Monday, 20/11/2017
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
دوشنبه ۲۹ عقرب ۱۳۹۶
˜ÊÇÈÎÇäå
خدمات فناناپذير مائوتسه دون

خدمات فناناپذير مائوتسه دون

 

فصل 6

ادامه انقلاب تحت ديکتاتوری پرولتاريا

مقدمه

تئوری ديکتاتوری پرولتاريا

کمون پاريس

نقد برنامه گوتا

انگلس بمثابه ادامه دهنده مارکسيسم

لنين

استالين

تحليل چينی ها از استالين

انقلاب فرهنگی

بورژوازی در حزب

برخورد به مسئله بورژوازی ملی

ديکتاتوری همه جانبه پرولتاريا

ياداشتها

 

 

فصل 6

ادامه انقلاب تحت ديکتاتوری پرولتاريا

مقدمه

لنين در نقل مشهوری در باره ديکتاتوری پرولتاريا، با قدرت بيان می کند که:

اغلب گفته و نوشته می شود که نکته عمده در آموزشهای مارکس مبارزه طبقاتی است، اما اين درست نمی باشد. و از همين مطلب نادرست است که اغلب تحريف اپورتونيستی مارکسيسم نشئت می گيرد... کسانی که فقط مبارزه طبقات را قبول داشته باشند، هنوز مارکسيست نيستند و ممکن است هنوز از چهارچوب تفکر بورژوايی و سياست بورژوايی خارج نشده باشند... مارکسيست فقط آن کسی است که قبول نظريه مبارزه طبقات را تا قبول نظريه ديکتاتوری پرولتاريا بسط دهد. وجه تمايز کاملا عميق بين يک بورژوای عادی (و همچنين بورژوازی بزرگ) با يک مارکسيست در همين نکته است.(1)

امروزه همانند زمان لنين، موضع درست در قبال ديکتاتوری پرولتاريا عميق ترين تفاوت بين يک درک و راهنمای عمل مارکسيستی و غير مارکسيستی در رابطه با جامعه و تاريخ است.بخصوص اين امر خط فاصل عميق سياسی بين مارکسيسم و رويزيونيسم می باشد. و دقيقا در اين عرصه کاملا مهم است که مائو تسه دون مهمترين خدمات فنا ناپذيرش را به م-ل و آرمان انقلابی پرولتاريا بين المللی انجام داد.

مائو تحليل مارکسيست لنينيستی از اينکه ديکتاتوری پرولتاريا چيست را تعميق نمود، و با نشان دادن اينکه چگونه طبقات کماکان به موجوديت خود تحت سوسياليسم ادامه می دهند، چگونه اين طبقات به مبارزه ادامه داده و چگونه طبقه کارگر بايد مبارزه اش را تحت اين شرايط نوين ادامه داده و بايد انقلاب را تحت ديکتاتوری پرولتاريا به پيش راند، م- ل را بطور مطلقا غير قابل انکاری تعميق بخشيد. امروز وظيفه کليدی مارکسيست هاهمان است که در دوران لنين مطرح بود: دفاع از ديکتاتوری پرولتاريا. بنابراين وظيفه حياتی مارکسيست- لنينيست هاست که به درکی عميق از ادامه انقلاب تحت ديکتاتوری پرولتاريا دست يابند و از آن بدفاع برخيزند. اين عظيمترين خدمت مائو تسه دون است.

تئوری ديکتاتوری پرولتاريا

البته مقوله اساسی ديکتاتوری پرولتاريا از مائو يا لنين آغاز نشد، بلکه از همان ابتدا بخشی از مارکسيسم بود. در دوره ای که مارکس می رفت تا بمثابه يک مارکسيست مطرح شود، اظهارات عميقی را در اين باب در نامه ای مطرح نمود:

و اما در باره خود بايد بگويم، نه کشف وجود طبقات در جامعه کنونی و نه کشف مبارزه ميان آنها، هيچکدام از خدمات من نيست. مدتها قبل، مورخين بورژوازی تکامل تاريخی اين مبارزه طبقات، و اقتصاد دانان بورژوازی تشريح اقتصادی طبقات را بيان داشته اند. کار تازه ای که من کرده ام اثبات نکات زيرين است: 1) اينکه وجود طبقات مربوط به مراحل تاريخی معين تکامل توليد است، 2) اينکه مبارزه طبقاتی ناچار کار را به ديکتاتوری پرولتاريا منجر می سازد، 3) اينکه خود اين ديکتاتوری فقط گذاری است بسوی نابودی هر گونه طبقات و بسوی جامعه بدون طبقات".(3)

بايد اشاره کرد که اين در زمانی نوشته شده است که مارکس هنوز کار بزرگ سيستماتيک خودش در رابطه با اقتصاد سياسی را انجام نداده بود. و آنچه او اينجا در باره اش صحبت می کند عبارت است از خدمت او به کشف قوانين عمومی تکامل تاريخی جامعه بشری، و نه در باره خدمات وی در عرصه اقتصاد سياسی، تا آنجا که به عرصه قوانين تکامل تاريخی مربوط می شود، آنچه که مارکس در جملات بالا تاکيد می کند عبارت است از يک اصل اساسی که در ابتدا توسط مارکس و انگلس گسترش يافته بر آن تاکيد گذارده شد، بطوريکه برای مثال در پايان فصل دوم "مانيفست کمونيست" چنين می گويد:

قدرت حاکمه سياسی بمعنای خاص کلمه عبارت است از اعمال زور متشکل يک طبقه برای سرکوب طبقه ديگر. هنگاميکه پرولتاريا بر ضد بورژوازی ناگزير بصورت طبقه ای متحد گردد، و از راه يک انقلاب، خويش را به طبقه حاکمه مبدل کند و بعنوان طبقه حاکمه مناسبات کهن توليد را از طريق اعمال جبر ملغی سازد، آنگاه همراه اين مناسبات توليدی شرايط وجود تضاد طبقاتی را نابود کرده و نيز شرايط وجود طبقات بطور کلی و در عين حال سيادت خود را هم بعنوان يک طبقه از بين می برد.(3)

آنچه که مارکس و انگلس تاکيد می کنند آن است که ديکتاتوری پرولتاريا يک ابزار است، و در خود پايان نمی پذيرد، ابزاری برای گذار به کمونيسم، به جامعه بی طبقه است. اين از لزوم حاکميت پرولتاريا يک ذره هم نمی کاهد بلکه بر اين واقعيت تاکيد می گذارد که ديکتاتوری پرولتاريا دقيقا برای دست يافتن به هدف واقعی انقلاب پرولتاريايی- يعنی پاک کردن تمام تمايزات طبقاتی لازم است. آنگونه که مارکس با توانمندی در متن مشهوری گفت:

اين سوسياليسم عبارت است از اعلام مداوم بودن انقلاب، اعلام ديکتاتوری طبقاتی پرولتاريا بمثابه نقطه گذار بسوی امحاء کليه تمايزات طبقاتی، بسوی الغاء تمامی مناسبات توليدی که پايه اين تمايزات را تشکيل ميدهند، بسوی از ميان برداشتن کليه مناسبات اجتماعی مرتبط با اين مناسبات توليدی، و بسوی انقلابی کردن کليه ايده هايی که از اين مناسبات اجتماعی ناشی ميشوند.(4)

برافراشته داشتن پرچم ديکتاتوری پرولتاريا مسئله بسيار مهم و سنگ بنای مارکسيسم می باشد. چرا که بدون استقرار و به عمل در آوردن اين ديکتاتوری برای پرولتاريا غير ممکن است که به رسالت تاريخی اش کمونيسم دست يابد. انگلس گفت: "ما خواهان از ميان برداشتن طبقات هستيم. ابزار دستيابی به آن چگونه است؟ تنها چاره عبارت است از تسلط سياسی پرولتاريا". (5)

کمون پاريس

اما اگرچه قبول ديکتاتوری پرولتاريا درست از همان ابتدا بخشی لاينفک از مارکسيسم بود، اين به آن معنا نيست که اين نظريه، بيشتر از هر بخش ديگر مارکسيسم، می توانست بيکباره و مجرد از مبارزه طبقاتی بين پرولتاريا و بورژوازی تکامل يابد. در ابتدا، در سال 1850، مارکس صرفا لزوم حاکميت طبقه (ديکتاتوری) پرولتاريا را تشخيص داد. بدون آنکه سعی نمايد اين مسئله را پيش بينی کند که اين حاکميت چه شکلی می تواند بخود بگيرد. حتی اين شناخت اوليه نيز محصول جمعبندی از مبارزه طبقاتی بود. همانگونه که لنين خاطر نشان ساخت:

مارکس از تمام جريان تاريخ سوسياليسم و مبارزه سياسی چنين استنتاج نمود که دولت بايد محو گردد و شکل انتقالی در جريان محو شدن( يعنی گذار از دولت بسوی جامعه بدون دولت) عبارت خواهد بود از "پرولتاريای متشکل بصورت طبقه حاکمه". ولی مارکس بکشف شکلهای سياسی اين آينده نپرداخت. وی به نظارت دقيق تاريخ فرانسه و تجزيه و تحليل آن اکتفا ورزيد و به نتيجه ای رسيد که از حوادث سال 1851 بدست می آمد: کار به تخريب ماشين دولتی بورژوايی نزديک می شود".(6)

اما همانگونه که پراتيک انقلابی طبقه کارگر جلوتر رفت، برای درک تئوريک مارکس نيز لازم آمد و امکان پذير گشت که پيشرفت حاصل کند. و مبارزه انقلابی پرولتاريا جلوتر رفته و با کسب قدرت توسط طبقه کارگر برای نخستين بار در سال 1871 کمون پاريس- يک جهش کيفی کرد.

کمون پاريس در اواخر جنگ پروس و فرانسه زمانی که بورژوازی فرانسه تسليم پروس گشت بوجود آمد. اما کارگران پاريس هنوز برای جنگيدن مسلح بودند، و آنها بپا خاسته و قدرت را در پاريس در دست گرفته و شروع به دفاع از شهر هم در مقابل متجاوزين پروسی و هم در مقابل بورژوازی فرانسه، که به ورسای گريخته و يک حکومت ارتجاعی درست کرده و شروع به سازش با ارتش پروس در حمله به پاريس نموده بودند، پرداختند. بطوريکه کميته مرکزی گارد ملی کارگران خودش در 18 مارس 1871 اعلام کرد:

پرولتاريای پاريس در ميان شکستها و خيانتهای طبقه حاکم، فهميده است که زمان آن فرا رسيده تا با بکف گرفتن جهت امور عمومی جامعه اوضاع را در دست خود بگيرند... آنها درک کردند که اين وظيفه خطير و حق مطلق آنان است که با کسب قدرت حکومتی، اربابان سرنوشت خود گردند.(7)

مارکس اعتقاد داشت که کمون در حفط قدرتش موفق نخواهد بود. در سال قبل از آن خاطر نشان ساخته بود که شرايط برای يک قيام توسط کارگران فرانسه آماده نبوده و بالاجبار مدتی پس از کسب قدرت پرولتاريا مغلوب خواهد گشت. اما زمانی که کارگران قيام کرده و "بهشت را تسخير کردند" (چنانکه مارکس آن را توصيف می کند) او از آنان حمايت کامل و مطلق کرده و اتحاديه بين المللی کارگران مرد را به نيابت از کمون بسيج کرده و اعلام کرد که، "چه انعطافی، چه ابتکار تاريخی ای، چه ظرفيتی برای فداکاری در اين پاريسی ها!... تاريخ هيچ مثال قابل مقايسه ای را با عظمتی مشابه ندارد".(8)

در عين حاليکه مارکس اين قيام را بمثابه شکوهمندترين اوجی که طبقه کارگر در مبارزه انقلابی اش تا آن زمان به آن دست يافته بود ستايش می نمود، وی همچنين با اشتياق کمون و درسهای تاريخی عظيمش را بخصوص در رابطه با شکلی که حاکميت طبقه کارگر بخود می گيرد، مورد مطالعه قرار داد. آنگونه که لنين گفت:

و هنگامی که جنبش توده ای پرولتاريا بر پا شد، مارکس با وجود عدم موفقيت اين جنبش و با وجود کوتاهی مدت و ضعف عيان آن به بررسی اين نکته پرداخت که اين جنبش چه شکلهايی را مکشوف ساخته است.(9)

اين اشکال بسيار بودند، غنی و حياتی. خود کمون آنگونه که مارکس خاطر نشان ساخت ترکيبی از عمدتا، "کارگران يا نمايندگان تصديق شده طبقه کارگر" بودند. بعلاوه، "کمون قرار بود يک بدنه کارگری و نه پارلمانی، همزمان قانونگذار و اجرايی باشد".(10) تمام اعضای کمون و مقامات مزد کارگری دريافت می کردند.

نيروی ارتش و پليس کنار گذاشته شدند، و بجای آنها گارد ملی، تمام شهروندانی که از نظر بدنی توانمند بودند را نام نويسی کرد. تمام کمک هزينه دولتی به کليسا برداشته شد. مغازه های رهن برداشته شدند. جنايت با نيروی آهنين خود کارگران مسلح روبرو گرديد و خيابانها برای شهروندان عادی ايمن گشت. اجاره ملغی شد. ستون وندوم (

) ، بنای يادبود جنگهای تجاوز گرانه شووينيستی فرانسه بزير کشيده شد. مدارس مجانی گرديده vendome

و درهايشان بروی همه باز شدند. کارخانجاتی که مالکين سرمايه دارش فرار کرده بودند، مصادره شده و توسط کارگران بصورت تعاونی اداره گشت. شيفت شبانه ملغی شد.

اشکال ديگری نيز توسط پرولتاريا در دوره ديکتاتوری کوتاه اما شکوهمندش در پاريس، قبل از اينکه توسط بی رحمی های انتقامجويانه و وحشيانه بورژوازی فرانسه در هم شکسته شود، تکامل يافتند. البته، تمام اين اشکال، همه از ارزش يکسانی برخوردار نبودند. برخی "آغاز های کاذب" بودند، برخی ديگر در اوضاع فی الفور کاملا درست بود. اما لزوما الگوهايی برای جامعه سوسياليستی در دراز مدت نبودند، در حاليکه برخی ديگر در واقع ويژگيهای هر جامعه ای که واقعا می توان آنرا سوسياليستی خواند، بودند. اما بدون توجه به جزئيات ويژگيهای خاص کمون، يک واقعيت برجسته بود که مارکس آنرا به اين صورت خلاصه کرد:

آن (کمون.م) اساسا حکومت طبقه کارگر بود، محصول مبارزه طبقه توليد کننده بر عليه طبقه مالک، شکل سياسی ای که بالاخره کشف شد تا تحت آن رهايی کار بدست آيد،... بنابراين کمون قرار بود بمثابه اهرمی در خدمت ريشه کن کردن پايه های اقتصادی ای که موجوديت طبقات، و بنابر اين حاکميت طبقه بر آن استوار است در آيد. با رهايی کار، هر انسانی يک کارگر می شود، و کار توليدی ديگر مختص يک طبقه نمی باشد.(11)

بار ديگر، به عبارت ديگری، مسئله عمده در باره ديکتاتوری پرولتاريا عبارت است از خصلت آن به مثابه يک شکل گذار به کمونيسم. و طبقه کارگر برای اينکه ابتدا حاکميتش را تحکيم بحشيده و به طرف کمونيسم پيشرفت کند، بايد ماشين دولتی کهنه بورژوايی، با تمام بوروکراسی حکومتی، پليس و ارتش و سيستم قضايی و زندان و غيره اش را خرد کند. آنگونه که مارکس و انگلس در پيشگفتارشان بر نسخه آلمانی جديدی از "مانيفست کمونيست" در سال 1872 گفتند:

بويژه آنکه کمون ثابت کرد که "طبقه کارگر نمی تواند بطور ساده ماشين دولتی حاضر و آماده ای را تصرف نمايد و آنرا برای مقاصد خويش بکار اندازد.(12)

نقد برنامه گوتا

همين موضوعات، حتی بسيار واضح تر در اثر مهم ديگر مارکس در باره اين مطلب يعنی "نقد برنامه گوتا" بچشم می خورند. اين نقد وی (که در ابتدا بطور خصوصی فرستاده شد و فقط بعد از مرگ مارکس انتشار يافت) از پيش نويس برنامه برای حزب کارگران سوسياليست آلمان بود (که بعدا حزب سوسيال دمکرات آلمان گشت)، که محصول اتحاد دو حزب طبقه کارگر آلمان، که يکی تحت رهبری فرديناند لاسال و ديگری (کم و بيش) تحت رهبری مارکس بودند، می بود.

در اين اثر مارکس بروشنی آنچه که او دو "فاز از جامعه کمونيستی" خواند، را مشخص کرد، که از آن زمان يکی سوسياليسم خوانده می شود و ديگری کمونيسم. او تاکيد کرد :

بين جامعه سرمايه داری و کمونيستی دوره ای از تحول انقلابی يکی به ديگری وجود دارد. در انطباق با اين، همچنين يک دوره گذار سياسی وجود دارد که در آن دولت هيچ چيز ديگری نمی تواند باشد مگر ديکتاتوری پرولتاريا.(13)

اما، علاوه بر تاکيد دوباره بر ماهيت گذاری سوسياليسم، و اين واقعيت که اين گذار از لحاظ سياسی بايد توسط ديکتاتوری طبقه کارگر مشخص گردد، مارکس همچنين نشان داد که چه تفاوت مهمی بر حسب تشکيلات اقتصادی بين سوسياليسم و کمونيسم وجود دارد. اين تفاوت را می توان در شکل دو شعار يا دو اصل بيان کرد.

اصل جامعه سوسياليستی عبارت است از : از هر کس به اندازه توانش و به هر کس به اندازه کارش. اين منطبق است بر سطح عمومی تکامل مناسبات توليدی ای که مشخصه جامعه سوسياليستی می باشد (که بنوبه خود نهايتا توسط سطح تکامل نيروهای مولده تعيين می شود). اين به آن معناست که، در حاليکه برای آنانی که قادر به کار کردن نباشند و غيره تدارکی ديده می شود، و پس از اينکه مقدار معينی برای انباشت، خدمات عمومی، و غيره کنار گذاشته می شود، عموما هر فردی معادل ارزش کارش کالاهای مصرفی دريافت می کند. در تمام جوامع سوسياليستی ای که وجود داشته اند، مبادله کار برای کالاهای مصرفی تا کنون از طريق واسط پول انجام گرفته است - يعنی کارگران حقوقی دريافت می کنند که با آن کالاهای مصرفی را می خرند. اين خود يک رابطه کالايی و يک جنبه از وضعی است که مناسبات کالايی بطور کلی در جامعه حذف نشده است. تا زمانی که چنِن حالتی وجود داشته باشد قانون ارزش بعمل خود ادامه می دهد (قانونی که بر طبق آن ارزش کالاها توسط مدت زمان کار اجتماعا لازمی که برای توليد آنها بکار رفته تعيين می شود.) و نفوذی را بر توزيع ابزار توليد و حتی بيشتر بر توزيع وسايل مصرف (کالاهای مصرفی) اعمال می کند.

تحت سوسياليسم، بدليل تحول سيستم مالکيت از سرمايه داری به سوسياليتی، عملکرد سيستم کالايی و قانون ارزش محدود می باشد. و خود نيروی کار تحت سوسياليسم ديگر يک کالا نمی باشد- يعنی اينکه ديگر برخی افراد نمی توانند ثروتی را که توسط کار ديگران بر مبنای مالکيت خصوصی ابزار توليد آفريده می شود تحت مالکيت در آورند، بجای آن درآمد هر فرد فقط از کار او حاصل می شود- البته تا زمانی که مناسبات سوسياليستی توليد بطور واقعی وجود داشته باشد. اما سرسختی مناسبات کالايی، هم بقايای مناسبات اقتصاد سرمايه داری را نمايندگی می کند و هم تضادی را که عناصر بورژوا می توانند در تلاش برای احياء سرمايه داری از آن استفاده کنند.

و حتی اگر توزيع کالاهای مصرفی تحت سوسياليسم ديگر دقيقا بشکل کالايی نباشد، تا زمانيکه مبتنی بر مبادله بر مبنای ارزشهای مساوی باشد، آنگونه که مارکس توضيح می دهد "همان اصلی غالب است که مبادله کالايی را تنظيم می کند..."(14) و اين اصل نشانگر آنست که جامعه هنوز کاملا پوسته های مناسبات سرمايه داری را کنار نزده است، اگر چه با دست يافتن به مالکيت سوسياليستی يک جهش کيفی به ماورای سرمايه داری انجام داده است. مارکس می گويد "بنابراين، حقوق مساوی در اينجا (تحت سوسياليسم) هنوز در اصل يک حق بورژوايی است..."(15)

اين برابری همچنين به اين دليل بورژوايی می باشد که هنوز يک برابری رسمی است. آنگونه که مارکس می گويد: "اين حق مساوی عبارت است از يک حق نامساوی برای يک کار نامساوی ...بنابراين در محتوايش مانند هر حقی، حق نابرابری است".(16) افراد مختلف در مهارتهايشان با يکديگر تفاوت خواهند داشت، در موهبت های طبيعی، در اين که چند نفر ديگر را ممکن است متکفل شوند و غيره فرق خواهند داشت. بنابراين در واقع، عليرغم برابری رسمی، يک فرد از ديگری بيشتر خواهد گرفت، يکی ثروتمند تر از ديگری خواهد بود.

اين حق بورژوايی- اين برابری که هنوز رسما بورژوايی، و بنابراين بواقع هنوز نابرابری می باشد، است که در پيشرفت بسوی جامعه کمونيستی مغلوب خواهد شد، جامعه ای که در آن بقول مارکس اصل: از هر کس باندازه توانش و به هر کس به اندازه نيازش غلبه می کند.

اما اين گذار به کمونيسم را نمی توان يکباره و فورا بدست آورد آنگونه که مارکس بطور نافذی اشاره می کند:

آنچه ما در اينجا بايد به آن بپردازيم جامعه کمونيستی(آنچه در اينجا منظور مارکس است مرحله اول کمونيسم یعنی سوسیالیسم می باشد) نه آنگونه که بر مبنای پایه های خودش تکامل یافته است، بلکه بالعکس آنگونه که از جامعه سرمایه داری بیرون می آید در آن بهر ترتیب از نظر مادی و معنوی و ذهنی هنوز مهر جامعه ای را که از رحمش بیرون آمده در خود دارد".(17)

به اين ترتيب مارکس در اينجا تفاوت اساسی بين سوسياليسم و کمونيسم و بدين ترتيب آنچه را که سوسياليسم بايد بطرفش در حرکت باشد را ترسيم می کند. و از تحليل مارکس اين نکته منتج می گردد که هدف عمومی پرولتاريا عبارت است از: نابودی حق بورژوايی. مارکس اينرا به مثابه مسئله ای که هم غلبه بر تمايزات اجتماعی و تاثيرات ايدئولوژيک باقی مانده از سرمايه داری و هم دستيابی به وفور مادی لازم برای کمونيسم، که هر دو بروشنی از نزديک بطور درونی با هم مرتبطند، ارائه داد. بطوريکه او گفت:

در فاز بالاتری از جامعه کمونيستی، پس از اينکه تبعيت برده وار فرد از تقسيم کار و به پيوست آن همچنين آنتی تز بين کار يدی و فکری از بين رفته است، پس از اينکه کار نه تنها وسيله ای برای زندگی بلکه خواست اوليه زندگی شده است، پس از اينکه نيروهای مولده همچنين با تکامل همه جانبه فرد افزايش يافته است و تمام چشمه های ثروت کئوپراتيو فراوانتر جاری می شود- فقط آنزمان است که افق باريک حق بورژوايی می تواند بطور کامل قطع گردد و جامعه می تواند بر پرچمش بنويسد که: از هر کس به اندازه توانش و به هر کس به اندازه نيازش!".(18)

اما اين واقعيت که" نشانه های جامعه کهن" نه تنها برای مدت زمان درازی تحت سوسياليسم به زندگی ادامه خواهند داد بلکه همچنين مرتبا بورژوازی جديد را متولدخواهند کرد، اينکه گذار به کمونيسم، گذاری بسيار طولانی خواهد بود که در سرتاسر آن طبقات و مبارزه طبقاتی وجود خواهند داشت، و اينکه نيروی محرکه در به پيش بردن جامعه بطرف کمونيسم مبارزه طبقاتی پرولتاريا بر عليه بورژوازی می باشد- يعنی در سرتاسر سوسياليسم، تضاد بي پرولتاريا و بورژوازی، تضاد عمده و مبارزه طبقاتی بين آنها حلقه کليدی خواهد بود، همانطوريکه مائو آنرا شرح داد- تمام اين توسط مارکس دريافت نشد، چرا که او فقط تجربه کوتاه مدت کمون پاريس به مثابه يک واقعه معين حاکميت طبقه کارگر را داشت که از آن بتواند نتيجه گيريهای تئوريکی (بعلاوه درسهای عامی که از سرمايه داری و جوامع طبقاتی قبل از آن بيرون کشيد) راجع به ماهيت دولت بطور عام و ديکتاتوری پرولتاريا را بطور خاص تکامل دهد. اين درک فقط بعدها بخصوص توسط لنين و مائو- توسط لنين بصورت نطفه ای و بخشا و سپس توسط مائو بمثابه يک خط سيستماتيک- بر مبنای تجربه بيشتر در پراتيک ديکتاتوری پرولتاريا و با تکيه بر نتيجه گيريهای مارکس بمثابه زير بنا، تکامل يافت.

انگلس بمثابه ادامه دهنده مارکسيسم

البته انگلس در دوران زندگی مارکس همکار نزديک او و ادامه دهنده و مدافع مارکسيسم پس از مرگ او بود. اين امر در رابطه با مسئله حياتی ديکتاتوری پرولتاريا نيز صادق است.

بطور مثال زمانی که هر دو زنده بودند، انگلس نيز برنامه گوتا را به خاطر انحرافاتش از اصول مهم مارکسيسم مورد انتقاد قرار داد. مدت کوتاهی پس از مرگ مارکس، انگلس نه تنها اصول مارکسيستی زوال دولت را برافراشته نگه داشت، بلکه همچنين خاطر نشان ساخت که:

در عين حال ما هميشه معتقد بوديم که، برای اينکه به اين و آن نتايج بسيار مهمتر انقلاب اجتماعی آينده برسيم، طبقه پرولتر ابتدا بايد برای خود يک نيروی سياسی متشکل دولتی داشته باشد و توسط آن مقاومت طبقه سرمايه دار را در هم شکسته و جامعه را تجديد سازمان دهد.(19)

باز در سال 1890، انگلس لازم ديد که در نامه نگاری با برخی از افراد در آلمان با قاطعيت بر خصلت سوسياليسم بمثابه يک جامعه گذار و جامعه ای که در پروسه حرکت و تغيير است تاکيد بگذارد. او بر عليه آنانی که "..."جامعه سوسياليستی" را نه بمثابه چيزی که مرتبا در حال تغيير و پيشرفت است بلکه بمثابه يک امر باثبات و برای هميشه با ثبات می پندارند..." نوشت و اعلام داشت که "بنظر من باصطلاح "جامعه سوسياليستی" چيز تغيير ناپذيری نيست. مانند تمام اشکال اجتماعی، آن نيز بايد در يک حالت سياليت و تغيير مداوم تصور گردد".(20)

و بالاخره، در يک مورد ديگر انگلس اين نظريه مرکزی را با تيزی در پيشگفتارش در چاپ سوم آلمانی "جنگ داخلی فرانسه" که در سال 1891 در بيستمين سالگرد کمون پاريس منتشر شد نوشت:

اخيرا بی فرهنگی سوسيال دمکراتيک با وحشت همه جانبه ای از کلمات ديکتاتوری پرولتاريا پر شده است. خوب آقايان، آيا می خواهيد بدانيد که اين ديکتاتوری شبيه چيست؟ به کمون پاريس بنگريد. ديکتاتوری پرولتاريا آن بود".(21)

واضح است که انگلس در اينجا در حال وارد آوردن ضربات سختی بر گرايشات معينی در حزب سوسيال دمکرات آلمان است. گرايشاتی که پنج سال پس از آن روزيونيسم کامل ادوارد برنشتين را متولد ساختند. اهميت مسئله در آنست که ضربات انگلس بر اين گرايشات در اينجا بدور مسئله قبول ديکتاتوری پرولتاريا تمرکز می يابد.

اما، آنگونه که قبلا گفته شد و بعدا بيشتر به آن پرداخته خواهد شد، عين اينکه انگلس لزوم ديکتاتوری پرولتاريا را تشخيص داده و با قدرت بر روی اين مسئله در مبارزه حاد بر عليه رويزيونيستهای آن زمان اصرار می ورزيد، او هم مانند مارکس ادامه مبارزه طبقاتی و نقش مرکزی آن در يک دوره طولانی تحت سوسياليسم را در نيافت، و تشخيص نداد که مسئله صرفا اين نبود که پرولتاريا ديکتاتوری اش را بر طبقات استثمارگر سرنگون شده اعمال نمايد، بلکه مسئله ادامه مبارزه طبقاتی بخصوص عليه بورژوازی تولد يافته نوين می بود. آنها گرايش به اين داشتند که وظيفه "سرکوب مقاومت طبقه سرمايه دار و تجديد سازمان جامعه" (بقول انگلس) را به مثابه وظيفه ای که بسيار سريعتر (وآسانتر) از آنچه تاکنون موردش ثابت شده ببينند. بنابراين دو باره، در عين اينکه خدمات تئوريک مارکس و انگلس هم بطور عام و هم در باره ديکتاتوری پرولتاريا بطور خاص، بعنوان شالوده خدمت کرده اند، اما کماکان بايد ساخته و پرداخته شده و بيشتر تکامل يابند.

لنين

لنين توانست که انقلاب اکتبر را بطرز موفقيت آميزی رهبری کند، چرا که او محکم به مارکسيسم تکيه کرد و آنرا در مقابله با سرطان رويزيونيستی ای که جنبش کارگری انقلابی را در دهه های آغازين اين قرن آلوده کرده بود، تکامل داد. اين امر دو جنبه داشت. از يک طرف بمعنای کاربست مارکسيسم در اوضاع معين در حال تغيير می بود که ويژگی عمده اش عبارت بود از حرکت سرمايه داری به يک مرحله نوين -يعنی امپرياليسم- از طرف ديگر بمعنای دفاع فعالانه حتی قيام گرايانه- از برخی اصول مارکسيسم بود که روزيونيستها تلاش می کردند آنها را دفن کرده به باد "فراموشی" بسپارند.

کار اوليه لنين در باره تئوری ديکتاتوری پرولتاريا بر جنبه دوم متمرکز بود، که او ابتدائا در "دولت و انقلاب" انجام داد. در آنجا او خاطر نشان ساخت که، بدليل رشد و نفوذ رويزيونيسم، "...اکنون در واقع بايد دست به حفريات زد تا مارکسيسم تحريف نشده ای را در معرض افکار توده های وسيع قرار داد".(22) کندو کاو لنين در اين کتاب شامل تاريخچه تکامل نظريات مارکس و انگلس در مورد دولت بود.

در طول يادآوری اين تکامل، برخی نکات وجود دارند که لنين به مثابه آموزشهای حياتی مارکس و انگلس در باره دولت، بر آْنها تاکيد گذارد.اول اينکه،آنگونه که قبلا در ابتدای اين مقاله مشاهده شد، لنين با قدرت تمام خاطر نشان کرد که قبول ديکتاتوری پرولتاريا تفاوت مهم بين مارکسيسم و اشکال مختلف ايدئولوژی منجمله رويزيونيسم می باشد.

ثانيا، او تاکيد کرد که قبول اين مسئله فقط بمعنای برافراشته داشتن ضرورت انقلاب قهرآميز از طرف طبقه کارگر و خرد کردن دستگاه دولتی بورژوايی می باشد. ثالثا، او همچنين بر ماهيت گذاری سوسياليسم تاکيد کرد.

و بالاخره، لنين همچنين بر آنچه که مارکس در مورد جان سختی حق بورژوایی گفته بود، تاکيد گذارد:

بنابراين در نخستين فاز جامعه کمونيستی (که معمولا آنرا سوسياليسم می نامند) "حق بورژوايی" فقط تا اندازه ای ملغی می شود، نه بطور تام وتمام، فقط بميزانی که تحول اقتصادی حاصله اجازه می دهديعنی تنها در مورد وسايل توليد. "حق بورژوايی"، وسايل توليد را مالکيت خصوصی افراد جداگانه می داند. سوسياليسم اين وسايل را بمالکيت همگانی تبديل می نمايد. در اين حدود -و فقط در اين حدود- "حق بورژوايی" ساقط می شود.

ولی بخش دیگر آن بعنوان تنظیم کننده (تعیین کننده) تقسیم محصولات و تقسیم کار در بین افراد جامعه باقی خواهد ماند".(23)

کمی جلوتر لنین جنبه های بسیار مهمی از پایه های اقتصادی برای زوال کامل دولت را خاطر نشان می سازد، که لازمه اش:

تکامل عالی کمونیسم به آن حدی است که در آن، تقابل بین کار فکری و جسمی و بنابراین یکی از مهمترین منابع نابرابری اجتماعی کنونی از میان برخیزد و آنهم منبعی که فقط با خلع ید سرمایه داران نمی توان آنرا دفعتا بر انداخت".(24)

اين يک تحليل عميق از برخی از فاکتور های اساسی موجود در گذار از سوسياليسم به کمونيسم می باشد و يکی از مفاهيم آن بنظر می رسد چنين باشد که اين دوره گذار، يعنی سوسياليسم، يک دوره تاريخی نسبتا طولانی را طی خواهد کرد -همين دليل، همانگونه که لنين می گويد، پايه اقتصادی برای کمونيسم بهيچوجه نه توسط سلب مالکيت از سرمايه داران، بلکه فقط توسط حل تضاد بين کار فکری و کار يدی فراهم می شود. (با گفتن اين مطلب، لنين از مارکس و انگلس پيروی می نمود که خاطر نشان ساخته بودند تقسيم کار به فکری و يدی پايه طبقات است.) و روشن است که غلبه بر اين تضاد (بين کار فکری و يدی) يک دوره تاريخی دراز مدتی را در بر خواهد داشت.

هر چند، در بخشهای دیگر "دولت و انقلاب"، چنين بنظر می آيد که لنين فکر می کرد دوره ديکتاتوری پرولتاريا نسبتا کوتاه مدت می باشد. اين نظريه که گذار به کمونيسم می تواند نسبتا سريع انجام پذيرد را نيز می توان همچنين در مارکس و انگلس بروشنی ديد، مثلا در جملات زيرين از "آنتی دورينگ" که لنين نيز آنرا نقل قول می کند:

پرولتاريا قدرت حاکمه دولتی را بدست می گيرد و مقدم بر همه وسايل توليد را به مالکيت دولت در می آورد. ولی با اين عمل، جنبه پرولتری خويش را نيز نابود می سازد و بعلاوه کليه تفاوت های طبقاتی و هر گونه تضادهای طبقاتی و در عين حال خود دولت بعنوان دولت را نيز نابود می سازد.(25)

اين امر همچنين در يک عبارت بسيار معروف از مارکس نيز آمده است که می گويد:

اين مناسبات (توليدی) از اشکال تکامل نيروهای مولده به موانعی در مقابل آنها تبديل می گردند. سپس عصری از انقلابات اجتماعی، شروع می شود. با تغيير شالوده اقتصادی تمام روبنای عظيم، کم و بيش بسرعت متحول می گردد.(26)

اين بمثابه تشريحی عمومی از گذار يک سيستم استثماری به ديگری (اگرچه حتی در چنان مواردی عموما يک دوره دراز تغييرات کمی قبل از آخرين جهش کيفی به استقرار مستحکم سيسستم جديد، وجود دارد)، درست است. اما در رابطه با گذار از کاپيتاليسم به کمونيسم اين عبارت به دو صورت به خطا می رود. اول اينکه آن بدرستی، سختی و پيچيدگی و ماهيت طولانی مبارزه برای متحول کردن روبنا را تشخيص نمی دهد، و گرايش به آن دارد که اين پروسه را به مثابه، پروسه ای کمابيش پاسيو که بدنبال تغييرات در زير بنای اقتصادی روانست بنگرد و دوما، اين نظريه به پروسه طولانی مدت متحول ساختن خود زيربنای اقتصادی که نه تنها شامل تغيير در سيستم مالکيت می باشد، بلکه حذف تقسيم کار مختص جامعه طبقاتی و آثار سرمايه داری در سيستم توزيع را نيز در بر دارد، کم بها می دهد.بدين ترتيب، اگر چه مارکس و انگلس در مورد لزوم غلبه بر "تبعيت برده وارانه فرد از تقسيم کار" و گذر کردن به ماورای افق حتی بورژوايی صحبت کردند، و اگرچه بطور عمومی تر تاکيد کردندکه انقلاب کمونيستی کيفيتا متمايز از انقلابات قبل می باشد و بايد درگير يک گسست راديکال هم با تمام مناسبات مالکيت سنتی و هم تمام ايده های سنتی شود، معذالک آنها به زمان -و مبارزه ای- که لازم بود تا اين گسستهای راديکال انجام پذيرند کم بها دادند.

آنگونه که قبلا اشاره شد، دليل اين مسئله آنست که مارکس و انگلس، و همچنين لنين در زمانی که "دولت و انقلاب" را (در اوت و سپتامبر 1917 درست قبل از انقلاب اکتبر) نوشت در شرايطی بودند که می بايست اين مسئله را از پيشاپيش در غياب هر گونه تجربه طولانی مدت حاکميت پرولتری تحليل می کردند. در نتيجه، آنها می توانستند بدرستی ويژگيهای مهم و جهت گيريهای مهم جامعه سوسياليستی را دريابند، اما نمی دانستند برخی از مهمترين ويژگيها و تضادهای معين آن را پيش بينی کنند.

بطوريکه لنين هنگام صحبت در باره تحليل مارکس از دولت در سال 1852 می گويد:

مارکس که به فلسفه ماترياليسم ديالکتيک خود وفادار است، تجربه تاريخی سالهای با عظمت انقلاب 1848- 1851 را اساس قرار می دهد. آموزش مارکس در اينجا هم، مانند هميشه، استنتاجی از تجربه است که انوار جهان بينی فلسفی ژرف و اطلاعات تاريخی وسيع، آنرا روشن ساخته است.(27)

بعبارتی ديگر، اين يک اصل ماترياليسم ديالکتيک است که بطور عام و بطور کلی، تئوری، پراتيک را جمعبندی می کند. اين يک اصل اساسی ماترياليسم و يک جنبه از واقعيتی است که پراتيک بر تئوری الويت دارد. انسانها می توانند واقعيت مادی را در ذهن دريابند، و آن را بطور تئوريک جمعبندی نمايند. اگرچه تفکر انسان می تواند قوانين حرکت ديالکتيک ها- را دريافته و بر مبنای آن آينده را تصوير کند، اما نمی تواند چيزهايی که فقط در آينده بظهور خواهد رسيد را بطور همه جانبه در يابد. بعبارت دیگر،مسلح به يک علم درست (که خود محصول جمعبندی تئوريک از پراتيک می باشد)، انسان می تواند ماهيت يک چيز و بنابراين راه عمومی تکامل آن را دريابد، اما اين به آن معنا نيست که تمام خصوصيات تکامل آينده را می توان بطريقی پيش بينی کرد. اين نکته ايست که توسط لنين در "دولت و انقلاب"(28)، مکررا بر آن تاکيد گذارده شده است، که اغلب آن را با گفتن اينکه مارکسيستها اتوپيست نمی باشند و سعی ندارند جامعه نوينی را اختراع کنند،بلکه بجای آن تکامل جامعه نوين از دل جامعه کهن را جمعبندی می کنند(29)،بيان می کند. مائو نيز بر اين نکته اساسی خيلی رک با گفتن اينکه مارکسيستها غيب گو نيستند تاکيد گذارد.

و البته لنين هنوز چند سال ديکتاتوری پرولتاريا را تجربه نکرده بود. او در ضميمه مشهورش به کتاب "دولت و انقلاب" اشاره می کند، که آن کتاب همچنين قرار بود فصلی در مورد: "تجربه انقلابات 1905 و 1927 (فوريه) روسيه "داشته باشد اما قبل از اينکه نوشته شود توسط انقلاب 1917 "قطع گرديد".

بر مبنای پراتيک انقلابی پرولتاريای روسيه تحت رهبری لنين و حزب بلشويک، در اعمال ديکتاتوری اش در 7 سالی که زندگی لنين باقی مانده بود، او شروع به انجام پيشرفتهای معين بيشتری در درک تئوريک مارکسيستی از دولت، از پراتيک ساختمان سوسياليسم و اعمال ديکتاتوری پرولتاريا کرد.

در طول اين سالها طبقه کارگر روسيه، با دشمنان خارجی و هم داخلی جنگيد، و مبارزه حادی را بر عليه بورژوازی و ديگر استثمارگران درون جمهوری شوروی و همچنين بر عليه امپرياليستها و ديگر مرتجعين خارجی که با يکديگر برای در هم شکستن دولت جديد پرولتری متحد شده بودند، به پيش برد. از اين تجربه، لنين نتايج بسيار مهمی در مورد خصلت ادامه دار مبارزه برای پيشرفت بسوی جامعه کمونيستی، در مورد سرسختی بورژوازی، نفوذ بورژوازی، و مناسبات بورژوايی، و باز توليد عناصر بورژوايی تحت سوسياليسم هم از منابع درون خود جامعه سوسياليستی و همچنين از منابع بين المللی، بيرون کشيد.

لنين اين نکات را در يک سری از نوشته هايش در سالهای اوليه جمهوری شوروی بيان کرد. درست دو سال پس ازانقلاب اکتبر، او شروع به جمع بندی از حاکميت طبقه کارگر در يک مقاله مهم پراودا به نام "اقتصاد و سياست در عصر ديکتاتوری پرولتاريا"، کرد. در اینجا او خاطر نشان می سازد که طبقات هنوز موجودند:

طبقات در دوران ديکتاتوری پرولتاريا باقی مانده اند و باقی خواهند ماند. ديکتاتوری زمانی غير لازم خواهد شد که طبقات از بين بروند. طبقات بدون ديکتاتوری پرولتاريا از بين نخواهند رفت.(30)

طبقاتی را که لنين در نظر دارد به عبارت زير می باشند. اول خرده بورژوازی و بخصوص دهقانان هستند که لنين توجه بسيار زيادی در اين مقاله و ديگر مقالات به آنان مبذول داشته و در مورد اينکه ديکتاتوری پرولتاريا بايد چگونه به طرف حذف تمايزات طبقاتی بين کارگران و دهقانان از طريق متحول ساختن دهقانان به کارگران حرکت کند، بحث می کند. دوم، لنين طبقه حاکمه سابق روسيه را در نظر دارد، که در باره اش چنين می نويسد:

طبقه استثمارگران، ملاکان و سرمايه داران از بين نرفته و ممکن نيست بهنگام ديکتاتوری پرولتاريا بفوريت از بين برود. استثمارگران در هم شکسته شده، ولی نابود نشده اند. پايگاه بين ا لمللی آنها يعنی سرمايه بين المللی، که آنها شعبه ای از آن هستند، باقی مانده است. قسمتی از وسايل توليد در دست آنها باقی مانده است، پول و ارتباطات عظيم اجتماعی باقی مانده است. نيروی مقاومت آنان، همانا به علت شکستشان، صدها و هزارها بار افزايش يافته است. برخورداری از "فن" اداره امور دولتی، نظامی و اقتصادی تفوق بسيار زيادی به آنها می دهد، بقسمی که اهميت آنان بمراتب بيش از نسبت آنان در بين عده کل اهاليست.(31)

شش ماهی بعد، لنين در اثر مشهورش در باره "چپ روی" در کمونيسم به اين موضوعات بر می گردد. در اين اثر يکی از مقاصد او جمعبندی از اعمال دو سال و نيم ديکتاتوری پرولتاريا و آغاز ساختمان سوسياليسم در جمهوری شوروی می باشد. در اينجا او بخصوص بر نفوذ توليد خرده بورژوايی و نيروی عظيم عادت و سنت تاکيد گذارده و خاطر نشان می کند که:

طبقات باقی مانده اند و همه جا، پس از تصرف قدرت توسط پرولتاريا سالها باقی خواهند ماند... محو طبقات معنايش اين نيست که فقط ملاکين و سرمايه داران بيرون ريخته شوند -اين کار را ما نسبتا به آسانی انجام داده ايم- بلکه همچنين معنايش آن است که مولدين کوچک کالا نيز محو گردند و اما اينها را نمی توان بيرون ريخت اينها را نميتوان سرکوب نمود با آنها بايد مدارا کرد، آنها را می توان (و بايد) اصلاح نمود و بشيوه نوين تربيت کرد ولی فقط ضمن يک کار سازمانی طولانی و بطئی و با احتياط.(32)

در اينجا او نه تنها به تجار کوچک و ديگر عناصر خرده بورژوازی شهرها، بلکه بخصوص به دهقانان در روستاها اشاره دارد. لنين توليد کوچک را به مثابه منبع اصلی احيای محتمل سرمايه داری دانسته، و در عبارت معروف ديگری می گويد:

توليد کوچک است که همواره، هر ساعته، بطور خودبخودی و بمقياس وسيع، سرمايه داری و بورژوازی را پديد می آورد.(33)

بدين گونه لنين خطرات عمده در احيای سرمايه داری را نشات گرفته از طبقات حاکم سرنگون شده و سرسختی توليد (کوچک) خرده بورژوايی می ديد. بنابراين در ادامه چنين می گويد که وظايف عمده پرولتاريا، در بجلو راندن جامعه سوسياليستی بطرف کمونيسم و جلوگيری از حرکت قهقرايی آن بسوی سرمايه داری عبارت است از سرکوب مقاومت زمينداران و سرمايه داران قديم و نابود کردن تدريجی توليد کوچک. تضادهای طبقاتی ای که پرولتاريا می بايد قبل از تحقق جامعه بی طبقه کمونيسم از بين ببرد. از يک طرف، تضاد با بقايای طبقات استثمارگر کهن و از طرف ديگر تضاد با دهقانان می باشد. و او تشخيص داد که برای حل اين دو تضاد مختلف بايد دو وسيله مختلف به کار گرفته شوند -اولی آنتاگونيستی و دومی غير آنتاگونيستی.

اين چکيده نقطه نظر لنين در مورد جامعه سوسياليستی بوده اما تمام تحليل او در اين مورد نمی باشد. لنين هم چنين شروع به برخورد وسيع به اين مسئله که چگونه يک بورژوازی جديد می تواند در درون جامعه سوسياليستی آغاز به رشد کند، کرد. بدين ترتيب او در سال 1918 می گويد:

بله، با سرنگون کردن ملاکطن و بورژوازی ما راه را پاک کرديم اما عمارت سوسياليسم را نساختيم. بر زمينی که از يک نسل بورژوازی پاک شده است، تا زمانيکه زمين به توليدشان پا دهد، نسلهای جديدی از آنها مکررا در تاريخ پديدار می شوند، و زمين هر شماری از بورژوازی را متولد می کند. آنهايی که به پيروزی بر سرمايه داران مانند خرده ملاکين می نگرند- "آنها قاپيدند، بگذار منهم تلاشی بکنم"- در واقع هر کدام از آنها منبع يک نسل جديد بورژوازی هستند.

(34)

اگر چه، همانگونه که می توان ديد، لنين اين خطر را در اينجا تقريبا بطور منحصر به فردی با توليد خرده بورژوايی يکی می کند و در واقع در همان سخنرانی او چنين می گويد که " در گذار از سرمايه داری به سوسياليسم دشمن اصلی ما خرده بورژوازی، عادات و موقعيت اقتصاديش می باشد".(35)

بايد خاطر نشان کرد که لنين، همچنانکه به روشنی در اينجا می گويد،در باره گذار از سرمايه داری به سوسياليسم- يعنی از مالکيت سرمايه داری به مالکيت سوسياليستی- صحبت می کند که جمهوری شوروی در راهش گام گذارده بود. بعبارت ديگر، در اينجا او مسئله گذار به کمونيسم را مورد بحث قرار نمی دهد. (وبايد همچنين اشاره کرد که وقتی لنين می گويد که خرده بورژوازی "دشمن اصلی" می باشد، منظورش اين نيست که بايد به خرده بورژوازی بطور آنتاگونيستی برخورد کرد، بلکه منظورش اين است که توليدات و تجارت کوچک و طرز تفکر توليد کنندگان کوچک که اساسا بورژوايی است- مشکلترين مانع مقابل پا خواهد بود).

يک سال بعد لنين بطور مشخص به "بورژوازی جديدی که در کشور ما متولد شده است" اشاره می کند. بعنوان منبع رشد اين بورژوازی، لنين از اين واقعيت که بورژوازی در حال ظهور ... از ميان کارمندان حکومت شوروی ما می باشند" ، صحبت می کند- که بسياری از آنان در واقع روشنفکران بورژوایی بودند که در جامعه کهن تربيت شده بودند. اما او ادامه داده و می گويد که "فقط تعداد معدودی از آنان می توانند از صفوفشان بر خيزند" و اينکه بورژوازی جديد در حال ظهور عمدتا "از صفوف دهقانان و صنعت گران..." است که پديدار می شوند.(36)

در همان زمان لنين در برخی از نوشته هايش همچنين شروع به پيش گذاردن اين مسئله کرد که مبارزه برای رسيدن به کمونيسم و نابودی طبقات، دراز مدت و دشوار خواهد بود. بطور مثال در مقاله مهمش، "يک شروع بزرگ" او تاکيد می کند که:

بروشنی، برای نابودی کامل طبقات کافی نيست که استثمارگران، ملاکين و سرمايه داران سرنگون شوند، کافی نيست که حقوق مالکيت آنان از بين برده شود، لازم است که تمام مالکيت خصوصی بر ابزار توليد نيز از بين برده شود، لازم است که تمايز بين شهر و روستا، و همچنين تمايز بين کارگران فکری و کارگران بدنی از بين برده شوند. اين نيازمند يک دوره بسيار طولانی می باشد.(37)

در اينجا لنين به روشنی می گويد که دوره سوسياليسم، دوره گذار است که مرتبا بايد بطرف کمونيسم حرکت کند و ديکتاتوری پرولتاريا نه تنها بايد مقاومت استثمار کنندگان سابق را سرکوب کند و تفاوت بين کارگر و دهقان را از ميان بردارد، بلکه بايد تضادهايی را که به پيدايش طبقات دامن می زنند، حل کند- با اين پيامد که ديکتاتوری پرولتاريا يک دوره نسبتا طولانی را در بر خواهد داشت.

در همان مقاله لنين همچنين به جنبه ديگری از ماهيت گذاری سوسياليسم، و اين واقعيت که سوسياليسم ميدان جنگ است بين کمونيسم که برای رشد مبارزه می کند، و سرمايه داری که در مقابل نابودی مقاومت می کند، اشاره می کند. بخصوص، لنين توجه را به "جوانه های" معينی از جامعه کمونيستی آينده که در مراحل اوليه سوسياليسم در جمهوری شوروی رشد نيافتند، معطوف می سازد. اينها بخصوص عبارت بودند از (شنبه های کمونيستی) که در آن کارگران داوطلبانه برای پيشرفت ساختمان سوسياليسم در سرتاسر جامعه کار می کردند نه برای تطميع توسط پاداش، يا به زور اسلحه، و نه به دليل آنکه آنها می خواستند که واحد خودشان رونق يافته يا سوددهی داشته باشد، بلکه بدليل آنکه در واقع کارگران در قدرت بودند، جامعه را در خدمت منافع خودشان باز سازی می کردند و بخصوص اين کارگران شنبه های کمونيستی توسط جهان بينی کمونيستی و ديدگاه ماموريت تاريخی برای دست يافتن به کمونيسم هدايت شده و از آن الهام می گرفتند.

بر مبنای عزم آگاهانه شان، برای حفظ حاکميت طبقه کارگر و متحول ساختن تمام جامعه، آگاهترين کارگران، با گذاردن چنان روزهای کار مجانی، بقول لنين، نه برای قوم و خويشان "نزديک" بلکه ...(برای) قوم و خويشان "دور" خود يعنی،...(برای) جامعه بمثابه يک کل..."(38) شروع به کار کردند. و لنين بدرستی جمع بندی کرد که اين جوانه شکننده اما بسيار مهمی از جامعه کمونيستی آينده بود، جوانه ای از مناسبات توليدی آينده (و همچنين روبنا، بخصوص ايدئولوژی) که در سرتاسر جامعه بايد استقرار يابد.

لنين در اين مقاله، بر مبنای پراتيک محدود ديکتاتوری پرولتاريا تا به آن زمان، شروع به خاطر نشان کردن جوانب مهمی از اين ديکتاتوری کرد که بعدها مائو تسه دون، بر مبنای تجربه تاريخی بسيار گسترده تر و عميق تر از ديکتاتوری پرولتاريا، آنها را بطور بسيار کاملتری تکامل بخشيد. بخصوص لنين به اين واقعيت اشاره کرد که وظيفه اين ديکتاتوری پرولتاريا، مبنی بر نابودی طبقات و رسيدن به کمونيسم، برای از بين بردن تمام تضادهای بنيادينی که به طبقات پا می دهند (بطور برجسته تضاد بين کار فکری و يدی) مستلزم يک مبارزه طولانی و پيچيده ای است که استفاده از ابزار مختلف بسياری را در بر خواهد داشت و اشکال بسياری بخود خواهد گرفت.

اما در آن زمان لنين به نظريه ای که بعدا توسط مائو تکامل يافت فقط اشاره ای می کندو آنهم اينکه در سرتاسر دوره گذار سوسياليسم، طبقات آنتاگونيستی و مبارزه آنتاگونيستی بين پرولتاريا و بورژوازی وجود خواهد داشت.

استالين

مائو بر مبنای جمع بندی از تجربه تاريخی ديکتاتوری پرولتاريا در اتحاد شوروی، در چين و در ديگر کشورهای سوسياليستی بود که اين درک عميق تر کرده و تکامل داد. اما قبل از اينکه مستقيما به خدمات مائو به تئوری و پراتيک انقلاب در اين حيطه بسيار حياتی بپردازيم، مهم است که يک ارزيابی از نقش استالين، بخصوص در رابطه با مسئله در اهتزاز داشتن و پيشبرد ديکتاتوری پرولتاريا، داشته باشيم.

اين استالين بود که حزب کمونيست اتحاد شوروی و از طريق آن توده های کارگر اتحاد شوروی را در حفظ حاکميت طبقه کارگر و ساختمان سوسياليسم به مدت 30 سال رهبری کرد. و در ضمن اينکه رهبری نمودن يک چنين وظيفه خطيری آنهم تحت سخت ترين شرايط بدون هيچ تجربه تاريخی قبلی واقعا خدمت بزرگی از جانب استالين محسوب می شود، اما در اين پروسه او اشتباهاتی نيز داشت که برخی از آنها کاملا جدی می باشد. بنابراين جمع بندی درست از نه تنها خدمات استالين بلکه همچنين اشتباهات او، بخصوص پيرامون مسئله تعيين کننده ديکتاتوری پرولتاريا، بسيار مهم است.

در "اصول لنينيسم" که درست پس از مرگ لنين در سال 1924 نوشته شده است، استالين اصول اساسی خدمات لنين به مارکسيسم، منجمله تئوری ديکتاتوری پرولتاريا بمثابه يکی از نکات اصلی خدمات وی جمع بندی کرد. استالين بدرستی مسئله گذار به جامعه کمونيستی را به مثابه يک نبرد و مبارزه طولانی، هم بر عليه بقايای طبقات حاکم جامعه کهن و هم بر عليه نفوذ توليد کنندگان کوچک و جهان بينی آنها -مبارزه ای که مستلزم متحول ساختن طرز تفکر نه تنها دهقانان، نه تنها عناصر خرده بورژوا، بلکه همچنين توده های کارگر، منجمله کارگران کارخانه می باشد- ارائه داد. استالين نشان داد که، اين مبارزه بخشی از وظيفه اساسی ديکتاتوری پرولتاريا می باشد.

استالين در هدايت طبقه کارگر در پيشبرد مبارزه بسيار حاد و پيچيده بر عليه دشمنان طبقاتی هم در داخل و هم در خارج حزب، اين اصول را کماکان حفظ کرد. بخصوص او مبارزاتی را رهبری نمود که باعث شد ترتسکی، بوخارين و ديگر افراديکه بويژه در رهبری حزب بودند و خط شان می توانست بطريقی سوسياليسم را خرد کرده و سرمايه داری را در اتحاد شوروی احياء کند، مغلوب شوند. (اين مبارزات در فصل 3 يعنی "اقتصاد سياسی، سياست اقتصادی و ساختمان سوسياليسم" شرح داده شده اند).

اين مهمترين بخش از رهبری استالين در انجام دگرگون سازی سيستم مالکيت در شرايط پيچيده اتحاد شوروی بود. متحول ساختن سيستم مالکيت نه تنها شامل تعويض مناسبات سرمايه داری با مناسبات سوسياليستی بود بلکه همچنين شامل پيشرفت از بقايای اشکال فئودالی مالکيت در ابعاد عظيم در روستاها به اشکال سوسياليستی مالکيت از طريق مراحل مختلف اشتراکی کردن (کلکتيو)- بود. اما پس از اينکه تحول سوسياليستی در مالکيت، بخصوص در سالهای ميانی و اواخر سالهای 30، کامل شده بود، استالين به نتيجه گيريهای جدا غلطی در مورد ماهيت جامعه شوروی و تضادهای مشخصه آن رسيد. (برای اطلاعات اوليه در اين مورد بترتيب به فصلهای 3و4 در باره اقتصاد سياسی و فلسفه، نظری بيافکنيد.).

اين اشتباهات بطور مثال، در نقل قول زيرين از گزارش استالين"در مورد پيش نويس قانون اساسی اتحاد جماهير شوروی" که در سال 1936 داده شد، نمايان هستند:

بدين ترتيب پيروزی کامل سيستم سوسياليستی در تمام حيطه های اقتصاد ملی اکنون يک واقعيت است.

و اين به چه معناست؟

اين به معنای آنست که استثمار انسان توسط انسان نابود و از بين برده شده است. بدين ترتيب اکنون تمام طبقات استثمارگر نابود گرديده اند."(39)

استالين ادامه داده و می گويد که هنوز طبقه کارگر، طبقه دهقان و روشنفکران وجود دارند، اما "خطوط تمايز بين طبقه کارگر و دهقانان، و بين اين طبقات و روشنفکران در حال زدوده شدن است..." اينکه "تضادهای اقتصادی بين اين گروههای اجتماعی در حال نزول بوده و دارند زدوده می شوند" و اينکه "تضادهای سياسی بين آنان هم در حال نزول و زدوده شدن است".(40) اين تحليل استالين را آنجا می کشاند که در گزارشش به کنگره 18 حزب در سال 1939 بگويد:

ويژگی ای که جامعه شوروی را امروزه از هر جامعه سرمايه داری متمايز می سازد آنست که ديگر دارای طبقات متخاصم و آنتاگونيستی نمی باشد، يعنی اينکه طبقات استثمارگر نابود شده اند، حال آنکه کارگران، دهقانان و روشنفکران که جامعه شوروی را تشکيل می دهند، در همکاری دوستانه به کار و زندگی مشغولند.(41)

پس از تجربه تاريخی انقلاب چين و جمع بندی های تئوريک مائو تسه دون، اکنون بايد روشن باشد که اين تحليل غلط است. طبقات آنتاگونيستی کماکان تحت سوسياليسم موجودند، آنچه که سوسياليسم را از سرمايه داری متمايز می سازد آن نيست که طبقات متخاصم ناپديد گشته اند، بلکه اين واقعيت است که طبقه کارگر، به جای محکوم، طبقه حاکم می باشد.

اما، استالين بر مبنای تحليل غلطش در اواسط و اواخر سالهای دهه 30 اين موضع را گرفت که، تنها دليل برای ادامه ديکتاتوری پرولتاريا، محاصره اتحاد شوروی توسط دشمنان امپرياليست است. کسان ديگری در حزب شوروی بودند که استدلال می کردند، از آنجائيکه (از قرار) طبقات متخاصم در اتحاد شوروی ديگر وجود ندارند پس دولت بايد کنار گذاشته شود. اما استالين در حاليکه به نادرستی با آنها در مورد عدم وجود طبقات متخاصم در اتحاد شوروی نظر مشترک داشت، در جواب به آنها فقط می گويد که نظر آنها نشانگر "کم بها دادن به قدرت و اهميت مکانيزم دولتهای بورژوايی که ما را محاصره کرده اند و به ارگانهای جاسوسی آنها..."(42) بود. استالين حتی اين نتيجه گيری را کرد که اتحاد شوروی، بزودی می تواند به خود کمونيسم دست يابد، اما حتی با اين وجود دولت شوروی بايد کماکان باقی بماند" اگر محاصره سرمايه داری از ميان نرفته باشد..."(43)

البته استالين در ضديت با آنانی که می خواستند ديکتاتوری پرولتاريا را منحل کنند بدرستی خواهان حفظ آن بود، و همچنين اين مسئله درست بود که لازم است دولت شوروی از دستآوردهای سوسياليسم در مقابل امپرياليستهای خارجی حمايت کند. اما اين تحليل يک جانبه بود و به اين معنا که فقط به اين فاکتورها اشاره کرده، و متعاقبا مبارزه درونی و تضادهای درون شوروی برخاسته از فعاليتهای جاسوسهای خارجی می ديد و نه از حرکات درونی خود جامعه سوسياليستی، و اين ناصحيح بود.

بدين ترتيب می توان مشاهده کرد که از يک طرف استالين با قاطعيت از ديکتاتوری پرولتاريا دفاع می کند، اما از يک طرف ديگر، بخصوص در اين دوره، آنچه را که با اتکاء بر آن از لزوم ديکتاتوری دفاع می کند بهيچوجه کاملا درست، نبوده و در واقع منعکس کننده اشتباهاتی جدی در طرز تفکر او بود. به نوعی می توان گفت که اشتباهات استالين مبتنی بر انحراف حاصل کردن جدی از نتيجه گيريهای خاص لنين در باره ديکتاتوری پرولتاريا آنقدر نبود، که از کاربست نادرست متد مارکسيست-لنينيستی در تحليل از شرايط نوين که با سوسياليستی کردن (اساسی) مالکيت در اتحاد شوروی برخاست، شرايطی که خود لنين (همانند مارکسيستهای قبل از او) هيچ زمينه ای بر تحليل کنکرت از آنها نداشتند. چرا که آن مسائل نوين در زمان آنها موجود نبودند. زمانی که استالين به اين شرايط تاريخی نوين برخورد کرد، او به نتيجه گيريهای نادرستی رسيد، بخشا به دليل اين واقعيت که آنها در واقع جديد بودند، اما همچنين مقدار معينی از متافيزم و ماترياليسم مکانيکی در برخورد استالين وجود داشت. در اساس، استالين بطور يک جانبه بر برخورد به سيستم مالکيت تاکيد گذارده و از برخورد کامل و درست به ديگر جنبه های مناسبات توليد و روبنا و واکنش آنها بر سيستم مالکيت، قصور ورزيد. اين به نتيجه گيری غلط او (که بيش از همه در کنگره 18 به سال 1936 روشن است) مبنی بر اينکه، زمانيکه مالکيت سوسياليستی شد، طبقات آنتاگونيستی و زمينه داخلی احيای سرمايه داری در اتحاد شوروی از بين رفته است، انجاميد.تکيه نکردن کافی بر توده ها و تکيه بيش از اندازه بر روشهای بوروکراتيک از جانب استالين، با اشتباهات او ارتباط نزديک دارند. تمام اين مسائل، باعث شدند که استالين در رابطه با سرکوب ضد انقلابيون نيز اشتباهاتی کند. بدليل تحليلش از جامعه سوسياليستی او فکر می کرد که تمام ضد انقلابيون بايد اساسا از منابع سرمايه داری خارجی سرچشمه گرفته باشند تا از تضادهای درونی سوسياليسم. بخشا به اين دليل، او در اتکاء کافی بر توده ها برای گريزاندن و افشاء ضد انقلابيون غفلت ورزيد و بجای آن تقريبا منحصرا بر دستگاه اطلاعاتی شوروی تکيه کرد. و به دليل اينکه بدرستی منبع فعاليتهای ضد انقلابی را درک نکرد (اين فعاليتها را بطور خالص نشئت گرفته از منابع خارجی می ديد)، اشتباهاتی در برخورد به آنها مرتکب شد و اغلب به غلط آماج حمله را عريض کرده و تضادهای ميان خلق را با تضادهای ميان مردم و دشمن قاطی نمود.

 

استالين در آخرين سالهای عمرش، دست به تلاشهايی در رابطه با تحليل برخی از تضادهای خاصی که تحت سوسياليسم، و بخصوص در اتحاد شوروی کماکان وجود داشتند، زد. اين تحليل، بخصوص در يکی از آخرين آثار وی "مسائل اقتصادی سوسياليسم در اتحاد شوروی"، بچشم می خورد. نقاط قوت و ضعف اين اثر در فصل 3 در باره اقتصاد سياسی، آمده است. برای مقاصد کنونی مان مهم است که اشاره شود استالين در اينجا بر روی اين واقعيت که بطور خاص تضاد بين مناسبات و نيروهای توليدی کماکان تحت سوسياليسم ادامه دارد، و اگر بدرستی به اين تضاد بر خورد نشود می تواند به تضادی آنتاگونيستی بدل گردد و حتی زمينه ای را برای برخاستن عناصر سرمايه داری و به عقب کشاندن جامعه فراهم آورد، تاکيد گذارد. اما استالين به ادامه حضور تضاد بين زير بنا و روبنا برخورد نکرده و مضافا او جمع بندی نکرد که تضاد بين نيروها و مناسبات توليدی و زير بنا و روبنا نه تنها در برگيرنده تضادهای بنيادين در جامعه سوسياليستی هستند بلکه همچنين در سرتاسر دوران سوسياليسم عمدتا در وجود بورژوازی و پرولتاريا و مبارزه بين آنها، بعنوان يک تضاد آشتی ناپذير طبقاتی، تبلور می يابند.

تحليل چينی ها از استالين

حزب کمونيست چين، تحت رهبری مائو با جديت و بطور همه جانبه مسئله نقش استالين در جنبش بين المللی کمونيستی را مورد توجه قرار داده و يک ارزيابی هم از دستآوردها و هم اشتباهات او انجام داد. بدين ترتيب، پس از "سخنرانی مخفيانه" خروشچف در کنگره بيستم حزب در سال 1956 و کارزار ضد استالينی که متعاقب آن توسط غاصبين رويزيونيست حزب کمونيست شوروی براه انداخته شده بود، تحليل حزب کمونيست چين در آن لحظات حساس درسهای حياتی، راجع به اعمال ديکتاتوری پرولتاريا در اتحاد شوروی برهبری استالين را جمع بندی کرد.

اين جمع بندی بشکل دو مقاله در نشريه Daily s'elpeop (5 آوریل و 29 دسامبر 1956) در آمد. گرچه رويزيونيستهای چين موفق شدند برخی از مواضع خطی شان را بدرون اين مقالات (بخصوص اولی) وارد کنند و اين مقالات شامل برخی سئوال برانگيز و يا کاملا غلط (مثلا در يوگسلاوی) می باشند، اما در مجموع اين مقالات از استالين دفاع کرده و بوضوح از ديکتاتوری پرولتاريا دفاع می کنند. مقاله اول، "در باره تجربه تاريخی ديکتاتوری پرولتاريا"، تاکيد می کند که تحت سوسياليسم تضادها کماکان ادامه داده يافته و اينکه خط توده ای راه حل صحيح روشهای کمونيستی رهبری می باشد. مقاله دوم، "نکاتی بيشتر در باره تجربه تاريخی ديکتاتوری پرولتاريا"، مفصلتر بوده و موضوعات مختلفی را مورد بحث قرار می دهد، اما بطور کلی بر اين مسئله تاکيد می گذارد که، اگرچه استالين اشتباهاتی داشت اما يک انقلابی بزرگ بود که دستآوردهايش نسبت به اشتباهاتش دارای جنبه عمده می باشند، و آن کسانی را که از انتقاد از استالين استفاده می کردند تا ديکتاتوری پرولتاريا را منحل کنند، مورد حمله قرار می دهد، روشن است که هدف اين حمله نه تنها خروشچف، بلکه همچنين همپالگيهای رويزيونيستش در چين بود که کاملا گرايش داشتند عين او عمل کنند.(44)

اين مسئله همچنين در يکی ديگر از نوشته های مائو در همان سال، "در باره ده مناسبات بزرگ"، روشن است که می گويد:

در شوروی کسانيکه در گذشته استالين را تا عرش برين ستايش می کردند، اکنون ناگهان او را دوزخی می شمرند. اينجا در چين هم اشخاصی پيدا شده اند که بدنبال آن روان اند. کميته مرکزی حزب ما معتقد است که که اشتباهات استالين فقط 30 درصد و خدماتش 70 درصد را تشکيل می دهد و با سنجش کليه مسائل او يک مارکسيست کبير بود. بر اساس اين ارزيابی ما مقاله ای تحت عنوان "در باره تجربيات تاريخی ديکتاتوری پرولتاريا" نگاشتيم.(45)

بعدا در همان سال، در نوامبر 1956، مائو مسائل را حتی با موشکافی بيشتری مطرح کرد:

مايلم چند کلمه ای در باره بيستمين کنگره حزب کمونيست اتحاد شوروی بگويم. من فکر می کنم دو "شمشير" وجود دارد: يکی لنين و ديگری استالين. اکنون روسها شمشير استالين را بدور افکنده اند. گومولکا و برخی اشخاص در مجارستان آنرا برداشته اند تا به اتحاد شوروی زخم زنند و با باصطلاح استالينيسم مخالفت نمايند. احزاب کمونيست بسياری از کشورهای اروپايی برهبری تولياتی مشغول انتقاد از اتحاد شوروی هستند. امپرياليستها نيز از اين شمشير برای کشتار خلق استفاده می کنند. مثلا دالس مدتی است آنرا بدور سرش می چرخاند. اين شمشير قرض داده نشده بلکه به دور افکنده شده است. ما چينی ها آنرا بدور نينداخته ايم. اولا ما از استالين حفاظت می کنيم و ثانيا در عين حال اشتباهات او را مورد انتقاد قرار می دهيم. ما مقاله " در باره تجربه تاريخی ديکتاتوری پرولتاريا" را نگاشته ايم. بر خلاف برخی اشخاص که برای بدنام کردن و نابود نمودن استالين تلاش کرده اند، ما بر طبق واقعيت عينی عمل می کنيم.

اما در مورد شمشير لنين، آيا رهبران شوروی آنرا تا حدی بدور نيافکنده اند؟ بنظر من آنرا بميزان قابل ملاحظه ای بدور افکنده اند. آيا انقلاب اکتبر هنوز معتبر است؟ آيا هنوز می تواند بعنوان نمونه برای کليه کشورها باشد؟ گزارش خروشچف در بيستمين کنگره حزب کمونيست اتحاد شوروی می گويد که امکان دارد قدرت سياسی را از طريق راه پارلمانی بدست آورد، يعنی گفتن اينکه ديگر برای کليه کشورها لازم نيست که از انقلاب اکتبر بياموزند. همينکه اين دروازه باز شود، لنينيسم بطور کلی بدور افکنده می شود.(46)

مائو بروشنی توجه زيادی به يک ارزيابی مفصل و عينی از استالين مبذول داشت، و آنگونه که اشاره شد، بخصوص بخاطر جمعبندی از دستآوردها و اشتباهات استالين بود که او توانست خدمات بزرگ خود را به تئوری و پراتيک ديکتاتوری پرولتاريا انجام دهد.

البته مائو توده های چينی را در رها کردن کشورشان از چنگال امپرياليسم، فئوداليسم و سرمايه داری بوروکرات، و کسب يک پيروزی تاريخی که اساسا در سال 1949 بدست آمد، رهبری نمود. و شکل خاصی از دولت که بر مبنای اين پيروزی در چين برقرار شد ديکتاتوری دمکراتيک خلق نام گرفت. اين در واقع (اگر نه در اسم) شکل خاصی بود که ديکتاتوری پرولتاريا، با توجه به اين مسئله که انقلاب چين در ابتدا يک انقلاب دمکراتيک نوين بود (به فصل يک، "انقلاب در کشورهای مستعمره"، مراجعه کنيد)، با پيدايش جمهوری خلق در چين بخود گرفت. و بدليل اين خصلت خاص از انقلاب چين، اتحاد طبقه کارگر با دهقانان، که برای پرولتاريای اتحاد شوروی مسئله بسيار مهمی در حفظ حاکميت اش و ساختمان سوسياليسم بوده است، در چين که اکثريت جمعيتش را دهقانانی تشکيل می دادند که در بند مناسبات نيمه فئودالی جامعه کهن گرفتار بوده، و درجايی که روستاها برای مدت زمان درازی محور انقلاب بوده اند، حتی اهميت بسيار عظيم تری يافت.

اما اضافه بر اين، قسمتی از خصلت انقلاب دمکراتيک نوين آن بود که با بخشهای معينی از سرمايه داران چينی- بورژوازی ملی- که آنها هم توسط ترکيب فئوداليسم و سرمايه خارجی عقب نگاه داشته شده بودند، می شد و می بايستی که در مرحله اول انقلاب چين، و حتی (تا آنجائيکه امکان پذير بود) در مرحله سوسياليستی، بخصوص در سالهای اوليه آن، اتحاد بعمل آورد. تحت اين شکل خاص حاکميت طبقه کارگر(ديکتاتوری دمکراتيک خلق)، لازم می بود که رشد بورژوازی ملی محدود شود، اما در همانحال مورد استفاده قرار گيرد. مائو حتی در سال 1957 تاکيد کرد که تا بدانجا که امکان دارد لازم است که تضاد بورژوازی ملی بطور غير آنتاگونيستی حل گردد- يعنی اينکه آنرا بمثابه يک طبقه مالکين خصوصی متوقف کرده و در همانحال سعی شود تا بدانجا که ممکن است افراد اين طبقه را بطرف خود کشيد.

و بطور کلی بدليل آنکه به اين تضاد و تضادهای ديگر در اين زمان بدرستی برخورد شد، مرتجعين چين اگرچه بر يکسری از نارضايتی های توده ها انگشت گذارده و سعی کردند اين نارضايتی ها را به طغيان های ضد سوسياليستی مبدل سازند، اما قادر نشدند بهمان ترتيب و در همان ابعادی که مرتجعين در ديگر کشورهای سوسياليستی آنزمان- بطور مشخص مجارستان در سال 1956 که يک شورش ضد انقلابی قادر به جلب بخشهای قابل توجهی از توده های مردم بطرف خود گرديد- موفق شده بودند، کاری از پيش برند. در واقع، زمانيکه عناصر سرسخت راست در چين در سال 1957 سر برون آوردند و با تمام قوا به مقابله با پيشرفتهای سيستم سوسياليستی برخاستند، اکثريت عظيم توده های مردم بطور سياسی بدفاع از سوسياليسم برخاستند و اين ضد انقلابيون نسبتا سريع طرد و منفرد گشتند.

تا به اين زمان، تا سال 58- 1957، دو تحول بسيار بزرگ در جنبش کمونيستی بين المللی و در درون کشورهای سوسياليستی رخ داده بود. يکی آنکه در خود چين تا سال 1956 تحول سوسياليستی سيستم مالکيت، ديگر بطور عمده بدست آمده بود. اين بدان معنا ست که در صنعت، مالکيت دولتی اساسا مستقر گشته بود، در حايکه در کشاورزی بشکل پايين تری از مالکيت سوسياليستی در روستاها يعنی شکل مالکيت جمعی بر زمين و ابزار توليدی مهم توسط گروههايی از دهقانان، غالب گشت. و البته اين يک پيشرفت و پيروزی عظيمی برای انقلاب چين و پرولتاريای سراسر جهان بود.

اما در همان زمان، عقبگردی عظيم در اولين کشور سوسياليستی جهان در حال تکوين بود. اين البته، بقدرت رسيدن رويزيونيستها به رهبری حروشچف در اتحاد شوروی و آغاز پروسه به قهقرا بردن تمام انقلاب در اتحاد شوروی و برگشت به سرمايه داری بود. بمثابه يک بخش لازم و بسيار حياتی از پيشبرد پروسه احياء سرمايه داری، خروشچف کارزار حمله ای را بر عليه ديکتاتوری پرولتاريا براه انداحت. آنگونه که قبلا ديده ايم، بخشی مرکزی از اين مسئله، بشکل حمله ای کينه جويانه و مبتذل بر عليه استالين که طبقه کارگر شوروی را در تحکيم و پيشبرد ديکتاتوری اش رهبری کرده بود، بخود گرفت. اما در همان زمان خروشچف همچنين دست به يک حمله جامع تر تئوريک بر عليه ديکتاتوری پرولتاريا زد. او چنين استدلال می کرد که در زمانهای قبل (شايد تحت رهبری لنين و در سالهای اول رهبری استالين) ديکتاتوری پرولتاريا لازم بوده است، اما اکنون ديگر نيازی به آن نمی باشد و بنابراين دولت شوروی می تواند "دولت تمام افراد، و تمام طبقات "در جامعه شوروی باشد. اين تز که خروشچف آنرا "تکامل خلاق مارکسيسم" می خواند، در واقع و بوضوح تنها آشکارترين شکل ايدئولوژی بورژوازی بود، که هميشه سعی کرده چنين بنمايد که دولت ماورای طبقات می باشد، تا دقيقا از اين طريق بتواند ديکتاتوری اش را بر پرولتاريا اعمال نموده، و او را از نظر سياسی خلع سلاح کند.

همچنانکه قبلا گفته شد، حزب کمونيست چين تحت رهبری مائو در مقابل چنين حملاتی که به مارکسيسم-لنينيسم می شد، با دفاع از دستآوردها و نقش کلی استالين و همچنين بدفاع از تئوری اساسی ديکتاتوری پرولتاريا، دست به يک ضد حمله زد. اما در همان زمان، در درون حزب کمونيست چين نيز مبارزه حاد بين دو خط در جريان بود، مبارزه ای که انعکاسی از مبارزه جاری در درون جنبش کمونيستی بين المللی و همچنين مبارزه طبقاتی در چين بطور کلی، بود. آنهايی که در درون حزب کمونيست چين، بخصوص در سطوح بالای حزب بودند، و بطرف راه سرمايه داری گرايش داشتند طبيعتا پشتوانه ای در رويزيونيسم خروشچف و شرکاء يافتند و به سختی به مقابله با تلاشهای افشاگرانه و مبارزه جويانه مائو و ديگر رهبران انقلابی حزب کمونيست چين بر عليه اين رويزيونيسم، پرداختند. بدين ترتيب در اين زمان مائو مبارزه سختی را بر عليه رهبران رويزيونيستی مانند ليوشائوچی و دن سيائو پين، که معتقد بودند طبقات و مبارزه طبقاتی در چين در حال مردن هستند، و اينکه اساسا ديگر نيازی برای ديکتاتوری پرولتاريا در چين وجود ندارد، به پيش می برد.

بمثابه بخشی از مبارزه مائو در آن زمان دو موضوع بسيار مهم در باره مبارزه طبقاتی در خود چين اتخاذ کرد، که اين موضع گيريها همچنين مفاهيم بسيار گسترده تری را در مورد تمام دوره سوسياليسم بطور کلی در بر داشت. در مارس 1957 مائو در "سخنرانی در کنفرانس کشوری حزب کمونيست چين در باره کار تبليغاتی "تحليل مهمی بدين مضمون کرد که :

برای تحکيم قطعی آن(سوسياليسم) بايد ضمن صنعتی کردن سوسياليستی کشور و ادامه پيگير انقلاب سوسياليستی در جبهه اقتصادی، در جبهه سياسی و ايدئولوژيک نيز بطور دائم و سخت به مبارزات انقلابی سوسياليستی و تربيت سوسياليستی پرداخت... در چين مبارزه برای تحکيم نظام سوسياليستی،مبارزه بر سر اينکه معين شود آيا سوسياليسم چيره می شود يا سرمايه داری، هنوز طی يک دوره تاريخی بسيار طولانی ادامه خواهد داشت.(47)

و يکماه قبل از آن، مائو در "در باره حل صحيح تضادهای درون خلق" بروشنی گفته بود که:

در چين، گر چه تحول سوسياليستی در مورد سيستم مالکيت بطور اساسی انجام يافته و مبارزات طبقاتی وسيع و توفان آسای توده ای که مشخصه دوره انقلاب است، بطور عمده پايان پذيرفته ولی بقايای طبقات سرنگون شده مالکان ارضی و کمپرادورها هنوز موجود است، بورژوازی هنوز برجاست و خرده بورژوازی تازه در حال تحول است. مبارزه طبقاتی هنوز تمام نشده است. مبارزه طبقاتی بين پرولتاريا و بورژوازی، مبارزه طبقاتی بين نيروهای سياسی گوناگون و مبارزه طبقاتی بين پرولتاريا و بورژوازی در زمينه ايدئولوژيک هنوز مبارزه ای طولانی و پيچيده خواهد بود و حتی گاهی بسيار حدت خواهد يافت. پرولتاريا کوشش می کند تا جهان را طبق جهان بينی خود دگرگون سازد و بورژوازی نيز سعی دارد تا جهان را طبق جهان بينی خود تغيير دهد. در اين مورد، اين مسئله "پيروزی کی بر کی" سوسياليسم يا سرمايه داری، هنوز عملا حل نشده است.(48)

اين دو نوشته از اهميت عظيمی برخوردارند چرا که در آنها، برای اولين بار در تاريخ جنبش کمونيستی بين المللی، صريحا خاطر نشان گرديده که طبقات و مبارزه طبقاتی کماکان تحت سوسياليسم پا برجا هستند، و اينکه بخصوص مبارزه طبقاتی بين پرولتاريا و بورژوازی حتی پس از کامل شدن دگرگونی سيستم مالکيت کماکان ادامه می يابد، و اينکه اين مسئله برای مدت زمان طولانی ادامه خواهد يافت، و مبارزه برخی اوقات بسيار حاد خواهد شد.

اما در عين حال روشن است که، از آنجائيکه پراتيک انقلابی پرولتری در اين جبهه، بطرق معينی، هنوز در مراحل اوليه خود بسر می برد، و از آنجائيکه مائو تازه شروع به جمع بندی تئوريک از آن کرده بود، درک او نيز از اين مسئله در مراحل اوليه تکاملش قرار داشت. اين مسئله بخصوص در مورد درک او از ماهيت طبقات، و بخصوص از بورژوازی، تحت سوسياليسم، صادق است. اما با حاد شدن مبارزه طبقاتی در چين، درک مائو نيز از اين مبارزه عميقتر گشت.

مبارزه طبقاتی در چين در اين زمان،بخصوص بر سر "جهش بزرگ به پيش" حاد گشت. البته، اين حرکت عمومی ای بود که کمونهای خلقی از آن متولد گشتند، جنبشی بود که در آن توده های مردم، بخصوص دهقانان، بپا خاستند و در به سرانجام رساندن انقلاب سوسياليستی و ساختمان سوسياليستی کارهايی انجام دادند که قبلا به گوش هيچکس نخورده بود و توسط نيروهای محافظه کار و ارتجاعی داخل و خارج حزب محکوم گشتند.

در فصل های قبلی "جهش بزرگ به پيش" مورد بحث قرار گرفته است و آنچه که در آنجا گفته شد در اينجا تکرار نخواهد شد، اما يک جنبه از آن دوره را بايد در اينجا خاطر نشان و برجسته ساخت، و آنهم موضوع اختلاف مزدها می باشد. مائو در حاليکه تشخيص داد که طبقه بندی مزد، و پرداخت حقوق گوناگون به افرادی که دارای مهارت ها و توانايی های متفاوت می باشند، يک جنبه از حق بورژوايی بوده، و از اينرو در دوره سوسياليستی اجتناب ناپذير می باشد، وی همچنين تشخيص داد که وظيفه ديکتاتوری پرولتاريا محدود کردن حق بورژوايی و بمثابه بخشی از آن محدود کردن مداوم اختلاف مزدها می باشد. اما در دوره دهه 1950 بر خلاف ميل مائو، پرداخت حقوق های مختلف الدرجه، بخصوص در رابطه با رهبران و مقامات تمام وقت حزب، گسترش ياقته و اختلافات بسيار زيادی در حقوق بين سطوح مختلف مقامات، و در بين مقامات و توده ها بوجود آمده بود.

در اين دوره بمثابه بخشی از مبارزه بر عليه اين مسئله وخط و سياستهای رويزيونيستی بطور عموم- مائو از مقاله ای که توسط چان چون چيائو -يکی از کسانی که امروزه در چين بعنوان يکی از اعضای "دارو دسته 4 نفره" به او افترا زده می شود، نوشته شده بود پشتيبانی کرده و برای انتشار آن مبارزه کرد. اين مقاله به حق و ايدئولوژی بورژوايی حمله می کند. اين مقاله خاطر نشان ساخت که بسياری از باصطلاح کمونيستها هستند که مانند افراد آزمند عمل می کنند و مرتبا بدنبال انباشت کردن ذخيره نقدی شان می باشند. آنها بخود بمثابه کالا بر خورد می کنند، و اگر ساعات اضافه ای را برای انقلاب کار کنند، درخواست اضافه حقوق می کنند. و مائو در دوران "جهش بزرگ به پيش"، در هدايت مبارزه ای جهت قطع کردن برخی از اين چيزها موفق گشت.

بخاطر تجربه ایکه مائو از خيزش انقلابی توده ای در طی "جهش بزرگ به پيش" بدست آورده بود، او توانست ماهيت مبارزه طبقاتی و تضادهای موجود در خود جامعه سوسياليستی را روشنتر ببيند و خط و تئوری اساسی اش را در مورد ادامه انقلاب تحت شرايطی که سوسياليسم اساسا استقرار يافته باشد -بدين معنی که، سيستم سياسی سوسياليستی، ديکتاتوری پرولتاريا استقرار يافته و دگرگونی سوسياليستی در سيستم مالکيت بطور عمده به انجام رسيده باشد- تکامل دهد.

تا سال 1962 اين درک مائو يک جهش کيفی کرده بود. در ماه اوت و سپتامبر همان سال در پلنوم دهم کميته مرکزی هشتم حزب کمونيست چين بود که مائو آنچه را که بعنوان خط اساسی حزب کمونيست چين برای دوره تاريخی سوسياليسم شناخته شده است مطرح کرد:

جامعه سوسياليستی يک دوران تاريخی نسبتا طولانی را در بر می گيرد. در دوره تاريخی سوسياليسم هنوز طبقات، تضادهای طبقاتی و مبارزه طبقاتی، و مبارزه بين راه سوسياليستی و راه سرمايه داری، و خطر احياء سرمايه داری موجود است. ما بايد طبيعت پيچيده و طولانی اين مبارزه را درک کنيم. ما بايد هوشياری خود را بالا بريم. ما بايد تربيت سوسياليستی را به پيش بريم. ما بايد بدرستی تضادهای طبقاتی و مبارزه طبقاتی را درک کرده و حل کنيم، تضادهای بين خودمان و دشمن را از تضادهای ميان خلق متمايز ساخته و آنها را بدرستی حل نمائيم. در غير اين صورت يک کشور سوسياليستی مثل ما به ضد خود تبديل شده و از بين خواهد رفت، و احياء سرمايه داری در آن صورت خواهد پذيرفت. از هم اکنون، بايد هر سال و هر ماه و هر روز اين را بخاطر بياوريم تا بتوانيم درکی عميق از اين مسئله حفظ کرده و يک خط مارکسيست-لنينيستی داشته باشيم.(49)

تحليلی که در اينجا بيان شده تکاملی نوين در تئوری مارکسيست-لنينيستی است، تحليلی که يک پيشرفت کيفی بالاتر ار هر آنچه که قبلا در جنبش بين المللی کمونيستی بدست آمده بود، را نمايندگی می کند.

مائو در اين عبارت خاطر نشان می کند که "می بايست تربيت سوسياليستی را به پيش بريم". و بدنبال آن، در سال 1963، حزب با ابتکار مائو "جنبش تربيت سوسياليستی" را آغاز کرد، که به معنای مبارزه با رويزيونيسم و طرز تفکر و اعمال بورژوايی بود. بطرق گوناگونی اين جنبش پيش در آمدی بر انقلاب فرهنگی پرولتاريايی کبير بود. از يک طرف اين جنبش زمينه را برای انقلاب فرهنگی آماده ساخت، و از طرف ديگر اوين تلاش مائو جهت تکامل اشکال و متدهای نوين برای ادامه انقلاب تحت ديکتاتوری پرولتاريا بود. در اين سالهای اوليه دهه 60 بود که پرولتاريا، بخصوص تحت رهبری چيانگ چينگ، دست به يک ضد حمله حاد بر عليه رويزيونيستها در حيطه های فرهنگ و هنر زد (به فصل قبل مراجعه کنيد). و در اين دوره بود که ريشه دار ترين و پنهان ترين نيروهای بورژوايی نوين در جامعه سوسياليستی چين شروع به احساس اين موضوع کردند که موقعيت شان بسختی در خطر افتاده و بنابراين با پشتکار در مبارزه شان با پرولتاريا برای حاکميت بر جامعه به بيرون جهيدند.

همچنين بايد به خاطر داشته باشيم که در همان زمان حزب کمونيست چين در حال پيشبرد يک مبارزه سخت بين المللی با رويزيونيسم شوروی بود. در اين زمان که پلميک های سر گشاده ای بين حزب کمونيست چين و حزب کمونيست اتحاد شوروی شروع شد، و حزب کمونيست چين سند مهم "پيشنهادیدر رابطه با خط عمومی جنبش بين المللی کمونيست" (ژوئن 1963) و "توضيح در باره نامه سرگشاده کميته مرکزی حزب کمونيست اتحاد شوروی" (سپتامبر 1963- ژوئيه 1964) که شامل 9 بخش بود را بهمراه چيزهای ديگری منتشر نمود. بخصوص، آخرين بخش از "توضيح"، که تحت عنوان "در باره کمونيسم دروغين خروشچف و درسهای تاريخی آن برای جهان" می باشد، از اهميت خاصی برخوردار است، زيرا در آن می توان بطور فشرده درک اساسی ای را که مائو تا بدين زمان از مبارزه طبقاتی تحت سوسياليسم به آن رسيده بود را مشاهده کرد. " در باره کمونيسم کاذب خروشچفی" بر عليه خط سراپا رويزيونيستی که در آن زمان از اتحاد شوروی بيرون می آمد تاکيد می کند که طبقات آنتاگونيستی و مبارزه طبقاتی کماکان تحت سوسياليسم بطور کلی وجود دارند و اينکه بنابراين بازگشت از حاکميت طبقه کارگر به ديکتاتوری بورژوازی و احياء سرمايه داری در يک کشور سوسياليستی نه فقط از طريق تجاوز نظامی بورژوازی خارجی (آنگونه که در کمون پاريس و جمهوری شوروی مجارستان 1919 اتفاق افتاده بود و درست پس از تاسيس جمهوری شوروی روسيه به آن اقدام ورزيده شد)، بلکه همچنين زمانی که "دولت ديکتاتوری پرولتاريا راه رويزيونيسم يا راه "تکامل مسالمت آميز" (بسوی سرمايه داری)را در نتيجه انحطاط رهبری حزب و دولت در پيش می گيرد، "-امکانپذير می باشد.(50) اين مقاله با پيش گذاشتن يکرشته معيارهايی که يک کشور سوسياليستی، برای جلوگيری از احياء سرمايه داری، می تواند و بايد در پيش بگيرد، تمام می شود.

" در باره کمونيسم کاذب روشچفی" نه فقط در مبارزه بين المللی بين مارکسيسم و رويزيونيسم که در آن زمان در جريان بود، بلکه همچنين در مبارزه مشابه جاری در درون خود حزب کمونيست چين که بازتاب فشرده مبارزه طبقاتی در جامعه بطور کلی بود، بمثابه سلاحی در خدمت مارکسيسم درآمد. اين مقاله همچنين از اين نظر اهميت دارد که از يک طرف نمايانگر سطح بی سابقه ای است که درک مارکسيست-لنينيستی از قوانين عملکرد سوسياليسم و مبارزه طبقاتی تحت ديکتاتوری پرولتاريا توسط مائو تسه دون به آن دست می يافت، حال آنکه از طرف ديگر نشان می دهد که تحليل مائو هنوز در حال تکامل بوده و بسطوح نوينی که بعدها در مقطع فرهنگی رسيد، نرسيده بود.

اين مقاله بيان می کند که:

در حال حاضر در اتحاد شوروی، نه تنها عناصر جديد بورژوا در تعداد بيش از هر زمان ديگر افزايش يافته اند، بلکه همچنين موقعيت اجتماعی آنها اساسا تغيير يافته است. قبل از آنکه خروشچف به قدرت برسد، آنها هيچ مقامی را در حاکميت جامعه شوروی تحت اشغال نداشتند. فعاليتهای آنها بطرق گوناگون محدود گشته در معرض حمله قرار داشتند. اما از زمانی که خروشچف با غصب رهبری حزب و دولت گام به گام به قدرت رسيد، عناصر جديد بورژوا تدريجا به موقعيتهای بالا در حزب و حکومت و در قسمتهای اقتصادی، فرهنگی و غيره دست يافته، و يک قشر ممتاز را در جامعه شوروی تشکيل داده اند.(51)

اما اين اثر عليرغم تحليلهای مهم بسيارش، هنوز در تحليل اش از طبقات، بخصوص از بورژوازی تحت سوسياليسم، بويژه در رابطه با نقش و ماهيت عناصر بورژوای درون حزب، دارای وضوح کامل نمی باشد. بغير از اين همچنين در رابطه با منشاء و زير بنای مادی برخاستن بورژوازی تحت سوسياليسم بطور خاص پس از آنکه مالکيت سوسياليستی (عمدتا) مستقر شده باشد- کاملا دارای وضوح نمی باشد.

اين مقاله در رابطه با مستند ساختن وجود عناصر بورژوا در جامعه شوروی، تاکيد را بر فعاليتهای غير قانونی همانند سود بری، بازار سياه، تملک غير قانونی املاک کلکتيو، و غيره می گذارد. در شمارش منابع عناصر نوين بورژوا که اين فعاليتها و ديگر فعاليتهای ضد سوسياليستی را ادامه می دهند، (علاوه بر استثمارگران سرنگون شده و سرمايه داری بين المللی) به "منحطين سياسی" که در ميان طبقه کارگر و کارمندان دولت پديدار می شوند و "روشنفکران بورژوای نوين در نهادهای فرهنگی و تربيتی و محافل روشنفکری" و همچنين "عناصر جديد سرمايه داری" که "مرتبا و هر لحظه در محيط خرده بورژوايی متولد می شوند" ( در اينجا منظور وجود توليد کوچک و تجارت می باشد)(52)، اشاره می کند. اما حضور رويزيونيستها (رهروان سرمايه داری) در رهبری بالای حزب و دولت -منجمله نهادها و وزارتخانه های اقتصادی -بمثابه يک قشر در بر گيرنده يک طبقه بورژوا در درون خود جامعه سوسياليستی که هسته اش درست در حزب کمونيست است، را تشخيص نمی دهد. و اينکه به اندازه کافی بر اين مسئله مرکزی تاکيدنمی گذارد که اين رويزيونيستها می توانند، در عرصه ها و قسمتهايی که تحت کنترلشان می باشد، حتی تحت سوسياليسم، جوانب سرمايه داری- يعنی نابرابری های باقی مانده از گذشته، وجود حق بورژوايی و غيره در واحد های اقتصادی و بين آنها- را در درون خود مناسبات توليدیسوسياليستی در پيش گرفته و آنان را گسترش دهند و مالکيت سوسياليستی را فقط به يک پوسته خارجی مبدل کرده و بدين ترتيب مالکيت عمومی را به مالکيت خصوصی (سرمايه) مبدل سازند و قدرت خود را در تدارک برای يک تعرض همه جانبه برای غصب قدرت و سپس احياء سرمايه داری در کل جامعه افزايش دهند.

به اين دليل و ديگر دلايل، " در باره کمونيسم کاذب خروشچفی"، تکامل کامل تحليل مائو از بورژوازی و خطر احياء سرمايه داری در يک کشور سوسياليستی، و همچنين وسايل مبارزه با آنرا نمايندگی نمی کرد. اما در همين دوره، مائو يکسری نقدهای بسيار تيز و برنده، بخصوص در رابطه با آنهايی که در مقامهای قدرت در جامعه سوسياليستی چين قرار داشتند انجام داد، که اين خود نشانگر جهت گيری فکری او است. بطور مثال در همين زمان بود که او اظهار داشت که "آندسته از کادرهای رهبری که راه سرمايه داری را در پيش می گيرند، به عناصر بورژوايی که خون کارگران را می مکند تبديل شده اند، يا دارند می شوند".(53) او همچنين اين مسئله را بطور مستقيم تر در چارچوب طبقاتی گذارده و در سال 1964 گفت که :

طبقه بوروکرات از يک طرف و طبقه کارگر بهمراه دهقانان فقير و ميانه حال پايين از طرف ديگر دو طبقه ای هستند که بشدت با يکديگر تخاصم دارند.(54)

آنچه که مائو می گفت اين نبود که هر شخصی که در يک اداره کار می کرد يا هر مقامی يا کادری، يک بوروکرات در حال مکيدن خون کارگران و يک عنصر بورژوا بود. در واقع، بطور عمده و در اکثر موارد، مناسبات آنان با کارگران و دهقانان مناسبات رفيقانه همکاری بود. اما از طرف ديگر، نابرابری های معينی بين آنها وجود داشت. آنها از نظر عينی موقعيتهای متفاوتی را در سيستم سوسياليستی اشغال می کردند. کادرها، بخصوص مقامات تمام وقت رهبری، يک نوع کار متفاوتی را نسبت به کارگران انجام می دادند، آنها نسبتا يک مقام ممتازتری را اشغال کرده، حقوق بالاتری دريافت می کردند، آنها به داشتن يک نوع بينش متفاوتی نزديک به بينش خرده بورژوايی- گرايش داشتند و شرايط مادی زندگی آنها به تقويت اين بينش متفاوت کمک می کرد و لازم بود که برای جلوگيری از رفتن اين افراد به راه انجام کارها به شيوه سرمايه داری و دنباله روی شان از رهبران رويزيونيست بالا در پيش گرفتن متدهای سرمايه دارانه و راه سرمايه داری، مبارزه شود.

همچنين در اين زمان، در تابستان سال 1964، مائو يک رشته بحثهايی با يکی از اقوام نزديکش، مائو يوان-سین داشت (که از طرفداران نزديک مائو بود- بطوريکه اکنون او را، يکی از "طرفداران قسم خورده"و "همدستان قسم خورده" به اصطلاح "دارو دسته چهار نفره" می خوانند- او در زمانيکه کودتای ضد انقلابی پس از مرگ مائو انجام يافت دستگير شد و ظاهرابه قتل رسيده است.) در اين رشته از بحثها مائو سئولات مهمی را مطرح می کند:

آيا تو می خواهی مارکسيسم-لنينيسم را مطالعه کنی يا رويزيونيسم را؟

يوان- شين: طبيعتا من دارم، مارکسيسم-لنينيسم را مطالعه می کنم.

صدر مائو: مطمئن نباش، کسی چه می داند که تو چه چيزی را داری مطالعه می کنی؟ آيا می دانی مارکسيسم-لنينيسم چيست؟

يوان-شين: مارکسيسم-لنينيسم يعنی اينکه ما بايد مبارزه طبقاتی را به پيش بريم، يعنی اينکه بايد انقلاب کنيم.

صدر مائو: ايده اساسی مارکسيسم-لنينيسم آنست که بايد انقلاب کرد، اما انقلاب چيست؟ انقلاب آنست که پرولتاريا سرمايه داران را سرنگون کند، دهقانان ملاکين را سرنگون کند، و آنگاه پس از آنان قدرت سياسی کارگران و دهقانان را بر قرار کرده و مضافا به تحکيم آن ادامه می دهد. در حال حاضر وظيفه انقلاب هنوز کامل نشده است، هنوز بطور نهايی تعيين نشده است که، بالاخره، چه کسی، چه کسی را سرنگون خواهد کرد. در اتحاد شوروی، آيا خروشچف در قدرت نيست، آيا بورژوازی در قدرت نيست؟ ما هم، مواردی داريم که در آن قدرت سياسی در چنگ بورژوازيست، دسته های توليدی، کارخانجات، کميته های "سين" و همچنين کميته های منطقه ای و استانی ای هستند که در آنجا، آنها افراد خود را دارند، روسای بخشهای امنيت عمومی ای وجود دارند که از افراد آنها هستند.(55)

در اينجا، البته، آنچه که مائو می گويد آنست که ولو اينکه ما نظم سوسياليستی داريم، و هر کس ادعای مارکسيست -لنينيست بودن می کند، مسئله تعيين کننده مضمون و محتواست -آيا مارکسيستها و توده های مردم در رهبری بوده و در حال هدايت جامعه در جهت کمونيسم می باشند، يا اينکه رويزيونيستها و معدودی عناصر بورژوا در فرماندهی قرار داشته و در حال هدايت امور در جهت عکس، يعنی بازگشت به سرمايه داری می باشند. البته باز گرداندن سوسياليسم به سرمايه داری نيازمند يک تغيير کيفی است. نيازمند داشتن کنترل نه فقط بر اين يا آن عرصه اقتصادی، اين يا آن بخش از روبنا اين يا آن نهاد يا آژانس امنيتی، بلکه بمعنای گرفتن کنترل جامعه بطور کلی و دگرگون ساختن کامل آنست. اما مائو تاکيد می کند که حتی در درون سيستم سوسياليستی حيطه هايی وجود دارند -و آنهم نه حيطه های کوچک- که مرتبا تحت کنترل آنهايی که بينش بورژوايی و طرز زندگی بورژوايی و طريق بورژوايی انجام کارها را در پيش گرفته اند، و بنابراين سياستها و عملکردهای بورژوايی را بکار می گيرند، و اساسا شروع به برقرار کردن مناسبات سرمايه داری تحت پوشش مارکسيسم-لنينيسم می کنند، در می آيند.

بدين ترتيب اين امر، مسئله اساسی ای را که مائو اصرار می کرد که هنوز لاينحل مانده (و دلايل خوبی برايش داشت) را پيش می کشد: چه کسی، چه کسی را سرنگون خواهد کرد؟ مائو می گفت که تحت سوسياليسم لازم است پرولتاريا کماکان به سرنگونی بورژوازی ادامه دهد. البته اين بدان معنانيست که بورژوازی قدرت عالی را دارد و جامعه را بطور کل اداره می کند، بلکه بدان معناست که طبقه کارگر بايد مرتبا و مکررا بپا خاسته و نيروهایش را بسيج کند و رويزيونيستهای در قدرت را بزير کشد، و بدين ترتيب کنترل آن بخشهايی از جامعه را که از دست پرولتاری خارج شده دوباره به کف آورد. والبته ممکن است بخشهای معينی از جامعه باشند که طبقه کارگر هنوز، در يک زمان معينی، قادر به بدست آوردن کنترل واقعی نشده است، لذا در اين عرصه ها ممکن است مسئله عبارت باشد از اعمال قدرت پرولتری برای اولين بار. اين اوضاعی بود که قبل از انقلاب فرهنگی در چين در مورد هنر صادق بود. (به فصل قبل مراجعه کنيد).

اين مسئله اساسی بطور مستقيم در بخشی مرکزی از قانون اساسی حزب کمونيست چين در کنگره های نهم و دهم آن (در سال 1969 و 1973) عنوان شده است:

برنامه اساسی حزب کمونيست چين عبارت است سرنگونی کامل بورژوازی و تمام طبقات استثمارگر ديگر، برقراری ديکتاتوری پرولتاريا بجای ديکتاتوری بورژوازی و پيروزی سوسياليسم بر سرمايه داری. هدف نهايی حزب عبارت است از تحقق کمونيسم.(تاکيد از ماست)(56)

و البته زمانی که رويزيونيستها پس از مرگ مائو تسه دون قدرت عالی را غصب کردند، قانون اساسی حزب را بازنويس کرده، و بر سر اين نکته اساسی -برنامه پايه ای حزب- هر آنچه را که در مورد سرنگون سازی بود از قانون اساسی بيرون کشيدند، بطوريکه اکنون قانون نوشته شده آنها فقط می گويد که آنها "بورژوازی و ديگر طبقات استثمارگر را قدم به قدم پاکسازی خواهند کرد."(57) و اين نشانگر اهميت عظيم اين نکته است.

ممکن است در نگاه اول چنين بنظر آيد که چنين تغييری اصلا مهم نيست و يا حتی اينکه نسخه جديد برنامه پايه ای حزب درست تر می باشد. ممکن است بنظر آيد که وظيفه سرنگون ساختن بورژوازی و ديگر طبقات استثمارگر کامل شده و اکنون وظيفه عبارت است از پاکسازی آنها. اما اين طرز تفکر اهميت اين واقعيت را ناديده گرفته و يا انکار می کند که تا زمانی که بورژوازی موجود است نه تنها مکررا تلاش خواهد کرد که پرولتاريا را سرنگون کرده و سرمايه داری را احياء کند، بلکه بمثابه بخشی از اين تلاش، در غصب بخش هايی از قدرت حتی در شرايطی که پرولتاريا قدرت را بطور کامل در جامعه در دست دارد، موفق خواهد شد. و اين مسئله بسيار مهم تر خواهد شد، زمانيکه درک شود هسته بورژوازی و فرماندهان نيروهای ارتجاعی در جامعه دقيقا متشکل از رويزيونيستهای خود حزب کمونيست، بخصوص آنهايی که در سطوح بالا هستند، می باشند.

پرولتاريا بايد برای مقابله با اين مشکل و ادامه استحکام ديکتاتوری اش و پيشرفت بسوی کمونيسم، نه فقط بورژوازی (و عناصر ديگر طبقات استثمارگر) را سرکوب کند بلکه بايد مرتبا آن بخشهايی از قدرت را که توسط بورژوازی غصب شده دوباره کسب کند. و اين بمعنای سرنگون کردن آن رويزيونيستهای سرسختی است که اين مواضع قدرت را در دست داشته و مصمم هستند که راه سرمايه داری را در پيش گيرند. بعبارت ديگر پاکسازی بورژوازی بمعنای سرنگون کردن مکرر آن، از طريق بسيج توده ها و از پايين، پس گرفتن آن بخشهايی از قدرت است که بورژوازی مکررا در جامعه سوسياليستی غصب می کند. اين آن نکته ای است که مائو زمانی که مصرانه (در سخنانش با يکی از اقوام نزديکش مائو يوان-سين) در سال 1964 گفت، اين مسئله که چه کسی، چه کسی را سرنگون خواهد ساخت هنوز حل نشده است، بر آن تاکيد می گذاشت.

در اين زمان بود که مائو بروشنی مشخص کرد که خطر عمده در مقابل پيشرفت سوسياليسم به کمونيسم کيست، و بنابراين چه کسی است که آماج عمده انقلاب در اين مرحله می باشد. مائو در اشاره به جنبش تربيت سوسياليستی که در آن زمان در جريان بود گفت:

آماج عمده جنبش کنونی عبارت است از آن اشخاص که در قدرت اند و راه سرمايه داری را در پيش گرفته اند.(58)

بعبارت ديگر، آماج عمده، ديگر بورژوازی در جامعه بطور عام، يا خارج حزب بطور خاص نبود، بلکه اين افراد حزبی در قدرت که راه سرمايه داری را در پيش گرفته بودند، يا آنطور که بدين نام خوانده می شدند "رهروان سرمايه داری"، بودند.

آنطور که ميتوان مشاهده کرد اين يک پيشرفت مهم ديگر در فهم مبارزه طبقاتی تحت سوسياليسم بود، و اين درک در طول چند سال بعد، با تشديد مبارزه طبقاتی در چين، عمیقتر گشت. البته روشن بود که با آغاز حمله به رويزيونيستهای درون حزب توسط مائو، و تبديل آنها به آماج عمده حمله، رويزيونيستها دست به ضد حمله می زدند. آنها با هر وسيله ای که می توانستند تلاش کردند که مانع اشاعه اين سياستها توسط مائو و اتخاذ آنها توسط حزب کردند و در هر آنجا که نتوانستند چنين کنند بطرق گوناگون سعی کردند که مانع اعمال اين سياستها گردند. بخصوص در آن زمان، آنها هر گونه وسيله ای را به خدمت گرفتند تا جنبش تعليم و تربيت سوسياليستی را از مسير خود منحرف ساخته و آنرا به جنگی در ميان توده ها بدل سازند.

انقلاب فرهنگی

اوضاع بشدت در حال حاد شدن بود، و دو سال بعد با انقلاب فرهنگی منفجر شد. در اينجا، باز گويی تاريخ اين انقلاب بيسابقه و زمين لرزاننده، و وقايع و پيچ و خمهای گوناگون آن ناممکن است. نکته مهم در اين فصل عبارت است از زيربنای تئوريک انقلاب فرهنگی، و اينکه چگونه آن تئوری که انقلاب فرهنگی را رهبری کرد، نماينده عظيم ترين خدمات فنا ناپذير مائو به علم مارکسيسم-لنينيسم است.

در سال 1967، مائو با جملات زير لزوم انقلاب فرهنگی را چنين بيان نمود:

در گذشته ما در مناطق روستايی، در کارخانجات، در حيطه فرهنگ مبارزه را به پيش برديم و جنبش تعليم و تربيت سوسياليستی را به انجام رسانديم. اما تمام اينها نتوانستند مشکل را حل کنند، چرا که ما فرم يا متدی که توده ها را برانگيزد و جوانب اشتباه اعمال ما را بطور روشن، همه جانبه و از پايين افشاء کند، نيافته بوديم.(59)

اين گفته نکات بسياری را روشن می کند، که يکی از آنها آنها عبارت از آن است که انقلاب فرهنگی، نه تنها بطور عام يا در چين بلکه در تاريخ سوسياليسم بيسابقه بود. انقلاب فرهنگی عليه معيارهای سنتی از آنچه که قرار بود سوسياليسم باشد، از آنچه که قرار بود حزب کمونيست باشد، حرکت کرد. اما اين فقط ظاهر قضيه است، چرا که در واقع تنها هدف يک حزب کمونيست عبارت از رهبری پرولتاريا در بانجام رساندن انقلاب برای دستيابی به کمونيسم، می باشد. و اين آن چيزی است که که مائو، حزب کمونيست چين را برای انجام آن رهبری می کرد. اما اين عليه تمام سنن و نيروی عادت که ساخته شده بود و در واقع تحت سوسياليسم به موانعی بدل گشته بودند، حرکت کرد. در بانجام رساندن انقلاب منجمله تحت سوسياليسم، نميتوان از نيروی عادت دنباله روی کرد. سنت و عادت اجتماعی توسط هزاران سال جامعه طبقاتی ساخته شده اند و دنباله روی از چنان سنتی هرگز منتهی به جامعه بی طبقه نخواهد شد.

و بيشک، اين امر بيسابقه ای بود که صدر يک حزب کمونيست به توده ها فراخوان دهد که برخاسته و افراد قدرتمند حزب را سرنگون سازند. اما انقلاب بر مبنای سابقه به پيش نميرود و در واقع دو مقر فرماندهی درون حزب وجود داشت. رهروان سرمايه داری، دستگاه و مقرهای خود را داشتند، و لازم بود که آنها کنار زده شوند تا از کشيده شدن چين به راه سرمايه داری جلوگيری شود.

بنابراين مائو چنين جمعبندی نمود که صحبت در مورد دفاع از نقش رهبری حزب و غيره کافی نيست، صحبت بر سر انقلابی کردن مداوم حزب بمثابه بخشی از امر انقلابی کردن جامعه بمثابه يک کل ميباشد. البته بطور کلی حزب بايد نقش رهبريش را ايفاء کند. حتی زمانيکه پايه های حزب در چين بلرزه در آمده بود و در بسياری از نقاط کشور وجود خارجی نداشت، اما هرگز موجوديت سرتاسری خود را از دست نداد و مائو کاملا قصد بازسازی حزب را داشت. انقلاب فرهنگی در عين حال مشکلی بود برای بازسازی و تقويت حزب، واحد به واحد، منطقه به منطقه و از پايين تا بالا، از طريق اتکاء به عمل توده ای مردم. و بدون بسرانجام رساندن امر انقلابی کردن حزب بدين طريق، بدون بسيج توده ها برای تشخيص اين حقيقت و کشاندن به روشنايی روز و سرکوب رهبران بالای حزب که سعی ميکردند آنرا بيک حزب بورژوايی تبديل کنند و قرار دادن کادرهای رهبری بطور عموم در معرض انتقاد و نظارت توده ها، سپس از طريق نيروی عادت و عمل آگاهانه مقامات بالای رويزيونيست،حزب می تواند به ابزار بورژوازی تبديل شده و آنگاه جامعه تحت رهبری آن "بطور مسالمت آميز" راه سرمايه داری را در پيش خواهد گرفت.

بنابراين مائو اين مهمترين نکته را از تجربه تاريخی ديکتاتوری پرولتاريا در چين و جاهای ديگر، بخصوص تجربه ضد انقلاب در اتحاد شوروی، جمعبندی نمود و شروع به تکامل راههاو ابزار بازسازی و انقلابی کردن حزب، بيرون کردن آنهايی که در قدرت بوده و راه سرمايه داری را در پيش گرفته اند از صفوف حزب نمود، و باز شکل و متدی که به کف آمد اساسا اتکاء بر توده ها بود. حزب در واقع با قرار دادن رهبران و اعضاء در معرض انتقاد توده ها بازسازی شد. بدين طريق همراه با هدايت و رهبری از جانب مقرهای فرماندهی پرولتری در حزب کمونيست که تحت رهبری مائو بود، واحدهای حزبی در سطوح مختلف بازسازی شده و برمبنای اصول تشکيلاتی سانتراليسم-دمکراتيک بيکديگر مرتبط گشتند. آنگونه که در بالا اشاره شد، پيشبرد چنين تحولی مانند خود انقلاب فرهنگی بطور کل کاملا بيسابقه بود، چرا که در رابطه با حزب، همچنين در رابطه با جامعه بطور کل، اين مسئله روشن گشت که راههای باصطلاح معمول پيشبرد امور برای ريشه کن کردن رويزيونيستها و تکاندن سطوح بالای حزب، بخصوص از پيله بوروکراتيکی که حزب خود را در آن تنيده بود، ممکن نبود. مائو جمعبندی نمود که يک حزب در قدرت کماکان بايد وسيله نقليه ای باشد برای رهبری پرولتاريا در ادامه مبارزه طبقاتی تحت سوسياليسم، اما ميتواند همچنين تبديل به وسيله ای برای قشر بوروکراتيک در جستجوی منافع بورژوايی شود. فقط بسيج توده ها و اتکاء به آنها، تحت رهبری يک خط مارکسيست-لنينيستی است که ميتواند اين مشکل را حل کند. (اين بسيار مرتبط است با تحليل مائو از بورژوازی درون خود حزب، که بعدا به آن خواهيم پرداخت) از درون اين انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريايی، نه تنها در حزب بلکه در سراسر جامعه تحولات بيشتری صورت گرفت. در اينجا باز طبقه کارگر و توده های مردم تحت رهبری مائو و انقلابيون کمونيست ديگر، تحولاتی را به پيش بردند که بی سابقه بود. تمايزات و نابرابری ها بين اقشار و بخشهای مختلف جامعه منجمله شهر و روستا تقليل يافت. صدها ميليون مردم در تکامل و تقويت نه تنها مناسبات نوين اقتصادی و اجتماعی و انقلابی کردن فرهنگ، تفکر مردم و غيره بپا خاستند، بلکه همچنين اشکال مختلف مبارزه که مشخصه انقلاب فرهنگی بودند- روزنامه های بزرگ ديواری، انتقاد توده ای علنی از افراد در قدرت، سازماندهی بريگاد های جوانان که به گارد سرخ معروف شدند و غيره و غيره تکامل يافتند.

مائو به گرمی مبارزات و ابتکارات توده ها را مورد حمايت قرار داد و مرتبا از آنان در خواست می کرد که خيزش انقلابی خود را حفظ نمايند. او برای نمونه در نامه ای به سپاهيان گارد سرخ خاطر نشان ساخت که اعمال انقلابی سپاهيان گارد سرخ:

... بيان انزجار و اعلام محکوميت طبقه مالکان ارضی، بورژوازی، امپرياليسم، رويزيونيسم و سگهای زنجيری شان از طرف شما می باشد که تمام آنها کارگران، دهقانان، روشنفکران انقلابی و احزاب و گروههای انقلابی را مورد استثمار و ظلم و ستم قرار می دهند، و نشان می دهند که شورش کردن عليه مرتجعين بر حق است. من نسبت به شما پشتيبانی آتشين خود را ابراز می کنم.

برای آماده نمودن رهبری و راهنمايی توده ها در اين مبارزه توده ای عظيم در اوت 1966 "تصميم کميته مرکزی حزب کمونيست چين در رابطه با انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريايی" صادر گرديد. (تمام نقل قولهای زير از اين جزوه با همين نام هستند.)(61) آنچه که عموما بعنوان "قرار 16 نکته ای" معروف است، تحت هدايت شخص مائو تهيه گرديد و آشکارا پيروزی خط او را در مقابله با مخالفت سخت رهبران حزب کمونيست چين نمايان می کرد. نکات مهمی در اين تصميم وجود دارند که مطالعه دقيق همه کمونيستها را می طلبد. بعضی از نکاتی که در آن وجود دارند در فصول قبلی آورده شد. آنچه که در اينجا بايد بر آن تکيه گردد بقرار زير است:

"قرار 16 نکته ای" اين اصل را برجسته می نمايد که "نتيجه اين انقلاب فرهنگی کبير بوسيله اينکه آيا رهبری حزب شجاعانه جرات می کند توده ها را بر انگيزد يا نه، تعِِيين می گردد." تيتر اين بخش چيزی را بيان می کند که می توان آنرا شعار انقلاب فرهنگی ناميد: "جرئت نمودن را بالاتر از هر چيز قرار دهيد و شجاعانه توده ها را برانگيزيد. "مقاله به همين ترتيب در قسمت بعدی اشاره می کند: "در انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريايی،تنها متد برای توده ها رها کردن خودشان است، و هيچ متد انجام کار ديگری بجای آن نبايد مورد استفاده قرار گيرد".

"قرار" باز تاکيد می کند که "آماج عمده جنبش کنونی عبارت است از آنهايی که در درون حزب در مقام قدرت بوده و راه سرمايه داری را در پيش گرفته اند". اين مقاله رهنمودهای اساسی در مورد حل صحيح تضادهای درون خلق و مسئله کادرها، و همچنين سياست برخورد به دانشمندان، تکنيسين ها و "اعضای عادی گروه کارکنان" (يعنی آنهايی که در قدرت نيستند) را در بر دارد. اين مقاله بر ارتباط واقعی بين انقلاب و توليد تاکيد می ورزد.

انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريايی يک نيروی محرکه قدرتمند برای رشد نيروهای مولده اجتماعی کشور ما می باشد. هر گونه ايده ای که انقلاب فرهنگی کبير را در مقابل رشد توليد قرار دهد نادرست است.

اما شايد مهمترين موضوع اين فصل، بحث "قرار 16 نکته ای" در مورد تشکلات خلق شده توسط توده ها باشد.

پديده های نوين بسياری در انقلاب کبير پرولتاريايی شروع به ظهور کردند. گروههای انقلاب فرهنگی، کميته ها و ديگر اشکال تشکيلاتی خلق شده توسط توده ها در بسياری مدارس و واحدها چيزهای جديدی بوده و از اهميت تاريخی برخوردارند. اين گروههای انقلابی فرهنگی، کميته ها و کنگره ها اشکال نوين عالی ای از تشکل می باشند که توده ها می توانند در آنان خود را تحت رهبری حزب کمونيست آموزش دهند. آنها پلی عالی برای نگاه داشتن رابطه ای نزديک بين حزب ما و توده ها می باشند. آنها ارگانهای قدرت انقلاب فرهنگی پرولتاريايی هستند.

اين گروهها در يک پروسه از رشد در انقلاب فرهنگی، بصورت کميته های انقلابی در آمدند که در سطوح مختلف جامعه برقرار شدند. البته مائو اين خلاقيت توده ها را تحسين کرد و همانگونه که می توان حدس زد، رهروان سرمايه داری که اکنون قدرت را در چين غصب کرده اند بسرعت آنان را در سطوح پايه ای جامعه از بين برده و آنان را به ابزار بورژوا بوروکراتيکی که شکل خود را حفظ کرده اند، تبديل کرده اند.

در طول انقلاب فرهنگی مائو آرام ننشست، بلکه هم به جمعبندی پراتيک انقلاب تا بدان زمان، و هم به طراحی استراتژی و تاکتيکهای پيشروی بيشتر آن پرداخت.خود انقلاب فرهنگی از ميان پيچ و خمهای بسياری گذر کرد که در تمام دورانش مائو در مبارزه رهبری اش کرد، اما آنچه که در اينجا بر روی آن تمرکز خواهد شد عبارت است از حرکت کلی و بلاانقطاع انقلاب و درسهای تئوريکی عامی که از آن بيرون کشيد.

يکی از عميقترين و مهمترين اين درسها عبارت از آنست که هدايت مبارزه بر عليه رويزيونيستها فقط در "سطوح بالا" -يعنی فقط در ارگانهای رهبری حزب و دولت- يا فقط "از بالا به پايين" يعنی با رويزيونيستها و ديگر ضد انقلابيون ابتدا از طريق تصميم گيری ارگانهای رهبری برخورد شود و سپس آموزش در ميان صفوف حزب و توده ها در مورد اينکه چرا شخص خاصی تصفيه گشت، موضوعات و مسائل خطی و غيره چه بودند، به پيش برده شود کافی نيست. بلکه آنگونه که مائو گفت لازم است که توده های وسيع را از پايين برانگيخته و آنان را در مبارزه و مغلوب کردن دشمنان طبقاتی هدايت کرد. و خيزش توده ای انقلاب فرهنگی دقيقا نمونه ای بيسابقه از اين بود. انقلاب فرهنگی، در ابعاد وسيع و عميق آنگونه که مائو جمعبندی کرد و متدی جديد برای مغلوب ساختن رهروان جان سخت سرمايه داری و انقلابی تر کردن جامعه، منجمله حزب، بود.

مائو اغلب می گفت که انقلاب فرهنگی "مطلقا لازم و به موقع" بود. او در سخنرانی خود در جلسه پلنوم اول نهمين کميته مرکزی حزب کمونيست چين در آوريل 1969 نکته مهمی را در اين مورد بدين ترتيب بيان کرد:

ظاهرا ما بدون انقلاب کبير فرهنگی پرولتارِيايی نمی توانستيم کاری کنيم، چرا که پايه ما مستحکم نبود. بنا بر مشاهدات من متاسفانه در اکثريت نسبتا زيادی از کارخانجات -منظورم همه کارخانجات يا اکثريت قريب به اتفاق آنان نيست- رهبری در دست مارکسيستهای واقعی و توده های کارگر نبود. منظورم آن نيست که آدمهای خوبی در رهبری کارخانجات نبودند. بلکه بودند. آدمهای خوبی در ميان دبيران، معاونين دبيران و اعضای کميته های حزبی و دبيرخانه های حزبی بودند. اما آنها دنباله روی خط ليوشائوچی بودند، به انگيزه های مادی توسل می جستند، سود را در فرماندهی قرار داده بودند و بجای گسترش سياستهای پرولتری، پاداش می دادند و غيره ... اما در واقع آدمهای بدی در کارخانجات هستند... اين نشانگر آن است که انقلاب هنوز ناتمام است.(62)

در ادامه، آنگونه که آخرين جملات روشن می سازد، انقلاب فرهنگی، در عين جلوگيری از کسب قدرت توسط رويزيونيستها و احياء سرمايه داری در آن زمان مشکل را يکبار و برای هميشه حل نکرد و نمی توانست که چنين کند. انقلاب بايد تحت ديکتاتوری پرولتاريا بمدت طولانی ادامه يابد -در واقع در سراسر دوره گذاری سوسياليسم، در سراسر دوره ديکتاتوری پرولتاريا، تا زمانی که بورژوازی و تمام طبقات استثمارگر ديگر و طبقات بطور کلی، و زير بنايی که به برخاستن آنها پا می دهد کاملا از بين بروند. و آنگونه که مائو اصرار می نمود، خيزش های توده ای بسيار بيشتر، مانند سالهای اوليه انقلاب فرهنگی، در آينده نيز برای به ثمر رساندن اين ماموريت تاريخی، به همراه مردم سراسر جهان، لازم خواهد بود.

و اين بنوبه خود با هدف عميقتر انقلاب فرهنگی در ارتباط است. مائو در سال 1967، در بحبوحه اين خيزش چنين گفت:

در اينجا من سئوالی از شما ميکنم: بمن بگوئيد، هدف انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريايی چيست؟ (يکی جواب داد که هدفش عبارت بود از مبارزه عليه رهروان سرمايه داری در حزب.) مبارزه برعليه رهروان سرمايه داری در حزب يک وطيفه عمده است، اما هدف نيست. هدف عبارت است از حل مشکل جهان بينی و پاک کردن رويزيونيسم.

مرکزيت مکررا بر اهميت خودآموزی تاکيد گذارده است چرا که يک جهان بينی را نمی توان بر کسی تحميل کرد، بازسازی ايدئولوژيک فاکتورهای خارجی را که بر روی فاکتورهای داخلی عمل می کنند، نمايندگی می کنند، در حالی که دومی نقش درجه اول بعهده دارد. اگر جهان بينی متحول نگردد آنگاه حتی اگر دو هزار نفر رهروان سرمايه داری در انقلاب فرهنگی کبير جاری از ميان برداشته شوند، بار ديگری چهارهزار تن ديگر ممکن است ظاهر گردند. ما در انقلاب فرهنگی جاری در حال پرداخت بهای بسيار زيادی هستيم. مبارزه بين دو طبقه يا دو خط را نمی توان در يک، دو، سه يا چهار انقلاب فرهنگی حل کرد، بلکه نتايج انقلاب فرهنگی کبير جاری بايد حداقل برای پانزده سال تحکيم گردد. دو يا سه انقلاب فرهنگی در هر صد سال بايد انجام شود. بنابراين ما ريشه کن کردن رويزيونيسم و تقويت توانمان در مقابله با رويزيونيسم در هر زمان را بايد به خاطر داشته باشيم.(63)

در طول انقلاب فرهنگی، و بخصوص در خيزش های توده ای سالهای اوليه آن، حقيقت عميقی که لنين بيان کرد -يعنی اينکه توده های مردم در چند هفته مبارزه در يک دوره انقلابی می توانند به اندازه چندين سال "دوران عادی" آموزش ببينند- يکبار ديگر با قدرتمندی بمعرض نمايش گذارده شد و ثابت گرديد که از اهميت تعيين کننده ای، نه فقط در مبارزه در جامعه سرمايه داری بلکه در جامعه سوسياليستی نيز، برخوردار است. تمام اينها در ارتباط است با اين سئوال اساسی که برای پيشبردن جامعه بسوی کمونيسم بايد بر چه کسی تکيه کرد. مائو بارها و بارها تاکيد کرد که، اتکاء فقط می تواند بر توده های وسيع گذارده شود. ديکتاتوری پرولتاريا فقط زمانی می تواند واقعا ديکتاتوری پرولتاريا باشد که ديکتاتوری اش توسط خود توده های وسيع اعمال گردد، و اين بمعنای بسيج و مسلح ساختن آنان با خط مارکسيست-لنينيستی برای مبارزه بر عليه دشمنان طبقاتی -و توانا ساختن آنان در تشخيص خط درست از نادرست و منافع واقعی پرولتاريا از منافع بورژوايی در جريان مبارزه خودشان و مطالعه مارکسيسم-لنينيسم برای تسلط بر مواضع اساسی، ديدگاه و متد آن- می باشد.

مائو جمعبندی کرد که اگر هر گونه متد ديگری مورد استفاده قرار گيرد، آنگاه اگر رويزيونيستها بمواضع رهبری دست يابند و قادر گردند که "مهر تصديق" رسمی بر يک خط ضد انقلابی بزنند- در پوشش مارکسيسم- توده ها از نظر سياسی در يک موقعيت پاسيوی خواهند بود، و بنام وفادار ماندن به خط حزب و وفاداری به رهبری آن، آنان به عقب و به جهنم سرمايه داری رهنمون خواهند گرديد. بطور خلاصه، به ديکتاتوری پرولتاريا نبايد بطور متافيزيکی -بطريق ايستا و مطلق- برخورد کرد وگرنه از دست خواهد رفت. مائو نشان داد که اعمال ديکتاتوری پرولتاريا بر بورژوازی بمعنای ادامه انقلاب تحت ديکتاتوری پرولتاريا، ادامه مبارزه طبقاتی بر عليه بورژوازی و تمام طبقات استثمارگر از طريق اتکاء بر توده های وسيع می باشد و فقط می تواند به اين معنا باشد. اين به آن معنا نيست که آن نوع خيزش توده ای که مشخصه سالهای اوليه انقلاب فرهنگی بود هميشه لازم و ممکن است. بلکه به اين معنی است که از طريق اشکال متفاوت، توده ها بايد از نظر سياسی بسيج گشته و در انجام مبارزه طبقاتی هدايت گردند و اينکه در طول دوره سوسياليستی مکررا، و در نقاط معينی از تکامل مبارزه طبقاتی چنان خيزشهای توده ای بواقع " مطلقا لازم و بجا" خواهند بود. همانطور که اشاره شد، مائو بارها تاکيد کرد که اگر قرار بود چين يک کشور سوسياليستی باقی بماند،انقلاب فرهنگی ای که در سال 1966 آغاز شد نمی توانست تنها انقلاب فرهنگی در چين باشد. در اوقات مختلف مائو ارزيابی های مختلفی از اينکه هر چند گاهی چنان چيزی لازم و ممکن است ارائه داد، اما البته مسئله مهم جدولبندی زمانی آن توسط پيچ و خمهای مبارزه طبقاتی که هم در درون کشور و هم در سطح بين المللی تعيين خواهد شد، نمی باشد، بلکه مسئله مهم اين واقعيت است که چنين انقلابی مکررا، باز و باز، در طول دوره تاريخی سوسياليسم لازم است. و مائو همچنين در بالا دليل آنرا ذکر می کند. البته آن کسانی که در اوقات خاص آماج حمله هستند، افراد رهرو سرمايه داری، ممکن است سرنگون شده و بزير کشيده شوند و افراد معين ممکن است بطرف انقلاب کشيده شوند. اما در سراسر دوره سوسياليسم افراد جديدی (يا برخی اوقات دوباره همان افراد قبلی) بمثابه رهبران رويزيونيست ظاهر خواهند شد و هسته بورژوازی جديدی را شکل خواهند داد، و بايد آنها را مرتبا سرنگون کرد. به اين دليل است که آنگونه که مائو در اينجا اشاره می کند هدف واقعی انقلاب فرهنگی فقط سرنگون کردن آن رهروان سرمايه داری که در آن زمان خود را در درون حزب پرولتاريا مخفی کرده اند نمی باشد، بلکه هدف آن باید عبارت باشد از بازسازی جهان بینی توده های مردم، بطوریکه آنان بمواضع، نقطه نظر و متد پرولتاریا، مارکسیسم-لنینیسم دست یابند و بدین ترتیب بطور روزافزونی با امر تشخیص، ایزوله کردن و سرنگون کردن رویزیونیستها هر آن زمان که سربلند کنند مسلح گردند، و در همان حال تسلط شان بر جامعه (و طبیعت) و توانایی اشان در جذب و باز سازی اکثریت روشنفکران، و کادرها و غیره تقویت گردد.

یک سال بعد در سال 1968 زمانی که مائو صحبت از پیروزیهایی که از انقلاب فرهمگی به کف آمده است می کند، دوباره بر همان نکته تاکید می گذارد:

ما پیروزی بزرگی به کف آوردیم. اما طبقه مغلوب شده کماکان مبارزه خواهد کرد. آینها هنوز در اطراف هستند و این طبقه هنوز موجود است. بنابراین ما نمی توانیم از پیروزی نهایی صحبت کنیم. حتی برای ده ها سال. ما نباید هوشیاری خود را از دست بدهیم. بر مبنای دیدگاه لنینی، پیروزی نهایی یک کشور سوسیالیستی نه تنها در گرو تلاشهای پرولتاریا و توده های وسیع مردم در کشور خود است بلکه هم چنین در گرو پیروزی انقلاب جهانی و نابودی سیستم استثمار انسان توسط انسان در سراسر جهان می باشد، که بر آن مبنا تمام بشریت رها خواهد شد. بنابراین این غلط است که از پیروزی نهایی انقلاب در کشورمان براحتی صحبت کنیم، این ضد لنینیسم می باشد و منطبق بر واقعیات نیست.(64)

در اينجا مائو روشن می سازد که تا مدت زمان درازی پيروزی نهايی قابل دست يابی نمی باشد چرا که هنوز هم طبقات استثمارگر در جهان بطور کلی، و هم بورژوازی در خود چين به حيات خود ادامه می دهند. و بخصوص در باره نکته دوم، مائو صرفا يک پديده را شرح نمی دهد -يعنی اينکه بورژوازی هنوز در چين موجود است- بلکه دو باره بر يک قانون عينی جامعه سوسياليستی تاکيد می گذارد: يعنی، آنگونه که او در سالها قبل از اين جمعبندی کرد، سوسياليسم نقطه پايانی در خودش، يا چيزی که می تواند به همان صورت تحکيم گردد، نمی باشد، بلکه دوره طولانی گذاری است که در سرتاسرش بورژوازی به موجوديت خود ادامه خواهد داد. و خطر احياء سرمايه داری کماکان وجود خواهد داشت، و اينکه حلقه کليدی در ادامه پيشروی به سوی کمونيسم عبارت است از مبارزه طبقاتی در اتحاد با مبارزه پرولتاريا و خلقهای تحت ستم جهان.

در اين مقطع از انقلاب فرهنگی، 69- 1968، مائو همچنين لزوم دگرگونی در شکل مبارزه را جمعبندی کرد و اين پروسه را نيز رهبری کرد. او به مبنای دستآوردها و تحولاتی که انجام شده بود اتکاءکرده و آنان را به جلو رانده، بيشتر تکامل داده و مستحکم ساخت. مائو در اينجا بر مبنای اين قانون عمل کرد که مبارزه طبقاتی در يک خط مستقيم و هميشه به همان شدت بجلو نرفته بلکه بطريق موج وار و مارپيچی به پيش می رود. کنگره 9 حزب در سال 1969 تحکيم مبارزه و دستآوردهای انقلاب فرهنگی تا به آن زمان و در مرحله معينی را نمايندگی کرده و زمينه را برای پيشبرد بيشتر و اتکاء بر اين دستآوردها در دوره بعد مهيا ساخت. اما در همان زمان، مائو دوباره هشدار داد که حتی اگر شکل مبارزه عوض شود اين به آن معنا نيست که مبارزه تمام شده يا دوباره نيازی به سرنگون ساختن مقرهای فرماندهی بورژوازی در حزب نخواهد بود. در واقع، درست پس از کنگره نهم مائو اعلام کرد که در طول چند سال آينده احتمالا چنان نبرد همه جانبه ای را بايد در پيش گرفت. و در واقع تا چند سال بعد مقرهای فرماندهی بورژوازی نوين در درون حزب بوجود آمد و اينبار تحت رهبری کسی بود که از نزديک در همراهی با انقلاب فرهنگی قرار داشت. اين شخص لين پيائو بود که در سال 1971 سعی کرد کودتايی کند که شامل طرح ترور مائو نيز بود، او پس از افشاء نقشه اش در سقوط هواپيمايی که سعی داشت با آن از کشور فرار کند، کشته شد. مائو خيلی زود تشخيص داده بود که لين پيائو دارای خصوصيات خائنانه ای است، حتی اگرچه او در مجموع نقش مثبتی در مراحل اوليه انقلاب چين بازی کرده بود و حتی اگرچه مائو احساس می کرد که لازم است، با لين پيائو در دوران مرحله اول انقلاب فرهنگی متحد شود تا راستهايی که در اتحاد با ليو شائوچی به سختی سنگر بندی کرده بودند، را سرنگون کند. شکست نقشه های لين پيائو و داغان شدن مقرهای فرماندهی او، اگرچه پيروزی بزرگی برای پرولتاريا بود، همچنين شرايط نوينی را نيز بوجود آورد تضادهای نوين و مشکلات نوين. بسياری از رهبران قديمی حزب که در مقابل خيزش توده ای انقلاب فرهنگی و حمايت قاطعانه مائو و ديگر رهبران انقلابی از آن، مجبور شدند که با آن تا حدودی موافقت کرده -يا تحت فشار- با آن همکاری کنند،شروع به پشت کردن و مخالفت با آن کردند و برای اين کار از خيانت لين پيائو بمثابه توجيهی -يا پوششی- برای مخالفت شان استفاده کردند.

در نتيجه، مخالفين مائو چنين استدلال می کردند که از آنجاييکه تقريبا هيچکس باندازه لين پيائو با انقلاب فرهنگی مشخص نمی گشت، و از آنجائيکه او صورت واقعی خويش را اکنون نشان داده است، بايد بهر آنچه که او مورد حمايت قرار می داد يا درگيرش بود مشکوک شد. آنها بر اين واقعيات که آن طريق که لين پيائو انقلاب فرهنگی را مورد حمايت قرار داده بود دارای کمبودهای بسياری بود، و اينکه در زمان کنگره نهم او حملاتش را به بسياری از دستآوردهای انقلاب فرهنگی شروع کرده بود، اينکه او استدلال کرده بود که آشوب انقلابی برای مدتی (يعنی تا مدتی که او لازم داشت تا به بالا برسد) خوب بود، ولی زمان آن رسيده بود که توده ها ساکت شده و سرشان را پايين انداخته و فقط به توليد بپردازند، سرپوش می گذاردند. البته آنهايی که اکنون شانسی بدست آورده بودند که به انقلاب فرهنگی حمله کنند سعی کردند که از اينها چشم پوشی کنند، جهت گيری راست خط لين پيائو و همچنين ماهيت راست آنرا ناديده گرفته و بجای آن می خواستند که از او يک تصوير "اولتراچپ" چشم دريده بسازند، و غير مستقيم انقلاب فرهنگی را بطور کلی با همان چوب بزنند. مائو در طول اين مبارزه برخی جمعبندی های بسيار مهم انجام داد که درک مارکسيست-لنينيستی از ادامه انقلاب تحت ديکتاتوری پرولتاريا را هرچه بيشتر به پيش راند. بتابراين در اواخر سال 1974 مائو بطور علنی توجه را بر روی اين سئوال حياتی متمرکز ساخت:

چرا لنين صحبت از اعمال ديکتاتوری پرولتاريا بر بورژوازی کرد؟ روشن ساختن اين سئوال حياتی است. ناروشنی بر روی اين سئوال به رويزيونيسم خواهد انجاميد. اينرا بايد به همه ملت فهماند.(65)

با انتشار آن در فوريه سال 1975، مدت زمان کوتاهی پس از پايان "چهارمين کنگره کشوری خلق چين"، اين آموزش مائو تسه دون، کارزار مطالعه تئوری ديکتاتوری پرولتاريا و مبارزه با و جلوگيری از رويزيونيسم را بکار انداخت. آنچه را که مائو در اين نقل قول بر آن تاکيد می گذارد، و آنچه که در اين کارزار بر آن تاکيد گذارده شد عبارت است از لزوم درک اين مسئله که چرا، به چه مقصودی، ديکتاتوری پرولتاريا اعمال می گردد. فقط اين درک که يک ديکتاتوری پرولتاريا بايد وجود داشته باشد کافی نيست لازم است فهميده شود که پرولتاريا از طريق ديکتاتوری اش به چه چيزی بايد دست يافته و در چه جهتی بايد حرکت کند.

اينکه اين جهت چيست، در سخنان ديگری از مائو که در همان زمان بيان شده روشن می گردد:

در حال حاضر در کشور ما سيستم کالايی بکار برده می شود، هم چنين سيستم مزد نابرابر است، بطوريکه هشت درجه مزد وجود دارد، و غيره. چنين چيزهايی را تحت ديکتاتوری پرولتاريا فقط می توان محدود ساخت. بنابراين، اگر اشخاصی مانند لين پيائو به قدرت برسند، برای آنها کاملا آسان خواهد بود که سيستم سرمايه داری را بر پا کنند. به اين دليل است که ما بايد آثار مارکسيست-لنينيستی را بيشتر مطالعه کنيم.(66)

آنچه را که مائو در اينجا در باره اش صحبت می کند بقايای جامعه کهن آنچه که مارکس آنرا "اثرات تولد" جامعه کهن خواند- است که در زيربنای اقتصاد سوسياليستی -در خود مناسبات توليدی سوسياليستی موجود است. چنين چيزهايی سيستم کالايی، اختلاف در توزيع، و غيره- را می توان بطور عام حق بورژوايی خواند، چرا که آنها متعلق به طبقه بندی مناسبات اقتصادی مشخصه عصر بورژوايی می باشند و نشانگر آنند که افق های اين مناسبات کاملا (بقول مارکس) پيموده نشده اند، معذالک از آنجائيکه تحت سوسياليسم استثمار کار مزدوری توسط مناسبات توليدی سوسياليستی از ميان برداشته می شود، اين چيزهادر اين دوران در زمينه متفاوتی عمل می کنند. اين "اثرات تولد" از نزديک با ادامه موجوديت آنچه که چينی ها اغلب "سه اختلاف بزرک" اختلاف بين کارگران و دهقانان، بين شهر و ده، و بين کار يدی و فکری- می خوانند مرتبط هستند.

مائو توجه را به اين واقعيت می خواند که، از يک طرف، حق بورژوايی آنگونه که کلا در بالا تعريف گشت- به موجوديت خود در سراسر دوره سوسياليسم ادامه می دهد و اينکه ديکتاتوری پرولتاريا فقط می تواند آنرا محدود کند. بهمين دليل است که احياء سرمايه داری کماکان يک احتمال خطرناک ميباشد.اما از طرف ديگر، او تاکيد می ورزد که پرولتاريا بايد دقيقا حق بورژوايی را محدود کند و اينکه محدود کردن فزاينده حق بورژوايی، در انطباق با شرايط مادی و ايدئولوژيک هر مقطع، بايد در سراسر دوره سوسياليسم به انجام برسد. در غير اينصورت، به رشد و قدرت بورژوازی کمک خواهد شدو بورژوازی در تلاشش برای کسب قدرت، تحميل ديکتاتوری بورژوازی بر توده ها و احياء سرمايه داری، با حق بورژوايی عاليش -يعنی حق استثمار پرولتاريا- تقويت خواهد گشت.

آنجه که دقيقا تفاوت بين سوسياليسم و چين قديم و آنچه که تشابهات بين آنان بود، در جای ديگری در همان زمان، توسط مائو روشن تر گشت:

به يک کلام، چين يک کشور سوسياليستی است. قبل از رهايی چين بمقدار زيادی همانند يک کشور سرمايه داری بود. حتی اکنون در چين سيستم مزدی هشت درجه ای، توزيع به تناسب کار و مبادله از طريق پول وجود دارد، و در تمام اين موارد تفاوت بسيار کمی با جامعه کهن دارد. آنچه که متفاوت است سيستم مالکيت است که دگرگون گشته است.(67)

اين يک تمايز اقتصادی دقيق و علمی بين سرمايه داری و سوسياليسم بوجود می آورد. سيستم مالکيت دگرگون و اساسا اجتماعی شده است. اما اين به هيچوجه به آن معنا نيست که مناسبات توليدی تماما متحول گشته است و مائو تاکيد می کند که اگرجه پيشرفتی حاصل گشته است، اما اين پيشرفت فقط گام اول است.

مضافا، اين مسئله هم وجود دارد که آيا خود سيستم مالکيت کاملا اجتماعی گشته است يا خير. زمانی که کشاورزی جمعی می شود، انگونه که تا اواخر سالهای 1950 در چين شده بود، و زمين و ابزار اساسی توليد تحت مالکيت جمعی گروههای مردمی بود که همچنين بر روی زمين کار می کردند، اين اجتماعی شدن است، اما اجتماعی شدن کامل نمی باشد اجتماعی شدن کامل زمانی است که زمين و ابزار توليد تحت مالکيت جمعی کل جامعه، از طريق دولت، قرار بگيرد و دهقانان تبديل به کارگر شوند. اين گام در اجتماعی شدن کشاورزی هنوز در هيچ جامعه سوسياليستی کامل نشده است. مضافا، آنگونه که چان چون چيائو، مدتی پس از انتشار اين نقل قولهای مائو در مقاله ای نشان می دهد، مالکيت دولتی حتی در بازگانی و صنعت نيز کامل نشده است. چان خاطر نشان می سازد:

معذالک، ما بايد در رابطه با سيستم مالکيت بفهميم که موضوع هنوز کاملا حل نشده است. ما اغلب می گوئيم که موضوع مالکيت "عمدتا حل شده است"، اين به آن معنا است که هنوز تماما حل نشده است، و همچنين اينکه حق بورژوايی هنوز در اين عرصه کاملا نابود نشده است. آمارهای فوق الذکر نشان می دهدکه مالکيت خصوصی بخشا هنوز در صنعت، کشاورزی و بازرگانی وجود دارد، اينکه مالکيت عمومی سوسياليستی کاملا شامل مالکيت توسط تمام مردم نمی باشد بلکه شامل دو نوع مالکيت است، و اينکه مالکيت توسط تمام مردم در کشاورزی که اساس اقتصاد ملی است هنوز نسبتا ضعيف است. ناپديد شدن حق بورژوايی در حيطه سيستم مالکيت در جامعه سوسياليستی، آنگونه که توسط مارکس و لنين تصوير شده است، بمعنای تبديل تمام ابزار توليد به مالکيت اشتراکی تمام جامعه است. بوضوح ما هنوز به آن مرحله نرسيده ايم. نه در تئوری و نه در پراتيک ما نبايد از وظايف عاجلی که در مقابل ديکتاتوری پرولتاريا در اين رابطه قرار دارد غفلت ورزيم.

مضافا، ما بايد بفهميم که هم مالکيت توسط تمام مردم و هم مالکيت کلکتيو شامل مسئله رهبری هم می باشد، يعنی اينکه کدام طبقه مالکيت را در واقع و نه فقط در حرف در دست دارد.(68)

دوما، اين واقعيت وجود دارد که اگرچه مالکيت مهمترين و اساسی ترين جنبه مناسبات توليدی است، اما تنها جنبه آن نمی باشد. دو جنبه دیگر نيز وجود دارد: 1) مناسبات ميان انسانها در پروسه توليد، و 2) مناسبات توزيع. هر دوی اينها تحت سوسياليسم، به درجات گوناگون، کماکان با حق بورژوايی آلوده می گردند. ما ديديم مارکس در نقد برنامه گوتا در مورد حق بورژوايی که در ذات سيستم توزيع سوسياليستی که منطبق بر کار می باشد نهفته است، و همچنين مائو در نقل قولهای بالا به اين مسئله اشاره می کنند. حق بورژوايی در اين جنبه از مناسبات توليدی تحت سوسياليسم نمی تواند کاملا از بين برده شود، اما می توان و بايد آنرا مرتبا محدود ساخت. اين يکی از دلايلی بود که لنين سابوتنيک های کمونيستی را مورد تحسين قرار داد -چرا که آنها غلبه ايی بر حق بورژوايی در مناسبات تويعی را در جوانب معينی نمايندگی می کردند. حتی سيستم مزدی 8 درجه ای نوعی محدوديت را نمايندگی می کرد چراکه در سالهای 1950 در طبقه بندی مزدی، درجات بيشتری وجود داشت- اما نمی توان به آن به مثابه يک چيز ايستا و آخرين حد نگريست.

اگر حق بورژوايی در اين جوانب از مناسبات توليدی مرتبا محدود نگردد -در توزيع و در مناسبات ميان انسانها در پروسه توليد، تقسيم کار- آنگاه رشد خواهد کرد، و اين جوانب، بهمراه نفوذ خط رويزيونيستی، در جهتی بورژوايی بر سيستم مالکيت اثر خواهد گذارد. چان چون چيائو اين نکات مهم را بدين صورت جمعبندی می کند:

اين کاملا درست است که مردم وزنه زيادی به نقش تعيين کننده سيستم مالکيت در مناسبات توليدی بدهند. اما اين غلط است که هيچ وزنه ای به اين مساله که آيا موضوع مالکيت صرفا در شکل حل شده است يا در واقعيت،به عکس العمل در مقابل مناسبات سيستم مالکيتی که توسط دو جنبه ديگر مناسبات توليدی روابط ميان مردم و شکل توزيع اعمال ميشود، و به عکس العمل در مقابل زيربنای اقتصادی که توسط روبنا اعمال ميشود،داده نشود، اين دو جنبه و روبنا می توانند تحت شرايط معينی نقشی تعيين کننده بازی کنند. سياست بيان فشرده اقتصاد است. اينکه خط ايدئولوژيک و سياسی درست است يا غلط، و اينکه کدام طبقه در رهبری قرار دارد،است که تعيين می کند کدام طبقه در واقعيت مالک آن کارخانجات می باشد.(69)

در نتيجه اين تضادهای غير قابل اجتناب تحت سوسياليسم، هم در زيربنای اقتصادی (مناسبات توليدی)، هم بين زيربنا و روبنا است که بطور اجتناب ناپذير در جامعه سوسياليستی، بطور مرتب يک بورژوازی نوين توليد می شود. مائو همچنين در اين مورد نيز صحبت کرد:

لنين گفت که توليد کوچک مرتبا، روزانه، هر ساعت، هر لحظه و در ابعادی وسيع به سرمايه داری و بورژوازی پا می دهد. به اين ها همچنين در ميان طبقه کارگر و اعضای حزب پا داده می شود. هم در درون صفوف پرولتاريا و هم در ميان پرسنل دولت و ديگر ارگانها کسانی هستند که راه زندگی بورژوايی را در پيش می گيرند.(70)

در تمامی عرصه ها، در نتيجه تضادهای سوسياليسم و وجود مداوم حق بورژوايی، افرادی وجود دارند که "راه زندگی بورژوايی را انتخاب می کنند" و به اين ترتيب به پايگاه اجتماعی برای کسب قدرت توسط بورژوازی نوين تبديل می شوند. اما نيروی رهبری کننده، مقرهای واقعی فرماندهی بورژوازی، تحت سوسياليسم در اينجا نيست حداقل پس از اينکه تحول سوسياليستی مالکيت عمدتا کامل شده باشد. بلکه، مقرهای واقعی بورژوازی در واقع در درون حزب کمونيست هر کشور سوسياليستی است. آنگونه که مائو بعدا اشاره نمود:

با انقلاب سوسياليستی آنها خود در زير آتش قرار می گيرند. در زمان تحول کئوپراتيو کشاورزی کسانی که در حزب بودند که به مخالفت با آن برخاستند و هنگاميکه زمان به زير انتقاد کشيدن حق بورژوايی رسيد، آنها ابراز انزجار کردند. شما در حال انجام انقلاب سوسياليستی هستيد، و هنوز نمی دانيد که بورژوازی در کجاست. بورژوازی درست در حزب کمونيست است آنانی که در قدرت هستند و راه سرمايه داری را در پيش گرفته اند. رهروان سرمايه داری هنوز در راه سرمايه داری هستند.(71)

زمانيکه مائو در اينجا به آنانی که مخالف تحول کئوپراتيوی بودند يا به عبارت ديگر اجتماعی شدن کشاورزی، اشاره می کند، به کسانی در حزب کمونيست چين اشاره می کند که در مرحله دمکراتيک نوين انقلاب چين انقلابی بودند، اما هنگامی که زمان گذر به مرحله سوسياليستی رسيد می خواستند که جلو انقلاب را بگيرند، کسانيکه بطور روزافزونی با پيشرفت هر چه بيشتر مرحله سوسياليستی در تقابل با انقلاب قرار گرفتند. به عبارت ديگر، در واقع آنها هرگز، بيش از يک بورژوا دمکرات پيشرفت نکردند و هرگز يک گسست قطعی از ايدئولوژی بورژوايی انجام ندادند. اين مقوله "بورژوادمکرات تا رهرو سرمايه داری" بطور ويژه در ارتباط بود با کشوری مانند چين که در آن انقلاب شامل يک مبارزه دمکراتيک طولانی بمثابه پيش درآمد مستقيم مرحله انقلاب سوسياليستی بود.

اما تحليلهای مائو بسيار وسيعتر بوده و در مورد هر جامعه سوسياليستی صدق می کند. آنگونه که ديده ايم، انقلاب سوسياليستی بايد به پيشروی خود ادامه دهد، و همچنان که پيشروی می کند کسانی پيدا خواهند شد که خواهند گفت به اندازه کافی پيش رفته است و اينکه نمی خواهند بيش از آن با آن به پيش روند. مائو در آخرين نبرد بزرگش در رابطه با همين مقوله گفته معروف ديگری دارد:

پس از انقلاب دمکراتيک، کارگران و دهقانان فقير و ميانه حال پايين آرام ننشستند آنها انقلاب می خواهند. از طرف ديگر شماری از اعضای حزب نمی خواهند پيشروی کنند، بعضی از آنها عقبگرد کرده اند و به مخالفت با انقلاب برخاسته اند. چرا؟ زيرا آنها مقامات بلند پايه ای شده اند و خواهان حفاظت از منافع مقامات بلند پايه هستند.(72)

در هر انقلابی کسانی خواهند بود که از آن منافعی می برند و گرايشی در برخی از آنان رشد می کند که خواهان پيشرفت بيشتر انقلاب نباشند چرا که منافعشان در خطر می افتد. بقول چان چون چيائو:

آنها در مقاطع معينی بر ديکتاتوری پرولتاريا و در حيطه معينی بر ديکتاتوری پرولتاريا صحه می گذارند و از پيروزيهای معينی توسط پرولتاريا خوشحال می گردند، چرا که اينها دستآوردها يی برای آنها خواهد داشت، زمانيکه آنها اين دستآوردها را مستحکم می کنند، احساس می کنند که زمان آن رسيده است که مستقر گردند و راحتی و آسايش برای خود فراهم آورند. مثلا در مورد اعمال ديکتاتوری همه جانبه بورژوازی، مثلا در رابطه با ادامه پس از گام اول در راهپيمايی ده هزار لی (واحد اندازه گيری طول در چين- م) (يعنی ادامه انقلاب پس از کسب قدرت سياسی) می گويند ببخشيد، بگذار کار را ديگران انجام بدهند، اينجا ايستگاه من است و بايد از اتوبوس پياده شوم.(73)

اين به آن معنا نيست که تمام چنين افرادی مرتجعين مايوسی هستند. ممکن است برخی از طريق مبارزه جذب شوند اما بايد مبارزه شود. بلافاصله پس از جمله بالا، چان چون چيائو ادامه داده و می گويد:

ما مايليم نصيحتی به اين رفقا بکنيم: در نيمراه ايستادن خطرناک است! بورژوازی دارد به شما دست تکان می دهد، به صفوف برسيد و به پيش روی ادامه دهيد!(74)

اما درک اين مسئله مهم است که آنانی که جذب نمی شوند بخش مهمی از پايه اجتماعی رويزيونيستها را در سطوح بالای حزب در تلاشهايشان در بسيج حمايت برای غصب قدرت از پرولتاريا و احياء سرمايه داری، تشکيل می دهند.همانطور که قبل از اين بارها تاکيد شده، اين دقيقا رهبران بالای حزب که راه سرمايه داری را در پيش می گيرند هستند که بزرگترين خطر برای سوسياليسم بوده و بايد هدف عمده مبارزه انقلابی باشند. اين آنها هستند که می توانند از قشر ممتازتر جامعه در مقابله با تحولات بيشتر پشتيبانی کنند، و می توانند بر روی جوانب منفی ای طرز تفکر بورژوايی و روش زندگی بورژوايی که از ميان اين قشر، بر مبنای اين موقعيت ممتاز بر می خيزد، مانور بدهند. مضافا، اين آنها هستند که در موقعيت همگون کردن مخالفت با پيشرفت سوسياليسم در سراسر جامعه، قرار دارند، و می توانند نيروهای چنين اپوزيسيونی را به دور يک خط و برنامه واحد متمرکز کرده و به آنها رهبری و جهت گيری دهند و در واقع آنان را برای کوششی در جهت غصب قدرت بسيج کنند. و البته، اين آنها هستند که نه تنها به مثابه فرماندهان اين نيروها عمل می کنند، بلکه می توانند بهترين پوشش را برای ضد انقلاب فراهم سازند، چرا که آنان اعضای رهبری حزب می باشند و می توانند از احترامی که توده ها برای حزب و رهبريش دارند استفاده کنند. به اين دليل است که مائو توجه را به اين مسئله که "شما نمی دانيد بورژوازی در کجاست" و به اين جواب که "دقيقا در حزب کمونيست است- آنهايی که در قدرت می باشند و راه سرمايه داری را پيش می گيرند"، جلب می کند.

تضادهای خود جامعه سوسياليستی باقی مانده تقسيم کار، تفاوت درآمد، ادامه مناسبات کالايی و غيره، و همچنين ادامه نفوذ ايدئولوژيک بورژوازی- زمينه را نه تنها برای تولد مداوم بورژوازی در جامعه، بلکه بخصوص برای رسيدن مکرر آنها به صفوف بالايی حزب و بسيج يک پايه اجتماعی ضد انقلابی برای آنها، فراهم می کند. اين به آن معنا نيست که تمام افراد رهبری، به صرف موقعيتشان، بالاجبار بورژوا گرديده و تبديل به خائنين خواهند شد. اما به آن معنا هست که برخی از آنان بخصوص آنهائيکه به زندگی نوع بورژوايی رو آورده و يک خط ايدئولوژيک سياسی رويزيونيستی در پيش می گيرند- چنين خواهند شد و اينکه سپس آنان هم الزام و هم فرصت جمع کردن دنباله روانی را برای تلاش در جهت گرفتن قدرت و احياء سرمايه داری خواهند داشت. آنگونه که مائو جمع بندی کرده اين امر در سراسر دوران سوسياليسم تا زمانيکه تضادهای سوسياليسم از طريق پيشرفت انقلابی به سوی کمونيسم حل شود به همين صورت وجود خواهد داشت. مبارزه طبقاتی نه تنها تحت سوسياليسم نمی ميمرد و نمی تواند بميرد، بلکه نيروی محرکه جامعه سوسياليستی بوده، و نتيجه اين مبارزه و بخصوص مبارزه بين پرولتاريا و بورژوازی- تعيين خواهد کرد که آيا جامعه به پيشروی بسوی کمونيسم ادامه خواهد داد يا (کوتاه مدت) به عقب و به سرمايه داری کشيده خواهد شد. آنگونه که مائو در اواخر عمرش جمعبندی کرد:

در سال 1949خاطر نشان شد که تضاد عمده در کشور عبارت بود از تضاد بين پرولتاريا و بورژوازی. سيزده سال بعد که مسئله مبارزه طبقاتی تکرار شد، بر اين واقعيت اشاره شد که اوضاع شروع به بهتر شدن کرده. انقلاب فرهنگی کبير برای چيست؟ برای انجام مبارزه طبقاتی. ليوشائوچی تئوری تمام شدن مبارزه طبقاتی را تبليغ می کرد، اما او خودش هرگز از انجام مبارزه طبقاتی باز نايستاد. او می خواست که دسته مرتدين و دنباله روان قسم خورده اش را حفظ کند. لين پيائو می خواست که پرولتاريا را سرنگون کند و دست به يک کودتا زد. آيا مبارزه طبقاتی مرد؟(75)

در جمعبندی از اين فصل، لازم است که بطور فشرده چند نکته که قبلا به آنها اشاره رفت و در ارتباط با برخی سئوالاتی که مطرح ميشوند، باز گرديم. اين سئوالات تحت پوششهای مختلف طرح می شوند:

بصورت بيان عدم اطمينان در مورد خط پايه ای مائو در رابطه با طبقات و مبارزه طبقاتی در جامعه سوسياليستی و تئوری ادامه انقلاب تحت ديکتاتوری پرولتاريا، يا شکل عدم توافق با آن و يا حمله آشکار عليه اين خط.

بورژوازی در حزب

آنگونه که مائو به روشنی گفت آيا درست است که بگويم، که در جامعه سوسياليستی پس از تکميل اجتماعی شدن مالکيت (بطور عمده)، بورژوازی به مثال يک طبقه به موجوديتش ادامه می دهد؟ مضافا، آيا درست است که بگوئيم، همانطور يکه مائو گفت، که بورژوازی درست در حزب کمونيست است، و اينرا چگونه بايد درک کرد؟ اولا، بايد گفت که بورژوازی، البته تحت سوسياليسم به مثابه طبقه ای که دارای مالکيت خصوصی بر ابزار توليد است، همانطور که تحت سرمايه داری است، وجود ندارد. با بکار بستن چنين تعريفی در مورد جامعه سوسياليستی ما بايد نتيجه گيری کنيم که در واقع بورژوازی پس از متحول شدن سيستم مالکيت در واقع وجود ندارد و نمی تواند وجود داشته باشد. اما با استفاده از همان سيستم که بايد گفت اسکولاستيک است نه مارکسيستی- ما همچنين بايد نتيجه گيری کنيم که پس از اجتماعی شدن مالکيت پرولتاريا نيز ديگر وجود ندارد، چرا که پرولتاريا طبق تعريف طبقه ای است که از هر گونه مالکيت بر ابزار توليد محروم است. واگر اينگونه باشد، آنگاه طبيعتا صحبت از ديکتاتوری پرولتاريای (ناموجود)- بر بورژوازی (ناموجود)- مسخره می بود. بنابراين می توان ديد که چنين متدی بسرعت ما را در چه مشکلی خواهد انداخت -و چگونه در واقع مارا به اتحاد با رويزيونيستهای نوع خروشچفی و تئوری "دولت تمام خلقی" آنها خواهد کشاند.

ديالکتيک به ما می آموزد که زمايکه مبارزه اضداد از يک تحول کيفی برخوردار می گردد، هر کدام از اضداد نيز دچار تحول می گردند. اين در مورد مبارزه بين پرولتاريا و بورژوازی نيز صادق است. وقتی پرولتاريا قدرت را از بورژوازی می گيرد، ديکتاتوری خود را بر بورژوازی برقرار کرده و مالکيت را اجتماعی می کند. پرولتاريا از طبقه محکوم به حاکم و از محروم از ابزار مالکيت توليد به مالک اشتراکی ابزار توليد مبدل می شود. اما اين هنوز به معنای حذف پرولتاريا نيست، پرولتاريا تا کمونيسم و نابودی تمايزات طبقاتی و از بين رفتن زمينه های آن به موجوديت خود ادامه می دهد. بنابراين بدين ترتيب، بايد متضادش -بورژوازی وجود داشته باشد، چرا که پرولتاريا بدون بورژوازی و بالعکس نمی تواند وجود داشته باشد. در واقع بورژوازی در جهتی مخالف دچار دگرگونی شده است، از طبقه حاکم به محکوم و از طبقه صاحب مالکيت بر ابزار توليد به طبقه محروم از مالکيت ابزار توليد مبدل شده است.

اين مسئله بورژوازی تحت سوسياليسم را از نزدیکتر بررسی کنيم. در اينجا بورژوازی عبارت است از طبقه اجتماعی و نه افرادی که در هر مقطعی آنرا تشکيل می دهند و بخصوص، نه صرفا يا حتی عمدتا سرمايه دارانی که هنگامی که ديکتاتوری پرولتاريا برای اولين بار استقرار می يابد، سرنگون می شوند (که برای وضوح، می توان به آن بورژوازی قديم گفت). مواردی تحت سوسياليسم هستند که مالکيت خصوصی و استثمار کار مزدوری در حقيقت و به معنای واقعی کلمه در همان شکل اساسی دوران سرمايه داری انجام می گيرد. بطور عام برای پرولتاريا امکان ندارد که پس از گرفتن قدرت تمام موسسات انتفاعی بورژوايی به يکباره مصادره کند. مضافا، حتی پس از اينکه بورژوازی قديم کاملا از سرمايه قبلی اش محروم گرديده است، موارد کارهای غير قانونی کماکان وجود دارد کارگاههای زيرزمينی تحت مالکيت خصوصی و غيره. معذالک، مناسبات بين رهبری و توده ها در اقتصاد سوسياليستی از اهميت بسيار بيشتری برخوردار است. اگر يک خط مارکسيست-لنينيستی در فرماندهی باشد، آنگاه اين مناسبات، اگر چه دارای نابرابريهايی است، عبارت خواهد بود از همکاری رفقيانه- و چنان نابرابريهايی گام به گام محدودتر خواهد شد. اما يک خط رويزيونيستی در فرماندهی قرار گيرد، آنگاه اين امر، مناسبات بين رهبران و رهبری شوندگان را به مناسبات ستم کارانه و استثمار گرانه مبدل خواهد نمود.

اگر کادرهای رهبری در کار توليدی به همراه توده ها شرکت نکنند، اگر همزمان آنان از طريق اختلاف مزد فزاينده، پاداشهای متناسب با مزدها و غيره به افزايش درآمدشان نسبت به توده ها بپردازند، اگر آنها سود را در فرماندهی قرار دهند، و اگر آنها مديريت و برنامه ريزی را در انحصار خود درآورند و بجای آنکه از نظر سياسی به فعال کردن کارگران يدی پرداخته و آنان را در نظارت بر کادرهای رهبری فعال کنند از دخالت آنان در اين امور بطور موثر جلوگيری بعمل آورند، آنگاه سئوال اين است که از نظر محتوی چقدر مناسبات بين کادرهای رهبری و توده کارگر از مناسبات بين کارگران و سرمايه داران در جامعه سرمايه داری متمابز است؟ و در رابطه با مقامات بالا که در رهبری وزارتخانه ها، مالی و تجارت و غيره قرار دارند، اگر آنها از همان خط رويزيونيستی پيروی کنند، خود را از توده ها و کار توليدی جدا سازند و بطور موثری کنترل بر اين عرصه ها را در انحصار خود در آورند، سئوال اين است که چقدر بين آنان و مديران شرکتها و بانکهای بزرگ کشورهای سرمايه داری فرق است؟

البته يک تفاوت اساسی وجود دارد تفاوت بين سوسیاليسم و سرمايه داری. يعنی اينکه، اين رويزيونيستها حتی اگر آنها کنترل عرصه های مهمی از اقتصاد، بخشهايی از قدرت سياسی و غيره را در سوسياليسم تحت اختيار بگيرند، معذالک هنوز در حال عمل کردن در شرايطی هستند که بطور کلی در جامعه طبقه کارگر در قدرت می باشد و اقتصاد سوسياليستی است. اين مهمترين دليل برای اين امر است که آنان بايد تلاش همه جانبه ای برای گرفتن قدرت انجام دهند که بتوانند بطور کامل منافع بورژوايی شان را از طريق احيای سرمايه داری دنبال کنند. اين همان پروسه ای است که در اتحاد شوروی اتفاق افتاد.

اگرچه، اين مسئله اين واقعيت را عوض نمی کند که حتی تحت سوسياليسم چنان رهروان سرمايه داری نه فقط ظهور خواهند کرد بلکه، در هر کجا و تا هر اندازه که بتوانند خط رويزيونيستی شان را به عمل در آورند، مناسبات بين خود و آنانی که تحت رهبری اشان هستند، بخصوص توده های کارگر را به يک مناسبات ستمکارانه و در مضمون استثمارگرانه تبديل خواهند کرد. اين رويزيونيستها در جستجوی يکديگر خواهند بود، دسته بنديها و بلوکها و دم و دستگاه خود را در درون حزب و دولت (و بيرون آن) در مقابله با اصول حزب، در مقابله با خط اساسی حزب و رهبری و نيروهای انقلابی درون آن، و هم چنين توده های مردم تشکيل خواهند داد. بنابراين می توان ديد که آنان در واقع بورژوازی -يا قلب آن- در درون جامعه سوسياليستی می باشند و خصوصيات اين طبقه را در شرايط سوسياليسم دارند.

خلاصه کنيم: در جامعه سوسياليستی، قدرت بر ابزار توليد و همچنين بر توزيع بمثابه قدرت رهبری سياسی تمرکز می يابد. در هر کجا و تا به هر اندازه که قدرت در دست مارکسيستها و توده ها نبوده بلکه در دست رويزيونيستها باشد، آنگاه مناسبات توليدی بورژوايی می تواند حتی در درون شکل کلکتيو بوجود آيد، اگرچه کسب قدرت توسط بورژوازی -تحت رهبری رهروان سرمايه داری در بالای رهبری حزب- لازمه تکامل کامل مناسبات توليدی بورژوايی و احيای سرمايه داری در جامعه بطور کل، می باشد.

از اين می توان ديد که چرا نه تنها صحيح بلکه لازم است که از بورژوازی در درون حزب و رهروان سرمايه داری که در قدرت می باشند -سخن رانده شود. چرا که اکثريت بزرگ افرادی که پستهای رهبری در اقتصاد در سطوح مختلف را در دست دارند دقيقا اعضای حزب می باشند -اين آنها هستند که (بخصوص پس از سالهای اوليه سوسياليسم) بطور عمده مديران، برنامه ريزان، روسای وزارتخانه ها و غيره را تشکيل می دهند. و آن افرادی از آنان که راه سرمايه داری را در پيش گرفته و خطی رويزيونيستی را اعمال می کنند در واقع به بورژوازی درون حزب -با در دست داشتن قدرتی که از موقعيت رهبريشان بلند می شود- تبديل می شوند. اين امر هم از تضادهای سيستم سوسياليستی، آنگونه که قبلا گفته شد، و هم از اين موقعيت که اقتصاد سوسياليستی اقتصادی کلکتيو است که دولت واحد اقتصادی مهمی در آن بوده و حزب نيروی رهبری کننده آن می باشد، نشئت می گيرد.

البته اين به آن معنی نيست که، تمام بورژوازی در حزب کمونيست لانه می کند. بسياری عناصر بورژوازی هستند که در بيرون حزب بوجود می آيند (يا باقيمانده از جامعه کهن). اما هسته مرکزی بورژوازی تحت سوسياليسم، آنهائيکه در مقام اعمال عظيمترين قدرت در رابطه با اقتصاد و همچنين روبنای سياسی، فرهنگی و غيره می باشند، به روشنی آنانی هستند که در خود حزبند بخصوص آنانی که در بالاترين سطوح هستند. تحليل اين مسئله، و تکامل ابزار مبارزه بر عليه اين نيروها بمثابه هدف -عمده مبارزه طبقاتی بر عليه بورژوازی، حقيقتا از خدمات بزرگ مائو تسه دون می باشد.

برخورد به مسئله بورژوازی ملی

اين امر از نزديک با سئوال ديگری که مطرح می شود مرتبط است: چرا مائو در سال 1957 می گويد که در چين تضاد با بورژوازی ملی هنوز بايد بطور غير آنتاگونيستی حل گردد؟ آيا اين درست بود و اگر درست بود چرا -چرا اين امر بمعنای تسليم به بورژوازی نبود؟

در دوره اول مرحله دمکراتيک نوين انقلاب چين، حزب کمونيست چين تحت رهبری مائو در واقع بدرستی سياست اتحاد با بورژوازی ملی -بمثابه قطب مخالف بورژوازی بزرگ کمپرادور- تا بدانجا که امکان پذير باشد را در پيش گرفت (در اينمورد به فصل يک مراجعه کنيد). بدنبال آن، زمانيکه انقلاب وارد مرحله سوسياليستی شد و جمهوری خلق چين تاسيس يافت، مائو تشخيص داد که تلاش برای کشيدن يا حداقل خنثی کردن بيشترين حد ممکن از بورژوازی ملی، بر مبنای ميهن پرستی و تمايل به ديدن غلبه چين بر ميراث امپرياليسم و فئوداليسم که بطور عينی فقط از طريق در پيش گرفتن راه سوسياليستی می توانست بدست آيد. صحيح می باشد. در همان زمان مائو همچنين تشخيص داد و خاطر نشان ساخت که اين سياست در قبال بورژوازی ملی فقط از طريق مبارزه می تواند به ثمر برسد و اينکه ممکن است نتوان اين تضاد را بطور آنتاگونيستی حل کرد -يعنی اينکه بورژوازی ملی، يا بخشهايی از آن، ممکن است، در مقابل اين امر مقاومت کرده و مستقيما به مقابله با پيشرفت سوسياليسم برخيزند.(76)

و در واقع در ميان بورژوازی ملی دو گرايش وجود داشت: برخی از بخشهای آن در حمله به سوسياليسم به اردوگاه ضد انقلاب پيوستند، در حاليکه بقيه در ميان بورژوازی ملی اساسا با سيستم سوسياليستی همراهی کردند -يا حداقل علنا با آن به مخالفت برنخاستند. سياست مائو در اين مورد دقيقا صحيح بود- اين سياست، دشمنان را، منجمله آنانی که در بورژوازی ملی بودند و به مقاومت در برابر سياستهای حزب پرداخته و به سوسياليسم حمله کردند، منفرد ساخت و توده های وسيع را قادر ساخت که بطور محکمتر برای مغلوب ساختن اين دشمنان متحد گردند.

در واقع، بخصوص پس از تحول سوسياليستی مالکيت (که عمدتا تا سال 1956 بدست آمد) بورژوازی ملی در چين که از هر گونه مالکيت خصوصی باقيمانده کنار زده شد- مشکلات بسيار کمتری به نسبت عناصر بورژوازی جديد الظهور و رويزيونيستهای درون خود حزب، بخصوص آنانی که در سطوح بالا بودند، را بوجود آورد. چرا که با اين تحول، شرايطی بوجود آمد که هسته و مهمترين عناصر بورژوازی، همانطور که قبلا گفته شد، بيشتر در داخل حزب قرار می گرفتند تا در خارج آن.

تحت اين شرايط، در حاليکه با بورژوازی ملی -يا باقی مانده های آن- که هنوز کاراکتری دوگانه داشتند، امکان اتحاد وجود داشت، اين امر در مورد رهروان سرمايه داری جان سخت درون حزب و دولت که خطر بزرگتری را تشکيل داده و بايد آماج عمده پرولتاريا در اعمال ديکتاتوری و پيشبرد مبارزه طبقاتی قرار بگيرند، صدق نمی کرد. دوباره، تحليل اين تفاوتها در مناسبات طبقاتی و رشد ابزار و شيوه های ادامه انقلاب تحت اين شرايط، حقيقتا يکی از خدمات بزرگ مائو تسه دون بود.

ديکتاتوری همه جانبه پرولتاريا

بالاخره در جمعبندی خدمات مائو، با توجه به مسئله تعيين کننده ديکتاتوری پرولتاريا، وبخصوص تئوری ادامه انقلاب تحت اين ديکتاتوری، بصورت طعنه آميزی بجاست که به دشمنان او بخصوص آنهايی که در چين عقب گردی(موقتی) انجام داده اند -اجازه داده شود که به خدمات مائو اشاره کنند. در تلاشی جهت بی اعتبار نمودن باصطلاح "گروه چهار نفره" (و بالاتر از همه مائو) رويزيونيستهای در قدرت در چين کنونی، در حمله به مقاله چان چون چيائو بنام در باره اعمال ديکتاتوری همه جانبه بر بورژوازی، مطلبی را از يکی از پيروان قسم خورده "دارو دسته چهار نفره" نقل می کنند:

لنين صرفا گفت که فقط آنهائيکه ديکتاتوری پرولتاريا را به رسميت بشناسند مارکسيست می باشند. زمانيکه چان چون چيائو اين مقاله را می نوشت، او جملات لنين را در ارائه نظرش ناکافی تشخيص داد. آنگونه که او می بيند، فقط آنهائيکه ديکتاتوری پرولتاريا بر بورژوازی را به رسميت بشناسند مارکسيستهای اصيل هستند. اما او از ترس اينکه ديگران با خواندن آن ممکن است فکر کنند که لنين يک مارکسيست نبوده، اين را در مقاله نگذارده.(77)

در مقابل اين، انقلابيون چين بايد اعلام "بی گناهی در مقابل اتهام" بکنند. چرا که آنچه در مطلب بالا بر آن تاکيد می شود که بروشنی در اتحاد با و در تکامل خط لنين است- از يکطرف عبارت است از اينکه ديکتاتوری پرولتاريا محصول لازم تکامل جامعه از طريق مبارزه طبقاتی در يک مرحله معين می باشد، اما از طرف ديگر، اين در خودش پايانی نمی باشد، بلکه گذاری است به کمونيسم. اين در قلب خط مائو تسه دون در مورد اين مسئله است که اگر به ديکتاتوری پرولتاريا بمثابه پايانی در خودش برخورد شود آنگاه به ضد خودش -يعنی به ديکتاتوری توسط يک بورژوازی نوين رويزيونيست بر پرولتاريا و توده مردم- تبديل خواهد شد.

همانطور که چان چون چيائو در مقاله اش شرح داد، اعمال ديکتاتوری همه جانبه بر بورژوازی به معنای اعمال اين ديکتاتوری در تمام عرصه های جامعه و در سراسر دوره سوسياليسم می باشد. محدود کردن اين ديکتاتوری به عرصه های معين فقط می تواند به معنای تقويت بورژوازی و تلاشهای او برای غصب قدرت باشد، و در ميانه راه دوران گذار متوقف شدن فقط می تواند به معنای آن باشد که بورژوازی پرولتاريا را سرنگون کرده و سرمايه داری را احياء خواهد کرد. محدود کردن اين ديکتاتوری و متوقف کردن آن در مقطع معينی آنگونه که قبلا اشاره شد، دقيقا برنامه رويزيونيستها، بخصوص آنانيکه در مقامات بالا هستند و چيزهايی از پيروزيهای انقلاب برای خود از اعمال ديکتاتوری پرولتاريا در عرصه های معينی و در زمان معينی بدست آورده و حفظ کرده اند، می باشد. آنان نمی خواهند که انقلاب بيشتر پیشرفت کند و ديکتاتوری پرولتاريا همه جانبه و در دراز مدت اعمال گردد، چرا که آنگاه چيزهایی را که آنها بدست آورده و حفظ کرده اند، موقعيت ممتاز و کنترلی را که بر بخشهايی از اقتصاد و روبنا دارند، و همچنين پايه های اين امتيازات ضربه خورده و نهايتا نابود خواهد شد.

مقاله چان چون چيائو اين نکته را با اشاره به جمله معروفی از مارکس (که قبلا نقل شد) شرح می دهد، جائيکه مارکس می گويد که ديکتاتوری پرولتاريا بايد "نقطه گذار لازم بسوی نابودی تمايزات طبقاتی بطور عام، نابودی تمام مناسبات توليدی که اين تمايزات بر روی آنان قرار دارند، نابودی تمام مناسبات اجتماعی که منطبق بر اين مناسبات توليدی می باشند، برای انقلابی کردن تمام ايده هايی که از اين مناسبات اجتماعی بر می خيزند، باشد." (تاکيد در اصل است)(78) چان چون چيائو با توضيحی که به سختی توسط رويزيونيستهای چينی به آن حمله شد، چنين ادامه می دهد:

در تمام چهار مورد، مارکس منظورش همه است: نه فقط يک بخش، يک بخش بزرگتر، يا حتی بزرگترين بخش، بلکه همه! اين تعجب آور نيست، چرا که فقط با رهايی تمام بشريت پرولتاريا می تواند به رهايی نهايی خودش دست يابد. تنها راه دستيابی به اين هدف عبارت است از اعمال همه جانبه ديکتاتوری بر بورژوازی و پيشبرد انقلاب ادامه دار تحت ديکتاتوری پرولتاريا تا به آخر، تا زمانيکه هر چهار چيز بالا از روی زمين محو شود، بطوريکه برای بورژوازی و تمام طبقات استثمار گر زندگی و يا امکان برخاستن بورژوازی جديد امکان ناپذير گردد، ما بطور حتم نبايد در جاده گذار دست به توقف بزنيم. بنظر ما فقط آنهائيکه موضوع را بدين طريق درک می کنند می توانند مضمون آموزشهای مارکس در مورد دولت را درک کنند.(79)

باز "نظر يه ما" به روشنی نه فقط به آنچه که چان چون چيائو گفته بلکه به مائو و ديگر انقلابيون درون چين اشاره دارد. چرا که اين نکته حياتی تکامل تئوری مارکسيست-لنينيستی دولت و ديکتاتوری پرولتاريا توسط مائو می باشد و بخصوص اعمال اين ديکتاتوری و انجام آن در سراسر دوره گذار تا کمونيسم فقط می تواند به معنای ادامه انقلاب تحت ديکتاتوری پرولتاريا باشد. اين تئوری محصول بکار بستن ماترياليسم ديالکتيک در جامعه سوسياليستی توسط مائو بوده و بزرگترين خدمت فنا ناپذير مائو به مارکسيسم-لنينيسم و مبارزه انقلابی پرولتاريای بين المللی را نمايندگی می کند. عليرغم آنچه که رويزيونيستها در چين ممکن است بگويند يا انجام دهند و عليرغم تهمتها و تحريفات مرتجعين و اپورتونيستها بطور عموم، اين تئوری به مثابه اسلحه ای قدرتمند در دست پرولتاريا خواهد ماند و دير يا زود توسط او در تمام کشورها در پيشبرد گذار به طرف هدف تاريخی کمونيسم به کار گرفته خواهد شد.

ياداشتها

توضيحات فصل به فصل شماره گذاری شده و اختصارات زير مورد استفاده قرار گرفته اند.

 

م.آ.م.ا. منتخب آثار مارکس و انگلس، انتشارات پروگرس، مسکو،1973

م.م.م.ا مراسلات منتخب مارکس و انگلس، انتشارات پروگرس مسکو، 1973

 

م.آ. منتخب آثار مائو تسه دون، اداره نشريات زبانهای خارجي، جلدهای 1 تا 4 انگليسی 1975 فارسی 1969 ، جلد 5 انگليسی 1977 فارسی 1357 انتشارات سازمان انقلابي

م.آ.ن. منتخب آثار نظامی مائو تسه دون، اداره نشريات زبانهای خارجی پکن، 1939

 

ت.ح.ک.ش. تاريخ حزب کمونيست شوروي(بلشويک) انتشارات بين الملل، نيويورک، 1939

 

کليات کليات 45 جلدی لنين، چاپ مسکو

 

ا.ن.ز.خ. اداره نشريات زبانهای خارجی پکن

 

توضيح: بعلت موجود نبودن متن ترجمه شده به فارسی تعداد زيادی از منابع زير و همچنين نادقيق بودن بسياری از ترجمه های

مورد دسترسي، کليه منابع مذکور به متون انگليسی آنها رجوع داده شده اند.

1) لنين، "دولت و انقلاب"، ن.ز.خ. پکن، 1970، ص 39 و 40

2) مارکس،"مارکس به ج ويد ماير در نيويورک" م.آ.م.ا. ج 1، ص 528

3) مارکس و انگلس،"مانيفست حزب کمونيست" ص 60 و 61

4) مارکس ،"مبارزه طبقاتی در فرانسه 1848 تا 1850"، م.آ.م.ا. ج: 1 ص 282

5) انگلس،"در باره عمل سياسی طبقه کارگر"، م.آ.م.ا. ج: 2 ص 245

6) لنين، "دولت و انقلاب"، ص 66

7) مارکس ،"جنگ داخلی در فرانسه"، م.آ.م.ا. ج: 2 ص 217

8) مارکس،"مارکس به لودويگ کوگلمان" م.آ.م.ا. ، ص 247

9) لنين، "دولت و انقلاب"، ص 66

10) مارکس ،"جنگ داخلی در فرانسه"، م.آ.م.ا. ج: 2 ص 220

11) همانجا ص 223

12) مارکس و انگلس،"مانيفست حزب کمونيست" ص 2 (نقل قول درون اين نقل قول از "جنگ داخلی در فرانسه" است)

13) مارکس، "نقدی بر برنامه گوتا"، م.آ.م.ا. ج:3 ص 26

14) همانجا ص 18

15) همانجا

16) همانجا

17) همانجا ص 17

18) همانجا ص 19

19) انگلس ، " انگلس به فيل وان پاتن در نيويورک"، م.م.م.ا.، ص341 ص 15

20) انگلس ، " انگلس به س - اشميت در برلين" و " انگلس به اتو ون بونيک در برسلاف"، م.م.م.ا.، ج:3 ص 484 و 485

21) مارکس ،"جنگ داخلی در فرانسه"، م.آ.م.ا. ج: 2 ص 189

22) لنين، "دولت و انقلاب"، ص 33

23) همانجا ص 112

24) همانجا ص 114

25) همانجا ص 18

26) مارکس، "پيشگفتار بر خدمتی به نقد اقتصاد سياسی"، م.آ.م.ا. ج:1 ص 504

27) لنين، "دولت و انقلاب"، ص 33

28) همانجا ص 36 و 43 و 66

29) همانجا ص 57

30) لنين، "اقتصاد و سياست در عصر ديکتاتوری پرولتاريا"، کليات ج: 30، ص 115

31) همانجا

32) لنين، "بيماری کودکانه چپ روی در کمونيسم"، ا.ن.ز.خ. پکن 1970 ص 32

33) همانجا ص 6

34) لنين، "گزارش در باره وظايف فوری دولت شوراها"، کليات، ج 27، ص 300

35) همانجا ص 294

36) لنين، "کنگره هشتم حزب کمونيست شوروی(بلشويک)"،کليات، ج 25 ص 189

37) لنين، "آعاز عظیم"،کليات، ج 29 ص 421

38) همانجا ص 427

39) استالين، "در باره پيش نويس قانون اساسی" : در " مسائل لنينيسم"، ص 799 و800

40) همانجا ص 803

41) استالين، "گزارش به کنگره هجدهم حزب کمونيست شوروی(بلشويک) در باره کار کميته مرکزی"، در "مسائل

لنينيسم"، ص 874

42) همانجا ص 928

43) همانجا ص 935

44) اين امر بعنوان مثال در خطی که در گزارشات ليوشائوچی و دن سيائو پين به کنگره هشتم حزب در سال 1956 ارائه شد، عيان گشت.

45) مائو تسه دون، "در باره ده مناسبات بزرگ" م.آ. ، ج: 5 ص 304

46) مائو تسه دون، "سخنرانی در پلنوم دوم هشتمين دوره کميته مرکزی حزب کمونيست چين"، م.آ. ج 5، ص 341

47) مائو تسه دون، "سخنرانی در کنفرانس کشوری حزب کمونيست چين در باره کار تبليغاتی"، م.ا. ج: 5 ص 403

48) مائو تسه دون، "در باره حل صحيح تضادهای درون خلق"، م.ا. ج: 5 ص 409

49) نقل شده در "(اسناد) نهمين کنگره کشوری حزب کمونيست چين، (گزارش نهمين کنگره حزبی)" ا.ن.ز.خ. پکن ص 22 و 23

50) "در باره کمونيسم کاذب خروشچفی و درسهای تاريخی آن برای جهان" ا.ن.ز.خ. پکن 1964، ص 61

51) همانجا ص 28 و 29

52) رجوع کنيد بخصوص به همانجا ص7 تا 13

53) نقل شده از مائو تسه دون در "جوهر "20 مقاله" چيست؟" نوشته ين فنگ در "آموزش و انتقاد" شانگهای شماره 7، 14 ژوئيه 1976

54) همانجا

55) مائو تسه دون، "سخنان يوان سين" در شرام، ص 243

56) "اساسنامه حزب کمونيست چين"، از اسناد "دهمين کنگره کشوری حزب کمونيست چين" ا.ن.ز.خ پکن 1973 ص 61

57) "اساسنامه حزب کمونيست چين"، از اسناد "يازدهمين کنگره کشوری حزب کمونيست چين" ا.ن.ز.خ پکن 1977 ص 121

58) "گزارش نهمين کنگره حزبی" ا.ن.ز.خ. پکن ص 25

59) همانجا ص 27

60) همانجا ص 35

61) "قرار حزب کمونيست چين در ارتباط با انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريايی"،ا.ن.ز.خ. پکن 1966

62) نقل شده از مائو تسه دون در " باره اعمال ديکتاتوری همه جانبه بر بورژوازی" ص 9 و 10 چاپ مجدد در "و مائو پنجمی بود" ص 213

63) نقل شده از مائو تسه دون در"چين توده ه ای" منتشر شده توسط ميلتون و شورمان ص 263 و 264

64) "گزارش نهمين کنگره حزبی" ص 64 و 65

65) نقل شده از مائو تسه دون در"مارکس، انگلس و لنين در باره ديکتاتوری پرولتاريا" ا.ن.ز.خ پکن 1972 ص 1

66) همانجا ص 2

67) همانجا ص 1 و2

68) چان چون چيائو در"باره اعمال ديکتاتوری همه جانبه بر بورژوازی"ص 8و 9 چاپ مجدد در"و مائو پنجمی بود" ص 213

69) همانجا ص 10 همچنين رجوع کنيد به "و مائو پنجمی بود" ص 214

70) "مارکس، انگلس و لنين در باره ديکتاتوری پرولتاريا" ص 2و 3

71) نقل شده در روزناکهyl،Da ple'sPeo دهم مارس 1976 چاپ مجدد در پکن طیویو شماره 11 و 12 مارس 1976 و "و مائو پنجمی بود" ص 262

72) نقل شده چوانگ لان " رهروان سرمايه داری نمايندگان روابط توليدی سرمايه داری هستند." در " آموزش و انتقاد" شماره 6 و همچنين در "و مائو پنجمی بود" ص 272 و 273، این مقاله بحث خوبی در مورد کل اين موضوع در خود دارد.

73) چان چون چيائو در"باره اعمال ديکتاتوری همه جانبه بر بورژوازی"، ص 18

74) همانجا ص 18 و 19

75) نقل شده در "محکم در جهت مبارزه باقی بمانيد" پکن ريويو شماره 15 ، 9 آوريل 1976 و در"و مائو پنجمی بود" ص 271 و 272

76) رجوع کنيد به مائو تسه دون ، "در باره حل صحيح تضادهای درون خلق"، م.ا. ج: 5 مخصوصا ص 386

77) رجوع کنيد به پکن ريويو شماره 3، 29 ژانويه 1978

78) مارکس ،"مبارزه طبقاتی در فرانسه 1848 تا 1850"، م.آ.م.ا. ج: 1 ص 282

79) چان چون چيائو در"باره اعمال ديکتاتوری همه جانبه بر بورژوازی"، ص 16 و 17