رنج وعذاب دادند وکشوررادرورطه وابستگی وعقب ماندگی ازجمله پس مانده ترین کشورهای جهان نگهداشتند) ،چهرۀ مهربان وبهی خواه مردم وترقی خواه کشور ازاوبه نمایش گزارند. ظاهرخان حدود دو سال ازقبل ازمرگش طی مصاحبه ای با خبرنگار بی بی سی به جواب این سوال که کاکای شما( هاشم خان) درهمان وقت با خشونت واستبداد دربرابرمردم عمل میکرد؛ اونه اینکه شرمی ازگذشتۀ استبدادی وستمگری رژیم خاندانی اش نکرد، به جواب گفت که: " درهمان وقت شرایط چنان چیزی راایجاب می کرد."

آقای نادرنورزائی ازساخت اقتصادی اجتماعی جامعه افغانستان بی اطلاع نیست، وتاحدی هم از روان شناسی طبقات واقشاراجتماعی جامعه واقف است. حتی زمانی دریک ولسوالی خان وملاک بزرگ وفات میکرد، معمولاً ازچند فرزندپسراویکی یا دوتای آن به سمت جانشین اودرحاکمیت برقبیله وقوم خودش واقوام دیگرتحت سلطه اش گمارده میشد. درعمل دیده میشد که یکی ازاین دونفرباکمال خشونت وبیرحمی بامردم رفتارمیکرد تاهیچ کسی را یارای سرکشی ازفرمان خان نباشد. ودیگری شیوۀ نرم تری رااختیارمینمود. ومعمولاًمردم بیچاره ازقبیله وقوم خودش ویا ازاقوام دیگرتحت سلطۀ شان زمانی که ازشدت ستم ومظالم اولادواعضای فامیل خان کلان ویااربابهای خورد نوکرخان درمنطقه به ستوه می آمدند، ترجیح میدادند که به نزد همین خان زاده باصطلاح ملایم وباعاطفه مراجعه کنند. درحالیکه آنها براساس من برتری که موقعیت اجتماعی ووالدین شان به آنها داده بود رفتارمیکردند ودرجهت تحکیم منافع طبقاتی وحفظ اوتوریته قومی وطایفه ای شان عمل می نمودند. وازجهتی هم این خان خوش خوی تر همیشه مردم را ازعقوبت غضب برادرکلان(خان بزرگ) می ترساند. ولی درعمل ملاحظه میشد زمانی که ازشدت ستم واستثمارآنها نارضائی مردم منطقه بالامی گرفت و دست به نافرمانی ویا تمرد می زدند ومنافع طبقاتی وقومی آنها به خطرمواجه میشد، همین خان به ظاهرنرم نیزبا خشونت وبیرحمی تمام مردم ناراض راسرکوب مینمود.

به همین ترتیب درجریان سه دهه اخیرچه دردوران حکومت باندهای جنایتکارمزدوروآدم کش خلقی پرچمیها وشرایط اشغال نظامی وسلطه استعماری سوسیال فاشیستهای روسی؛ دوران حکومت اسلامی باندهای جانی ومزدورجهادی ها؛ امارت وحشت وقرون وسطائی طالبان وسلطه استعماری قدرتهای امپریالیستی وقیمومیت دولتهای ارتجاعی حامی آنها ودولت دست نشانده ومزدورکرزی وامپریالیستهای اشغالگرامریکا وناتودرطی شش سال اخیرکه وحشیانه ترین ستم وشنیع ترین جنایات را درطی این سه دهه برمرم ما رواداشته اند وهنوزهم ادامه دارد. همه این جنایات وستمگری ها، وحشت وبربریت، ویرانی وبربادی کشورومردم، برمبنای ماهیت وخصلت طبقاتی وقهرضدانقلابی این گروه ها وقدرتهای امپریالیستی ودولتهای ارتجاعی صورت گرفته ومی گیرد.

انسان دارای یک ماهیت اجتماعی است. ماهیت انسان چیزی انتزاعی وتجریدی یاانفرادی ومجزا ازمحیط نیست. فرداین ماهیت را درشرایط مشخص ومعین اجتماعی می تواند جذب کند، وازآن خود نماید. شخصیت بیانگراین ماهیت اجتماعی ازآن فردشده، است. شکل گیری شخصیت کودکان ونوجوانان دریک فامیل ودریک جامعه بطورمجرد صورت نمی گیرد؛ آنها تحت شرایط اجتماعی معین وتحت تاثیرایدئولوژی وفرهنگ طبقات حاکم درسطح جامعه ودرفامیلها تحت تاثیروتربیت والدین شان بزرگ میشوند.شخصیت فردجداازمناسبات اجتماعی اش نیست. ازنظرماتریالیزم تاریخی "شخصیت عبارت است از ثمره ومحصول تکامل اجتماعی براساس مجموع مناسبات اجتماعی که دروجوداین فرد متمرکزومتبلورمی شود."

همچنان دریک تمدن باید سهم هریک ازطبقات اجتماعی را درپیدایش وتکامل آن موردمطالعه قرارداد. درطول تاریخ اجتماعات بشری پیشرفت وتکامل نیروهای مولده وتکامل شیوه تولید وخاصتاً نقش خلاق توده های خلق برایجاد وپیشرفت تمدن ها اثرقاطع داشته ودارد. وبرعکس تهاجمات، غارتگریها وتاراجگریهای قدرتهای مهاجم واستیلاگروقدرتهای استعماری وامپریالیستی وسازشهای طبقات ارتجاعی با این قدرتها درکشورهای مختلف جهان درمقاطع مختلف تاریخی(که نقش منفی ایرادربرهم زدن اتحادوهمبستگی یک قوم ویک ملت دربرابرتهاجمات قدرتهای استیلاگربازی کرده اند) واشتعال جنگای داخلی، اثرات نابودکننده ای درتمدنهای مختلف بجا گذاشته است.بازهم دریک جامعه طبقاتی نقش توده های خلق درآفرینش تمدن ها برجسته است. دست آوردهای مبارزاتی، فعالیتهای تولیدی، پژوهشهای علمی، خلاقیت های هنری وترقیات علمی وفرهنگی توده های مردم درتکامل تمدن قابل ملاحظه بوده وهست. وجود تضادهای درونی روندهای اجتماعی رشد یابنده، یک قانون عمومی دیگرپیشرفت درجوامع متکی برطبقات متخاصم است. مارکس می گوید:" بدون تضادترقی نیست؛ این قانونی است که تمدن ازآغازتابه امروزازآن پیروی کرده است"

 

ایده آل های اجتماعی وتضادهای طبقاتی :

 

درصفحه سوم پاراگراف چهارم وپاراگراف اول صفحه چهارم میخوانیم:" افراد یک گروه دارای ایده آل گروهی مشترک اندوازآن لذت خود شیفتگانه می برند. ازسوی دیگرمیتواند ایده آل گروهی اززندگی پرافتخارگذشته ی گروه سرچشمه گیرد که باعث غروروخودشیفتگی قومی شده است. پس باین نتیجه می رسیم که موجودیت ایده آلهای گروهی موجب غرورونوعی خودستائی وبرتری جوئی درافراد می شود که ازآن برای تعادل روانی ولذت خودشیفتگانه استفاده میکنند واین جریان اکثراً ناخودآگاه است.... به باورفروید همین ایده آل ها اند که ازفروپاشی تمدنها جلوگیری میکنند ودشمنی افرادرا به مقابل تحریم های تمدن وطبقات استثمارگرکاهش می دهند.

حالا سوال کنیم که دراین جریان طبقات بالای جامعه چه رولی دراین پدیده دارند که دشمنی طبقات محروم نسبت آنها تعدیل می شود؟ جواب روانکا وی این است که لذتی که ازبرترشمردن وبهتردانستن یک ایده آل گروهی درقومی ایجادمی شود، شامل تمام افرادآن گروه میشود، محض تعلق داشتن به آن گروه! ازاین هویت ولذت حاکمان وستمکشان یکسان بهره می برند واین دشمنی محرومان راتعدیل میکند. ما امروزشاهد این همانند سازی هادرافغانستان ایم ومی بینیم که باوجودفقر، محرومیت وبی سوادی افراداقوام به سوی رهبران سنتی وسلطه جوی خودکه بارها به آنهاخیانت کرده اند درحرکت اندوبه این افتخاردارند که متعلق به این قوم ویاآن قوم اند. امروزاکثریت عظیم امریکائیان به امریکائی بودن خود افتخارمیکنند، حتی از45 ملیونی که حتی ازبیمه صحی برخوردارنیستندوهریک بایددوکارداشته باشدتا زندگی روزمره ای که پرازفشارروانی است راتامین نمایند. آنهائیکه درطوفان کترینا خانه وکاشانه شانرا ازدست دادند به آن حکومتی افتخارمیکنند که باوجودآگاهی ازخطرآنهاراتنها گذاشت وهنوزبعدازشش ماه بخش های بزرگی ازشهرنوآرلینزبه منطقه ای جنگ زده بیشترشباهت دارد تابه یک شهردرامریکا. درتاریخ گذشته می توان ازطبقات زحمتکش وغلامان درروم باستان نام برد که باوجودانواع محرومیت ازقبیل بیگاری، مالیات سنگین وبردگی هنگام جنگهای داخلی ویاخارجی بارغبت برای تثبیت ایده آل های اجتماعی خود، طبقات ممتازواربابان را کمک ویاری میرساندند وازتسلط به اقوام دیگروتحمیل قوانین وتمدن رومی به آنها لذت خودشیفتگانه می بردند.و درهرحال ودرهمه ای این جریان ها سران قوم ورهبران وطبقات حاکم بانیرنگ خودرا به جای ایده های گروهی قرارمیدهند وخودرانماینده ایده آل اجتماعی میدانند."

این مساله را که ایده آل های اجتماعی مشترک طبقات بالائی جامعه وطبقات محروم موجب تعدیل ویا تخفیف شدت تضاد طبقاتی بین طبقات محروم وطبقات بالائی جامعه میشود؛باید با درنظرگرفتن روابط ومناسبات بین طبقات اجتماعی مختلف دریک جامعه، توضیح داد. دراینجاباید ایده آل های خاص مربوط به طبقات محروم را که نمایندگینراآنراآتنراآ آ آ آنرا آ ازآرزوها وآمال واهداف طبقاتی آنها مینماید با ایده آل های اجتماعی مشترک با طبقات ارتجاعی ازهم تمیزداد. مطلبی که همیشه طبقات ارتجاعی سعی میکنند تا بوسیلۀ آن طبقات خلق محروم وستم کش هم قوم وهم ملیت شانرا اغواکنند. که گویا همه افراد قوم وملیت دارای عین اهداف وآرزواند ومنافع مشترک وسرنوشت مشترک دارند، درحالیکه چنین نیست. وایده آل های مختص به هریک ازاین طبقات کاملاً ازهم فرق دارند. تازمانیکه توده های خلق یک قوم ویک ملیت به آگاهی سیاسی طبقاتی نرسند ودرهاله خرافات قوم پرستی(شئونیزم وناسیونالیزم) ومذهبی متوهم بمانند، خواهی نخواهی تحت تاثیرطبقات ارتجاعی هم قوم وهم ملیت شان ویا ملت دیگر وروحانیون قرارخواهندداشت. وسران قبایل واقوام ویا طبقات ارتجاعی هم ملیت شان ازهمین ایده آل های اجتماعی مشترک بین آنها وطبقات خلق درجهت اغوا وتسکین شان دربرابرستم واستثماری که برآنها روامیدارند، سوء استفاده میکنند. درکشورهای سرمایه داری که ملت ها وجوددارند دولتها واحزاب سیاسی زیرنام شئونیزم اروپائی ویاامریکائی وغیره ویانژاد سفید، وتمدن برتر، کارگران وزحمت کشان را اغوامیکنند. ویا با مقداری کمک رفاهی تاحدی ازتشدید تضاد آنها می کاهند. ولی این مسئله همانطورکه دربالاتذکاریافت تازمانی است که توده های خلق درجهل وخرافات نگهداشته شوند وطبقات حاکم به اشکال وشیوه های مختلف آنهارااغوا کرده وازشدت تضاد آنها بکاهند. درطول تاریخ جوامع بشری حتی سران اقوام وملیتها ودولتها همین ایده آل های مشترک قومی وملیتی را زیرنام قوم وملیت ویانژاد برترانگیزه قرارداده وبا اغوای توده های خلق جهت تامین منافع طبقاتی شان به اقدامات نژادپرستانه علیه اقوام وملت های دیگرمتوسل شده اند.

نویسنده توجه نماید که دراوایل دهه 30 میلادی بورژوازی جرمنی راه نجات ازبحران اقتصادی را ازیکطرف درسرکوب طبقه کارگر(که درآن وقت حزب کمونیست آلمان درانتخابات رایشتاگ توانست شش ملیون رأی بدست آورد وطبقه کارگرمیتوانست ازآزادیهای که وجودداشت برای توسعه جنبش انقلابی پرولتری استفاده نماید. درآن شرایط بحران اقتصادی جهانی؛ صنایع امریکا،انگلیس وفرانسه به بیش از70 درصد تنزل کرده بود وبیش از24 ملیون کارگربه بیکاری، فقروگرسنگی وگدائی گرفتارشده بودند وده هاملیون دهقان ازبحران ارضی رنج می کشیدند. درآلمان نیزبیکاری عظیم وبی سروسامانی روزافزون طبقات بی بضاعت وعدم رضائیت کارگران ودهقانان را افزایش داد) بطریق دکتاتوری فاشیستی وازطرف دیگردرتهدید وبرپاکردن جنگ به منظورتقسیم مجدد مستعمرات ومناطق نفوذ به ضررکشورهای که نیروی دفاعی شان ضعیف بود، جستجوکرد. همان بود که به منظورانجام این اهداف غارتگرانه پلید، حزب فاشیستهارا به رهبری هتلرکه خودرا"ناسیونال سوسیالیست" مینامید، به زمامداری دولت دعوت کرد. این حزب باطرح شعارهای ناسیونالیستی ونژادپرستانه (نژادبرترآلمان) توانست توده های ملیونی خرده بورژوازی را که روحیه ناسیونالیستی داشتند بطرف خودجلب نماید. دراین جریان خاینین به طبقه کارگریعنی رهبران سوسیال دموکراسی آلمان باسیاست سازشکاری خودراه رابرای فاشیزم بازکردند وباین طریق به بورژوازی یاری رساندند ودرسال 1932 فاشیستها حاکمیت راقبضه کردند. آیا بازهم درآلمان طبقه محروم ازآن ناسیونالیزم وفاشیسم بهره بردیا طبقه سرمایه دارآلمان؟!! به یقین که آن جنگ به منظورتحقق اهداف وآمال طبقه سرمایه دارآلمان ودیگرامپریالیستهای متحد آن براه افتاده بود.

مثلاً اگردین ومذهب رادرموقعیت آن( چه درگذشته ها وچه درشرایط عصرحاضر) درنظربگیریم درکشورهای مختلف ودربین پیروان ادیان ومذاهب مختلف که روحانیون درسنگردفاع ازمنافع طبقات ارتجاعی فئودال وسرمایه دارقراردارند،ازجذبات واحساست مذهبی توده های مردم دراغفال وفریب آنها به جهت تامین اهداف طبقات حاکم استفاده میکنند. آیا طبقات ارتجاعی ازآن نفع برده ومی برند ویاطبقات محروم؟ به یقین که طبقات ارتجاعی.

دراینجا روان کاوی فروید از" لذت برترشمردن وبهتردانستن یک ایده آل گروهی صحبت دارد که شامل تمام افراد آن گروه می شود ومدعی است که ازاین هویت ولذت حاکمان وستمکشان یکسان بهره می برند واین دشمنی محرومان راتعدیل میکند.

این نظرنادرست است؛زیراموقعیت طبقاتی ومنافع گروه های اجتماعی متضاد یک جامعه را دربرابریک ایده آل اجتماعی مشترک نادیده میگیرد. درحالیکه دریک جامعه طبقاتی روابط ومناسبات بین گروه های مختلف اجتماعی براساس مناسبات تولیدی وموقعیت اجتماعی هریک ازطبقات جامعه برقرارمیگردد. ودرعمل نیزحتی درلذت بردن ازهمین ایده آل مشترک گروهی هم بین طبقات حاکم ومحکوم تفاوت وجوددارد وبرابری بین این طبقات درهیچ عرصه ای درجامعه ممکن نیست. ازاین ایده آل گروهی مشترک بازهم این طبقات ارتجاعی اند که حداکثرمستفید میشوند وازآن درجهت استحکام وتداوم موقعیت طبقاتی شان بهره می برند، تا طبقات خلق محروم. این نظرسعی میکند تا تضاد اساسی بین طبقات متخاصم رادریک جامعه مهم جلوه ندهد. باوجودیکه ازطبقات محروم دربرابرطبقات بالا درجامعه نام میبرد اما درتحلیل هایش آنرا ملاک قضاوت قرارنداده ومسئله رابرمبنای آن موردتحلیل وبررسی قرارنمی دهد. نویسنده سعی دارد تا باترفندهای روان شناسی توجه توده های خلق ستمکش را به ایده آل های گروهی مشترک شان باطبقات ارتجاعی معطوف کرده وتوجه آنهارا ازمسایل اصلی واساسی یعنی ستم طبقاتی، ستم ملی امپریالیستی وستم ملی شئونیستی وستم مردسالارانه برزنان وستم براقلیتهای مذهبی درجامعه منحرف سازد.اگردراینجا ناسیونالیزم را درنظربگیریم که منشاء اصلی آن همین طبقات ارتجاعی اندکه هم طبقات خلق وهم طبقات ارتجاعی رادربرمیگیرد؛ لاکن درعمل بازهم طبقات ارتجاعی اند که ازاین هویت ولذت بهره می برند.

موضوع تضادهای بین طبقات ستم کش وستمگرمساله اساسی درتکامل تاریخ جوامع بشری بوده است وروان کاوی فروید دراین بخش باین مساله اساسی توجهی ندارد. دراین میان درواقع توده های خلق محروم وبهره ده ازاین روابط لذتی نمی برند وفقط با افوریای ناسیونالیزم وشئونیزم ویاهویت های دیگراغواشده و دلخوش میکنند. ویا باالتجاء به موهومات مذهبی رنج وآلام خود راتسکین میکنند. وطبقات حاکم این اقوام وملیت هاست که با وسیله قراردادن این هویتها توده های خلق ناآگاه را فریب میدهند. لاکن این ترفند های طبقات ارتجاعی برای همیش کارائی ندارد؛ زیرا درجای که ستم است مقاومت هم وجود دارد، وزمانی می رسد که توده های خلق بیدارمی شوند وتحت رهبری احزاب انقلابی پرولتری شان علیه طبقات ارتجاعی وامپریالیزم حامی آنها دست به مبارزه میزنندواین مبارزه راتاسرنگونی سلطه وحاکمیت امپریالیزم وطبقات ارتجاعی وتشکیل نظام طبقاتی خودشان به پیش می برند. دیگرآن ایده آل های گروهی مشترک اهمیت شانرا ازدست میدهند. جامعه شناسی وروان شناسی ایکه روابط بین گروه های قومی وملیتی رابراساس تضادهای طبقاتی دریک جامعه مدنظرقرارندهد؛ درواقع هدف دارد تامرزهای طبقاتی را مغشوش کرده وباین صورت درموضع جهت داری ازمنافع وسلطه طبقات ارتجاعی حاکم وبرعلیه منافع توده های خلق ستمکش وبهره ده قرارمیگیرد.

 

همگرائی قومی وملیتی درافغانستان:

 

آقای نادرنورزائی مدعی است که " درافغانستان شاهد همانند سازی هاست که افراداقوام به سوی رهبران سنتی وسلطه جوی خود که بارها به آنها خیانت کرده اند درحرکت اندو به این افتخاردارندکه متعلق به این ویاآن قوم اند."

اول- دراینجا بدرستی فهمیده نمی شود که منظوراز"افراد اقوام" عدۀ معینی ازافراد یک قوم ویایک ملیت است که بسوی رهبران سنتی خود درحرکت بوده اندوبه قوم وملیت مربوطه خویش افتخارهم میکنند یا همه افراد یک قوم ویک ملیت بسوی رهبران سنتی شان درحرکت بوده اندوبه قوم وملیت مربوطه خویشافتخار میکنند! بفرض اگرمنظورآقای نادرنورزائی افرادمعدودی باشند؛ درهرقوم وملیت هستند افرادمنفعتجو، فرصت طلب واپورتونیست که ضمن داشتن روحیه ارتجاعی شئونیستی ویا ناسیونالیستی درشرایط وحالات خاصی به قبیله وقوم وملیت خود ویا مذهب می چسپند تاازاین طریق بتوانند به خواستها وامیال ناروای شان برسند. این جریان خصوصاً درسی سال اخیربه وضوح قابل مشاهده است که عدۀ ازچنین قماش افراد ازاقوام وملیتهای مختلف جهت استفاده جوئی های ناجایزوکسب ثروت ورسیدن به جاه ومقام درکنارعناصرارتجاعی میهن فروش وخاین به خلق ومیهن ازتعلقات قومی وملیتی شان قرارداشته ودارند. ودرهمه موارد سرجوال رابااین دزدان سرگردنه وجنایت کاران گرفته اند، یامستقیماً درجنایات شان سهم داشته ودارندویاجنایات شانراعلیه خلق ومیهن توجیه وتایید کرده ومیکنند. وما این مشت رهبران جنایت کارومیهن فروش را باافراد هم سنخ ازقوم وملیت شان به حساب خلقهای زحمتکش وستمدیده ازاقوام وملیتهای مختلف کشورقرارنمی دهیم وحساب خلقها ازحساب طبقات ارتجاعی واین باندهای مزدورامپریالیسم جداست.

دوم- اگرمنظورآقای نورزائی همه افراد اقوام وملیتهای مختلف باشدکه به سوی رهبران خاین وجنایت کارشان حرکت کرده اند! این ادعا نه اینکه غیرواقعی که واهی نیزهست. یااینکه آقای نورزائی خاصتاً ازتحولات سی سال اخیردرکشورکماکان بی اطلاع مانده واین ادعاها رابرمبنای گفته های افرادی که اطلاع کافی ازواقعیت های عینی جامعه نداشته اند ویا اینکه برمبنای رجعت همین افراد معدودکه درطی سی سال اخیردرکناررهبران موردنظرشان قرارداشته اند، صورت گرفته است.

سوم- واقعیت ها درجامعه افغانستان حکم میکند که اکثریت قاطع خلقهای ملیتها واقوام مختلف کشوردرطی سی سال اخیراین عناصرجنایتکار،خاین ومیهن فروش را ازهرملیتی که باشندتاحدزیادی شناخته اند واکثرآجنایات شانرا درشهرها ودهات کشورمشاهده و لمس کرده اند. خلقهای ملیتهای کشورچنانکه گفتیم نه اینکه بجانب این گروه های خاین وضد مردم حرکت نکرده اند بلکه ازاین افراد مزدورامپریالیستها ودولتهای ارتجاعی بیزار، متنفرومنزجراند. خلقهای ملیتهای مختلف کشورازرهبران وکدرهای باندهای مزدورخلقی پرچمی و سازائی، چون ترکی، امین، ببرک، نجیب الله ، قادر، کشتمند، گلاب زوی، علومی وده ها ی دیگرازاین مزدوران جانی، نفرت وعاردارند که خودراهم قوم وهم ملیت آنهابنامند؛ خلقهای ملیت های ازبک وترکمن شرم وننگ دارند که خودراهم ملیت دوستم وملک واکبربای وازاین قبیل عناصراوباش ومزدوربگویند؛ خلق ملیت تاجک این را ننگ وشرم میداند که ربانی مسعود، فهیم قسیم، ضیاء مسعود، قانونی، اسمعیل، وده ها همطارشانرا هم ملیت خود بخواند؛ وخلق ملیت هزاره ازمزاری وخلیلی ومحق وانوری و ده ها جانی ومزدوردیگرهمسنخ اینها متنفراند. وهم این نیست که خلق ملیت پشتون ازسیاف، گلب الین، ملاعمر، حقانی، صبغت الله ، گیلانی، آصف محسنی وده ها تن هم قماش شان نفرت نداشته باشد. اینکه توده های مردم ازملیتهای مختلف تحت ستم واستبداد ووحشیگریهای این باندها وحامیان خارجی شان درطی سه دهه سرکوب خونین شده وبه رمق رسیده اند ودرشرایط فعلی توان حرکت وعکس العمل به مقابل این وحشیان جانی وباداران جنایتکارشانرا ندارند، بحث دیگری است. حتی یکی ازعللی که درطی شش سال اخیرقدرتهای امپریالیستی اشغالگرتوانسته اند با تبلیغات اغواگرانه توده های مردم افغانستان را فریب دهند وتوجه آنهارا ازوضعیتی که برکشورشان حاکم است منحرف سازند؛ ترساندن آنها ازقدرت گرفتن دوباره باندهای اسلامی جهادی وطالبان وملیشه های مزدوردرعدم حضورارتشهای اشغالگرقدرتهای امپریالیستی بوده است. اینها همیشه ازطرق مختلف مردم راترسانده اند که درصورت رفتن آنها ازافغانستان ومنطقه همان کابوس وحشتناک دوران حکومت گروه های جهادی ها وطالبان وملیشه ها وخلقی پرچمی ها تکرارخواهد شد. درحالیکه خودشان خالق آنها اند ومیتوانند آنهاراازقدرت خلع کنند وهرزمانی که ضرورت داشتند دوباره آنهارامورداستفاده قراردهند. وهنوزهم کرزی مزدوردرراس دولت دست نشانده وقدرتهای اشغالگرمردم اسیر افغانستان را ازاین مترسک ها می ترسانند. البته علل دیگری هم درزمینه وجودداشته ودارد که چرامردم افغانستان مانند دوران رژیم مزدورخلقی پرچمیها واشغالگران شوروی بخاطرطرد سلطه استعماری اشغالگران امریکائی وناتوودولت مزدورقیام نکردند؛ ما بارها علل آنرا درنوشته های دیگری توضیح داده ایم ودراینجا ازتکرار آن صرف نظرمینمایم.

آقای نورزائی درلفافه مقاله "روان شناسی" افکار، نظرات ومواضع انحرافی وارتجاعی اشرا درمورد مسایل مختلفی ارایه کرده وکوشیده است تا بشکلی وجود تضادهای طبقاتی را درجوامع برده داری کم اهمیت جلوه دهد. ازاینروادعا میکند که دردوران برده داری برده ها بارغبت برای تثبیت ایده آل اجتماعی خود، طبقات ممتازرا کمک ویاری می رساندند. ویقیناً که نظراودرموردسرف ها ودهقانان، کارگران وسایرطبقات زحمتکش دردوران فئودالی وسرمایه داری چنین خواهدبود وتوده ها ی خلق اقوام وملیتها درجوامع مختلف طبقاتی باتمام ستم واستثماری که بوسیله طبقات ستمگرواستثمارگربرآنها رواداشته میشدومیشود بازهم" هنگام جنگهای داخلی ویاخارجی بارغبت برای تثبیت ایده آل اجتماعی خود طبقات ممتازواربابان را کمک ویاری می رساندند".

درحالیکه حس مأمن دوستی ازدیرزمانی دربشروجودداشته وتسلط بیگانه را نپذیرفته است. اگرتوده های خلق درنظام های مختلف طبقاتی دربرابرهجوم استیلاگران خارجی به دفاع ازسرزمین ومیهن و دست آوردهای مادی ومعنوی شان درعرصه های مختلف حیات اجتماعی که درطول تاریخ کمائی کرده اند، ویادفاع ازایده آل های اجتماعی ای که درتثبیت هویت آنها نقش داشته است (ازجمله هویت قومی وملی ویا درحالاتی هویت مذهبی)، برخاسته وجهت طرد سلطه بیگانه تاپای جان جنگیده اند، امرعلیحده ایست واین درحقیقت به منظورکمک ویاری رساندن به طبقات ارتجاعی نبوده است. وازاینکه طبقات ارتجاعی ازاین وضعیت بنفع شان استفاده کرده ومیکنند نیزامرجدای ایست. قدرمسلم اینست که درشرایطی که موقعیت طبقاتی طبقات ارتجاعی دریک کشورازطرف یک قدرت ویاقدرتهای نیرومندترخارجی موردتهدید قرارگرفته وبه خطرمواجه شده است؛ برخلاف شرایط قبل ازاین حالت طبقات ارتجاعی حاکم فریاد وامیهنا سرداده ودست به دامان توده های خلق انداخته اند. وهم درچنین شرایطی که آزادی وهویت ملی ویا درشرایط تاریخی ای که دین وآئین موردپرستش آنها ازطرف قدرتهای خارجی مورد تهدید قرارگرفته است؛ تضاد توده های مردم با قدرت ویاقدرتهای خارجی مهاجم بحیث تضادعمده شدت یافته وبخاطرطردآنها اقدام به جنگ ومبارزه کرده اند. ولی تضاد طبقاتی برده ها بابرده داران، سرفها ودهقانان با فئودالها وخوانین وتضاد کارگران با سرمایه داران ازبین نرفته ودرچنین شرایطی موقتاً به درجه دوم اهمیت قرارگرفته است. ازهمینجاست که بکاربرد کلمه "رغبت" درجهت تثبیت ایده آل های طبقات ممتازواربابان که همانا تثبیت موقعیت طبقاتی استثمارگرانه و ستگرانۀ شانرامی رساند، کاملاً نادرست است. درچنین شرایطی طبقات ستمگربا التماس به توده های خلق که یگانه نیروی واقعی حافظ استقلال وآزادی سرزمین شان ازسلطه بیگانگان اند، روی می آورند. قدرتهای استعماری وامپریالیستی درطی قرنها کتله های ازمردم مستعمرات شانرا به جنگ بالشکرهای رقیب شان فرستده اند. ازجمله دولت های استعماری انگلستان، فرانسه، هسپانیه، هالند، پرتگال، بلجیم، روسیه وغیره دولتها. بطورمثال: درجنگ جهانی اول حدود 78 هزارسربازمسلمان که بیشترازمستعمره های فرانسه درشمال افریقا بود جانهای شانراازدست دادند( به نقل ازسایت فارسی بی بی سی- 7 اپریل 2008). چگونه ممکن است که این برده های بدبخت وسیاه روزبه میل ورغبت خود به کشتارگاه جنگ بین المللی اول بخاطرحفظ موقعیت ستمگران شان رفته باشند!.

درجنگهای داخلی بین دوجناح ارتجاعی رقیب مساله شکل دیگری دارد، درچنین شرایطی هریک ازطبقات ارتجاعی به قوم وملیت خودرجوع کرده وباخدعه ونیرنگ وتحریک احساسات ملی شان آنهاراباطرف مقابل به جنگ میکشاند. درچنین وضعیتی توده های خلق ازهردوطرف باوجودیکه ازچنین جنگهای ارتجاعی وخانماسوزبیزاراند ولی ناخواسته اغواشده ودرآنها کشانده شده اند.

نویسنده مدعی است که اکثریت عظیم امریکائیها به امریکائی بودن خود افتخارمیکنند؛ بازهم ایده ایافتخاربه امریکائی بودن ناشی ازتبلیغات شئونیستی طبقات ارتجاعی سرمایه دارامریکا است که درطی قرنها به اذهان توده های خلق جای داده اند. وازاینکه نویسنده مدعی است همان بدبخت ترین مردم امریکا که درتوفان کترینا متضررشده وهمه چیزشانرازدست داده اند بازهم به همین حکومت که مسبب بدبختیهای آنهاست، افتخارمیکنند؛ این ادعای نادرستی است. زیرا جامعه امریکا یک جامعه طبقاتی است وتوده های خلق اعم ازکارگران وزحمتکشان واقلیتهای ملی علاوه براینکه ازاستثماروستم سرمایه رنج میکشند، ازستم ملی نیزرنج میبرند. حدود 35 فیصد نفوس امریکا راسیاهان،هسپانوی ها وازچندین ملت دیگرتشکیل میدهد. دولت امریکا نماینده طبقه خونخوارسرمایه داراست. توده های مردم درامریکا ازطرف طبقه سرمایه داربه شدت استثمارشده وموردستم طبقاتی وملی قرارمیگیرند. اقلیتهای ملی خصوصاً سیاه پوستان علاوه برستم طبقاتی شدیداً ازستم ملی ونژادی رنج می کشند. هم چنان زنان علاوه براینکه ازحقوقی برابربا مردان برخوردارنیستند،ازشئونیسم مردسالارانه نیزرنج میبرند. پیروان دین اسلام ازطرف بنیادگراهای مسیحی که بیش ازهرزمانی دردولت امریکا نفوذ دارند، خاصتاً درشش سال اخیرموردستم مذهبی قرارمی گیرند.

فرزندان مردم امریکا روزانه درجنگهای تجاوزکارانه وغارتگرانه دولت امریکا درنقاط مختلف جهان(درشرایط کنونی عمدتاً درعراق وافغانستان) بقتل می رسند ویا معلول ومعیوب میشوند ویاازشدت فشارهای روانی وعذاب وجدان دست به خودکشی میزنند؛ علاوه براینکه ملیونها نفردرشرایط فقروتنگدستی ونگرانی اززندگی نامطمئن آیندۀ شان بسرمی برند و به انواع مصیبتهای اجتماعی دچاراند که مسبب این بدبختیها طبقه حاکم امریکا است. چنانچه خودنویسنده اذعان مینماید که درامریکا 45 ملیون نفرحتی ازبیمه صحی برخوردارنیستند. این خیلی ناشیانه خواهد بود که بازهم ادعا شود که حتی محروم ترین مردم امریکا به حکومت امپریالیستی شان که علاوه برستم واستثمارخلق امریکا به ستم واستثماروکشتاروغارت وچپاول خلقها وملل مظلوم جهان مصروف است، افتخارمی کنند.

هدف ازتشکیل احزاب ارتجاعی اسلامی درافغانستان:

 

نویسنده دراخیرپاراگراف دوم صفحه چهارم می نویسند:"... وقتی منافع قومی ومذهبی درتضادافتند، قوم درکل برمذهب می چربد. مادرافغانستان که اکثریت مسلمانان آن سنی حنیفی اند چندین حزب اسلامی ازآنها داشتیم وداریم وچندین حزب هم ازاهل تشیع که خوددرحقیقت مربوط به اختلاف مهمی مذهبی نبودند، بلکه مربوط به قوم ومنطقه میشدند.

نویسنده عامدانه علل واقعی تحولات سه دهه اخیرکشورونقش گروه های سیاسی طبقاتی مختلف وابسته ونوکرامپریالیزم وارتجاع منطقه وچگونگی سیرتکوین برخی ازوقایع ومسایل رانادیده گرفته وحقایق را دراین زمینه کتمان کرده است. ازمکث روی وقایع وتحولات سه دهه اخیرکشورونقش جنایتکارانه وویران گرانه گروه های ارتجاعی ومزدورازقماشلائیک ومذهبی وحامیان امپریالیست وارتجاعی آنها دراین نوشته صرف نظرمیکنم. لاکن درافغانستان قبل ازتحولات فاجعه آفرین وخونبارسی سال اخیراختلاف وتضاد بین پیروان مذهب حنفی (که اکثریت بزرگ دینی جامعه راتشکیل میدهند) وپیروان مذهب جعفری( که اقلیت مذهبی راتشکیل میدهند) هم به آن حدی شدید نبود که توده های مردم این دوفرقه مذهبی دچارمشکلات جدی شده باشند. البته خلق اختلافات مذهبی تصنعی(بین فرقه های سنی وشیعه) درافغانستان درطول تاریخ بوسیله طبقات ارتجاعی ازهردوطرف وبوسیله حکومت ها دامن زده شده وسعی میکردندتا بدین وسیله ازنزدیکی، تفاهم ووحدت مردمان پیروهردومذهب جلوگیری کنند. وحتی گاهی جنگهای خونین بین سنی وشیعه را مشتعل میکردند. ازجمله درشهرهای هرات وقندهاردرگذشته گاهی چنین جنگهای بین سنیها وشیعه ها باثرتحریکات مرتجعین ودولتها مشتعل شده است. همچنان که تشدید اختلاف وتضاد قومی وملیتی دربین خلقهای ملیتها واقوام مختلف کشوربوسیله طبقات حاکم ودولتها صورت میگرفت ومیگیرد. اما تشکیل احزاب اسلامی ارتجاعی درطی سی سال اخیرروی اهداف خاص ومعینی توسط قدرتهای امپریالیستی غربی عمدتاً دولت امریکا ودولتهای ارتجاعی همسایه ومنطقه( دولت پاکستان، ایران وعربستان سعودی) انجام گرفته است.

اولاً: بعدازوقوع کودتای ننگین 7 ثور(1357) وبقدرت رسیدن باندهای رویزیونیست خلقی پرچمی که ازهمان روزاول وقوع آن توسط ماشین تبلیغاتی امپریالیستهای غربی بحیث نظام کمونیستی معرفی شد. وبعدازآنکه توده های مردم افغانستان دربرابرشدت فاشیسم وبربریت ووحشی گریهای رژیم دست نشانده کرملین شورش وقیام کردند ودولت حفیظ الله امین خونخوار رادرآستانه سقوط قراردادند؛ دولت سوسیال امپریالیزم شوروی وقت به منظوردفاع ازرژیم پوشالی وحفظ منافع سلطه جویانه وغارتگرانه اش درافغانستان ومنطقه دربرابرابرقدرت امپریالیستی امریکا بتاریخ 6 جدی سال 1358 افغانستان را موردتهاجم قرارداده وآنرابه اشغال نظامی وتحت سلطه استعماری اش درآورد. که درآن وقت مردم افغانستان بخاطردفاع ازمیهن شان جنگ مقاومت ملی راعلیه اشغالگران سوسیال فاشیست شوروی ورژیم جنایتکارباندهای خلقی پرچمی براه انداخته واین جنگ ومقاومت را تا شکست نظامی آنها دلاورانه به پیش بردند.

درچنین شرایطی که هدف اصلی وواقعی مردم افغانستان را ازآن جنگ ومقاومت دفاع ازمیهن وحصول استقلال وآزادی وحیثیت ونوامیس ملی شان تشکیل میداد؛ سازمانها وگروه های منسوب به جنبش چپ انقلابی کشور(جریان دموکراتیک نوین) وسایرجریانات مترقی ومیهن دوست باشعارطرد سلطه استعماری سوسیال امپریالیستهای روسی وحاکمیت دولت مزدورشان وحصول استقلال وآزادی واقعی کشورداخل جنگ شدند. اما استراتژی چپ انقلابی را تنها استقلال وآزادی ملی تشکیل نمیداد، بلکه درصورت قرارگرفتن دررهبری جنگ مقاومت مردم افغانستان درآن زمان، هدف آنها تداوم مبارزه انقلابی تا سرنگونی سلطه شوم نیمه فئودالیزم وامپریالیزم وتشکیل دولت دموکراتیک خلق بود.

درآن شرایط بالمقابل چندین گروه ارتجاعی اسلامی بوسیله سازمان استخباراتی امریکا(سیا) وسازمانهای جاسوسی کشورهای پاکستان وایران، دولت ارتجاعی عربستان سعودی ودولت ارتجاعی چین سازمان یافته، تسلیح وتمویل شدند وبرجنگ مقاومت مردم افغانستان تحمیل گردیدند. این گروه های جانی ومزدورباتبانی وسازش باارتش ودستگاه مخوف خادواشغالگران شوروی نیروهای انقلابی ومیهن پرست را درجبهات جنگ مقاومت موردحملات وکشتارقراردادند تا این نیروها نتوانند دررهبری جنگ ومبارزه مردم موثرواقع شوند. این گروه های مزدورامپریالیستهای غربی؛ ازیکطرف به منظورتضعیف ومحوشعارجنگ آزادیبخش ملی وازطرف دیگربه منظورتثبیت موقعیت وهویت ارتجاعی سیاه شان درآن جنگ ودرجامعه، بااستفاده ازمعتقدات دینی مردم افغانستان(که طبیعتاً درچنین اوضاعی که توده های ملیونی مردم افغانستان موردحملات قاتلانه دشمنان وطن وآزادی شان قرارداشتند وهرروز عزیزان وجگرگوشه های شان قربانی این جنگ تجاوزکارانه می شدند، دچارمصیب ها، الام، اندوه وافسردگی ، ناامیدی، فقروبیچارگی وازدست دادن داروندارشان، دروضعیت روانی بدی قرارگرفته بودند که درطی سه دهه ادامه یافته است) هرچه بیشترآنهاراتحت تاثیرتلقینات مذهبی قراردادند. ناگفته نماند که نیروهای ارتجاعی اسلامی سعی کردندتا بااستفاده ازشرایط جامعه نیمه فئودالی ومستعمره وفرهنگ فئودالی درجامعه خاصتاً دردهات که بیش ارهفتاد درصد مردم درآن زندگی داشتند، بجای شعارجنگ آزادیبخش ملی، شعارجهاد یا جنگ باکمونیزم وکفر رابه خوردتوده های مردم بدهند. ودرطی سی سال اخیرشعارجمهوری اسلامی بجای سلطنت فئودالی درافغانستان ودربرخی ازکشورهای اسلامی دربین روشنفکران این جوامع تاحدی نهادینه شده است. وازجانبی هم اشاعه این شعارخواست امریکا وسایرامپریالیستهای غربی نیزبود.زیرادرآن شرایط هنوزسوسیال امپریالیزم شوروی وبلوک تحت رهبری آن رقیب ودشمن بزرگ امپریالیستهای غربی به شمارمیرفت. امریکا ومتحدین آن سعی کردند تا بااستفاده ازآن اوضاع درافغانستان ومنطقه ودرسطح جهان هرچه گسترده تربه ترویج ایده های اسلام بنیادگرا دربین روشنفکران وتوده های مردم درکشورهای اسلامی مبادرت کنند تا دردرازمدت بتوانند "کمربندسبز" اطراف کشورشوروی راگسترش داده وباین صورت حریف ورقیب سوسیال امپریالیست شانرا تحت فشارقراردهند وازگسترش نفوذ کمونیزم جلوگیری کنند. به همین دلیل بود که به مزدوران شان این فکررا القا میکردند که اندیشه های ناسیونالیستی درکشورهای اسلامی نمیتواندعلیه نفوذ اتحادشوروی وقت کماکان مقاومت کند. این خواست ازطریق سیاسی کردن دین اسلام ورشدافکاراسلام بنیادگرادربین روشنفکران کشورهای اسلامی واستفاده سیاسی ازآن میتوانست ومیتواند درزمینه به نفع دولتها وگروه های ارتجاعی وامپریالیستهای غربی استفاده شود که استفاده اعظمی هم کردند.هدف عمدۀ دیگرامپریالیزم بین المللی وارتجاع ازرشددادن اسلام بنیادگرا درکشورهای اسلامی ودخیل ساختن آن بطورگسترده درعرصه سیاسی وتعلیمی دراین جوامع جلوگیری ازرشد اند یشه های مترقی وانقلابی خصوصاً (مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم) ومقابله باآن بوده وهست.

درشرایط جنگ مقاومت مردم افغانستان که رژیم اسلامی به رهبری خمینی ودارودسته اش درایران بقدرت رسید؛ خمینی جلاداین نوکرامپریالیزم این دشمن نسل انقلابی وخلق مبارزایران همزمان باشعارصدورانقلاب منفورش،ناسیونالیزم رامعادل کفرخواند؛ درافغانستان نیزگروه های مزدوراسلامی باتکراریاوه های خمینی جلادازجمله ناسیونالیزم را برابربا کفردربین جبهات جنگ واردوگاه های فراریان افغانستان درپاکستان وایران نیزتبلیغ وترویج کردند. این حساب شده بود تا توده های مردم جنگ شانرا تحت شعاردفاع ازمیهن وبخاطرحصول استقلال شان به پیش نبرند. همان بود که منافع گروه های ارتجاعی اسلامی(نمایندگان طبقات ارتجاعی فئودال وکمپرادورونوکرامپریالیستهای غربی ودولتهای پاکستان وایران) که برعلیه رژیم مزدورواشغالگران شوروی قرارداشتند، با وسیله قراردادن مذهب تامین شد. وبعدازخیانت به آرمانهای ملی وآزادی خواهانه مردم افغانستان وبه معامله قراردادن حاصل مقاومت ها وفداکاریهای دلیرانۀ شان؛ دولت پوشالی اسلامی راپیروزی انقلاب اسلامی درکشورخواندند.

همچنان اثرات رشد بنیادگرائی اسلامی دربین روشنفکران ومردم عوام در کشورهای ایران، پاکستان، ترکیه، اندونیزیا، بنگله دیش، لبنان، فلسطین، سودان، سومالی ودیگرکشورهای اسلامی به سرعت گسترش یافت واحزاب اسلامی سیمارق وارسرزدند. حتی شیوع ایده ها بنیادگرائی اسلامی به منظوراستفاده سیاسی ازآن دربین برخی ازاقلیتهای مسلمان ساکن درکشورهای اروپائی وامریکا وآسترالیا بعدازاواخردهه هفتاد میلادی نتیجه سرمایه گذاری های امپریالیزم امریکا ومتحدین اروپائی اش ودولتهای ارتجاعی وابستۀ آن درکشورهای اسلامی است.

خلاف نظرآقای نادرنورزائی درافغانستان درطی سه دهه اخیرهمان طورکه رویزیونیزم نوکرمنشان خلقی پرچمیها نتوانست منافع خلقهای ملیتها واقوام مختلف کشوررا تامین کند، اسلام سیاسی شده نیزبه نفع آنها تمام نه شد(که هرگزممکن نبوده ونخواهدبود). بلکه بازهم همان نمایندگان طبقات ارتجاعی فئودال وکمپرادوروباداران خارجی شان بودندوهستند که ازدین ومذهب به نفع شان بهره برده اند. وگروه های ارتجاعی اسلامی درسایه حمایت امپریالیزم وارتجاع بین المللی به ثروتهای هنگفت وجاه ومقام دولتی رسیدند.

 

مساله رجعت گرائی گروهی درافغانستان:

 

نویسنده درپاراگراف اخیرصفحه چهارم مینویسد:" یکی ازمیکانیزم های دفاعی درروانکاوی به نام رجعت گرائی معروف است....این جریان غیرشعوری وناخودآگاهست وفرد به آن قصداً متوسل نمی شود.....دربحرانهای اجتماعی نیزماشاهد یک نوع رجعت گرائی گروهی می شویم که افراد منطق وعقلانیت خودرا باامنیت وهویت قومی تعویض میکنند ودست به دامان قوم وایده آل های قومی می زنند. به همین دلیل مادربحران جنگ وجنگ داخلی دیدیم که چگونه حتی تحصیل کرده گان ما هم به قوم گرائی متوسل شدند."

درشرایط جنگ مقاومت مردم افغانستان علیه رژیم مزدورخلقی پرچمیها واشغالگران شوروی که مرکزجنگ ومقاومت عمدتاً دردهات کشورقرارداشت. تحت شرایط خاصی که دشمنان رنگارنگ برآنها تحمیل کرده بودند؛ مردم هرمنطقه ومحل ومتعلق به هرقوم سعی میکردند تا جای امکان گروه ها وجبهات جنگ خودرا علیه اشغالگران ودولت مزدورتشکیل دهند، البته گروه های کوچک دریک منطقه دریک جبهه جنگ بزرگترازاقوام مختلف جمع میشدند. این جبهات دررابطه به امیران وقوماندانهای بزرگ احزاب اسلامی ارتجاعی قرارداشت وتوسط آنهارهبری میشد.علت تشکیل چنین گروه ها وجبهاتی علاوه برسازماندهی جنگ علیه اشغالگران روسی ودولت مزدور؛ محافظت مردم ازجان، ناموس، مال،خانه، مزرعه، باغ ومواشی شان نیزبود تا مورد تجاوزودستبرد باندهای اوباش ولومپن ازاقوام دیگرکه توسط احزاب اسلامی مختلف بنام مجاهد سازمان داده شده بودند، قرارنگیرند. این امری بود که آگاهانه وبرطبق نیازهای امنیتی مردم دردهات صورت گرفته بود. ناگفته نماند که بازهم توده های خلق مظلوم دردهات بوسیله قوماندانها واربابان متعلق به قوم وطایفه خودشان موردظلم وستم طبقاتی واستثمارواخاذی وحتی تجاوزقرارمیگرفتند.همچنان که بوسیله گروه های اوباش ولومپن وامیران احزاب اسلامی نیزموردستم وتجاوزقرارگرفته وبرآنها جنایت میشد واموال آنها غارت میگردید. مورددیگرقوم گرائی آن عده ازتحصیل کرده های فرصت طلب وابن الوقت وجاه طلب بود، همینکه مشاهده نمودند که فلان رهبر، امیرولایتی، قوماندان ویاسردسته های گروه های مسلح وابسته به احزاب اسلامی ارتجاعی ازقوم وملیت شان به جاه ومقامی رسیده اند، به آنها مراجعه کردند که درفوق درمبحث دیگری توضیح گردید. مورددیگرقوم گرائی خلقی پرچمی ها ودیگرگروه های مزدورروسی بود که درآستانه سقوط رژیم شان وتشکیل دولت اسلامی بوسیله گروه های جهادی بود. قبل ازفروپاشی رژیم نجیب الله که چند دستگی واختلاف شدید بین دوجناح خلق وپرچم دررژیم دست نشانده وبین هریک ازاین دوجناح بجودآمد؛ باداران روسی شان برمبنای تبانی وسازش دولت اتحادشوروی سلف شان باامریکا وامپریالیستهای غربی ودولتهای پاکستان وایران وتنظیم های جهادی صورت گرفته بود؛ بخشهای مختلف دوجناح خلق وپرچم، ملیشه های مزدورروسی وگروه سازا براساس تعلقات قومی وملیتی شان به احزاب وتنظیمهای اسلامی پیوستند. بخشهای نظامی وملکی وخاد وپولیس ازدولت خلقی پرچمیها به دولت اسلامی مدغم شدند. این مطلب قابل یادآوری است که قبل ازاین معامله ها مسعود که بعدها به قهرمان ملی مسمی گردید وربانی وداردستۀ او، حزب اسلامی گلب الدین (که به اشتراک جنرال تنی کودتای ناکامی راعلیه نجیب الله براه انداخت) وگروه های متشکله حزب وحدت اسلامی ودیگران ازطریق خاد بادولت مزدورواشغالگران شوروی پروتوکولهای عدم تعرض وهمکاری دوجانبه را امضاکرده بودند. چنانچه یک بخش خاد تحت رهبری سلطان علی کشتمند وبرادراواسد کشتمند باگروه های متشکله حزب وحدت کارمیکردند وبخشی بوسیله فرید مزدک، بشیربغلانی ونجم الدین کاویانی ودیگران با مسعودوربانی. وبه همین ترتیب این گروه های ضدمردم وضد میهن درزمانی که خلق افغانستان بوسیله ارتش خونخواروتوپ وتانک وهواپیما های روسی کشته میشدند بادوستان پرچمی خلقی وسازائی شان وسوسیال امپریالیستهای اشغالگرروابط دوستانه ونزدیک داشتند. این بود واقعیت جریان رجهت گرائی گروهی ورجعت گرائی تحصیل کرده ها درجریان جنگ مقاومت مردم افغانستان علیه اشغالگران شوروی، که آقای نادرنورزائی ازآن نام برده است. دیده می شود که برخلاف نظرآقای نورزائی همه اشکال این رجعت گرائی نه غیرشعوری وناخودآگاه بلکه شعوری وآگاهانه وبرطبق پلان ها ونقشه های معین صورت گرفته است. توده های مردم دردهات برطبق نیازهای امنیتی شان وتحصیل کرده ها برمبنای فکری وسیاسی اپورتونیستی شان وباندهای مختلف خلقی پرچمی وباندهای اسلامی بگونه سنجیده وپلان شده وبرطبق خواستها واهداف سیاسی گروهی وطبقاتی شان همدیگررابه آغوش کشیدند وتاامروزهم دردولت مزدورکرزی ودرچوکات تشکیلجبهه ملی وچندین حزب مزدوردیگرتحت عناوین مختلف با سایرگروه های مزدورووطن فروش درسایه حمایت امپریالیستهای امریکائی واروپائی به خیانت وجنایت علیه وطن ومردم بیچاره افغانستان مشغول اند.

درزمان حاکمیت دولت اسلامی بازهم توده های مردم بیدفاع به منظوردفاع ازخود به مقابل گروه های متخاصم احزاب هم ملیت شان واقوام وملیتهای دیگرهمگرائی داشتند تا موردانتقام جوئی قرارنگیرند وهم ازشرقوماندانهای احزاب هم ملیت شان درامان باشند. امادرزمان حکومت طالبان این موضوع شکل دیگری گرفت. دراین وقت ملیت های غیرپشتون بطورعام تحت فشارشئونیزم ملیتی دولت طالبان قرارداشتند؛ ازاینرواقوام وملیتهای تحت ستم غیرپشتون بیش ازقبل باهم نزدیک شدند. لاکن این امربه معنای نزد یکی بااحزاب ارتجاعی هم ملیت شان دردولت اسلامی نبود. چنانچه درشرایط جنگ گروه های ائتلاف شمال بارژیم طالبان، بارها ربانی ودارودسته اش خصوصاً درولایت هرات به مردم پیشنهاد قیام علیه طالبان راکردند، اما مردم به آن وقعی نگذاشتند. ولی طالبان بیرحمانه و به شیوه های فاشیستی برملیت های غیرپشتون ستم ملی شئونیستی اعمال میکردند. ودرشرایط شش سال اخیرکه گروه های جهادی وملیشه ای(ائتلاف شمال) وسایرگروه های ارتجاعی اسلامی وحزب افغان ملت ودیگران بوسیله امریکا وناتوبقدرت رسانده شده اند. گروه های ائتلاف شمال مردم رادرشهرها ودهات(خاصتاً تعلقات ملیت پشتون را به بهانه طرفداری ازطالبان) موردستم وچپاول وغارت وتجاوزقرارداده اند که ده هاهزارنفرازتعلقات ملیت پشتون خصوصاً ازشمال کشورمجبوربه ترک خانه ومناطق شان شده وبه مناطق جنوب کشورکوچ کرده اند ویابه پاکستان رفته اند. بازهم اقوام ملیتهای مختلف کشورخصوصاً دردهات برای حفظ حیثیت وناموس ومال وجان وجایدادشان ازتجاوزوغارت قوماندانها ی محل وحکام دولت نیازبه همگرائی دارند.

نویسنده درپاراگراف اول صفحه پنجم چنین نظروعقیده دارد که:".... باوجود چهارهزارسال وجودادیان یکتاپرست وکثرت پرست که مارا به برادری وبرابری دعوت کرده اند هنوز رفتارعاطفی ما عوض نه شده است...". به ادامه همین بحث نویسنده پیشنهاد میکند که :"جامعه باید نیازهای بنیادی انسانهارا برآورده سازد تا زمینه جهت کاهش قوم گرائی و رشد فردیت وکاهش پیوندهای تباری دریک جریان طولانی آماده شود." ، این واضح است زمانی ایده های قوم گرائی وپیوندهای تباری کاهش می یابد ویاازبین میرود وزمینه های رشد فردی درجامعه میسرمی گردد که مناسبات سرمایه داری درکشوررشد کرده وافرادجامعه تاحدزیادی اززیرسلطه فرهنگ فئودالی رهائی یابند.این همان جامعه ایست که نویسنده خواهان آنست.امادرمورداین نظرآقای نادرنورزائی که میگوید:" ادیان مارابه برادری وبرابری دعوت کرده اند". درحالیکه موعظه برابری بوسیله صاحبان ادیان نه اینکه به مفهوم مساوات طلبی طبقاتی نبود بلکه به معنای مساوات اجتماعی نیزنبود. آیا دراین موردآقای نادرنورزائی میتوانددربین ادیان یکتاپرست وغیرآن دینی رامعرفی کند که مالکیت خصوصی را تقدیس نکرده وحفاظت ازآنرا تضمین نه نموده باشد؟!.

منابع استفاده شده : زمینۀ تکامل اجتماعی؛ ماتریالیزم تاریخی؛ خدمات فناناپذیرمائوتسه دون(اثرباب آواکیان) ؛ تاریخ حزب بلشویک؛ جنبش بین المللی کارگری وکمونیستی ومساله ملی ومستعمره ها(دفتراول)؛ ماتریالیزم دیالکتیک؛ خلاصۀ روانپزشکی(علوم رفتاری- روانپزشکی بالینی)- جلداول- ترجمه بزبان فارسی دوکتورنصرت الله پورافکاری .

15 اپریل 2008 ( 27 حمل 1387)