Monday, 20/11/2017
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
دوشنبه ۲۹ عقرب ۱۳۹۶
˜ÊÇÈÎÇäå
خدمات فنا ناپذير مائوتسه دون

خدمات فنا ناپذير مائوتسه دون

 

فصل 4

 

فلسفه

 

مقدمه

سه فصل اول این کتاب به خدمات مائو در زمینه های انقلاب در کشور های مستعمره، جنگ انقلابی و استراتزی نظامی، اقتصاد سیاسی و سیاست اقتصادی و ساختمان سوسیالیسم پرداخته اند. ولی آیا برای مائو امکان پذیر بود که بدون استفاده پیگیر از فلسفه مارکسیستی، دیالکتیک ماتریالیستی، خط انقلابی اش را در این عرصه ها، و عرصه های دیگر تکامل داده و چنان خدماتی عظیمی را در این زمینه ها به انجام رساند؟ خیر، چنین چیزی غیر ممکن بود.

در واقع همانطور که در فصلهای قبلی تاکید شده، خدمات مائو در این زمینه ها، همگی متکی بر اعمال همه جانبه دیالکتیک ماتریالیستی بوده و با آن رقم می خوردند.مائو، در عین حال و بطور مشخص توجه بسیاری به مارکسیسم- لنینسم در حیطه فلسفه معطوف داشت، آنرا تکامل داد و غنی تر کرد. خود این امر با خدمات وی در سایر زمینه ها و بخصوص با بزرگترین خدمت او یعنی ارائه خط و تئوری ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا که بعدا در این فصل به آن اشاره خواهد رفت- ارتباطی دیالکتیکی داشت.

مبارزه و تکامل در جبهه فلسفه با مبارزه و تکامل در سطح جامعه بطور عام ارتباط تنگاتنگ دارد. این مسئله که همیشه واقعیت داشته با پیدایش مارکسیسم و تکامل پرولتاریا به طبقه ای برای خود،یعنی تکامل جنبش آگاهانه طبقه گارگر، صحت هر چه بیشتر می یابد.اهمیت این حقیقت، تحت سوسیالیسم چند صد می شود، چرا که وظیفه پرولتاریا بعنوان صاحب صلاح جامعه سوسیالیستی این است که طبیعت، جامعه و مردم را آگاهانه و مطابق جهان بینی خود تغییر داده و در جهت کمونیسم به پیش رود.

 

پایه طبقاتی فلسفه

تا زمانیکه طبقات موجودند،هر نوع فلسفه ای، ماهیت طبقاتی دارد. و " فلسفه همیشه در خدمت سیاست است". (1)

همانطور که خود مائو تاکید کرد، مبنای فلسفه- در جامعه طبقاتی- مبارزه طبقاتی است، و این بویژه در فلسفه مارکسیستی صادق است. مائو مسئله را چنین توضیح داد:

 

بین پرولتاریا و بورژوازی مبارزه ای وجود دارد...ستمگران به ستمدیدگان ستم می کنند. و ستمدیدگان قبل از اینکه بدنبال فلسفه بگردند احتیاج به جنگ متقابل و یافتن راه خلاص دارند.تنها بعد این که مردم این را به عنوان نقطه آغاز حرکت شان قبول کردند مارکسیسم- لنینیسم پدیده آمده و آنها فلسفه را یافتند. همه ما این را از سر گذارنده ایم.(2)

در همین سخنرانی مائو بطور مشخص از گروهی از روشنفکران سئوال کرد:"اگر شما در مبارزه طبقاتی در گیر نشوید، پس این فلسفه ای که درگیرش هستید چیست؟".(3)

ولی فلسفه نیز بنوبه خود بازتاب عظیمی در مبارزه طبقاتی دارد. و به این دلیل عمده بود که مائو نه تنها خود توجه زیادی به فلسفه و مبارزه در این حیطه مبذول داشت بلکه مرتبا تاکید کرد که فلسفه باید از محدوده مطالعه فضلا آزاد شده و توسط توده های وسیع خلق فراگرفته شود. چرا که پرولتاریا و تودها ی وسیع بدون فراگیری آگاهانه فلسفه مارکسیستی و شکستن قیود فکری فلسفه طبقات استثمار گر، نمی تواند زنجیرهای سرمایه داری و جامعه طبقاتی را پاره کرده، بشریت را آزاد کرده و به جهش کیفی در سلطه خود بر طبیعت دست بابد.

شالوده های فلسفه مارکسیستی

 

مائوشناخت از قانون اساسی تضاد را سیستماتیک و غنی نموده و توده های خلق را نه تنها در چین بلکه در سراسر جهان به این شناخت تعمیق یافته مسلح کرد. این است جوهر خدمت عظیم مایو به مارکسیم- لنینیسم در قلمرو فلسفه. برای درک کامل مطلب لازم است خلاصه ای از اصول پایه ای فلسفه مارکسیستی و تکامل شان از دوره مارکس و انگلس بدست داده شود.

روشن است که فلسفه مارکسیستی، و بطور کلی مارکسیسم، بشکل کاملا پرورده از سر مارکس بسیاربیرون نجهید. می گویند یکبار مائو بشوخی پرسید آیا وقتی که مارکس بسیارجوان بود مارکسیسم را مطا لعه می کرد؟ فلسفه مارکسیستی، توسط مارکس و در همکاری نزدیک با انگلس و از طریق فشرده کردن، بازسازی و قالب ریزی مجدد آنچه درروش دیالکتیکی هگل و ماتریالیسم فویرلاخ صحیح بود، تدوین شد.ایندو کسانی بودند که مارکس در جوانی و قبل از اینکه مارکسیست شود مکاتب فکریشان را به ترتیب طی کرده بود. انگلس در کتاب"لوودویک فویر باخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمانی" این پروسه را جمبندی می کند. و نشان می دهد که تکامل فلسفه هگل و فلسفه فویرباخ- وهمنطور فلسفه خود مارکس و انگلس- با رشد سرمایه داری و پیشرفتهای متوالی علم و تکنولوژی و همچنین خیزشها و تغییرات بر جسته اجتماعی مرتبط با آن، بخصوص در اواخر قرن 18 و اوا یل قرن 19، پیوند نزدیک داشته است.

انگلس در مورد فلسفه هگل چنین می گوید:

این فلسفه دیالکتیک بنای هر گونه تصویری را در باره حقیقت نهایی مطلق و در باره حالات مطلق بشری مطا بق با آن،به همانسان باطل می سازد که بورژوازی کلیه نهادهای پا بر جا شده ای را که قرون متمادی مورد تقدیس بودند بوسیله صنایع بزرگ و رقابت و بازار جهانی، عملا باطل می نمانید. برای فلسفه دیالکتیک هیچ چیزی که یکباربرای همشیه مستقر و بلاشرط و مقدس باشد موجود نیست. این فلسفه به همه چیز و در همه چیز مهر ونشان سقوط ناگزیر را مشاهده می کند و در مقابل آن ، چیزی جز پروسه لاینقطع ظهور و زوال و صعود بی انتها از سفلا به علیا یارای ایستادگی ندارد. خود فلسفه دیالکتیک هم تنها انعکاسی ساده این پروسه در مغز اندیشمند است. (4)

ولی زمانی که هگل فلسفه اش را تکامل داد(چند دهه اول قرن نوزدهم) رشد سرمایه داری در آلمان هنوز ضعیف و بطئی بود. دولت آلمان تحت حاکمیت سرمایه داری متحد نبود، انقلاب بورژوازی در آلمان به اتمام نرسیده بود و بورژوازی نوخاسته مجبور به مصالحه با اشرافیت فئودال و سلطنت که در شخص فردریک ویلیام سوم پادشاه پروس تبلور می یافت، بود. این همه، تاثیر زیادی به نحوه تفکر هگل،هم از نظر فلسفی و هم از نظر سیاسی، بر جای نهاد.

هگل کوشید سیستم فلسفی کاملی بوجود آورد، که پایه مادی اش شرایط متضاد آلمان آن زمان بود. به همین دلیل، با وجود اینکه متد هگل دیالکتیکی بود، سیستم فلسفی وی با اعلام یک حقیقت مطلق متجسم، که دقیقا توسط خود سیستم فلسفی هگل نمایندگی می شد، به متافیزیک ختم گشت. رویهم رفته هگل یک ایده آلیست بود که سیستم فلسفی اش ایده مطلقی خلق نمود که مقدم بر طبیعت و مستقل از طبیعت بود، این ایده سپس "از خود بیگانه شده" و بدرون طبیعت "منتقل" گشته تا رفته رفته توسط انسان درک شده و سرانجام در سیستم فلسفی هگل بصورتی کامل و نهایی تحقق یافت. چنانکه انگلس مطرح نمود:

کلیه محتوای دگماتیستی سیستم هگلی، در تضاد با متد دیالکتیکی وی هر گونه دگماتیسم را نقض می کند، حقیقت مطلق اعلام می گردد. در نتیجه جنبه انقلابی در زیر سنگینی جنبه بیش از حد تورم یافته محافظه کارانه خفه می شود. و چیزی که در مورد معرفت فلسفی صادق است در مورد پراتیک تاریخی نیز صدق می کند. بشریت که در وجود هگل رشته تفکر را تا حد دریافتن ایده مطلق رسانده است، می بایست در رشته پراتیک نیز بحدی پیش رود که دیگر بکار بردن این ایده مطلق در واقعیت برایش میسر باشد. در نتیجه ایده مطلق نباید توقعات سیاسی پراکتیکی زیادی از معاصرین خود داشته باشد. بهمین جهت است که ما در جمعبندی "فلسفه حقوق" (هگل) اطلاع حاصل می کنیم که تحقق ایده مطلق بایستی بصورت آن سلطنت زمره ای انجام پذیرد که فردریک ویلیام سوم با آنهمه لجاج و بیهودگی به اتباع خود وعده می داد(یعنی یک سلطنت مشروطه).(5)

ولی بخصوص پس از مرگ هگل بسال 1831 کسانی بودند، از جمله مارکس و انگلس، که بخش انقلابی فلسفه هگل، یعنی متد دیالکتیکی اش را به ارث بردند. انگلی تاکید ورزید که اگر چه سیستم هگل به محافظه کاری در فلسفه و همچنین سیاست منجر می گردد، اما" هر کس متد دیالکتیکی را بعنوان مسئله اصلی در نظر گیرد می تواند به افراطی ترین نوع اپوزیسیون، هم در سیاست و هم در مذهب متعلق باشد."(6) انگلس یادآور شد که پس از 1840 وقتی که در پروس" ریاکاری ارتدکسی و ارتجاع استبدادی فئودالی در وجود فردریک ویلیام چهارم به تخت نشست"، مارکس- و خود انگلس- بعنوان بخشی از "هگلی های جوان" وارد میدان اپوزیسیون شدند که موضعشان "بیانگر فلسفه بورژوازی رایکال در حال رشد بود و خرفه فلسفی تنها برای فریب سانسور بکار می رفت".(7)

انگلس قدم بعدی تکاملشان را چنین توضیح می دهد:

سپس "جوهر مسیحیت" فویرباخ نوشته شد... این کتاب ماتریالیسم را دوباره بر تخت نشاند. طبیعت مستقل از تمام فلسفه ها وجود دارد. طبیعت شالوده ای است که بر مبنای آن ما انسانها که خودمان محصول طبیعتیم،رشد یافته ایم. هیچ چیز خارج از طبیعت و انسان وجود ندارد، و موجودات برتری که خیالات مذهبی ما ساخته و پرداخته اند تنها انعکاس عالی جوهر خود ما هستند. طلسم شکسته شده بود، سیستم (اهگلی) منفجر شده و به کناری انداخته شد... برای داشتن ایده ای از تاثیرات آزادیبخش این کتاب، شخص باید خودش آنرا تجربه کرده باشد. اشتیاق و شیفتگی عمومیت داشت. همه ما بلافاصله فویرباخی شدیم. اینکه مارکس با چه اشتیاق و حرارتی از این درک جدید استقبال کرد و چقدر- علیرغم تمام قیود منتقدانه- تحت تاثیر آن قرار گرفت را می توان در کتاب خانواده مقدس خواند.(8)

 

ولی فویر باخ یک ماتریالیست پیگیر نبود و وقتی توسط مقامات ارتجاعی به انزوا کشانیده شد در زمینه فلسفی نیز عقب نشینی کرد. وی ماتریالیسم پیگیر را رد نمود، چون به ماتریالیسمی تن داد که مشخصه قرن هیجدم بود- ماتریالیسم مکانیکی، متافیزیک و نه دیالکتیک- که بخصوص توسط ماتریالیستهای فرانسوی آن دوران نمایندگی می شد. این ماتریالیسم فقط حرکت کمی را به رسمیت شناخته و تقسیمات موجود در طبیعت را مطلق می پنداشت. و این انعکاس سطح کشفیات علمی در آنزمان و این واقعیت بود که سرمایه داری هنوز جامعه را فتح نکرده بود.( دراین میان انگلستان یک استثناء عمده بحساب می آمد چرا که در آنجا سرمایه داری همراه با تداوم سلطنت و اشرافیت وابسته به زمین حاکمیت یافته بود). این نوع ماتریالیسم این واقعیت را درک نمی کرد که همه چیز، تضاد است، " نظم طبیعی" تغییر است و توسط جهش ها(تغییرات کیفی) مشخص می گردد، پدیده های متضاد بهم پیوستگی دارد، تقسیم بندی انواع مختلف ماده در حال حرکت تنها نسبی است و نه مطلق.

سرانجام خود فوئر باخ سراز ایده آلیسم در آورد. اگر چه او نشان داده بود که مذهب فقط نماینده تبارز تخیلی موجودیت طبیعی و بشری درذهن انسان است، اما کوشید تا بجای نسخ مذهب به روابط انسانی شخصیتی مذهبی دهد. آنگونه کا انگلس مشخص می کند:

بنابر نظر فویر باخ مذهب رابطه ای بین انسانهاست که مبتنی بر عواطف و قلب است، رابطه ای که تا کنون حقیقت خود را در انعکاس خیالی واقعیت- در شکل یک یا چند خدا که انعکاسات خیالی از خواص انسانی هستند- می جست ولی اکنون مستقیما نتیجه سرانجام ، در نظر فویر باخ عشق بین" من" و "تو" می یابد. و در نتیجه سرانجام، در نظرفویرباخ عشق جنسی یکی از عالیترین، اگرنه عالیترین، شکل پیروی از مذهب نوین وی می گردد.(9)

و وقتی که سیستم فلسفی و اخلاقی فویر باخ به زمینه های روابط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی گسترش می یابد، ماجرا از این هم بدتر می شود. انگلس با تحقیر و تاسف اشاره کرد که بازار بورس می تواند واقعا بعنوان یک نمونه کامل و" معبد " اخلاقیات فویر باخ باشد، چرا که در آنجا تمام افراد در گیر بطور برابر حق خود را برای سعادتمندی دنبال می کنند و اخلاق معادل موفقعیت قرار می گیرد. خلاصه، در تحلیل نهایی فویر باخ از خود بورژوازی جلوتر نرفت- یعنی جلوتر از برابری مقدس در برابر قانون بعنوان بالاترین معیار جامعه. چنانچه انگلس گفت:" برش اخلاقی فویر باخ هر چند که خود وی نخواهد و یا تمایل به تصورش نداشته باشد، از روی الگوی جامعه سرمایه داری مدرن است." (10)

در نتیجه این امر، برای طبقات مظلوم و بخصوص پرولتاریا در جامعه سرمایه داری، فلسفه/ اخلاقیات فویر باخ تنها می تواند به موعظه تسلیم طلبی در لوای" عشق " و" برابری " بپردازد. انگلس جمبندی کرد که:

بدین ترتیب از فلسفه وی آخرین بقایای جنبه انقلابی بباد می رود و تنها ترانه ای قدیمی می ماند که: یکدیگر را دوست داشته باشید- بدون در نظر گرفتن اختلاف جنس و منصب (طبقه) یکدیگر را در آغوش بگیرید- عیش آشتی همگانی را بر پا سازید.(11)

جهش مارکس

در نتیجه لازم بود از فویر باخ که از دورن یک نوع هگلیسم ارتدکس تکامل یافته ولی قادر به انجام یک جهش کیفی واقعی ورای هگل و کلا ایده آلیسم نبود، جلو تر رفت. این مارکس بود که بیش از هر کس دیگر جلو دار این جهش شد. بقول انگلس:" از دورن تلاشی مکتب هگل، گرایش دیگری هم پدید آمد و این تنها گرایش است که ثمرات واقعی داشته است. این گرایش بطور عمده با نام مارکس مربوط است."(12)

مارکس، فویر باخ و همچنین هگل را کاملا کنار نگذاشت وی شکست فویرباخ در به پیش راندن ماتریالیسم را به نقد کشیده و با دیدی انتقادی بحش ماتریالیستی فویر باخ را جذب نمود." ترهایی در باره فویر باخ"که توسط مارکس بسال 1845 نوشته شده، بگفته انگلس " اولین سندی " است" که نطفه پر نبوغ جهانبینی بوین را بر دارد."(13). در این تزها" مارکس نشان داد که فویرباخ یک ماتریالیست تعقلی بود:

 

نقص عمده همه مکاتب ماتریالیستی- و از آنجمله ماتریالیسم فویر باخ در آنست که شیئی، واقعیت، حساسیت تنها بصورت ابژه یا بصورت مشاهده در نظر گرفته می شود نه بصورت فعالیت حسی انسانی، یعنی پراتیک، نه بطور سوبژکتیو. از این رو چنین رخ داده است که جهت فعال، بر خلاف ماتریالیستیم، بوسیله ایده آلیسم تکامل یافته منتها به شکل تجریدی، زیرا بدیهی است که ایده آلیسم آنچنان فعالت حسی واقعی را قبول ندارد.(14)

به همین دلیل مارکس گفت که فائر باخ،" طرز برخورد تئوریک را بعنوان تنها طرز برخورد واقعی انسانی تلقی می کند... ودر نتیجه وی نمی تواند به اهمیت فعالیت" انقلابی" و " پرا تیکی، انتقادی" پی ببرد".(15)

اینجاست که برای اولین بار در تاریخ، مارکس بر نقش مرکزی و تعیین کننده پراتیک در پروسه شناخت، و نقش تعیین کننده آن در حرکت دانش تاکید می کند. همانطور که مارکس اشاره می کند قبلا در ماتریالیسم، از جمله از دید فوئر باخ ، واقعیت عبارت بود از وجود اشیاء خارج و مستقل ازذهن انسان، و فعالیت بشری بمثابه بخشی از واقعیت عینی محسوب نمی شد. در نتیجه مارکس در مورد فوئر باخ می گوید که وی " می خواهد اشیاء حسی را واقعا از اشیاء تخیلی متمایز کند، ولی او خود فعالیت بشری را بعنوان فعالیت عینی قبول نمی کند."(16) طبق این نظر رابطه انسان و طبیعت در پروسه شناخت بطور ساده ا ین است که انسان با ید واقعیت بیرونی را در فکرش منعکس کرده و یا در آن غور کند.

ولی این به تنهایی نمی تواند این سئوال را پاسخ گوید که آیا فکر انسان بنحوی صحیح طبیعت را منعکس می کند یا نه؟ چنانچه مارکس تاکید می کند:

 

مسئله اینکه آیا حقیقت عینی را می توان به تفکر انسانی نسبت داد یا نه- بهیچوجه مسئله تئوری نیست بلکه مسئله پراتیک است. انسان باید در پراتیک، حقیقت یعنی واقعیت و توانایی، و اینطرفی بودن تفکر خود را اثبات کند. بحث در باره واقعیت یا عدم واقعیت تفکر، مجزا از پراتیک، مسئله ایست صرفا" اسکولاستیک".(17)

در" لودویک فوئر باخ..." انگلس گفت:" سئوال بزرگ پایه ای کلیه فلسفه ها، بخصوص فلسفه اخیر، عبارت است از رابطه بین تفکر و وجود." (18) مارکس در سال 1845 در کتابش" تزهایی در باره فوئر باخ" با شناختن پراتیک بعنوان ملاک و معیار حقیقت، پایه ای برای پاسخ به این سئوال فراهم آورده بود. مارکس گفت:

زندگی اجتماعی... ذاتا پراتیکی است. کلید حل تعقلی همه آن رموز غیبی که تئوری را به عرفان کشانده و منحرف می کند، پراتیک انسان و درک این پراتیک است.(19)

و اما در مورد جامعه مارکس توضیح داد که ماتریالیسم تعقلی در نهایت به نقش افراد در رابطه با یکریگر می پردازد. و نمی تواند از روابط اجتماعی که روابط اساسی انسانها هستند، و یا از شرایط واقعی مادی که پایه این روابط اجتماعی را استوار می کنند، پرده بردارد. مارکس نوشت:" فوئر باخ در نتیجه نمی بیند که " احساس مذهبی" خود محصول اجتماعی است، و اینکه فرد تجریدی که مورد تحلیل اوست در واقع به شکل اجتماعی معینی متعلق است."(20)

اشکال فوئر باخ در این بود که آنجایی که " یک ماتریالیست است، او به تاریخ نمی پردازد و در آنجائیکه به تاریخ می پردازد وی یک ماتریالیست نیست. برای وی ماتریالیستم و تاریخ از هم دور می شوند..."(21)

پس بالاخره، ماتریالیسم نوین- دیالکتیکی و تاریخی در تقابل با فوئر باخ و کلیه کاتریالیستهای قبلی، برمبنای این درک پایه گذاری شده که" این بشریت است که شرایط را تغییر می دهد" و" همزمانی تغییر اوضاع و فعالیت انسانی فقط می تواند به مثابه پراتیک انقلابی بررسی گشته و تعقلا درک شود"(22)

به عبارت دیگر، نکته مورد تاکید مارکس در اینجا اینست که همانگونه که مردم، در جامعه و از طریق آن بایگدیگر در ارتباطند و کلا توسط جامعه ای که در آن زندگی می کنند شکل می گیرند، از طرف دیگر نیز مردم می توانند و باید جامعه- و از طریق آن طبیعت- را تغییر دهند. و این است اظهاریه مشهور مارکس:" فلاسفه تنها جهان را از طریق مختلف تفسیر کرده اند، اما نکته تغییر دادن آن است".(23)

البته مارکس مکررا تاکید کرد که مردم تنها می توانند پدیده ها را بر طبق قوانین عینی آنها و نه هر طور که دلشان می خواهد تغییر دهند. . این مسئله چه در مورد طبیعت و چه در مورد جامعه صادق می باشد. جامعه نهایتا توسط سطح تکامل نیروهای مولده که نسل به نسل ارث برده می شود تعیین می گردد. ولی جامعه تنها بسادگی از دل یک رشته تغییرات کمی که مشخصه اش فقط اضافه شدن نیروهای مولده است، نمی گذارد. زندگی مادی جامعه، بخصوص روابط اقتصادی، پایه ای را تشکیل می دهند که بر مینای آن موسسات سیاسی، رسوم، قوانین، ایدئولوژی، فرهنگ و غیره سر بلند می کنند، اینها( روبنا) بنوبه خود تاثیر متقابل شدیدی بر پایه اقتصادی اعمال کرده و در زمانهای بخصوص تعیین کننده می گردند. در مقاطع خاصی خود رشد نیروهای مولده آنها را به تقابل با روابط تولیدی میکشاند- روابط تولیدی که مردم در آن وارد شده اند تا نیروهای مولده را مورد بهره برداری قرار دهند. در چنین زمانهایی یک انقلاب اجتماعی- یک تغییر در روبنا برای تعویض روابط تولیدی کهن با روابط نوین که بتوانند نیروهای مولده را آزاد کنند لازم است.

همانطور که مارکس در انتقاد از آنارشیست فرانسوی زمان خود، م- پرودون مطرح کرد:" با بدست آوردن نیروهای تولیدی جدید، انسانها روش تولیدشان را تغییر می دهند، و با تغییر روش تولیدشان، با تغییر نحوه تامین زندگی شان، آنها کلیه روابط اجتماعی شان را تغییر می دهند".(24) ولی باز برای تغییر روابط اجتماعی شان به انقلاب اجتماعی احتیاج است. لذا جامعه از طریق یک سلسله از چنین انقلاباتی(جهش های کیفی) از سطحی پائین بر به سطحی بالاتر تکامل می یابد. این مسئله(در جوامع طبقاتی) پس از اینکه نقطه مشخصی از تکامل مبارزه بین طبقات فرا می رسد، بوسیله سرنگونی یک طبقه دیگر اتقاق می افتد، در نتیجه تاریخ جوامع،از آغاز پیدایش طبقات، تاریخ مبارزه طبقاتی است.

فلسفه مارکسیستی، قانوان دیالکتیکی تکامل را چه در جامعه و چه در طبیعت، برسمیت می شناسد. و در واقع مارکس و انگلس با تشخیص اهمیت تغییر جهان اهمیت اهمیت عمل نمودن در تطابق با جهان و بخصوص جامعه، در متغیر بودنش، در حرکت و تکاملش، و کمک به تسریع جهش انقلابی از سرمایه داری به کمونیسم- بر دیالکتیک تاکید ورزیدند. چنانچه لنین مطرح کرد:

مارکس و انگلس چون از فوئر باخ رشد کردند و در مبارزه علیه پرت و پلا نویسان پخته شدند، طبعا بیشترین توجه را به نشان دادن ساختمان ماتریالیسم فلسفی معطوف داشتند، یعنی نه به ارزش شناسی ماتریالیستی بلکه به مفهوم ماتریالیستی تاریخ. به همین دلیل است که مارکس و انگلس در آثار خود تاکید را بر ماتریالیستم دیالکتیک گذاشتند تا بر ماتریالیسم دیالکتیک، و آنها بیشتر بر ماتریالیسم تاریخی اصرار کردند تا بر ماتریالیسم تاریخی.(25)

درنتیجه مارکس و انگلس در تکامل فلسفه انقلابیشان، هگل را بدور نیافکندند، بلکه قسمت انقلابی هگل، یعنی متد دیالکتیکی او را نگاه داشتند و همانطور که انگلس گفت: (آنرا) از پوسته ایده آلیستی که هگل بوسیله آن، مانع بکار بست پیگیرش می شد رها نمودند".(26)

اکنون دیگر مسئله، حرکت دیالکتیکی یک ایده مطلق و یک روح بعنوان شکل دهنده جهان مادی نبود. کاملا برعکس، اکنون مشخص شده بود که این ماده است که بطور ابدی در حال حرکت و تغییر بوده و خود را به اشکال متفاوت مشخصی که خود بوجود آمده و از بین می روند، تبدیل می سازد، و بعلاوه ایده ها، آگاهی، و روح چیزی نیستند مگر انعکاس این پروسه در مغز انسان(که خود مادی است) و همان قوانین تکامل را دنبال می کنند. این بود آن ماتریالیسم دیالکتیک- یا دیالکتیک ماتریالیستی- و، با اعمال آن بر تاریخ، ماتریالیستم تاریخی، که توسط مارکس و انگلس تکامل داده شده و سیستماتیزه گردید.

ولی همانطور که قبلا اشاره شد، این فلسفه بسادگی و یا اساسا محصول مغزهای مارکس و انگلس نبود. این فلسفه نتیجه رشد سرمایه داری، علوم طبیعی و مبارزه طبقاتی، و البته محصول پروسه دیالکتیکی تکامل خود فلسفه و منعکس کننده تغییر و تحولات فاحش اجتماعی و درک و تسلط انسان بر جهان طبیعی بود. به همین منوال ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی تنها مارکس و انگلس و معدودی دیگر را نمایندگی نمی نمود،

این فلسفه انقلابی پرولتاریا بوده و هست- هم عینی است و هم ذهنی، هم قوانین عینی تکامل طبیعی و تاریخی را منعکس می کند و هم منافع و رسالت تاریخی پرولتاریا را که کاملا منطبق بر این قوانین هستند. زیرا بر خلاف کلیه طبقات دیگر در تاریخ بشریت، که پیش از این به حاکمیت رسیده اند و جامعه را بر طبق تصویر خود قالب ریزی کرده اند، پرولتاریا هدفش تنها کسب قدرت نیست، و رسالتش نه بوجود آوردن یک سیستم لایتغیر "ابدی" بعنوان" نقطه پایان" بر تکامل بشریت، بلکه ازمیان بردن کلیه تمایزات طبقاتی وقادر ساختن بشریت به غلبه مداوم بر موانع پیش پای تکامل جامعه بشری و دگرگونی طبییعت است.

 

لنین از فلسفه مارکسیستی

دفاع نموده و آن را تکامل می دهد.

 

تا اینجا تنها بدست دادن مختصرترین و عمومی ترین خطوط طرح تکامل تفکرفلسفی مارکس و انگلس و چگونگی بنیانگذاری ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی از طریق این پروسه و توسط آنان، امکان پذیر بوده است. ولی باید اشاره کرد که با تدوین این دید علمی از طبیعت، جامعه، وتفکر، فلسفه به آنگونه ای که در گذشته وجود داشت- بعنوان شاخه ای از تفکر که تنها می توانست سعی کند قوانین همه گیر طبیعت، جامعه و تفکر را در پندار شکل دهد وبین پدید ه های بظاهر نامرتبط پل زده و آنها را در یک سیستم کامل وحدت بخشد- بجز در سماجت تفکر کهن که منافع نیروهای ارتجاعی جامعه را نمایندگی می کند، به پایان خود رسید.

همانطور که انگلس موکدا مطرح کرد، ماتریالیسم تاریخی " فلسفه را در قلمرو تاریخ به پایان می رساند، درست به همان ترتیب که دید دیالکتیکی نسبت به طبیعت( یعنی ماتریالیسم دیالکتیک) هر گونه فلسفه طبیعی را غیر لازم و غیر ممکن می گرداند. اکنون دیگر در هیچ کجا وظیفه این نیست که روابط را در ذهن اختراع کنیم، بلکه عبارت از آن است که آنها را در واقعیات مکشوف سازیم."(27) یا همانطور که در یک اثر مشهور دیگر توضیح داد:

...ماتریالیسم مدرن اساسا دیالکتیک است، و دیگر به کمک آن نوع فلسفه که ملکه وار تظاهر به حاکمیت بر سایر علوم می نمود، نیارمند نیست. همینکه هر علم بخصوصی مجبور است موقعیت خود را در تمامیت عظیم اشیاء و دانش ما از اشیاء روشن نماید، وجود یک علم بخصوص که با این تمامیت سر و کار داشته باشد زاید و یا غیر ضروری می گردد. آنچه هنوز از کلیه فلسفه های قبلی باقیمانده است علم تقکر و قوانین آن- منطبق صوری و دیالکتیک- است. هر چیز دیگری در علم مثبت طبیعت و تاریخ جای می گیرد.(28)

البته ضرورتی به گفتن این مطلب نیست که پایان دادن به چنین فلسفه کهنه ای آنقدر ها هم آسان نیست. این امر تنها یا عمدتا به دلیل نارضایتی شدید فیلسوفهای حرفه ای نمی باشد، بلکه به این دلیل است که، همانطور که قبلا گفته شد، چنین فلسفه کهنه ای به نیرو های ارتجاعی جامعه خدمت می کند. فلسفه مارکسیستی مجبور بوده است درهر گامی از این راه بر علیه فلسفه های منحط طبقات ارتجاعی مبارزه کند و درتقابل با اشکال مختلف ایده آلیسم و متافیزیک تکامل یافته است. این امر نه فقط انعکاس مبارزه عملی بین پرولتاریا و بورژوازی(و سایر طبقات استثمارگر) بلکه خود بخش مهمی از مبارزه سراسری این طبقات می باشد.

درون جنبش طبقه کارگر- بین مارکسیتها و اپورتونیستهای رنگارنگ- این مبارزه در حیطه فلسفی،که منعکس کننده مبارزه عملی است و در مجاورت با آن به پیش می رود، بسیار حاد بوده است. این امر در سراسر زندگی مارکس و انگلس صحت داشته و یکی از نبایج آن سیستماتیزه کردن و تعمیق بیشتر فلسفه مارکسیستی، از جمله در اثر بر جسته انگلس" آنتی دورینگ" بود.

 

لنین نیز، بویژه با مبارزه حادی که برای افشاء و ستیزه با مرتدین درون جنبش مارکسیستی به پیش برد، همین پروسه را طی کرد. شدیدترین این مبارزات در زمینه فلسفه، آن مبارزه ای که بسیط ترین اثر لنین در دفاع از فلسفه مارکسیستی و تکامل آن را بوجود آورد، انتقاد بیرحمانه لنین از آن اپورتونیستهای سیاسی و فلسفی بود که بگرد اندیشه ارنست ماخ، فیزیکدان و فیلسوف اتریشی بسالهای 1900 و خصوصا در دوره بین انقلابهای 1905و 1917 روسیه، جمع شده بودند.

 

ماخیسم- رایج ترین امپریوکریتیسیسم در آنزمان- اساسا شکلی از ایده آلیسم بود. ماخیسم به روند پوزیتیویستی در فلسفه که در آن زمان رشد کرده و با پراگماتیسم- شکل خاص آمریکایی پوزیتیویسم که با تکامل سرمایه داری آمریکا به امپریالیسم بوجود آمد- مرتبط بود.(29)

 

همانگونه که لنین نشان داد ماخیسم در کل سعی می کرد تا معجون ارتجاعی فلسفی لرد جرج برکلی، اسقف انگلیسی قرن هجدهم را احیاء کند. ماخیست ها

ماتریالیستها را به سخره می گرفتند زیرا، آنطور که لنین مطرح کرد، ماتریالیستها" چیزی غیر قابل تفکر و ناشناخته را قبول دارند-".(30)حال آنکه ماخیست ها اصرار می کردند که دینای واقعی تنها از" احساسات" تشکلیل می شود، از اشیایی تشکیل می شود که تنها آنگونه که ما در شناختمان آنها را درک می کنیم موجودند و موجودیتی هارج از شناخت ما از آنها ندارند. بر طبق نظر ماخیستها، ماتریالیستها گمراهند چرا که آنها" معتقدند در ماوراظاهر، شیئی فی النفسه وجود دارد، در ماورا اطلاعات حسی بلاواسطه چیز دیگری، یک طلسم، یک "بت"، یک مطلق، یک منبع" ماوراء طبیعه"، یک المثنی از مذهب ( آنگونه که بازاروف می گوید" ماده مقدس")وجود دارد".(31)

لنین با نفی کامل نظریه ماخیستی نشان داد که ماخیسم نه تنها با نظرات برکلی وحدت بنیادین دارد بلکه رونویس نسبتا دقیق نظریات دو قرن پیش است. برکلی ناچار بوده ایدآلیسم رسوای خود را- اصرارش بر اینکه چیزهایی که ظاهرا خارج از ما موجودند، چیزی نیستند مگر بسط و گسترش مغز بنحوی با احساسی که در آن مشکل بود( که اشیاء نه تنها برای افراد مختلف- مغز- های مختلف- موجودند، بلکه بر طبق قوانینی که بهاین اشیاء متعلقند مورد استفاده این افراد مختلف قراد می گیرند) جفت و جور کند. یک مثال ساده را در نظر بگیریم: دو فرد مختلف که در یک اطاق هستند مکررا ثابت می کنند که نه تنها قادرند یک صندلی را تشخیص دهند، بلکه می توانند بروی همان یک صندلی بنشینند( البته معمولا نه در آن واحد).

حتی برکلی هم نتوانست منکر این شود. اما وی چگونه می توانست در توافق با ایده آلیسمش توضیح دهد؟ جواب برکلی که برای هیچکس غیر منتظره نبود، نسبت دادن تمام اینها به خدا بود، یک نیروی درحانی که تمام چیزهای موجود، از جمله اشخاص مختلف را آفریده و در یک کل عظیم-یک پدیده مبسوط از این بوح- متحد میکند. برکلی، وقتیکه این مسئله را از پیش پایش برداشت، رضایتمندانه وجود واقعیتی را که عموما توسط انسانهای فانی معم.لی دریافته می شود، و حتی وجود قوانین طبیعی وابسته به این واقعیت را مجاز شمرد. و اینک جمعبندی طنز آلود لنین از مسئله: برکلی منکر وجود اشیاء واقعی نمی شود! برکلی در جهت مخالف عقیده تمامی بشریت نمی رود! برکلی "تنها" آموزشهای فلاسفه را، در قیاس با تئوری شناخت که بنحوی جدی و استوار، باشناسی جهان خارجی و انعکاس آنرا در اذهان انسان بعنوان بنیان استدلال خویش می گیرد، نفی می کند.(32)

جوهر انکار ماخیست ها هم جز این نبود هر چند که آنها بشیوه برکلی به اختراع خدا اصرار نداشتند. لنین نوشت که:" رشته تفکر برکلی ...بدرستی ماهیت فلسفه ایده آلیستی و اهمیت اجتماعی آنرا بیان داشته، و ما بعدا وقتی در مورد رابطه ماخیسم با علم طبیعی صحبت می کنیم به آن برخورد خواهیم کرد"، و سپس"ماخیستهای" اخیر" حتی یک برهان علیه ماتریالسیتها ارائه نداده اند، که توسط اسقف برکلی ارائه نشده باد".(30)

ولی چرا این مخالفین" اخیر" ماتریالیسم- که برخی از آنها سابقا مارکسیست بوده و برخی دیگر هنوز ادعا داشتند که با "انتقاداتی" طرفدار مارکسیسمند- به چنین پش رفتی دچار شدند؟ این مسئله بخشا به دلیل اکتشافات جدید در علم طبیعی بود، و از جمله این اکتشاف که اتم بک کل غیر قابل تقسیم نبوده و می تواند به اجزاء مختلف تقسیم گردد( در این زمان به وجود الکترونها پی برده شد). این اکتشافات یک" بحران در فیزیک" بوجود آورد که محدودینهای تئوری هایی را که قبلا بعنوان فرضیه های بنیادی به حساب می آمدند، فاش ساخت. در واقع این اکتشافات دلیل دیگری بر دیالکتیک طبیعت بدست داد. ولی برای بسیاری از دانشمندان؛ فلاسفه و غیر که حداقل بصوررتی استوار به ماتریالیسم دیالکتبک وفادار نبودند، این اکتشافات "دلیلی" بود بر غلط بودن ماتریالیسم.

آزمایشات نشان می دادند که جرم قادر است به انرژی تبدیل گردد. بسیاری از این امر چنین نتیجه گیری می کردند که" ماده ناپدید می شود". و از نظر فلسفی منطقی به نظر می رسید که از این امر نتیجه گیری شود که ماده نمی تواند ذات واقعیت و پایه آگاهی باشد.

درنقد و رد این مسئله لنین نه تنها صحت ماتر یالیسم- ماتریالیسم دیالکتیک- را اثبات نمود، بلکه با ادغام این پیشرفتها ی علمی در این فلسفه انقلابی، که اصول اساسی آن کاملا این اکتشافات جدید را در بر می گرفته و بنوبه خود توسط آنها غنی تر می گشت، درک از این فلسفه را تکامل داد. لنین توضیح داد که "ماده ناپدید می شود" در واقع به این معناست که" حدودی که ما تا کنون درون آن ماده را شناخته ایم در حال از میان رفتن بوده و معرفت ما در حال تعمیق است، و همچنین خواص ماده که سابقا مطلق ، تغییر ناپذیر و مقدم به نظر می رسیدند، در حال شدنند،...و اکنون فاش شده است که نسبی بوده و تنها خاص حالات معینی از ماده اند."(34) لنین معیار تعیین کننده در مورد نقش ماده در فلسفه ماتریالیستی را توضیح داد:" تنها "خاصیت" ماده که ماتریالیسم فلسفی به برسمیت شناختن آن مقید است، خاصیت واقعیت عینی بودن، خارج از ذهن ما وجود داشتن است".(35)

بعبارت دیگر آنچه در کشیدن خط تفاوت اساسی بین ماتریالیسم و ایده آلیسم در فلسفه تعیین کننده می باشد، این نیست که ماده خاص در هر زمان به چه حالتی موجود است، بلکه این است که در همه حالات ماده وجود دارد، وجودش مستقل از آگاهی و ایده های انسان بوده و پایه ای برای آنهاست. به " گفته لنین:

ماتریالیسم دیالکتیک بر خصیصه تقریبی و نسبی هر تئوری علمی در باره ساختمان ماده و خواص آن تاکید می ورزد، بر نبودن مرزهای مطلق در طبیعت، بر دگرگونی ماده متحرک از یک حالت بحالتی دیگر اصرار می ورزد... ماتریالیسم دیالکتیک بر خصیصه موقتی، نسبی و تقریبی کلیه این پیشرفتها در معرفت از طبیعت که توسط علم پیشرونده انسان بدست آمده تاکید می کند. الکترون همانقدر پایان ناپذیر است که اتم . طبیعت بینهایت است، ولی بطوربینهایت وجود دارد.(36)

البته ماتریالیسم مکانیکی، متافیزیک، از درک این نکته عاجز بوده و در نتیجه دیر یا زود مجبور به انحطاط و در غلتیدن به ایده آلیسم است." فیزیک نوین به ایده آلیسم در غلتیده است، عمدتا به این دلیل که فیزیکدانان دیالکتیک نمی دانستند."(37) لنین این مسئله را مشخصا به ماخیستها ارتباط داده فاش ساخت که:

خطای ماخیسم در کل، همچون خطای فیزیک نوین ماخی، آنستکه از مبنای ماتریالیسم فلسفی و تمایز بین ماتریالیسم متافیزیکی و ماتریالیسم دیالکتیک چشم می پوشد. باز شناسی عناصر تغییر ناپذیر،" جوهر تغییر ناپذیر اشیاء" و غیره ماتریالیسم نیست، بلکه ماتریالیسم متافیزیکی یعنی ماتریالیسم ضد دیالکتیکی است.(38)

و بالاخره به جایی می رسد که دیگر اصلا ماتریالیسم نیست، همچون ماخیستها، و عموما، پایه وادادن بسیاری از ماتریالیستهای سابق و از آن جمله برخی مارکسیستها و انحطاط آنها به ایده آلیسم و ضد مارکسیسم، در اکتشافات علمی بدینگونه بود. ولی از این مهمتر ظهور امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایه داری بود که باعث شد در سراسر جهان عده ای با این ادعا که قوانین تکامل جامعه بخصوص در مورد سرمایه داری صادق نیستند، مارکسیسم را کنار گذاردند. در روسیه، با شکست انقلاب 1905و ارتجاع استولیپینی پس از آن، این مسئله شدیدا بارز گشت. زمانه، زمانه اختناق بیرحمانه سیاسی و افت موقتی در جنبش طبقه کارگر،بخصوص در دوسیه بود و دوره جمع کردن و سازمانهی مجدد نیروهای خرد شده حزب انقلابی طبقه کارگر روسیه، یعنی بکشویک ها. البته، این دوره در واقع کوتاه بود ولی در بحبوبه آن، یعنی بین سالهای 1908 و1912، پشت کردن به صفوف انقلاب، و انحطاط عریان پدیده ای بارز بود، بخصوص در میان روشنفکران انقلابی سابق که به هنگام اوج به جنبش انقلابی پیوسته بودند ولی در دوران ارتجاع و بازسازی آنرا ترک گفته و حتی به آن حمله ور شدند.

رویزیونیسم تقویت شد. انکار ماتریالیسم، حقیقت عینی و غیره، بخشی بود از نفی اینکه مارکسیسم یک علم است وتحلیل آن از سزمایه داری، بحران سرمایه داری، اجتناب ناپذیری انقلاب پرولتری، حقیقی است.بویژه در طول این دوره دفاع از اصول اساسی مارکسیسم در مقابل حملات عریان و حفظ آن از آلودگی های زبالات بورژوایی، حائز اهمیت بسیار بود. اگر این کار صورت نمیگرفت نه تنها پرولتاریا موقتا به شکستی جدی دچار میشد بلکه پیشرو انقلابی را نیز از کف می داد. و این، بخصوص با تحولی که بدنبال این افول موقت آمد، چه ضایعه ای می توانست باشد!

این لنین بود که افشاء و مبارزه با رویزیونیستها را رهبری نمود. وی به انتقاد همه جانبه از آنها پرداخته و نشان داد که مارکسیسم از آغاز مجبوربود ه مبارزه ای بسیار مصممانه علیه دشمنان طبقه کارگر دورن جنبش سوسیالیستی به پیش برد و این امر در آن زمان (زمان لنین-م) یک ضرورت فوری بود. وی خصوصیات اساسی رویزیونیسم را آشکار ساخت:

سیاست رویزیونیستی عبارت است از تعیین روش خود از واقعه ای تا واقعه دیگر، تطبیق حاصل کردن با حوادث روز و با تغییرات وارده در جزئیات سیاسی، فراموش کردن منافع اساسی پرولتاریا و خصائص اصلی کلیه سیستم سرمایه داری و کلیه تکامل سرمایه داری، قربانی کرد این منافع در مقابل منافع آنی واقعی یا فرضی، و از خود ماهیت این سیاست هم آشکارا بر می آید که می تواند شکلهای بینهایت گوناگونی بخود بگیردو هر مسئله ای که تا حدی" تازگی" داشته باشد و هر تغییری در حوادث که کمی غیر منتظره و پیش بینی نشده باشد، ولو فقط سر مویی و برای مدت کاملا کوتاهی مشی اصلی تکامل را تغییر داده باشد، همیشه به ناگزیر موجب پیدایش انواع مختلف رویزیونیسم خواهد گردید.(39)

نبرد با رویزیونیسم در حوزه فلسفی با مبارزه سیاسی علیه آن گره خورده بود. ولی جدال با رویزیونیسم فلسفی خود از اهمیت بسیار برخوردار گشت. در واقع بدون دفاع از ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی و پاسخ گوی تمام و کمال به "تجدید نظرها" و حملات بی پرده به آن، بویژه با احیاء ایده آلیسم در شکل ماخیسم، ادامه یک جنبش مارکسیستی و حفظ پیشقراول پرولتری غیر ممکن می بود. اینجاست که اهمیت ایدئولوژی- و فلسفه بمثابه یک بخش تعیین کننده آن بطور کلی، و نقش عظیم کتاب ماتریالیسم و امپریوکریتیسیم"لنین بطور مشخص، روشن می شود.

چنانچه پیشتر اشاره شد، جوهر و هدف این اثر بزرگ، دفاع از متریالیسم در مقابل حملات و اختراعات ایده الیستهای" آخیر" بود. اما همانطور که قبلا نیز گفتیم، اینکار بدون بکار گیری دیالکتیک و تاکید بر آن در مقابل متافیزیکی امکان نداشت چرا که تنها ماتریالیسم دیالکتیک می توانست پیشرفتهای اخیر در علم طبیعی را توضیح داده و تفسیرهای ایده آلیستی از آنها را کاملا رد کند. و لنین با انجام این کار نه تنها ماتریالیسم دیالکتیک مدرن، فلسفه مارکسیستی، را تائید کرد، بلکه آنرا موء کد نیز نمود.

بطور کلی لنین برای دیالکتیک، مطالعه و کاربرد آن، اهمیت عظیمی قائل بود." یادداشتهای فلسفی" وی که مدت بیش از دو دهه را در بر می گیرد، توجه قابل ملاحظه ای به مسئله دیالکتیکی می نماید. در این یاداشتها نوشته ای هست به نام "در باره مسئله دیالکتیک" که بسال 1915 نوشته شده. در آنجا لنین گفته است که : " شکستن یک کل واحد و شناخت اجزاء متضاد آن ...جوهر دیالکتیک ( و اگر عمده ترین نباشد، یکی از عمده ترین و یکی از اساسی ترین خصوصیات و مشخصات آن) می باشد."(40)

وی سپس گفت که باز شناسی همگونی، یا وحدت اضداد، کلید درک حرکت کلیه پروسه هاست. وی این را دقیقا در تقابل با ادراک متافیزیکی که حرکت را فقط مکانیکی ، فقط افزایش و کم شدن کمی و تکرار می دانست، قرار داد. وی اداراک

یاد شده را "بی جان، رنگ پریده و حشک"خواند،در حالی که درک دیالکتیکی "به تنهایی کلید به " جهشها" ، به" انقطاع در استمرار"، به "تبدیل شده به ضد"، به از بین رفتن کهنه و پیدایش نو، را بدست می دهد".(41)

و بعلاوه لنین بصورتی فشرده، رابطه بین وحدت (یا همگونی) و مبارزه اضداد را بیان نمود. او گفت که وحدت (یا همگونی) " شرطی، موقتی، ناپایدار، نسبی است" در حالی که مبارزه اضداد"مطلق است، همانگونه که تکامل و حرکت مطلق هستند".(24)

اینها نکاتی بغایت مهم و عناصر پایه ای تکامل بیشتر فلسفه مارکسیستی بوند. چنانچه لنین در همین نوشته گفت،" دیالکتیک، تئوری شناخت (هگل و) مارکسیسم است".(43) او اشاره کرد که، با وجود این، به این مسئله در فلسفه مارکسیستی، نه فقط در نوشته های عمیق اولیه پلخانف (حدود 1900) بلکه حتی توسط انگلس، توجه کافی نشده است، لنین مشخصا ذکر کر دکه نه تنها پلخانف بلکه انگلس نیز به نکته مرکزی یا اساسی دیالکتیک یعنی وحدت اضاد توجه کافی مبذول نداشته است. این مسئله بنیادین بعدها توسظ مائو تسه دون پرداخته شده و بیشتر تکامل یافت.

استالین: مارکسیسم و متافیزیک

ولی قبل از اینکه به اغناء فلسفه مارکسیستی توسط مائو بپردازیم مهم است که مختصرا نقش استالین را در این زمینه بیان کنیم. همانطور که خود مائو بعدها نوشت، آثاری چون" اصول لنینیسم" نشانگر درک و اعمال اصول مهم ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی توسط استالین بود. چنانچه مائو گفت، استالین در " اصول لنینسیم":

با تحلیل خصلت عام تضاد ذاتی امپریالیسم نشان داد که چرا لنینیسم، مارکسیسم عصر امپریالیسم و انقلاب پروتالتاریایی است و در عین حال با تحلیل خصلت خاص امپریالیسم روسیه تزاری و در چهار چوب این تضاد عمومی روشن ساخت که چرا روسیه زادگاه تئوری و تاکتیک انقلاب پرولتاریایی گردیده و چگونه خصلت عام تضاد در این خصلت خاص نهفته است. تحلیل استالین نمونه بارز و برجسته ای از درک خصلت خاص و خصلت عام تضاد و روابط متقابلشان بدست ما می دهد.(45)

در سال 1924 یعنی وقتی استالین"اصول لنینیسم" را نوشت، وی بعنوان رهبر حزب کمونیست شوروی با تروتسکی و سایر اپورتونیستها در یک مبارزه مرگ و زندگی درگیر شده بود."اصول لنینیسم" نقش پر اهمیتی در این مبارزه، در آموزش صفوف وسیع اعضاء حزب و توده و بویژه در افشاء و شکست خط ضد انقلابی تروتسکی بازی کرد. با اجبار به پیشبرد مبارزه ای این چنین برای کسب حمایت بدنه حزب و تو ده های وسیع استالین ملزم بود. دیالکتیک را بکار گیرد.

با وجود این بعدا که اتحاد شوروی قدرتمندتر شده، رهبری استالین عموما مورد قبول قرار گرفته و خود وی اعتبار زیادی کسب کرد، استالین با اینکه کماکان یک رهبر بزرگ انقلابی برای طبقه کارگر باقی ماند، باثبات قدم و کمال گذشته به توده ها متکی نشده و در برخوردش به مشکلات، همچون گذشته به نحوی استوارانه و کامل ، دیالکتیکی نبود. همانطور که مائو بعدها نظر داد،" در آن زمان(سالهای 1920) استالین برای اتکاء چیزی جز توده ها نداشت و در نتیجه وی طالب بسیج کامل حزب و توده ها شد. سپس وقتی که از این طریق پیروزی هایی بدست آورند، اتکا ء آنها به توده ها کمتر شد".(46)

در فصل قبل این کتاب برخی از اشتباهات اصلی استالین بویژه در عرض سالهای 1930 مورد بحث قرار گرفتند. همانطور که گفتیم او بغلط ارزیابی که در اتحاد شوروی دیگر طبقات متخاصم وجود ندارند زیرا تغییر مالکیت سوسیالیستی عمدما انجام پذیرفته است، و این جدی ترین و مرکزی ترین اشتباه استالین بود. این امر بوضوح با مسئله فلسفی تضاد و خصوصا درک از اشکال مشخص و تکامل تضاد در جامعه سوسیالیستی گره خورده بود. و ارزیابی آغاز شد با اشتباهات در زمینه فلسفه و بخصوص در مورد مسئله دیالکتیک ارتباط نزدیک داشت.

این امر در" ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی" که در اواخر سالهای 1930 (بعنوان بخشی از تاریخ حزب کمونیست شوروی(بلشویک) ت. ح. ک. ش) نوشته شد و شاید بتوان گفت اثر بزرگ فلسفی استالین است، نمایان می شود. این اثر در عین اینکه یک مجموعه فشرده عمدتا صحیح از فلسفه مارکسیستی بدست می دهد، و با وجود اینکه بطور مشخص برخی اصول دیالکتیک را در بررسی تکامل در طبیعت و جامعه بکار می گیرد، ولی تا حدودی به متافیزیک آلوده است. استالین علیرغم اینکه مبحث دیالکتیک را با صحبت در باره تضاد می آغازد ولی تضاد را بعنوان قانون اساسی ماتریالیسم دیالکتیک مبنای تحث خود قرار نمی دهد. وقتی او چهار نکته دیالکتیک را در مقابل متافیزیک قرار می دهد، از تضاد فقط بعنوان چهارمی یاد کرده و نمی گوید که این نکته اصلی است. بعلاوه وی در باره مبارزه اضداد و رابطه متقابل پدید ه ها صحبت می کند ولی آنها را بهم ارتباط نمی دهد، و در عوض اینکه نشان دهد این هر دو بخشی از تضادند، آنها را بعنوان مشخصات جداگانه دیالکتیک معرفی می کند. و آنزمان که استالین در نکته چهارمش در باره دیالکتیک بر مبارزه اضداد تاکید می ورزد از همگونی بین آنها سخنی بمیان نمی آورد. استالین حتی به نقل از لنین می گوید" تکامل همان"مبارزه" اضداد است".(47) اما استالین جمله دیگر لنین را که پیش از جمله بالا آمده است نقل نمی کند که:" شرط شناخت کلیه پروسه های جهان در "خود حرکتی شان" در تکامل خود انگیزشان، در زندگی واقعی شان، شناخت آنهابعنوان یک وحدت اضداد است".(48)

این مهم است، زیرا لنین اینرا نیز می گوید که" بطور خلاصه، دیالکتیک می تواند آموزه وحدت اضداد تعریف شود. این در برگیرنده جوهر دیالکتیک است، اما احتیاج به توضیح و تکامل دارد".(49) لنین اضافه می کند:" همگونی اضداد...تشخیص(کشف) تمایلات متضاد، متقابلا مهحصر بفرد و مخالف در کلیه پدیده ها و پروسه های طبیعت

(منجمله ذهن و جامعه) می باشد".(50) بعبارت دیگر،اضاد بدون همگونی یا وحدت اضداد، غیر قابل تصور است. بخاطر همین همگونی، پایه تغییر جهات متضاد آنها به یکدیگر نیز وجود دارد.

در بین جهت های متضاد یک تضاد نه فقط همگونی بلکه در عین حال مبارزه نیز وجود دارد. بدینگونه همگونی و مبارزه، خود یک تضاد را تشکیل می دهند که در آن مبارزه، اصلی و مطلق است و همگونی، ثانویه و نسبی. اما همگونی و مبارزه از آنجا که یک تضاد را تشکیل می دهند وجودشان هم به یکدیگر وابسته است، و کنار گذاردن همگونی اضداد در واقع به معنای حذف امکان مبارزه بین آنها نیز می باشد.

تمایلات استالین به متافیزیک که در نحوه برخورد وی به دیالکتیک در "ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی" مشاهده می شود، خود را در نحوه برخورد این اثر به تکامل جامعه نیز نشان می دهد. این امر نه تنها در برخودر خشک وی به فازهای مختلف جامعه تا رسیدن به سوسیالیسم، بلکه در نحوه ای که به سوسیالیسم کم و بیش بعنوان یک مطلق برخورد می شود، مشخص می گردد.

استالین در مقابله با مدافعین سرمایه داری و بطور کلی سیستم های استثماری بدرستی تاکید کرد که" هیچ سیستم اجتماعی " پابرجا، هیچ "اصول فناناپذیر" مالکیت خصوصی و استثمار، هیچ، ایده های ابدی" انتقاد دهقانان در دست ملاکین و کارگران در دست سرمایه داران نمی تواند وجود داشته باشد".(50) و بدرستی نتیجه می گیرد که" در نتیجه همانطور که زمانی سیستم سرمایه داری جایگزین سیستم فئودالی گشت، سیستم سوسیالیستی می تواند جایگزین سیستم سرمایه داری گردد". (52) ولی بنظر نمی رسد که قانون "هیچ سیستم اجتماعی" پابرجا" نمی تواند وجود داشته باشد"، در مورد خود سوسیالیسم نیز، حداقل بطور پیگیر، بکار برده می شده است.

بهمین نحو، استالین از این قانون که تضاد درونی اساس تکامل اشیاء و پدید ه هاست، استنتاج می کند که" از اینرو ما نباید تضاد های سیستم سرمایه داری را پنهان کنیم،بلکه باید آنها را فاش ساخته و از آنها پرده برداری کنیم، ما نباید از مبارزه طبقاتی جلوگیری کنیم بکله باید آنرا تا گرفتن نتیجه به پیش بریم".(53) ولی باز هم بنظر نمی رسد که فاش ساختن تضادهای جامعه بجای پنهان کردن آنها، بنحوی پیگیرانه در مورد سوسیالیسم نیز بکار می رود، و همچنین ضرورت پیشبرد مبارزه طبقاتی تحت سوسیالیسم و به انجام رسانیدن آن- از سوسیالیسم تا نابودی طبقات- حس نمی شود.

همانطور که ملاحظه شد، " ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی" در دورانی به نگارش در آمد که استالین نتیجه گیری کرده بود که در شوروی دیگر طبقات متخاصم وجود ندارد. در مقاله قبلی این مجموعه* اشاره شد که تحلیل استالین از جامعه سوسیالیستی، در اواخر عمرش، که بویژه در "مسائل اقتصادی سوسیالیسم در شوروی" منعکس است، در اواخر عمرش، که بویژه در" مسائل اقتصادی سوسیالیم در شوروی" منعکس است، قدری دیالکتیکی تر بود. در این اثر مهم استالین به چند تضاد در جامعه سوسیالیستی می پردازد که باید برای رسیدن به کمونیسم حل شوند. خصوصا وی مصّرِ بود که تضاد بین نیروها و روابط تولید کماکان در شوروی موجود بوده و اگر بنحو صحیحی به آن برخورد نشود می تواند به تضادی آنتاگونیستی بدل شود.

ولی استالین تضاد بین زیر بنا و روبنا در سوسیالیسم را بررسی نکرد، یا به ادامه وجودش اشاره ننمود، تضادی که یکی از مشخصات اساسی و مسئله ای بسیار پر اهمیت در جامعه سوسیالیستی است. در واقع همانطوز که مائو چندین با توام با کنایه اظهار کرد، استالین اهمیت روبنا و مبارزه در این حیطه را جدا ُدست کم گرفت.

 

و همانطور که در فصل پیش بحث شد، استالین حتی آنموقع نیز وجود طبقات متخاصم در شوروی را تشخیص نداده، و در نیافت که تضاد بین پرولتاریا و بورژوازی هنوز نیروی محرکه جامعه سوسیالیستی بوده و برخورد صحیح به این تضاد کلید برخورد صحیح به تضاد بین نیروها و روابط بولیدی تحت سوسیالیسم است.

در مجموع، بعد ار اینکه مالکیت سوسیالیستی اساسا در شوروی بر قرار شد، استالین دیگر تضاد را بعنوان نیروی محرکه جامعه سوسیالیستی در نظر نگرفت. او بویژه وجود تضاد آنتاگونیستی بین پرولتاریا و بورژوازی را تشخیص نداده و درک نکرد که این تضاد تحت سوسیالیسم در پیشروی به کمونیسم نیر وی محرکه اصلی است.

تکامل دیالکتیکی خدمات فلسفی مائو

تکامل فلسفه مارکسیسم-لنینیسم توسط مائو خود مبین قوانین دیالکتیک ماتریالیستی است. این امر در رابطه دیالکتیکی با تکامل کلی انقلاب چین و از طریق تحلیل تجارب اتحاد شوروی و سنتز درسهای مثبت و منفی آن از جمله در حطیه فلسفی، صورت گرفت.

این انعکاسی بود از قانونی که مائو در سال 1957 خلاصه کرد:

 

حقیقت در مقابل کذب قرار دارددر جامعه بشری نیز همانند طبیعت، هر وجود واحد ناگزیر به اجزاء مختلف منقسم می شود که تحت شرایط مشخص مختلف، بر حسب مضمون و شکل خود گوناگونند. پدیده های غلط و زشت همیشه موجود خواهند بود،اضداد چون درست و غلط، نیکی و بدی و زیبایی و زشتی همیشه موجود خواهند بود. این در باره گلهای خوشبو و گیاهان سمی نیز صادق است. رابطه آنها بر مبنای وحدت و مبارزه ضدین استوار است. بدون مقایسه نمی توان تمیز داد، بدون تفاوت گذاشتن و مبارزه، رشد و تکامل نیست. حقیقت از طریق مبارزه علیه کذب تکامل می یابد. مارکسیسم این چنین تکامل یافت. مارکسیسم در مبارزه علیه ایدئولوژی بورژوایی وخرده بورژوایی تکامل یافت. و تنها از طریق مبارزه است که می تواند تکامل یابد.(54)

این امر در مورد تکامل مارکسیسم، از جمله در زمینه فلسفه، توسط مائو، هم قبل و هم بعد از کسب قدرت سیاسی سراسری، هم در زمان انقلاب دمکراتیک نوین و هم در طول انقلاب سوسیالیستی صادق بود. و در هر دو دوره، مبارزه در زمینه فلسفه که مائو در آن و از میان مراحل و زیر مرحله های مختلف انقلاب چین نیروهای پرولتری را رهبری نمود، در تعیین جهت و نتیجه مجموعه مبارزه انقلابی از اهمیت بسیار برخوردار بود.

در فصل اول این کتاب(در باره انقلاب در کشورهای مستعمره)، اشاره شد که مائو مبارزه در حیطه فلسفه را بعنوان بخشی مهم از تکامل، دفاع و کاربست خط انقلاب دمکراتیک نوین و بخصوص سیاستهای مبارزه ضد ژاپنی که زیر مرحله ای از مرحله دمکراسی نوین بود، آغاز نمود. این مبارزه بخصوص بر علیه تمایلات دگماتیستی (و در درجه دوم امپریستی) که منعکس کننده نحوه تفکر ایده آلیستی و متافیزیکی و در تقابل با دیالکتیک ماتریالیستی بودند، نشانه گیری شده بود انتقاد مائو از این تمایلات خصوصا در دو ساله" در باره پراتیک"و"در باره تضاد" آمده است، این دو رساله، هر دو در سال 1937 به رشته تحریر در آمده، از نخستین و عمده ترین آثار فلسفی مائو بشمار می روند. در فصل قبلی این کتاب (که در بالا به آن اشاره شد) در عین اینکه گفته شد این دو اثر، فلسفه مارکسیستی را غنا بخشیدند، بر اهمیت سیاسی آنها و نقششان در مبارزه درون حزبی و مجموعه مبارزه انقلابی آن زمان، تاکید شد. حال توجه خود را به اصول فلسفه مارکسیستی که توسط مائو در این دو اثر تدقیق شده و غنا یافته اند متمرگز می کنیم، و رابطه آنها با کل مبارزه سیاسی و ایدئولوژیکی در آن زمان را از نظر می گذارانیم.

 

"در باره رابطه شناخت و پراتیک، دانستن و عمل کردن"، عنوان فرعی رساله" در باره پراتیک" بود. این اثر با تاکید بر نقش محوری پراتیک ، و بویژه پراتیک اجتماعی، تئوری شناخت مارکسیتی و ماتریالیستی دیالکتیکی را از نو تایید نموده و آنرا فشرده ساخت. مائو در ادامه و تکامل آنچه که مارکس در" تزهایی در باره فوئر باخ" به پیش گذارده بود، نوشت"ماتریالیسم پیش از ماکس مسئله شناخت را جدا از خصلت اجتماعی انسان و تکامل تاریخی بشریت ملاحظه می کرد و از اینرو نمی توانست وابستگی شناخت را به پراتیک اجتماعی، یعنی وابستگی شناخت را به تولید و مبارزه طبقاتی درک کند".(55) در اینجا نیز، مائو دید ماتریالیستی از رابطه بین تفکر و وجود را (که انگلس آنرا مسئله اساسی فلسفه خواند) تایید کرده و بکار می گیرد. مائو در ادامه چنین توضیح میدهد" تنها زمانیکه پرولتاریای مدرن همراه با نیروهای عظیم مولده(صنایع بزرگ) پا به عرصه وجود گذاشت، بشر توانست درکی همه جانبه وتاریخی از تکامل تاریخ جامعه بیابد و شناخت را از جامعه به علم و علم مارکسیسم، مبدل سازد".(56)

اما آنچه اینجا بدان اشاره رفت ، بروشنی، نه تنها یک بر خورد ماتریالیستی بلکه بر خوردی دیالکتیکی است. هر آنچه در مورد جامعه و طبیعت صدق می کند در مورد اندیشه نیز صادق است. خود شناخت پروسه ای دیالکتیکی بوده و تابع همان قوانین حرکت است که ماده در طبیعت و اعمال و روابط انسان در جامعه از آنها پیروی می کند.

مشخصا مهمتر اینکه مائو مراحل پروسه شناخت و جهش از یک مرحله به مرحله دیگر را تحلیل می کند. مائو بر مبنای نقش تعیین کننده پراتیک، در مورد این که شناخت چگونه از پراتیک نشئت گرفته و در خدمت آن در می آید چنین می گوید" انسان در پروسه پراتیک در نظر اول فقط ظواهر و جوانب جداگانه و روابط خارجی اشیاء و پدیده های گوناگون را می بیند... این مرحله از شناخت را مرحله شناخت حسی، یعنی مرحله احساسها و تصورات می نامند". (57) ولی "ادامه پراتیک اجتماعی باعث می گردد که اشیاء و پدیده هایی که در جریان پراتیک در انسان ایجاد احساس و تصور می کنند، بدفهات تکرار شوند، سپس در مغز انسان تغییری ناگهانی (جهش) در پروسه شناخت بوجود می آید- مفاهیم ساخته می شوند".(58)

مائو تاکید می کند که این مفاهیم" دیگر ظواهر، جوانب جداگانه و روابط خارجی اشیاء و پدیده ها نیستند، بلکه ماهیت و بطن، مجوع و بالاخره روابط درونی اشیاء و پدیده ها را در بر می گیرند.بین مفهوم و احساس نه فقط از نظر کمّی بلکه از نظر کیفی نیز تفاوت دارد وجود دارد".(59) جلوتر، مائو می گوید" این مرحله درک، قضاوت و استنباط در سراسر پروسه شناخت انسان از یک شیئی یا پدیده مرحله مهمتری را تشکیل می دهد، این مرحله شناخت تعقلی است".(60)

 

چنین شناخت تعقلی از نظر علمی مجرد است. بنابراین نه تنها از حقیقت دورتر نبوده، به آن نزدیکتر است.یا همانطور که لنین (تقل قولی که مائو " در باره پراتیک" می آورد)بیان می کند" تجرید ماده و قانون طبیعت تجرید ارزش و غیره، خلاصه همه تجریدات علمی (صحیح و جدی، نه پوچ و بی معنی) طبیعت را ژرفتر، درست تر و کاملتر بازتاب می کنند".(61)

مائو سپس به توضیح بیشتر این امر می پردازد"احساس فقط مسئله ظواهر خارجی را حل میکند، در صورتیکه تنها تئوری می تواند مسئله

ماهیت باطن را حل کند"(62) احساس تنها بیان شناخت از ظواهر اشیاء است، بگونه ای که آنها توسط حواس منعکس شده و بصورت تاثیراتی در مغز ثبت می شودند، مفاهیم، شناخت تعقلی و تئوری، سنتز این احساسات فشرده نمود ذاتی آنها . روابط درونیشان را نمایندگی می کنند از این جا می توان اهمیت عظیم و نقش تئوری را بطور اعم و بالاخص در جنبش انقلابی در ک کرد.

ولی آیا بدین معناست که تئوری از پراتیک مهم تر است؟ نه. مائو توضیح میدهد که چگونه پراتیک از جهات مختلف نسبت به تئوری اولویت داشته و در کل از آن مهمتر است. وی می نویسد:" حسی و تعقلی کیفیتا با یکدیگر فرق می کنند، ولی از هم جدا نیستند، بلکه بر اساس پراتیک به یک کل واحد تبدیل می شوند. پراتیک ما ثابت می کند که آنچه که بطور حسی برداشت می شود، نمی تواند بلافصله از طرف ما مفهوم شود و فقط آنجه که مفهوم شده است می تواند عمیقتر حس شود".(63) جلوتر مائو توضیح می دهد که اگر جهش از شناخت حسی به شناخت تعقلی ، از جهش به شناخت حسی مهمتر است، با این وجود حرکت شناخت در اینجا متوقف نمی شود . هنوز جهشی از این هم مهمتر در پیش است- یعنی بکار بستن شناخت تعقلی ، یا تئوری ، در عمل . این، جهشی فراتر نه تنها در عمل بلکه در شناختن است. تنها زمانی که این ایده های تعقلی در پراتیک بکار برده شوند، صحت آنها می تواند مورد تایید قرار گیرد، و تنها زمانی که چنین ایده هایی (تئوری هایی ) به واقعیات تبدیل گردند است که" حرکت شناخت... در این پروسه مشخص را می توان کامل شده تلقی کرد.(64) در اینجا مائو این گفته معروف مارکس را که فلاسفه تنها جهان را به صور مختلف تعبیر کرده اند اما نکته در تفییر دادن آن است،بیشتر توضیح داده و بسط می دهد. این نکته، نه بیان عامیانه" تنها عمل است که بحساب می آید، چه کسی به دانستن اهمیت می دهد" است نه جدایی متافیزیکی پراتیک و شناخت. بلکه توضیح ماتریالیستی دیالکتیکی رابطه بین این دو می باشد، که در این میان حلقه کلیدی پراتیک است.

تئوری شناخت

پراتیک منبع تئوری است، تئوری چکیده پراتیک است، احساس ، موادخام مفهوم است، مفهوم محصول سنتز احساس می باشد. ولی مفاهیم، شناخت تعقلی و تئوری باید به پراتیک بازگردانده شوند که در این پروسه نه تنها شناخت تعقلی به آزمایش گذارده می شود، بلکه برای تعمیق شناخت تعقلی مواد خام تازه جمع آوری می گردد... و قس علیهذا . این امر بصورت یک مارپیچ بی پایان پیشرونده ادامه می یابد. به این دلیل بود که مائو گفت که از یک طرف وقتی در پراتیک نتایج پیش بینی شده به دست می آیند، می توان گفت که پروسه مشخص شناخت یا مرحلی مشخصی از پروسه( احساس- مفاهیم پراتیک) کامل گشته است، ولی از طرف دیگر" حرکت شناخت بشر پایا ن نیافته است".(65)

حرکت شناخت بشر هرگز پایان نمی گیرد. مائو قوانین این پروسه را جمعبندی کرده و توضیح می دهد:

بوسیله پراتیک حقیقت را کشف کردن و باز در پراتیک حقیقت را اثبات کردن و تکامل دادن، فعالانه از شناخت حسی به شناخت تعقلی رسیدن و سپس از شناخت تعقلی به هدایت فعال پراتیک انقلابی برای تغییر جهان ذهنی و عینی روی آوردن، پراتیک شناخت، باز پراتیک و باز شناخت- این شکل در گردش مارپیچی بی پایانی تکرار می شود و با هر سیکل محتوای پارتیک و شناخت به سطح عالیتری ارتقاء می یابد. اینست تمام تئوری ماتریالیستی دیالکتیکی شناخت،اینست تئوری ماتریالیستی دیالکتیکی وحدت دانستن و عمل کردن.(66)

ولی این واقعیت که حرکت شناخت بی پایان است نباید به این مفهوم تلقی شود که در هر زمان تشخیص درست از غلط غیر ممکن است. یکی از پایه های تفکر مارکسیسم همیشه این بوده که حقیقت عینی وجود دارد، و دانستن آن ممکن است. بدون این درک، ماتریالیست بودن غیر ممکن می گردد.

ولی نه تنها حقیقت عینی وجود دارد،بلکه چیزی بنام حقیقت مطلق هم هست. و در واقع چنانچه لنین اشاره کرد، قبول کردن یکی به مفهوم قبول کردن دیگری است:

ماتریالیست بودن یعنی تصدیق حقیقت عینی که توسط اعضای حسی ما بر ما آشکار شده است. تصدیق حقیقت عینی، یعنی حقیقتی که به انسان و بشر وابسته نیست، به این یا آن طریق، برسمیت شناختن حقیقت مطلق است.(67)

ولی از طرف دیگر بیشتر حقایق نهایتا نه مطلق بلکه بسبی خواهند بود، مارکسیسم می گوید که هم حقیقت مطلق و هم حقیقت نسبی وجود دارد. مارکسیستها معتقدند بیشتر حقایق نسبی اند ولی در عین حال مارکسیستها نسبی گرا نیستند. نسبی گرایان می گویند تما م حقایق نسبی اند و سپس بحث می کنند که در نتیجه هر کس می تواند"حقایقی" را انتحاب کرده و به آنها معتقد شود. به عبارت دیگر آنها منکر وجود حقیقت عینی می شوند. این بحث مهمی بود که لنین در" ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم" به مقاله با آن برخاسته بود. در آنجا لنین، مارکسیسم انگلس را در مقابل نسبی گرایی این ماخیستها قرار می دهد:

برای بوگدانف(مانند همه ماخیستها) قبول نسبیت معرفت ما حتی کوچکترین پذیرش حقیقت مطلق را شامل نمی شود. برای انگلس حقیقت مطلق از حقایق نسبی تشکیل شده است. بوگدانف یک نسبی گراست، انگلس یک دیالکتیسین است.(68)

پس حقیقت مطلق از حقایق نسبی تشکیل شده است . ولی رابطه بین آنها چیست؟ مائو آنرا بدینگونه توضیح می دهد:

مارکسیستها معتقدند که در پروسه مطلق و عمومی تکامل عالم، تکامل هر پروسه مشخص نسبی است و از اینرو در سیر لایزال حقیقت مطلق، شناخت انسان از هر پروسه مشخص در مراحل معین تکاملش فقط حقیقتی نسبی است. حاصل جمع حقایق نسبی بی شمار حقیقت مطلق را می سازد.(69)

بعبارت دیگر حقیقت مطلق به معنای واقعی، حاصل جمع حقیقت، کل حقیقت است. ولی این کل از اجزاء بی شمار تشکیل شده است. اینها حقایق نسبی هستند، اینها فقط قسمی اند.

اما ایده هایی که زمانی صحیح شناخته شده و بعدها ثابت می شود که ناصحیح و یا بخشا صحیح بوده اند(مانند برخی از قوانین فیزیک) چه می شوند؟ این بدین جهت است که بشر تجربه بیشتری بدست آورده، از این تجارب جمعبندی می کند، پروسه ها و قوانین جدید کشف می کند، درک خویش را از اشیاء تکامل داده و آن را صیقل می دهد. اما بدیهی است که این امر ناقض این واقعیت نیست که شناخت بشر از سطحی پائین تر به سطحی بالاتر ارتقاء یافته و شناخت انسان از جهان عینی بیشتر و بیشتر می شود. و به هیچوجه تغییری در این واقعیت نمی دهد که شناخت انسان باید از سطحی پاین تر به سطحی بالاتر ارتقاء یابد؛ و در هر مقطع انسان تنها می تواند آن اندازه شناخت از حقیقت را در پروسه تغیییر جهان بکار گیرد که در آن مقطع موجود است، و در این پروسه انسان آن ایده ها را به آزمایش گذارده و پایه های جهشی دیگر در شناخت خویش را بدست می آورد. او نمی تواند آنچه را فردا خواهد دانست امروز بکاربندد؛ وی تنها در صورتی فردا بیشتر خواهد دانست که آنچه را هم اکنون می داند بکار بسته و نتایج آنرا جمعبندی کند.

مائو همچنین می گوید:

پروسه پیدایش، تکامل و زوال در پراتیک اجتماعی پروسه ایست بی پایان، پروسه پیدایش، تکامل و زوال در شناخت انسان نیز پروسه ایست بی پایان. از آنجا که پراتیک انسان که واقعیت عینی را طبق ایده ها، تئوریها، نقشه ها و یا پروژه های معین تغییر می دهد، پیوسته گام به گام پیشرفت می کند، شناخت بشر از واقعیات عینی نیز بدینسان همواره عمیقتر و عمیقتر می شود. حرکت تغییر در جهان واقعیت عین هرگز پایانی ندارد، شناخت انسان از حقیقت در جریان پراتیک نیز بی پایان است.(70)

برخی می کوشند از این امر که شناخت مرتبا در حال تعمیق است، استفاده کرده، ضرورت پشتیبانی تمام و کمال از اصول اساسی مارکسیسم لنینیسم- اندیشه مائو تسه دون و بکار بردن سیستماتیک آنها را نفی کنند. کنه بحثشان این است: امروز برخی چیزها از نظر مارکسیسم- لنینیسم-اندیشه مائو تسه دون صحیح شناخته می شوند ولی فردا ممکن است دریابیم که این چیزها صحیح نبوده با فقط بخشا صحیح اند، با این دلیل ضرورتی برای اعمال سیستماتیک این علم موجود نیست، در عوض ما آنچه را برایمان مفید است انتخاب کرده و آنچه مفید نیست به کنار می گذاریم. این التقاط گرایی، نسبی گرایی، امپریو کریتیسیسم و پراگماتیسم محض است، این متافیزیک و ایده آلیسم است.

این افراد قیافه حامیان بزرگ ماتریالیسم بخود گرفته و تظاهر می کنند پراتیک را معیار حقیقت می دانند. ولی آنها می خواهند سر چه کسی کلاه بگذارند؟واقعیت آن است که چنین خطی در تقابل با تئوری مارکسیستی شناخت و تاکید صحیح آن بر پراتیک است. ساده بگوئیم، اگر خطی بصورت کامل به پیش برده نشود، اگر مارکسیسم لنینیسم- اندیشه مائو تسه دون بنحوی سیستماتیک بکار گرفته نشود، هیچ راهی برای آموزش صحت این خط ، سیاستها و غیره، در پراتیک وجود نداشته و هیچ راهی برای کسب شناخت بیشتر در پروسه تغییر جهان" بر طبق ایده ها، تئوری ها و نقشه ها و یا پروژه های معین" باقی نمی ماند.

همانطور که در بالا توضیح داده شد، چنین خط اپورتونیستی" فراموش میکند" که حرکت شناحت در دوایری صورت می گیرد که هر یک در بر گیرنده جهشهایی از پراتیک به تئوری و سپس از تئوری به پراتیک هستند. بقول مائو حقیقت مطلق یک" جریان بی پایان" است، اما حرکت شناخت انسان از حقیقت حقیقت به مستقیم الخط بلکه مارپیچی است، بعضی می گویند

"خوب، فردا ما بیشتر از امروز خواهیم دانست. پس بیائید (بطور دگماتیکی) عمل نکنیم و آنچیزی را که امروز به عنوان حقیقت می شناسیم، بکارنبریم". چنین حرفی در هر مقطع بمعنای مردود شمردن و بهم ریختن پروسه ایست که توسط آن در واقع شناخت بیشتری بدست می آید. این برخورد متافیزیکی است چرا که بر خلاف رابطه دیالکتیکی واقعی بین تئوری و پراتیک است، این برخورد ایده آلیستی است چون در واقع حقیقت عینی را نفی می کند. این برخورد منطبق بر" در باره پراتیک" و مدافع آن نیست، بلکه در حمله به این اثر بزرگ مائو بوده و تخطی از آن می باشد.

"در باره پراتیک" و بخصوص تاکیدش بر اولویت پراتیک و تکامل دائم شناخت و پراتیک انسان از طریق سلسله بی پایان مراحل یا دوایر، در مبارزه علیه تمایلات اشتباه در نحوه تفکر و عمل درون حزب کمونیست چین از اهمیت عظیمی بوخوردار بود. این رساله بسال 1937 نوشته شد، یعنی زمنیکه جبهه متحد ضد ژاپنی تازه تشکیل شده بود و مبارزه ضد ژاپنی هنوز در مراحل اولیه اش بود. در آن دوره عده زیادی نه تنها در خارج بلکه در داخل حزب کمونیست مخالف سیاستهای حزب بوده و دانسته یا ندانسته در جبهه متحد و جنگ مقاومت ضد ژاپنی تخریب می کردند.

بارزترین این تمایلات درون خود جزب، آن انحراف دگماتیستی بود که از تحلیل مشخص شرایط واقعی چین و مرحله عینی مبارزه عاجز مانده و به تئوری نه در رابطه صحیح و دیالکتیکی اش با پراتیک، بلکه بعنوان یک سری حقایق تغییر ناپذیر جاودانی برخورد می کرد که بجای اینکه از دنیای عینی بیرون کشیده شده و بعنوان راهنمای مبارزه انقلابی بدرون آن باز گردانده شوند، می بایست آنها را به جهان عین تحمیل کرد. از طرف دیگر عکس دگماتیستها، حلقه بین تئوری و پراتیک را شکسته و یک دیدگاه متافیزیکی از رابطه بین فکر کردن و عمل کردن ر ا برگزیدند- این گرایش در آن زمان مشکل درجه دوم بود.

این تمایلات اشتباه، هر دو،از شناختن وحدت دیالکتیکی بین مرحله (یا زیر مرحله) آن دوره از مبارزه و تکامل آینده آن عاجز بودند. دگماتیستها عموما از برسمیت شناختن ضرورت گذار از جبهه متحد ضد ژاپنی در تکمیل انقلاب دمکراتیک نوین و پیشرفت به سوی سوسیالیسم سر باز می زدند، و یا سیاستهایی"چپ " جلو می گذاشتند که جبهه متحد را از هم می پاشاند (درعین اینکه در مقاطع معینی بسیاری از آنان، دگماتیک وار ، در چین سیاست های شوروی در قبال چیان کایشک را بکار برده و مبلغ تکیه و تسلیم به گومیندان در مبارزه ضد ژاپنی بودند). امپریستها عموما از تشخیص

جوانب آینده که در درون مرحله مبارزه ضد ژاپنی موجود بودند، در ماندند از جمله بسیج توده ها بعنوان نیروی اصلی ، تدوام توام با تعدیل رفرم ارضی و کئوپراتیوهای اولیه دهقانی، استقلال و ابتکار عمل حزب کمونیست در جبهه متحد و مبارزه ضروری اش برای کسب و حفظ رهبری جبهه متحد و غیره.

در حین اینکه تمایل دگماتیستی عموما خطری بزرگتر را پیش می آورد، شکی نیست که مقابله با هر دو این انحرافات، چه برای پیشبر د مبارزه از درون آن مرحله(یا زیر مرحله) و بسوی پیشرفت به طرف جامعه آتی ، و چه برای تکمیل انقلاب دموکراتیک نوین و پیشرفت بسوی سوسیالیسم، ضروری بود.

" در باره پراتیک " گذشته از اهمیت عظیم و بلاواسطه اش برای انقلاب چین، از اهمیتی عمومی تر و دراز مدت تر برخواردار است. این رساله خدمتی به فلسفه مارکسیست- لنینیستی و اسحله ای است در مبارزه جاری و مداوم انقلابی. اهمیت نقش کتاب بویژه در آنجاست که توضیح می دهد مارکسیسم- لنینیسم به حقیقت پایان نداده بلکه " در جریان پراتیک برای شناخت حقیقت، لاینقطع راههای تازه ای می گشاید"(71) یعنی بعبارت دیگر در تقابل کامل آن با متافیزیک و بخصوص تمایل به" مطلق گرایی". بعدا بهنگام بحث در باره مبارزه در جبهه فلسفی در چین سوسیالیستی و رابطه آن با مبارزه طبقاتی بطور کلی، به این نکته باز خواهیم گشت.

در باره تضاد

بلافاصله پس از" در باره پراتیک" و با همان هدف عاجل مقابله با دیدگاه انحرافی موجود در حزب و بویژه دگماتیسم، یک اثر مطول که بطور مشخصتر به دیالکتیک می پرداخت، یعنی "در باره تضاد" برشته تحریر در آمد. در همان ابتدای مقاله، مائو عصاره ای از اصول فلسفه مارکسیستی بدست می دهد:" قانون تضاد در اشیاء و پدیده ها، یعنی قانون وحدت اضداد، اساسی ترین قانون دیالکتیک ماتریالیستی است". (72) در جمعمبندی از نکات اصلی در پایان مقاله، وی بوضوع اعلام می دارد که این قانون" قانون اساسی طبیعت و جامعه بوده و از اینرو نیز قانون اساسی تفکر است".(73)

چرا اینچنین است؟ و از آنجا که قانون تضاد یک قانون دیالکتیک است، آیا مائو با مشخص کردن آن بعنوان قانون اساسی طبیعت، جامعه و تفکر، دیالکتیک را برتر از ماتریالیسم قرار داده است، و آیا وی در واقع به ایده آلیسم در می غلید؟ البته مائو مکرا توسط رویزیونیستها، چه در چین و چه در سایر کشورها به ایده آلیست بودن متهم شده است. آنها بدون وقفه تکرار می کنند که مائو در مورد نقش شعور اغراق کرده و دیالکتیک را تحریف نموده است. اجازه بدهید کمی عمیقتر بدین مسائل اساسی بپردازیم.

چرا مائو قانون تضاد را بعنوان قانون اساسی طبیعت، جامعه و تفکر می شناسد؟ آیا این امر که ماده بمثابه پایه شعور ، تفکر انسان و مستقل از آن وجود دارد، یکی از مسائل بهمان اندازه مهم فلسفه نیست؟ آیا برگزیدن و برجسته کردن قانون تضاد بدین شکل، راه را برای ایده آلیسم باز نمی گذارد؟

اولویت ماده بر ایده، چنانچه در فوق بدان اشاره شد، واقعا یک مسئله پایه ای و یک خط فاصل اساسی در فلسفه است. ولی نمی توان گفت که این مسئله نسبت به " وحدت اضداد" ازهمان درجه اهمیت برخوردار است. این امر بخودی خود، در غیاب شعور، هیچ چیز را در باره روشن نمی سازد. همانطور که ماتریالیسم می آموزد، ماده نه تنها مستقل از شعور وجود دارد بکله حتی در آنجا که شعور نیست نیز موجود است- یعنی در آنجائیکه ماده بدان حد از تکامل نرسیده که قابلیت شعور داشته باشد. اولویت ماده بر ایده رابطه صحیح ماده و ایده را بما نشان داده و از این جنبه یک مسئله اساسی فلسفه است- آن حکم انگلس که مسئله اساسی فلسفه رابطه بین تفکر و عمل است، را بیاد آوریم. ولی، صرف اولویت ماده بر شعور هیچ چیز در مورد ماده غیر متفکر فاش نمی کند و در مورد ماده متفکر نیز، رابطه اش را با ماده خارج از آن شرح می دهد ولی چیزی بیشتر از این بما نمی گوید.

از سوی دیگر، قانون تضاد بصورت جهانشمول، هم ماده غیر متفکر و هم ماده ذیشعور و نیز رابطه بین آنها را در بر می گیرد. پس صحیح است که بگوییم قانون تضاد، قانون اساسی طبیعت ، رابطه متقابل و سازمانیافته انسانها با طبیعت و با خودشان در این پروسه- جامعه- و بنابر این قانون اساسی تفکر است.

آنگونه که مائو جمعبندی نموده،" این جهانبینی دیالکتیکی پیش از هر چیز بما می آموزد که چگونه حرکت اضداد را در اشیاء و پدیده های گوناگون مشاهده کرده و تحلیل نمود، و بر اساس این تحلیل شیوه های حل تضادها را نشان دهیم. از اینرو برای ما درک این کنکرت قانون تضاد در اشیاء و پدیده ها از اهمیت بسیار والایی برخوردار است".(74) مائو در توضیح ادامه می دهد که عام بودن تضاد چه معنایی داشته و از چه اهمیتی برخوردار است:

عام بودن یا مطلق بودن تضاد معنایی دوگانه دارد: اول اینکه، تضاد در پروسه تکامل کلیه اشیاء و پدیده ها موجود است، دوم اینکه، حرکت اضداد از ابتدا تا انتهای پروسه تکامل هر شیئی یا پدیده دیده می شود.(75)

وابستگی متقابل وجوه متضاد در همه چیز وجود دارد، و مبارزه میان این وجوه، تعیین کننده حیات کلیه اشیاء و پدیده ها است و تکامل آنها را به پیش می راند. هیچ شیئی یا پدیده ای نیست که درون خود تضادی نهفته نداشته باشد؛ هیچ چیز عاری از تضاد نیست.(76)

در اینجا مائو نه تنها نکات اصلی دیالکتیک ماتریالیستی را جمعبندی می کند بلکه با دیگاهای انحرافی مختلفی که از اتحاد شوروی سرچشمه گرفته و بدرون حزب کمونیست چین نیز را یافته بودند، به مقابله برمی خیزد. اولین آنها تئوری اپورتونیستی مکتب دبورین در شوروی بود که عام بودن تضاد بویژه وجود تضاد از ابتدا تا انتهای پروسه تکاملی هر شیئی و پدیده، را منکر می شد. بنا به این تئوری، تضاد صرفا زمانی تبارز می یابد که این پروسه به مرحله معینی رسیده باشد. بدون شک تئوری"دبورین" متافیزیکی و ایده آلیستی است، زیرا ضرورتا به این نتیجه می رسد که نیروی محرکه در آغاز پروسه عاملی درونی نبوده بلکه خارجی است. تئوری مذکور راه گشای این نظریه می شود که نوعی نیروی خارجی "تکان اولیه" را به عالم هستی وارد آورده است- یعنی به وجود خدا ختم می گردد.

بعلاوه، این تئوری در زمینه سیاسی به همکاری و سازش طبقاتی منتهی می شود، زیرا اگر وجود تضاد همیشگی نیست پس لزومی ندارد که را حل اختلافات مبارزه طبقاتی باشد. در این مورد، مائو مثالی مطرح می سازد: " مکتب دبورین اینگونه می بیند که در شرایط کنونی موجود در اتحاد شوروی، میان کولاکها و توده دهقانی تضادی موجود و توده دهقانی تضادی موجود نیست، بلکه بین آنها فقط تفاوت هست. از اینروست که این مکتب با نظرات بوخارین توافق دارد".(77)

استالین، افشاء تئوری فلسفی ضد انقلابی مکتب دبورین و غلبه بر آنرا، و غلبه بر آنرا، بعنوان بخش مهمی از پیشبرد مبارزه طبقاتی همه جانبه در اتحاد شوروی بخصوص در اواخر دهه 1920، رهبری نمود. ولی همانطور که قبلا اشاره شد، استالین خود نتوانست دیالکتیک ماتریایستی را بطور کامل بکار گیرد. این مسئله بویژه در اثر" ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی" ، در عدم بذل توجه خاص به قانون تضاد بمثابه قانون اساسی دیالکتیک ماتریالیستی و فقدان درک از پیوند میان مبارزه و همگونی اضداد خود را جلوه گر می سازد. نتیجتا، هنگامیکه مائو در مقاله "در باره تضاد"، از تعیین کننده بودن وابستگی متقابل و مبارزه وجوه متضاد در حیات هر شیئی یا پدیده سخن می راند و اینرا پیش برنده امر تکامل آنها بشمار می آورد، درک متفاوت و صحیحتری نسبت به درک استالین را ارائه می دهد.(کتاب" ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی" و مقاله" در باره تضاد" بطور همزمان نگاشته شدند. اما نقطه نظرات اساسی و منجمله انحرافی مطروحه درکتاب استالین پیش از اینکه مائو "در باره تضاد" را برشته تحریر در آورد درون حزب کمونیست چین شایع گردیده و شناخته شده بودند.)

همگونی و مبارزه اضداد

همگونی و مبارزه وجوه تضاد، بخش مفصلی از"در باره بضاد" را بخود اختصاص داده است. در این بخش مائو توضیح می دهد که همگونی اضداد دو معنی دارد. اولی بستگی متقابل آنها و همزیستشان در یک وجود واحد است، اما مائو ادامه می دهد، که مسئله به این جا ختم نمی شود:"بلکه مهمتر از آن، تبدیل اضداد به یکدیگر است. یعنی این که هر یک از این دو وجه متضاد یک شیئی یا پدیده تحت شرایط معین به ضد خود بدل می گردد و به جای آن می نشیند".(78)

اهمیت این امر را میتوان در مثال بورژوازی و پرولتاریا مشاهده نمود. اگر این امر روشن نباشد که این دو نه نتها وابستگی متقابل دارند بلکه می توانند به ضد خود تبدیل شوند،آن وقت نمی توان دیدکه چگونه پرولتاربا می تواند تغییر کرده و از جنبه ثانویه به جنبه اصلی تضاد، از طبقه محکوم به طبقه حاکم تبدل شود، و این در حالیست که در مورد بورژوازی درست عکس این تغییر رخ می دهد.در شرایط مشخص چین در آنزمان، در بحبوحه جنگ مقاومت ضد ژاپنی ، این دیدگاه اشتباه و متافیزیکی در میان کمونیستها یا به نفی شرکت در یک جبهه متحد با گومیندان و یا به روی دیگر سکه یعنی عدم مبارزه جهت کسب رهبری پرولتاریا درجبهه متحد منجر می گردید. از آنجا که گومیندان بمثابه حزب قدرتمند کشور از موقعیتی برتر و قویتر برخوردار بود، هر دو دیدگاه-"چپ" و راست- جبهه متحد بهمراه گومیندان را به معنای تبعیت مداوم و اجتناب ناپذیر حزب کمونیست از آن می دیدند.

در همین بخش از " درباره تضاد"، مائو در عین حال تاکید کرد که در مناسبات بین همگونی و مبارزه اضداد، همگونی نسبی بوده ولی مبارزه مطلق است. وی متذکر گردید که"مبارزه اضداد" از آغاز تا پایان پروسه جریان داشته و منجر به تبدیل یک پروسه به پروسه دیگر میشود... امتزاج همگونی مشروط ونسبی با مبارزه غیر مشروط و مطلق موجب حرکت وجوه تضاد در کلیه اشیاء و پدیده ها می گردد".(79) دو وجهی که تضاد را تشکیل می دهند و همگونی دارند، تنها تحت شرایط معینی اینچنین می کنند. اما از آغاز تا پایان آن تضاد معین مبارزه وجود دارد و این مبارزه سرانجام به حل آن تضاد و پیدایش تضاد دیگری منکر خواهد گشت.

اگر این مسئله درک نشود، نمی توان تشخیص داد که مبارزه پایه حل هر تضاد معین و حرکت ازیک مرحله به مرحله بعد است. اهمیت این مسئله را میتوان سریعا با کاربردش درتضاد بین پرولتاریا و بورژوازی، یا در طول مرحله دمکراتیک نوین در چین، درتضاد بین توده های وسیع از یکسو و امپریالیسم و فئودالیسم ار سوی دیگر، (و در زیر مرحله جنگ مقاومت ضد ژاپین درتضاد بین ملت چین و امپریالیسم ژاپن) درک کرد.

در مقابله با گرایشات انحرافی بویژه دگماتیسم در حزب کمونیست چین، مائو در" درباره تضاد" به جنبه خاص بودن تضاد بیش از عام بودن آن توجه معطوف داشت. مائو متذکر شد که دگماتیستها مسئله خاص بودن تضاد را قبول ندارند ویا حداقل جایگاه خاصی برای آن قائل نیستند. در مقابله با دگماتیسم، مائو تاکید کرد که در عین اینکه درجهان چیزی بجز ماده در حرکت نیست،" این حرکت ناگزیر باید اشکال معینی بخود بگیرد...(و) بویژه آنچه که مهمتر و ضروری تر است- که اساس معرفت ما را بر اشیاء و پدیده ها تشکیل می دهد- آنستکه ویژگی این شکل حرکت ماده را در نظر بگیریم، یعنی تفاوت کیفی میان این شکل حرکت ماده و اشکال دیگر آنرا درک کنیم". (80) این امر نه تنها در رابطه با طبیعت بلکه درمورد جامعه (و تفکر) نیز صدق می کند. هر شکل خاصی از ماده داری حرکت، جوهر ویژه متعلق بخود است که"بوسیله تضاد خاص خود مشخص می شود".(81)

دگماتسیتها که نتوانسته بودند تفکر خود را بر این مبنا استوار سازند، قادر به شناختن ویژگیهای واقعی انقلاب چین در آن برهه زمان، و تعیین نیروهای محرکه ، اهداف و وظایف انقلاب طی آن مرحله نبودند و در نتیجه نمی توانستند تمامی نیروهای بالقوه را علیه دشمن اصلی متحد کرده و در عین حال استقلال و ابتکار پرولتاریا و حزبش را محفوظ نگاه دارند. بسیاری افراد مایل به کپیه برداری از انقلاب شوروی بودند. تجویز این نسخه برای شرایط مشخص چین، یک کشور نیمه فئودال- نیمه مستعمره که در آنزمان ژاپن نیز در پی آن بود که آنرا به یک مستعمره کامل تبدیل کند، صحیح نبود. قسمت آنتاگونیسم و نقش آن در تضاد، در اثر " درباره تضاد" ، دربر گیرنده بخشی از پاسخ مائو بدین مسئله است. مائو اشاره کرد که "آنتاگونیسم یکی از اشکال مبارزه اضداد است، ولی یگانه شکل این مبارزه نیست". (82) و او تاکید نمود که:

ما باید وضعیت مبارزه معین اضداد گوناگون را بطور کنکرت بررسی کنیم و هیچگاه نباید فرمولهای فوق الذکر (ضرورت سرنگونی قهری طبقات ارتجاعی ) را بیموقع و بی جا در مورد همه اشیاء و پدیده ها بکار ببندیم. تضاد و مبارزه عام و مطلق هستند، و لی شیوه های حل تضادها، یعنی اشکال مبارزه، بعلت گوناگونی خصلت تضادها مختلف است. بعضی از تضادها خصلت آنتاگونیستی آشکار نشان می دهند، در صوریتکه برخی دیگر دارای چنین خصلتی نیستند. بر طبق تکامل مشخص اشیاء و پدیده ها، پاره ای از تضادها که در ابتدا غیر آنتاگونیستی هستند، به تضادهای آنتاگونیستی بدل می شوند، حال آنکه برخی دیگر که در آغاز آنتاگونیستی هستند، به تضاد های غیر آنتاگونیستی تغییر می یابند.(83)

 

در آن زمان، این امر از اهمیت خاصی برخوردار بود، زیرا که بدلیل الویت مبارزه علیه متجاوزین ژاپنی لازم آمده بود که از جنگ علیه گومیندان دست کشیده و با آن جبهه متحد تشکیل داد. این امر به معنی این نبود که ماهیت اساسا ارتجاعی گومیندان و نیروهای طبقاتی ای را که نمایندگی می کرد تغییر یافته بودند، بلکه بدین جهت که در شرایط مشخص مبارزه در آن مقطع زمانی، تضاد با گومیندان بطور موقت تخفیف یافته و موقتا از یک تضاد آنتاگونیستی به تضادی غیر آنتوگونیستی تبدیل شده بود. مبارزه علیه گومیندان باید ادامه می یافت، بویژه برسر مسئله رهبری جبهه متحد، لیکن سیاست حزب می بایست این می بود که مبارزه را بصورت غیر آنتوگونیستی و در شکل مبارزه سیاسی و ایدئولوژی در چهار چوب حفظ جبهه متحد به پیش ببرد(البته وقتی نیروهای نظامی گومیندان به حزب کمونیست و نیروهای مسلح انقلابی حمله می کردند باید این حمله دفع می شد، ولی حتی در این حالت نیز در حین استقاده از استقلال و ابتکار عمل حزب و مبارزه آن برای اعمال هژمونی در جبهه متحد، هدف می بایست حفظ این جبهه می بود). و بطور عام تر در شرایط انقلاب دمکراتیک نوین چین، تضاد بین پرولتاریا و بورژوازی( بین بخشهایی از آن) آنتاگونیستی نبوده( حداقل در زمانهای معین)، و هنگامیکه شرایط خواهان برخورد غیر آنتاگونیستی بدان بود، نمی باسیت برخورد دیگر صورت می گرفت.

با نقد همه جانبه و مخالفت کامل با خطوط انحرافی درون حزب در آنزمان بخصوص انحرافات دگماتیستی ،مائو نه تنها از اصل خاص بودن تضاد دفاع نمود بلکه آنرا بطور کنکرت بکار بست. وی پایه فلسفی صحت استراتژی انقلاب دمکراتیک نوین بعنوان مقدمه لازم بر انقلاب سوسیالیستی در چین و آمادگی ضروری جهت آنرا چنین توضیح داد:

تضادهایی که از نظر کیفی گوناگونند، فقط با اسالیبی می توانند حل شوند که از نظر کیفی متفاوتند. فی المثل : تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی با اسلوب انقلاب سوسیالیستی حل می شود، تضاد میان توده های عظیم مردم و نظام فئودالی با اسلوب انقلاب دمکراتیک حل می شود، تضاد میان مستعمرات و امپریالیسم با اسلوب جنگ انقلابی ملی حل می شود... پروسه ها تغییر می یابند، پروسه ها و تضادها کهنه ناپدید می گردند، پروسه ها و تضادهای نو ظاهر می شوند و بنابر این اسالیب حل تضادها نیز تغییر می کنند. تضادهایی که بوسیله انقلاب فوریه و انقلاب اکتبر روسیه حل شدند و همینطور اسالیب حل آن تضادها اساسا با یکدیگر متفاوت بودند. حل تضادهای مختلف با اسالیب گوناگون، اصلی است که مارکسیست- لنینسیت ها باید دقیقا از آن پیروی کنند. ولی دگماتیکها این اصل را مراعات نمی کنند و در نمی یابند که شرایط در انقلابهای گوناگون متفاوت است، و در نتیجه درک نمی کنند که تضادهای مختلف باید با اسالیب گوناگون حل شوند. بلکه بالعکس آنها فرمول قالبی خود را لایتغیر می انگارند، در همه جا بطور مکانیکی بکار می بندند که در نتیجه فقط می تواند به ناکامی انقلاب و یا به زیان امری که آینده نابناک و درخشانی در پیش دارد، منجر شود.(84)

عام بودن وخاص بودن

مائو همچنین مسئله رابطه بین خاص بودن و عام بودن تضاد را، که بطور خاص در مقابله با دگماتیستهای از اهمیت عظیمی برخوردار بود، مورد بررسی قرار داد.وی نوشت که: البته بدون درک عام بودن تضاد نمی توان علل عمومی و یا اساس عمومی حرکت یا تکامل اشیاء و پدیده ها را باز شناخت؛ معذالک بدون مطالعه خاص بودن تضاد نمی توان ماهیت ویژه ای که یک شیئی یا پدیده را از دیگری متمایز می سازد، معین نمود و همینطور علل خصوصی یا اساس خصوصی حرکت یا تکامل اشیاء و پدیده ها، تمیز اشیاء و پدیده ها از یکدیگر و تعیین حدود حوزه های تحقیقات علمی غیر ممکن خواهد بود.(85)

 

دگماتیستها که از بررسی جدی خاص بودن تضاد باز ماندند رابطه صحیح و دیالکتیکی بین عام بودن و خاص بودن تضاد را درک نکردند. آنها نفهمیدند که حرکت شناخت انسان ، از خاص به عام (یا عمومی ) به شناخت جوهر مشترک اشیاء و پدیده ها- و سپس بازگشت به خاص (در مرحله عالی تر) و مجددا تکرار آن در یک مارپیچ بالا ورنده بی انتها، به پیش می رود. آنها متوجه نشدند که شناخت انسان از اشیاء

و پدیده ها بطور عام باید از شناخت وی از اشیاء و پدیده های خاص فراوان بوجود آید، و اینکه به این ترتیب کلیت(یا عام) در خاص جای می گیرد- نه اینکه کل عام در تعداد بیشماری از خاص ها ، هر کدام با جوهر ویژه خویش، جای می گیرد و در تعداد بیشماری از خاص ها، هر کدام با جوهر ویژه خویش،جای می گیرد و در نتیجه از این زاویه، در هر جای خاص جای دارد. به این ترتیب، آنها به تئوری بعنوان"حقیقت عام"، برخورد می کردند، که نه از شیاء و پدیده های خاص حاصل شده و نه اینکه لازم است در مورد اشیاء و پدیده خاص بکار بسته شود به عبارت کوتاه، به مثابه یک دگم.

مضافا اینکه، دگماتیستها از فهم اینکه عام بودن و خاص بودن خود یک تضاد را تشکیل می دهند، همگونی دارند و می توانند به یکدیگر تبدیل شوند، عاجز ماندند. آنها درک نکردند که:

بعلت تنوع فراوان اشیاء و پدیده ها و خصلت نامحدود تکامل آنها آنچه که در یک مورد مشخص عام است، در مورد مشخص دیگر خاص می شود. و بالعکس آنچه که در یک مورد مشخص [اص است، در مورد مشخص دیگر عام می شود.(86)

 

برای نشان دادن این مسئله، مائو از مثال تضاد بین تولید اجتماعی و مالکیت خصوص استفاده کرد. این امر در سرمایه داری، عام بودن تضاد را تشکیل می دهد- به این معنی که این تضاد در کل جامعه سرمایه داری اساسی بوده و در سرتاسر آن ریشه دوانده است. ولی در مورد ماجعه بطور عام، این مسئله تنها یک شکل خاص تضاد میان نیروها و روابط تولیدی می باشد. این امر در افشاء این دیدگاه انحرافی که انقلاب چین باید همانند انقلاب کشورهای سرمایه داری باشد، بوضوع اهمیت داشت، چرا که طی آن مرحله خصلت تضاد اساسی و شکل خاص تضاد بین نیروها و روابط تولیدی در چین متفاوت از کشورهای سرمایه داری بود.

البته از جهت دیگر، از آنجا که این تضاد خاص بود، خود تضاد و ماهیت پروسه ای که توسط آن تعیین می گشت- یعنی انقلاب دمکراتیک نوین- صرفا گذرا بود. با حل این تضاد، در مقطع معینی لازم می آمد که به مرحله بعدی، یعنی انقلاب سوسیالیستی که با تضاد اساسی بین پرولتاریا و بورژوازی مشخص می شد، گذر نمود. مائو پایه های این مسئله را نیز با تحلیل از رابطه بین عام بودن و خاص بودن تضاد توضیح داده و بر آن تاکید گذارد. جمعبندی مائو از این نکته و اهمیت خارج از حد آن بدین قرار است:

رابطه بین عام بودن و خاص بودن تضاد، رابطه بین خصلت عمومی و خصلت خصوصی تضاد است. منظور از خصلت عمومی اینستکه تضادها در کلیه پروسه ها موجودند و از ابتدا تا انتهای همه پروسه ها نفوذ می کنند. حرکت، اشیاء و پدیده ها، پروسه ها، تفکر- همه اینها تضادند. نفی تضاد بمعنای نفی همه چیز است. این حقیقت عامی است که برای همیشه و در کلیه کشورها بلااستثناء صادق است. از اینجاست که خصلت عمومی و مطلق تضاد پدید می آید. ولی این خصلت عمومی در هر خصلت خصوصی هستی می یابد. بدون خصلت خصوصی خصلت عمومی نیست. اگر تمام خصایل خصوصی حذف گردند، دیگر چه چیزی می تواند از خصلت عمومی باقی بماند؟ از آنجا که هر تضاد دارای ویژگی خاص خود است، خصلت خصوصی پدید می آید. تمام خصایل خصوصی مشروط، موقتی، و از اینرو نسبی هستند. این حقیقت- حقیقت درباره خصلت عمومی و خصلت خصوصی، مطلق و نسبی جوهر مسئله تضاد ذاتی اشیاء و پدیده هاست که عدم درک آن بمعنای رد دیالکتیک خواهد بود.(78)

در همین قسمت از"درباره تضاد"، مائو همچنین پایه های فلسفی این واقعیت را که در انقلاب چین زیر- مراحلی درون مرحله کلی دمکراسی نوین وجود داشتند، و بخصوص پایه های سیاستها و تغییرات لازمی را که مشخصه جبهه متحد علیه ژاپن بودند، روشن ساخت. در فصل اول کتاب به این نکته مشخص مفصلا پرداخته شد. بدین جهت در اینجا صرفا آنرا بصورت خلاصه جمعبندی می کنیم. تضاد اساسی پروسه تکامل هر چیزی، در سرتاسر آن پروسه بچشم می خورد و جوهر آن پروسه را از ابتدا تا انتها تعیین می کند. تنها با حل تضاد اساسی مشخصه و تعیین کننده جوهر آن پروسه خاص است که آن پروسه خود را به پروسه دیگر تبدیل کرده و تضاد اساسی نوینی پیدایش حاصل می کند.ولی دورن پروسه ای که توسط یک تضاد اساسی خاص مشخص می شود مراحلی وجود دارند،زیرا" از میان تضادهای بزرگ و کوچک متعدد که بوسیله تضاد اساسی تعیین می شوند و یا تحت تاثیر آن قرار می گیرند، بعضی ها حدت می یابند و برخی بطور موقت یا جزئی حل شده و یا از حدتشان کاسته می شود و پاره ای تضادهای نوین پدیدا ر می گردند." (88) تضادهای دیگر بر روی تضاد اساسی تاثیر گذارده و در عین حالیکه عمدتا توسط تکامل تضاد اساسی تعیین می شوند، آنها نیز بنوبه خود نقشی در تکامل آن بازی می کنند. در نتیجه تکامل تضاد اساسی از درون مراحل مختلف و در یک مارپیچ به پیش می رود.

بکار بستن این مسئله در انقلاب چین در آن دوران به این معنا بود که ماهیت انقلاب تا سرنگونی امپریالیسم و فئودالیسم( و سرمایه داری بوروکرات) در چین، اساسا بدون تغییر باقی می ماند. این امر پایان انقلاب دمکراتیک نوین و آغازانقلاب سوسیالیستی را رقم می زد. ولی در دورن مرحله عمومی انقلاب دمکراتیک نوین مراحلی وجود داشتند، بویژه در جنگ ضد ژاپنی که تضاد بین توده های مردم چین و مرتجعین محلی موقتا جنبه ثانویه یافت در حالیکه تضاد بین ملت چین و امپریالیسم ژاپن برجسته شد.

این بخشی لاینفک از پروسه انقلاب دموکراتیک نوین و تضاد اساسی آن بود، اما مرحله خاصی را درون آن مشخص می نمود.

تضاد عمده

واضح است که این امر در ارتباط نزدیک با مسئله تضاد عمده بود که بمثابه یک سئوال اصلی دیگر توسط مائو،در"در باره تضاد" مورد بررسی واقع شد.

 

همانطور که مائو توضیح داد:

در پروسه مرکب تکامل هر پدیده تضاد های بسیاری موجودند که یکی از آنها حتما تضاد عمده است. موجودیت و رشد این تضاد عمده تعیین کننده موجودیت و رشد سایر تضادهاست و یا بر آنها تاثیر می گذارد... در هر مرحله از تکامل یک پروسه فقط یک تضاد عمده وجود دارد که نقش رهبری کننده را ایفاء می کند... لذا در مطالعه یک پروسه مرکب که حاوی دو یا چند تضاد است، باید نهایت سعی در یافتن تضاد عمده شود. بمجردیکه تضاد عمده معین شد، کلیه مسائل را می توان به آسانی حل کرد.(89)

رابطه بین تضاد عمده وتضاد اساسی که جوهر هر تضاد را در کل تعیین می کند، چیست؟ تضاد عمده درهر مقطع از زمان، تضاد اصلی در آن مرحله خاص از تکامل پروسه ایستکه توسط تضاد اساسی تعریف می شود. تضاد عمده نمی تواند نماینده تبدیل کل (یا اساس) یک پروسه به پروسه دیگر باشد، چرا که صرفا حل تضاد اساسی می تواند به این امر صورت واقع دهد. تضاد عمده می تواند دقیقا همان تضاد اساسی باشد ولی الزاما اینچنین نیست. تضاد عمده می تواند مبین تضاد اساسی در مرحله معینی ازتکامل آن باشد بدون اینکه تضاد اساسی را در کلیت خود نمایندگی کند، زیرا جوهر کل پروسه را تضاد اساسی تعیین می کند. ولی تنها وقتی که تضاد عمده مبین کل تضاد اساسی باشد، حل تضاد عمده می تواند تبدیل پروسه کهن به یک پروسه نوین، یعنی حل تضاد اساسی کهن و پیدایش تضاد اساسی نوین، را بوجود آورد.

بدون شک، این مسئله ای پیچیده است. و کاربرد آن در انقلاب دمکراتیک نوین در چین نیز از پیچیدگی خاص برخوردار بود. تضاد عمده در طول جنگ ضد ژاپنی ،تضاد بین ملت چین در کل و امپریالیسم ژاپن( بهمراه آن عناصر جامعه چین که در کنار امپریالیستهای ژاپنی قرار می گرفتند) بود. این نشان دهنده یک مرحله خاص درون تمامی پروسه تکاملی انقلاب دمکراتیک نوین پروسه ای که توسط تضاد اساسی بین توده های وسیع از یکسو و امپریالیسم و فئودالیسم( و سرمایه داری بوروکرات) از سوی دیگر، معین می گشت.

در طول مرحله جنگ ضد زاپنی، بعضی تضادها" موقتا یا بخشا حل شده و یا تضعیف گشتند"، از آنجمله تضاد بین توده های وسیع و سیستم فئودالی، ولی این بدین معنا نبود که پروسه انقلاب دمکراتیک نوین و تضاد اساسی آن حل شده و به یک پروسه نوین تحول یافته بود. با شکست امپریالیستهای ژاپنی، تضاد اساسی بمرحله ای نوین تکامل یافته و تشدید گردید. باردیگر تضاد عمده مبین تضاد اساسی، اما اینک در سطحی بالاتر گردید، و حل این تضاد- بین توده های وسیع از یکسو، و امپریالیسم و فئودالیسم(و سرمایه داری بوروکرات) از سوی دیگر- بمعنای تبدیل پروسه کهن(انقلاب دمکراتیک نوین) به یک پروسه نوین،یعنی انقلاب سوسیالیستی بود.

ازاین زاویه است که علت برشته تحریر در آمدن"درباره تضاد" توسط مائو را می توان دریافت و اندک اندک درک بهتری از عمق محتوی و اهمیت آن حاصل نمود. پس از تحلیل کردن تضاد عمده، مائو به بررسی مسئله جنبه عمده تضاد پرداخت. نکته مرکزی این مسئله چیست؟ مائو نوشت:

در هر تضاد، دو جهت متضاد بطور ناموزون رشد و تکامل می یابند. گاهی چنین بنظر می رسد که میان آنها تعادلی برقرار است، ولی ایت تعادل فقط موقتی و نسبی است، در حالیکه تکامل ناموزون همچنان اساسی باقی می ماند. یکی از دو جهت متضاد لاجرم عمده و دیگری غیر عمده است. جهت عمده جهتی است که نقش رهبری کننده را در تضاد برعهده دارد. خصلت یک شیئی یا پدیده اساسا بوسیله جهت عمده تضاد معین می شود- جهتی که موضع مسلط گرفته است.(90)

در عین حال، مائو بلافاصله اضافه نمود که" ولی این وضع ثابت نیست: وجه عمده و وجه غیر عمده یک تضاد بیکدیگر تبدیل می شوند و خصلت اشیاء و پدید ه ها نیز بر طبق آن تغییر می یابد."(91) همچنانکه در پیش نیز ذکر گردید، این مهمترین بخش همگونی اضداد بوده و بدلیل مبارزه بین آنها اتفاق می افتد.

مائو برای این نکته اهمیت فراوانی قائل شد. وی به تضاد بین پرولتاریا و بورژوازی و نیز به تضاد بین چین و توده های خلق چین ازیکسو و امپریالیسم و فئودالیسم از سوی دیگر، اشاره کرد. وی تصریح نمودکه وضعیت وجوه این تضادها در هر دوی آنها محکوم به تغییر بود. پرولتاریا لاجرم می بایست به موضع مسلط بر بورژوازی دست می یافت، و چین کهن که تحت تسلط امپریالیسم و فئودالیسم بود نیز می بایست تحت رهبری پرولتاریا و حزب کمونیستش به چین نوین تحت حاکمیت توده ها تبدیل می گردید.

مائو برای مبارزه علیه شکست طلبی در رابطه با انقلاب چین و تسلیم طلبی طبقاتی در رابطه با مناسبات میان پرولتاریا و بورژوازی در جبهه متحد، بر این امر تاکید کرد. پرولتاریا می بایست از طریق مبارزه، موضع مسلط و رهبری را در جبهه متحد بدست می آورد و در ارتباط دیالکتیکی با این امر، انقلاب چین نیز می بایست جنگ مقاومت علیه ژاپن رابه پیش می برد، و حتی تا شکست کامل و سرنگونی امپریالیسم و فئودالیسم (و سرمایه داری بوروکرات) به پیش می رفت. ولی این امر تنها از طریق مبارزه انجام پذیر بود. مائو با توانمندی آنرا چنین بیان کرد:

ما اغلب می گوییم" نو بر جای کهنه می نشیند". این قانون عام، و الی الابدوتخطی ناپذیر عالم است. تغییر یک پدیده به پدیده دیگر بوسیله جهشی انجام می یابد که طبق خصلت خود آن پدیده و شرایط خارجی آن اشکال مختلفی بخود می گیرد- اینست پروسه نشستن نو بر جای کهنه. درون هر شیئی یا پدیده بین جهات نو و کهنه تضادی موجود است که منجر به یک سلسله مبارزات پرفراز و نشیب می شود. جهت نو در نتیجه این مبارزات از خرد به کلان رشد می کند و بالاخره موضع مسلط می یابد، در حالیکه جهت کهنه از کلان به خرد بدل می شود و بتدریج زایل می گردد.و بمحض اینکه جهت نو بر جهت کهنه چیره گشت، پدیده کهنه از نظر کیفی به پدیده نو بدل می شود. از اینجا مشاهده می گردد که خصلت یک شیئی یا پدیده عمدتا بوسیله وجه عمده تضاد معین می شود- وجهی که موضع مسلط گرفته است. چنانچه در وجه عمده تضاد که موضع مسلط را بدست آورده تغییر رخ دهد خصلت شیئی یا پدیده نیز بر طبق آن تغییر می یابد.(92)

مناسبات میان توده های مردم و نیروهای ارتجاعی، میان پرولتاریا و بورژوازی میان جامعه نو و کهنه؛ اینچنین بود.

دوران سوسیالیسم

"در باره تضاد" بهمراه" در باره پراتیک" اسحله پر ارزشی در انقلاب چین در آنزمان بود و نقش عظیمی در ترسیم راه انقلاب چین از طریق دمکراسی نوین به سوسیالیسم ایفا نمود. مضافا اینکه، این اثر گنجینه ای از تئوری مارکسیستی بویژه فلسفی را در بر می گرفت و نه تنها در مبارزه انقلابی جاری در چین بلکه درسراسر جهان از ارزشی عظیم و پر اهمیت برخوردار بود.

اما بزرگترین تکامل و کاربرد مارکسیسم- لنینیستم توسط مائو، پس از کسب قدرت سیاسی سراسری یعنی دردوران انقلاب سوسیالیستی صورت گرفت. و بخش بسیار مهمی از این امر تکامل و کاربرد فلسفه مارکسیست- لنینیستی، یعنی دیالکتیک ماتریالیستی توسط وی بود.

در فصل قبل، به رابطه بین مبارزه در جبهه فلسفی و مبارزه در جبهه های اقتصادی و سیاسی اشاره ای گذارا شد. توجهی خاص بر مبارزه علیه تئوری ارتجاعی" زیر بنای اقتصادی ممزوج" که توسط رویزیونیستها ی درون حزب کمونیست چین، بویژه "یان سین- چن" یکی از فلاسفه این کمپ، ساخته و پرداخته شده بود، متمرکز گردید.

تئوری ارتجاعی"یان" مبنی بر اینکه روبنا باید بخدمت مناسبات سرمایه داری و نیز مناسبات سوسیالیستی موجود در زیر بنای اقتصادی در آمده و حتی باید، به بورژوازی خدمت کند"، خود شاخه ای از "تئوری نیروهای مولده" بود. این تئوری چنین استدلال می کرد که نیروهای مولده چین برای پیشروی بسوی سوسیالیسم و نابودی روابط سرمایه داری بیش از اندازه عقب مانده هستند و تا زمان بوجود آمدن پایه مادی جهت گذار به سوسیالیسم باید اجازه رشد نامحدود و دراز مدت به سرمایه داری داده شود. بر اساس این دیگاه "تحکیم دمکراسی نوین" وظیفه آن مرحله بود ، و حتی ادعا شد که در این شرایط "استثمار یک نوع مزیت است".

مائو خط کلی برای انتقال از دوره دمکراسی نوین به سوسیالیسم را در مخالفت با برنامه رویزیونیستی" تحکیم دمکراسی نوین" فرمولبندی نمود. و او مبارزه در عرصه فلسفی برای تخریب پایه های ایدئولوژیک این خط ضد انقلابی را رهبری نمود.

در حقیقت ، مائو پیش ازاین در "در باره تضاد" اینچنین چیزی را پیشبینی نموده بود. او هنگامیکه در باره تبدیل وجوه یک تضا به ضد خود سخن میگفت، بر اهمیت این امر در تضاد بین نیروهای مولده و روابط تولیدی و زیر بنا و روبنا تاکید خاص نموده و بدین ترتیب ضریه ای کاری بر ماتریالیسم مکانیکی وارد آورد. این امر حتی در آنزمان، در نشان دادن اینکه چین مجبور به گذار از مرحله سرمایه داری نبود بلکه علیرغم اینکه نیروهای تولیدی آن به صورت گسترده رشد نیافته بودند می توانست از طریق انقلاب دمکراتیک نوین بسوی سوسیالیسم پیشروی نماید، از اهمیتی فوق العاده برخوردار بود. مائو در آنزمان چنین نوشت:

بعضی ها تصور می کنند که این تز تبدیل وجوه تضاد به ضد خویش در مورد پاره ای از تضاد ها صادق نیست. مثلا می گویند در تضاد بین نیروهای مولده و مناسبات تولیدی، نیروهای مولده وجه عمده تضاد است، در تضاد بین زیر بنای اقتصادی و روبنا، زیر بنای اقتصادی وجه عمده تضاد را تشکیل می دهد؛ گویا هیچ تغییری در وضعیت آنها ایجاد نمی شود. این برداشتی است مختص ماتریالیسم مکانیکی که با ماتریالیسم دیلکتیکی هیچگونه قرابتی ندارد. بدیهی است که نیروهای مولده، و زیر بنای اقتصادی بطور کلی داری نقش عمده و تعیین کننده هستند و کسیکه منکر این حقیقت شود ماتریالیسم نیست. معهذا باید همچنین پذیرفت که تحت شرایط معین مناسبات تولیدی، تئوری و روبنا بنوبه خود می توانند نقش عمده و تعیین کننده پیدا کنند. چنانچه نیروهای مولده بدون تغییر مناسبات تولیدی نتوانند رشد و تکامل یابند، آنوقت تغییر مناسبات تولید نقش عمده و تعیین کننده خواهد یافت... چنانچه روبنا(سیاست،فرهنگ و غیره) مانع رشد و تکامل زیربنای اقتصادی شود، آنگاه تحولات سیاسی و فرهنگی نقش عمده و تعیین کننده پیدا می کنند. آیا ما با اینچنین تزی ماتریالیسم را نقض نمی کنیم؟ بهیچوجه، ...بدینسان ما نه فقط ماتریالیسم دیالکتیک را نقض نمی کنیم بلکه ماتریالیسم مکانیکی را در می نمائیم و از ماتریالیسم دیالکتیکی قاطعانه دفاع می کنیم.(93)

با بکار گیری این اصل در اوضاع چین درست پس از کسب قدرت در پهنه ملی، مائو نشان داد که چنانچه روابط تولیدی سوسیالیستی بر پا نگردند، نیروهای مولده چین نمی توانند به رشد خود ادامه دهند." تحکیم دمکراسی نوین"- یعنی سرمایه داری- نه تنها کمکی بدان نخواهند کرد بلکه جلوی این رشد را خواهد گرفت." تنها سوسیالیسم می تواند چین را نجات دهد."و چنانچه یک روبنای سوسیالیستی برقرار نگردد و تقویت نشود- چنانچه پرولتاریا بهمراه متحدانش قدرت را به کف نگرفته و دیکتاتوری بر طبقات ارتجاعی اعمال نکنند، و چنانچه ایدئولوژی، سیاست، فرهنگ و غیره پرولتاریا در حاکمیت نباشند- آنوقت پایه اقتصادی سوسیالیستی نمی تواند رشد کرده و بقایای مناسبات سرمایه داری را طی دوران گذار "ببلعد". روبنا نمی تواند هم به سرمایه داری و هم به سوسیالیسم خدمت کند، و آنچه که مسلم است نمی تواند" در خدمات بورژوازی" قرار گیرد. این مبارزه بسیار شدید و تعیین کننده ای بود و تنها برپائی آن در جبهه فلسفی و همچنین جبهه های سیاسی و اقصادی بود که به پرولتاریا امکان می داد که به حاکمیت و پیشرفت خود در طی راه سوسیالیسم تداوم بخشد.

اما اساسا پس از اینکه انتقال تکمیل گردیده و بعد از آنکه مالکیت سوسیالیستی در مجموع بکف آمده بود، در سال 1956، مبارزه طبقاتی نه از بین رفت و نه کند گردید. در رهبری کردن پرولتاریا و توده های وسیع در برپائی مبارزه طبقاتی تحت این شرایط بود که مائو بزرگترین خدمت خود را به مارکسیم- لنینیسم و هدف کمونیسم انجام داد.

تعمیق دیالکتیک

همانطور که قبلا خاطر نشان گردید ارتقاء و کاربرد فلسفه مارکسیستی توسط مائو تخش تعیین کننده ای از آنرا تشکیل می داد. و همانطور که در تمام طول این فصل اشاره گردید تمرکز بر قانون تضاد و ارتقاء درک و کاربرد این قانون مرکز ثقل خدمات مائو به فلسفه مارکسیست-لنینیستی است، آنچه که مائو بر آن همواره تاکید میکرد و در دوره سوسیالیستی بر شدت این تاکید افزود، همانا دیالکتیک، حرکت،تغییر، تحولات ناگهانی،جهش ها، تبدیل پدیده ها اضداد خود،و نشستن نو بر جای کهنه بود- که همگی در تقابل با گرایشات رکود،" مطلق گرائی"،"ثابت و ساکن شدن"،" نظم بزرگ دائمی"و غیره، بطور خلاصه متافیزیک، قرار داشتند. همانطور که مائو در سال 1966 به شیوه کلاسیک و مختصر و مفید گوئی خاص خود، تاکید نمود:"... در آموختن دیالکتیک کوشا باشید، اثرات آن بسیارند".(94)

در اوایل 1958، زمانیکه مائو تکوین اساس تئوری عظیم ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا را آغاز نموده بود چنین اظهار نظر نمود:

همواره در باره اتحاد یگانه صحبت کردن و از مبارزه سخن نگفتن مارکسیست-لنینیستی نیست. اتحاد ازمبارزه گذر میکند. تنها از طریق اتحاد بدست میاید. درون حزب، همینطور طبقات و در میان مردم، نیز به همینگونه است. اتحاد به مبارزه تبدیل میشود و مجددا اتحاد بوجود می آید. ما نمی توانیم تنها درباره اتحاد یکپارچه صحبت کنیم و در باره مبارزه و تضادها سخنی بمیان نیاوریم. اتحاد شوروی از تضاد بین رهبران و رهبری شوندگان سخن نمی گوید. اگر تضاد و مبارزه ای وجود نداشت، جهان، پیشرفت، حیات و هیچ چیزی دیگر هم اصلا وجود نمی داشت. همواره در باره اتحاد صحبت کردن همانند "حوضی از آب راکد" است، این دیدگاه می تواند به رخوت منجر شود. ما باید اساس کهنه اتحاد را ویران کنیم، مبارزه را طی کنیم و دو باره بر اساس نو متحد گردیم. کدامیک بهتر است- یک حوض راکد، یا رودخانه "یان تسه" ی آرامش ناپذیر و غران.(95)

 

در موارد متعددی در این فصل گفتیم که مائو، از انحرافات مشخص استالین از دیالکتیک،جمعبندی کرد. در 1957، یکسال پیش از ایراد سخنرانی فوق، مائو یک تحلیل همه جانبه از این مسئله ارائه داده بود که نقل آن در اینجا ارزشمند خواهد بود. مائو بروشنی می گوید" استالین مقدار زیادی متافیزیک در خود داشت و به مردم آموخت که از متافیزیک پیروی کنند"، او متذکر می گردد که در "تاریخ حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد شوروی":

استالین می گوید که دیالکتیک مارکسیستی جهار خصوصیت عمده دارد. بعنوان اولین خصوصیت، وی از پیوستگی میان اشیاء و پدیده ها صحبت میکند، انگار که اشیاء و پدیده ها بدون هیچ دلیلی به یکدیگر متقابلا پیوسته اند. پس چه چیزهایی بهم پیوسته اند؟ دو وجه متضاد یک شیئی یا پدیده اند که متقابلا بهم پیوسته اند. هر شیئی دو جانب متضاد دارد.

او بعنوان خصوصیت چهارم در باره تضاد درونی اشیاء و پدیده ها و در باره مبارزه ضدین صحبت می کند بدون اینکه از وحدت آنها سخنی بمیان آورد. طبق قانون اساسی دیالکتیک، یعنی وحدت اضداد، میان اضداد در عین مبارزه وحدت وجود دارد که هر دو هم متقابلا مجزا از یکدیگرند و هم در عین حال متقلابلا به یکدیگر پیوسته آن دو تحت شرایط معین به یکدیگر تبدیل می شوند. نقطه نظر استالین همچنین درزیر واژه" همگونی" در "فرهنگ مختصر لغات فلسفی" چاپ چهارم تالیف اتحاد شوروی منعکس شده است. در این کتاب گفته می شود:" همگونی نمی تواند میان جنگ و صلح، میان بورژوازی و پرولتاریا، میان زندگی و مرگ و سایر چنین پدیده هایی وجود داشته باشد زیرا آنها پدیده های اساسا متضاد با یکدیگر بوده و متقابلا مجزا از یکدیگرند"... این تفسیر کاملا نادرست است... جنگ و صلح متقابلا جدا از هم وجود دارند و به یکدیگر پیوسته اند و می توانند تحت شرایط معین به یکدیگر تبدیل شوند. اگر در زمان صلح، جنگ در حال تدارک نباشد پس چگونه ممکن است به یکباره بر پا شود؟ اگر درزمان جنگ، صلح در حال پیدایش نباشد پس چگونه ممکن است به یکباره بر پا شود؟

اگر زندگی و مرگ نمی توانند به یکدیگر تبدیل شوند پس لطفا به من بگوئید جانداران چگونه بوجود آمدند... هر ماده زنده ای یک جریان تحول و دگرگونی را طی می کند: رشد می کند، تولید مثل می کند و از بین می رود. در جریان زندگی، مرگ و زندگی در گیر یک مبارزه دائمی هستند و مدام در حال تبدیل به یکدیگر می باشند.

اگر بورژوازی و پرولتاریا نمی توانند به یکدیگر تبدیل شوند پس چطور پرولتاریا از طریق انقلاب حاکم می شود و بورژوازی محکوم؟ استالین نتوانست ارتباط میان مبارزه اضداد و وحدت اضداد را ببیند.(96)

 

این امر در آن دوران حائز اهمیت خاص بود، چرا که دوره ای بود که در چین و تعدادی دیگر از کشورهای سوسیالیستی آشوبگری هایی ناشی از مقاومت ارتجاعیون در مقابل سوسیالیسم و از گرایشات بوروکراتیک و دیگر اشکالات موجود در سیاستهای حزب و دولت این کشورها، بروز کرده بود. بدین ترتیب، تشخیص و برخورد صحیح به دو نوع مختلف تضاد از اهمیت فراوانی برخوردار بود- تضادهای درون خلق و تضادهای بین خلق و ارتجاعیون- که در هم تداخل می کردند. تضادهای آنتاگونیستی و غیر آناگونیستی ضد همدیگرند و بهمین ترتیب آنان نیز می توانند همگونی داشته و به یکدیگر تبدیل شوند. در آنزمان مائو بویژه تاکید می کرد که اگر به تضادهای غیر آنتاگونیستی درست برخوردار نشود، می توانند به تضادهای آنتاگونیستی بدل گردند. در همین" سخنرانی ها" که مفصلا در بالا نقل شده اند، مائو بیان می کند که مبارزه طبقاتی جاری چین در آنزمان به میزان زیادی در تضادهای درون خلق تجلی یافت.(97) آنچه که او بر آن تاکید می کرد این بود که ارتجاعیون و دشمنان، از بعضی اشکالات و شرایط سخت برای بر پا کردن آشوب و حتی شورش وسیع از جانب بخشهایی از خلق علیه حزب و دولت، سوء استفاده می کردند.

در اینجا، او این اصل را که تضاد عمده هنوز بین پرولتاریا و بورژوازی و در مجموع آنتاگونیستی بود، نفی نمی کرد( اگر چه در شرایط چین صحیح این بود که تلاش گردد تا سر حد امکان به تضاد با بورژوازی ملی غیر آنتاگونیستی برخورد شود). در واقع، در اواخر همانسال (1957)، مائو صریحا از فرمول بندی اختیار شده در هشتمین کنگره حزب کمونیست چین (1956) مبنی بر اینکه تضاد عمده بین سیستم پیشرفته سوسیالیستی و نیروهای مولده عقب مانده بود،انتقاد نمود. این فرمولبندی، رویزیونیستی و مخالف با این خط صحیح بود که تضاد عمده بین پرولتاریا و بورژوازی بوده و نوک نیز حمله انقلاب متوجه دومی است.(98) منضور مائو از بذل توجه بدین واقعیت که مبارزه طبقاتی بصورت گسترده ای در تضاد میان خلق تجلی پیدا می کرد این بود که برای پیشبرد امر انقلاب و در هم شکستن مقاومت دشمن، لازم است که این دو نوع متفاوت تضاد تشخیص داده شده و به آنها برخورد صحیح صورت پذیرد. در ژانویه 1957 در "سخنرانی ها" که در بالا از آنها یاد شد، مائو گفت،" چگونگی حل تضادهای میان خلق و دشمن و تضادهای درون خلق در یک جامعه سوسیالیستی ، یک شاخه از علم بوده و در خور مطالعه جدی است".(99)

مائو در ماه بعد(فوریه1957) نطق مهمی در باره این مسئله با تیتر" در باره حل صحیح تضادهای درون خلق"، ایراد نمود. طی آن نطق، مائو مجددا متذکر گردید که" فلسفه مارکسیستی بر آن است که قانون وحدت اضداد قانون اساسی عالم است. این قانون در همه جا صدق می کند- خواه در طبیت باشد و خواه در جامعه بشری و یا در تفکر انسانها".(100) وی بر تاکید خویش افزودکه" دو وجه یک تضاد در ضمن وحدت ، با یکدیگر در مبارزه اند و درست همین وحدت و مبارزه است که موجب حرکت و تغییر اشیاء و پدیده های می گردد".(101) وی چنین انتقاد نمود که " عده زیادی قبول ندارند که تضادها در جامعه سوسیالیستی هنوز موجودند و به این جهت در بر خورد با تضادها ی جامعه کم جرات و دچار پاسیویته می شوند. آنها درک نمی کنند که وحدت و همبستگی جامعه سوسیالیستی در پروسه حل صحیح و بی وقفه تضادها روز به روز مستحکمتر می گردد".(102)

مائو این قانون را بر اوضاع آنزمان انطباق داد که در شرایط مشخص،جنبه های یک تضاد می توانند به ضد خود تبدیل کردند. این مسئله بدین معنا بود که به اعتشاشاتی که در آن زمان اتفاق می افتادند باید از دیدگاه دیالکتیکی برخورد می شد. اغتشاشات پدیده ای بد بودند- یعنی اینکه جنبه عمده آنها ماهیتشان را تعیین می نمود. اما آنها می توانستند به یک پدیده خوب تبدیل شوند زیرا یک جنبه مثبت دردورن خود داشتند. آنها نقائص و اشتباهات حزب و دولت را عیان نموده و بدین ترتیب امکان تصحیح آنها را فراهم می ساختند. در طول این پروسه، اگر به وحدت میان خلق و از آنجمله رابطه بین رهبران و رهبری شوندگان بر خورد صحیحی صورت می گرفت باعث تقویت این وحدت شده و دولت سوسیالیستی بیش از پیش مستحکم می گردید، در حالیکه ضد انقلابیون هر چه بیشتر منفرد گشته و بصوزت موثرتر سرکوب می شدند. ولی اگر بدان برخورد ناصحیح صورت می گرفت، جدایی در بین خلق رشد کرده و دشمن تقویت می شد، در حالیکه دولت سوسیالیستی تضعیف گشته و شاید حتی سرنگون می گردید.

این قانون که پدیده های متضاد می توانند به یکدیگر تبدیل شوند هم چنین بدین معنا است که نه تنها پرولتاریا می تواند به نیروی غالب در جامعه تبدیل شود در حالیکه بورزوازی مغلوب می گردد، بلکه عکس این امر نیز می تواند صادق باشد. بعبارت دیگر پرولتاریا هنوز می تواند قدرت را از دست بدهد و بورژوازی جای آنرا بعنوان طبقه حاکمه بگیرد." در باره حل صحیح تضادهای درون خلق" به این خطر اشاره می کند. در واقع همانطور که در فصل قبل نیز اشاره شد در این نطق بود که برای اولین بار در تاریخ جنبش بین المللی کمونیستی صریحا بیان شد که بورژوازی حتی پس از استقرار پایه ای مالکیت سوسیالیستی به بقای خود ادامه می دهد، مبارزه طبقاتی تواوم می یابدو مسئله پیروزی سوسیالیسم یا سرمایه داری هنوز حل نشده باقی می ماند.(103)

بی شک، این امر نشاندهنده تکامل بیشتر درک خود مائو، از جمله در فلسفه نیز بود. بطور مشخص، این اثر بیانگر یک دیدگاه متفاوت و پیشرفته تر و صحیحتر- نسبت بدانچه که وی در مورد تضاد و آنتاگونیسم در جامعه سوسیالیستی در "در باره تضاد" مطرح می نمود، بود. در "در باره تضاد"، مائو نقل قولی از لنین ذکر نمود، (که قطعا خود نیز با آن توافق داشت) مبنی بر اینکه در جامعه سوسیالیستی هنوز تضاد باقی می ماند ولی آنتاگونیسم ناپدید می شود.(104) این خط البته در شوروی و جنبش کمونیستی بین المللی در زمانی که" در باره تضاد" نوشته شد، غالب بود. ولی این خط نادرست بود- یک تحلیل دقیق کمونیسم است ونه سوسیالیسم. این امر را مائو با تداوم در بکارگیری ماتریالیسم دیالکتیک در مورد تضادهای واقعی جامعه سوسیالیستی و بر پایه جمعبندی از تجربیات مشخص چین و همینطور تجربیات (مثبت و منفی) شوروی، تعیین نمود. همانطور که قبلا اشاره شد" در باره حل صحیح تضادهای درون خلق" در برگیرنده اولین تشخیص صریح و بی پرده در تاریخ جنبش بین المللی کمونیستی بود که از ادامه وجود طبقات و مبارزه طبقاتی، از جمله بطور مشخص تضاد آنتاگونیستی موجود میان پرولتاریا و بورژوازی،در جامعه سوسیالیستی- پس از ایجاد تحول در اساس مالکیت- سخن می راند. اینها همه، خود دلایل بیشتری دال بر درستی ماتریالیسم دیالکتیک و این واقعیت هستند که درک مائو از فلسفه مارکسیستی و بنوبه خود تکامل آن توسط وی بر پایه وحدت دیالکتیکی با تکامل جامعه- و بویژه مبارزه طبقاتی که در حقیقت در سوسیالیسم تداوم دارد- بنا شده بود و از آن طریق به پیش می رفت.

نقش آگاهانه و پویای انسان

به راستی در آنسال در چین، مبارزه طبقاتی بسیا حاد شده بود و در سال1958، یعنی سال بعد،حادتر نیز شد. همانطور که در فصل پیش اشاره گردید،این همان سالی بود که آتش جنبش بر پایی کمونهای خلق، بعنوان جزء تعیین کننده ای از جهش بزرگ به پیش، در سراسر مناطق روستایی چین شعله ور شد. مائو در مخالفت با رویزیونیستهای درون حزب کمونیست، از این جنبشهای توده ای دفاع کرد وخط عمومی برای ساختمان سوسیالیسم را فرمولبندی نمود، که هم از گذشته این جنبشها جمعبندی کرده و هم تحرک و جهت گیری بیشتری در اختیار شان قرار

می داد. مبارزه متمرکز برروی این مسائل درون حزب کمونیست شدیدا حاد بود. و این امر در جبهه فلسفی، که در ان عرصه رویزیونیستها تهمت ایده آلیست بودن بر مائو واردت آورده و حملات خود را بر اصل همگونی میان شعور و وجود شدت بخشیدن بودند، نیز صادق بود.

"یان سین- چن"،"مرجع" فلسفی برجسته رویزیونیستها صریحا اعلام کرد که" هیچگونه همگونه ای میان شعور و وجود نیست".(105) و مائو و دیگر انقلابیون را متهم به آن کرد که معتقدند" شهور و وجود یکی هستند" و همچنین:

او بکلی لزوم پروسه ای برای شناخت پدیده عینی برای انسان را انگار نمود. از نظر او این"ایده آلیسم " بود که ذهنیت و عینیت بسادگی با هم منطبق نباشند. با استفاده از این سفسطه ، او از تاکتیک حمله به یک نقطه و بی توجهی کامل به نقاط دیگر و غلو بیش از حد در باره کمبودهای محدود و موقتی که اجتناب از آنها در کار واقعی ما مشکل می بود، و زدن برچسب" ایده آلیست" بر تمام آنها ، استفاده نمود. او وحشیانه بسراغ باصطلاح اشتباهات" جهش بزرگ به پیش" رفته و آنها را به" همگونی بین شعور و وجود "و " نقش آگاهانه و پویای انسان که همه چیز را در هم می ریزد" منتسب نمود. او همپای استفاده از متافیزیک و ایده آلیسم، در تخالف با تئوری انقلابی و پر جنب و جوش انعکاس ، شدیدا به پشتیبانی از ماتریالیسم تظاهر می نمود.(107)

دیدیم که همگونی در وجه تضاد یکی از دو خصوصیت تضاد، و مبارزه بین آنها، خصوصیت دیگر است. و همچنین دیدیم که ، همگونی بین این جنبه ها بهیچوجه بمعنای یکسان بودن آنها نبوده بلکه بیشتر بمعنای ارتباط متقابل، اتکاء متقابل و نفوذ متقابل بین آنهاست، و مضافا اینکه، به این معنی است که تحت شرایط مشخص آنها میتوانند به یکدیگر تبدیل شوند. در ارتباط بین شعور و وجود، این بدان معناست که وجود می تواند به شعور تبدیل گردد و بالعکس. نفی این مطلب ، متافیزیک محض است، چرا که این دوجنبه را مطلق کرده و مطلقا از یکدیگر جدا میسازد. اما بهمان نسبت ایده آلیستی است چرا که اگر وجود نمی تواند به شعور، و ماده نمی تواند به آگاهی تبدیل گردند، پس بنابر این شعور (آگاهی ) از کجا سرچشمه می گیرد و مبداء آن کجاست؟

مائو طی یک مقاله فشرده و کوتاه ( در واقع قسمتی از بخشنامه کمیته مرکزی) بنام"ایده های صحیح انسان از کجا سرچشمه می گیرند" که در سال 1963 نوشته شده بود، این مسئله را در یک ضد حمله در عرصه فلسفی مستقیما مورد توجه قرار داد. در اینجا ، مائو مراحل پروسه شناخت را بررسی کرده و اشاره ای گذرا می کند که:

در میان رفقای ما بسیاری هستند که هنوز این اصل تئوری شناخت را درک نمی کنند. اگر از آنان سئوال شود که ایده ها،نظرات، سیاستها، و متدها، نقشه ها واستنتاجات و نطقهای بی پایان و مقالات عریض و طویل آنها از کجا سرچشمه می گیریند، آنها در شگفت شده و پاسخی بدان نمی یابند.برای آنها امکان تبدیل ماده به شعور و شعور به ماده غیر قابل درک است، هر چند چنین جهشی در زندگی روزمره کرارا به چشم می خورد.(108)

مائو هنگامیکه در باره مطابقت ذهنیت و عینیت، انعکاس صحیح جهان مادی توسط شعور و بنابر این توانایی این آگاهی در هدایت عمل تغییر جهان سخن می گفت، نه تنها خاطر نشان نمود که انباشت ادراک حسی بایستی قبل از تحلیل و سنتز شدنش به ادراک تعقلی وجود داشته باشد، بلکه وی همچنین متذکر گردید که در بعمل درآوردن این شناخت تعقلی، جهشی دوباره از آگاهی به ماده، با مقاومت نیروهای ارتجاعی بویژه در تغییر جامعه روبرو خواهیم شد. او نوشت که: " در مبارزه اجتماعی،گاهی اتفاق می افتد که نیروهایی که نماینده طبقه پیشروند، با شکست روبرو می شوند. ولی این بعلت آن نیست که گویا ایده های آنها نادرست بوده است بلکه بدان جهت است که در تناسب قوایی که با یکدیگر در گیر مبارزه اند، نیروهای پیشرو هنوز به قدرت نیروهای ارتجاعی نرسیده اند و از اینروست که موقتا با شکست مواجه می شوند، ولی سرانجام روزی فرا می رسد که نیروهای پیشرو پیروز می گردند".(109)

اگر چه کمبود ها و اشتباهاتی در" جهش بزرگ به پیش" وجود داشت، اما دلیل اصلی برای اشکالات آن دوره عبارت بود از مقاومت نیروهای ارتجاعی در چین و بطور خاص در درون حزب کمونیست چین همینطور در اتحاد شوروی (رویزیونیستهای شوروی فعالانه تلاش نمودند تا با متوقف کردن کمکها، بیرون کشیدن نسخ اصلی نقشه های پروژه ها و نیمه تمام رها ساختن بسیاری از آن پروژه و غیره ، در جهش بزرگ به پیش" خرابکاری کنند). نسبت دادن این اشکالات به "نقش آگاهانه و پویای انسان " و " ایده آلیسم ذهنیگرایانه " انقلابیون منجمله مائو ، در واقع وارونه جلوه دادن حقایق و حمله به فعالیت آگاهانه توده ها و نفی نقش تعیین کننده خط انقلابی در رهبری توده ها برای تغییر جامعه و طبیعت بود. بی شک این هدف رویزیونیستها بود- که البته اعتبار کسب شده از نتایج غلیان" جهش بزرگ به پیش" را نیز بنام خود رقم زدند.

مائو در رابطه بار اصول فلسفی پایه ای مورد بحث ما، " در باره تضاد" در مبارزه با ماتریالیسم مکانیکی نشان داد که قانون تبدیل دو قطب متضاد بیکدیگر نه تنها در باره نیروها و روابط تولیدی و زیر بنا و روبنا، بلکه در باره تئوری و پراتیک نیز صدق می کند. او مشخصا خاطر نشان نمود که اگر چه پراتیک در مجموع بر تئوری اولویت دارد، ولی این ربطه در زمانهایی معکوس می گردد. و " زمانیکه قرار است وظیفه ای انجام شود اما هنوز خط هدایت کننده، اسلوب، برنامه یا سیاستی برای آن وجود ندارد، مسئله عمده و تعیین کننده عبارت از تصمیم گیری بر روی یک خط راهنما، اسلوب، برنامه یا سیاست است".(110) در اینجا مائو بر اهمیت فوق العاده خط ، سیاست و غیره که به مقوله آگاهی تعلق دارند و می توانند به ماده و پراتیک انقلابی مبدل گردند، تکیه می کند. و در مجموع ، رابطه دیالکتیکی بین آگاهی و ماده ، همگونی بین آنها و بنابراین امکان اینکه یکی از آنها به دیگری تبدیل گردد، یکی از اصول بسیار مهم مارکسیسم لنینیسم است و کانون مبارزه ای سخت در حزب کمونیست چین بویژه در اوایل دوران" جهش برزگ به پیش "بود.

در 1959، در جریان مبارزه ای سخت علیه" پن ته- هوای" بر سر "جهش بزرگ به پیش" (به فصل گذشته رجوع کنید) ، مائو اعلام کرد که امپریسیسم بصورت خطر عمده در آمده است. در واقع ، او از چندین سال پیش از آن تاکید می نمود که رویزیونیسم ( اپورتونیسم راست) از دگماتیسم خطر ناکتر است . این رویزیونیسم در حمله بر " نقش آگاهانه و پویای انسان"و" همگونی شعور و وجود"و به زیر سئوال بردن اهمیت خط ، نئوری و آگاهی جلوه گر شد. همگی آنها در واقع بیانگر کوشش در جهت خفه کردن جنبشهای توده ایی بود که از توانایی تبدیل خط انقلابی مائو- که با استفاده از تجربه مبارزه در چین و جهان بدست آمده بود- به نیروی مادی عظیمی که چهره چین و بخصوص مناطق روستایی گسترده آنرا تغییر میداد، برخوردار بود.

مبارزه و سنتز

در طول دوره چند سال مبارزه بی امان برای " جهش بزرگ به پیش"، مائو درسال 1962 تحلیل تاریخی خود را دال بر اینکه جامعه سوسیالیستی دروه گذار دراز مدتی است که در طول تمامی آن دوره، طبقات و مبارزه طبقاتی و خطر احیای سرمایه داری ( و همچنین خطر حمله خارجی از طرف دشمنان طبقاتی) وجود دارد، مطرح نمود. این تحلیل بصورت خط اساسی حزب کمونست چین برای تمامی دوره سوسیالیسم در آمد. این خط نماینده پیشرفتی تاریخی در مارکسیسم- لنینیسم و نتیجه کاربرد ماهرانه قانون اساسی تضاد در جامعه سوسیالیستی بود. مائو این قانون را در شرایط مادی و ایدئولوژیک دوران سوسیالیسم بکار برده و نشان داد که چگونه بوروژازی بطور مداوم از درون این شرایط و تضادهایی که مشخصه سوسیالیسم از آغاز تا پایان آن هستند، تجدید حیات می یابد(برای مطالعه بیشتر در این رابطه ، به فصل گذشته رجوع کنید). و اگر بورژوازی و پرولتاریا در طول دوران سوسیالیسم موجود بوده و یک تضاد- در واقع تضاد عمده- را تشکیل میدهند، پس نه تنها بین آنها باید مبارزه درگیر باشد بلکه همچنین باید این امکان وجود داشته باشد که بتوانند به ضد خود تبدیل گردند- بعبارت دیگر آنکه بورژوازی می تواند قدرت را از پرولتاریا ربوده و در نتیجه احیای سر مایه داری می تواند تحقق پذیرد.

دو باره رویزیونیستها به این تئوری راهگشا و خط مائو حمله ور شدند. حتی از سال 1958،"یان یسن چن" با تاکتیک جدیدی مائو و ستاد فرماندهی پرولتری در حزب را به اتهام اینکه" صرفا در باره مبارزه اضداد نه وحدتشان سخن می گویند"، مورد حمله قرار داد. در اینجا "یان" نادی وحدت اضداد شد و" استفاده از همگونی تضاد" را با فریاد تبلیغ نمود.

یاوه گویی "یان " در اوایل دهه 1960، مشخصا در 62-1961، هنگامی به اوج خود رسید که خرابکاری شوروی ها، آفات طبیعی و خیانت رویزیونیستها در درون حزب کمونیست چین نیز همگی به منتها درجه بوقوع می پوستند، و می رفتند تا به مجموعا به مانع بزرگی بر سر راه پیشروی سوسیالیسم در چین تبدیل گردند. در اینزمان" یان" اصرار داشت که وحدت اضداد بمعنی "نقاط مشترک" میان آنهاست و آنکه مردم و انقلاب چین "نقاط مشترکی"با امپریالیسم آمریکا و" نقاط مشترکی در عین وجود بعضی اختلافات" با رویزیونیسم شوروی دارند. این تئوری" دو در یک جمع می شود" در مقابله مستقیم با بیان دیالکتیکی منسجم مائو ("یک به دو تقسیم می شود") بود که وی در گذشته آنرا فرمولبندی کرده بود. درسال 1964،"یان"، لیوشائوچی و دیگر رویزیونیستهای بلند پایه در رهبری حزب کمونیست چین آشکارا تئوری ارتجاعی خود را مبنی بر اینکه" دو در یک جمع میشود" را مطرح کردند. قصد آنها از این عمل ، ایجاد مقبولیت فلسفی برای خط رویزیونیستی، "اضمحلال مبارزه طبقاتی" خود بود.

برای مقابله با خط مائو و در تلاش بوجود آوردن آشفته فکری در میان مردم، و در تقابل با" یک به دو تقسیم می شود"،"یان سین-چن""دو در یک جمع می شود"را مصرح نمود. یعنی او مدعی شد که" " دو در یک جمع میشود" و" یک به دو تقسیم میشد" دارای یک معنی ........."می باشند.(112)

در اینجا مسئله سنتز و نقش آن در تضاد از اهمیت خاصی برخوردار است. "یان سین-چن"می گفت" آنالیز به معنای " یک به دو تقسیم میشود، است در حالیکه سنتز بمعنای"دو دریک جمع میشود"است".(113) یعنی آنکه در آنالیز یک تضاد ، صحیح آنست که آنرا به دو جنبه متضاد آن تقسیم نمود. اما هنگام یافتن را حل تضاد- یا در حقیقت آشتی دادن- دو جنبه آن باید دریک وجه جمع گردیده و باصطلاح دریک" نقطه مشترک "متحد شوند. این در مخالفت با درک صحیح ، دیالکتیکی و ماتریالیستی ای است که می گوید:

فلسفه مارکسیستی بما می گوید که آنالیز و سنتز، یک قانون عینی اشیاء و پدیده ها بوده و همچنین اسلوبی برای درک آنها توسط مردم است. آنالیز بما نشان می دهد که چگونه یک واحد به دو بخش تقسیم می شود و چگونه این دو، اجبار به مبارزه با یکدیگر دارند. سنتز بما نشان می دهد که چگونه از مبارزه بین این دو جنبه، یکی پیروز می شود و دیگری را شکست می دهد و ازمیان می برد، چگونه تضاد کهنه حل می شود و تضاد نوینی پدید می آید، و چگونه یک شیئی یا پدیده کنهه از میان برده می شود و شیئی یا پدیده نو پیروز می گردد. بکلام ساده، سنتز یعنی آنکه یکی دیگری را" می بلعد".(114)

تفاوت در اینجا، یعنی قلب مبارزه در پهنه فلسفه، فقط یک بحث آکادمیک صرف نیست بلکه مبارزه بین دو خط اساسا متفاوت است- یعنی خط انقلابی حل تضاد از طریق مبارزه، در مقابل خط ارتجاعی تلاش برای آشتی دادن وجوه تضاد از طریق تسلیم پیشروان به ارتجاعیون، پیشرفته به عقب مانده، کهنه به نو، صحیح به غلط و غیره. و بویژه تحت سوسیالیسم، این امر متمرکز ترین بیان سیاسی خود را بصورت مبارزه بین پیشبرد خط مارکسیست- لنینیستی مبارزه طبقاتی بمثابه حلقه کلیدی و خط رویزیونیستی اضمحلال مبارزه طبقاتی" ، می یابد.

این قانون سنتز ، در تمام تضادها، چه تضادهای آنتاگونیستی و چه غیر آنتاگونیستی دارای کاربرد است. در هر دو مورد، نو و رشد یابنده ، کهنه و پوسیده را "می بلعد". فقط ، شیوه و ابزار بلعیدن" متفاوت است. پرولتاریا با بر پایی مبارزه طبقاتی علیه بورژوازی، با ربودن قدرت سیاسی از کف او، اعمال دیکتاتوری بر او و ادامه مبارزه طبقاتی تحت شرایط دیکتاتوری پرولتاریا علیه او، بورژوازی را "می بلعد". این یک تضاد آنتاگونیستی است و از طریق آنتا گونیستی حل می شود. از سوی دیگر ، تضاد بین صحیح و غلط درمیان مردم از طریق غیر آنتاگونیستی و با مبارزه ایدئولوژیک حل می شود. اما در این روند نیز صحیح غلط را "می بلعد". این موضوع همچنین در باره سایر تضادهای غیر آنتاگونیستی هم صحت دارد. سنتز از طریق مبارزه، یک قانون عمومی است که از قانون اساسی وحدت اضداد سرچشمه می گیرد.

بدون وجود این درک صحیح ازسنتز، امر "یک به دو تقسیم می شود" به التقاط به تشخیص جنبه های متضاد ولی کوشش برای آشتی دادن آن، یعنی پیوند دادن دو شیئی یا پدیده متقابلا منحصر بفرد- منتهی می شود. بعبارت دیگر به " دو در یک" تبدیل می گردد. بزبان عامیانه، این مطلب بصورت "در هر قضیه ای دو طرف وجود دارند"بیان می گردد یعنی آنکه تشخیص درست از غلط ، خوب از بد و غیره ممکن نیست.

مائو در" یاد داشت های اجمالی" خود بر موضوع اقتصاد سیاسی شوروی، در این باره صحبت کرد. او گفت که اعتقاد به تضادهای" آشتی پذیر "، حتی تحت سوسیالیسم،" با قوانین دیالکتیک مبنی بر آشتی ناپذیری کلیه تضادها مطابقت ندارد. آیا هرگز تا کنون یک تضاد آشتی پذیری وجود داشته است؟ بعضی تضادها آنتا گونیستی هستند و بعضی غیر آنتاگونیستی ، اما نباید فکر کرد که تضادهای آشتی پذیر و آشتی ناپذیر هم وجود دادند".(115)

مائو در باره مسئله سنتز و عواقب سیاسی آن، طی یک بحث عمده در باره فلسفه این سئوال را مطرح نمود که" سنتز چیست؟" و خود چنین پاسخ داد:

شما همه شاهد بوده اید که چگونه دو ضد ، یعنی گومیندان و حزب کمونیست سنتز شدند. سنتز بدین طریق انجام شد: ارتشهای آنها آمدند و ما آنها را بلعیدیم و ذره ذره خوردیم. این امر آنطور که "یان سین چن" توضیح می دهد، یک مورد " دو در یک جمع می شود" و یک سنتز همزیستی مسالمت آمیز دوضد نبود... با انجام آنالیز، ما چگونه سنتز می کنیم؟ اگر شما می خواهید جایی بروید، خوب بروید. ما باز هم ارتش شما را تکه تکه خواهیم بلعید... این سنتز بود ... یک چیز، دیگری را می خورد. ماهی بزرگ ماهی کوچک را می خورد. این سنتز است. این مطلب در کتابها هرگز به این صورت نوشته نشده است. خودم نیز هرگز در کتابهایم آنرا به اینصورت ننوشته ام. در این قسمت ،" یان سین چن" معتقد است که " دو در یک جمع می شود" و سنتز گره پایدار بین دو ضد است. چه گره های پایداری در این جهان وجود دارند؟ اشیاء و پدیده ها ممکن است بهم گره بخورند اما در انتها باید باز شوند، هیج چیزی که نتوان آنرا جدا کرد وجود ندارد.(116)

همانطور که این مسئله در مورد مبارزه طبقاتی صادق است، در رابطه با پرولتاریا و بورژوازی نیز صدق می کند. اگر پرولتاریا از طریق مبارزه بورژوازی را سنتز نکند و اگر هر دو از طریق حل تضاد میان آنها از هم جدا نشوند و این امر به پیروزی پرولتاریا در نابودی هر دو طبقه و ظهور جامعه بی طبقه منجر نگردد، آیا آنوقت هرگز می تواند کمونیستی وجود داشته باشد؟

وحدت اضداد پایه است

مائو در همین بحث فلسفی، تکامل بیشتتر دیالکتیک مارکسیستی را عنوان می کند. او می گوید : انگلس در باره سه مقوله صحبت نمود. اما من به دو تا از این مقولات اعتقاد ندارم". در اینجا مائو به تبدیل تغییرات کمی و کیفی به یکدیگر و نفی در نفی است که انگلس در کنار وحدت اضداد از آنها بعنوان سه قانون پایه ای دیالکتیک نام می برد(بعنوان مثال به " آنتی دورنیک، قسمت اول، فلسفه " مراجعه شود.). در باره کمیت و کیفیت مائو می گوید که "تبدیل کمی و کیفی به یکدیگر ، وحدت اضداد کمیت و کیفیت است".(117) و چنین بحث می کند که" نفی در نفی اصلا وجود ندارد."بطور خلاصه ، مائو چنین می گوید:

در کنار هم قرار دادن تبدیل کمی و کیفی به یکدیگر ، نفی در نفی و قانون وحدت اضداد در یک سطح ،"سه گانگی " بوده و "یگانگی "نیست. پایه ای ترین مسئله، همان وحدت اضداد است.(118)

به عبارت دیگر، گفتن اینکه همه این سه چیز بطور مساوی قوانین پایه ای دیالکتیک هستند، در اصل تخلف از قانونی است که می گوید باید یک تضاد عمده وجود داشته باشد. یکی از اینها پایه ای است و آنهم وحدت اضداد است. همانطور که مائو توضیح می دهد، تغییر کمیت به کیفیت و بالعکس ، خود نیتجه تضاد بین کمیت و کیفیت است و نمی تواند با قانون تضاد در یک سطح قرار گیرد.

اما چرا مائو اصرار می ورزد که" چیزی بنام نفی در نفی وجود ندارد؟" توضیح اینچنین است:

اثبات، نفی، اثبات، نفی ...در تکامل اشیاء و پدیده ها، هر حلقه ای در زنجیره اتفاقات ،هم اثبات است و هم نفی. جامعه برده داری، جامعه بدوی را نفی نمود، اما در رابطه با جامعه فئودالی بنوبه خود در بر گیرنده اثبات بود. جامعه فئودالی در رابطه با جامعه برده داری نفی را تشکیل می دهد. لیکن با توجه به جامعه سرمایه داری، اثبات بود. جامعه سرمایه داری نفی جامعه فئودالی بود، اما بنوبه خود از برای جامعه سوسیالیستی اثبات است.(119)

در اینجا ممکن است بنظر آید که مائو آنقدر ها هم نفی در نفی را انکار ننموده است بلکه کاربرد دیالکتیکی آنرا تصحیح می کند. آنچه که او بکار می برد قانون"یک به دو تقسیم می شود" است و چیزی که او تلاش می کند اثبات نماید آنست که در پروسه ای که وی تعریف می کند- رشد جامعه بشری تا کنون، در مراخل مختلف از جامعه کمون اولیه تا سوسیالیسم- نمی توان از نفی در نفی بعنوان یک قانون نام برد. بعنوان مثال، آیا فئودالیسم در رابطه با جامعه اولیه نفی در نفی را نمایندگی می کند؟ یا سرمایه داری در رابطه با برده داری؟ یا سوسیالیسم در رابطه با فئودالیسم؟

این درست است که در رشد جامعه چیزهایی می توان یافت که می شود آنها را نفی در نفی تعریف نمود. در اینباره مثالی قابل ذکر است که مارکس در جلد اول کاپیتال از آن استفاده نموده و انگلس از آن در مقابل دورینگ دفاع می نماید: مالکیت خصوصی فردی بر وسایل تولید بوسیله مالکیت سرمایه داری وسایل تولید نفی می شود که این بنوبه خود بوسیله مالکیت سرمایه داری وسایل بولید نفی می شود که این بنوبه خود بوسیله مالکیت سوسیالیستی نفی می گردد. این امر مالکیت خصوصی را بفرد اعطاء می کند، اما صرفا بر وسایل مصرفی و بر اساس مالکیت جمعی بر تولید، همگونی با تولید اجتماعی شده. یا مثال دیگری که توسط انگلس به آن اشاره می شود می تواند بعنوان نفی در نفی معرفی گردد: نفی مالکیت جمعی در جامعه بدوی بوسیله ظهور جامعه طبقاتی و بنوبه خود، نفی جامعه طبقاتی توسط جامعه بی طبقه مجددا ما را به آن مالکیت جمعی رهنمون می گردد که اینبار در طول دوره جامعه طبقاتی بین کمون اولیه و جامعه کمونیستی بر اساس انباشت عظیم نیروهای تولیدی قرار دارد. مثالهای دیگری را می توان در طبیعت ، جامعه ، و تفکر پیدا کرد.

اما مجداا می پرسیم، آیا می توان گفت که اینها نشاندهنده آنست که نفی در نفی یک قانون دیالکتیکی قابل اجرا در تمام پروسه های طبیعت، جامعه، و تفکر است؟خیر،در پروسه معین یا در مرحله مشخص از یک پروسه، حل یک تضاد ممکن است بعنوان نفی در نفی تشریح گردد، اما حتی در اینجا نیز این قانون اساسی و معرف آن پروسه نیست. قانونی که عمل میکند، قانون وحدت اضداد است که بطور بی انتها به پیدایش و حل تضاد های تو منجر می گردد. اینست منظور مائو از گفتن آنکه نفی درنفی وجود ندارد.

مثال زندگی و مرگ را در نظر بگیرید. همه اشیاء و پدیده های خاص بوجود می آیند و از بین می روند، همه چیزهای زنده حیات می یابند وسپس از قید حیات می روند. اما چگونه از بین رفتن و یا ازقید حیات رفتنشان، نفی آن نفی اولیه ای است که آنها را بوجود آورده و یا بدانها زندگی بخشیده است؟نفی در نفی ممکن است آنچه را که در طول سیکل زندگیشان اتفاق می افتد توضیح دهد. مثلا همانطور که انگلس در آنتی دورینگ به دانه جو زندگی می بخشد). اما انگلس قبول دارد که حتی در این مورد، دانه تحت شرایط مشخصی به گیاه تبدیل می گردد، و نیز آنکه نفی اولیه باید بوجود آید تا آنکه نفی دوم ممکن گردد. با این وجود، این مسئوله اثبات نفی در نفی بعنوان یک قانون دیالکتیکی نیست بلکه در حقیقت وحدت اضداد بمثابه قانون پایه ای ماتریالیسم دیالکتیک است.

دانه- گیاه- دانه(دانه ها)، وحدا اضداد دانه و گیاه است.انگلس می گوید که البته اگر دانه را آسیاب کنید به گیاه تبدیل نمی شود. اما یک دانه آسیاب شده نیز نشاندهنده قانون تضاد است. در آنجا وحدت و مبارزه اضداد بین دانه و نیروی آسیاب کننده و حل آن- دانه آسیاب شده- وجود دارد. در اینجا نفی در نفی وجود ندارد بکله قانون موجود قانون تضاد است.

مضاف بر آنچه تاکنون گفته شده است، مائو به نفی در نفی بعنوان یک قانون دیالکتیکی اعتراض دارد زیرا منجر به بروز یک دیدگاه غلط از سنتز و یا بخشی از سنتز می شود. در این نقطه نظر (یعنی نفی در نفی- م) سنتز عبارت از آن نیست که از طریق مبارزه، یک جنبه توسط جنبه دیگر " خورده میشود"، و به این ترتیب به یک تضاد نوین که در آن حتی جنبه غالب کهنه تغییر یافته است، منجر می گردد. بلکه از زاویه این نظر، سنتز چیزی است که عناصر شیئی یا پدیده ای را که در ابتدا نفی کرده بود حیات می بخشد (اما در یک سطح متفاوت و کیفیتا" عالیتر) و این نظر گرایش به آن دارد که سنتز را محصول نهائی تکامل- یا حداکثر نقطه شروع دو باره همان پروسه ( اگر چه در سطحی عالیتر) ببیند. و اگر نفی درنفی بعنوان یک قانون تکامل تعبیر گردد، مثلا در رابطه با رشد جامعه از کمون اولیه تا کمونیسم، آنچه که بعنوان نیروی محرک برای پیشروی بسوی کمونیسم مورد توجه خاص واقع خواهد شد، تضاد اصلی دورنی سرمایه داری(و سوسیالیسم) بین پرولتاریا و بورژوازی ( یا تضادهای اصلی درون سیستم قبلی) نخواهد بود، بلکه پروسه: تز- کمون اولیه، آنتی تز- جامعه طبقاتی، سنتز- کمونیسم، خواهد بود. مجددا تکرار می کنیم، این نظر در مورد پروسه و نیروی محرک تکامل جامعه بسوی کمونیسم، و یا در رابطه با سنتز صحیح نیست.

بلافاصله پس از اشاره به تکامل جامعه بعنوان ارئه مثالی جهت نشان دادن اینکه چرا نفی در نفی یک قانون دیلکتیک نیست، مائو به این سئوال باز می گردد:" روش سنتز چیست؟" (120)

وی چنین پاسخ میدهد:" در یک کلام، یکی دیگری را می بلعد، یکی دیگری را سرنگون می کند، یک طبقه نابود می شود، طبقه دیگر بر پا می گردد، یک جامعه نابود میشود ، دیگری بر پا می گردد".(121) اینست قانون،تضاد قانون اساسی ماتریالیسم دیالکتیک، و این است ماهیت واقعی و نقش سنتز در جابجا کردن مداوم اشیاء و پدیده ها ازیک پروسه به دیگری ، از سطح پایین تر در یک مارپیچ بی انتها به یک سطح بالاتر.

و بالاخره بعنوان آخرین مطلب، اگر نفی در نفی بعنوان یک قانون دیالکتیک بحساب آید در واقع به تبلیغ متافیزیک منجر خواهد شد.البته باید بروشنی گفته شود که انگلس در مقابله با متافیزیک، دیالکتیک را ترویج کرده و قطعا در مجموع نه نظر متافیزیکی بلکه دیدگاه دیالکتیکی رشد تاریخ را ترویج نمود. اما دیالکتیک مارکسیستی از دوران انگلس رشد بیشتری کرده است- بویژه توسط مائو. بطور مشخص در رابطه با رشد جامعه ، درک نفی در نفی به عرضه یک "سیستم بسته" رشد بسوی کمونیسم و ترویج- یک دیدگاه ایستا و" مطلق گرایانه" از خود کمونیسم بعنوان نتیجه نهایی نفی در نفی و قلمرو" هماهنگی عظیم"، تمایل دارد. مائو در مخالفت با این دیدگاه، در سخنرانی خود در باره فلسفه در 1964اعلام می کند:" کمونیسم هزرادن هزار سال طول خواهد کشید. من معتقد نیستم که تغییرات کیفی در نظام کمونستم بوجود نخواهد آمد یعنی اینکه این نظام توسط تغییرات کیفی به مراحل تقسیم نمی گردد! من به این مسئله اعتقاد ندارم... از نظر دیالکتیکی این امر غیر قابل تصور است". (112)

اهمیت این امر ، بخصوص در آنزمان در چین ، بیشتر در رابطه با سوسیالیسم بود تا کمونیسم چرا که بعضی از کمونیستها یک چیز ایستا و مطلقی از سوسیالیسم می ساختند و به آن به چشم آخرین حد رشد جامعه و آخرین نفی جامعه پیشین، می نگریستند. در اینباره مائو می گوید:" سوسیالیسم نیز از میان خواهد رفت، ممکن نیست که از میان نرود، چرا که در این صورت کمونیسمی وجود نخواهد داشت". (123)

انقلاب فرهنگی و تداوم مبارزه

رویزیونیستها نیز می خواستند سوسیالیسم را نابود کنند، منتهی نه از طریق پیشروی به کمونیستم. آنان فعالانه احیای سرمایه داری را تبلیغ کرده و آنرا رشد می دادند. فرقه مشخصی از رویزیونیستها به دور لیو شائو چی و دیگر رهبران متحد او گرد آمده و ستاد فرماندهی قدرتمندی در حزب کمونیست و دستگاه دولت بوجود آورده بودند. آنان بخش های مهمی از روبنا را کنترل کرده و تسلط و یا نفوذ فراوانی بر بخش بزرگی از اقتصاد داشتند. اگر اجازه داده می شد که این وضعیت ادامه پیدا کند، این رویزیونیستها در غصب قدرت در سراسر کشور و احیای سرمایه داری موفق می گردیدند. باید اقدامی صورت می گرفت. و اقدامی هم صورت گرفت.

آن اقدام، انقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریی بود که در سال 1966 منجر به خیزش عظیم توده های چین، تحت رهبری مائو و ستاد فرماندهی پرولتری در حزب، علیه رهروان سرمایه داری که در آن زمان توسط لیوشائو چی رهبری می شدند و دیگر ان که با او وارد اتحاد تنگاتنگ شده بودند، گردید. این طغیان توده ای و لزوم آن نمایشی برجسته از اصل ماتریالیستم دیالکتیک بود که مائو در "در باره تضاد" در مقابله با ماتریالیسم مکانیکی به تشریح آن پرداخته بود:" وقتی روبنا( سیاست، فرهنگ،و غیره ) جلوی رشد زیر بنای اقتصادی را می گیرند، تغییرات سیاسی وفرهنگی عمده و تعیین کننده می شوند." اگر سلطه بورژوازی ( رهروان را سرمایه داری) بر قسمتهای وسیعی از روبنا- منجمله فرهنگ، آموزش و بخش بزرگی از حزب و دستگاه دولتی در هم کوبیده نمی شد، زیر بنای اقتصادی سوسیالیستی غیر قابل دفاع و رشد می گردید، بجای آن، رهروان سرمایه داری تغییرات همه جانبه ای را در روبنا بوجود آورده- دیکتاتوری بورژوازی از بجای دیکتاتوری پرولتاریا می نشاندند- و بعد برای تغییر زیربنای اقتصادی به نوع سرمایه داری آن، تعویض روابط تولیدی سوسیالیستی با انواع سرمایه داری آن در سراسر جامعه و احیای تام و تمام سرمایه داری،به پیش می رفتند. مائو جمعبندی کرد که این دقیقا همان پروسه ای بود که در اتحاد شوروی پس از بقدرت رسیدن خروشچف و شرکاء، و بکار افتادن خط رویزیونیستی آنها در کل جامعه، اتفاق افتاد.

انقلاب فرهنگی همچنین در کاربرد اصل سنتز و در مقابله با فلسفه ارتجاعی "دو در یک "، یک خط انقلابی را نمایندگی می کرد. انقلاب فرهنگی، " مبارزه طبقاتی بمثابه حلقه کلیدی" را در تقابل با"اضمحلال مبارزه طبقاتی " مطرح می نمود. انقلاب فرهنگی این سنتز را نمایندگی می کرد:"بلعیده شدن" ستاد فرماندهی بورژوازی درون حزب، توسط توده هائی که بوسیله ستاد فرماندهی پرولتری درون حزب رهبری می شدند.

اما این امر،صرفا یک مرحله در پروسه طولانی انتقالی بین سرمایه داری و کمونیسم را در بر می گرفت و نمی توانست تضاد اساسی بین پرولتاریا و بورژوازی را حل کند. یک ستاد فرماندهی بورژوایی در هم کوبیده شد و سنتز گردید، اما تا زمانیکه بورژوازی در جامعه به حیات خود ادامه می دهد، لاجرم مقرهای دیگر بعنوان مرکز ثقل ستاد فرماندهی بورژوازی در جامعه ظاهر می گردیدند- بعبارت دیگر، در سراسر دوران گذار. به این دلیل است که مائو گفت که نه تنها مبارزه طبقاتی ادامه پیدا می کند بلکه هر چند سال یکبار یک مبارزه برزگ و یک زورآزمایی برای تعیین آنکه چه کسی قدرت را کف دارد، انجام خواهد گرفت. بعلاوه مائو گفت که یک انقلاب فرهنگی نی تواند مسئله احیای سرمایه داری را مانع گردد.

باز هم، این کار بردی همه جانبه از ماتریالیسم دیاکلتیک بود. بپا خاستن لین پیائو و سپس دیگران، در یک مبارزه سیاسی با پرولتاریا بر سر قدرت و بقصد پایمال نمودن دستاوردهای انقلاب فرهنگی بطور خاص، و منحرف نمودن انقلاب سوسیالیستی بطور کل ، صحت این امر را در عمل به اثبات رساند. در اینجا اهمیت فراوان تئوری بر جسته مائو و خط پایه ای ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا درخشش خاصی می یابد.

بعضی ها ممکن است بگویند که احیای سرمایه داری در چین نشان می دهد که تئوری مائو دال بر ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاری- و همچنین انقلاب فرهنگی، یعنی تبدیل این تئوری به نیروی عظیم مادی در مقیاس توده ای از پایه ترک برداشت. چنین طرز تفکری هیچ چیز نیست مگر امپریسیسم و نسبی گرایی . صحت این تئوری به نتایج مثبت بلافصل در هر شرایط خاص بستگی ندارد. این مسئله در پراتیک ،در مبارزه توده ای صدها میلیون توده های خلق چین ثابت شده، و در آینده نیز در مبارزات انقلابی نه تنها چین بلکه تمام کشورها، باز هم به اثبات خواهد رسید. لازم است که این گفته مائو را بیاد آوریم که:

در مبارزه اجتماعی گاهی اتفاق می افتد که نیروهایی که نماینده طبقه پیشروند با شکست روبرو می شوند، ولی این بعلت آن نیست که گویا ایده های آنان نادرست بوده است. بلکه به این جهت است که در تناسب قوایی که با یکدیگر سر گرم مبارزه اند، نیروهای پیشرو هنوز بقدرت نیروهای ارتجاعی نرسیده اند و از اینروست که موقتا با شکست مواجه میشوند، ولی سرانجام روزی فرا می رسد که نیروهای پیشرو پیروز می گردند.(124)

و این امر مطلقا حقیقت دارد.

یک حقیقت مطلق دیگر آنست که مائو رهبری توده های خلق چین را در ادامه مبارزه انقلابی تحت دیکتاتوری پرولتاریا و ادامه انقلاب فرهنگی از طریق اشکال مختلف مبارزه، تا آخرین دم حیات بعهده داشت. و باز هم یک بخش حیاتی این امر، مبارزه در حطیه فلسفی بویژه بین ماتریالیستم دیالکتیکی و متافیزیک و ماتریالیسم مکانیکی بود.

برای مثال ، یکی از مسایل اصلی که در " کارزار انتقاد از لین پیائو و کنفسیوس "طی واپسین سالهای حیات مائو مورد تاکید واقع شد عبارت بود از افشاء و مبارزه علیه

" دکترین میانگین" کنفسیوس و پیروانش در چین که از قدمت تاریخی بر خوردار بود. جوهر این دکترین شبیه همان تئوری ارتجاعی" دو در یک جمع می شود" و مخالف" افراط"بود و بعوض حل اضداد از طریق مبارزه بین آنها،سازش میان آنها را پیشنهاد می نمود. مسلما شکست ایدئولوژیک این دکترین، جهت حمایت از"مبارزه طبقاتی بمثابه حلقه کلیدی " و مخالفت با" اضمحلال مبارزه طبقاتی" در کشور و سازش و تسلیم به دشمنان طبقاتی بین المللی حائز اهمیت حیاتی بود.

مبارزه بی فقه

بطور کلی ، در طول این مرحله از واپسین سالهای زندگی خود ، مائو مکرا بر ضرورت مبارزه تاکید نمود. وی خواهان بذل توجه به این واقعیت گردید که" بدون مبارزه، پیشرفت وجود ندارد"، و بسیار صریح سئولاتی را مطرح نمود:" آیا خلق هشتصد میلیونی می تواند بدون مبارزه پیش رود؟" پاسخ خود وی بدان آشکار بود، و با خشم آتشین علیه کسانی که "اضمحلال مبارزه طبقاتی" را در مخالفت با ادامه انقلاب موعظه می کردند، مائو اعلام نمود:

انقلاب کبیر فرهنگی از برای چیست؟ برای دست زدن به مبارزه طبقاتی است. لبوشائو چی از تئوری " اضمحلال مبارزه طبقاتی " دفاع کرد، ولی خودش هرگز از مبادرت به مبارزه طبقاتی باز نایستاد. او در پی حفاظت از دار و دسته مرتدین و پیروان قسم خورده خود بود. لین پیائو در پی سرنگونی پرولتاریا بود و به انجام کودتا مبادرت ورزید. آیا مبارزه طبقاتی مضمحل گردید؟(125)

با" افراط" در بیان این حقیقت مشهود- ضرورت تداوم انقلاب- و دقیقا در جهت تاکید بر اهمیت عظیم و دراز مدت آن، مائو گفت:

آیا صد سال دیگر هم نیاز به انقلاب وجود خواهد داشت؟ آیا هزار سال دیگر هم نیاز به انقلاب وجود خواهد داشت؟ نیاز به انقلاب همیشه وجود خواهد داشت. همواره بخشهایی از مردم هستند که خود را تحت ستم احساس می کنند: مقامات دون پایه، دانشجویان، کارگران،دهقانان، و سربازان دوست ندارند که ما فوق هایشان بر آنها ستم روا دارند. به این دلیل است که آنها خواهان انقلاب هستند. آیا ده هزار سال دیگر، این تضاد ها دیگر به چشم نخواهند خورد؟ چرا که نه؟ آنها باز هم جود خواهند داشت.(126)

در اینجا مائو باز هم توجه را به این اصل جلب می کند که حتی تحت کمونیسم هم هنوز تضاد، مبارزه برای حل تضاد و تغییر کیفی (جهش) ، و به این ترتیب ، انقلاب وجود خواهد داشت. همانطور که وی در 1971 گفته بود:

ما پنجاه سال است که سرود انترناسیونال را می خوانیم، ولی در ده مورد افراد مشخصی تلاش کردند که از دورن در حزب شکاف بیاندازند. آنطور که من می بینم، این عمل ممکن است ده، بیست یا سی بار دیگر هم اتفاق بیفتد، آیا شما باور نمی کنید؟ ممکن است باور نکنید، اما من به این امر اعتقاد دارم. آیا وقتی ما به کمونیسم می رسیم در آنجا هیچ مبارزه ای نخواهد بود؟من انرا باور نمی کنم . حتی در آنزمان نیز مبارزه وجودخواهد داشت، اما بین کهنه و نو، بین آنچه که درست است و آنچه که غلط است. دهها هزار سال دیگر هم غلط ، برجا و ایستا نخواهد ماند.(127)

چرا مائو در آنزمان چنین تاکیدی بر این اصل مبذول می داشت که حتی هزاران سال دیگر هم هنوز تضاد و مبارزه وجود خواهد داشت؟ هدف حمله در آنزمان خطی بود که مطرح می کرد که تضاد ، مبارزه طبقاتی و انقلاب می توانند و باید به پایان رسند. برای رویزیونیستها، و افراد حزبی بلند پایه در قدرت که بخصوص را سرمایه داری را پیش گرفته بودند، انقلاب به اندازه کافی جلو رفته بود: انقلاب آنها را به"سران" تبدیل کرده بود و این برتر از هر چیز دیگر بود: تکامل بیشتر اوضاع نه نیاز بود و نه باید انجام می گرفت.

این نکته با مسئله ای که مائو دو سال پیش از مرگش بدان عطف توجه کرده بود، رابطه ای تنگاتنگ داشت:

چرا لنین از اعمال دیکتاتوری بر بورژوازی صحبت کرد؟ روشن شدن این مسئله اهمیتی حیاتی دارد. ناروشنی در این مسئله به رویزیونیسم خواهد انجامید. این باید بری تمامی ملت روشن شود.(128)

جوهر آنچه که مائو در اینجا بدان می پردازد اینست که قصد دیکتاتوری پرولتاریا انجام گذار به کمونیسم است. این آن شکلی است که پرولتاریا از آنطریق حاکمیت خود را اعمال می دارد و در دوره گذار سوسیالیستی و رسیدن به کمونیسم به انجام مبارزه طبقاتی علیه بورژوازی مبادرت می ورزد.بدون تداوم انقلاب و بدون ادامه مبارزه طبقاتی علیه بورژوازی تحت دیکتاری پرولتاریا، پرولتاریا قادر به اعمال حاکمیت خود و ادامه پیشروی بسوی کمونیسم نیست.

بالعکس ، اگر به دیکتاتوری پرولتاریا به صورت صرفا نقطه پایانی در خود نگریسته شود که مقصود آن فقط تامین نظم و رشد تولید باشد، آنوقت به ضد خود تبدیل خواهد شد و به دیکتاتوری بورژوازی (نوین) تغییر پیدا خواهد کرد. این دلیل ماهیت انتقالی و متضاد سوسیالیستم و سخت جان بودن بقایای جامعه طبقاتی استثماری در طول دوران گذار سوسیالیستی است که مداوما به بورژوازی و فشرده آن یعنی مقر فرماندهی بورژوازی در حزب پا می دهند.

این امر با درک صحیح با آنچه که مارکس به" ج- ویدمایر" در 1859 نوشت (بیانیه

مشهوری که در آن مارکس جمعبندی فشرده ای از دیکتاتوری پرولتاریا ارائه داد) رابطه نزدیک دارد:

و اما آنچه به شخص من مربوط می شود، نه کشف وجود طبقات در جامعه مدرن و نه کشف مبارزه میان آنها، هیچکدام از خدمات من نیست. مدتها پیش از من، مورخین بورژوازی تکامل تاریخی این مبارزه طبقاتی ، و اقتصاد دانان بورژوازی آناتومی اقتصادی طبقات را بیان داشته بودند. کار جدیدی که من انجام داده ام عبارت است تر اثبات :1- این امر که وجود طبقات فقط وابسته به مراحل تاریخی مشخصی در تکامل تولید است.2- اینکه مبارزه طبقاتی ضرورتا به دیکتاتوری پرولتاریا منجر می شود. 3- اینکه خود این دیکتاتوری فقط عبارت از مرحله گذاری است برای امحاء همه طبقات و رسیدن به یک جامعه بی طبقه.(129)

همه سه نکته ای که مارکس در اینجا ذکر می کند از اهمیت فراوانی برخور دارند. اما، بعد از آنکه دیکتاتوری پرولتاریا استقرار یافته و در شرایطی که لزوم ابقاء آن بطور کلی (حتی در حرف توسط رویزیونیستها) تصدیق می گردد، آخرین نکته بالا از اهمیت بخصوصی برخوردار می شود و به کانون مبارزات بی امانی مبدل خواهد شد. رویزیونیستها تلاش خواهند کرد تا این آخرین نکته یا محتوا و مفهوم آنرا انکار کنند، بویژه آنکه این نکته یعنی نیاز به ادامه انقلاب جهت پیشبرد گذار به کمونیسم - توسط مائو تکامل یافته است.

البته رویزیونیستها راجع به کمونیسم و نیاز دستیابی به آن سخن خواهند گفت اما آنها به این امر بصورت متافیزیکی و بر اساس ماتریالیسم مکانیکی برخورد خواهند نمود- یعنی، صرفا بمثابه مسئله رشد نیروهای مولده. آنها به خود سوسیالیسم بمثابه تضادی که در کوتاه مدت می تواند به این یا آن طریق حرکت کند- اگر چه راه حل نهایی آن صرفا می تواند پیشروی بسوی کمونیسم باشد- برخورد نخواهند کرد. آنها تشخیص نخواهند داد که سوسیالیسم نماینده مبارزه ای بین دو جنبه نو و رشد یابنده کمونیستی درون آن و جنبه کهنه و زوال یابنده سرمایه داری است که هنوز در آن دوره موجودیت دارد.

بطور خلاصه ، آنها میان سوسیالیسم و کمونیسم دیوار خواهند کشید:

" کمونیسم به آینده تعلق دارد و راه رسیدن بدان عبارت است از اعمال نظم اکید و بذل همه گونه تلاش جهت افزایش تولید تا اینکه روزی از آنچنان اقتصاد پیشرفته ای برخودار شویم که بتوانیم از استقرار کمونیسم صبحت کنیم." چنین است نظر رویزیونیستها و بویژه "تئوری نیروهای مولده" و" اضمحلال مبارزه طبقاتی" آنها ، و متافیزیک و ماتریالیسم مکانیکیشان در جایی که دیکتاتوری پرولتاریا بر پا گردیده و لزوم آن بخشی از شعور عمومی گردیده است.

سوسیالیسم بعنوان یک مطلق،

بمعنای احیای سرمایه داری است

در اولین بخش فصل نشان داده شد که انگلس چگونگی تبدیل دیالکتیک هگل به متافیزیک را تحلیل نمود. سیستم فلسفی هگل، در تضاد با شیوه دیالکتیکی وی، با قبول ایده مطلق در خود سیستم فلسفی هگل پایان دیالکتیک را اعلام نمود. از لحاظ سیاسی ، این مسئله دراین ایده جلوه می یافت که سلطنت مشروطه مورد ادعای فردریک ویلیام سوم در پروس، بالاترین و آخرین شکل جامعه بود. با توجه به پدیده مشابه این، مائو جمعبندی نود که در کمونسیتها گرایشی برای تبدیل سیستم سوسیالیستی و مارکسیسم به مطلق وجود دارد و این امر به رویزیونیسم می انجامد. همانطور که مائو در 1957 گفت:

اگر ادعا شود که سیستم سوسیالیستی و روابط تولیدی و روبنای آن زوال نخواهد یافت، آن چه نوع مارکسیسمی است. آیا بی شباهت به اعتقادات مذهبی یا دینی که خدای جاودان را موعظه می کنند نخواهد بود؟(130)

این موضوعی بود که مورد تاکید مکرر مائو در تمامی طول زندگیش قرار گرفت. همانطور که او در "یادادشتهای اجمالی" خود در باره موضوع اقتصاد سیاسی شوروی در انتقاد به دیدگاه" تحکیم کامل" سوسیالیسم نوشت:

این اقتصاد سوسیالیستی، تولد و رشد خود را داشته است. چه کسی باور می کند که این پروسه تحول به پایان رسیده است و " این دو شکل از مالکیت( دولتی . جمعی) برای همیشه تحکیم یافته اند؟" چه کسی باور می کند که فرمولهای یک جامعه سوسیالیستی از قبیل " توزیع به نسبت کار"، "تولید کالایی "و" قانون ارزش" برای همیشه پا بر جا خو اهند بود؟ و نه زوال باور می کند که در آنجا فقط تولد و رشد خواهد بود و نه زوال و تبدیل، و نیز آنکه این فرمولها بر خلاف مابقی آنها جاودانه هستند.

سوسیالیسم باید به کمونیسم باید به کمونیسم گذار کند، در آن زمان بعضی از آنچه که متعلق به مرحله سوسیالیستی هستند مجبور به زوال یافتن هستند.(131)

دقیقا این رویزیونیستها بودند که از مراحل سوسیالیستی و خود سوسیالیسم یک مطلق ساختند. آنها با این درک ماتریالیستی دیالکتیکی مبنی بر اینکه برای زوال یافتن پدیده ها به مبارزه احتیاج است و نیز آنکه عناصر سرمایه داری درون این پدیده ها باید در هر نقطه تا سر حد امکان و در تطابق با شرایط مادی و ایدئولوژیکی محدود گردند، مخالفت می ورزیدند. این پدیده ها نمی توانند رشد و گسترش یابند و به ناگهان و ابتدا به ساکن از میان بروند. جوهر این چنین تفکری ، مشابه مکتب فلسفی" دبورین" است- مبنی بر اینکه تضاد تنها در مرحله ای معین ظاهر می گردد و اینکه برای حل اختلافات مبارزه لازم نیست.

در واپسین سالهای زندگی مائو، زمانیکه او محدود نمودن چیزهایی مانند توزیع به نسبت کار، تفاوت بین کار فکری و کار یدی، حطیه عمل قانون ارزش و غیره را مطرح نمود- آنچه که کلا با عبارت" حق بورژوایی" تعریف می گردند- این مسائل به کانون مبارزاتی شدید مبدل گردید. بجای آن، رویزیونیستها می خواستند که این چیزها را گسترش دهند و فعالانه در برابر تلاش برای محدود کردن آنها ایستادگی می کردند. مائو گفت، اینگونه افراد نه کمونیستهای واقعی بلکه رهروان سرمایه داری هستند.

همانگونه که قبلا اشاره شد، گرایش نسبت به سوسیالیسم بمثابه یک مطلق ایستا را می توان در استالین یافت، که در رابطه است با گرایشات متافیزیکی او در برخورد به فلسفه مارکسیستی. اما این گرایش در مورد رویزیونیستها در چین و خود شوروی ( و کشورهای دیگر) بصورت خصوصیتی عمده و اساسی در می آید. بنابراین، بدون توجه به اهداف خوب یا بدشان و بدون توجه به تبلیغ ظاهر یشان از سوسیالیسم و حتی تحقق نهایی کمونیسم ، اینگونه افراد نمایندگی بورژوازی و نه پرولتاریا را در جامعه سوسیالیستی بعهده داشته و نه از تکامل واقعی سوسیالیسم بعنوان یک دوره گذار به کمونیسم بلکه از احیای سرمایه داری دفاع می نمایند. اینگونه افراد به بورژوازی در حزب، و به هسته مرکزی و رهبران مرکزی نیروهای ارتجاعی در جامعه سوسیالیستی، بدل می گردند.

البته خود این پروسه قانون دیالکتیک را دنبال می کند. بین ایدئولوژی پرولتری و بورژوایی درون کمونیستها تضادی موجود است، و تحت شریاط مشخص ، این جنبه ها نیز می توانند به ضد خود بدل شوند. کمونیستها نیز می توانند به ضد خود بدل شوند. افرادی در مرحله ای معین و تحت شرایطی معین، انقلابی هستند می توانند در مرحله ای دیگر و در شرایطی دیگر به ضد انقلابیون تبدیل شوند.

یک شکل بخصوص بر جسته این امر در تاریخ انقلاب چین، پدیده افرادی بود که در طول مرحله انقلاب دمکراتیک نوین انقلابی بودند اما در مرحله انقلاب سوسیالیستی ، بویژه با تعمیق انقلاب سوسیالیستی، به ضد انقلابیون بدل گردیدند. وقتی که برنامه انقلاب ، دمکراسی نوین بود(یعنی، انقلاب بورژوا- دمکراتیک از نوع نوین) یک گرایش اجتناب ناپذیر برای همگون قلمداد نمودن آن با ایدئولوژی حزب کمونیست وجود داشت- اگر چه بوسیله مائو و دیگران علیه آن مبارزه شد. اما همچنانکه انقلاب بسوی و بدرون مرحله سوسیالیستی پیش می رفت، ضرورت گسست قاطع از ایدئو لوژی بورژوایی هر چه مشخصتر گردید. البته اغلب اعضای حزب کمونیست چین بدین گسست مبادرت ورزیدند، اما بعضی دیگر چنین نکردند. آنان از شرکت در انقلاب و حتی رهبری آن، به آماچ حمله اش تبدیل شدند: آنها از بورژوا دمکراتها به رهروان سرمایه داری ، مبدل گردیدند. و بخصوص برای کسانیکه در رهبری قرار داشتند، این تضاد ایدئولوژیک با این واقعیت که پس از کسب قدرت سیاسی آنها از مناصب عالی در جامعه برخوردار شده بودند و قدرت بزرگی را در جامعه در دست داشتند، رابطه ای متقابل داشت.

مائو در گرماگرم ادامه مبارزه و در واپسین سالهای زندگیش، خواهان بذل توجه به این پدیده شده و چنین جمعبندی نمود:

بعد از انقلاب دمکراتیک ، کارگران و دهقانان فقیر و میانه ساکت نایستادند. آنها انقلاب می خواهند. از سوی دیگر، تعدادی از اعضای حزب نمی خواهند به پیش بروند، بعضی ها به عقب برگشته اند و با انقلاب در مخالفت در آمده اند . چرا؟ زیرا آنها به متصدیان عالی رتبه تبدیل شده اند و می خواهند از منافع متصدیان علیرتبه حفاظت کنند.(132)

نکته مورد نظر مائو در اینجا این نیست که متصدیان عالیرتبه به ناگزیر به رویزیونیست بدل خواهند شد- اگر چه بعضی از آنها در هر مرحله از انقلاب این چنین می شوند. بلکه نقطه نظر وی اینست که اگر چنانچه آنها به انقلاب علیه بورژوازی دست نزده، و اگر در مبارزه برای پیشروی بسوی کمونیسم شرکت نکنند، از نظر شعور و وجود به بورژوا بدل خواهند شد و برای احیای سرمایه داری تلاش خواهند کرد. همانگونه که در فصل پیشین توضیح داده شد، در طول تمام دوران سوسیالیسم، پایگاهی ایدئولوژیک و مادی برای این امر موجود است.

اگر چه تبدیل بورژوا- دمکراتها به رهروان سرمایه داری در انقلاب چین از اهمیت خاصی برخوردار است، اما بی شک صرفا فقط یک شکل از پدیده تبدیل انقلاب به ضد انقلابیون و اعضاء حزب کمونیست، بخصوص رهبران عالیرتبه ، به رهروان سرمایه داری است. بصورتی کلی تر، این اصل که کسب و اعمال قدرت سیاسی نباید بصورت یک پایان در خود فرض گردد و تداوم انقلاب یک ضرورت است، بعنوان ضد خود این حقیقت را بر دارد که مردمی که تلقی از سوسیالیسم بمثابه یک مطلق و یک پایان در خود به بینش آنها بدل شده است، از موضعی دفاع خواهند کرد که گویی سوسیالیسم برای قادر ساختن ایشان جهت" برخورداری از زندگی خوب" یا حداقل" سر وسامان گرفتن" و یا" تکیه زدن به افتخاراتشان" است. آنها محافظه کار شده، از رشد انقلاب بوحشت افتاده و با پیشروی آن مخالفت خواهند ورزید، برای رهبران عالیرتبه در حزب کمونست، این بدان معناست که آنها به بخشی از بورژوازی درون حزب تبدیل شده و آتوریته رهبری خود را نه در جهت هدایت توده ها در مبارزه برای کمونیسم بلکه استحکام بخشیدن به وضعیت استثماری توده ها و احیای سرمایه داری و قرار دادن خود در راس حاکمیت بورژوایی، بکار خواهند گرفت.

بویژه در واپسین سالهای زندگی خود،مائو توجه فراوانی را به این مسئله و این خطر معطوف نمود. تحلیل او از این مسئله کاملا بر اساس دیالکتیک ماتریالیستی قرار داشت. اما بعضی ها چنین استدلال می کنند که اگر شما مثل مائو بگوئید که"بورژوازی درست در درون حزب کمونیست قرار دارد"، آنوقت توده ها از حزب دنباله روی نخواهند کرد چرا که مثل این می ماند که گفته شود که حزب پیشاهنگ پرولتاریا نبوده بلکه یک حزب بورژوایی است. باز هم این متافیزیک است.

همانگونه که مائو در" در باره تضاد"توضحیح داد، طبیعت هر پدیده و یا هر تضاد بوسیله جنبه غالب آن تعیین می شود. حضور بورژوازی- نه در کلیت بلکه هسته آن- درون حزب کمونیست در جامعه سوسیالیستی، بخودی خود ماهیت حزب را از پرولتری به بورژوایی و همینطور جامعه را از سوسیالیستی به سرمایه داری تغییر نمی دهد. تنها اگر و فقط زمانیکه بورژوازی در حزب به موضع مسلط دست یابد و در مجموع یک خط رویزیونیستی غالب گردد، ماهیت حزب از پرولتری به بورژوایی تغییر خواهد یافت، و اگر این امر سد نشود به تغییر جامعه از سوسیالیستی به سرمایه داری منجر خواهد شد.

با هم ، در اینجا خط مائو یک خط ماتریالیستی دیالکتیکی است. اگر حتی وقتی که جنبه عمده حزب و در نتیجه ماهیت آن- پرولتری است در آن بورژوازی وجود نداشته باشد، پس چگونه حزب می تواند از پرولتری به بورژوازی وجود نداشته باشد، پس چگونه حزب می تواند از پرولتری به بورژوایی تغییر یابد؟ بخاطر همگونی و همچنین مبارزه اضداد است که در شرایطی مشخص آنها می توانند به یکدیگر تبدیل شوند. تضاد بین نمایندگان پرولتاریا و بورژوازی همواره در درون حزب کمونیست وجود دارد، حتی وقتی که پرولتاریا و بورژوازی همواره در درون حزب کمونیست وجود دارد، حتی وقتی که پرولتاریا و حزبش در قدرت نیستند. اما با کست قدرت سیاسی و سوسیالیستی نمودن ماکلیت، ماهیت این تضاد نیز بهمان نسبت تغییر میابد؛در حزب زمینه برای تبدیل بین رهبران و رهبری شوندگان به تضاد استثمار کنندگان و استثمار شوندگان رشد می یابد، و عناصر بورژوای درون حزب حتی وقتی که کنترل حزب و جامعه را در مجموع در دست ندارند می توانند به استثمارگران مبدل گردند. آیا انکار نمودن همه اینها و وانمود کردن اینکه بورژوازی فقط با کسب قدرت نهایی است که به ناگهان در حزب پدیدار می شود، بی شباهت به مکتب ارتجاعی "دبورین "نیست؟ آیا این متافیزیک و ایده آلیسم و در تقابل با خط ماتریالیستی دیاکتیکی مائو نیست؟

از آنجا که بورژوازی مداوما تحت سوسیالیسم حیات تازه یافته و از آنرو که در جامعه سوسیالیستی عناصر استثمارگر بورژاو همواره در درون حزب بعنوان هسته بورژوازی و فرماندهان نیروهای اجتماعی ارتجاعی در جامعه سوسیالیستی ظاهر می گردند، مائو چنین جمعبندی نمود که، مبارزه طبقاتی علیه بورژوازی حلقه کلیدی است و باید در سراسر دوره سوسیالیسم علیه هدف اصلی آن یعنی قدرتمندانی که راه سرمایه داری را در پیش گرفته اند، یعنی بورژوازی درونحزب، بکار برده شود. و چون هر چند سال یکبار ستاد فرماندهی بورژوایی یک تلاش همه جانبه برای غصب قدرت انجام خواهد داد، باید هر چند سال یکبار مبارزه ای بزرگ وجود داشته باشد. همانطور که مائو در 1966 در آغاز انقلاب فرهنگی گفت:

بی نظمی بزرگ در سراسراین سرزمین به نظم بزرگ می انجامد. و به همین ترتیب این مسئله هر هفت یا هشت سال یکبار صورت می گیرد. هیولاها و دیوان خود بیرون خواهند جست. آنها بنابر ماهیت طبقاتی خود مجبور به بیرون جهیدن هستند.(132)

تضاد ، مبارزه، انقلاب

در اینجا آنچه که دو باره انعکاس می یابد و آنچه که از اهمیتی بر جسته برخوردار است صرفا این تحلیل نیست که هر چندسال یکبار یک مبارزه بزرگ بوقوع می پیوندد، بلکه جایگاه ماتریالیستی دیالکتیکی، دیدگاه و روشی است که در این اظهار نظر نهفته است. نظم ، حتی " نظم بزرگ" ، نمی تواند مطلق باشد، تنها می تواند موقت ، مشروط و نسبی باشد. تضاد، مبارزه ، انقلاب- اینها عام ، غیر مشروط و مطلق هستند.

نظر مائو نه تنها بدور از ایده آلیسم بلکه کاملا ماتریالیستی است. و همانطور که خود او گفت:" ماتریالیستهای ناب، نترس هستند". مائو تاکید نمود که کمونیسم اجتناب ناپذیر است. اما برای پیشروی بسوی کمونیسم و برای ادامه پیشروی حیی در آنزمان- مبارزه همواره لازم است. پیدایش و حل بی وقفه تضادها از طریق مبارزه، اینست نظم، پروسه و حرکت همواره صعودی همه اشیاء و پدیده ها. در طول هر پروسه ای و منجمله در پروسه پر غریو کمونیسم انحراف و عقبگردهایی می توانند بوجود آیند. اما اینها نیز تنها می توانند موقتی باشند، نو از کهنه و پیشرو از ارتجاعی پیشی خواهد گرفت، این قانونی است غیر قابل مقاومت.

همانگونه که مائو با بکار گرفتن این قانون در مبارزه طبقاتی، و در هنگام پیروزی کامل انقلاب دمکراتیک نوین و آزادی چین، گفت:

ببینید منطق امپریالیستها تا چه اندازه با منطق خلق متفاوت است! فتنه گری، شکست، باز هم فتنه گری ، بار هم شکست ... و سرانجام نابودی چنین است منطق امپریالیستها و تمام مرتجعین جهان نسبت به امر خلق. آنها هرگز خلاف این منطق عمل نخواهند کرد. این قانونی مارکسیستی است. وقتی که ما می گوییم "امپریالیستم درنده خواست"، منظور اینست که ماهیت آن تغییر نخواهند کرد. امپریالیستها تا دم مرگ هرگز کارد قصابی خود را به زمین نخواهند گذارد و هرگز بورا نخواهند شد.

مبارزه، ناکامی، از نو مبارزه، از نو ناکامی، باز هم مبارزه، و بهمین قسم تا پیروزی- چنین است منطق خلق. و خلق نیز هرگز در جهت خلاف این منطق گام بر نخواهد داشت. این نیز یک قانون مارکسیستی است. انقلاب خلق روسیه از این قانون پیروی کرد، انقلاب چین نیز پیرو این قانون است.

مبارزه طبقاتی، پیروزی بعضی از طبقات و نابودی برخی دیگر، اینست تاریخ، اینست تاریخ تمدن چندین هزار ساله. تفسیر تاریخ از این دیدگاه، ماتریالیسم تاریخی است، قرار گرفتن از مقابل آن ایده آلیسم تاریخی است.(134)

این چنین است خدمات واقعا فنا ناپدیر مائو تسه دون در بعد فلسفه مارکسیستی، و کلا به مبارزه انقلابی در این جبهه، و به علم رهایی بخش و ماموریت تاریخی پرولتاریا.

یاداشتها

توضیحات فصل به فصل شماره گذاری شده و اختصارات زیر مورد استفاده قرار گرفته اند.

 

م.آ.م.ا. منتخب آثار مارکس و انگلس، انتشارات پروگرس، مسکو،1973

م.م.م.ا مراسلات منتخب مارکس و انگلس، انتشارات پروگرس مسکو، 1973

 

م.آ. منتخب آثار مائو تسه دون، اداره نشریات زبانهای خارجی، جلدهای 1 تا 4 انگلیسی 1975 فارسی 1969 ، جلد 5 انگلیسی 1977 فارسی 1357 انتشارات سازمان انقلابی

م.آ.ن. منتخب آثار نظامی مائو تسه دون، اداره نشریات زبانهای خارجی پکن، 1939

 

ت.ح.ک.ش. تاریخ حزب کمونیست شوروی(بلشویک) انتشارات بین الملل، نیویورک، 1939

 

کلیات کلیات 45 جلدی لنین، چاپ مسکو

 

ا.ن.ز.خ. اداره نشریات زبانهای خارجی پکن

 

توضیح: بعلت موجود نبودن متن ترجمه شده به فارسی تعداد زیادی از منابع زیر و همچنین نادقیق بودن بسیاری از ترجمه های

مورد دسترسی، کلیه منابع مذکور به متون انگلیسی آنها رجوع داده شده اند.

1) "مبارزه شدید در باره مسئله وحدت بین بودن و تقکر"، در "سه مبارزه عظیم در جبهه فلسفی در چین"، ص 47

2) مائو تسه دون، "سخنرانی در باره مسئله فلسفه"، در شرام، ص 212 و 213

3) همانجا، ص 215

4) انگلس،"لودویگ فویر باخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمانی"، م.آ.م.ا. ج: 3 ص 339

5) همانجا، ص 340 و 341

6) همانجا ص 342

7) همانجا ص 343

8) همانجا ص 344

9) همانجا ص 354

10) همانجا ص 359

11) همانجا

12) همانجا ص 361

13) همانجا ص 336

14) مارکس، "تزهایی در باره فویر باخ"، م.آ.م.ا. ج:1 ص 13

15) همانجا

16) همانجا

17) همانجا

18) انگلس،"لودویگ فویر باخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمانی"، ص 345

19) مارکس، "تزهایی در باره فویر باخ"، ص 15

20) همانجا ص 14

21) مارکس و انگلس، "مخالفت فویر باخ با ماتریالیسم، و دیدگاه ایده آلیستی"، م.آ.م.ا. ، ج:1 ص 29 و 30

22) مارکس، "تزهایی در باره فویر باخ"، ص 13و 14

23) همانجا ص 15

24) مارکس، "فقر فلسفه"، انتشارات انترناسیونال، نیویورک 1973 ص 109

25) لنین، "امپریوکریتیسیسم و ماتریالیسم تاریخی"، کلیات ج: 14، ص 329

26) انگلس،"لودویگ فویر باخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمانی"، ص 362

27) همانجا ص 375

28) انگلس،"سوسیالیسم تخیلی و علمی"، م.آ.م.ا. ج:3 ص 131

29) رجوع کنید به "بر علیه پراگماتیسم"، در "کمونسیت" ج: 2 شماره 2 انتشارات (حزب کمونیست انقلابی-آمریکا) شیکاگو

1978

30) لنین، "ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم"، کلیات ج: 14، ص 23

31) همانجا ص 20

32) همانجا ص 29

33) همانجا ص 30 و 38

34) همانجا ص 260

35) همانجا ص 260 و 261

36) همانجا ص 261و 262

37) همانجا ص 261

38) همانجا

39) لنین، "مارکسیسم و رویزیونیسم"، کلیات ج: 15، ص 37 و 38

40) لنین، "در باره مسئله دیالکتیک"، کلیات ج: 38 ، ص 359

41) همانجا ص 360

42) همانجا

43) همانجا ص 362

44) رجوع کنید به همانجا ص 359

45) مائو تسه دون، "در باره تضاد" م.آ. ، ج: 1 ص 330

46) مائو تسه دون، "نقدی بر اقتصاد شوروی" ص 119

47) ت.ح.ک.ش.، ص 109 (برای نقل قول لنین رجوع کنید به "در باره مسئله دیالکتیک"، کلیات ج: 38 ، ص 360

48) لنین، "در باره مسئله دیالکتیک"، کلیات ج: 38 ، ص 360

49) لنین، "نمودار کتاب هگل"علم منطق""، کلیات ج: 38 ص 223

50) همانجا ص 359 و 360

51) ت.ح.ک.ش.، ص 110

52) همانجا ص 110

53) همانجا ص 111

54) مائو تسه دون، "سخنرانی در کنفرانس کشوری حزب کمونیست چین در باره کار تبلیغاتی"، م.ا. ج: 5 ص 423

55) مائو تسه دون، "در باره پراتیک" م.آ. ج: 1 ص 295

56) همانجا ص 296

57) همانجا ص 297

58) همانجا ص 298

59) همانجا

60) همانجا

61) لنین، "نمودار کتاب هگل"علم منطق""، کلیات ج: 38 ص 171

62) همانجا ص 299

63) همانجا

64) همانجا ص 305

65) همانجا ص 306

66) همانجا ص 308

67) لنین، "ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم"

68) همانجا ص 134

69) مائو تسه دون، "در باره پراتیک" م.آ. ج: 1 ص 307

70) همانجا ص 307

71) همانجا

72) مائو تسه دون، "در باره تضاد" م.آ. ، ج: 1 ص 311

73) همانجا ص 345

74) همانجا ص 315

75) همانجا ص 316

76) همانجا

77) همانجا ص 318

78) همانجا ص 338

79) همانجا ص 343

80) همانجا ص 319 و 320

81) همانجا ص 320

82) همانجا ص 344

83) همانجا ص 321 و 322

84) همانجا ص 320

85) همانجا ص 329

86) همانجا ص 330

87) همانجا ص 325

88) همانجا ص 331 و 332

89) همانجا ص 333

90) همانجا

91) همانجا

92) همانجا

93) همانجا ص 335 و 336

94) مائو تسه دون، "صحبتهایی با مائو یوان سین"، در شرام ص 252

95) مائو تسه دون، "صحبتهایی در چن تو: طرح تکامل"، در شرام ص 107 و 108

96) مائو تسه دون، "سخنرانی در کنفرانس مسئولین کمیته های حزبی استان، شهرستان و مناطق خود مختار"، م.ا. ج: 5 ص 367- 369

97) رجوع کنید به همانجا، ص 377

98) رجوع کنید به مائو تسه دون، "در ترویج انقلاب فعال باشید"، م.ا. ج: 5 ص 492 493

99) مائو تسه دون، "سخنرانی در کنفرانس مسئولین ..."، م.ا. ج: 5 ص 377

100) مائو تسه دون، "در باره حل صحیح تضادهای درون خلق"، م.ا. ج: 5 ص 392

101) همانجا

102) همانجا ص 393

103) رجوع کنید به همانجا بخصوص ص 109

104) رجوع کنید به مائو تسه دون، "در باره تضاد"، م.ا. ج: 1 ص 345

105) "مبارزه شدید در باره مسئله وحدت بین بودن و تقکر"، در "سه مبارزه عظیم در جبهه فلسفی در چین"، ص 31

106) همانجا ص 45

107) همانجا ص 39

108) مائو تسه دون، "ایده های صحیح از کجا سرچشمه می گیرند"، در "یادداشتهای منتخب از آثار مائو تسه دون "، ا.ن.ز.خ. پکن 1971 ص 503

109) همانجا ص 503

110) مائو تسه دون، "در باره تضاد"، م.ا. ج: 1 ص 336

111) تئوری "دو را در یک ادغام کنیم" یک تئوری ارتجاعی برای بازگرداندن سرمایه داری می باشد" در "سه مبارزه عظیم..." ص 49

112) همانجا ص 51

113) همانجا ص 60

114) همانجا ص 60 و 61

115) مائو تسه دون، "یادداشتهای خواندنی..." در "نقدی بر اقتصاد شوروی" ص 71

116) مائو تسه دون، "صحبتهایی در مورد فلسفه"، در شرام ص 224 و 225

117) همانجا ص 226

118) همانجا

119) همانجا

120) همانجا

121) همانجا ص 226 و 227

122) همانجا

123) همانجا

124) مائو تسه دون، "ایده های صحیح از کجا سرچشمه می گیرند"، در "یادداشتهای منتخب از آثار مائو تسه دون " ص 503

125) نقل شده از مائو تسه دون در"محکم در جهت مبارزه باقی بمانید"، سرمقاله روزنامه خلق 6 آوریل 1976، چاپ مجدد در پکن ریویو، شماره 15،

9 آوریل 1976 و در "و مائو پنجمی بود"، ص 271 و 272

126) نقل شده از مائو تسه دون در"انقلاب فرهنگی کبیر برای همیشه خواهد درخشید" نوشته شده توسط بخش تحریریه رن مین ریبائو، هانکی، و

ییفان یون بائو، 16 مه 1976 ص 9

127) نقل شده از مائو تسه دون در"در باره پایه اجتماعی محفل ضد حزبی لین پیائو" نوشته یائو-ونیوان، ا.ن.ز.خ. پکن 1975، ص 17 و 18. چاپ مجدد

در "و مائو پنجمی بود" ص 204

128) نقل شده در"پایه اجتماعی محفل ضد حزبی لین پیائو" و در "اعمال دیکتاتوری همه جانبه بر بورژوازی" و در "و مائو پنجمی بود" ص 196 و 197

129) مارکس، "مارکس به ج-وید مایر"، م.آ.م.ا.، ج:1 ص 528

130) مائو تسه دون، "سخنرانی در کنفرانس مسئولین..."، م.آ.، ج:5 ص 377

131) مائو تسه دون، "یادداشتهای خواندنی..."، در "نقدی بر اقتصاد شوروی" ص 57

132) نقل شده از مائو تسه دون در"رهروان سرمایه داری نمایندگان روابط تولیدی سرمایه داری هستند"، چوان لان، چاپ مجدد در "و مائو پنجمی بود"

ص 372

133) نقل شده از مائو تسه دون در"گزارش در باره تجدید نظر در اساسنامه حزب"، ارائه شده توسط وان هون ون، اسناد کنگره حزبی حزب کمونیست

چین، ص 45، چاپ مجدد در "و مائو پنجمی بود" ص 96

134) مائو تسه دون،"پندارهای واهی را به دور افکنده و برای مبارزه آماده شوید"، م.آ.، ج: 4 ص 428