Sunday, 24/09/2017
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
يكشنبه ۲ ميزان ۱۳۹۶
Úáãی
علم چیست وایدئولوژی چیست؟

 

علم چیست وایدئولوژی چیست؟

 

فصل دوم

 

 

 

نوشته از : فولاد گر

 

برخورد تقلیل گرایانه (ریداکسیونیستی) به مارکسیزم

 

دربخش گذشته دیدیم که یک بخش مارکسیزم تئوری های علمی اقتصاد و بخش دیگرآن فلسفه ای است که برمبنای علم تدوین گردیده وقسمت اساسی آن سیاست، یعنی تئوری وپراتیک اقتصاد و فلسفه مارکسیستی برای تغییر جهان میباشد. این به این معنی است که مارکسیزم تنهاهمان بخش تئوری های علمی اقتصاد، فلسفه وسیاست نیست.مارکسیزم درهر گامش برای پذیرش نوآوری هاواکتشافات علمی بازبوده وباگنجانیدن استنتاج های نوین علوم درفلسفه، اقتصاد و سیاست خود راب اشرایط جدیدعیارمیسازد.(حتی درهمین سنتزهای جدیدباب اواکیان نکاتی وجوددارندکه کمونیست ها بایدآنهارامطالعه کنند وازآنها بیاموزند).

باب اواکیان در Marxism as a Science, in opposition to mechanical Materialism Idealism and Religiosity)) در مورد برخورد یک نمایش تلویزیونی میگوید "چندی قبل در تلویزیون برنامه یی را نمایش میدادند که اگرچند دیر ادامه نیافت وبعدازنمایش چند بخش بپایان رسید ، ولی من فکر نمیکنم که این به دلیل فلسفه بد آن یا ساینس بدآن بوده باشد- این برنامه یی بود که درآن "ستانلی توچی" نقش یک جراح مغزرا بازی میکرد...او به یک داکتر دیگرمی گوید"مغز فقط یک جعبه مملو ازتار هاست" (باب اواکیان واژه Wire یا سیم رااستفاده میکند وماآنرا"تار"ترجمه کرده ایم). باب اواکیان سپس می گوید"خوب، وقتی من ریداکسیونیزم وپوزیتیفیزم میگویم، منظورم اینست".اوبه تعقیب این گفته میرودوتفاوت مغز را با"یک جعبه پرازتارها"بیان میکندومی گوید"مغزبسیاربیشترازاین است وفکرکردن بشرحاوی چیزهای بسیار زیادتر ازیک جعبه پرازتارهامیباشدوبیشترازآنست که دریک کمپیوترصورت میگیرد- بطور مثال یک پروسه بسیار مغلق در داخل خودمغزوفعالیت ارگانیک آن باسایراعضای بدن صورت میگیردویابهتربگویم بین خودشخص وجهان ماحولش. همه چیز هائیکه درعملکرد مغزبشر وفکر کردن بشر صورت میگیرد"Marxism as a Science "

بسیار خوب، اینکه مغز چیست واینکه چگونه "فکرکردن" در آن انجام می شود وباز هم اینکه چگونه تمام اعضای بدن دراین تفکر سهم می گیرندو سرانجام اینکه محیط و شرایط مادی ماحول یک شخص چه اثراتی برهمان یک لحظه تفکراودارد، هرکدام مسایلی علیحده ای میباشند. فیزیولوژی مغزازیک طرف وپروسه تفکر درآن ازطرف دیگرطی یک حرکت تکاملی طولانی که ملیونها سال رادربرگفته، ایجادشده وروابط وسیع وپیچیده ای راباهزاران رشته و عضله در بدن وجهاز حسی به وجود آورده وتکامل داده است. به راستی هم که مقایسه یک چنین چیزی با یک جعبه پر از تارهاکه بطور میکانیکی بهم بسته شده اند ، ریداکسیونیزم است.

امامضاف براینها،چیزهائی دیگری هم هست که بین مغزیک انسان ویک کامپیوتر تفاوت ایجاد می کنند. اندکی این تفاوت ها را انکشاف میدهیم. مثلا یک انسان ویک کامپیوتر خیلی نیرومند رادرنظر میگیریم. فرض میکنیم که کامپیوتر مورد نظرما طوری برنامه ریزی شده که تفاوت درجه حرارت وتعاملات کیمیاوی عناصر را در ماحولش احساس کرده وبه اشکال مختلف گزارش میدهد. حالا این انسان واین کامپیوتر در عمارتی قراردارند که دچار آتش سوزی گردیده است. انسان با شنیدن آژیرآتش، اسبابش رابرداشته وعمارت راترک میکند واحتمالآ به آتش نشانی زنگ میزند وخود را نجات میدهد. اما کامپیوتر از تغییر درجه حرارت و تعامل عناصر کیمیاوی در اطرافش گزارش میدهدکه درتعمیرآتش سوزی صورت گرفته است، درجه حرارت درفلان ثانیه چقدر بوده ودر فلان ثانیه کدام عناصر باکدام عناصردر اثرآتش سوزی تعامل نموده وچه گازات سمی وکدام دای اکسایدها رابه وجودآورده و...غیره. کامپیوترتازمانی که آتش به اونرسیده واو میتواند کارکند، همه چیزرابطور دقیق ثبت کرده وگزارش میدهدولی خودراازآتش نمیتواندنجات دهد. یعنی اینکه پروسه کار کامپیوتر وتوانائی اودر اجرای فرمانهایی که به اوداده میشوند، برای خودکامپیوترنیست، بلکه برای انسانها میباشد واین به آن معنی که کارکردکامپیوتربرای خوداوبی معنی است واونمیداندچه میکندوفقط فرمانهارااجرامیکند. این پروسه ازیک عضوتاعضودیگرمستقل انجام میشودودرکل فی النفسه ازماده ای است که جعبه یاصندوق کامپیوتر راتشکیل میدهد. طرزکارکامپیوتربرای انسانهامعنی داردنه برای خودکامپیوتروبنابه این دلیل، این امربرای کامپیوتر "جبر" است . اما مغز انسان برای خود انسان است یعنی مغز وتوان فکرکردن درهرانسان برای همان انسان بوده وفی النفسه یا شیی برای خود نیست یعنی"اختیار" میباشد.

یک چنین تفاوتی بین مارکسیزم و"علم" نیزوجودارد. مارکسیزم نتنهاآتش رادرک وگازات سمی رااحساس میکند، بلکه ازساختمان آتش گرفته نیزخارج میشود ولی علم همانجا باقی میماند زیراعلم فقط وفقط وظیفه داردتادرک کندوبشناسد. باب اواکیان تفاوت اولی را شرح میدهد، حکم فلسفی اشرا نیز صادرمیکندوآنراریداکسیونیزم وپوزیتیفیزم میخواند، اما تفاوت دومی واصلی را ناگفته میگذارد که در نتیجه حکم فلسفی نهائی آن نیز مستور باقی میماند.

تقلیل دادن مارکسیزم به علم یعنی به چیزی که فقط یک قسمت مارکسیزم راتشکیل میدهدکمترازمقایسه مغزانسان با کامپیوترریداکسیونیستی نیست یا بعبارات دیگر؛مقایسه کردن مارکسیزم مقایسه کردن معرفتی که براساس آن باید نظام حاکم جهانی راشناخت وآنرا تغییر داد با معرفت هائی مانند اقتصاد، باستانشناسی،انتروپولوژی، جامعه شناسی و..غیره همانقدر ناجوروایده آلیستی است که یک جعبه پرازتارهارابا مغزانسان مقایسه کنیم.

باب اواکیان درادامه همین بحث میگویدکه"من این تصوریااین استعاره راازموجودیت مان بمثابه یک تیم ساینتیست-ساینتیست های که میخواهندجهان راازاساس تغییربدهند، خیلی خوش دارم(همانجا. ص 16). کامپیوتری را که دربالا مثال آوردیم حاصل جمع میکانیکی عناصری اند که که مانند یک "تیم سانتیست" ها هرکدام وظیفه شان را به طور حرفه یی تاحدممکن دقیق انجام میدهند. هرعضوبا یکدیگرباعضودیگر چنان با روابط "مسلسل وموازی" پیوندخورده که امکان کاریکی بدون دیگری ممکن نیست. اگر یک گام پیشتر برویم و براین کامپیوترعناصر فیزیکی ای را علاوه کنیم که به هنگام آتش سوزی ویا حملات"تروریستی" خودرا نجات بدهد وحتی به آن یک ماشین تربو جت هم بیافزایم که بتواند از تعمیر به بیرون بپرد ویا پروازکند، یعنی یک تیم "ساینتیست های بالدار" را با تمام آن اجزائی که ایان فلمینگ برای "جیمزباند" تصور میکند، به وجود بیاوریم، آیا این ماشین مغلق را میتوان به جای انسانی که نه میتواند پرواز کند ونه درعقبش یک موشک انداز دارد ونه...نشانید؟ بعبارت دیگر ازحالت "جبر" خارج شان ساخت؟ پاسخ ما"نه" است. زیرا تیم ساینتیست ها تیم عناصر مسلح به تئوری است درحالیکه انقلاب مربوط به طبقه میباشد. مارکسیزم تئوری وتاکتیک انقلاب طبقه است نتنها تیم تئوریسین ها. به همین دلیل است که میتوان گفت این ساینتیست هانیستند که جهان را از"اساس تغییر " میدهند، بلکه این طبقه کارگراست که این کاررا میکند. بگفتار دیگرواگذار کردن تغییر جهان به تکنوکرات های حزبی (ولوهرقدر"ساینتیست"باشند) همانا خود را بجای طبقه نشاندن است. رک وراست باید گفت که این متدکار ساینس وفرضیه چینی وآزمایش های لابراتواری نیست که جهان را تغییرمیدهند، بلکه کارشورش ها ونبردهای خونین انقلابی میباشند که جهان را تغییرمیدهند. ایکاش تغیرجهان کار ساینتیست هامیبود، زیرااین جهان خیلی پیشترازباب اواکیان و تیمش به واسطه هیراکلیوس، فیثاغورت وبطلیموس وتیم های دیگرتغییر داده شده بود.

به این قسم می بینیم که باب اواکیان بجای مارکسیزم"علم"وبجای طبقه کارگر، "خودوحزبش را"(به حیث یک تیم ساینتیست)می نشاند.(منصور حکمت را بیاد بیاورید که میگفت حزبش باید یک کاری بکند که قدرت را بگیرد. او درست همینطور رسالت تغیر جهان را ازطبقه میگرفت. آنروزها حزب کمونیست ایران(م.ل.م) با این نسخه "خودرا بجای طبقه نشاندن" مخالف بود ولی امروز مبلغ آن شده است). رسالت طبقه رابه تیم دانشمندووظیفه مارکسیزم رابه علم سپردن چه ازجانب باب اواکیان باشد وچه ازطرف منصور حکمت، هردو دو قطره آبی است که از یک منبع می چکند. امامشکل کسی دارد که با والی مخالفت میکند ودومی را به عرش اعلی می نشاند.

این بحثی که"مارکسیزم علم است"به این طریق یک بحث ساده وبدون ریشه با مسایل حیاتی دیگرمارکسیزم لنینیزم - مائوئیزم نیست.

 

علم چیست و فلسفه چیست؟

 

البته در یک بحثی که باید به "چیست؟" پاسخ گفت آدم ولو برای مسخره کردن آنهم اگرباشد آمادگی های لازم را میگیرد و برای"چیست" پاسخ در خور آن راتهیه میکند. زیرا پیچیده ترساختن مسایل وسپس باپردازدادن ومقدم و مؤخر کردن آنها نه میتوان کدام مشکلی راحل کرد و نه چنین روشی به انقلاب کمک میکند.

شما وقتی ازیک فیلسوف ماتریالیست درمورد همین سرعت میکانکی اجسام بپرسید که سرعت چیست ؟اوبه شما میگوید که سرعت عبارتست ازتناسب دوبعد یادو Dimension مجرد که بشکل تغییر کواردینات درفضا انجام میشود. فیلسوف بامفاهیم عام کار میکند زیرا جزئییات کارفلسفه نیست. امااگر شماازیک فیزیک دادن بپرسیدکه سرعت چیست او میگوید که سرعت عبارت ازنقل مکان یک شیی درفی واحدزمان است. او بطور دقیق سرعت میکانیکی هرشیی متحرک رامحاسبه کرده و نشان میدهدکه "تناسب کواردینات هاچه معنی دارد". فیزیکدان که عالم است به جزئیات مسئله می پردازد. اما فلسفه اثرات این تغییرات رابطورعام موردمطالعه قرارمیدهد. به همین دلیل ازنظرتاریخی باید علوم بطور وسیعی انکشاف می یافت تافلسفه مارکسیستی بتواند ظهورکند. بدنیست ببنیم که چگونه علم وارد زندگی بشرشدوتکامل یافت وچه راهی را پیمودومارکسیزم چگونه بااین رشدوتکامل به منصه ظهوررسید.

 

الف- تاریخچه رشد و تکامل علوم

 

براساس کشفیات باستانشناسی معاصر، اولین گام هائی راکه بشردرجهت شناخت طبیعت برداشته، دردوره بردگی دربین النهرین بوده است. این گام های اول بانجوم برداشته شده است. زیرابارش،آب خیزی، چهارفصل سال نیازهای اولی کشاورزان ودامداران بود. بشرعلت رعد وبرق رانمیدانست، طوفان هاوخشک آبی هارانشانه خشم وغضب موجودات قهاری که درآسمان ها زندگی میکردند، می دانستند. حفظ قدرت وگسترش آن، پیروزی درجنگ ها و شکست دشمن برای شاهان وسرداران برده دارخیلی مهم بودوآنها تصورمیکردند که تماس بااین موجودات قدرت مند آسمانی باعث میشود که آنها همیشه بر اریکه قدرت باقی بمانند وبر حریف های شان هم دایم پیروز شوند. به این دلیل برای آنها معابد وزیگورات های بلندی را میساختند. نجوم بدون ریاضییات نمیتوانست کارکند،به همین دلیل اهالی میساپوتامیه قدیم(بین النهرین قدیم)ریاضیاتی راکشف کردندکه برمبنای 60 کارمیکردکه تاهنوزتقسیم شب وروزبر همین مقیاس استواراست. بعدهابابالابردن سطح زمین( (Dike یا(Dijk)یاسدبرای جلوگیری ازآب خیزی وحمایه محل زندگی وسپس ایجادشهرهای بزرگ(طبس، بابل،تانیس، ممفیس، ازمیر،هتوشا یا ختوشا وغیره) واعمارساختمان ها،علم میکانیک نیزبه وجودآمد. میکانیک نیزنمیتواندبدون ریاضییات کارکند، لذا؛ ریاضییات ازحدودنجوم به ساختمان سازی وسدسازی گسترش یافت.درعهدسامری هاوکلدانی هاریاضییات به حدی رشدکرده بودکه آنها حتی میتوانستند یک پولینوم درجه سه(y=ax3 + bx2 + cx + d) راحل کنند.

به زودی آنها به تحت آبیاری درآوردن زمین های لایزرع پرداختند. این امراولین سنگ بنای"اداره آب"(Water management)راگذاشت. برعلاوه این، جنگ ها، لشکرکشی های شاهان برای تهیه کنیزوغلام(نیروی کار)به تهیه ابزارجنگی وساختن آلات وابزارکشاورزی وآبیاری،این پیشرفت هاراگسترش داد.بعدازانقراض این دوره(کشف آهن)، دربین النهرین، آهسته آهسته مدنیت دیگری دریونان باستان به وجودآمد. این مدنیت برخلاف بین النهرین درجائی به وجودمی آمدکه درآن بشرمحتاج بارش وچهارفصل وآب خیزی نبود. به همین دلیل دریونان قدیم علوم بیشتررشد کرد. دانشمندانی مانندفیثاغورث، تالس، بطلیموس وغیره هندسه راکه قبلاًمصری هاابداع کرده بودند بیشترانکشاف دادند. باجهانگشائی اسکندرمقدونی، جغرافیه رشدکرد و درنتیجه بازرگانی توسعه یافت.

بعدازانقراض مدنیت یونان باستان، پژوهش درطبیعت درزنجیرخرافات واسارت تاریک قرون اوسطائی قرارمیگیرد که مذاهب آسمانی یکی ازفاکتورهای عمده آنست. این دوره بیشترازهزارسال عمر میکند. بعدازانقراض مدنیت یونان قدیم تاآغازجنگ های صلیبی سلطه تاریک فئودالیزم وبینش کلیسائی علوم وکندوکاودر طبیعت را بکنار میگذارد.اماجنگ های صلیبی برخلاف لشکرکشی های روم باستان به تحقیق درطبیعت وپیاده کردن دانش وشناخت بشردرخدمت ساختن جنگ ابزارهای مختلف، کمک های فراوانی کرد. بافندگی،ساعت سازی وآسیاب به اروپابرده شد. شیمی نیزدررشته رنگ ریزی، ریخته گری واستحصال الکهول انکشاف یافت. فیزیک برای اولین بارهزاران سال بعدازبابلی هاباردیگر مطرح شدودوربین راساختند. نظم تجربه کردن وپروسه اجرای تجربه بطورمدون ومنظم به وجودآمد.

دراین موقع فیزیک، شیمی، ریاضییات، نجوم و میکانیک هرکدام به عنوان علوم جداگانه ومستقل شناخته شدند. توریچلی درصنعت آب رسانی حرکت مایعات راکه اززمان بابلی هابه بعدبه زیرآوارهافرورفته بودازسرگرفت ومورد مطالعه قرارداد.گالیله به مطالعه نجوم پرداخت. دراواخرقرن 15سرحدات فرضی زمین اعتبارش راازدست داده وبشرآهسته آهسته به این مسئله که زمین پهن وهمواراست، مشکوک شد. لیوناردداوینجی،ریاضی دان ودانشمند میکانیک برای اولین باردرتاریخ بشرخصلت میکانیکی یک مقطع یامقاومت درقبال دوران(چیزیکه امروزدرمیکانیک مدرن بنام مقاومت درمقابل خمش نامیده میشود)رافرموله کرد.آلربرشت، مونتالمبرت وماکیاول ازدانشمندان این دوران دررشته های دیگربودند.اگرچه این افرادکسانی اندکه باایده های همان دوران کارمیکردندوهیچ زمانی درصددبه زیرسوال بردن آن نبرآمدند، معذالک کارآنهابی خبرانه اعتبارکلیساراخدشه دارساخت.بیان اناتومی بدن انسان ولو بصورت ابتدائی، بواسطه لیوناردداوینچی صورت گرفت، سروتوس رابه فکرمطالعه جریان خون انداخت. انگیزاسیونیست ها اورا زنده سوزاندند. کالوین سرنوشت بهترازسروتوس نداشت وبدست کلیسادرآتش سوزانده شد. کلیساجیوردانوبرونو، رانیز مانندکالوین وسروتوس زنده درآتش افگند. به تعقیب این افرادنوبت به کوپرنیک میرسد. نیکلاس کوپرنیکس (کوپرنیک)ریاضی دان واسترولوژیست(ستاره شناس)دربین سالهای 1530-1540 بین کلیسا و علوم طبیعی خط قرمزی کشید. ازسالهای 1540به بعدیعنی باانتشارتئوری هلیوسنتریک کوپرنیکس،علوم ازالهییات بطورآشتی ناپذیری جداشد.ازاواسط قرن شانزدهم به بعدعلوم طبیعی باگامهای سریعی حرکت کرد. فردریک انگلس بااشاره به این دوران میگوید:

"گویااین دوران برای آن بودکه به جهان نشان داده شودکه ازاین ببعدبرای عالی ترین محصول ماده ارگا نیک یعنی مغزانسان قانون حرکت اعتبارمی یابدواین نسخ همان حرکت درموردماده غیرارگانیک است"( دیالکتیک طبیعت)

 

خرافات جامعه عقبمانده وموهومات متحجرکلیساکه پیشرفت های بشردرریاضیات، نجوم وهندسه درمیساپوتامیه(بین النهرین)ومصر رازیرخروارهاآشغال خرافه ویزدان پرستی مدفون ساخته بود،آهسته آهسته اکنون روفته میشد. برخی ازشناخت هائیکه درشرق میانه صورت گرفته بود، موردمطالعه جدی قرارمیگرفتند. معذالک دراغلب جاهابایداز صفرآغازمیشد.دوره ایکه با جان ناپیرآغازوبا ایزاک نیوتن خاتمه می یابدهندسه وریاضیات رافوق العاده تکامل میدهد. فردریک انگلس درموردمشخصه این دوره چنین میگوید:

" دراین دوره اساسی ترین شیوه های ریاضی بنیاد گذاشته شد.هندسه تحلیلی بواسطه دکارت، لگاریتم بواسطه ناپیر، دیفرانشیال وانتیگرال بواسطه لیبنیخت بوجودآمدند. قوانین میکانیک یعنی رمزحرکت کائنات بواسطه نیوتن، رصد اجرام سماوی بواسطه یوهان کیپلرکشف گردید.اماسایرشعبات علوم طبیعی ازاین پیشرفت هاخیلی عقب مانده بودند. فیزیک هنوزازپیشرفت های ابتدائی اش گامی فراترنگذاشته بود. بجزفیزیک اپتیک که بدلیل نیازهای عملی نجوم پیشرفت کرده بود.باتئوری فلوژستین کیمیاگری برای اولین بارخودراازکیمیاگری نجات داد،زمین شناسی هنوزازمرحله معدن شناسی عبورنکرده بودوبه این ترتییب باستان شناسی هنوزنمیتوانست وجود داشته باشد. در بیولوژی نیزموضوع اصلی هنوزجمع آوری وبررسی اولیه توارث متنوع نتنهاازنظرگیاه شناسی وزولوژی بلکه همچنان ازنظراناتومی(کالبدشناسی) وفیزیولوژی بود.هنوزسخنی درباره مقایسه صورت های مختلف تحقیق در توزیع جغرافیائی واقلیمی...وشرایط زیستی آنهابسختی میتوانست وجود داشته باشد(دیالکیتک طبیعت)

 

ویژگی این دوره، فلسفه آن است. این فلسفه معتقداست که هیچ چیزتغییرپذیروجودندارد،جهان وسیارات همانگونه که درروزازل ساخته شده وبرمحورهستی شان افگنده شده،همانطورباقی مانده ومیمانند. گیاهان وجانوران یکباره وبرای همیشه بوجودآمده ومثل ومانندخودراتولیدکرده وبطورمتداوم بهمان صورت ادامه میدهند. تاریخ جهان اصلا وجود نداشت وتاریخ بشریگانه چیزی بودکه دردل زمان سیرمیکرد. خلاصه دراین دوره،جهان عبارت بودازیک چیزسخت وجامد تغییر ناپذیرکه بایک ضربه بوجودآمده است.علوم طبیعی تااین زمان دراسارت فلسفه ودرنیمه راه تکامل ازفعالیت بازمانده بود. اماآنچه علوم طبیعی،آنروزهابه آن توسل می جست"هدفمندی قوانین طبیعت"بود. "قوانین طبیعت درست ولی یک استاکاری آنرابه یک دلیل ویک هدف درست کرده است".این بودبرهانی که فلسفه باآن علوم راجهت میداد. آنچه این بن بست راشکست کتاب معروف کانت (lgemeine Naturgeschte)بود. کانت میگفت که اگرزمین چیزی است که بوجودآمده باشد، پس موجودات آن مانندگیاهان، جانوران واشیای دیگرنیزبوجودآمده ودارای تاریخ هست ونیست میباشند. تغییرات وتبدلات پوسته زمین موجب تغییرات وتبدلات ارگانیزم وموجودات ساکن زمین نیزمیشوند. دراینجاست که فلسفه سیرحرکتش رادرموازات حرکت علوم قرارمیدهدوموجب انکشاف بیشترآن میگردد.

اما علیرغم این، تاسالهای بعدعلم اسیربی ارتباط بودن قوانین طبیعت بایکدیگرمیباشد. گویا اینکه تنها کانت کافی نبود که فلسفه والهیات راازمیدان بیرون کند. کویه، لایل ودیگران ازجمله دانشمندان ایده آلیست بودندکه بین شاخه های مختلف علوم سدنفوذناپذیری رامیکشیدند. ریاضی ازفیزیک جدابود وشیمی بابیولوژی ربط نداشت، زمین شناسی وباستان شناسی باهمدیگردخل وغرض نداشتند. تااینکه درمنچسترانگلستان یکی ازفیزیک دانان بنام جیمزپریسکات ژول ویک فیزک دان دیگردرهایل برون آلمان بنام مایر، قانون تبدیل انرژی حرارتی رابه انرژی میکانیکی دریافتند.این دست آوردمیگفت که تمام نیروهای فیزیکی مانندحرارت،نور،برق، مقناطیس،نیروهائیکه ازتعاملات کیمیاوی بدست می آیند میتوانندبیکدیگرتبدیل شوند،بدون آنکه دراصل آن نقصی بوجودبیاید.(این کشف یکی از بزرگترین ضربات رابرپیکرفلسفه حاکم این زمان واردمیسازد). امکان تبدیل یک پدیده به پدیده دیگر، فلسفه حاکم را اندکی تغییرداد و فیزیک راازحالت یک علم مجردومجزاخارج واعتقاددانش مجزاومجردازیکدیگرراشدیداً بزیرسوال برد. کارهای لاوازیه ودالتون ازجناح دیگری فلسفه حاکم رابه زیرآتش گرفتند. زیراآنهاتوانسته بودند موادی راتولیدکنندکه تاآنزمان فقط درارگانیزم زنده تولیدمیشد. آنهااین موادراتولیدکردند ونشان دادندکه قوانین شیمی درهردوموادصدق میکند(این کشف دومین وبزرگترین ضربه رابرفلسفه رائج آن زمان واردساخت). بیولوژی نیزبا سفرهای دانشمندان واهل پژوهش سدومانع تکاملش راشکست وذهن بشر رابه ژرفای بیشتررموزواسرارطبیعت آشناساخت. مسافرت های که درقرن 18 ام برای اکتشافات به نقاط مختلف گیتی ترتیب داده شده بود،زمین شناسی وطبیعت شناسی رابطورحیرت انگیزی رشدوتکامل بخشید. مطالعه حیوانات وسایراجسام زنده دررابطه بامحیط زیست و تغییرات درخوروسزاواری که ازمحیط زیست برساختمان بدن آن حیوان بوقوع پیوسته بود نشان میدادکه دوحیوان درحقیقت ازیک خانواده بوده ودریک مقطع زمانی دورازهمدیگرجداگشته اند. مطالعه اسکلت هاوفوسیل ها درزمین شناسی نیزاین حقیقت راتائیدمیکرد. سرانجام درسال 1759 ولف (C.F.Wolff) بااعلام نظریه توارث به لایتغییربودن انواع یورش برد. داروین وتئوری تکامل تدریجی اش انقلاب بزرگی درعلوم بود. به این قسم کشفیات علوم طبیعی یکی به تعقیب دیگری ضربات مرگباری رابربدنه فلسفه حاکم آن زمان(ایده آلیزم) واردساخت. نخست الهیات را از فلسفه جدا ساخته وآنرابه طرز اهانت آمیزی به سبداضافات انداخت وسپس گام بگام ایده آلیزم رابرهنه وبدن مملوازجراثیم فکری آنرادرملاعام به نمایش گذاشت. اماتاهنوزفلسفه ایکه بردست آوردهای علوم ایستادباشدبه وجودنیامده بود. به اینصورت می بینیم که علوم طی هزاران سال باید راه می پیمود تازمینه ظهوربینش مارکسیستی به وجود آید. از اینجاست که میگوئیم ممکن است هزاران تغییری که برای علوم ازاهمیت حیاتی برخورداراست رخ دهدتابه یک نتیجه گیری مختصرماتریالیزم تاریخی منتهی شود. به اینصورت وقتی علوم کارش راتمام میکندنوبت به فلسفه علمی میرسد تا استنتاج کلی اش را فرموله کند. مثلاً بدون کارهای علمی لویزمورگان وداروین ممکن نبودماتریالیزم تاریخی مارکس وانگلس شناخت باثبات بشرازسیرتکامل تاریخ گردد. آنچه مورگان وداروین انجام دادندعلم است وآنچه مارکس وانگلس انجام دادند فلسفه. خلط کردن علم با فلسفه بایدحامل غرض خاصی باشد ورنه خود ولگاریزم بیسوادانه میباشد.

 

ب- تاریخچه رشد وتکامل فلسفه مادی

 

دراواخرقرن 18گرایش بسوی ماتریالیزم درفرانسه اینجاوآنجا به چشم میخورد.این ماتریالیست هاافرادی بودندکه به پیشرفت هائی که تاآنزمان علیه ایده آلیزم صورت گرفته بودبمثابه"بحث های نوین علیه ایمان به خالق گرائی" می دیدند. فویرباخ به گفته انگلس"آنهارابیک چوب"ازمیدان میراند.

درموردخصوصیات این دوره فردریک انگلس دریادداشت هایش درمورد"فویرباخ "چنین می نویسد"درهمین زمان دانش طبیعی تجربی آنچنان پیشرفتی کرده وبه آنچنان نتائج درخشانی دست یافته بودکه نتنها غلبه کامل یکسو نگری میکانیکی قرن هیجدهم رامیسرساخت، بلکه دانش طبیعی خودبه یمن اثبات روابط متقابل درونی مابین حوزه های مختلف پژوهش (میکانیک،فیزیک، شیمی،بیولوژی و...غیره)ازدانش تجربی به دانش تئوریک وازطریق تعمیم نتائج بدست آمده به سیستمی ازدانش ماتریالیستی طبیعت تبدیل گردید. (ص.236). طوریکه دربالا اشاره کردیم درقرن 18ام سه کشف بزرگ علمی ضربات مهلکی را بر پیکر فرسوده ایده آلیزم کوبیدند.

1-      کشف قانونمندی تبدیل انرژی به یکدیگر

2-      کشف سلول ارگانیک اجسام زنده

3-      تحول ارگانیزم ازساده به بغرنج

کشف تبدیل شدن انرژی به اشکال دیگر، بیان میکردکه انرژی ازبین نمیرودوتحت شرایط خاصی ازیک شکل به شکل دیگرتبدیل میگردد. بااین معرفت درک میشدکه چرانورآفتاب گرما می آفریند(تبدیل انرژی نوری به انرژی حرارتی)، ازانرژی حرارتی میتوان انرژی حرکی بدست آوردوازانرژی حرکی میتوان انرژی پوتنسیال ساخت وآنرابه اشکال دیگرتبدیل کرد و...غیره. سرانجام میتوان این اشکال مختلف انرژی رادرخدمت تولید، ترانسپورت، دریانوردی، تجارت وغیره بکارگرفت. برملاشدن این اسرار، به مرموزبودن هستی اشیا اختتام می بخشیدوذات مافوق طبیعت راکه درآسمان هفتم تکیه زده وبراین اسرار ورمزها واقف بود، بطورحقارت آمیزی به زمین میکشید.

 

کشف دوم میگفت که تمام موجودات زنده ازسلول ساخته شده اند. این کشف زمینه تحقیقات بیشتروعمیقتری رابرای مخلوقات ارگانیک زنده طبیعت به دست داد.اینکه یکی ازنورودیگری ازخاک آفریده شده درکنارافسانه آدم وحوا به چارمیخ تمسخرابدی کشیده میشده.

 

کشف سوم عبارت بودازدریافتن علت تنوع موجودات زنده که به واسطه چارلزداروین انجام شد.این کشف اگر چند بعد ها بامشکلات دچارشدولی درآنزمان برای ظهورفلسفه ماتریالیزم بزرگترین ضربات رابرپیکرایده آلیزم واردآورد.

پیشرفت علوم طبیعی فلاسفه رامتوجه تحولی عظیمی میساخت که میرفت نظام فلسفی حاکم سابق راازتهداب واژگون سازد. آنها نه میتوانستندانکشاف ودست آوردهای عظیم علوم طبیعی راانکارکنندونه قادربودندازدایره تنگ ایده آلیزم ویزدان پرستی بیرون آیند. فویرباخ نابغه آلمانی نمونه خوب اینهاست. فویر باخ هنگامیکه به ایده آلیست هارومی آوردومی دیدکه آنهادرموردوجودحیات میگویندکه"حیات محصول ومخلوق پدیده ماورای طبیعت است"باانزجارروبر میگرداند بسوی ماتریالیست های اماتورنگاه میکردکه میگفتند"حیات راخالقی نیافریده بلکه محصول تعاملات کیمیاوی است". فویرباخ ازآنهانیزناامیدمیشدومیگفت"حیات البته نه محصول فرایندشیمیائی است ونه بطورعام محصول یک نیرویاپدیده منفردطبیعی که ماتریالیست های میتافیزیست بدان محدودش میکنند".(فویر باخ- مسئله فناناپذیری ازنظر انتروپولوژی- 1846)

فویرباخ؛ حیات راساخته وپرداخته ذات ماوراالطبیعی ، نمیداندولی بجای آنکه ازمیتافیزیک دفاع کندماتریالیست های اماتوررابامنسوب ساختن به میتافیزیزم به زیر شلاق میگیرد. امامارکس وانگلس گیرماندن فویرباخ رادرحصارایده آلیزم می بینندوبهمین دلیل انگلس میگوید"فویرباخ درواقع علیه نام ماتریالیزم شورش کرده است ونه کاملاًبدون دلیل،زیرااوهرگزازایده آلیست بودن بازنماند. درحوزه دانش طبیعی اویک ماتریالیست است لیکن درزمینه انسانی یک ایده آلیست"ف. انگلس- فویرباخ وپایان فلسفه کلاسیک آلمان)

انگلس برای آنکه بیچاره گی وشکست افتضاح آمیزایده آلیزم راکه ذات مافوق طبیعت برآن ایستاده است، خوبتر درروشنائی قراردهدمی نویسد" درهیچ کجاباخدارفتاربدترازآنچه که علمای دانش طبیعی معتقدبه او، باآن انجام داده اند دیده نمی شود.ماتریالیست ها فقط واقعیت هارابدون استفاده ازآنچنان عباراتی، توضیح میدهند.آنهااینکاررا اولاً درموقعی انجام میدهند که مومنین سمج قصددارند خدارابر آنها تحمیل کنند. آنگاه بااختصار مانندلاپلاس پاسخ میدهند"آقا احتیاجی به آن نداشته ام(لاپلاس این سخن را درقبال انتقاد ناپلئون گفته است. ناپلیون ازلاپلاس درمورد تئوری او در باره میکانیک اجرام سماوی میپرسد که چرا اودراین تئوری از خدا ذکری نکرده است ولاپلاس درپاسخ میگوید: آقا نیازی به او نداشتم)". درتاریخ علوم طبیعی طرفداران خدابااوهمان رفتاررا داشته اندکه جنرال ها و افسران درجنگ ژنا با فردریک ویلیام سوم داشته اند. هرواحد نظامی یکی پس ازدیگری دست ازمبارزه می کشند وسنگرهایکی پس ازدیگری درمقابل یورش علوم تسخیر میشوند(سخنرانی انگلس درجلسه 44 ام انجمن انگلیسی پیشرفت های علمی دربلفاست 19 اگست 1874)

 

ج‌-     ماتریالیزم کهنه و "ماتریالیزم نوین"

 

ازبحثی که بیان شد، می بینم که علوم طبیعی وباآن درک بشراز جامعه باید هزاران سال ره می پیمودند تا بشر به این نتیجه فلسفی برسند که جهان وصورمختلف آن بشمول جامعه ونظام اجتماعی حاکم نمادی است ازحرکت ماده و انعکاسات آن. امااین استنتاج طی یک پروسه وسیع تکاملی ومبارزه وسیع وگسترده باایده آلیزم فلسفی وبه تعقیب آن باماتریالیزم ازجمله فویرباخ وماتریالیزم عامیانه وولگار(ماتریالیزم دوره گردوبی ثبات)متعلق به بوخنر، فوگت، مولی شوت به منصه ظهوررسید. مشخصات ماتریالیزم ولگاروبی ثبات قبل ازهمه میکانیکی بودن آن بود. این ماتریالیزم خصلت دیالکتکی وخصلت تاریخی بودن راازماتریالیزم غضب میکندونظریه تکامل راپیگیرانه وهمه جانبه، متداوم وغیرقابل انقطاع نمیداند. نقش انسان رابادادن"ماهیئت تعیین کننده منحصربه خود" درمعادله، مجردمی سازدومناسبات تولیدی واجتماعی راکم بهاداده وکارش رابه"تفسیر"جهان محدودمیکند. این ماتریالیزم برای کمونیست هاکه برای دگرگونی جهان میرزمند، بی ارزش است.بدبختانه این ماتریالیزم علیرغم تمام ضرباتی راکه بدست مارکس،انگلس وسپس بدست لنین و مائو- تسه دون خورده تاهنوززنده است. اوجامه رنگینی ازواژه های علمی رابتن میکندودرپناه علوم برماتریالیزم رزمجو حمله میبرد. اماازجائیکه کاراودربهترین صورت به بیان حقایق محدود است وازجائیکه این ماتریالیزم خودرا به جای طبقه می نشاند، ضربات سنگینی را برجنبش انقلابی کمونیستی جهانی وارد میسازد.

 

د- ماتریالیزم تاریخی

دیدیم که ماتریالیزم کهنه قادرنبود تکامل جامعه وتاریخ را بیان کند. ماتریالیست های کهن یا ماتریالیست های ولگار علوم راتقدیس میکردندوفقط آنراوسیله مبارزه باخداپرستی ومذهب میدانستند.اینکه چرامذهب ویکتاپرستی درجامعه وجوددارندوچه انگیزه هائی به آنهاامکان حیات وادامه آنرامیدهند، نزد این ماتریالیزم اهمیت نداشت.

مارکس وانگلس سرنبردبااین ماتریالیزم بی خیال وعلم گرای مغرورراگرفتند. زیرااین ماتریالیزم که مانندبرخی از عاشقان امروزعلوم، علم رابرعرش آسمان هفتم می نشاند، درست مثل آسمانهابی ستون وموهوم بود.آنهادرهمان روزهای اول آغازنبردشان بااین ماتریالیزم گفتند"انسانهاازحیوان به وسیله شعور، مذهب ویاهرچیزدیگرکه مایلیدبگوئید، میتواندمتمایزشود، بمجردیکه شروع به تولیدوسایل معیشیت خودنمایند، گامی که توسط سازمان جسمانی شان برداشته میشود، برمتمایزساختن خودازحیوانات آغازمیکنند". (ایدئولوژی آلمانی.ص-27). مارکس وانگلس از طریق واردساختن نقش تولیددرتکامل تاریخ وجامعه بشری، این ماتریالیزم راازورطه ولگردی وعلوم گرائی بیرون کشیدند. مارکس مینویسد"فویر باخ نمی بیندکه جهان محسوس اطراف اوچیزی نیست که ازازل وجودداشته باشد وهمواره همان باقی بماند، بلکه محصول صنعت واوضاع جامعه است ودرواقع به این مفهوم که ثمره تاریخی ونتیجه فعالیت کل نسل های متوالی که هرکدام بر شانه نسل های قبلی ایستاده است وصنعت ومناسبات انراتکامل میبخشندونظم اجتماعی رابرحسب نیازهای تغییریافته اصلاح میکنند"ایدئولوژی آلمانی ماتریالیزم اشراقی فویرباخ). چیزیکه بانقداین ماتریالیزم بظهوررسید ،ماتریالیزم تاریخی بود.این ماتریالیزم معتقداست که شعورتابع هستی مادی زندگی بشرمیباشد. به همین دلیل وقتی که ماتریالیزم رابرزندگی اجتماعی بشرتطبیق می کنیم بایدشعوراجتماعی بشرراناشی اززندگی اجتماعی بشربدانیم. فقط با این کشف بزرگ بودکه میشدبه این سوال و هزاران دیگرماننداوپاسخ داد که چراخداپرستی ومذهب زنده میمانند؟ پاسخ تهیه کرد. ماتریالیزم کهنه که فقط انگیزه های اندیشه یی وفکری فعالیت تاریخی انسان هارابررسی میکرد قادر نبود به این سوال پاسخ بدهد. زیرا این ماتریالیزم خودخواه وعلم گرابه منشاوپیدایش این انگیزه هاکارنداشت. ماتریالیزم نوین قانونمندی عینی رادرتکامل سیستم مناسبات اجتماعی دریافته وریشه های این مناسبات رادردرجه تکامل مادی جامعه شرح میداد. مضاف براین ماتریالیزم کهنه نقش توده های مردم رابیان نمیکرددرحالیکه ماتریالیزم نوین برای نخستین بارامکان بررسی شرایط زندگی توده هاوتغییربنیادی آنراتوضیح میداد. درروشنائی ماتریالیزم نوین بودکه میشدمشاهده کردعلوم آنگونه که گفته میشد، "دست یافتن به حقیقت است" نمی باشد، بلکه دریافتهای نسبی بشرازقانونمندی های طبیعت اندکه نمیتوانندپیشترازشرایط مادی شان به حقیقت تقرب کنند ومانند سایرپدیده های مادی دستخوش تکامل میباشند.

مارکس وانگلس وبعدهالنین ومائوتسه دون بابررسی مجموع گرایش های متضادوکشف منشاومنبع تمام ایده هاو گرایش های گوناگون درچگونگی نیروهای مولده مادی علل ظهوروزوال فرماسیون های تاریخی جامعه رابه دقت نشان دادند. دیده میشود که ماتریالیزم تاریخی خودمستقیما"اعلم شدن"یا"عارف شدن"به چگونگی ظهوروزوال نظام های تاریخی نیست بلکه سنتزجامع وتکامل یافته ای است ازمجموع نظرات فلسفی وعلمی درموردتاریخ وجامعه بشری و نحوه تکامل آنها.

پایان فصل دوم

سرطان 1390مطابق جون 2011