Sunday, 24/09/2017
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
يكشنبه ۲ ميزان ۱۳۹۶
Úáãی

علم درخدمت انقلاب

 

بخش سوم

 

 

پیوسته بگذشته،

 

1.   درقسمت اول این نوشته که درشماره اول "شورش" به چاپ رسید، مطالب زیرراتوضیح دادیم:

2.   درهرفرهنگ افسانه هائی پدید آمده که میگویند دنیا وموجودات آن چگونه خلق شده اند.

3.   ماچندی ازاین افسانه هارانقل کردیم وسپس اینسوال رامطرح ساختیم که کدام یک ازاین افسانه ها درست است ؟

4.   گفتیم که هرمردم افسانه خلقت خودرا صحیح میگویند وافسانه های دیگران را غلط ونادرست.

5.   ماهمچنین نشان دادیم این که انجیل میگوید جهان درحدود 6500 سال پیشتر از امروزخلق شده، درست نیست. کره زمین بیشتراز4.5 ملیاردسال عمرداردوعمرانسان برروی زمین بیشترازپنجصدهزارسال میباشد.

6.   مابامتدولوژی علمی وحل چند معادله تفاضلی نشان دادیم که گفته های علم حقیقت داردوگفته انجیل افسانه محض میباشد.

7.   مادرآن بخش بنابه کمبوداطلاعات فنی بحث ساعت مالیکولی راناگفته باقی گذاشتیم ووعده دادیم که آنرادر بخش دوم به علاقمندان علم وآنهائیکه ذهن شان راافسانه هاقناعت نمیبخشند، تقدیم کنیم.

8.   درشماره دوم بازهم به تذکرافسانه هائی خلقت پرداختیم واین افسانه هارادرهند،ایران وچین قدیم مورد گفتگوقراردادیم.

9.   مابرای اولین باردرتاریخ جنبش کمونیستی افغانستان تکامل تدریجی رابصورت تخنیکی باارتباطات آن موردبازگوئی قراردادیم. ساعت مالیکولی ، میوتاسیون ژن ها، انشعاب انواع درتاریخ چندین صدملیونی حیات برروی زمین وسنتزآنهارابیان نموده ونشان دادیم که درپیدایش وظهورانسان وسایرپدیده های زنده درطبیعت هیچ موجودبالا ترازخودطبیعت وجودندارد. هرتغیری که درانسان وسایراجزای طبیعت بوجودمی آید ویا آمده است، محصول حرکت دیالکتیکی طبیعت است وهیچ دست غیب درآن نقشی بازی نمیکند.

10. دراین بخش مجبوریم براساس نیاز سیاسی عاجل تسلسل مبارزه(خلقت جهان بواسط یک خالق وتکامل تدریجی اشیا وپدیده هارا) موقتاکنارگذاشته، به این بحث که مارکسیزم باعلوم چه ارتباط دارد- بپردازیم.

 

آیا مارکسیزم لنینزم مائویزم خودعلم است؟

 

برخی ازافراد به تقلیدازپروفیسورهاواکادمسین های بورژوازی دراظهارنظرهای شان مارکسیزم راباایده های معمولی دریک ردیف قرارمیدهند. درنظرآنها ظهورمارکسیزم مانندظهورسایرایده ها درامتدادانکشاف افکارجتماعی بوقوع پیوسته است. این برداشت نادرست بین اهمیت تاریخی زمینه ای که به ظهورمارکسیزم انجامیدوایده های فیلسوف ها ودانشمندان بورژوائی فرق نمیگذارد.

 

امابرخی میگویندکه مارکسیزم جهان بینی پیکارجووپویائی است که درمقابل ایده های لیبرالی وفرمایشی راکدوایستای که ازنظم استثماروکارمزدوری دفاع میکند، قرارگرفته.

 

در اینکه مارکسیزم پیکار جوو پویا میباشد، هیچ شکی وجودندارد واینکه ایده های لیبرالی وفرمایشی رامردود میسازد، نیز هیچ شکی وجودندارد؛اماآیا مارکسیزم فقط همین است؟ ایده های مبارزه طبقاتی تمام طبقات پیکارجو وپویا میباشدو ایده چیزی راکدوایستای مطلق درطبیعت وجودنداردوچیزیکه پویانیست وبرای موجودیتش پیکارنمیکند، درمسابقه ای که طبقات به راه انداخته ودرآن سگ سگ رامیخورد، نیمتواندسهم بگیردومیمیرد. "پیکارجوئی وپویائی" واژه های زیباودلنشینی هستند، اما صفات عامی که ماهیئت مارکسیزم رابیان کنند، نیستند. وظیفه اساسی مارکسیزم درمقابل ایده های نادرست قرارگرفتن نیست، زیرا حقیقت برای اثبات وجودش به ردپدیده های مجازی نیاز نداردووجود مستقل میباشد. این پدیده های مجازی اندکه با جلوه حقیقی نمایی شان میکوشند صحت حقیقت را خدشه دار سازند.مارکسیزم ازجائیکه قانونمندی های جامعه رابطوردرست وصحیح بیان میکندناگزیرباتمام بیانات نادرست درتقابل قرارمیگیرد. وظیفه اساسی مارکسیزم تغیرجهان است وتمام ایده هائیکه درحفظ جهان کنونی نفع دارند، با مارکسیزم در تضاد واقع می شوند.

 

برخی دیگر معتقدند که مارکسیزم علم است . این توصیف مارکسیزم دربین حلقات چپ انقلابی وحتی سازمانهای کمونیستی نیز وجود دارد . مثلا: در(بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي) میخوانیم" دفاع از تكامل كيفي علم ماركسيزم- لنينيزم توسط مائوتسه دون مسئله ي خصوصا مهم و مبرم را در جنبش بين المللي و در ميان كارگران آگاه و ساير افراد انقلابي انديش جهان كنوني , نمايندگي ميكند"وانعکاس این مسئله رادربرنامه حزب کمونیست (مائویست) افغانستان چنین می بینیم " ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم علم است , علم انقلاب پرولتارياي جهاني" (انترناسیونالیزم پرولتری از لحاظ ایدئولوژیک). برنامه نویس این حزب در آغازاین بخش مینویسد " ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم اساساً ايديولوژي پرولتارياي بين المللي است"(همانجا). نویسنده برنامه در(فصل اول- برنامه عمومیبند-2) مینویسد: "حزب كمونيست( مائوئيست)افغانستان ماركسيزم ــ لنينيزم ــ مائوئيزم را به مثابه ايديولوژي رهنماي انديشه وعمل خود پذيرفته و به كار مي بندد"(همانجا). چنین دیده میشودکه نزد این حزب "علم" و "ایدئولوژی" و"رهنمای عمل" (منول یانقشه یک چیز) یک مفهوم دارند. مارکسیزم لنینیزم- مائویزم در یک جا"علم"میشود ودر جای دیگر"ایدئولوژی" ودرجای دیگررهنمای عمل. اگراین فرضیه راکناربگذاریم که منظورنویسنده از توصیف مارکسیزم لنینیزم- مائویزم با واژه های"علم"و"ایدئولوژی" -- "علمی بودن این ایدئولوژی"است، بازهم بجائی نمیرسیم، زیراتنهاعلمی بودن (Being scientific) مارکسیزم لنینیزم- مائویزم را، بطوردرست تعریف نمیکند. این بدان معنی نیست که اگرمارکسیزم لنینیزم- مائویزم راعلمی بخوانیم دچار تقصیرنابخشودنی شده ایم، بلکه به این معنی است که مارکسیزم لنینیزم- مائویزم رادرست نشناخته ایم ودر تعریف آن به صفاتی متوصل میشویم که نمیتوانند ابعاد گسترده آنرابیان کنند. برای تشریح این مطلب، به روش دیگربیان توصل می جوئیم:علم چیست؟ میدانیم که علم مجموعی ازتئوری های جهانشمولی است که برای شرح قانونمندی های جهان وجامعه درشکل بیان، اعدادیاسمبول فرموله گردیده است . علم چه کارمیکند؟ علم درهرموردمشخص قوانین وارتباطات مادی وابژکتیف اشیاوپدیده هارابیان میکندوما(انسان) ازاینطریق طبعیت وجامعه رامی شناسیم.مثلا: یک میکروب راباتئوری های بیولوژی وابزاروآلات آزمایشگاه می شناسیم.تاریخ،علل پیدایش،عوامل زنده ماندن ومردن آنرامی فهمیم. ارتباط DNA,RNAوسرعت تغیر ومیوتاسیون آنرادرک میکنیم، تاثیرات انزایم ها را برآنهامی فهمیم. به اینطریق به خصوصیات زندگی، تاریخ وسرعت انکشاف وتولید مثل آن پی میبریم. این علم است.اما این علم نمیگویدکه آدمی راکه بنابه دلیل فعالیت آن میکروب دربدنش مریض شده،چطورمعالجه کنیم. پس علم تا کجاپیش میرود؟ علم فقط به بیان قانونمندی های طبیعت وجامعه بسنده میکندودرموردتغیرآن چیزی نمیگوید، درحالیکه اگرتغیرجهان وجامعه درکارنباشد، درک قانونمندی های آن هیچ دردی را دوا نمیکند. علم نمیگوید که که آن میکروب را چطورنابود باید کرد، یعنی داروی علاج آنرامشخص نمیکندواگر هم میکند، کار یک شاخه دیگری از علم میباشد. علم همچنین مشخص نمکنندکه برای جلوگیری ازظهورمجددآن میکروب ومریض ساختن انسانهاچه اقداماتی راروی دست باید گرفت اگر هم میکند، آن یک شاخه جداگانه از علم میشود. درحالیکه مارکسیزم لنینزم مائویزم به شناسائی مناسباتی که انسان رابه اسارت وطبیعت را به ویرانی میکشاند، اکتفا نمیکند بلکه برای تغیرآن نیزداروی علاج رانشان میدهد و درجهت پیشگیری ازظهورمجددآن نیزبطورمشخص حکم میکند که چکار باید کرد. پس مارکسیزم مضاف بر تئوری شناخت،تئوری طرح برنامه-- تئوری ایجادرانیزشامل است. درجهان هیچ علمی این خاصیت وکارآئی راندارد.

 

اگرخواسته باشیم مارکسیزم راعلم بخوانیم،مجبوریم که علم راطوردیگرتعریف کنیم تابتوانیم مارکسیزم راعلم بخوانیم. دراینصورت تمام علوم دیگرازعلم بودن خارج میشوند.

 

اگربادقت به ابعاد وگستردگی مارکسیزم- لنینزم مائویزم ببینیم متوجه میشویم که مارکسیزم- لنینزم مائویزم سنتز عالی تمام علوم وشناخت بشر ازجامعه وجهان می باشد که بصورت نظام فکری در دست انسان نوین قرارگرفته است. بهمین دلیل وقتی بااین ایدئولوژی آشنا شویم(ولوخیلی اندک)فقط زمانی میتوانیم مخالف آن بیاندیشیم که آگاهانه خواسته باشیم بروجدان خود بیایستیم وآگاهی های خودرا نفی کنیم.

 

این نظام فکری یک فضااست. مثلایک فضای الکترومقناطیس یک فضااست، یامثلاساختمان اتم وساختارهسته ومداریک فضااست، درحالیکه هیچ علمی نمیتواندیک فضا باشدوازیک بعدخارج گردد.بعباره دیگرمارکسیزملنینیزممائویزم یک ایدئولوژی میباشدکه ازسه بعد(سیاست،اقتصاد وفلسفه)تشکیل یافته. درحالیکه هیچ علم در جهان سه بعدی نیست.اگرتنهایک بعدمارکسیزم یعنی بعداقتصادآنرامطالعه کنیم می بینیم که این بعدازریاضییات، ایکونومیتری ، جامعه شناسی، تاریخ، بهیفیرولوژی، احصائیه و...غیره علوم دیگربرای اثبات حقانیت تئوریکش کار میگیرد.اگرفلسفه وسیاست مارکسیستی رامطالعه کنیم می بینیم که آنهانیزعین خصلت رادارند. به ایندلیل میگوئیم که مارکسیزم- لنینزم- مائویزم عالی ترین سنتزشناخت های بشرازطبیعت وجامعه میباشد واز آنجائیکه این شناخت ها درست اند(بطورنسبی)، لذا درست ترین احکام واستنتاج تاریخی درجامعه بشری نیزبه مارکسیزم- لنبنبزم- مائویزم تعلق دارند. آیا اقتصاد بورژوازی برپایه هائی که دربالا نام بردیم ایستادنیست؟ بله هست، اما نظام فکری بورژوازی یعنی فلسفه، سیاست و اقتصاد بورژوازی عکس مارکسیزم- لنبنبزم- مائویزم هست. تفاوتی که مارکسیزم با جهان بینی بورژوازی دارددرگام اول اینست که مارکسیزم بانقدنواقص غیرقابل اصلاح جهان بینی بورژوازی به وجودآمده است وبهمین دلیل ما آنرا عالیترین سنتزازمجموع شناخت بشرازجهان وجامعه مینامیم.

 

ازجانب دیگر، این تعریف که مارکسیزم- لنبنبزم- مائویزم علم است یک نقیصه منفی راباخود حمل میکند. علمی بودن مارکسیزم- لنبنبزم- مائویزم برسیاسی بودن آن سایه می اندازد . آنانیکه مارکسیزم لنینزم مائویزم رابه تنها علمی بودن متصف میکنند وبه اهمیت احکام سیاسی آن ارزش قایل نمیشوند، روح مارکسیزملنینزممائویزم را خفه میکنند. زیراتغیردادن جهان وجامعه)سیاست( روح مارکسیزم لنینزم مائویزم میباشد وکسی که مارکسیزم لنینزم مائویزم را در جعبه"علمی بودن"میگذاردوآنراازطریق سیاست فعال دردرون جامعه نمیبرد، آنرابه تمثال مقدسی مبدل میسازد که فقط درخورسجده کردن میباشد.

 

مارکس میگفت"فلاسفه جهان رابه اشکال مختلف تفسیرکرده اند ، حالانکه حرف برسرتغیرآنست". اینکه چراوچگونه بایدجهان راتغیرداد، دراینجا موردبحث نیست، آنچه موردبحث است اینست که برای تغیردادن جهان اسلوب دیدبه جهان موردبحث است. مارکسیزم اسلوب دیدبجهان راازاسلوب دیدعلمی به جهان وجامعه میگیرد.

 

این اسلوب دید یامتدولوژی به این دلیل علمی است که جهان وجامعه را مانندعلوم، پدیده های مستقل ازذهن انسان میداند وقانونمندیهای آنرامطالعه میکند. این حقیقت که جهان وجامعه ماده بوده وقانونمندیهای ماده برآنها حاکم است امکان تغیردادن آنراممکن میسازد. زیراهربخشی ازعلوم به این حقیقت ایستاداست که اگرفلان کاررابکنیم به آن نتائیجی می رسیم که تئوری مدون علمی قبل ازقبل بیان داشته است. برهمین اساس است که مارکسیزم نیز حکم میکند که ایجادجهان دیگریعنی جهان بهتروخوبترازجهان کنونی ممکن است ومیتوان از طریق انقلاب وسرنگون ساختن نظام حاکم فعلی آن جهان را ساخت. اگراین گفتارمارکس رابه دقت بررسی کنیم می بینیم که مارکس تمام دست آوردهای علوم رابطورنبوغ آمیزی درخدمت تغیرجهان کنونی قرارمیدهد.

 

چطورتکامل علوم به مارکسیزم رسید؟

 

بعدازهیراکلیوس فیلسوف یونان باستان که اعتقادداشت"جهان بواسطه هیچ آفریدگاری،آفریده نشده وشعله جاودان وزنده ای بوده وهست وخواهدبودکه درخشندگی آن بموجب قوانین معینی،زمانی فروغ میگیردوزمانی خاموش میشود"پژوهش درطبیعت درزنجیرخرافات واسارت تاریک مذهب قرارگرفت. دراواخرقرن 15هنگامیکه دیگر بشرآهسته آهسته به این مسئله آگاهانه مشکوک میشدکه زمین پهن وهموارباشد، لیوناردداوینجی،ریاضی دان ودانشمندمیکانیک برای اولین باردرتاریخ بشرخصلت میکانیکی یک مقطع یامقاومت درقبال دوران (چیزیکه امروز درمیکانیک مدرن بنام مقاومت مقطع نامیده میشود)رافرموله کرد. جمعبندی لیوناردداوینچی ازیکطرف ناقص واز جانب دیگرمانندچراغی کورسویی دردرصحرایی ازظلمت مشابه بود. با این حال هم این کشف سرآغاز یک پروسه نوینی بشمار میرفت که بعدازهیراکلیوس به دست مذهب وخرافات ضدعلمی مدفون گشته بود. اهمیت این جمعبندی دراینست که برای درک اینکه چرااشیاوپدیده هادارای فلان یابهمان خصایل هستند،برخلاف فرهنگ مسلط بردنیای دانش آنزمان، به ماوراالطبیعه رجوع نمیشدبلکه درخودماده مراجعه شده بود. این ایده که چرا مقاومت درمقابل خمش، تابع ابعاد مقطع یک ماده است وبه اراده یک موجوددرآسمان هاربطی ندارد،انقلابی بودکه درمتدفکرکردن دانشمندان آنزمان وارد میشد. این متد حکم کلیسارا که "همه چیز تابع اراده پروردگارعالم است" به زیرسوال میبرد ودرمقابل این متد تفکر را پرورش میداد که خصایل ماده را باید درخود آن جستجوکرد.

 

آلربرشت، مونتالمبروماکیاول ازدانشمندان این دوران دررشته های دیگربودند.اگرچه این افراد علیرغم اینکه کارشان ضربات مرگباری رابر تحجر مذهب واردمیساخت، خودشان پیشتازان عصرخودنیستند زیرا؛ باایده های همان دوران کار میکردند وهیچ زمانی خودشان نمیدانستند که دیوارفرتوت اعتقادخرافی جامعه را ازتهداب برمیکنند.بیان اناتومی بدن انسان ولوبصورت ابتدائی، بواسطه لیوناردداوینچی، سروتوس رابه فکرمطالعه جریان خون انداخت.انگیزاسیون اورادوساعت زنده سوزاند. کالوین سرنوشت بهترازسروتوس نداشت وبدست کلیسادرآتش سوزانده شد.کلیسا جیوردانوبرونو، رانیزمانندکالوین وسروتوس زنده درآتش افگند. به تعقیب این افرادنوبت به کوپرنیک میرسد. نیکلاس کوپرنیکس(کوپرنیک)ریاضی دان واسترولوژیست (ستاره شناس)دربین سالهای 1530-1540 بین کلیسا وعلوم طبیعی خط قرمزی کشید.ازسالهای 1540به بعدیعنی باانتشارتئوری هلیوسنتریک کوپرنیکس،علوم ازالهییات بطور آشتی ناپذیری جدامیشود. ازاواسط قرن شانزدهم به بعدعلوم طبیعی باگام های سریعی حرکت کرد. فردریک انگلس بااشاره به این دوران میگوید:

 

گویااین دوران برای آن بودکه به جهان نشان داده شودکه ازاین ببعدبرای عالی ترین محصول ماده ارگا نیک یعنی مغزانسان قانون حرکت اعتبارمی یابدواین نسخ همان حرکت درموردماده غیرارگانیک است"( دیالکتیک طبیعت)

 

پیشرفت های بشردرریاضییات، نجوم وهندسه درمیساپوتامیه(بین النهرین، عراق امروزی)ومصرکه بعدازسیطره مسیحیت بزیرخروارهاآشغال خرافه مدفون گشته بود،اکنون آهسته آهسته روفته میشد. دست آوردهای بطلیموس،اقلیدس

وارشمیدس باردیگر جلب توجه میکردند. برخی ازشناخت هائیکه درشرق میانه صورت گرفته بود، موردمطالعه جدی قرارمیگرفتند. معذالک دراغلب جاها باید از صفرآغازمیشد. دردوره ایکه با"ناپیر"آغازوبانیوتن خاتمه مییابد هندسه و ریاضییات فوق العاده تکامل میابند. تکامل ریاضییات وکشف لوگاریتم یعنی درک اساسات رشدواضمحلال پدیده هااز طریق ریاضی، سلاح بزرگ ومهمی بوددرمحاسبه واندازه گیری.اکنون بشر برای اولین باراساس اعدادرابرپایه داده های ابژکتیف بدست می آورد. محدودیت های اعدادحسابی که براساس(10) واعدادی راکه ریاضی دانان بین النهرین(میسوپوتامیه) کشف کرده بودند(اساس60)دیگربرطرف میشد فردریک انگلس درموردمشخصه این دوره چنین میگوید:

 

دراین دوره اساسی ترین شیوه های ریاضی بنیاد گذاشته شد.هندسه تحلیلی بواسطه دکارت، لگاریتم بواسطه ناپیر، دیفرانشیال وانتیگرال بواسطه لیبنیخت یالیبنیتز(تلفظ آلمانی آن) بوجودآمدند. قوانین میکانیک یعنی رمز حرکت کائینات بواسطه نیوتن، رصداجرام سماوی بواسطه یوهان کیپلر کشف گردید. اماسایر شعبات علوم طبیعی ازاین پیشرفت ها خیلی عقب مانده بودند. فیزیک هنوزازپیشرفتهای ابتدائی اش گامی فراتر نگذاشته بود . بجز فیزیک اپتیک که بدلیل نیازهای عملی نجوم پیشرفت کرده بود . باتئوری فلوژستین کیمیاگری برای اولین بارخودراازکیمیاگری نجات داد ، زمین شناسی هنوزازمرحله معدن شناسی عبورنکرده بودوبه این ترتییب باستانشناسی هنوزنمیتوانست وجود داشته باشد . دربیولوژی نیز موضوع اصلی هنوزجمع آوری وبررسی اولیه توارث متنوع نتنها از نظر گیاه شناسی وزولوژی بلکه همچنان ازنظراناتومی(کالبدشناسی) وفیزیولوژی بود . هنوزسخنی درباره مقایسه صورت های مختلف تحقیق درتوزیع جغرافیائی واقلیمی...وشرایط زیستی آنهابسختی میتوانست وجودداشته باشد(دیالکیتک طبیعت)

 

اگرچندتکامل علوم واکتشافات عظیم ریاضییات وهندسه تحلیلی سلاح نیرومندی بودکه بشررا قادرمیساخت به جهان وجامعه بگونه دیگری ببینند، امانگرش به جهان وجامعه همیشه موازی با اکتشافات علوم حرکت نمیکند . جهان بینی حاکم این زمان براین اعتقادبودکه هیچ چیزتغیرپذیر نیست ، جهان وسیارات همانگونه که در روز ازل ساخته شده وبر محور هستی شان افگنده شده، همانطور باقی مانده ومیمانند. گیاهان وجانوران یکباره وبرای همیشه بوجودآمده ومثل ومانندخود را تولیدکرده وبهمین صورت بطورمتداوم ادامه میدهند. تاریخ جهان اصلاوجودنداشت وتاریخ بشریگانه چیزی بودکه دردل زمان سیرمیکرد. خلاصه دراین دوره، جهان عبارت بودازیک چیز سخت وجامدتغیرناپذیرکه بایک ضربه درظرف شش روزبوجودآمده است. ریاضییات،تااین زمان دراسارت ایده مطلق قرارداشت، یعنی درنیمه راه تکامل ازفعالیت بازمانده بود.اماعلوم طبیعی،بجای آنکه به نگرش خودبه طبیعت استقلال بدهد یعنی به ماتریالیزم پیکارجوبپیوندد، قانونمندی های ماده راباایده آلیزم تفسیروتعبیرمیکردو"هدفمندی قوانین طبیعت" رادراراده یک خالق وآفریدگارجستجومینمود. خوب ترین دانشمند متمایل به گریزازمذهب میگفت"قوانین طبیعت درست ولی یک استاکاری آنرابه یک دلیل ویک هدف ایجادکرده است"

 

آنچه این بن بست راشکست کتاب معروف کانت (lgemeine Naturgeschte)بود. کانت میگفت که اگرزمین چیزی است که بوجودآمده باشد ، پس موجودات آن مانند گیاهان، جانوران واشیای دیگرنیزبوجود آمده ودارای تاریخ و هست ونیست میباشد. تغیرات وتبدلات پوسته زمین موجب تغیرات وتبدلات ارگانیزم وموجودات ساکن زمین نیز میشوند ، اماوقتی پژوهش وجستجودرمیان نباشد ، پیشروترین افکاربه مذهب وسنت مبدل میگردد.علوم تاسالهای 1840اسیربی ارتباط بودن قوانین طبیعت بایکدیگربود. کویه، لایل ودیگران-- افرادی ازنظرعلمی انقلابی وازنظر بینشی ارتجاعی-- بین شاخه های مختلف علوم سد نفوذناپذیری رامیکشیدند. ریاضی ازفیزیک جدا بود و شیمی با بیولوژی ربط نداشت، زمین شناسی وباستان شناسی با همدیگردخل وغرض نداشتند. تااینکه درمنچسترانگلستان یکی ازفیزیک دانان بنام جیمزپریسکات ژول ویک فیزک دان دیگردرهایل برون آلمان بنام "مایر" قانون تبدیل انرژی حرارتی رابه انرژی میکانیکی کشف کردند . این بزرگترین ضربه برپیکرسنت فلسفی این زمان بود . این دست آوردمیگفت که تمام نیروهای فیزیکی مانندحرارت ، نور ، برق ، مقناطیس ، نیروهائیکه ازتعاملات کیماوی بدست می آیند می توانند به یکدیگر ، بدون آنکه دراصل آن نقصی بوجود بیاید تبدیل شوند. امکان تبدیل یک پدیده به پدیده دیگر، فیزیک را ازحالت یک علم مجرد ومجزا خارج ساخت واعتقاددانش مجزاومجرد(مستقل) ازیکدیگر راشدیدا بزیر سوال برد. کارهای لاوازیه ودالتون ازجناح دیگری طرزتفکرکهنه بشررابه زیرآتش گرفتند. زیراآنهاتوانسته بودند موادی راتولیدکنند که تا آنزمان فقط درارگانیزم زنده تولیدمیشد . آنها این مواد راتولیدکردندونشان دادندکه قوانین شیمی در هردو مواد صدق میکند. بیولوژی نیزباسفرهای دانشمندان واهل پژوهش سدومانع تکاملش را شکست وذهن بشررابه ژرفای بیشتررموزواسرارطبیعت آشناساخت . مسافرت های که درقرن 18 ام برای اکتشافات به نقاط مختلف گیتی ترتیب داده شده بود، زمین شناسی وطبیعت شناسی رابطورحیرت انگیزی رشدو تکامل بخشید . مطالعه حیوانات وسایراجسام زنده دررابطه بامحیط زیست وتغیرات درخور و سزاواری که ازمحیط زیست برساختمان بدن آن حیوان بوقوع پیوسته بود نشان میدادکه دوحیوان درحقیقت ازیک خانواده بوده ودریک مقطع زمانی دور ازهمدیگرجدا گشته اند . مطالعه اسکلت هاوفوسیل ها در زمین شناسی نیزاین حقیقت راتائیدمیکرد. سرانجام درسال 1759 ولف(C.F.Wolff) بااعلام نظریه توارث به لایتغیر بودن انواع یورش برد . داروین وتئوری تکامل تدریجی اش انقلاب بزرگ دیگری درعلوم بوجود آورد . کشف مایکرسکوپ و مطالعه ساختمان اجسام زنده دنیای شگفتی های ساختمان بدن زنده جان ها را بیان میکرد. هنگامیکه بشرسلول راشناخت یک انقلاب عظیم برگشت ناپذیر دیگر درطرز تفکر آن بوقوع پیوست . این ضربه مرگبار دیگر بربینش فلسفی آن زمان بود . اکنون علم، افسانه خدایان آسمان وخلقت کائینات را آگاهانه وبشکل توهین انگیزی دفن میکرد. دیگرفقط سرسختانی که درتوهمات آفرینش کائینات رزق شان را میدیدند درهسته این اوهام پرستی باقی می ماندند وباقی جامعه به پیش حرکت میکردند. شناخت سلول به این نتیجه انجامیده بود که تمام موجودات زنده ازیک واحدساخته شده وفقط شکل آن تغیردارد. شناخت تغیرات دربدن موجودات زنده نشان میداد که اشیاوپدیده هانه خلق شده ونه آنگونه که فکرمیشد لایتغیراند. آنها در طول زمان تکامل نموده واین پروسه تاکنون درجریان است. تغیرماده به انرژی وقانون تحفظ وبقای انرژی نشان میداد که ماده نه خلق شده ونه فنامیشود . به این قسم نتنها افسانه خدایان وپیغمبران راهی ابدیت تاریک ومحتوم شان میشد بلکه این سفاهت ایده آلیستی که علوم ازیکدیگرمجزاومستقل اند، نیز به یک مسخره احمقانه مبدل میگردید.

 

این پیشرفت ها و انکشافات درکل چه اثراتی بربینش انسان به جهان وجامعه داشت ؟ چیزی که تا چند قرن قبل موجب وجود یک خالق وموجود ماورالطبیعه درذهن انسان میشد(علت یاعلت غائی)،اکنون کشف شده بود. این علت در آخرین تحلیل ماده بودنه چیزی مافوق ماده. اکنون بشرپی برده بودکه ماده وحرکت اجزای لاینفک یکدیگراند . هنگامیکه مارکس ظهور کرد فلاسفه ودانشمندان درکلافه های ذهنی سنتز تمام این اکتشافات گیرکرده بودند. مارکس با سنتز از علوم نتنها علوم را استقلال بخشید و خرافات را بطورابدی بدست فنا سپرد، بلکه اساس نگرش علوم را در فلسفه و تاریخ بکاربرد ویک اصول دید کاملا نوین و عالی ایرا به بشریت ارائه کرد . به این قسم مشاهده میشود که مارکسیزم ممکن نبود که قبل ازتکامل علوم طبیعی وریاضییات ازیکطرف و فلسفه وعلوم اجتماعی ازجانب دیگربوجودبیاید. بهمینصورت درک مارکسیزم بطوربنیادی بدون درک منطق پایه های آن یعنی علوم،کاربی نهایت مشکل است.

 

چطورعلوم وسیاست با یکدیگرارتباط میگیرند؟

 

امروزبسیارند افرادی که تصورمیکنند علوم از فلسفه وسیاست ازعلوم جدابوده ویکی بادیگری ارتباط ندارند.این برداشت نادرست است. درجهان هیچ علمی نیست که مستقل ازسیاست درجامعه نقش داشته باشد. انسان ازعلوم درجهت آزادی بیشترازشرایط طبیعی استفاده میکند، اما این سیاست است که همه چیزوحتی نحوه استفاده ازعلوم یعنی سازماندهی جامعه برای ره آورد های علوم(تکنولوژی، اقتصاد، مدیریت،تاریخ، سازماندهی تولید ومبادله) را تعین میکند. در بسیاری ازموارد یک کشف علمی ویا یک اختراع جدید درتکنالوژی بسیارچیزهارا تغیرمیداده ولی طبقات حاکمه جامعه اجازه نداده که آن کشف یاآن اختراع جابش رادرجامعه بگیرد. فلسفه تعین کننده مسیر کلی این حرکت است . سیاست بر فلسفه تکیه میکند وفلسفه باسیاست به نیروی مادی مبدل میشود- به ایندلیل سیاست تعین کننده همه چیزومقدم برهمه امورمیباشد . بعضی ازدوستان ما میگویندکه" اگرانجنیریا داکترخوب شوی میتوانی به مردمت خوبتر خدمت کنی". این فرضیه نادرست است، زیراهرمهندس ولوخوب یابدمستقل ازسیاست حاکم برجامعه کاری انجام داده نمیتواندو بهمین صورت داکتریامعلم ،استاکاریاپیشه ورنیزنمیتوانندمافوق سیاست جامعه باشند . یک انجنیرخوب درنظام سرمایداری برای سرمایداری پل یا ماشین طراحی میکند، شاهراه میسازد وآسمان خراش آباد میکند نه برای توده ها و بهترین کاری را که او انجام داده میتواند استخدام مردمش درشرکتی است که اوبرای آن کارمیکندتااستثمار شوند. به ایندلیل است که انجنیریا داکترشدن به ذات خودبمعنی مصدرخدمت شدن به مردم نیست.این حرف، حرف بورژوازی است زیرا بورژوازی درآبا دی زیرساخت جامعه وانکشاف تکنولوژی تحت نظام حاکم نفع حیاتی داردنه پرولتاریا.رشدوانکشاف زیرساخت جامعه وانکشاف تکنولوژی برشدت استثمارطبقه کارگروغارت خلق می افزاید. چیزی که پرولتاریا ازداکتروانجنیریا معلم وغیره شدن افرادتوقع دارد، تنهااینست که اگراین افراد مارکسیست شوند، میتوانند، مارکسیزم را به راحتی درک کنند ونظر به موقعیت اجتماعی شان میتوانند مشوق خوب برای دیگران شوند. داکتر،انجنیر،معلم،پیشه ورو...غیره زمانی به نفع "جامعه" میباشندکه توده ها ودرهسته آنها پرولتاریابر جامعه حاکم باشندوسیاست توده ای فرمان نظام رااداره وکنترول کند. فرهنگ واقتصادجامعه تحت ایدئولوژی پرولتاریا قرارداشته باشدوسمت حرکت شان رابا معیار های این ایدئولوژی تعین کنند. وتکامل جامعه درمسیرنیل به کمونیزم وجامعه بدون طبقه جهت داده شده باشد. انکشاف جامعه بواسطه کاروزحمت این افرادبرای تقویه استثماروبهره کشی ازتوده ها مورد استفاده قرارنگیرند. اکتشافات واختراعات آنها برای زورگوئی وتجاوز، اشغال واعمال ستمگری ملی امپریالیستی بکارنروند. بورژوازی ازاین شروط حرف نمیزند وبرطبق خصلت تاریخی اش همان قسمت حرف رامیگویدکه بنفع طبقاتی اوست. افرادی که نمیتوانند فکر کنند"جهان میتوانند طور دیگریعنی بهترازاین باشدکه می بنیم"نیزآنرا تائید میکنند.

 

بطور خلص؛ علوم وعالم، صاحب فن واهل هنر فقط تحت شرایط معینی ، میتوانند درخدمت جامعه باشند نه درهر شرایط. برای آنکه این افرادرا درخدمت جامعه قرارداد، قبل ازهمه چیزبایدسیاست جامعه را درخدمت توده ها قرارداد؛ یعنی برای آنکه همه چیزرا درخدمت توده ها قرارداد باید قبل ازهرچیزکوشید تا سیاست پرولتری رابرجامعه حاکم ساخت. درغیرآن همه چیزبشمول فلسفه وعلوم، دانشگا ودانشمند عملا درخدمت دشمنان خلق قراردارند. ادامه دارد.