Monday, 20/11/2017
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
دوشنبه ۲۹ عقرب ۱۳۹۶
˜ÊÇÈÎÇäå
كتاب آموزشی شانگهای

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

كتاب آموزشی شانگهای

 

درباره اقتصاد سياسی سوسياليستی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدمه ناشر

 

اقتصاد مائوئيستى و راه انقلابى كه به كمونيسم مىانجامد:

 

كتاب آموزشى شانگهاى درباره اقتصاد سياسى سوسياليستى، اولین بار در دسامبر سال 1975 تحت عنوان اصول اساسی اقتصاد سیاسی در چین به چاپ رسید. بخش اول نسخه چینی به تشریح اقتصاد سیاسی سرمایه داری و امپریالیسم اختصاص داشت. آن بخش در کتاب حاضر گنجانده نشده است. زیرا بدیع ترین و ماندنی ترین جنبه این کتاب همانا بحث آن در مورد سوسیالیسم است. بهمین جهت عنوان فوق برای کتاب انتخاب شده است. ولی فصل اول آن کتاب در نسخه حاضر نیز گنجانیده شده است. زیرا این فصل گشاینده باب بحث در باره تمام موضوعات کتاب است و در برگیرنده محتوا و روش اقتصاد سیاسی مارکسیستی است.

مقدمه و موخره نسخه انگلیسی این کتاب که در پیش روی شماست، توسط ریموند لوتا نگاشته شده است. وی در انتهای کتاب یک لیست مطالعاتی برای مباحث مربوط به اقتصاد سیاسی سوسیالیستی پیشنهاد داده و ایندکسی برای کتاب تهیه کرده است. یادداشت ها و کتاب های مرجع مهم که در انتهای هر فصل آمده مربوط به اصل کتاب می باشند؛ اما پانویس های هر صفحه توسط ریموند لوتا اضافه شده است. ضمیمه فصل 4 نیز توسط ریموند لوتا اضافه شده است. این ضمیمه گزیده مقاله ایست که برای اولین بار در چین در مجله پرچم سرخ و سپس در سال 1976 در مجله پکن ریویو چاپ شد و ریموند لوتا گزیده ای از آن را بعنوان ضمیمه فصل 4 اضافه کرده است. در نسخه چینی، در انتهای هر فصل یکرشته سوالات مطالعاتی طرح شده بود که در نسخه کنونی حذف شده اند. یک فصل از کتاب که در مورد مناسبات اقتصادی خارجی چین سوسیالیستی است حذف شده است، زیرا در روال کار این اثر که تئوریزه کردن جامعه سوسیالیستی است، نمی باشد. بلکه بیشتر تفسیری از برخی سیاستهای دیپلماتیک و کمک رسانی و تجاری چین سوسیالیستی در اواسط دهه 1970 بوده و در تلاش برای ارائه ماهیت طبقاتی و امکانات توسعه اقتصادی برای دولتهای مستقل جهان سوم، به مقدار قابل توجهی از چارچوب تئوریک بقیه کتاب عدول کرده است. یک ترجمه انگلیسی از یکی از نسخه های اولیه کتاب (نسخه سال 1974) مشتمل بر بخش مربوط به سرمایه داری و سوسیالیسم، تحت عنوان اصول اساسی اقتصاد سیاسی موجود است که توسط جورج وانگ ترجمه و ویراستاری شده است. (انتشارات آرموک، نیویورک: ام. ای. شارپ؛ 1977)

ترجمه انگلیسی نسخه حاضر از روی نسخه چینی چاپ شده به سال 1975 و توسط یک تیم انجام شده است. در این جا از ترجمه جورج وانگ نیز استفاده شده است. برای انتخاب واژه ها و سبک ها از ترجمه های انگلیسی که در آن زمان توسط جمهوری خلق چین منتشر می شد بعنوان استاندارد استفاده شده است. تا آنجا که امکان داشته است، نقل قول ها از ترجمه های رسمی چینی و یا منابع معتبر زبان انگلیسی گرفته شده و به آنها رجوع داده شده است. اغلب نام ها و واژه ها و مکان های چینی که در متن بکار گرفته شده اند طبق سیستم "واد- گیل" رومانیزه شده اند زیرا در زمان تولید این اثر در چین سوسیالیستی، در ترجمه ها از این سیستم استفاده می شد. با وجود آنکه اکنون سیستم فونتیک (پین ئین) جای آن را گرفته است اما در این ترجمه سیستم "واد- گیل" برای هیجی کردن و جستجوی نقل قول ها و مرجع های بیبلیوگرافیک، مورد استفاده قرار گرفته است.

 

 

مقدمه: اقتصاد مائوئيستى و آينده سوسياليسم

 

نوشته : ريموند لوتا

 

اقتصاد مائوئيستى و راه انقلابى كه به كمونيسم مىانجامد:

 

 

كتاب آموزشى شانگهاى درباره اقتصادسياسى سوسياليستى بايدموردتوجه همه كسانى قرارگيردكه نظم اجتماعى كنونى راسبعانه وناعادلانه مىدانندوروياى بوجودآمدن نظمى ازبيخ وبن متفاوت رادرسرپرورانده اند. زيرااين كتاب ازسوسياليسم رهائيبخش سخن به ميان مىآورد`.ازيك اقتصادرهائيبخش مىگويد. ازمائوئيسم حرف مىزند.

آيا مىتوان جامعه رابربنيانى غيرازاستثمارورقابت و نفع شخصى سازمان داد؟ آيا توسعه اقتصادى و فن آورانه، ناچاربه ازخود بيگانگى و ازهم گسيختگى اجتماعى و سلطه ديوان سالارى مىانجامد؟ آنچه طى سالهاى 1949 تا 1976 درچين انقلابى به آزمون درآمد وحاصل شد، فرضيات ديرينه وريشه داردرموردناتوانی نوع بشردر دگرگون كردن جامعه رابه چالش مىطلبد. كتاب حاضركه درسال 1975 نوشته شده بازتاب پيشرفته ترين تجربه اقتصاد سوسياليستى است كه دنيا تاكنون به خود ديده است.

از سال 1949، انقلاب سوسياليستى در چين باكسب قدرت سراسرى توسط كارگران ودهقانان وتحت رهبرى حزب كمونيست چين آغازشد. انقلاب ازچندمرحله مهم گذركرد. هرکدام ازاین مراحل باتغييرات انجام شده در نظام مالكيت، ايجادشكل هاى اقتصادى وادارى نوين سوسياليستى وكارزارهاوخيزشهاى سياسى توده اى مشخص می شوند. درسال 1976كه قدرت طبقه كارگرتوسط يك كودتاى نظامى سرنگون شد، انقلاب سوسياليستى چين شكست خورد و خاتمه يافت. به ساعت تاريخ، 27 سال مثل بارقه نوری است که لحظه ای روی صفحه رادار ظاهرشده وناپدید می شود. امادستاوردهايى كه طى همان 27 سال (1949 تا 1976)حاصل شد، تاريخ سازبود. يك چهارم نوع بشرقهرمانانه مبارزه كرد تاپلی به آینده بزند. صدهاميليون نفرپاى درجاده تحولات سياسى و اقتصادى واجتماعى اى گذاشتندكه تاكنون نظيرنداشته است.كتاب حاضربخشى ازميراث ماندگارتلاش آنان است. درچين امروز، به اين كتاب اجازه انتشاروتوزيع نمىدهند!

آيا يك اقتصاد رهائيبخش مىتواندوجودداشته باشد؟ اقتصادبورژوايى، درمورد مشكلات بزرگ اجتماعى مثل فقر ونابرابرى يا نابودى محيط زيست حتاحساسیت نداردچه برسدبه آنکه راه حلی برای آنها داشته باشد.جهت ياب اقتصادبورژوايي، تنگنظرتروخودپرست ترازاين حرفهاست. گفته می شودمكانيسم قيمت، منابع را بطور کارآمد تخصيص می دهد. اما سئوال اینجاست که در رابطه با چه اهدافى و برطبق منافع چه كسانی، کارآمد است. چرا به این سوال جواب نمی دهند؟ صحبت ازالگوهاى تصميم گيرى ناب و"رقابت بى عيب ونقص" دراقتصاد بازار می شوداما دراین صحبتها ساختارواقعى (ونابرابر) اقتصادوقدرت سیاسی نادیده گرفته می شودوبردنياى واقعى تخاصمات بين سرمايه داروكارگر، سرمايه داروسرمايه دار، وامپرياليستهاى رقيب بايكديگرپرده ساترکشیده می شود. گفته میشودسرمایه داری،"تعادل عمومی"بوجودمی آورد! این یک اسطوره بیش نیست. نه تنهااینطور نیست بلکه درواقع امرسرمايه دارى يك نظام بحران زااست که قادربه بکارگیری کامل منابع وكارنیست. در موردتجارت بين المللى دست به محاسبات عجيب وغريب رياضى مىزنندامابطرزعجیبی پديده گرسنگى در جهان درمعادلات ریاضی شان جايى ندارد.

اقتصاددانان بورژوادرمواجهه با شكاف عريانى كه بين دنياى ترسيم شده در تئورى تجريدى آنان و واقعيات خرد كننده زندگى نظيرتبعيض نژادى ياآلودگى صنعتى وجوددارد، اين پديده هارا"عيب وايراد" يا"وجوه خارجى منفى" اقتصاد بازارمىخوانند. مىگويند اين چيزها باعث تاسف است اما اشكالات حاشيه اى است كه از كاركرد يك نظام خود اصلاحگرنتيجه مىشود. مىگويند نگران نباشيد زيراسرانجام بازارمعجزه خواهد كرد. اين همان نظریه مرکزی سرمايه دارى است که قدمتش به تشبيه معروف آدام اسميت(کارکرد"دست نامرئى") بر مىگردد.

طبق این نظریه وقتی که افرادى هريك به دنبال اهداف خودپرستانه خویش بروندوبه مثابه عوامل مستقل از هم عمل كنند،خواه ناخواه سهم خودرابه آنچه منطقا براى همگان بهترين است ادا مىكنند.

ازنظربورژواها، اقتصادى كه هدفش رفع تقسيم جامعه به داراونداريا ايجاد شرايط براى تكامل همه جانبه و همكارى آزادانه نوع بشر باشد، بى معنى است و بايد كنار گذاشته شود. و حق با آنان است... البته از منظر قوانين اقتصادسرمايه دارى. اقتصادبورژوايى همانندجامعه بورژوايى،فقط نسبت به آنچه قابل خريدوفروش است، نسبت به سودوزيان،حساسيت دارد. سرمايه دارى،بدون شك نظامى است كه درآن نيازهاى بشرى فقط به مثابه محصول جانبى جستجوى سودموردتوجه قرار گرفته وپاسخ مىگيرد.منطق این نظام به حداكثر رساندن سودبرپايه استثمار

وستمگرى است. ودرقلمروخودهمه چيزرابه نفع خودشكل مىدهدوبه انقيادمىكشد: ازطبيعت گرفته تا فرايند كار، تاروابط مرد و زن.

افق ديد، تئورى اقتصادى و تجربه ساختن يك جامعه نوين كه دركتاب اقتصادمائوئيستى وراه انقلابى رسيدن به كمونيسم جمعبندى شده (و ازاين به بعد،تحت عنوان كتاب آموزشى شانگهاى ازآن نام مىبريم)، يك جهت گيرى ازبيخ و بن متفاوت را به ما نشان مىدهد. انقلاب سوسياليستى نوع نوينى ازجامعه را بوجودمىآورد. درجامعه سوسیالیستی ابزارتوليد، ديگر درتملك خصوصى اقليتى ازافرادجامعه نيست بلكه تحت كنترل دستجمعى جامعه قراردارد. منابع اقتصادى، ديگربراى به حداكثررساندن سودبكارگرفته نمىشود بلكه براى رفع نيازهاى اساسى و منافع اساسى توده هاى مردم مورد استفاده قرارمىگيرد. توليداجتماعى، ديگربدون يك برنامه قبلى يابدون هدف اجتماعى انجام نمىشود بلكه بر حسب اهدافى كه آگاهانه تعيين و با يكديگر هماهنگ شده اند انجام می شود. در واقع مكانيسم ها وانگيزه هاى سرمايه دارى راه رابرای ظهوریک پديده جدیدبازمی کند. این پدیده جدید، برنامه ريزى اجتماعى، تعاون اجتماعى ومشاركت آگاهانه توده ها درتمامى وجوه توسعه اقتصادى واجتماعى است. یعنی قدرت تولیداجتماعی، پتانسیل فعالیتهای گوناگون وهمه جانبه نوع بشرراآنچنان دردسترس قرارداده که اکنون میتوان برای متحقق کردن آن کوشش کرد.

معناي همه این حرفها آنست که تحمل وجود فلاكت، خوى حيوانى يافتن و نابرابرى، يعنى همه آن چيزهايى كه درنظام سرمايه دارى زندگی روزمره راتشكيل مىدهد، لزومی ندارد.شكاف بزرگ بين داراوندار، رنج بيكارى، ستم وتحقيرعليه زنان، انقيادوتبعيض عليه همه ملل ومليت ها، مشكلات خدمات درمانى ومسكن وانحطاط مناطق شهرى... و سايردردهاى جامعه طبقاتى رامىتوان درمان كردوپشت سرگذاشت. درجامعه سرمایه داری بخاطر بقاء، همه علیه همه بطورمستاصلانه ورقابت جويانه مبارزه میکنندو باچنگ و دندان راه خود رامیگشایند. چه نیازی به این هست؟ اصلانيازى به آن نيست. میتوان قدرت خلاقه، انرژى وهدفمندی سرسختانه بخشهاى تحتانى جامعه، يعنى همانها كه هيچ محسوب مىشوند، را درمقیاسی عظیم وبرای زایش تحول ودگرگونی فعال کرد. به مشكلات مى توان پرداخت وبراى آنهاراه حل دستجمعى يافت. مردم به شكل ميليونى مىتواننددرگيررفع نيازهاى جامعه وتعيين جهت گيرى آن شوند. ومردم ازطريق فرايندمبارزه ومباحثه مىتوانندبه نحوى دگرگون شوندكه در نظام سرمایه داری غيرقابل تصوراست. سوسياليسم، اين كارراامكان پذيرمىكند.

دردنيايى بسرمىبريم كه فعاليت زندگى اكثريت كاركن، تابع قدرت كنترل كننده اقليتى است كه منافعش مغاير اكثريت است. دردنيايى بسرمىبريم كه زندگى مردم آن، تحت حاكميت نيروهاى كوراقتصادى قراردارد: تكان هاى خودبخودى قيمت سهام بازارياكالاها واقعا يك شبه مىتواندزندگى ميليونها نفردرسراسردنيا رازيروروكند. اما نوع بشر با ايجاد نظام سوسیالیستی، نظامى كه بطورجمعى سازمان مىيابدوبطورجمعى توليدراهدايت مىكند، ازيك آستانه تاريخى عبورمىكند. درسوسیالیسم دیگرساختاروكاركردجامعه درپس پرده فلاكت پنهان نمى ماند، وآحادجامعه برآن آگاهى واحاطه مىيابند. نظام اقتصادى وجامعه دركل، ديگربه مثابه پديده اى خارجى، بيگانه بامردم ومسلط برآنان نیست بلكه مردم به شكل فزاينده اى زمام نظام وجامعه راآگاهانه دردست مىگيرند، وبرمبناى منافعشان آن راتغییرمیدهندوبرآن تسلط مى يابند. اين كنه مطلبى است كه كتاب حاضربه آن مىپردازد.

مائوئيسم تاكيدداردكه توسعه اقتصادى به خودى خود، نه براى رسيدن به سوسياليسم كافى است ونه جوهر سوسياليسم است. رشد اقتصادی بايد به اهداف سياسى و اجتماعى گسترده تر خدمت كند و توسط آن اهداف هدايت شود. اساس اهداف سیاسی واجتماعی گسترده ترعبارتست ازتلاش براى پیروزی پرولتاريا وزحمتكشان دركل جامعه ونهايتامحوطبقات درمقياس جهانى. تغييرات اقتصادی وتوليدثروت اجتماعى بايد با تغيير در تمامى عرصه هاى جامعه همراه باشد، منجمله تغييردرديدگاه وتفكرمردم. مائوئيسم تاكيدداردكه مردم تعيين كننده اند نه "اشيا". متغييرهای تعيين كننده توسعه اقتصادى و اجتماعى، شور و توان فعاليت آگاهانه مردم كاركن است نه سهام سرمايه يا سطح تكنولوژى. مردم كاركن بايدبرتكنولوژى مسلط شوندنه برعكس. ومائوئيسم تاكيدداردكه سرنوشت پروژه سوسياليسم وابسته به عاملى است كه مدام به آن شوروزندگى مىبخشد: ادامه انقلاب وپيشبردمداوم مبارزه طبقاتى براى متحول كردن جامعه ودنيا.بله، اين يك رويكردبنيادامتفاوت به اقتصادوبطوركلى تكامل جامعه است.

درسال 1975 كه كتاب آموزشى شانگهاى منتشر شد، چين هنوزدستخوش مبارزه ونيروى جوشش فوق العاده انقلاب كبيرفرهنگى پرولتاريايى بود. كارخانه هاى شانگهاى وبسيارى شهرهاى ديگر، شكلهاى جديدمشاركت توده اى درامرمديريت راتجربه مىكرد.دهقانان درگيربحث برسراين بودندكه ارزشهاى پدرسالارانه و اقتدار گرايانه كنفوسيوسى ازچه راه هايى كماكان برزندگى آنان تاثيرمىگذارد.دانشمندان تحقيقات خودرادربين كارگرانى كه تجربه غنى عملى داشتند پيش مىبردندوباآنان دردانش يكديگرسهيم مىشدند.آن گروه مقامات دولتى كه ارتباطشان بامردم قطع مىشدمنظماموردانتقاذ قرارمىگرفتند. مهندسان كارگرشدند، معلمان شاگرد، مقامات سياسى سپور، وبرعكس! اين جامعه اى بودكه به گفته دوست ودشمن، آگاهانه عليه سرمايه دارى قدعلم كرده بود.

به هيچ جنبه ازتكامل وسازماندهى اقتصادى بى توجهى نمىشد. براى مثال، چين انقلابى به آنچه ادعامىشود عواقب گريز ناپذير"مدرنيزاسيون"وتوسعه شهرها است پرداخت. چين درگسست ازطرح هاى پر هرج و مرج و معوج رشد شهرها و صنايع كه سنتا درغرب وسپس درکشورهای جهان سوم پیش برده شده است، و نيز براى ادغام صنعت باكشاورزى و شهرباروستا، گام هاى جسورانه ای برداشت. يادرزمينه تكنولوژى، مائوئيستها تاكيد كردندكه طراحى وکاربردی تکنولوژی ورابطه آن بامردم نه فقط متاثرازتكامل نيروهاى توليدى است بلكه وابسته

به روابط اجتماعى یک نظام اقتصادى است. وبالاخره ، مائوئیستها كارآيى و سلامت اقتصادی را نه در چارچوب تنگ کاهش هزینه هابلکه دريك چارچوب گسترده تراقتصادى واجتماعى موردبررسى قرارمیدادند.اين سوسياليسمی بود که نه فقط جرات كرد محاسبات بیرحمانه "سودآوری بالای همه چیز"وشيوه هاى سازماندهی بیفایده وسترون سرمایه داری رابه چالش بطلبدبلکه بطورکلی نگرش "اول من"رابزیرکشید."به خلق خدمت كنيد" فقط شعارزينت بخش كارخانه ها ومدارس وبيمارستانها وفروشگاه ها نبودبلكه يك سنگ محك ايدئولوژيك بود كه ده هاميليون نفررفتاروافكارخودوديگران را باآن مىسنجيدند. اين انقلابى بودكه قوه ابتكار، خلاقيت وجرات را برانگيخت.... اما نه به خاطرمنافع شخصى بلكه براى منافع جمعى.

ما بايد حتما اين را بگوييم كه چين كنونى بسيارمتفاوت ازچين انقلابى است. بعد ازمرگ مائوتسه دون در سال 1976، نيروهاى دست راستى به رهبرى دن سيائوپين دست به يك كودتاى نظامى زدند. (زيرنويس: دن سيائو پين در اين كودتانقش پشت پرده داشت. درظاهررهبرى كودتاباهواکوفن بود،امادرتمامى مراحل اين دن سيائوين بودكه درخفاكودتاراباهدف احياى سرمايه دارى هدايت كرد. هواكوفن بعدازخدماتى كه به اهداف ارتجاعى دن سيائوپين كردكنارگذاشته شدودرمحاق رفت.)اين كودتاآغازفروپاشاندن نظم سوسياليسم، احياى سرمايه دارى و انقياددوباره چين درچنگال امپرياليسم بود.

اين دگرگونى عظيم شايدبهترازهرجاى ديگردرشعارتبليغى رهبرى جديدچين دراوايل دهه 1980 ميلادى نمود يافته باشد: "ثروتمندشدن شكوهمنداست." وچنين بوده است!.... البته براى مشتى قلیل. درشانگهاى بازارسهام داير شده است. بورس بازى درعرصه املاك شهرى به يك فعاليت قانونى اقتصادى تبديل شده است. مناطق ويژه اقتصادى ايجادشده تابه شركتهاى بزرگ چندمليتى خدمت كند. رهبرى چين، ازاين كشوريك مجتمع مونثاژو پايگاه تولیدی ساخته كه بادستمزدهاى نازل مىچرخدودرخدمت سرمايه هاى بومى وخارجى قراردارد. اوايل سال 1992، روزانه بطورمتوسط 45 قراردادجديدبراى فعاليت سرمايه هاى خارجى درچين بسته شد. به كارگران می گویند سرتان به كارخودتان باشد ودرسياست دخالت نكنيد. درمناطق روستايى، تحت لواى اصلاحات، كمون ها را متلاشى كردندودارايىهاى جمعى روستائيان توسط افرادى كه موقعيت ممتازى داشتندچاپیده شد. درنتیجه این تغییرات، جامعه به قطب های اجتماعی متفاوت تقسیم شد. ميليونهانفرازدهقانانی که به هیچ امتیازی دست نیافتند اجبارابه شهرهامهاجرت کردند. نابرابرىهاى اقتصادى و اجتماعى ميان منطقه حاشيه سواحل (كه نواحی مطلوب سرمایه داران و نقطه تمركز رشد اقتصادى كشور است) ومناطق وسيع مركزى چين (كه ركودوفقردرآنجا رواج دارد) به سرعت درحال گسترش است.

درحال حاضر، اقتصادچین تمامى شاخص هاى يك توسعه سيكلى (رونق شديد- بحران شديد)رابروزمیدهد. مضاف بر این، تمام این روندها بر بستر یک فاجعه زيست محيطى درجریان است. منافع كوتاه مدت رشدوسود و چپاولگری باعث بى توجهى به امرآبيارى و فعاليتهاى مربوط به جلوگيرى از سيل شده و اين فعاليتها را مختل كرده است. بسيارى از درختان جنگلهاى قديمى كشوررا قطع كرده اند. فضولات عظيم صنايع، منابع آب سالم را آلوده مىكند. قرض و وابستگى خارجى چين رو به افزايش است. مصائب كهن اجتماعى دوباره سر بلند كرده است: در مناطق روستايى نوزادان دخترراسربه نيست مىكنند (زيرااينك نيروى كارمردان يك دارايى حياتى در اقتصاد خانواده هايى كه هر يك به تنهائی باید گلیم خود را از آب بیرون بکشند به حساب مىآيد و اين طرز فكر به اكثريت روستائيان حقنه شده است.) در مناطق روستايى، خشونت طايفه اى هم به راه افتاده است. در شهرها شاهد بيكارى، گدايى و فحشا هستيم. تصوير انقلابى اززن درچين سوسیالیستی كه گفته میشدزناننيمى از آسمان را بر دوش داشت جاى خودرابه الگوى همسرخانه داروفادار، مصرف كننده"خوش پوش وجذاب" و شئی جنسى داده است. رشوه خوارى آنچنان درجامعه چين فراگيرشده كه ديگرکسی را شوكه نمىكند.

اینهاست واقعيات اقتصادى واجتماعى كه درپشت نرخ رشدهای جنجالى اقتصادچین پنهان شده است. كشتارسال 1989 كارگران ودانشجويان درميدان تین آن من (میدان صلح آسمانى) باعث شد که واقعيات سياسى آن كشور كانون توجه همگان قرارگيرد. چين جديددرواقع چين كهنه است. چين امروزفقط نام سوسياليسم را يدك مىكشد. اما قصه اى كه درغرب برسرزبانهاست اينست كه رهبران"عمل گرا"ی چین زير پرچم دن سيائوپين گرد آمده و سلامت را به جامعه اى كه گرفتارجنون مستبدانه مائوئيستى بودبازگردانده اند.بله، توجيهات ادامه دارد. مىگويند درچین امروزمقداری ازعملكردهاى ناخوشايندسياسى مشاهده مىشود اما بعد از مرگ زمامداران فرتوت، جامعه بطوركامل دمكراتيزه خواهد شد (يعنى نظام كنترل و فريب به شيوه غربى كاملا رسميت خواهد يافت). واقعيت اينست كه حاكميت كارگران و دهقانان در هم شكسته شده است، مالكيت و سلسله مراتب دوباره تقديس مىشود، و سود در فرماندهى توسعه اقتصادى قرار گرفته است. آنچه طبقه استثمارگر جديد احيا كرده، سرمايه دارى است نه سلامت جامعه. اين دقيقا همان چيزى است كه مائو در موردش هشدار مىداد و مىگفت در صورت غصب قدرت توسط دست راستىهاى درون حزب كمونيست بوقوع خواهد پيوست. "رهروان سرمايه دارى" دقيقا همان چيزى را سرنگون و نابود كردند كه كتاب حاضر در شرح و دفاع از آن نوشته شده است.

كتاب آموزشى شانگهاى يكى ازكاملترين آثارى است كه انقلابيون چين براى ارائه ديدگاه خودازماهيت وعملكرد بديل سوسياليسم دربرابر سرمايه دارى منتشركردند. ارائه اين اثر، خدمت مهمى به تئورى اقتصاد سوسياليستى است وتحت هرشرايطى ارزشمنداست. امادرحال وهواى كنونى دنيا، اهميت اين كتاب فزونى مىيابد. زيرا اين روزهاادعا مىشود كه هيچ بديلى دربرابرسرمايه دارى وجود ندارد. مىخواهند باور كنيم كه سوسياليسم ناكام شده.... و محكوم به شكست است.

طى چند ساله اخيرهمگان شاهدرژه پيروزى ايدئولوژيك طبقات حاكمه غرب بوده اند. اين جريان ازسال 1989 با فروپاشى رژيمهاى تحت تسلط شوروى دراروپاى شرقى شروع شد. ومتلاشى شدن اتحادشوروى، اوج اين داستان بود. اماآنچه درشوروى سابق سقوط كردسوسياليسم نبود. بلكه شكل خاصى از سرمايه دارى بود. یک نوع سرمايه دارى انحصاری دولتی فوق العاده متمركز بود که مالکیت دولتی و برنامه ریزی دولتی را با یک محتوای سرمایه دارانه مورد استفاده قرار می داد. آنچه سقوط کرد یک جامعه طبقاتى، استثمارى و ستمگرانه بود و به هيچ وجه انقلابى نبود. درواقع، سوسياليسم دراتحادشوروى طى دهه 1950 ميلادى سرنگون شده بود. درسهاى تجربه شوروى، موضوعات مهم كتاب حاضرراتشكيل مىدهد. (زيرنويس: براى دستيابى به تجزيه و تحليلى ازخصوصيات اساسى سرمايه دارى انحصارى دولتى كه در اتحاد شوروى سابق وجود داشت، رجوع كنيد به كتاب اتحاد شوروى: سوسياليست ياسوسيال امپرياليست؟ نوشته ريموند لوتا (انتشارات آرسىپى شيكاگو، 1983)

آنچه طبقات حاكمه پيروزيش را در بوق و كرناكرده اند، سرمايه دارى از نوع غربى است. آنان به ما مىگويند كه هيچ نوع سامان دهى اقتصادى ديگر نمىتواند مثل اين سرمايه دارى كارآمد يا منطقى باشد، هيچ نظام سياسى غيرازاين نمىتواندزمينه وافقى براى رشدوترقى فردى فراهم كند. مىگويندبىخيال اگرشكاف ميان ملل دارا و ملل نداردراقتصادمعجزه گربازارجهانى طى 30 سال اخيردوبرابرشده است. بى خيال اگردركشورهاى جهان سوم كه تحت سلطه نهادهاى سياسى و اقتصادى سرمايه دارى بين المللى قراردارندهرروز40000 كودك براثر سوء تغذيه وبيمارىهاى قابل پيشگيرى مىميرند. بى خيال اگرغرب گرفتاردردناكترين وطولانىترين ركود اقتصادى جهانى دردوران مابعدجنگ جهانى دوم است.بى خيال اگربازارنوع غربى كه محلات زحمتكشى آمريكا را به خاك سياه نشانده وقيحانه ادعاى حل بحران مسكن درروسيه رادارد. بى خيال اگرسه سده توسعه كور صنعتى، تعادل زيست محيطى كره ارض رامختل كرده است. بى خيال اگراين نظام انسانهايى رامىطلبد كه در محيط كار و در روابط ميان خود بتوانند بطور كامل نقش محصولات قابل خريد و فروش را بازى كنند. وقتى كه همه اينها را ناديده گرفتيد.... تازه بازار مىتواند بهترين دنياى ممكن را تضمين كند.

سرمايه دارى غرب فقط فريادپيروزى براستثماروفسادموجوددر بلوك شوروى كه زير نقاب سوسياليسم جريان داشت سرنداده است. بلکه درعين حال ازاين فرصت استفاده كرده واعلام مىكند كه نوع بشر به هيچوجه نخواهد توانست از استثمار، نابرابرى، پاره پاره بودن وروحيه حرص و آزوخودخواهى خلاص شود و جامعه اى سراپا متفاوت ايجاد كند. طبقات حاكمه نه فقط "حكم نهايى تاريخ" بلكه "پايان تاريخ" را اعلام مىكنند. مىگويند تاريخ ازاين جلوترنخواهدرفت وغرب آرمان بشرمتمدن رامتحقق کرده است و طوری در این مورد صحبت می کنند که گويی غرب رسالت الهى دارد. میگویند، هرچيزكه سرمايه دارى رابه چالش بطلبد در بهترين حالت رويايى محال است و در بدترين حالت، ناكجاآباد ناميسر و تحميلى نخبگان كه به كابوس مىانجامد و بس. مورخى به نام آرنو مه ير، رژه پيروزى را"جشن رعدآساى توهم زدايى"خوانده است. منظورش اينست كه دستيابى به يك دنياى بى عيب ونقص ناممكن است پس زنده بادحرص وستم وزياده خواهى. وهمه اين حرفها،تاثيرات سياسى خود رادارد. فروپاشى نظام اقتصادى وسياسى شوروى كه به غلط آن راسوسياليستى مىدانستندوحمله ايدئولوژيك به سوسياليسم، به روى بعضى ازافرادى كه روزى طرفدارچيزى غيرازسرمايه دارى بودندتاثيرگذاشته و آنان رادر موردماهيت و آينده سوسياليسم عميقا دچارشك و ترديد كرده است.

امروزاين سئوال مطرح شده كه آياكمونيسم انقلابى قابل تحقق است؟ آيامىتوان برپايه تلاشهاى داوطلبانه و دستجمعى ميليونها انسان برهمه ستمگرىها وتقسيم بندىهاى طبقاتى نقطه پايان نهاد؟ آياممكنست كه رهبرى سياسى ونهادهاى اقتصادى به چنين هدفى خدمت كنند؟ آيايك اقتصادسوسياليستى مىتواندبچرخد؟ براى پاسخ گفتن به اين سئوالات، مائووتجربه چين انقلابى تازمان مرگ مائودرسال 1976 يك نقطه عزيمت اساسى است. نظریه پردازان بورژوازى دولتى دراتحادشوروى سابق،نوعى شبه ماركسيسم عاميانه راعرضه مىكردند.درقاموس آنان سوسياليسم معادل بامالكيت صورى وحقوقى دولتى،تامين خدمات اجتماعى به شكل صدقه اى،كارآيى تكنوكراتيك وانفعال سياسى بود.درست درنقطه مقابل اين درك، مائوتسه دون تصويرماركس وانگلس ازجامعه كمونيستى وتجربه هرچندکوتاه اماتاريخسازلنين رادررهبری اقدامات عملی براى ايجاديك جامعه نوين سوسياليستى به منزله جامعه گذاری که هدفش رسیدن به جامعه تمام عياركمونيستى است ودرآن مردان وزنان آگاهانه وداوطلبانه وازطریق مبارزه جهان وخودراتغييرمىدهند،احیاءکرد. درعين حال، مائو در جريان مطالعه تجارب مثبت نخستين تلاشها براى ايجاد يك اقتصاد سوسياليستى در اتحاد شوروى، الگويى كه از اقتصاد برنامه ريزى شده سوسياليستى تحت حاكميت استالين رسميت يافته بود را عميقا مورد بازبينى و تغيير قرار داد.

مائوبراى مسائل واقعى توسعه يك اقتصادبرنامه ريزى شده سوسياليستى مجموعه اى ازراه حل ها را فرموله كرد وبه اجراء گذاشت كه برمقررات بوروكراتيك متكى نبودوروابط ستمگرانه سرمايه دارى راهم بازتوليد نمىكرد. مضمون رويكردمائو اين بودكه رشدوتوسعه رابايدتابع معيارهاى اجتماعى وسياسى كرد، مسئله هماهنگى بخشهاى مختلف اقتصاد را بايد به مسئله ابتكارعمل ومشاركت توده هامرتبط كرد،تاكيد رابايدبرانگيزه ومنفعت جمعى، بر فضاى ايدئولوژيك و سياسى اى كه تصميمات درتمامى سطوح درچارچوب آن انجام مىگيردو برترکیب برنامه ريزی مرکزی بامديريت غيرمتمركزگذاشت.

الگوى مائوئيستى بيانگرردكامل رويكرد ريشه دار غرب به مقوله "توسعه نيافتگى" نیز هست. در رويكرد غربی ، توسعه نيافتگى صرفامساوی باتاخیردرامرتوسعه قلمدادمیشود که فقط ازطريق جذب سرمايه خارجى و شركت درتقسيم كاربين المللى مىتوان به آن سرعت بخشيدوآن راروى ریل انداخت. درست درنقطه مقابل اين درك،چين انقلابى، اتصال خودرابانظام جهانى امپرياليستى قطع کردویک استراتژى توسعه برای چين فرموله کردکه بر مبانی زیراستواربود: بر اساس الویت دادن به كشاورزى، استفاده از فن آوريهاى ساده و متوسط كه در کل بخشهاى اقتصادى قابل تعمیم و بکار بردن است ( و همزمان تلاش براى کسب و بكاربست فن آورى پيشرفته به گونه اى كه به اختلال در اقتصاد و معوج كردن اقتصاد نينجامد)، ترویج اتكاء به خود و بیشتر از هر چیز آزاد کردن نیروی مردم. بر اساس اين استراتژى، كشور فقيرى كه سلطه نيمه مستعمراتى روند توسعه اش را منحرف و خدشه دار كرده بود، توانست به رشد پايدار و متعادل دست يابد و نيازهاى اساسى مردمش را رفع كند.

مطمئنا مشكلات و اشتباهات وجود داشت. اقتصاد، از نقاط ضعف معينى رنج مىبرد. نهادهاى نوين اجتماعى بدون شك معایبی داشتند. و در جريان افت و خيز مبارزات توده اى بروز اشتباهات اجتناب ناپذير بود. اين اشتباهات برخى اوقات به کسانی برمىگشت كه در تلاش مصرانه شان برای ایجاد تغییر کنترل خود را از دست می دادند و گاهى هم نتيجه خشك انديشى بود. اما همه اين خطاها در چارچوب يك انقلاب صورت مىگرفت كه مىخواست استثمار و ستم طبقاتى را ريشه كن كند و توده هاى وسيع را به عرصه زندگى سياسى بكشاند. سازمان سيای آمریکا هم نتوانست نرخ هاى رشد های مثبت در چین انقلابی را انكار كند. ناظرانى كه به چين سفر مىكردند بى برو برگرد از ارزشها و رفتارهاى نوينى كه در حال تكوين بود يكه مىخوردند. چيزى كه كاملا جلب نظر مىكرد اين بود كه همه اين مكانيسمها و اصول، بخشى از يك راه حل گسترده تر براى مجموعه اى از مشكلات عميقتر بود: چگونه باید جامعه و مردم را دگرگون کرد تا بتواند از مسیر توفانی گذر به جامعه بى طبقه يا كمونيسم رد شود. به يك كلام، اقتصاد سياسى مائو را مىتوان اقتصاد سياسى سوسياليسمى كه رويايش را در سر مىپرورانيم و قابل تحقق است نام نهاد.

واضح است كه چرا پاسداران نظم كنونى به تجربه مائوئيستى انگ مىزنند. زيرا بطور تمام و كمال در ضديت با كل نظام و ديدگاه استثمارگرانه آنان قرار دارد. بعلاوه اين روزها در بعضى محافل روشنفكران "روشنگر" مد شده كه مائوئيسم را تحت عنوان اينكه ابزار يك عصر سپرى شده است، رد کنند. اين بحث، چه عامدانه ابراز شود چه غير عامدانه، به نفع وضع موجود است. كماكان اين سئوال باقيست كه تجربه و درك مائوئيستى چه جايگاهى در امر دستيابى به رهايى واقعى دارد؟ براى كسانى كه به دنبال شناخت و تغيير واقعى و ريشه اى جهانند، جايگاهى اساسى دارد.

 

ماركسيسم، خصلت و ساختمان سوسیالیسم

 

اقتصاد سياسى سوسياليسم به دو مسئله مىپردازد: تئوريزه كردن زيرساخت اقتصادى (روابط توليدى) جامعه سوسياليستى و ادامه تحقيق و کنکاش در مورد آن؛ و الگو و رويكرد عملى به امر توسعه و برنامه ريزى اقتصادى. دکترین (آموزه) بازسازماندهى سوسياليستى اقتصادوجامعه ازديربازبخشى اززرادخانه جنبش كارگرى بوده است. امایک اقتصادسياسى سوسیالیستی همه جانبه وانقلابى،چيزى است که تکاملش نسبتاجديد است.

تا قبل از انقلاب بلشويكى، تئوريهاى اقتصادى ماركسى تقريبا فقط به تجزيه و تحليل در مورد شيوه توليد سرمايه دارى توجه کرده بود. اين مسئله، دليل و ضرورت تاريخى خود را داشت. از ميانه سده نوزده ميلادى، سرمايه دارى صنعتى دیگر بلوغ يافته بود. در فنون توليدى، انقلابى پديد آورده بود. صنعت مدرن را ايجاد كرده بود و يك طبقه جديد و گسترده از كارگران مزدى صنعتى را شكل داده بود. سرمايه دارى، افق تغييرات فن آورانه را گسترش داد و سرعتش را فزونى بخشيد بنحوى كه نسبت به تمام نظام هاى اقتصادى پيشین، بىسابقه بود. سرمايه دارى صنعتى به معنای واقعی کلمه و با بیرحمی تمام- در حال تجدید سازماندهی تمام جهان بود. يك بازار جهانى سرمايه دارى بوجود آورده بود و مطابق با نيازهاى خود، يك تقسيم كار بين المللى را شكل داده بود. مشخص شده بود که توسعه اقتصادی این نظام به این شکل است که روندهای رشد اقتصادی سریع مرتبا با مقاطع آشوب اقتصادی جدی قطع می شوند. معلوم شده بود که اين نظامی بىثبات و بحران زاست. اما ظهور این نظام یک اهميت تاریخی عظيم داشت و آنهم تولد طبقه کارگر بود. روابط و تضادهاى طبقاتى در نظام سرمايه دارى به ظهور يك نيروى سياسى نوين يعنى پرولتاريا يا طبقه كارگر انجاميد كه درگير مبارزه براى كسب رهايى شد. بنابراین ضروری بود که شيوه توليد سرمايه دارى تجزیه و تحلیل و شناخته شود؛ و برای خدمت به مبارزه نوپای طبقه کارگر استراتژى و تاكتيكهاى انقلابى تدوین شود.

كارل ماركس شيوه توليد سرمايه دارى را از نظر تئوريك تشريح كرد. او جايگاه سرمايه دارى را از نظرگاه تاريخى روشن كرد و نشان داد كه اين نظام هيچ نيست مگر يك مرحله مشخص از تکامل اجتماعی بشر که گذرا می باشد. او گفت كه نظام سرمايه دارى بر يك سازماندهى مشخص كار اجتماعى و يك مكانيسم مشخص استوار است كه توسط آن، طبقه حاكمه صاحب مالكيت، كار مازاد را از طبقه توليد كننده تحت انقياد استخراج مىكند. (زيرنويس: كار مازاد، زمان كارى است كه بيشتر و بالاتر از زمان لازم براى تامين نيازهاى خود طبقات كاركن باشد.) ماركس تشخيص داد كه رابطه کلیدی در جامعه سرمایه داری، رابطه میان کار و سرمایه است. او نشان داد که تضاد اساسی این نظام تضاد میان تولید اجتماعی و مالکیت خصوصی (تصاحب خصوصی مترجم) است. معنايش اين است كه تحت نظام سرمايه دارى، نيروهاى توليدى عظيم و بسيار تكامل يافته فقط در صورتى قابل استفاده اند كه بطور دستجمعى توسط هزاران و ميليونها كارگر بكار گرفته شوند، اما اين نيروهاى توليدى براى تقویت و برتری منافع خاصی (منافع خصوصى) مورد استفاده قرار مىگيرند. ماركس تضادهاى اقتصادى درونى سرمايه دارى و قوانين حركت (روندهای تکاملی) اين نظام را كشف كرد.

ماركس از طريق اين يافته ها توانست نشان دهد كه سرمايه دارى هم پایه مادى يك شيوه توليدى عاليتر و مبتنى بر تعاون (سوسياليسم) را پديد مىآورد و هم عامل برقراری این شیوه تولیدی عالیتر و تعاونی را (پرولتاریا را). زيرا سرمايه دارى هم رشد و اجتماعى شدن عظیم نيروهاى توليدى را باعث مىشود و هم پرولتاريا را بوجود مىآورد. سوسیالیسم با محو تمام تمایزات طبقاتی و تمام آن تقسیمات اجتماعی که بذر تمایزات طبقاتی را در بطن خود حمل می کنند بالاخره به کمونیسم می رسد. مارکس اینها را نشان داد اما هيچگاه در پى اين نبود كه يك طرح ريز به ريز از جامعه سوسياليستى آينده ترسيم كند. از نظر وى، براى تحقق سوسياليسم مىبايست مبارزه كرد و آن را در عمل مشخص شكل داد و شكل های دقیق سوسیالیسم و نهايتا كمونيسم وابسته به سابقه تكامل تاريخى و شرايط مشخص انقلاب خواهد بود.

بازبينى مسيرى كه شناخت اقتصادى ماركسى بعد از كشف هاى عظيم ماركس طى كرد نشان مىدهد كه تجزيه و تحليل ماركسيسم از سرمايه دارى يك سر و گردن بالاتر از تئوريهايى است كه در مورد سوسياليسم و كمونيسم ارائه كرد. و اين به هيچوجه جاى تعجب ندارد. جنبش سوسياليستى در اواخر سده نوزده و اوايل سده بيست ميلادى مىبايست سئوالات سياسى اضطرارى (و فوريترى) را پاسخ مىگفت كه ويژگيهاى توسعه سرمايه دارى و نيازهاى مبارزه طبقاتى به ميان آورده بود. اين بخصوص در مورد آلمان و روسيه صادق بود كه جنبش كارگرى در آنها به سرعت رشد مىكرد و ماركسيستهاى اين دو كشور تجزيه و تحليل هاى مهمى از تغييرات ساختارى كه سرمايه دارى را به يك مرحله جديد تكاملىاش رسانده بود ارائه كرده بودند. (كتاب امپرياليسم لنين، نقطه اوج و مهمترين اين تجزيه و تحليل ها بود.) البته اينطور نبود كه جنبش سوسياليستى قبل از سال 1917 هيچ توجهى به سازماندهى سياسى اقتصادى جامعه آينده از خود نشان ندهد. براي مثال، موضوعات مورد مناقشه آن دوران نظير مسئله ارضى با نگاه به سازماندهى سوسياليستى آينده مورد بررسى قرار مىگرفت. با وجود اين، توجه تئوريك به سوسياليسم امرى جانبى بود و تا آنجا كه به پر نفوذترين شاخه جنبش يعنى سوسيال دمكراسى آلمان مربوط مىشد، غالبا مفاهيمى غلط و غيرانقلابى از سوسياليسم ارائه مىكردند: سوسياليسم را دنبالچه تکامل تدریجی سرمایه داری و تعقلی شدن گرایشات سرمایه داری بسوی اجتماعی شدن، متمركز شدن و سازمان يافتگی مىديدند.

اما دليل اساسىترى براى دست نزدن به تبيين تئوريك سوسياليسم وجود داشت. قبل از آن كه بتوان درك تئوريك عميقى از سوسياليسم بدست آورد، اين نظام فی الواقع مىبايست خصوصيات خود را بنمايش مىگذاشت. يك شرط دستيابى به شناخت همه جانبه از سوسياليسم اين بود كه انقلاب سوسياليستى انجام شود و چالش هاى عملى تغيير و تحولات سوسياليستى به ظهور برسد و برای حل آنها تلاش شود. اما اين نه آغاز مسئله بود و نه پايان آن. زيرا خصلت ذاتى سوسياليسم به هيچوجه آشكار و شفاف نبود. مىبايست به درون آن نفوذ كرد. (زيرنويس: در اوايل قرن بيستم، بسيارى از تئوريسينهاى ماركسيست نظير رزا لوكزامبورگ و برخى اقتصاددانان مشهور بلشويك به نادرست گمان مىكردند كه شناخت پيدا كردن از كاركرد اقتصاد سوسياليستى و اداره اين اقتصاد به حدى ساده است كه اقتصاد سياسى به عنوان يك حيطه علمى معين محو خواهد شد.)

مائو در كتاب نقد اقتصاد شوروى نوشت: "براى فهم قوانين عينى، شما بايد فرايندى را طى كنيد." فرايند فهم قوانين جامعه سوسياليستى (یعنی فهم ساختار و قواى محركه جامعه سوسياليستى) فرايندی بوده است که تعمیق درک تئوريكی و بازبینی تئوری های قبلی و دوباره تئوریزه کردن آنها بر اساس و در ارتباط با عمل اجتماعى ساختمان سوسياليسم صورت گرفته است. اين فرايند مشتمل بوده است بر: بررسى واقعيت مشخص اجتماعی (جامعه سوسياليستى)، تكميل و تصحيح دانستنیهای قبلى، و مبارزه طبقاتى و ايدئولوژيك در جوامع سوسیالیستی بر سر مسیر پیشروی. اينها شاخص هاى فرايندى است كه گفتيم. این فرایند دارای نقاط عطفی از وقایع تاریخی مهم است؛ این وقایع مارکسیسم را قادر ساخت که دست به تدوین و گسترش اقتصاد سياسى سوسياليسم بزند. در اين جا منظورمان نخستين تلاش براى ساختن جامعه و اقتصاد سوسياليستى در اتحاد شوروى طى سالهاى 1917 تا 1953، سپس احياى سرمايه دارى در شوروى بعد از مرگ استالين، و انقلاب فرهنگى چين طی سالهای 1966 تا 1976تحت رهبرى مائو است. در اين فرايند يك شاخص ديگر هم وجود دارد: سنتز تئوريكى كه مائوتسه دون از تضادهاى بنيادين جامعه سوسياليستى و وظايف تاريخى پيشاروى پرولتارياى در قدرت، ارائه كرد.

ماركس و انگلس شالوده اقتصاد سياسى سوسياليستى را گذاشتند. همانطور كه اشاره شد، آنان گرایشاتی در توليد سرمايه دارى دیدند که عملکردشان نه فقط جامعه سرمايه دارى را به ورطه بحرانى عظيم مىاندازد بلكه پایه های مادی و ا مکان ایجاد شكل عاليتری از سازمان اقتصادى و اجتماعى را فراهم مىكند. فقط يك نظام مبتنى بر مالكيت اجتماعى و برنامه ريزى اجتماعى مىتواند بر آنارشی (هرج و مرج) توليد سرمايه دارى ("تنظيم" خودبخودى و مخرب اقتصاد بدست بازار) فائق آيد و تضادهايى را كه سرمايه دارى مداوما توليد مىكند حل كند. و فقط يك انقلاب سياسى قهرآميز است كه مىتواند راه ايجاد چنين نظامى را هموار كند. وظيفه پرولتاريا كسب قدرت و برقرارى ديكتاتورى خويش است، يعنى حاكميت اكثريت توليد كنندگان بر اقليت استثمارگر سابق. پرولتاريا کنترل خصوصی نيروهاى توليدى اجتماعى پیشرفته (به لحاظ تکنولوژیک پیشرفته) را دگرگون می کند، به استثمار پايان مىبخشد و كار اداره جمعى جامعه را آغاز مىكند. ديگر محصولات كار انسان بر خالقان خود حاكم نخواهند بود. ديگر كار فكرى و كار يدى در برابر هم صف آرايى نخواهند كرد و دو حيطه طبقاتى مجزا از فعاليت بشر نخواهند بود. انقلاب پرولترى فرايندى جهانى تاريخى را آغاز خواهد كرد كه طبقه كارگر در جريان آن خود و كل نوع بشر را از تمام روابط اقتصادى استثمارگرانه و روابط اجتماعى ستمگرانه رها مىكند.

از نظر ماركس، جامعه نوين تحقق يك ايده اخلاقى يا يك آرمان شهر كه خارج از جامعه سرمايه دارى ايجاد می شود نبود. وی می دانست که سوسياليسم از دل شرايط و تضادهاى جامعه كهن زاده می شود. بنابراين از نظر ماركس، انقلاب كمونيستى مىبايست از مراحل پايينتر به بالاتر گذر کند. يعنى از سوسياليسم گذر کرده و به کمونیسم برسد. سوسیالیسم جاى سرمايه دارى را مىگیرد اما هنوز ميراث مادى و ايدئولوژيك آن را با خود حمل مىكند. کمونیسم با نبود طبقات، محو دولت، و آفریدن وفور مادى همگانى رقم مىخورد. از نظر ماركس، انقلاب سوسياليستى "دو گسست رادیکال" را ايجاب مىكند: گسست از روابط سنتى مالكيت و گسست از ايده هاى سنتى.

این سوسیالیسم، سوسياليسم علمى است. (و لنين همين تزها را در مقاله دولت و انقلاب بازگو و تعميق كرد). اما ماركس و انگلس آنقدر زنده نماندند كه تسخير قدرت توسط پرولتاريا و آغاز حركت تاريخى و بيسابقه اش براى دگرگون کردن جامعه طبقاتى را ببينند. (زيرنويس: كمون پاريس در سال 1871 اتفاق افتاد كه ماركس و انگلس هنوز زنده بودند. ماركس سريعا درسهاى عميق اين تجربه كوتاه اما غنى را جمعبندى كرد. اما كمون فقط دو ماه عمر كرد و در سطح اقتصادى نتوانست يك شيوه توليدى نوين برقرار كند.) آنان فقط توانستند به صورت كلى، در قالب نكات بريده بريده اما مهم، خصلت جامعه سوسياليستى و طولانى بودن گذار به كمونيسم را تئوريزه كنند. بعلاوه، آنان انتظاراتی در مورد سنگ بناهای اقتصادى سوسياليسم داشتند که بعدا معلوم شد با آن شرايط مادی که جوامع سوسیالیستی از درونشان بیرون آمدند خوانايى نداشت. ماركس و انگلس انتظار داشتند كه همه ابزار توليد كمابيش فورا به مايملك اشتراکی همگانی تبديل شود، و به محض اينكه توليد بىبرنامه و مبتنى بر كسب سود جاى خود را به توليد برنامه ريزى شده مبتنى بر رفع نيازها داد، ديگر خصلت كالايى از توليد محصولات مورد نياز جامعه گرفته شود (يعنى ديگر توليد به قصد مبادله در برابر پول انجام نگيرد)، و حيات دستمزدهاى پولى در مرحله سوسياليستى به پايان رسد.

هيچيك از كشورهاى سوسياليستى به اين موقعيت دست نيافت. بويژه به خاطر جان سختى و وزن اقتصادى كشاورزى دهقانى در كشورهايى كه تا به حال شاهد انقلاب سوسياليستى بودند، امكان اينكه بتوانند همه ابزار توليد را تا سطح مالكيت همگانی دولتی بسرعت اجتماعی کنند، بوجود نيامد و جوامع سوسیالیستی ضرورتا مجبور شدند شکل مالكيت جمعى (كلكتيو) را به مثابه يك مرحله واسط بين مالكيت خصوصى و مالكيت همگانی دولتى اتخاذ کنند. از ميان بردن روابط مبادله كالايى میان واحدهاى توليدى امكانپذير نشد. و عليرغم اينكه اصل سوسياليستى از هركس بر حسب توانش، به هركس بر حسب كارش در جوامع سوسياليستى برقرار شده بود اما توزيع محصولات مصرفى با استفاده از واسطه پول و پرداخت دستمزدهاى پولى انجام مىشد.

مضافا ماركس و انگلس انتظار داشتند نخستين راهگشايىهاى سوسياليسم در كشورهاى پيشرفته صنعتى كه نيروهاى توليدى بسيار تكامل يافته بود، انجام گيرد. خوب مىدانيم كه مسئله اينطور پيش نرفت. سرمايه دارى به مرحله بالاترى كه امپرياليسم نام گرفت تكامل يافت. اين مرحله با نقش اقتصادى مسلط انحصارات عظيم و سرمايه مالى، بين المللى شدن توليد سرمايه دارى، رقابت حاد بين ملت دولتهاى امپرياليستى و سلطه چند كشور ثروتمند سرمايه دارى بر ملل ستمديده جهان سوم كه اكثريت نوع بشر را در برمىگيرد، مشخص شده است. سير تكاملى و تضادهاى نظام امپرياليستى عميقا بر جريان انقلاب سوسياليستى تاثير گذاشته است. جنبش پرولترى به كشورهاى مستعمره و تحت ستم گسترش یافت در حاليكه پيشرفت اين جنبش در كشورهاى پيشرفته سرمايه دارى با موانعى روبرو شده است. (طبقات حاكمه كشورهاى پيشرفته سرمايه دارى، ثروت گسترده اى را كه بواسطه استثمار و غارت بين المللى انباشت كرده اند براى تضمين ثبات نسبى برای دوره هاى طولانى، مورد استفاده قرار داده اند.)

برخى منتقدان بورژواى ماركسيسم مطرح مىكنند كه ارزش توضيحى ماركسيسم به علت اينكه نحوه تكامل سوسياليسم خلاف پيش بينىهاى ماركس بوده، زير سئوال رفته است. اما اين يك استدلال سطحى است. اظهارات ماركس كاملا موجه بودند (و در ضمن به عنوان پیش بینی های قطعى و فورى نیز طرح نشده بودند. ماركسيسم ادعاى پيشگويى تمامى جوانب مشخص تكامل اجتماعى آينده را ندارد.) مسئله اصلی این است که تجربه قرن بيستم نظریه مارکس را در باره انقلاب و سوسياليسم مورد تائید قرار داده است. نظریه مارکس این است که انقلاب و سوسیالیسم پدیده های تاریخی هستند که از تضادهاى توليد و توسعه سرمايه دارى سرچشمه مىگيرند و امروز باید بيش از پيش اين مسئله را به مثابه فرايندى جهانى درك كرد.

اما اين كه همه انتظارات مشخص ماركس صورت واقعيت به خود نگرفت از اهميت عملى و تئوريك بسزايى برخوردار است. باب آواكيان صدر حزب كمونيست انقلابى آمريكا مسئله را اينگونه جمعبندى كرده است: سوسياليسم آنطور كه در قرن بيستم به ظهور رسيد اثبات كرد يك شكل بندى بسيار پيچيده و بىثبات است و دگرگونی سوسياليستى فرايندى دشوارتر و طولانىتر از آنست كه ماركس و لنين پيش بينى مىكردند. اين "پيچيدگىگ به ميزان بسيار زياد مرتبط است با مشكل تاريخىاى كه طى "نخستين موج" انقلابات سوسياليستى روياروى جنبش كارگرى بين المللى قرار گرفت. يعنى این مشكل که پرولتاریا باید در دنیائی که هنوز تحت سلطه سرمايه دارى امپرياليسم است انقلاب می کرد، آن را حفظ می کرد و ادامه می داد. مشکل فقط به توان سياسى نظامى امپرياليسم مربوط نمىشود. هر چند این مسئله مهمی است. اما مسئله همچنین سلطه سرمایه داری بر جهان به مثابه یک شیوه تولیدی است. و این شیوه تولیدی مسلط بر جهان بر روی جامعه سوسیالیستی نوظهور تاثیرات مادی و ایدئولوژیک بسیار وسیع گذارده و دستاوردهاى این جوامع را محدود و منحرف مىكند. اين واقعيت كه دولتهاى سوسياليستى در دل درياى سرمايه دارى امپرياليسم زندگى کردند تاكيدى است بر اينكه ايجاد يك دولت سوسياليستى، هدف نهايى و پايان كار نيست. بالاترين وظيفه انقلابى كه به قدرت رسيده اين نيست كه سوسياليسم را درون مرزهاى موجود يك كشور توسعه دهد و از آن دفاع كند، هرچند كه اين نيز وظيفه اى بسيار مهم است. دولت سوسياليستى پيش از هر چيز بايد به مثابه يك "منطقه پايگاهى" براى حمايت از انقلاب جهانى پرولترى و گسترش آن عمل كند. (زيرنويس: آواكيان در مورد تجربه و درسهاى انقلاب پرولترى بسيار نوشته است. يك مدخل خوب براى اين مبحث، مقاله "فتح جهان: كارى كه پرولتارياى بين المللى مىتواند و بايد انجام دهد" (مجله انقلاب، شماره 50 سال 1981) است. براى كسانى كه تازه مىخواهند به اين مبحث بپردازند، كتاب "كمونيسم دروغين مرد.... زنده باد كمونيسم واقعى!" (انتشارات آرسىپى، 1992) نوشته آواكيان مقدمه خوبى برای ورود به این مسائل است.) در اينجا یک نکته بسیار مهم در رابطه با جهت گیری طرح می شود که در کتاب آموزشى شانگهاى بر آن تاكيد شده است: پيروزى نهايى انقلاب پرولترى فقط مىتواند در يك مقياس جهانى بدست آيد و تا زمانى كه كل نوع بشر آزاد نشده، طبقه كارگر نمىتواند آزاد شود.

ثانيا، پيچيدگى انقلاب سوسياليستى به خصلت سوسياليسم مربوط است. تجربه تاريخى نشان داده كه سوسياليسم يك شكل منحصر به فرد از جامعه در حال گذار است. اين خصلت گذاری در تمامى سطوح اقتصادى، سياسى، اجتماعى و ايدئولوژيك مطرح است. براى مثال به مسئله توليد كالايى در سوسياليسم نگاه كنيد كه يكى از موضوعات مهم كتاب آموزشى است.

در نظام هاى توليد كالايى كه سرمايه دارى متكامل ترين نوع آنست، محصولات به قصد مبادله (فروش به ديگران) توليد مىشوند. فرايند مبادله بر تقسيم كارهاى بسيار متنوع (بين افرادى كه در اين يا آن زمينه تخصص دارند) مبتنى است. فرايند مبادله، اين تقسيم كارها را عمق و گسترش مىبخشد. توليدكنندگان كالا از نظر عينى متقابلا به يكديگر مرتبطند. آنان به مثابه عرضه كننده و مصرف كننده به يكديگر وابسته اند. اما آنان از نظر اجتماعى از يكديگر مجزا هستند زيرا واحدهاى توليدى مجزا به صورت خصوصى كنترل مىشوند و تصميم گيرى در امر توليد به صورت جدا جدا انجام مىگيرد. بدين ترتيب، محصول به مثابه مايملك اين يا آن عامل توليد بوجود مىآيد. تعیین اینکه چه چیزی و با چه حجمی تولید شود و کار چگونه تخصيص بیابد، در نتیجه هماهنگى آگاهانه كل جامعه صورت نمی گیرد بلکه از طريق مبادله كالاها صورت مىپذيرد. واحدهاى مجزاى توليد كالا، تابع پيام ها و علائم بازار و قيمتند. که در نهایت بازتاب شرايط توليد اجتماعى است.

شكل كالايى توليد، نمی گذارد ببینیم روابط اجتماعی واقعی که افراد جداگانه جامعه را بهم پيوند مىدهد، چیست. آن را مىپوشاند و تحريف مىكند. شکل تولید کالائی نمی گذارد ببینیم که اشیاء (كالا و پول) در واقع شکل بروز روابط اجتماعی هستند و دارای حيات مستقل نیستند. مثلا، كفش ورزشى مارك "نايكى" توسط كارگران فوق استثمار شده در كره جنوبى توليد مىشود كه نومستعمره آمريكا است. اما این اطلاعات اجتماعی بسیار مهم از طریق قیمت به ما منتقل نمی شود. افراد خود را در رابطه با اشياء معنى مىكنند و دستيابى به اشياء اول و آخر همه چیز می شود. اين در حالى است كه به افراد نيز مثل شيى برخورد مىشود و به شكل شيى مورد استفاده قرار مىگيرند. توليد كالايى اين توهم را ايجاد مىكند كه همه ما بازيگرانى مجزا هستيم كه براى تحقق اهداف خود، دست به فعاليتهاى جدا از هم مىزنيم. مبارزه رقابت جويانه توليدكنندگان و فروشندگان مستقل كالاها، شالوده تفكر "اول من" را در جامعه ای که مبتنى بر اقتصاد بازار است، فراهم می کند. این شامل پرولترها هم می شود زیرا آنها هم کالائی دارند که مبادله می کنند؛ كالاى اساسى قابل فروش آنان توانايى كار كردنشان (نيروى كارشان) است. بقول لنین، در توليد كالايى سرمايه دارانه، همه چيز تابع محاسبات بيرحمانه است و آنچه قابل تبدیل به قيمت نباشد، شايسته توجه نيست.

جامعه سوسياليستى بايد توليد كالايى را محدود كند و سرانجام بر آن فايق آيد. اگر اين كار انجام نشود جامعه نوين را نمىتوان ساخت. چرا؟ زيرا سوسیالیسم نمی تواند به توليد كالايى و قانون ارزش كه تنظيم كننده تولید کالائی است اجازه دهد که تعيين کند چه چيزى باید توليد شود و چگونه توليد شود. (زيرنويس: قانون ارزش يك قانون عينى جامعه ى تولید کالائی است. اين قانون، مبادله كالاها را بر حسب مقادير كار اجتماعا لازمى كه براى توليد آنها صرف شده تنظيم مىكند. در جريان تنظيم مبادله كالاى سرمايه داری، اين قانون همچنين توزيع كار و ابزار توليد بين شاخه هاى مختلف توليد را هم تنظيم مىكند. در سوسياليسم، نيروى كار دیگر كالا نیست.). اگر ملاحظاتى كه محورش كسب و گسترش سود است غالب باشد، نيازهاى اجتماعى يعنى نيازها و منافع اساسى توده هاى مردم جواب داده نخواهد شد. زيرا در توليد كالايى، و مبادله پولى، بذر ستم سرمايه دارى ( يعنى جدايى كارگران از ابزار توليد و استثمار كار مزدى) نهفته است. زيرا توليد كالايى، و تقسيمات و جدايىهايى كه پديد مىآورد، مانع آنست كه افراد پيوند اجتماعى ميان يكديگر را بفهمند و به قول ماركس به مثابه "اجتماعی از افراد آزاد كه كار خود با ابزار توليد را بطور اشتراكى پيش مىبرند" بر سازمان اجتماعی و فعالیت اجتماعی شان کنترل داشته باشند.

اينكه جامعه سوسياليستى مشخصا چگونه بر شكل كالايى توليد (و روابط پولى) به مثابه ابزار اصلى سازماندهى توليد اجتماعى چيره مىشود در كتاب آموزشى شانگهاى تشريح شده است. كتاب حاضر توضيح مىدهد كه چگونه پرولتاريا شكلی از "توليد اجتماعى مستقيم" را بوجود می آورد و این تولید اجتماعی مستقیم دربرگیرنده شيوه متفاوتى براى سازماندهى اقتصاد است (يعنى مبتنی است بر توليد اجتماعی برنامه ريزى شده با هدف رفع نيازهاى اجتماعى)؛ چگونه پرولتاریا فرايند كار را دگرگون می کند (يعنى توليدكنندگان بر شرايط توليد حاكم هستند و نه بالعكس)؛ چگونه روحیه اجتماعى متفاوتى بوجود می آورد (مردم براى منفعت اشتراکی كار كنند). اما اين نوع نوين توليد هنوز بطور تمام و كمال از قید عناصر كالايى رها نشده و نمىتواند بشود و در سوسیالیسم هنوز اشكال گوناگون روابط كالايى پولى به حیات خود ادامه مىدهد و بر طرز تفكر مردم تاثير مىگذارد. اصل مبادله بر حسب مقادير مساوى كار كماكان نقش بازى مىكند. موسسات سوسياليستى بايد به امر بازدهى توجه كنند و كماكان از محاسبات پولى براى مقايسه هزينه هايى كه در برنامه ريزى منظور شده با هزينه نهايى توليد محصولات استفاده كنند. كتاب آموزشى شانگهای علل اين امر و پيچيدگىها و خطراتى كه ببار مىآورد را مورد كنكاش قرار مىدهد. به همين اساس است كه اگرچه طبقه كارگر بر جامعه سوسياليستى حاكم است و هدف محو طبقات و تمايزات طبقاتى را دنبال مىكند اما همين جامعه سوسياليستى كماكان به بازتوليد طبقات و تفاوتها و نابرابرىهاى اجتماعى ادامه مىدهد كه به شكل تخاصمات طبقاتى در جامعه سوسیالیستی بروز مىيابد. سوسياليسم جامعه اى است كه در آن خطر چرخش به سمت سرمايه دارى حى و حاضر است.

البته مىشود پيچيدگى سوسياليسم را در حرف بالكل ناديده گرفت و گفت: از آنجا كه حاكميت كارگران در اتحاد شوروى طى سالهاى53-1917 و در چين تحت رهبرى مائو تفاوتهاى مهمى با تصويری که ماركس از سوسياليسم داده بود داشت، پس آنچه در اين دو كشور برقرار شده بود واقعا سوسياليسم نبود. بعضى ها روى اين خط افتاده اند. ديگرانى هم هستند كه مشكلات واقعى را تشخيص داده اند اما نتيجه گيرى کرده اند که سوسیالیسم شكست خورده و بايد آن را مجددا اختراع کرد. (زيرنويس: در بخش موخره كتاب حاضر به اين نظريه كه سوسياليسم شكست خورده و بايد از نو تبیین شود، پرداخته ايم.) اينگونه رويكردها، مقولات تجريدى و ذهنی را جايگزين پيچيدگى زندگى واقعى مىكنند. بدتر اينكه، تجربه غنى و رهائيبخشي را كه انقلاب سوسياليستى با وجود دشواريها و شكستها به منصه ظهور رساند را نفی می کنند.

 

اتحاد شوروى: راهگشايى و محدوديت ها

 

از اين بحث به انقلاب بلشويكى و اتحاد شوروى مىرسيم. انقلاب اكتبر اولين موردى بود كه دولت طبقه كارگر به خلع مالكيت از طبقاتى كه پيش از آن مالك ابزار توليد بودند پرداخت و یک شكل اقتصاد سوسياليستى را برقرار كرد. ابزار توليد كه به شكل خصوصى اداره مىشد به مايملك عمومى تبديل شد و توسعه اقتصادى تابع برنامه ريزى آگاهانه شد. كارگران و دهقانان توسط حزب و دولتشان شروع به اداره دستجمعى و استفاده عقلانى از منابع اقتصادى جامعه كردند. شكل برنامه ريزى شده اقتصاد نه فقط مستلزم هماهنگى و بسيج اجتماعى بود بلكه براى توسعه و دگرگونی اقتصادى يك تئورى راهنما لازم داشت. بدين ترتيب در نخستين دولت كارگرى تحقيقات در زمينه اقتصاد سياسى سوسياليسم افتتاح شد و براى اولين بار یک اقتصاد سیاسی سوسیالیستی منظم برای کنکاش ارائه شد. اين پروژه تئوريك مملو از روحيه اكتشاف، بحث و جدل، جوشش و زایش که سالهاى اوليه انقلاب را رقم می زد، بود. اما یک فعالیت روشنفكرانه مجرد نبود و نمی توانست باشد. فرایند شناخت پیدا کردن و سياستگذارى در زمينه اقتصاد سياسى تحت تاثیر مبارزات حادى كه درون حزب كمونيست بر سر جهت گيرى و دوام انقلاب و مبارزه حیاتی که برای غلبه کردن بر ضدانقلاب داخلى و خارجى جریان داشت، پیش می رفت.

آنچه از اين تلاش نخستين نتيجه شد، مفهوم معينى از خصلت جامعه سوسياليستى و وظايف و روش های ساختمان سوسياليستى بود. جنبه هائی از پيشرفت تئوريك حاصل شد كه تغييرات گسترده در جامعه شوروى را منعكس مىكرد. اما شناختى كه از اقتصاد و جامعه سوسياليستى بدست آمد شناختى قسمى بود و اين عمدتا از محدوديتهای تجربه تاريخى ناشى مىشد. علاوه بر این، به علت اشکالاتی که در رويكرد و متدولوژى وجود داشت، دارای اشتباهات مهمی بود. در اينجا فقط چند نكته را خلاصه وار ارائه مىكنيم.

انقلاب شوروى در يك كشور سرمايه دارى عقب مانده پيروز شد كه جمعيت دهقانى گسترده اى داشت (طبقه كارگر تنها پنج درصد اهالى را تشكيل مىداد.) رويارويى با همين يك واقعيت به تنهايى، چالش مهيبی بود. آيا انقلاب مىتوانست داربست خود را محكم كند و نجات يابد؟ آيا مىشد سوسياليسم را ساخت، در حالى كه هنوز پيش شرط هاى مادى نظير بنيان صنعتى پيشرفته و كشاورزى مقياس كلان وجود نداشت؟ بلشويكها بطور جدى به اين مشكلات توجه داشتند. در روزهاى شورانگيز فرداى پيروزى، آنان انتظار انقلاب و گسترش سوسياليسم در كشورهاى پيشرفته تر اروپا را مىكشيدند و روى چنين حمايتى حساب مىكردند. اما كشتى جنبش انقلابى در اروپا، مشخصا آلمان، به گل نشست. بلشويكها خيلى زود فهميدند كه جمهورى نوبنياد شوروى بايد يكه و تنها كار را شروع كند و شايد تا مدتها بىهمراه بماند. لنين بر آن بود كه انقلاب راه خود را بگشايد: بالاخره، بلشويكها مخاطره رهبرى كردن توده ها در انجام انقلاب را به جان خريده بودند و اينك نيز بايد مخاطره رهبرى آنان در ادامه انقلاب را تقبل مىكردند. انقلاب مىبايست براى بقاى خويش مىجنگيد و چنين كرد. انقلاب مىبايست اقدامات ضدانقلابى طبقات حاكمه كهنه را كه امپرياليستهاى خارجى با مداخلات خود به يارى آنها شتافته بودند در هم مىشكست. سياست اقتصادى از "كمونيسم جنگى" كه يكرشته تدابير راديكال براى محدود كردن بازار بود به "سياست اقتصادى نوين (نپ)" كه ایجاد تسهيلات موقتى براى گسترش بازار ارائه مىداد، نوسان كرد.

اما اين يك انقلاب بود كه براى بقاى خويش مىجنگيد و به شكوفايى تحولات اقتصادى و دگرگونىهاى عميق اجتماعى ادامه می داد. نهادهاى سياسى و اجتماعى حاكميت مردمى برقرار شد. كارگران آبديده در كوره نبرد، در مواضع مهم حكومتى و مديريتى جاى گرفتند. عمر "زندان ملل" يعنى كشور تزارى سابق به پايان رسيد و انقلاب حق تعيين سرنوشت را برسميت شناخت و يك دولت چندمليتى بر اساس برابرى ملت ها و مليت ها برپا شد. تلاشهاى عظيمى در جهت رهايى زنان انجام گرفت؛ از سال 1921، طلاق گرفتن كار ساده اى شد. داغ ننگ نامشروعيت كه قوانين گذشته بر پيشانى اولاد حاصل از روابط خارج از ازدواج مىزد، پاك شد. سقط جنين قانونى شد. و حق و حقوق برابر و دستمزد برابر به سياست و قانون تبديل شد. كارزارهاى توده اى براى ريشه كن كردن بيسوادى براه افتاد. (براى آن گروه از زبانهاى ملل كه تا آن زمان فاقد زبان نگارش بودند، زبان نگارش درست شد.)

از سال 1924 يعنى در سالهاى متعاقب مرگ لنين، اين سئوال بار ديگر و با حدت بيشتر مطرح شد كه: آيا در شرايط عقب ماندگى اقتصادى و فرهنگى كشور و محاصره امپرياليستى مىتوان سوسياليسم را ساخت؟ استالين به نفع اين ديدگاه مبارزه كرد كه در غياب گسترش انقلاب در ساير كشورها در كوتاه مدت، می توان و باید سوسیالیسم را در یک کشور ساخت: بخاطر بقاء و رشد مداوم انقلاب در اتحاد شوروى و به خاطر امر انقلاب جهانى. موضع استالين نسبت به مواضع دیگری که از سوی دیگران در آن مقطع جلو گذاشته شد، صحيح ترين بود. اما همانگونه كه باب آواكيان در مقاله اى تحت عنوان "فتح جهان" خاطر نشان كرد بحث و جدل و مبارزه بر سر "سوسياليسم در يك كشور" تا حدى باعث كمرنگ شدن مهمترين سئوال شد. اين سئوال كه..... سوسياليسم چيست؟

دست آخر رهبرى شوروى، سوسياليسم را با دو چيز معنا کرد: محو طبقات متخاصم، برقرارى صنعت مدرن و بزرگ تحت مالكيت دولتى. اینها مفاهیم اشتباهی بودند که مائو به نقد كشيد و مائوئيسم به بررسى و تحقيق در موردشان ادامه داده است. تا آنجا كه به موضوع طبقات مربوط می شود، ديدگاه غالب در بين بلشويكها اين بود كه با لغو مالكيت خصوصى بر ابزار توليد، پايه اقتصادى و اجتماعى براى روابط استثمارى (وجود رابطه استثمارگر و استثمارشونده) و براى موجوديت يك طبقه بورژوا از ميان رفته است. به عبارت ديگر، بعد از اينكه مقاومت طبقات سرنگون شده در هم شكسته شد، طبقات و مبارزه طبقاتى ديگر نقش مهم يا تعيين كننده اى در حيات اقتصادى و سياسى بازى نمىكنند.

بلشويكها متوجه بودند كه به موضوع طبقات و قطب بندى اجتماعى نمىتوان بطور ساده با صدور حكم پايان استثمار، خاتمه داد. لنين در مقاله "دولت و انقلاب" بطور مفصل به ادامه نابرابرى تحت سوسياليسم پرداخته بود و ادامه تقسيم كار يدى و كار فكرى را يك منبع عمده اين نابرابرى می دانست. بعلاوه، لنين در دهه 1920 به پديده فساد بوروكراتيك در ميان برخى مقامات دولتى، مسئله بازتوليد روابط كالايى تحت سوسياليسم و خطراتى كه اين دو مقوله براى انقلاب ايجاد مىكنند، پرداخته بود. اما اينها مشاهدات اولیه برای دست یافتن به شناخت بود و گرایش به آن داشت که تولید كالايى در سوسياليسم را فقط در ارتباط با توليد خصوصى كوچك ببیند و وجود طبقات را در شكلهاى مالكيت خصوصى جستجو کند. در آن زمان، پيچيدگى و خصلت متناقض مالكيت "همگانی دولتى" هنوز درك نشده بود. اين نكته اى است كه ما دوباره به آن رجوع خواهيم كرد.

در ميانه دهه 1930، استالين كوشيد مقوله طبقه را به شيوه زير تدوين كند: با سرنگونى طبقات صاحب مالکیت و با ملى شدن صنايع و کلکتیو (جمعى) شدن كشاورزى، پايه اقتصادى استثمار از ميان رفته است. جامعه از دو طبقه غير متخاصم يعنى طبقه كارگر و دهقانان متشکل در اقتصاد کلکتیو (جمعى) تشكيل شده و در كنار آنان، قشر روشنفكران ادارى و فرهنگى و گروه هاى كاركنان غير يدى قرار دارند. طبقات حاكمه سابق به مثابه طبقه از بين رفته اند. آنچه بر جا مانده، بقاياى اين طبقات سرنگون شده است يعنى افرادى كه به نحوى با شكلبندى طبقاتى ماقبل انقلاب پيوستگى دارند. اما اين بقاياى نظم كهن فقط مىتوانند از خارج تقويت شوند. بنابراين خطرى كه جامعه را تهديد مىكند از جانب عوامل طبقات خلع يد شده است كه توسط سرمايه خارجى تغذيه و حمايت مىشوند.

به این ترتیب، از آنجا كه موجوديت طبقه بورژوا فقط در ارتباط با شكل هاى مستقيم و آشكار مالكيت خصوصى در نظر گرفته مىشد، نقش بسيار مهم طبقات متخاصم و مبارزه طبقاتى در جامعه سوسياليستى از ديده پنهان مىماند. اين خط با واقعيت و پراتیک اجتماعى تطابق نداشت، زيرا جامعه بواقع مملو از تفاوتها و تضادهاى طبقاتى بود.

اين نظريه در مورد طبقه، با یک تئوری در مورد بنیان های رشد یابنده سوسیاليسم، مرتبط بود. گرايشى موجود بود كه به سوسياليسم از دریچه رشد مادی و تکنیکی نگاه می کرد. به اين معنا كه سوسياليسم را مترادف با دستيابى به سطح معينى از رشد نيروهاى توليدى در چارچوب مالكيت عمومى قرار مىداد. از اين تئوری رويكرد برنامه اى و تاريخى معینی در رابطه با تحقق كمونيسم نتيجه مىشد. طبق این نگرش مالكيت دولتى بر ابزار توليد دست در دست صنعتى شدن مىتوانست راه رسيدن به سطوح بالاتر سوسياليسم را بگشايد و نهايتا بطور نسبتا موزونی به كمونيسم بینجامد. نگرش این بود که صنعتى كردن سوسياليستى، شالوده دگرگونى روابط اجتماعى، تقسيم كار و ايدئولوژىهايى كه ميراث جامعه طبقاتى است را خواهد ريخت و محرك اين دگرگونى خواهد شد. انتظار داشتند كه صنعتى كردن سوسياليستى تقريبا به شكل اتوماتيك اين تغييرات را باعث شود. بدين ترتيب، وظيفه كليدى را بعد از برقرارى مالكيت اجتماعى بر ابزار توليد، رشد نيروهاى ابزارى توليدی می دانستند. اتحاد شوروى در آن شرايط عقب مانده نياز به كارخانه ها و ماشين آلات بيشتر، و فن آورى و حمل و نقل و زيرساخت مدرن داشت. نياز به تعداد هر چه بيشترى متخصص فنى، مهندس و امثالهم داشت. نياز به يك نظام آموزشى داشت كه چنين افرادى را بپروراند. نياز به آوردن اهالى از روستاها به شهرها داشت.

بدين ترتيب، ساختمان سوسياليستى با بسيج منابع براى رشد سريع صنايع سنگين سرمايه - بر، تعريف شد. (زيرنويس: عبارت "سرمايه بر" در اينجا به معنى "سرمايه دارانه" نيست. بلكه منظور صنايعى است كه دارای تکنولوژی بالاست. اين برخلاف صنايع "كار- بر" است كه از سطح تکنولوژی نسبتا پايينى برخوردار است و به ميزان قابل توجهى بر كار انسانى تکیه دارد.) نگرش این بود که الغاى قانونى مالكيت خصوصى بر ابزار عمده توليدى و برقرارى مالكيت دولتى، بخودی خود ضامن آن است که فرايند صنعتى كردن به حاكميت طبقه كارگر خدمت كند. خصلت پيچيده و متناقض شكل هاى مالكيت دولتى و اين واقعيت كه مالكيت حقوقى (رسمى و يا قانونى) دولت كارگرى مىتواند پرده ساترى بر روابط بورژوايى باشد، درك نشد. (كتاب آموزشى شانگهاى در مورد اين نكته روشنگريهاى مهمى دارد و بر ضرورت فراتر رفتن از بحث شكل و پرداختن به محتواى مالكيت دولتى تاكيد مىگذارد: اداره بنگاه هاى دولتى واقعا به دست كيست؟ آيا محدود کردن نابرابری ها و تمایزات قطب نمای انجام امور است و این جهت گیری سياسى ايدئولوژيك مسلط است یا گسترش نابرابرىها و تمايزات؟)

نظرياتى كه گفتيم مشخصه يا مختص بلشويكها يا "استالينيست ها" نبود، بلكه درك رايج در جنبش بين المللى كمونيستى بود. اما مائو از اين چارچوب نظری برید. او بر اساس تضادهاى مادى، اجتماعى و ايدئولوژيك جامعه سوسياليستى، تئورى طبقات و مبارزه طبقاتى تحت سوسياليسم را تدوين كرد. رويكرد مائو به مقوله بنيان سوسياليسم كاملا متفاوت بود. به نظر او پيشرفت در زمينه فن آورى (تکنولوژی) و رشد اقتصادى ضامن های اساسى سوسياليسم و كمونيسم نیستند. رشد نيروهاى توليدى (توسعه اقتصادى) به خودى خود روابط استثمارگرانه و ساير روابط ستمگرانه اجتماعى و ايدئولوژيك (نظير پدرسالارى) را نابود نمىكند. مائو تاكيد كرد كه ميان توسعه اقتصادى و دگرگونی مداوم و عميق اجتماعى و ايدئولوژيك يك رابطه ديالكتيكى وجود دارد: "اگر يك جامعه سوسياليستى نتواند اهداف اجتماعى اشتراکی را تقويت كند از سوسياليسم ديگر چه باقى مىماند. " (زيرنويس: مائوتسه دون سيكزيان وان سوى چاپ تايپه 1969)

موضوع كليدى كه پيش پاى جامعه سوسياليستى قرار دارد و خصلت كلى آن را تعيين مىكند، راهی است كه در پیش می گیرد. آيا جامعه به حداکثر درجه ممکن در حال پشت سر گذاشتن روابط طبقاتى است؟ آيا كار طبقه كارگر به اين هدف خدمت مىكند؟ آيا طبقه كارگر از طريق دولت و رهبرى سياسىاش ابتكار عمل را در همه جوانب در دست دارد تا در اين راه پيشروى و پايدارى كند؟ خلاصه، سئوال كليدى اينست كه آيا انقلاب در همه جبهه ها ادامه و عمق مىيابد يا نه؟ اگر چنين نشود، زمينه اينكه طبقه كارگر قدرت دولتى را از كف دهد فراهم مىشود و سرمايه دارى احياء می شود. اما اگر انقلاب ادامه يابد، قدرت دولتى طبقه كارگر مستحكم می شود و مبارزه در راه كمونيسم پيشروى می کند. در این راه، مقاطعی فرا می رسد که جهش هاى عظيم براى به پيش راندن انقلاب ممكن و ضرورى می شود. و دوره هايى هم هست كه تاكيد الزاما بر روی تحكيم کردن دستاوردهاست. اين راهی پر افت و خیز است. انقلاب از طريق اين فرايند موج وار، پیشروی می کند.

اما پيشروى انقلاب در يك چارچوب بين المللى صورت مىگيرد و توسط آن مشروط مىشود. يعنى توسط تکامل و تضادهاى نظام جهانى امپرياليستى كه شامل رقابتها، مداخلات نظامى و تاثيرات مستقيم و غيرمستقيم ساختار و تغييرات اقتصاد جهانى امپرياليستى بر اقتصاد سوسياليستى است. و نيز توسط نقاط قوت نسبى، پيشرويهاى ناگهانى و ملزوماتى كه انقلاب جهانى در برابر دولت سوسياليستى قرار مىدهد. انقلاب پرولترى و شرايط تكاملش را اساسا بايد به مثابه يك فرايند بين المللى درك كرد. در آن نقاط عطف تاريخى كه انقلاب جهانى مىتواند پیشرفتهای مهم کند (و اين مقاطع همواره دوره خطرات و بحرانهاى عظيم نيز هست) اگر يك دولت سوسياليستى وجود داشته باشد، این دولت سوسیالیستی بايد توان مادى و ايدئولوژيكش را براى پيشروى انقلاب جهانى به مخاطره افكند. اين يك جمعبندى حياتى از تجربه انقلاب سوسياليستى است.

با در نظر داشتن اين نكته، بگذاريد به تئورى و عمل شوروى بازگرديم. دركى كه از سوسياليسم وجود داشت و قبلا آن را تشريح كرديم، عميقا با اقتصاد سياسى شوروى عجين شده بود. گواه روشن اين امر، مباحثاتى است كه درباره راهبرد صنعتى شدن طى دهه 1920 جريان يافت و تئورى اقتصادىاى كه راهنماى اجراى برنامه پنجساله اول و كلكتيويزه كردن كشاورزى در سالهاى 32-1929 شد. فعاليتهاى ارزشمندى انجام شد. اين سرآغاز واقعى و خلاقانه اقتصاد سياسى سوسياليستى قابل اجراء بود. آثار گسترده و نوينى در اين زمينه منتشر شد. مباحثات تئوريك بر سر موضوعات گوناگون نظير موارد زير براه افتاد: خصلت ساختمان سوسياليستى، مناسبات ميان ساختار اقتصادى كه پرولتاريا به ارث برده و بايد دگرگون شود با ساختار اقتصادى كه انقلاب در پى آفريدن آنست، روش ها و شكل هاى صنعتى كردن، اولويت هاى سرمايه گذارى و طرق ايجاد منابع سرمايه گذارى، سرعت مطلوب رشد سوسياليستى، روابط ميان بخشهاى اقتصاد (مثلا كشاورزى و صنعت) و برقرارى تعادل مادى در درون و مابين بخشهاى مختلف (اقتصاددانان شوروى در عرصه اى پيشگام شدند كه از آن پس، تجزيه و تحليل نهاده محصول نام گرفت)، نقش پول و قيمتها در محاسبات اقتصادى، در جمع آورى مازاد جامعه و در متعادل كردن توزيع درآمد بين اهالى شهر و روستا. در زمينه تكامل فنون ریاضی در خدمت به برنامه ريزى نيز پيشرفتهايى حاصل شده بود. (زيرنويس: در مورد تكامل تئورى اقتصاد سوسياليستى در اتحاد شوروى و مباحثات مرتبط با آن بر سر راهبرد اقتصادى طى سالهاى 1920 رجوع كنيد به پايه هاى راهبرد شوروى براى رشد اقتصادى: گزيده مقالات مربوط به شوروى، 30-1924، بلومينگتن: انتشارات دانشگاه اينديانا 1964، نوشته ن. اسپالبر و توسعه اقتصادى شوروى از سال 1917، لندن: انتشارات راتلج و كيگان پل 1948، نوشته موريس داب)

و اين اقتصاد یک اقتصاد سياسى بود. در این گفتمان موضوعات اجتماعى و سياسى جایگاه خود را داشتند. بطور مثال، تاثیر سیاست های اقتصادی مختلف بر روی اتحاد كارگر دهقان و ساير روابط اجتماعى بررسی می شد. به درجات مختلف، مسائل و سياستهاى اقتصادى در چارچوب دگرگون کردن نظم اجتماعى كهنه و آفریدن نظم نوين مد نظر قرار مىگرفتند. اما وجه اصلى اقتصاد سياسى شوروى، توليدگرايانه و فن گرايانه بود. از يكسو، آنچه كه امر تحقيق و مباحثه را عمدتا هدايت مىكرد و حد و حدودش را تعيين مىكرد، يافتن سريعترين راه توسعه صنايع دولتى بر پايه فنون (تکنولوژی) مدرن بود كه به مثابه اساس بنیادی سوسياليسم در نظر گرفته مىشد. از سوى ديگر، برنامه ريزى را يك فعاليت تکنیکی که به این هدف خدمت می کند، می دانستند. يعنى به آن بعنوان ابزارى براى سازماندهى عقلائی نيروهاى توليدى و هماهنگ کردن رشد، نگریسته می شد.

تجربه تكامل و برنامه ريزى اقتصاد سوسياليستى در اتحاد شوروى طى سالهاى 56 1917 يعنى در دورانى كه شوروى يك كشور سوسياليستى بود، بدون شك بسيار متناقض است. اين نه فقط اقدامى جديد و بيسابقه بود بلكه تحت شرايطى بسيار دشوار و خصمانه انجام مىگرفت. تهديدات نظامى و محاصره امپرياليستى، دولت نوبنياد شوروى را مجبور كرد كه منابعش را متوجه تقويت بنيه صنايع نظامى كند تا بتواند به دفاع از خود برخيزد. همين فشارها كل راهبرد صنعتى كردن سريع كه شوروى اتخاذ كرده و شكلهاى سازماندهى صنعتى كه به اجراء گذاشته بود را متاثر می ساخت. واقعيت اينست كه نخستين دولت كارگرى مجبور شد بيشتر عمر را در جنگ، تدارك جنگ و مرهم نهادن بر زخمهاى جنگ بگذراند.

اگرچه مصاف هاى ساختمان جامعه و اقتصاد سوسياليستى عظيم بود، اما دستاوردهاى حقيقتا برجسته اى نيز حاصل شد. يك شيوه نوين توليدى برقرار شد كه بر استثمار متكى نبود و بحرانهاى مخرب اقتصادى نيروهاى بازار سرمايه دارى را نداشت. يك پايه صنعتى مدرن سوسياليستى و يك نظام كشاورزى كلكتيويزه ايجاد شد. يك مكانيسم برنامه ريزى مركزى قادر بود راستاى كلى توسعه اقتصادى را تعيين كند. اين نظام برنامه ريزى، گسترش سريع ظرفیت صنعتى و تقويت توسعه در جمهورىها و مناطق عقب افتاده را ممكن ساخت و توانست منابع و توانايىهای اقتصادی را در مقیاسی عظیم برای مغلوب کردن امپریالیسم آلمان گرد آورد. این بخشی از مجموعه تلاشهای قهرمانانه برای مغلوب کردن آلمان بود.(بطور مثال طى فقط چند هفته، 1500 كارخانه مهم جا به جا شده و به مناطق شرقى كشور انتقال يافتند.) شعار برنامه پنجساله اول اين بود: "ما دنيايى نوين مىسازيم." ميليونها كارگر و دهقان بويژه در اواخر دهه 1920 و اوايل دهه 1930 با روحيه "شكافتن سقف فلك" در راه آرمان انقلاب جهانى به غليان درآمدند.

نيروى كلكتيويزاسيون آتش خيزش واقعى عليه اتوريته چند صد ساله و سنت و ستم در روستاها را شعله ور كرد. نظام آموزشى كهنه بطور كلى تصحيح و بروى توده ها باز شد. كارگران جوان به مثابه يك نيروى اجتماعى براى مقابله با هر آنچه كهنه و محافظه كارانه بود بسيج شدند. هنرمندان و نويسندگان و ساير كارگران عرصه هنر تغييرات عظيمى كه در جامعه صورت مىگرفت را روز به روز ثبت كردند و بر سر آن هنرى كه در خدمت انقلاب باشد مبارزه ها انجام شد و مباحثات در گرفت. دولت نوين كارگرى از تدوين مشى مبارزات انقلابى در سراسر دنيا پشتيبانى كرد و به كمك آن شتافت. خلاصه، اينها دستاوردهايى واقعى و تاريخى بودند. اما در اينجا، جبهه برنامه ريزى اقتصادى كانون توجه ماست و در اين عرصه، مشكلات جدى نیز به چشم مىخورد.

نظام برنامه ريزى شوروى توانست بخش بسيار مهمى از منابع سرمايه گذارى جامعه را روانه بخشهاى صنايع كليدى كند و با اينكار باعث رشد سريع شود. اما اين نظام بر صنايع سنگين تاكيد بيش از حد گذاشت. بخش عظيمى از منابع اقتصادى به بهاى محروميت اجتماعى و اقتصادى دهقانان (و درجه دوم، به ضرر توسعه كافى بخش حمل و نقل و توزيع) جذب صنايع سنگين شد. همزمان، هدف توسعه سريع صنعتى و مرجح دانستن پروژه هاى سرمايه گذارى عظیم كه اغلبشان در مناطقی که پیشاپیش صنعتى بودند قرار گرفتند، به افزايش عظيم جمعيت شهرى و تمركز غير ضرورى فعاليتهاى صنعتى كمك كرد. تاثير اين فرايند، تقويت برخى نابرابرىها بين شهر و روستا و تا حد زيادى تشديد جنبه تخصصى شدن مشاغل بود.

استالين ضرورت غلبه بر تمايزاتى نظير تفاوت بين شهر و روستا و كار فكرى و يدى را تشخيص داد. اما رويكرد او به مسئله عمدتا از زاويه توسعه توليد بود و به وظایفی مانند کم کردن اين تمايزات و تضادها به حداكثر درجه ممكن در چارچوب شرايط مادى موجود، كشاندن توده ها به مبارزه سياسى عليه نيروها و خطوط و سياستهاى بورژوايى كه شكاف بين شهر و روستا را گسترده تر مىكنند و وحدت كارگر دهقان را در هم مىشكنند، مقابله با نخبه گرايى و پرستش تخصص و تحقير كار يدى، و مقابله با عادات و ايده هاى كهنه، اهمیت کافی داده نشد.

موسسات و روش هاى برنامه ريزیشان نیز اشکال داشت. در شوروی، ساختمان و مديريت بر یک دستگاه برنامه ريزى فوق متمركز استوار بود. نظام برنامه ريزى شوروى آنگونه كه در اوايل دهه 1950 قوام يافته بود اما بويژه وقتی که برای اجراء در ساير كشورهاى سوسياليستى بطور رسمی بصورت یک الگو فرموله شد، تاكيد اصلى را بر اعمال كنترل سفت و سخت از سوى وزارتخانه هاى صنعتى و بنگاه هاى برنامه ريزى بالا مىگذاشت و اين كنترل را تا پايين به سطح جزئيات در كارخانه ها بسط مىداد. اتكاء به متخصصان و سلسله مراتب با اين الگو عجين شده بود و در تقابل با شور و شوق و فعاليت آگاهانه توليدكنندگان قرار داشت. مقررات سفت و سخت اتوريته و شكل هاى مديريت تك نفره در اين الگو، به سوى بازتوليد جوانب معينى از تقسيم كار اجتماعى سنتى سوق مىيافت. این نظام برای ایجاد انگيزه بيش از حد بر انگيزه هاى مادى، دامن زدن به كار سخت و فداكارى از طريق ارائه دستمزد بالاتر و پاداش به افراد متكى بود. و این روش در واقع یک تائید ایدئولوژیک بود برای تمایز در دستمزدها و درآمدها.

نظام برنامه ريزى شوروى به لحاظ ادارى عظيم الجثه و بوروكراتيك بود و خود را بيش از حد در وظایفی غرق می کرد که ياراى پاسخ گفتن به آنها را نداشت. مثلا زمانى كه می خواستند توازن و تقسیم منابع را برآورد کنند (مثلا روشن كنند كه بنگاه هاى محلى چه ميزان فولاد نياز دارند) و مواد اوليه را تخصيص دهند، نظام به گونه اى کار می کرد که همه چيز بايد توسط عاليترين مقامات محاسبه و هماهنگ مىشد. زمختی برنامه ريزى و انعطاف ناپذيريش در سطوح پايينى، راه را بر پویائی سطوح محلى مىبست و تصحيح برنامه را در شرايط ظهور مسائل پيش بينى نشده دشوار می کرد. اين امر به اتلاف منابع مىانجاميد. گاهی اوقات لازم بود که برنامه بطور مطلوب تعدیل یابد تا اجرایش تضمین شود. اما کارکرد نظام برنامه ریزی بگونه ای بود که این کار را مشکل می کرد.

 

تکامل تئوریک توسط مائو

 

مائواين الگوى اقتصادبرنامه ريزى سوسياليستى راموردبازنگرى وتغييرقرارداد. اودرعين حال كه ازجوانب مثبت اين نخستين تلاش در ساختمان سوسياليسم مىآموخت، به انتقاد از دو وجه مشخصه برنامه ريزى شوروى ها پرداخت: یکم، ازروش های عمودى (فرمان ازبالا اجراء ازپايين)ودوم، ازگرايش آن به تعيين كننده دانستن فن آوری (دترمینیسم تکنولوژیک مشخصه برنامه ریزی شوروی ها بود). بله، ساختمان سوسياليسم مستلزم يك برنامه اقتصادى دولتى است كه معرف منافع اساسى طبقه كارگر باشد. اما مائو، نسبت به استالین، رویکرد دیالکتیکی تری به مسئله برنامه ريزى متمرکز اتخاذ کرد. یعنی وحدت و مبارزه میان اضدادی مانند كشاورزى و صنعت، صنايع سنگين و صنايع سبك، مركز و مناطق، و تعادل و عدم تعادل را درك كرد. او فهميد كه چه در زمينه تدوين و چه اجراء، نمىتوان با "برنامه" مثل نقشه ای که دارای جزئیات دقيق است، رفتار كرد. نمىتوان با اهداف توليدى طورى رفتار كرد كه انگار صرفا يك رشته مقرراتند كه با استفاده از قدرت اداری می توان آنها رااجراکرد.دوره گذارسوسياليستى، دوره مبارزات، تحولات وآزمونهاى عظيم است. هرچه شوروانرژى توده هاشکفته ترشود، پویائی وتغییرکه مفهوم سوسیالیسم ويكى ازنقاط قوت سوسياليسم است بيشتر خواهد بود. توسعه اقتصادى نيز ضرورتا همين پویائی و تغییر را بازتاب مىدهد و نمىتواند نرم و موزون باشد. متدولوژى برنامه ريزى بايد متکی بر چنين دركى باشد.

مائو در يك بحث عميقتر، به انتقاد از ديدگاهى پرداخت كه برنامه را يك ابزار فنی برای كنترل اقتصاد مىدانست. حال آنكه مسئله بالعکس است؛ برنامه تبارزى از ايدئولوژى و اهداف و ديدگاه يك طبقه است. برنامه، بازتاب واقعيت اجتماعى از نگاه یک طبقه معین است و به نوبه خود بر واقعيت موجود تاثير مىگذارد؛ برنامه سوسیالیستی در پی آن است که از موضع طبقه كارگر و امر رهائى طبقه کارگر، كنترل آگاهانه و اجتماعى توليد را متحقق کند. (زيرنويس: استالين برخلاف نظر مائو، در مقاله مسائل اقتصادى سوسياليسم كه به سال 1952 منتشر شد، برنامه ريزى را به مثابه يك اقدام عملى معطوف به سیاست های مقطعی دانست که در تعارض با اقتصاد سياسى بعنوان يك مشغله تئوريك قرار دارد.) تدوين يك برنامه به هيچوجه به جمع آورىاطلاعات فنى و پيش بينى تحولات اقتصادى خلاصه نمىشود. تدوين برنامه دربرگيرنده مبارزه طبقاتى در حيطه ايدئولوژيك بر سر اهداف و جهت گيرى جامعه است. مائو در جريان رسيدن به اين نتايج، تجربه انقلابى اتحاد شوروى و چين را جمعبندى كرد.

اجازه دهيد به نظريات عميق و كليدى مائو در مورد ماهيت جامعه سوسياليستى نگاهى بكنيم. مائو تاكيد داشت كه سوسياليسم نوعى ماشین اقتصادى و مجموعه ای از موسسات سياسى که با نظم تیک تیک ساعت حرکت می کنند، نیست. سوسياليسم، مبارزه اى بسيار مهم و جدى است كه مىخواهد توليد با هدف فايده اجتماعى را جايگزين توليد با هدف سود كند، مبارزه ای است برای دگرگون کردن تمامى موسسات و روابط اجتماعى در جامعه، متولد کردن ارزشها و رفتارهاى نوین، برقرار کردن كنترل همه جانبه مردم کارکن بر جامعه تا بتوانند بر همه جوانب جامعه احاطه یافته و آنها را دگرگون کنند و كليه تمايزات طبقاتى را محدود و سرانجام محو كنند. بطور خلاصه، سوسياليسم مبارزه اى براى ريشه كن كردن كهنه و ساختن يك دنياى نوين است. نظریه پردازان سرمایه داری برای خوش مزگی کردن سوسیالیسم را به طعنه "بهشت موعود كارگران" می خوانند. اما سوسياليسم، نوعى سرانجام اتوپيائى (تخیلی) نيست. سوسياليسم يك دوره تحول انقلابى در فاصله سرمايه دارى تا كمونيسم است. شكلى از حاكميت طبقاتى (ديكتاتورى پرولترى) است كه هم دوران گذار است و هم ابزار مبارزه براى متحول كردن شالوده هاى مادى و ايدئولوژيك جامعه طبقاتى و ادامه انقلاب براى رسيدن به جامعه بىطبقه.

از نظر مائو، سوسياليسم يك پديده به شدت متناقض است. سوسياليسم از يكسو، يك جهش عظيم است. تولید با هدف تامين نيازهاى جامعه و بر حسب يك برنامه انجام مىگيرد و بر پايه ابتكار عمل و هماهنگى آگاهانه اجتماعى سازمان مىيابد. نيروى كار ديگر به مثابه يك كالا خريد و فروش نمىشود، ديگر تحت كنترل نيرويى بيگانه با خود قرار ندارد، ديگر آن روابط اقتصادى را كه سلطه و بردگى را تداوم مىبخشد بازتوليد نمىكند. اما با وجود اينكه سوسياليسم يك جهش است، كماكان يك جامعه گذارى است كه هم زخمهاى سرمايه دارى را در بر دارد و هم بذرهاى كمونيسم را.

جامعه سوسياليستى يا بسوى كمونيسم پيش خواهد رفت یا اینکه به سرمايه دارى رجعت مىكند. دو راه باز است: راه سوسياليستى و راه سرمايه دارى. اینکه کدام راه در پیش گرفته شود، در كوره مبارزات و خيزشهاى حاد طبقاتى جامعه تعيين مىشود. اين مبارزه طبقاتی بر سر انتخاب یکی از این دو راه ميان ستمديدگان سابق و نیروهای ارتجاعی جریان می یابد: ستمدیدگان كه به قدرت رسیده و می خواهند جامعه را اداره و دگرگون کنند و نيروهاى ارتجاعى بويژه نيروهاى بورژوايى نوخاسته كه می خواهند نظم کهنه را دوباره برقرار کنند و جامعه بر حسب اصول سرمايه داري بازسازی کنند.

اين نيروهاى بورژوايى نوخاسته از دل تضادهاى جامعه سوسياليستى به ظهور مىرسند، يعنى از تفاوتهايى كه در زمينه دستمزدها وجود دارد، از تقسيم كار تخصصى بين افراد مختلف در امر توليد، از نقشهاى خاصى كه افراد در امور ادارى و امر رهبرى بعهده گرفته اند، از شكافهاى ميان شهر و روستا، از ساير تضادهاى مهم اجتماعى و فضای عمومى روابط كالايى پولى، سربلند می کنند. (زيرنويس: كتاب آموزشى شانگهاى در ارتباط با بنگاه هاى سوسياليستى دولتى خاطر نشان مىكند كه اگرچه مالكيت، اجتماعى شده و روابط ميان اين بنگاه ها بر پايه تعاون اجتماعى بنا شده است اما كماكان به درجات مهمى شاهد جدايى فعاليت بنگاه ها (يعنى يك نوع استقلال نسبى در عملكرد و مديريت آنها) هستيم كه مىتواند به رقابت و انفصال منجر شود.) در سوسیالیسم اين امكان وجود دارد كه در برخی واحدها و حيطه هاى اقتصاد سوسياليستى، روابط كنترل و استثمار سرمايه دارى زمینه رشد پیدا کند و حتی مسلط شود. و در بخشهای مختلف روبنا، نظير آموزش و پرورش و فرهنگ، اگر یک خط بورژوائی نخبه گرا مسلط شود، این حیطه ها به دژهاى مستحكم بورژوازی تبديل می شود.

بورژوازى نوخاسته به مثابه يك طبقه، معرف جنبه هاى بورژوايى نظير نابرابرىها و تفاوت های اجتماعی که هنوز در درون روابط تولیدی سوسیالیستی موجود است، می باشد؛ معرف روابط واقعا استثمارگرانه اى است كه مىتواند درون يك شكل مالكيت کلکتیو (جمعى) تكوين يابد. اين طبقه در درون چارچوب مالكيت سوسياليستى پديد مىآيد. به مثابه يك نيروى سياسى، این طبقه در مراكز قدرت يعنى در عاليترين سطوح دستگاه حزبى دولتى حاكم بر جامعه سوسياليستى منجمله در نيروهاى مسلح لانه می کند و از همين طريق خود را سازمان مىدهد. (زيرنويس: از نظر مائو، بوروكراسى در برنامه ريزى اقتصادى و ساير جوانب عملكرد حزب و دولت سوسیالیستی صرفا مشكل مربوط به رشد غیر عقلائی بخش ادارى و نخبه گرايى نیست که بايد مهارش كرد. بلكه بوروكراسى يك شكل سازماندهى نیز هم هست که بورژوازى نوخاسته در جامعه سوسیالیستی از طريق آن خود را بازتوليد مىكند. و یک روش کنترل است که بورژوازى نوخاسته توسط آن سعی می کند قدرتش را در عرصه هاى مشخص تحكيم كند.) به عبارت ديگر، در نتيجه سرنگونى طبقات استثمارگر قديم، شكست تلاشهاى فورى آنها بعد از سرنگونى به قصد بازگشت به قدرت، و تثبيت يك شيوه توليدى نوين، روابط طبقاتی تغيير مىكند و مختصات مبارزه طبقاتی جابجا و دگرگون می شود. همانطور كه مائو در سال 1976 خاطر نشان كرد: "شما داريد انقلاب سوسياليستى مىكنيد و هنوز نمىدانيد كه بورژوازى كجاست. بورژوازى درست در حزب كمونيست است. يعنى آن صاحب منصبانى كه راه سرمایه داری در پیش گرفته اند". (زيرنويس: مائوتسه دون، به نقل از مقاله "واژگون كردن احكام صحيح، خلاف اراده خلق است"، خبرنامه پكن شماره 11 دوازده مارس 1976 باز تكثير در كتاب و مائو پنجمى بود، اثر ريموند لوتا)

توجه متمركز مائو بر مسئله حزب، براى دستيابى به يك درك صحيح از مبارزه طبقاتى تحت سوسياليسم بسيار اهميت دارد. توده ها براى اينكه نبرد پيچيده و طولانى جهت اداره و تغيير جامعه و رسيدن به كمونيسم جهانى را پيش برند كماكان به يك هسته رهبرى كننده نياز دارند. حزب پرولترى به نيروى سياسى رهبرى كننده در اعمال قدرت سياسى توده ها تبديل مىشود. حزب به نيروى عمده هدايت كننده اقتصادی که مبتنى بر مالكيت دولتى همگانی است تبديل مىشود. در جامعه سوسیالیستی نقش پيشاهنگ حزب، براى اعمال حاكميت پرولترى ضرورتی حیاتی است. اما همين نقش يك خصلت دوگانه دارد. زيرا بورژوازى نوخاسته دقيقا درون اين نهاد رهبرى كننده، بويژه در عاليترين سطوح آن متمركز می شود. بنابراين در سوسياليسم، حزب به صورت يك عرصه تعيين كننده مبارزه طبقاتى در مىآيد و خود نيز مىبايد مرتبا دستخوش دگرگونی انقلابى شود.

در جامعه سوسياليستى، رابطه تنگاتنگ و مستقیمی میان اعمال قدرت سياسى و اقتصادى موجود است. قدرت تخصیص و اداره ابزار تولید به شکل متمرکزی به مثابه رهبری سیاسی (بر وزارتخانه ها، امور مالى، تجارت، واحدهاى توليدى مجزا و امثالهم) تجسم می یابد. اما منظورمان از رابطه تنگاتنگ و مستقیم قدرت سیاسی و اقتصادی فقط این نیست. مسئله این است که جهت عمومى جامعه بشدت وابسته است به اینکه چه خط مشی ای (چه اهداف و دیدگاهی) و چه سیاستهائی در عالیترین سطوح رهبری غالب است. آن عده از کسانی که در عاليترين مراتب قدرت و نفوذ قرار دارند ولی از راه سوسياليستى منحرف شده، به توده ها پشت کرده اند، و مدافع و طالب اجراى يك خط سرمايه دارانه جديدند، بتدریج به شکل مقر فرماندهی بورژوازی در درون حزب سازمان می یابند. اين "رهروان سرمايه دارى" نيروى عمده بورژوازى (واقعا به مثابه يك طبقه) هستند و آماج عمده ادامه انقلاب در سوسیالیسم هستند. برنامه سياسى رهروان سرمايه دارى عبارتست از بهره جستن از عوامل سرمايه دارانه در جامعه سوسياليستى و گسترش آنها و تبديل مالكيت سوسياليستى به يك پوسته که محتوای درونش سرمایه داری است و نه سوسیالیسم. رهروان سرمایه داری این کار را می کنند و منتظر فرصت می نشینند تا در موقع مساعد اقدام به به غصب قدرت کنند.

انقلاب فرهنگى که تحت رهبری مائو براه افتاد، ابزار و شيوه اى براى غلبه بر نيروهايى بود كه مىخواستند سرمايه دارى را احياء كنند. انقلاب فرهنگی از طريق بسيج توده ها و عزم قهرمانانه آنان، مراكز قدرت بورژوايى درون حزب و درون موسسات دولتى را بمباران سياسى کرد. عناصر بورژوايى كه در مقام رهبرى قرار داشتند به زير كشيده شدند، بسيار از بخشهاى قدرت كه غصب شده بود دوباره از پايين و توسط انقلاب تسخير شد. از همه مهمتر، جامعه به هوا رفت و بر پايه اين خيزش توده اى، روابط اقتصادى و سياسىو اجتماعى و نيز تفكر مردم دگرگون گشت. بدين ترتيب، پرولتاريا از طريق ادامه انقلاب به پايه هاى مادى و ايدئولوژيك تمایز، به یک بورژوازى و پايه اجتماعى که حامى و مشوق این تمایزات است، هجوم می برد؛ پرولتاریا خاکی را که از درونش طبقات سر بلند می کنند، زير و رو می کند.

مبارزه طبقاتى در جامعه سوسياليستى بر سر اينست كه اين يا آن برنامه به توسعه سوسياليستى خدمت مىكند يا به توسعه سرمايه دارى؟ آیا ثمرات كار تولیدی پرولتاريا برای این بکار خواهد رفت که زمینه های محو طبقات مهیا شود یا علیه توليدكنندگان بكار خواهد رفت؟ آیا جنبه هاى سرمايه دارانه در جامعه و تبارزات آنها در عرصه افکار و فرهنگ محدود و رفع خواهد شد يا گسترش خواهد يافت؟ دامنه مشاركت و ابتكار عمل توده ها در امر اداره جامعه گسترده تر خواهد شد يا محدودتر؟ دولت سوسياليستى به مثابه يك منطقه پايگاهى براى انقلاب جهانى عمل خواهد كرد يا به پرولتارياى بين المللى پشت خواهد كرد؟ به يك كلام، انقلاب ادامه خواهد يافت يا سرنگون خواهد شد؟

شك نيست كه در جامعه سوسیالیستی، اقتصاد بايد توسعه يابد و بازده كار اجتماعى بالا رود. اما توسعه نيروهاى توليدى نباید تبدیل به هدفی در خود و برای خود باشد و این توسعه حتى نباید بر پايه اصل به حداكثر رساندن رفاه مادى، پیش برده شود. بلكه هدف توسعه اقتصادی بايد این باشد که پايه های مادى ضرورى براى پيشبرد دگرگونی های اجتماعى و سياسى و ايدئولوژيك را فراهم کند زیرا این است قلب مبارزه انقلابی برای گذار بسوی شكل عاليتر جامعه يعنى جامعه بى طبقه. سياست بايد بر توليد حكم براند. مائو تاكيد كرد كه نيروهاى توليدى بايد برپایه انقلابى كردن مداوم روابط توليدى و ديدگاه مردم رشد داد. به قول مائو، مبارزه طبقاتى حلقه كليدى است؛ انقلاب را بچسبید و توليد را افزايش دهيد.

اگر رهبرى سياسى از اين نگرش منحرف شود، اگر توليد به عنوان حلقه كليدى پيشرفت جامعه در نظر گرفته شود و روش های توليدى "كاراتر" به مهمترين معيار و شاخص تبديل شود، آنگاه توليد براى توليد انجام خواهد شد، كار مرده (به معناى ابزار توليدى كه محصول كار قبلی کارگران است) بر كار زنده تسلط خواهد يافت... و اين شما را به راه سرمايه دارى خواهد انداخت. اگر برنامه ريزى به مثابه یک فنى مربوط به مديريت و كنترل معنا شود، آنگاه به جاى اينكه پرولتاريا بر برنامه مسلط باشد برنامه بر او تسلط مىيابد.... و اين شما را به راه سرمايه دارى خواهد انداخت. (زيرنويس: استالين به ميزان زيادى بسوى اين رويكردهاى نادرست منحرف شد و بسيارى از سياستهاى اقتصادى وی حکم اکسیژن را برای نيروهاى احياء كننده سرمايه دارى داشت. اما به اين مسئله باید در چارچوب و شرايط خودش نگریست. اولا، پيش از آن هيچگونه تجربه سوسياليستى مثبت يا منفى وجود نداشت تا بتوان از آن به عنوان يك محك استفاده كرد. ثانيا استالين با همه اشتباهاتش، براى ساختن سوسياليسم تلاش مىكرد نه سرمايه دارى. او در مقابل كسانى ايستاد كه مىخواستند هدايت برنامه ريزى و ساختمان اقتصادى را به مكانيسمهاى سود بسپارند.)

مبارزه براى ايجاد يك دنياى عارى از طبقات و تمايزات طبقاتى، مبارزه براى انجام انقلاب سوسياليستى و تعمیق آن، این ضرورت را بوجود آورد که ماركسيسم در رابطه با حل يكرشته مسائل جديد و تدوين مفاهيم نوينى که با پيچيدگى جامعه سوسياليستى خوانايى داشته باشد، بکار برده شود. در انجام این کار، مائوتسه دون دامنه ماركسيسم را به نحو تعيين كننده اى گسترش داد. او اینکار را هم در سطح تئوریک با تئوریزه کردن جامعه سوسیالیستی انجام داد و هم در سطح تبیین جهت گیری سیاسی جامعه سوسیالیستی. در سطح تئوريك به تبيين چيزى پرداخت كه در عرصه عمل درگيرش بودند يعنى ساختن جامعه سوسياليستی به مثابه يك شكل گذارى جامعه طبقاتى. و در سطح سياسى، این جهت گیری را فرموله کرد که این جامعه را باید از طریق پايدارى در مبارزه طبقاتى و ادامه انقلاب ساخت. مائو كاملترين دركى كه تاكنون ماركسيسم از اقتصاد و سياست در گذار از سوسياليسم به كمونيسم كسب كرده را منظم و مدون کرد. در چارچوب بحث كتاب حاضر، اين نكته را مىتوانيم چنين عنوان كنيم: بواسطه مائو، اينك يك اقتصاد سياسى علمى و جامع در مورد سوسياليسم براى نخستين بار در تاريخ جنبش كارگرى صورت واقعيت به خود گرفته است. كتاب آموزشى شانگهاى، گواه قانع كننده آنست.

 

سابقه و ميراث كتاب آموزشى شانگهاى

 

كتاب آموزشى شانگهاى، با این هدف تدوین شد که اقتصاد سياسى سوسياليستى را به شكلى جدى و عمیق مورد بحث قرار دهد؛ و در همان حال اینکار را به نحوی انجام دهد که اثرى عامه فهم باشد. متن كتاب و كار گسترده ترى كه به نگارش اين اثر انجاميد محصول فرايندى از مبارزه و مطالعه بود.

بعد از كسب سراسرى قدرت در سال 1949، اقتصاد سياسى سوسياليستى به شدت به كانون توجه تئوريك انقلابيون چينى تبديل شد. سئوال اين بود كه چين چگونه مىتواند از انقلاب ملى دمكراتيك به انقلاب سوسياليستى گذر كند؟ با توجه به شرايط مشخص چين، راه تكامل سوسياليستى چه بايد باشد؟ چين كه به اردوگاه سوسياليستى تحت رهبرى شوروى پيوسته است، چگونه مىبايد به مقابله با نيروهاى امپرياليستى برخيزد و در سطح بين المللى به مبارزات انقلابى كمك كند؟ انقلابى كه به پيروزى رسيده بود بايد به اين دست موضوعات حياتى پاسخ مىگفت. و اين موضوعات دربرگيرنده مسائل مشخصترى در مورد توسعه و برنامه ريزى سوسياليستى بود: روابط ميان صنعتى شدن و كلكتيويزه كردن كشاورزى، اولويت هاى سرمايه گذارى، قانون ارزش و برنامه ريزى، نقش نظام هاى مختلف انگيزشى در شكوفايى رشد نيروهاى توليدى، جايگاه فن آورى (تکنولوژی) پيشرفته و امثالهم.

نمىتوان گفت كه كمونيستهاى چينى، كار رهبرى توده ها در دگرگون كردن و اداره جامعه را از صفر شروع كردند. آنان طى بيشتر از دو دهه، در جريان پيشبرد جنگ خلق تجربه و شناخت گرانبهايى اندوخته بودند. از اواخر دهه 1920 در مناطق پايگاهى انقلاب و سپس در سراسر جنگ ضدژاپنى كه تقريبا دهسال به طول انجاميد و در سال 1945 خاتمه يافت، حزب براى پيشبرد ساختمان و تحول اقتصادى و نيز انجام جنگ نظامى به بسيج اهالى پرداخت. جنگ مائوئيستى شامل اصولى نظير ادغام خط متمرکز و فرماندهى متمركز نظامى با ابتکار عمل ها و عمليات غيرمتمركز بود كه موارد كاربردى گسترده ترى داشت. بعلاوه، انجام تحقيقات عميق اجتماعى در ميان توده ها براى شناخت از نيازها و تجاربشان و بسيج سياسى آنان بر اساس خطوط و سياستهايى كه منافع عاليتر توده ها را در خود فشرده داشت يك سنت حزب مائوئيستى بود. اما وقتی که پای ساختمان سوسیالیسم رسید، مناسب ترین کار نگاه به شوروی بود. شوروى پيشگام راه توسعه و اداره يك اقتصاد سوسياليستى همه جانبه بود. و اقدامات اوليه چين در امر برنامه ريزى و توسعه، به شدت تحت تاثير تجربه و طرز تفكر شوروىها قرار داشت.

چينىها مقاله مسائل اقتصادى سوسياليسم به قلم استالين كه در سال 1952 منتشر شد و نيز كتاب آموزشى مفصل شوروىها تحت عنوان كتاب آموزشى اقتصاد سياسى را ترجمه و دقيقا مطالعه كردند. پيش نويس اين كتاب آموزشى بر مبناى خطوط راهنماى مقاله استالين تهيه شده بود اما تا اواسط دهه 1950 يعنى تا بعد از مرگ وى انتشار خارجى نيافت اما در اقتصاد سياسى مائوئيستى اشارات زيادى به اين اثر شده است. اين كتاب، پيشرفته ترين و منظمترين تبيين اقتصاد سياسى سوسياليستى بود كه تا آن زمان در دسترس انقلابيون قرار گرفته بود. مائو با در نظر داشتن برخى مسائل، به اعضاى حزب رهنمود داد كه نسخه چاپ سوم اين اثر را مطالعه كنند. اما كمى بعد، وى كتاب آموزشى شوروىها از زاويه متدولوژى و نيز فرمولبندىهاى تئوريك مشخصش مورد انتقاد قرار داد.

چين هنگامى كه كار ساختمان سوسياليستى را آغاز كرد عمدتا الگوى برنامه ريزى و توسعه صنعتى شوروى را به اجراء گذاشت. شعار برنامه پنجساله اول چين اين بود: "پیش بسوی مدرن و شوروی شدن!" اما در سالهاى 57-1956 يعنى در مقطعى كه برنامه اول با مخلوطى از نتايج مثبت و منفى رو به اتمام داشت، مائو به بازبينى الگوى شوروى پرداخت. طرح هاى عظيم سرمايه گذاريهاى كلان، خطر بلعيدن بخش بسيار زيادى از منابع و ذخائر را پيش آورده بود. براى اينكه نرخهاى رشد افزايش يابد، كشاورزى محتاج توجه و تحريك بيشتر بود. مكانيسم هاى برنامه ريزى و روش هاى مديريت طورى بود كه مشاركت توده اى را تقويت نمىكرد. در همين دوره، انقلاب بسوى مراحل بالاتر مالكيت جمعى پيش مىرفت (ملى كردن صنايع در شهرها مىرفت كه كامل شود و كلكتيويزاسيون در مناطق روستايى نيز رو به جلو داشت.) انقلاب مبارزات اجتماعى نوينى را تجربه مىكرد. (زيرنويس: دهقانان فقير در مناطق روستايى شروع به تقسيم مجدد و یک کاسه کردن اراضى و دارائی ها و استفاده مشترک از آنها کردند. (و مائو به اين موج بلند خوشامد گفت.) در شهرها، تلاطماتى در بين بخشهايى از روشنفكران و دانشجويان بروز كرد که ناشى از نارضايتى و ناخشنودى ضدسوسياليستى آنان بود.) مائو در سخنرانى سال 1956 خود كه "درباره ده روابط بزرگ" نام گرفت رويكردى متفاوت در رابطه با اولويت های توسعه ارائه كرد، منجمله اينكه در مقايسه با صنايع سنگين تاكيد بيشترى بر كشاورزى و صنايع سبك گذاشت (البته بدون اينكه نقش مركزى صنايع سنگين را با اين تاكيد، زير سئوال ببرد.) بعلاوه، در این رویکرد مسئوليت بيشترى به بخشهاى محلى سپرده شد. در اين سخنرانى، مائو به جاى اينكه توسعه را صرفا موضوعى مربوط به يكرشته متغيرهاى فنى توليدى معرفى كند، آن را به مثابه يك سلسله روابط و تضادهاى اقتصادى اجتماعى ارائه داد. مائو در سال 1958، در دوران جهش بزرگ به پيش در چين به انتقاد از مقاله مسائل اقتصادى سوسياليسم اثر استالين پرداخت. او منجمله از استالین بخاطر تاكيد يكجانبه اش بر روی نيروهاى توليدى و كم بها دادن به مسئله سياست، ايدئولوژى و فرهنگ، انتقاد كرد و گفت: "از سر تا ته اين كتاب، استالين هيچ حرفى از روبنا نمىزند. او توجهى به انسانها ندارد. او اشياء را مىبيند و انسانها را نمىبيند." (زيرنويس: همین جملات را با تفاوت اندکی در ترجمه می توان در اثر زیر یافت: "نقدى بر مقاله استالین به نام مسائل اقتصادى سوسياليسم" نوشته مائو که در كتاب نقدى بر اقتصاد شوروى (نشر مانتلى ريويو نيويورك 1977) آمده است.) بعلاوه مائو در مورد موضوع برترى دادن به فن آورى (تکنولوژی) نسبت به سياست، و برترى دادن به كادرها نسبت به توده ها نيز بحث كرد.

در سالهاى 62-1961 مائو يادداشتهايى بر كتاب آموزشى اقتصاد سياسى شوروى را نوشت. اين مقاله كوبنده كه حاوى نظرات همه جانبه و ملاحظات در باب موضوعات گوناگون است يك اثر اساسى در زمينه اقتصاد سياسى ماركسى محسوب مىشود. مائو در اين مقاله گفت پس از برقراری مالکیت سوسیالیستی، باید به انقلابی کردن روابط توليدى ادامه داد و این مسئله حائز کمال اهمیت است. او حرکت به سطوح عالیتری از مالكيت اجتماعى را یک فرايند مبارزه سياسى انقلابى در سوسیالیسم می بیند و گذر از سوسياليسم به كمونيسم را یک انقلاب اجتماعی می داند.

به این ترتیب طى دوره 64-1956 مائو در حال تبیین یک رويكرد متفاوت در مورد توسعه سوسياليستى بود. پایه های این رويكرد در مبارزه انقلابى و مشاركت توده اى قرار داشت. در اين دوره، تجارب مستقيمى بدست آمده بود كه مىبايست از آن آموخت: از يكطرف تاثيرات منفى استراتژى رشد و الگوى سازماندهى صنعتى كه اوايل دهه 1950 تحت تاثير شوروىها به اجراء گذاشته شد و از طرف ديگر، تجربه مثبت جهش بزرگ به پيش در چين. جهش بزرگ نخستين كوره اى بود كه اين رويكرد نوين در آن شکل گرفت. اين تجربه به درست شدن كمونهاى دهقانى در مناطق روستايى، به آزمون نهادن شكلهاى نوين مديريت كارگرى، تلاشهاى گسترده براى محدود كردن تمايزات بين شهر و روستا و كار فكرى و كار يدى، و معرفى اولويت ها و مكانيسمهاى جديد برنامه ريزى در خدمت اين اهداف انجاميد.

طى همين دوره، مائو درک از مسئله طبقات و درگيرىهاى طبقاتى در جامعه سوسیالیستی را کاملتر کرد و سنتزهای بیشتری ارائه کرد. او در يكى از سخنرانىهايش كه به سال 1962 در كنگره حزب انجام شد نظريه مهمى را در مورد تضادهاى طبقاتى و مبارزه طبقاتى تحت سوسياليسم (كه ديگر به خصلت نسبتا درازمدت آنها پى برده بود) ارائه داد. در آثار جدلى حزب كمونيست چين با اتحاد شوروى در سالهاى 64-1963 كه تحت هدايت کلی مائو به رشته تحرير درآمدند، گفته می شود که یک قشر ممتاز در حاکمیت اتحاد شوروی توانسته انقلاب را در آنجا سرنگون كند. اشاره به اين نكته ارتباط زيادى به موضوع توسعه و تحول اقتصادى داشت: مبارزه اى كه در چین سوسیالیستی در جبهه اقتصادى و بر سر سياستهاى اقتصادى برپا شده بود به وضوح وجود چنين قشرى را نشان داده بود. (بعدها این پدیده را بعنوان ظهور یک طبقه بورژوازی فهمیدند.)

مائو مبارزه طبقاتى عليه نيروهاى محافظه كار رويزيونيست (زيرنويس: "رويزيونيسم" يا تجديد نظرطلبى به معناى كمونيسم دروغين است. اين يك جريان بورژوايى در جنبش كارگرى است كه اصول پايه اى ماركسيسم را منجمله در مورد ماهيت سرمايه دارى، انقلاب سياسى و سوسياليسم كمونيسم مورد "تجديد نظر" قرار مىدهد و تحريف مىكند. رويزيونيسم خون رهائيبخش را در رگهاى ماركسيسم خشك مىكند. رويزيونيسم كارگران را بر پايه رفرميسم و منافع تنگ نظرانه مادى خطاب قرار مىدهد. هدف و تاثير رويزيونيسم، تداوم يا احياى سرمايه دارى اما تحت لوای ماركسيسم است. رويزيونيسم مشتاق و مدافع جايگاه و منافع طبقاتى بورژوائى است. رويزيونيسم، سرمايه دارى در نقاب سوسياليسم است. در اين زمينه رجوع كنيد به فصل دوم كتاب آموزشى شانگهاى.) در حزب كمونيست چين را رهبرى كرد. اين نيروها به جهش بزرگ به پيش حمله برده، مىكوشيدند در آن خرابكارى كنند. اينها تحت لواى مدرنيزه كردن و كارآمد شدن، يك برنامه سرمايه دارانه جلو مىگذاشتند. جاى تعجب نيست كه اينها هم براى سوسياليسم يك اقتصاد سوسياليستى (در اسم البته!) تدوين كرده بودند. از دهه 1950 تا سال 1976 كه نيروهاى انقلابى سرنگون شدند، نيروهاى محافظه كار رويزيونيست كه گاه دچار تفرقه بودند و گاه مواضع خود را تغيير مىدادند، اساسا دو الگوى اقتصادى را جلو گذاشتند: يك اقتصاد غير متمركز كه در آن، واحدهاى توليدى منفرد در تصميمات مربوط به توليد و بازار از استقلال قابل ملاحظه اى برخوردارند. و يك اقتصاد بسيار متمركز كه در آن، اختيار تصميم گيرى و قدرت اقتصادى (بر سر تخصيص سرمايه ها و منابع مالى و امثالهم) در دست وزارتخانه ها و بنگاه هاى برنامه ريزى و مقامات بالاى حزب متمركز است. عليرغم تفاوتهاى سطحى، اين دو الگو بازتاب يك ديدگاه مشترك از صنعتى و مدرنيزه كردن بودند و اين امور را هدف نهايى مىدانستند. نقطه اتكاء هر دو الگو، معيارهائى مانند كارآيى و شاخصهائى مانند نرخ بازگشت بود و در زمينه كنترل و مديريت و انگيزه نيز مكانيسمهاى سرمايه دارانه را جلو مىگذاشت. (زيرنويس: براى آشنايى با مباحثاتى كه طى دو دهه 1950 و 1960 بر سر موضوعات تئورى اقتصادى جريان داشت رجوع كنيد به مقاله راه چينى سوسياليسم (نشر مانتلى ريويو نيويورك 1970) به قلم اى. ال. ويل رايت و بروس مك فارلين. مقاله ساختمان سوسياليستى و مبارزه طبقاتى در عرصه اقتصاد (خبرنامه پكن، شماره 16 آوريل 1970). كتاب انقلاب صنعتى چين (انتشارات پانتئون نيويورك 1977) به قلم استيفن آندورس. شالوده هاى اقتصاد برنامه ريزى شده در چين (انتشارات مك ميلان لندن 1989) نوشته كريستوفر هووى و كنت ر. واكر)

انقلاب فرهنگى در سالهاى 76-1966 يك پيشرفت و راهگشايى ناگهانى در تئورى و عمل مائوئيستى بود. بلافاصله بعد از مرحله نخستين و پرآشوب انقلاب فرهنگى كه با كسب قدرت و تحول ريشه اى نهادين در عرصه ها و مكانهاى مختلف همراه بود، نيروهاى مائوئيست تصميم گرفتند بنيان محكمى براى اقتصاد سياسى سوسياليسم فراهم كنند. آنان تجربه انقلاب فرهنگى يا به قول كتاب آموزشى شانگهاى، انقلاب دوم را در دست داشتند. مىبايست درسهايى كه اين تجربه در مورد خصلت جامعه سوسياليستى و روابط طبقاتيش در برداشت كه جمعبندى و جذب مىكردند. مبناى كار آنان، جمعبنديهاى مائو از راه ها و راهبردهاى ساختمان سوسياليستى در اتحاد شوروى و چين، تحليلش از غصب قدرت در اتحاد شوروى توسط رويزيونيستها، و تئورى او در مورد ادامه انقلاب بود.

ديگر، انجام يك تجزيه و تحليل همه جانبه از ساختار اقتصادى و تضادهاى اجتماعى سوسياليسم و علل احياى سرمايه دارى امكانپذير بود. بعلاوه به اينكار نيازى حياتى بود، تا يك قطب نماى تئوريك براى شناخت و عبور از دل درياى گذار سوسياليستى كه معلوم شده بود دورانى درازمدت است فراهم آيد. اينكار به نياز فورىترى هم پاسخ مىداد. يعنى در مواجهه با مخالفت حاد نيروهاى محافظه كار رويزيونيست، براى سياستهايى كه انقلابيون به اجراء مىگذاشتند و تبليغ مىكردند يك پشتيبان تئوريك مىساخت. براى هر چه بيشتر روشن شدن ارزش اينكار، بايد تا حدى اوضاع و شرايط آن دوره را توضيح دهيم.

در سالهاى اوليه و ميانى دهه 1970، اوضاع سياسى چين پيچيده تر و خطرناكتر مىشد. اين امر به ميزان زياد ناشى از تغيير و تحولات در اوضاع عمومى دنيا بود. از اواخر دهه 1960، تهديدات و حركات اتحاد شوروى عليه چين شروع شد كه بطور جدى بوى حمله مىداد. آنان از سال 1969 نيروى نظامى عظيمى در مرز شوروى و چين مستقر كرده بودند و علنا از يك گزينه هسته اى حرف مىزدند. اينكه چين چگونه بايد به خطر فزاينده از جانب شوروىها پاسخ دهد به يك كانون مباحثه سياسى و مبارزه طبقاتى در سالهاى متعاقب 1969 تبديل شد. لين پيائو در مقام فرمانده نيروهاى مسلح چين مدافع سياست سازش با اتحاد شوروى بود. او كه توسط مائو توبيخ شده بود، در سال 1971 دست به يك كودتاى ناموفق عليه وى زد.

عناصر محافظه كار در رهبرى حزب كه به شدت هوادار غرب بودند اين اوضاع را گشايشى ديدند و كوشيدند از آن استفاده كنند. آنان از اين واقعيت كه لين پيائو بعنوان يكى از چهره هاى انقلاب فرهنگى شناخته مىشد سود جستند تا دستاوردهاى آن انقلاب را بىاعتبار كنند. آنان با استفاده از خطر حمله شوروى، چنين استدلال كردند كه چين بايد براى تقويت خود، دست به ائتلاف همه جانبه نظامى و ادغام اقتصادى با غرب بزند و مدرنيزاسيون و مديريت سرمايه دارانه را به اجراء گذارد. اين بحث را جلو كشيدند كه چين ديگر نمىتواند آشوبها و تجربه گرائىهاى انقلاب فرهنگى را تحمل كند. دستاوردهاى انقلاب فرهنگى و سياستها و برنامه هاى مائوئيستها مورد حملات فزاينده قرار گرفته بود. يك مبارزه عمده در حال شكل گيرى بود. آخرين نبرد مائوتسه دون براى جلوگيرى از احياى سرمايه دارى كه طى سالهاى 1973 تا 1975 براه افتاد و عمق پيدا كرد، بر فعاليتهاى تئوريك تاثير بسیار گذاشت.

در ماه ژوئن 1971، كار تحقيق و نگارش يك كتاب آموزشى در مورد اقتصاد سياسى سوسياليسم آغاز شد. (زيرنويس: اين اطلاعات از مقاله يك تئورى پيرامون جامعه در حال گذار و مائوتسه دون و مكتب شانگهاى مندرج در بولتن محققان مسائل آسيا، آوريل ژوئن 1981 اخذ شده است. اين مقاله كمك بزرگى به تهيه تاريخچه كتاب آموزشى شانگهاى كرده است.) اين بررسى معتبر و قابل اتكائى از شالوده ها و قواى محركه يك اقتصاد سوسياليستى بود كه خصوصيات كليدى يك اقتصاد سوسياليستى و وظايف و مبارزات كليدى كه در جريان گذار به جامعه بىطبقه سر بلند مىكند را مشخص مىكرد. شيوه كتاب اين بود كه مقولات ماركسيستى در زمينه اقتصاد سياسى و مبارزه طبقاتى را مىگرفت و آنها را در عرصه پيچيده واقعیت تاريخى سوسياليسم بكار مىبست.

به فعالیت مربوط به تبیین اقتصاد سياسى سوسياليسم، بصورت يك فعاليت ادامه دار نگاه می شد. فرايند نگارش، به بحث گذاشتن و تصحيح پيش نويسهاى كتاب، فرايندى بارور بود. بين سالهاى 1972 تا 1976، چهار پيش نويس كتاب منتشر شد كه هر يك بروشنی شناخت تئوريك عميقترى را بنمايش مىگذاشت و دستور كار ضرورى براى تحقيقات بيشتر را مطرح مىكرد. بررسى تغييراتى كه در هر پيش نويس انجام شده، روشن مىكند كه مائوئيستها به بحث برانگيزترين موضوعات اقتصاد سياسى سوسياليستى برخوردى خلاقانه داشته اند: از خصلت فرايند كار سوسياليستى گرفته تا وضعيت قوانين اقتصادى تحت سوسياليسم، از روابط ميان سياست و اقتصاد گرفته تا خصلت تضادهاى بين نيروهاى توليدى و روابط توليدى تحت سوسياليسم. پنجمين دست نويس اقتصاد سياسى سوسياليسم هيچگاه منتشر نشد. بلافاصله بعد از كودتاى دست راستى اكتبر 1976، نسخه هاى در حال چاپ آن توقيف شد.

كتاب آموزشى شانگهاى، همان مطالب كتاب اقتصاد سياسى سوسياليسم را به زبان ساده و عامه فهم ارائه مىكند. ساختار مطالب و نحوه استدلال هر دو كتاب اساسا يكى است. تفاوتهايى كه به هنگام مقايسه دو متن در شرح مقولات تئوريك مشاهده مىشود ناچيز است، بازبينى و تصحيحاتى كه در كتاب آموزشى انجام شده نيز كاملا منطبق بر تغييراتى است كه در چاپهاى مختلف كتاب اصلى صورت گرفته است. ترجمه اى كه در دست داريد بر اساس چهارمين دست نويس اقتصاد سياسى سوسياليسم تهيه شده كه اواخر سال 1975 منتشر شده است. اقتصاددانانى كه اين پروژه را پيش مىبردند در ارتباط با موسسه اقتصاد سياسى دانشگاه فودان شهر شانگهاى قرار داشتند و بطور كلى اين شهر يكى از مراكز فعاليتهاى راديكال مائوئيستى محسوب مىشد. به همين خاطر، عنوان این نسخه انگليسى از اثر اصول اقتصاد سياسى به کتاب آموزشی شانگهای تغيير يافته است.

فردى كه در رهبرى پروژه اقتصاد سياسى سوسياليسم نقش كليدى ايفاء كرد، چان چون چيائو بود. او عضوى از هسته رهبرى كننده سراسرى بود كه مائو براى هدايت و جمعبندى از مبارزات پيچيده انقلاب فرهنگى به آن اتكاء داشت. نخستين بار در جريان جهش بزرگ به پيش بود كه نام چان چون چيائو به خاطر نگارش چند مقاله مهم پيرامون سياستها و موضوعات مربوط به دستمزد تحت مالكيت سوسياليستى بر سر زبانها افتاد. اما در سال 1967 بود كه با براه افتادن گردباد قدرتمند انقلاب فرهنگى، او به مثابه يك شخصيت بسيار مهم ظاهر شد. چان چون چيائو در قيام كارگرى 1967 شانگهاى كه به توفان ژانويه شانگهاى معروف شد، نقشى محورى بازى كرد. او به مقام معاونت نخست وزير و عضويت در كميته دائم دفتر سياسى كميته مركزى حزب كمونيست، يعنى بالاترين نهاد رهبرى حزب رسيد و به هدايت كارزارهاى سياسى كه نيروهاى مائوئيست براى جلوگيرى از غصب قدرت توسط رهروان سرمايه دارى براه مىانداختند يارى رساند. بعلاوه، چان چون چيائو يك تئوريسين انقلابى بود. در اكتبر 1976، او به همراه چيان چين همسر مائو، و يائو ون يوان و ون هون ون دستگير شد. اينان "گروه چهار نفر" بودند. در جريان يك محاكمه فرمايشى كه به سال 1980 برگزار شد، چيان چون چيائو و چيان چين استوار بر اصول انقلابى ايستادند، از مائو و انقلاب فرهنگى دفاع كردند و به حبس ابد محكوم شدند (اما يائو ون يوان و ون هون ون ندامت و تسليم پيشه كردند.) چيان چين در سال 1990 در زندان درگذشت. تا زمان نگارش اين مقدمه، هنوز روشن نيست كه چان چون چيائو زنده است يا نه.

او بود كه طرح هاى اوليه تهيه اقتصاد سياسى سوسياليسم را تصويب كرد، در مورد مطالب و موضوعات اين اثر رهنمود داد، جلسات متعدد و مهم بحث بر سر متن كتاب را رهبرى كرد و بر مبناى نظرات رهبرى وقت چين، پيش نويسهاى نهايى را مورد بازبينى قرار داد. بعد از انتشار نخستين دست نويس در سپتامبر 1972، چان چون چيائو سه موضوع كليدى را كه كتاب مىبايست بيشتر و عميقتر به آنها بپردازد به روشنى مشخص كرد: چرا در درون روابط توليدى سوسياليستى، نیروهای سرمايه دارى وجود دارند؟ چرا مسئله مالكيت، يك مسئله مربوط به قدرت است؟ و چرا روابط ميان افراد در فرايند توليد، روابط طبقاتى است؟ او در مقاله اى تحت عنوان "درباره اعمال ديكتاتورى همه جانبه بر بورژوازى" كه به سال 1975 منتشر شد، موضوعات تئوريك مهمى كه در نسخه هاى سوم و چهارم اقتصاد سياسى سوسياليسم بسط يافته بود را بيشتر حلاجى كرد.

كتاب آموزشى شانگهاى، اثری است که دارای مقدار زیادی سنتز و نظریه های جدید است و با توجه به گستره و پيچيدگى موضوع بايد گفت كه ارائه روشن و دقيق آنها، بخودی خود کار بزرگی است. كتاب آموزشى به پيروى از مائو، سوسياليسم را به مثابه سه پديده كه با هم ارتباط درونى دارند، تعريف مىكند: يكم، سوسياليسم يك شكل حاكميت طبقاتى است كه پرولتاريا (در اتحاد با ساير قشرهاى مردمى بويژه دهقانان فقير در ملل ستمديده جهان سوم) از طريق آن بر نيروهاى بورژوايى و استثمارگر قديم و نوخاسته حكم مىراند. دوم، سوسياليسم يك شيوه توليدى است كه در آن مالكيت اجتماعى جاى مالكيت خصوصى بر ابزار توليد را گرفته و به جاى سود شخصى، نياز اجتماعى به هدف و معيار توليد اجتماعى تبديل شده است. سوم، سوسياليسم يك دوره گذار است كه با مبارزات حاد طبقاتى و تحولات عميق رقم مىخورد. هدف از اين مبارزات و تحولات كه بخشى از فرايند جهانى انقلاب به حساب مىآيد، محو طبقات و تمايزات طبقاتى در مقياس جهانى است.

فصل آغازين كتاب توضيح مىدهد كه روابط توليدى جامعه، موضوع بررسى اقتصاد سياسى ماركسيستى است. سپس كتاب به بررسى اين روابط در جامعه چين مىپردازد. نقش سياست و ايدئولوژى و فرهنگ در تكامل اقتصادى مورد بررسى قرار مىگيرد. مسير و شتاب اجتماعى شدن ابزار توليد در بخشهاى صنعتى و كشاورزى چين، و روابط ميان اين بخشها، از ديگر موضوعاتى است در فصل اول به آن پرداخته شده است. فصل هايى از كتاب به تغيير و تحولات تقسيم كار اجتماعى در محيط هاى كار مربوط مىشود و زير و بم توليد اجتماعى كه صرفا يكرشته اعمال فنى نبوده بلكه روابط اجتماعى را نيز در بر مىگيرد، روشن مىكند. متدولوژى برنامه ريزى، شكل هاى پرداخت دستمزد، توزيع محصولاتى كه جامعه توليد مىكند، هدف ارتقاء استانداردهاى زندگى مردم و ايجاد برابرى بيشتر بين افراد بطور همزمان، و نقش و خطرات پول و محاسبات پولى از ديگر موضوعات كتاب آموزشى شانگهاى است. وظيفه كاهش و سرانجام از ميان برداشتن آنچه مائوئيستها "سه تمايز بزرگ" مىنامند (يعنى تمايز بين صنعت و كشاورزى، شهر و روستا، و كار فكرى و كار يدى) مانند يك رشته تئوريك در سراسر كتاب تنيده شده است. رويكرد كتاب به هيچوجه يك رويكرد فرمول وار و جزم انديشانه نيست. كتاب سئوالات تحريك آميزى مطرح مىكند: پرولتاريا كه قدرت و اختيارات معينى در كف نمايندگان نهاده چگونه مىتواند با سوء استفاده از اين اختيارات، انحصارى كردن اين قدرت، و از دست رفتن كنترل بر ابزار توليد مقابله كند؟ خصلت واقعى مالكيت دولتى را چگونه مىتوان تعيين كرد؟

در نسخه سال 1975 كتاب آموزشى، موضوع "حق بورژوايى" حائز اهميت ويژه است. حق بورژوايى يك "نشانه مادرزادى" جامعه سوسیالیستی است که از سرمايه دارى به ارث برده است. حق بورژوايى به روابط اقتصادى و اجتماعى متبلور در قانون و سياست اطلاق مىشود كه مدافع برابرى صورى است اما در واقع عناصر نابرابرى را در بر دارد. اصل توزيع سوسياليستى يعنى "از هركس به اندازه توانايىاش، به هركس به اندازه كارش" يك نمونه اين مسئله است. از يكسو، در مورد همگان معيار يكسانى بكار گرفته مىشود يعنى پرداخت دستمزد بر حسب ميزان كار انجام شده صورت مىگيرد. از سوى ديگر، نيازهاى همگان و بازدهى كار همگان يكسان نيست. بنابراين، چنين معيار برابرى به تقويت نابرابرى كمك مىكند. كتاب آموزشى، نگاه را متوجه شكل هاى موجوديت حق بورژوايى و تاثير ايدئولوژيك آن مىكند. (در اين كتاب، عبارت حق بورژوايى به مفهومى گسترده تر بكار گرفته شده است. يعنى همه آن روابط جامعه سوسياليستى كه بذر روابط كالايى و روابط اجتماعى سرمايه دارانه را در خود دارد.) در آن زمان، يك كارزار سراسرى براى آگاه كردن مردم به اينكه چرا حق بورژوايى خاك مساعدى براى پرورش سرمايه دارى است و چرا بايد محدود و نهايتا نابود شود، در چين جريان داشت. در عرصه توزيع، محو حق بورژوايى مستلزم بكارگيرى اصل كمونيستى "از هركس به اندازه تواناش، به هركس به اندازه نيازش" است. (زيرنويس: در سوسیالیسم، محدود كردن حق بورژوايى در عرصه توزيع شامل اقداماتى نظير ايجاد شكل هاى اجتماعىتر توزيع، تامين خدمات حياتى مثلا خدمات درمانى بدون توجه به درآمد شخصى افراد، دست زدن به ابتكارات اجتماعى براى رفع نابرابريهاى ميان زنان و مردان و كاهش تفاوت دستمزدهاست.)

نسخه سال 1975 كتاب آموزشى شانگهاى مبتنى بر شناخت پيشرفته مائوئيسم از آن شرايط مادى و ايدئولوژيكى است که در جامعه سوسیالیستی به نيروهاى ممتاز نوخاسته و سر بیرون آوردن روابط سرمايه داری پا مىدهد. اما تجزيه و تحليل هاى بعدى مائو در مورد خصلت و مكان بورژوازى نوخاسته در سوسياليسم در اين كتاب گنجانده نشده است. پيش از آن، راست روان و رويزيونيستها عموما به مثابه عمال يا نمايندگان طبقات بورژوا و فئودال در نظر گرفته مىشدند. چند ماه بعد از انتشار نسخه اول اين كتاب بود كه مائو طى چند بيانيه پياپى توضيح داد كه سطوح بالاى نهادهاى حزبى و دولتى، نقطه تمركز بورژوازى در جامعه است. پيروان مائو بر مبناى اين بينش، دست به تحقيقات بيشتر زدند و شواهد زيادى در دست است كه نشان مىدهد نسخه سال 1976 بطور مستند به اين تكامل تئوريك پرداخته بود.

هدف از نگارش اين كتاب، ارائه يك تجزيه و تحليل از نحوه عملكرد اقتصاد چين يا مشاجرات سياسى در آن مقطع نبود. (زيرنويس: در بخش موخره، نحوه عملكرد اقتصاد چين مائوئيستى را بررسى خواهيم كرد.) با وجود اين، كتاب آموزشى در مورد فرآیندهای کلی رشد و توسعه صحبت می کند و نيز خطوط تمايز اصلی ميان رويكردهاى انقلابى و رويزيونيستى در مورد نيازهاى توسعه چين سوسياليستى را نشان مىدهد. يكى از نقاط قوت كتاب دقيقا اينست كه جان مايه خود را از درسهاى غنى انقلاب سوسياليستى چين مىگيرد. انقلاب سوسياليستى چين، نقطه رجوع تجربى اين اثر است. اما كتاب، همه اينها را در خدمت يك هدف بزرگتر قرار داده است: فراهم كردن يك توضيح تئوريك همه جانبه در مورد اقتصاد سياسى سوسياليستى.

فراتر از سهم تئوريكى كه كتاب بعهده دارد، اين اثر را مىتوان از چند زاويه ديگر هم مطالعه كرد. هدف كتاب آموزشى شانگهاى كه به زبان ساده و غيرآكادميك نگاشته شده، برقرارى ارتباط با مخاطبانى است كه ممكنست تعليمات تخصصى را سر نگذرانده باشند. متن حاضر يكى از چند عنوان كتابى است كه در فاصله 1972 تا 1976 از سرى آثار خودآموز جوانان منتشر شد. كتابهايى مانند اين، نقشى حياتى در چين مائوئيستى بازى كردند. يك هدف كليدى انقلاب فرهنگى، ايجاد نظام آموزشى بود كه به جاى تقويت نخبه گرايى به آن ضربه بزند. جنبش "رفتن به عمق روستاها و نوک كوه ها"، بخشى از اين تلاش بود. حدود 12 ميليون جوان كه اغلب آنان دانش آموزان مناطق شهرى بودند در نواحى روستايى چين كه محل زندگى اكثريت اهالى كشور بود، به انجام وظيفه پرداختند. كتاب حاضر براى استفاده اين جوانان نوشته شد. آنان كتاب آموزشى شانگهاى را به همراه چند اثر ديگر در زمينه هاى فلسفى، ادبى، علوم اجتماعى و طبيعى و فن آورى كشاورزى مطالعه مىكردند تا براى كار و آموزش و مبارزه سياسى در روستاها آماده شوند. بنابراين مطالعه كتاب حاضر، به ما چيزهايى در مورد چگونگى تربيت نسل جديد براى شناخت از جامعه سوسياليستى مىآموزد. بعلاوه، از اينكه تئورى ماركسيستى چگونه در دسترس مخاطبان وسيع قرار گرفت نيز دركى بدست مىدهد. زيرا دانشجويان در همان حال كه از دهقانان مىآموختند مىخواستند آنان را در اطلاعات خود سهيم كنند. مطالعه و بحث عمومى گسترده بر سر تئورى، منجمله اقتصاد سياسى، يك جنبه حياتى زندگى سياسى در چين مائوئيستى بود.

بخشهايى از كتاب حاضر، به شيوه جدلى نگاشته شده است. با رجوع به گذشته، علت اين امر را مىتوان به روشنى دريافت: مبارزه اى عظيم در چين برپا شده بود.... و سرانجام كسانى كه در پى احياى سرمايه دارى بودند به پيروزى رسيدند. بنابراين كتاب را مىتوان از يك زاويه ديگر هم مطالعه كرد. اين اثر نشان مىدهد كه انقلابيون چينى چگونه براى نبرد تدارك مىديدند، چگونه مردم را براى تشخيص ساختارها و مكانيسم هاى درون جامعه سوسياليستى كه بايد متحول مىشد تعليم مىدادند. چگونه آنان را براى شناخت از آنچه نهايتا محور مبارزه بود، تربيت مىكردند: يعنى ادامه انقلاب يا نظاره شكست و سرنگونى انقلاب.

كتاب آموزشى شانگهاى يك كتاب مرجع ارزشمند براى دانشجويان و محققان در بررسى مقايسه اى امور اقتصادى، مطالعات چين و مسئله توسعه در جهان سوم است.اين كتاب بايد مورد توجه ويژه كسانى قرار گيرد كه تشنه دگرگونىهاى اساسى هستند. يك نكته را نبايد فراموش كرد: فعاليت تئوريك انقلابيون چين به نيت خدمت و كمك به مبارزه بين المللى كارگران و ستمديدگان انجام مىشد. اين كتاب بايد افق و وظايف اقتصاد سياسى سوسياليستى و بدون شك تحول سوسياليستى كل جامعه را براى كسانى كه در گوشه و كنار دنيا درگير مبارزه انقلابيند روشن كند. ديالكتيك مبارزه و شناخت، همچنان خود را نشان خواهد داد. ترديد نيست كه از دل يك يا چند انقلاب پيروزمند، دست نويس آينده اقتصاد سياسى سوسياليسم حاصل خواهد شد.

ژوئن 1994

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یک

 

مطالعه مقداری اقتصاد سیاسی

 

موضوع اقتصاد سیاسی

 

صدر مائوی بزرگ به ما می آموزد: چرا لنین صحبت از اعمال دیکتاتوری بر بورژوازی کرد؟ داشتن درک روشن در باره این موضوع، اساسی است. ناروشنی در باره این موضوع به رویزیونیسم می انجامد. این مسئله را باید برای عموم ملت روشن کنیم. (1) مطالعه مقداری اقتصاد سیاسی برای احاطه یافتن بر ماركسیسم و پیگیری در اعمال همه جانبه دیكتاتوری بر بورژوازی، و جهت بكار بست آگاهانه خط پایه ای و سیاستهای حزب در رابطه با دوره تاریخی سوسیالیسم، ضروری است.

نسل جوان که در روستاها و کارخانه ها در خط اول مبارزه قرار دارند امید کشورمان و جانشینان آرمان انقلاب پرولتری می باشند. جوانان برای اینکه مبارزه را بهتر به پیش برند و هر چه سریعتر به لحاظ سیاسی آزموده تر شوند باید اقتصاد سیاسی را مطالعه کنند.

 

موضوع اقتصاد سیاسی روابط تولیدی است

 

اقتصاد سیاسی چه نوع علمی است؟ اول باید ببینیم اقتصاد سیاسی چه موضوعی را بررسی می کند. اقتصاد سیاسی علم مطالعه روابط تولیدی است. انگلس بروشنی خاطر نشان کرد که: اقتصاد نه با چیزها بلكه با روابط میان انسانها و در تحلیل نهایی با روابط میان طبقات سروكار دارد (2). روابط تولیدی میان انسانها چگونه بوجود می آید؟ برای یافتن جواب باید از فعالیتهای تولیدی انسان بیاغازیم.

صدر مائو گفت، ماركسیستها معتقدند كه فعالیت تولیدی انسان اساسی ترین فعالیت عملی او و تعیین كننده دیگر فعالیتهای آن می باشد. (3) اما قبل از تکامل ماركسیسم، یعنی بیش از صد سال قبل، این درك علمی در میان انسانها موجود نبود. متفكرین طبقات استثمارگر همه مخالف این نقطه نظر بودند. برخی این نظریه دروغین را ارائه می دادند که جامعه بشری طبق اراده خداوند تكامل یافته و برخی دیگر یاوه سرائی می کردند که تاریخ را قهرمانان می سازند. این به اصطلاح متفكرین بزرگ بر این واقعیت ساده پرده می افكندند كه انسانها باید غذا و پوشاك و سرپناه برای خود فراهم کنند تا بتوانند درگیر فعالیتهای سیاسی، علمی، هنری و مذهبی گردند و برای اینکه بتوانند غذا و پوشاك و سرپناه تهیه كنند باید وارد فعالیتهای تولیدی شوند. بنابراین، تولید مستقیم نیازهای مادی، اساس رشد جامعه بشری است. بدون فعالیتهای تولیدی مردم كاركن (مردم زحمتکش مترجم) ، بشریت بقا نمی یابد و جامعه رشد نمی كند. برای اولین بار ماركس این قانون تكامل تاریخ بشر را كشف نمود.

مردم برای تولید کردن باید وارد روابط متقابل معینی شوند. افراد جدا از یکدیگر نمی توانند در تولید درگیر شوند. همانطور که مارکس خاطرنشان کرد: انسان ها برای تولید وارد یکرشته ارتباطات و روابط با یکدیگر می شوند و عمل آنان بر طبیعت تنها در چارچوب این ارتباطات و روابط اجتماعی انجام می پذیرد و تولید در این چارچوب صورت می گیرد. (4) این روابط که توسط مردم در فرآیند تولید برقرار می شوند، روابط تولیدی خوانده می شوند. درجامعه طبقاتی، این روابط در نهایت بازتاب روابط طبقاتی می باشند.

روابط تولیدی سه وجه دارد:

1- شکل مالکیت بر ابزار تولید؛

2- موقعیت افراد و روابط متقابل میان آنها در تولید؛

3- شکل توزیع فرآورده های تولید.

شکل مالکیت ناظر بر این است که چه کسی مالک ابزار تولید (منجمله ابزار کار مانند ماشین آلات، کارخانه ها، و زمین و موضوعات کار مانند مواد خام) می باشد. شکل مالکیت بر ابزار تولید مهمترین وجه روابط تولید و شالوده روابط تولیدی است. شکل مالکیت بر ابزار تولید ماهیت روابط تولیدی را تعیین می کند. جامعه اولیه، جامعه برده داری، جامعه فئودالی، جامعه سرمایه داری و جامعه سوسیالیستی برحسب اینکه اشکال و الگوهای مالکیت بر ابزار تولید در هر یک چگونه است دسته بندی شده اند. شکل مالکیت تعیین کننده نقش افراد و روابط متقابل میان آنها در تولید و بنابراین تعیین کننده شکل توزیع فرآورده های تولید است.

برای تولید نه تنها ضروری است که روابط میان انسان ها برقرار شود بلکه روابط میان انسان و طبیعت برقرار گردد. قدرت انسان در فتح طبیعت و دگرگون کردن آن، نیروهای مولده خوانده می شود. نیروهای مولده شامل مردم و مواد (یا وسایل تولید) است. در میان نیروهای مولده، ابزار تولید از همه مهمتر است. نوع ابزاری که برای تولید مورد استفاده قرار می گیرد نشاندهنده قدرت بشر در فتح طبیعت است. اما نمی توانیم ابزار تولید را به عنوان عامل تعیین کننده در نیروهای مولده به حساب آوریم. مردم تعیین کننده اند و نه چیزها. (5) در جهان گرانبهاترین چیز مردم اند. (6) این مردم هستند که ابزار را بکار می گیرند، می آفرینند، و می سازند. بنابراین بدون مردم نه ابزاری ساخته می شود و نه دانشی بدست می آید. بدون مردم، بهترین ابزار اتوماتیک هرگز بواقع اتوماتیک نیستند.

روابط تولیدی و نیروهای مولده دو وجه تولید اجتماعی را تشکیل می دهند. در کلیت تکامل تاریخی (تکامل تاریخی تولید اجتماعی مترجم) بطور عموم نیروهای مولده نقش عمده و تعیین کننده را بازی می کنند. هرگونه تغییر و تحول در روابط تولیدی الزاما نتیجه سطح معینی از رشد نیروهای مولده است. روابط تولیدی باید منطبق بر (ضروریات تكامل) نیروهای مولده باشد. وقتی روابط تولیدی معینی مانع رشد نیروهای مولده می گردد، این روابط باید عوض شده و جای خود را به روابط تولیدی نو كه با رشد نیروهای مولده سازگارتر است بدهد. باید گفت كه شكل روابط تولیدی توسط اراده ذهنی انسان تعیین نشده، بلكه توسط سطح رشد نیروهای مولده معین می گردد. روابط تولیدی باید با رشد نیروهای مولده سازگار باشد. این یك قانون عینی و مستقل از اراده بشر است. ظهور، تكامل و انهدام روابط تولیدی معین همراه است با تكامل تدریجی تضادهای نیروهای مولده معین. بنابراین اقتصاد سیاسی ماركسیستی هنگام مطالعه روابط تولیدی به بررسی نیروهای مولده نیز می پردازد.

در کلیت تکامل تاریخی، نیروهای مولده نقش تعیین کننده و عمده را بازی می کنند اما این به معنای آن نیست که روابط تولیدی در تاثیر گذاری بر نیروهای مولده منفعل است. بهیچوجه چنین نیست. زمانی كه روابط تولیدی با نیروهای مولده سازگار باشند، در رشد نیروهای مولده همچون محرك فعال عمل می كنند. زمانی كه نیروهای تولیدی، با نیروهای مولده سازگار نباشند، سدی می گردند در مقابل رشد نیروهای مولده. در مقاطعی از تاریخ، بدون تغییر در روابط تولیدی، نیروهای مولده نمی توانند رشد كنند. در این مواقع، دگرگون کردن روابط تولیدی نقش تعیین كننده عمده را بازی می کند (* توضیح مترجم). زمانی كه چین كهن تحت سلطه امپریالیسم، فئودالیسم و سرمایه داری بوروكرات بود، طبقات زمیندار و كمپرادور ارتجاعی ترین و عقب افتاده ترین روابط تولیدی را در چین نمایندگی میكردند. رشد نیروهای مولده بشدت محدود و تضعیف شده بود. قبل از انقلاب1949 چین دارای صنعت ماشین سازی یا اتومبیل و هواپیما نبود. بغیر از شمال غربی چین تولید سالانه فولاد تنها بالغ بر چند صد هزار تن می شد. حتی ضروریات روزمره نیز وارد می شد. پوشاك را پوشاك خارجی و چتر را چتر خارجی می نامیدند. حتی میخ از خارج وارد می شد. در آن شرایط سرنگون کردن حاكمیت امپریالیسم، فئودالیسم و سرمایه داری بوروكرات، تغییر دادن روابط تولیدی كمپرادور فئودال و برقراری روابط تولیدی سوسیالیستی نقش تعیین کننده عمده را در رشد نیروهای مولده بازی كرد.

رشد مهم در نیروهای مولده عموما پس از تغییر در روابط تولیدی رخ می دهد. این یك قانون جهانشمول می باشد. در جامعه سرمایه داری رشد مهم در نیروهای مولده پس از منهدم شدن روابط تولیدی فئودالی توسط انقلاب بورژوایی و رشد سریع روابط تولیدی سرمایه داری انجام پذیرفت. مثلا در انگلستان انقلاب صنعتی پس از انقلاب بورژوایی توانست صورت گیرد. یكی از موضوعات عمده در مبارزات طولانی بین ماركسیستها و رویزیونیستها همواره این بود که آیا باید به نیروهای مولده و روابط تولیدی بعنوان دو وجه یك وحدت دیالكتیكی نگریست یا اینكه نقطه نظر ارتجاعی رشد نیروهای مولده را اتخاذ نمود. لین پیائو در اتحاد با چن پوتا معتقد بود كه وظیفه اصلی پس از كنگره نهم حزب در سال 1969 رشد تولید می باشد. این همان خط رویزیونیستی بود كه توسط لیوشائوچی و چن پوتا وارد قطعنامه كنگره هشتم حزب گردید كه می گفت، تضاد عمده در جامعه چین تضاد میان نظام پیشرفته سوسیالیستی و نیروهای مولده اجتماعی عقب مانده است. در چین، روابط تولیدی سوسیالیستی اساسا با رشد نیروهای مولده سازگار می باشند. این سازگاری افقهای كاملا نوینی را برای رشد نیروهای مولده می گشاید. اما این روابط تولیدی بهیچوجه بی نقص نمی باشند. در واقع این نقایص در تضاد با رشد نیروهای مولده قرار می گیرند. تجربه انقلاب سوسیالیستی به ما می آموزد كه فقط سیستم سوسیالیستی برتر میتواند رشد نیروهای مولده را تحرك بخشد. همواره دگرگون کردن آن بخشهائی از روابط تولیدی که با رشد نیروهای مولده در انطباق نیستند، رشد نیروهای مولده را تقویت کرده است. باید پرسید تضاد میان نظام سوسیالیستی پیشرفته و نیروهای مولده اجتماعی عقب مانده کجاست؟ قصد جنایتکارانه لیوشائوچی و لین پیائو و فریبکاران دیگر که این یاوه ها را می بافتند این بود که از رشد نیروهای مولده به مثابه سلاحی برای ممانعت از ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا و اعمال همه جانبه دیکتاتوری بر بورژوازی استفاده کنند و با خط پایه ای حزب مقابله کنند.

روابط تولیدی باید با نیروهای مولده سازگار باشد. برای رشد نیروهای مولده ضروری است که روابط تولیدی كهن كه با رشد آن سازگار نمی باشد از بین رفته و روابط تولیدی نوین كه با رشد نیروهای مولده سازگار است، جای آن را بگیرد.اما پروسه انهدام روابط تولیدی كهن و ظهور روابط تولیدی نوین پروسه ای نرم و راحت نیست. تغییر روابط تولیدی كهن و استقرار و كامل كردن روابط تولیدی نوین، اغلب پس از مبارزات انقلابی به كف می آید. اما اگر می خواهید بدانید که روابط تولیدی كهن را چگونه باید تغییر داده و روابط تولیدی نوین را جایگزین آن نمود باید علاوه بر مطالعه و بررسی تضاد میان روابط تولیدی و نیروهای مولده، رابطه میان روبنا و زیربنای اقتصادی را نیز باید مورد پژوهش قرار دهید.

روبنا ناظر بر حكومت ملی، ارتش، قانون و دیگر نهادهای سیاسی و اشكال ایدئولوژیك منطبق بر آنها مانند فلسفه،ادبیات و هنر است. زیربنای اقتصادی مشتمل است بر روابط تولیدی. جمع این روابط تولیدی ساختار اقتصادی جامعه را می سازد. شالوده واقعی این است. بر روی این شالوده، روبنای قانونی و سیاسی جامعه شکل می گیرد و اشكال معینی از آگاهی اجتماعی بر آن منطبق میگردد. (7) این جمله ماركس بطور علمی رابطه بین روبنا و زیربنای اقتصادی را تشریح می كند.

در تضاد بین روبنا و زیربنای اقتصادی، این دومی است كه عموما نقش عمده و تعیین كننده را بازی می كند. یعنی، زیربنای اقتصادی، روبنا را تعیین می كند. با تغییر در زیربنای اقتصادی، كلیه روبنای عظیم بطور كمابیش سریع تغییر می یابد. (8) یعنی اینكه وقتی زیربنای اقتصادی كهن از هم گسیخته می شود، روبنای ساخته شده بر روی این زیربنا نیز باید مضمحل شود. اما روبنا با همان شتاب زیربنا مضمحل نمی گردد، حتی اگر ماشین دولتی ارتجاعی تغییر كند و زیربنای اقتصادی كهن عوض شود، طبقات ارتجاعی با میل خود صحنه تاریخ را ترك نخواهند كرد. آنها بطور اجتناب ناپذیر با طبقات پیشرو در عرصه سیاسی، ایدئولوژیك و فرهنگی درگیر مبارزه خواهند شد. انواع ایدئولوژیهای كهن كه متعلق به طبقات سرنگون شده است تا مدت درازی بقاء خواهند یافت. روبنا توسط زیربنای اقتصادی تعیین می شود. بلافاصله پس از برقراری روبنای جدید، تاثیر عظیمی بر زیر بنای اقتصادی می گذارد. استالین خاطر نشان كرد: (روبنا) ... فعالانه به شكلگیری و استحكام زیربنای خود یاری می رساند و به حداکثر به نظام نوین در نابود كردن زیربنای كهن و طبقات كهن یاری می رساند. (9) بدین شرح است كه روبنا همیشه به زیربنای اقتصادی اش خدمت می كند. روبنای سوسیالیستی به زیربنای اقتصادی سوسیالیستی خود و روبنای سرمایه داری به زیربنای اقتصادی سرمایه داری خدمت می كند.

در جامعه سرمایه داری، با تشدید تضاد بین تولید اجتماعی شده و مالكیت خصوصی بر ابزار تولید، بطور عاجل ضروری است كه مالكیت عمومی سوسیالیستی جایگزین مالكیت خصوصی سرمایه داری شود. اما بورژوازی ماشین دولتی ارتجاعی را كنترل كرده و از آن برای حفاظت از زیربنای اقتصادی سرمایه داری بهره می جوید. اگر پرولتاریا ابتدا دولت سرمایه داری را درهم نشكند، نابود كردن نظام اقتصادی سرمایه داری امكان ناپذیر خواهد بود. رویزیونیستهای نو و كهنه ادعا می كنند كه سرمایه داری می تواند بطور مسالمت آمیز به سوسیالیسم برسد. این دروغ محض است.

در جامعه سوسیالیستی روبنا و زیربنای اقتصادی اساسا با یكدیگر سازگارند. اما بدلیل وجود بورژوازی و اشكال ایدئولوژیكی آن، وجود سبك كارهای بوروكراتیك معین در ارگانهای دولتی و وجود نقایص معین در بخشهایی از نظام دولتی، رشد بیشتر زیربنای اقتصادی سوسیالیستی و تحكیم و بهبود آن با مانع مواجه می شود. ما باید روبنای سوسیالیستی را هر چه بهتر بخدمت زیربنای اقتصاد سوسیالیستی درآوریم. ما باید ضرورت مبارزه در روبنا را هر چه عمیقتر دریابیم و انقلاب سوسیالیستی را در روبنا تا به انتها پیگیری نمائیم.

اقتصاد سیاسی عملی ترین و فوری ترین منافع اقشار و طبقات گوناگون را مورد مطالعه قرار می دهد. حادترین و شدیدترین مسائل مبارزه طبقاتی را تشریح می كند. اقتصاد سیاسی ماركسیستی همچون فلسفه ماركسیستی آشكارا اعلام می كند كه در خدمت سیاست پرولتری است. اقتصاد سیاسی علمی است كه مشغله اش مبارزه طبقاتی است.

 

اقتصاد سیاسی اساس تئوریکی حزب

در فرموله کردن خط پایه ای است

 

اقتصاد سیاسی مارکسیستی با ظهور پرولتاریای مدرن و نیروهای مولده پیشرفته، بخصوص صنعت مقیاس بزرگ، به ظهور رسید. مارکس در مبارزه طبقاتی زمان خود شرکت کرد. او با استفاده از ماتریالیسم دیالکتیک انقلابی به تحلیل از جامعه سرمایه داری پرداخت. او اسرار استثمار کارگران توسط سرمایه داران را آشکار کرد و بطور علمی تضادهای میان تولید اجتماعی و مالکیت سرمایه داری را نشان داد. این تضادها در تخاصم حاد میان پرولتاریا و بورژوازی متجلی می شدند. با رشد روزمره تضادهای جامعه سرمایه داری، شمار پرولتاریا، گورکنان سرمایه داری، هر چه فزونتر شد. ناقوس مرگ مالکیت خصوصی سرمایه داری به صدا در می آید. خلع ید کنندگان خلع ید می شوند. (10) از اینجا نتیجه گیری انقلابی و علمی نشئت می گیرد که نظام سوسیالیستی بالاجبار جایگزین نظام سرمایه داری، و دیکتاتوری پرولتاریا جایگزین دیکتاتوری بورژوازی خواهد شد. ماركس اجتناب ناپذیری تغییر جامعه سرمایه داری به جامعه سوسیالیستی را كاملا از قانون اقتصادی رشد جامعه معاصر، نتیجه می گیرد. (11 ) بنابراین اقتصاد سیاسی ماركسیستی همراه با فلسفه ماركسیستی و سوسیالیسم علمی شالوده تئوریكی است كه حزب سیاسی پرولتاریا را قادر می سازد كه سیاست پایه ای خود را فرموله كند. برمبنای ماركسیسم و تحت شرایط سرمایه داری، رهبران انقلابی پرولتری این طبقه، خط پایه ای زیر را برای حزب پرولتاریا فرموله كردند: ضرورت استفاده از قهر انقلابی برای كسب قدرت سیاسی. آنها پرولتاریا را در مبارزه برای سرنگونی کامل بورژوازی و تمام طبقات استثمارگر و جایگزینی دیکتاتوری بورژوازی با دیکتاتوری پرولتاریا و پیروزی سوسیالیسم بر سرمایه داری و در نهایت رسیدن به کمونیسم، رهبری کردند.

اقتصاد سیاسی ماركسیستی در جامعه سوسیالیستی نیز شالوده تئوریك را برای حزب پرولتاریا فراهم می كند تا خط پایه ای خود را فرموله نماید. صدر مائو بطور نافذ تضادهای میان روابط تولیدی سوسیالیستی و نیروهای مولده و روابط میان روبنا و زیربنای اقتصادی را تحلیل کرد و ماهیت طولانی و پیچیده مبارزه میان دو طبقه و میان دو خط را در دوره سوسیالیسم، آشکار کرد. با اتکا بر این اساس تئوریک صدر مائو خط پایه ای حزب را برای تمام دوره سوسیالیسم فرموله کرد. این خط پایه ای بما می آموزد: جامعه سوسیالیستی در برگیرنده یك دروه تاریخی نسبتا طولانی است. در سراسر این دوره تاریخی، طبقات و تضادهای طبقاتی و مبارزه طبقاتی موجود است. بین راه سوسیالیستی و راه سرمایه داری مبارزه وجود دارد و خطر احیای سرمایه داری و خطر خراب كاری و تجاوز توسط امپریالیسم و سوسیال امپریالیسم موجود است. این تضادها را فقط با اتكا به تئوری ادامه انقلاب تحت دیكتاتوری پرولتاریا و پیشبرد پراتیك تحت هدایت آن، می توان حل كرد. (12) خط پایه ای حزب مردم چین را رهبری می کند و آنانرا قادر می سازد که در ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا پیگیر باشند، برای تحکیم دیکتاتوری پرولتاریا مبارزه کنند، با احیا سرمایه داری مقابله کنند، در ساختمان سوسیالیسم مصمم باشند، و برای آرمان بزرگ تحقق کمونیسم در سراسر جهان مبارزه کنند.

صدر مائو خاطرنشان کرده است که : به یک کلام چین یک کشور سوسیالیستی است. قبل از انقلاب کمابیش مانند یک کشور سرمایه داری بود. حتا اکنون نیز دارای نظام دستمزد هشت رتبه ای است، توزیع را بر حسب کار انجام می دهد، مبادله از طریق پول انجام می شود، و در این زمینه های تفاوت زیادی با جامعه کهن ندارد. آنچه متفاوت است آنست که نظام مالکیت عوض شده است. (13) صدر مائو همچنین گفته است: کشور ما اكنون از سیستم كالائی استفاده می كند، نظام دستمزدها نابرابر است و غیره. تحت دیكتاتوری پرولتاریا چنین چیزهایی را فقط می توان محدود كرد. از این رو اگر كسانی مانند لین پیائو قدرت را كسب كنند برای آنها احیای نظام سرمایه داری كاملا ساده خواهد بود. به این دلیل است كه باید هرچه بیشتر به مطالعه آثار ماركسیستی ـ لنینیستی بپردازیم. (14) حق بورژوایی نهفته در نظام كالائی و انجام توزیع برحسب كار (در جامعه سوسیالیستی) عوامل اقتصادی مهمی هستند كه مایه تولید و بازتولید سرمایه داری و عناصر بورژوایی نوین می شوند. درك خصلت عمیق این مسئله مفاهیم مهمی در زمینه اعمال همه جانبه دیكتاتوری بر بورژوازی، داراست. همه این مسائل مربوط به حیطه اقتصاد سیاسی می باشند. با مطالعه مقداری اقتصاد سیاسی می توانیم دركمان را از خط پایه ای حزب عمیقتر كرده و آگاهی خود را بالا ببریم تا بتوانیم این خط را هرچه بهتر بكار ببندیم.

اقتصاد سیاسی مارکسیستی درست نقطه مقابل اقتصاد سیاسی بورژوائی و رویزیونیستی است. اقتصاد سیاسی مارکسیستی از درون به مصاف طلبیدن و نقد اقتصاد سیاسی بورژوائی و رویزیونیستی تکامل یافته است. مطالعه اقتصاد سیاسی مارکسیستی بهما کمک می کند که مارکسیسم را از رویزیونیسم، سوسیالیسم را از سرمایه داری، و دیکتاتوری پرولتاریا را از دیکتاتوری بورژوازی تمیز دهیم. همچنین به ما در تصحیح انحرافات و ارتقا آگاهی ایدئولوژیک کمک می کند.

بطور خلاصه، اگر می خواهیم ایدئولوژی ضد حزبی و ضد مارکسیستی را مغلوب کنیم؛ ادر می خواهیم در زمینه اعمال همه جانبه دیکتاتوری بر بورژوازی پیگیر باشیم و خط پایه ای حزب را بطور کامل بکار بندیم؛ اگر می خواهیم در انقلاب کبیر سوسیالیستی و آرمان ساختمان سوسیالیسم به پیروزی های بیشتری دست یابیم، باید اقتصاد سیاسی را مطالعه کنیم.

 

برای اینکه اقتصاد سیاسی را خوب بیاموزیم

باید تئوری و پراتیک را ترکیب کنیم

 

اقتصاد سیاسی بکاربستی است از ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی ، و معتبر بودن آنها را نشان می دهد. در مطالعه اقتصاد سیاسی باید ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی را بعنوان راهنما بکار گیریم. روش دیالکتیکی هر شکل اجتماعی تاریخا تکامل یافته را در حرکت سیال در نظر می گیرد. بنابراین، نه فقط موجودیت فی الفور آن بلکه همچنین ماهیت گذرای آن را نیز مد نظر دارد؛ زیرا اجازه نمی دهد که چیزی بر آن تحمیل شود و در جوهر خود نقاد و انقلابی است. (15) این جهان بینی پرولتری درست نقطه مقابل ایده آلیسم و متافیزیک است. فقط با درک ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی و استفاده از آن در مشاهده و تحلیل قوانین حركت جامعه سرمایه داری و اقتصاد سرمایه داری می توانیم بفهمیم كه چرا مرگ سرمایه داری و پیروزی سوسیالیسم اجتناب ناپذیر است. فقط با بكار بردن ماتریالیسم دیالكتیكی و تاریخی در مشاهده و تحلیل قوانین حركت جامعه سوسیالیستی و اقتصاد سوسیالیستی می توانیم به ماهیت طولانی و پیچیده مبارزه طبقاتی و مبارزه خطی در جامعه سوسیالیستی پی ببریم و فقط در این صورت است كه می توانیم روند عمومی تکامل تاریخی از سوسیالیسم به كمونیسم را، كه مستقل از اراده بشر است، درك كنیم. چنین دركی عزم ما را در مبارزه برای پیروزی نهایی آرمان كمونیسم محكمتر خواهد كرد، بطوری كه با عزم جزم و بدون هراس از هرگونه مشكل و بدون ابا از هرگونه فداكاری، برای این آرمان برزمیم.

در مطالعه اقتصاد سیاسی باید بر سبک آموزش انقلابی پافشاری کنیم. این سبک انقلابی عبارتست از ترکیب تئوری با پراتیک. صدر ما به ما می آموزد: لازم است که تئوری مارکسیستی را بیاموزید. آنرا برای بکاربستن بیاموزید. (16) ترکیب تئوری و پراتیک مربوط به این است که آیا فرد دارای سبک انقلابی مطالعه کردن است یا خیر، آیا دارای روحیه حزبی است یا خیر. ما باید مطالعه اقتصاد سیاسی را با نقد رویزیونیسم، با نقد دروغ های ارتجاعی که توسط لیوشائوچی و لین پیائو و امثالهم اشاعه داده می شود ترکیب کنیم؛ باید مطالعه اقتصاد سیاسی را با سه جنبش انقلابی بزرگ یعنی مبارزه طبقاتی، مبارزه برای تولید و آزمون های علمی ترکیب کنیم؛ باید مطالعه اقتصاد سیاسی را با دگرگون کردن جهان بینی خود ترکیب کنیم. صدر مائو خاطرنشان کرده است: لنین گفت که "تولید کوچک دائما، هر روز و ساعت و بطور خودبخودی و در مقیاس بزرگ، سرمایه داری و بورژوازی را تولید باز تولید می کند." اینها در میان بخشی از طبقه کارگر و اعضای حزب نیز تولید می شوند. در میان صفوف پرولتاریا و پرسنل دولت و دیگر ارگانها کسانی هستند که به سبک زندگی بورژوائی روی آورده اند. (17) ما باید از اقتصاد سیاسی مارکسیستی آگاهانه برای مقابله با سبک زندگی بورژوائی استفاده کنیم و پیگیرانه علیه نیروهای سرمایه داری و بورژوازی مبارزه کنیم.

آیا آموختن اقتصاد سیاسی ماركسیستی مشكل است؟ بله. ماركس در مقدمه ای بر اولین چاپ کتاب کاپیتال (سرمایه) گفت: هرچیزی در ابتدا مشكل است. همه علوم اینطورند. اقتصاد سیاسی ماركسیستی هنگام تجزیه و تحلیل مشخص از پدیده های عینی از سطح به عمق نفوذ می كند، جوهر آن را كشف می كند و به تجرید علمی دست می زند. بهمین جهت در ابتدای كار اغلب با برخی واژه ها و مفاهیم برخورد می كنیم كه فهمشان مشكل است. اما اقتصاد سیاسی ماركسیستی برای پرولتاریا نوشته شده است و در باره انقلاب پرولتری است. اگر آن را با جدیت مطالعه كنیم بتدریج به درك آن نائل خواهیم آمد. "هیچ چیز در جهان مشكل نیست بشرطی كه آدم فکر و ذکر خود را بر روی آن متمركز كند." گذر كردن به قلمرو جدید مشكل نیست و احاطه یافتن بر آن امكان پذیر است بشرط آنكه آدم ذهن خود را بر روی آن متمركز كند و آموزنده خوبی باشد. (18)

ماركس یك بار خاطرنشان كرد: جاده دست یافتن به علم با فرش سرخ مزین نشده است و فقط كسانی می توانند به قله درخشان آن دست یابند كه از خستگی شیب تند آن نهراسند. (19) رهبران انقلابی پرولتاریا سراسر زندگی خود را وقف تاسیس و تکامل تئوری مارکسیسم کردند. ما باید با پیروی از الگوی درخشان آنان و مطالعه دقیق آثار مارکس، لنین و صدر مائو تلاش کنیم که این سلاح تئوریک مارکسیستی را مطالعه کرده و بر آن احاطه یابیم. این امر برای انجام انقلاب سوسیالیستی و ساختمان سوسیالیسم و برای دست یافتن به کمونیسم در سراسر جهان ضروری است.

 

 

-----------------

* توضیح مترجم: منظور این است که در چنین مقاطعی، آنچه عمدتا راه رشد نیروهای مولده را باز می کند، تغییر در روابط تولیدی است. نیروهای مولده و روابط تولیدی دارای یک وحدت دیالکتیکی یا وحدت اضداد هستند. در رابطه دیالکتیکی میان آنان، در یک چشم انداز تاریخی، این نیروهای مولده اند که نقش عمده را در تغییر و تحول روابط تولیدی بازی می کنند ولی برخی از مقاطع روابط تولیدی عمده می شود یعنی اینکه رشد نیروهای مولده وابسته به تغییر در روابط تولیدی می شود.

 

آثار مطالعاتی و مرجع

مارکس، پیشگفتار "مقدمه ای بر نقد اقتصاد سیاسی" - منتخب آثار مارکس و انگلس، جلد یک

انگلس، آنتی دورینگ، قسمت 2 فصل 1

لنین، کارل مارکس- کلیات آثار جلد 21

مائو، در باره تضاد، بخش 4 - منتخب آثار جلد 1

مائو، در باره حل صحیح تضادهای درون خلق، بخش 1- گزیده آثار

 

توضیحات

1- نقل شده در مقاله "در باره اعمال همه جانبه دیکتاتوری بر بورژوازی" نوشته چن چان چیائو پکن ریویو شماره 14، 4 آوریل 1975؛ تجدید چاپ در کتاب "مائو پنجمی بود" از ریموند لوتا (انتشارات بنر- شیکاگو 1978) صفحه 209

2- فردریش انگلس، "کارل مارکس، مقدمه ای بر نقد اقتصاد سیاسی" - منتخب آثار مارکس و انگلس جلد 1 صفحه 514 (چاپ انتشارات پروگرس جلد 1 و 2 سال 1969 و جلد 3 سال 1970) از این پس این منتخب آثار را به اختصار به صورت م ا م آ خواهیم نوشت.

3- مائوتسه دون، "در باره پراتیک" - جلد 1 از منتخب آثار مائو - چاپ انتشارات زبانهای خارجی پکن (جلد 1- 2- 3 سال 1967 و جلد 4 سال 1969- از این پس این منتخب آثار را به اختصار م آ م خواهیم نوشت.

4- کارل مارکس، "مزد، کار، سرمایه" چاپ زبانهای خارجی پکن 1978، ص 29

5- مائو، "در باره جنگ طولانی"- م آ م 2، ص 143

6- مائو، "ورشکستگی درک ایده آلیستی از تاریخ" م آ م 4، ص 454

7- مارکس، "مقدمه ای بر نقد اقتصاد سیاسی" م ا م آ 1، ص 503

8- همانجا ص 504

9- ژوزف استالین، "مارکسیسم و مسائل مربوط به زبان" انتشارات زبانهای خارجی پکن 1972، ص 5

10-  مارکس، "کاپیتال" جلد 1 نیویورک: انتشارات انترناسیونال 1967، ص 715

11- و. ای. لنین، "کارل مارکس"- در کلیات آثار جلد 21 ، ص 71 (انتشارات پروگرس 1974) از این پس این کلیات آثار را به اختصار ک آ ل خواهیم نوشت.

12- حزب کمونیست چین، "اساسنامه حزب کمونیست چین" در "اسناد دهمین کنگره حزب کمونیست چین"، ص 62 (چاپ انتشارات زبانهای خارجی پکن، 1973)

13-  نقل شده در مقاله "اعمال همه جانبه دیکتاتورزی بر بورژوازی" نوشته چن چان چیائو- همچنین در "مائو پنجمی بود" از ریموند لوتا، ص 211.

14-  همانجا ص 214.

15-  مارکس، "موخره ای بر چاپ دوم نسخه آلمانی کاپیتال"، جلد 1 کاپیتال، ص 29.

16-  مائو، "در باره اصلاح سبک کار حزبی" م آ م 3، ص 38.

17-  نقل شده در "در باره اعمال همه جانبه..." نوشته چن چان چیائو. در "مائو پنجمی بود"، ص 209.

18-  مائو، "مسائل استراتژی در جنگ انقلابی چین"، م آ م 1، ص 190.

19-  مارکس، "مقدمه ای بر نسخه فرانسوی کاپیتال" جلد 1 کاپیتال، ص 30.

 

 

فصل 2

 

جامعه سوسیالیستی مقدمه عصری نوین در تاریخ بشر است

 

 

جامعه سوسیالیستی و دیكتاتوری پرولتاریا

 

ماركس و انگلس آموزگاران انقلاب جهانی پرولتری، در اواسط قرن 19 پیدایش، تكامل و سقوط روابط تولیدی سرمایه داری را تحلیل كردند و به این نتیجه علمی رسیدند كه پرولتاریا مسلما بورژوازی و همه طبقات استثمارگر را سرنگون كرده، دیكتاتوری پرولتری بدون شك بجای دیكتاتوری بورژوایی نشسته، سوسیالیسم یقینا جای سرمایه داری را گرفته و سرانجام كمونیسم بی چون و چرا متحقق خواهد شد. آنها پرولتاریای جهان را به اتحاد با توده های وسیع زحمتكش و برداشتن سلاح جهت مبارزه ای بی باكانه برای نابودی ماشین دولتی بورژوایی، برقراری دیكتاتوری پرولتاریا و تحقق سوسیالیسم و كمونیسم فرا خواندند. طی صد و چند سال گذشته، پرولتاریای جهانی بی هراس از قربانی، به پیشروی تزلزل ناپذیر خویش تحت رهبری درخشان ماركسیسم ادامه داده است. پرولتاریای بین المللی آرمان علمی سوسیالیستی را بواقعیت بدل كرده و این امر در بخش گسترده ای از جهان پرتوافكن شده است. نظام سوسیالیستی یقینا جای نظام سرمایه داری را خواهد گرفت. این یك قانون علمی و مستقل از اراده بشر است. (1) جامعه سوسیالیستی تحت دیكتاتوری پرولتری از طریق انقلاب قهرآمیز برقرار شده و نفی بنیادین نظام استثمارگرانه سرمایه داری و همه نظامهای استثماری است. این جامعه مقدمه عصری نوین در تاریخ بشر است.

 

 

انقلاب پرولتری و دیكتاتوری پرولتاریا

پیش شرطهای ظهور روابط تولیدی سوسیالیستی هستند

 

روابط تولیدی سوسیالیستی نمیتواند

در بطن جامعه سرمایه داری بظهور رسد

 

در تاریخ بشر نیروئی که گذر از یك شكل جامعه به شكل دیگر را بجلو می راند، تضاد اساسی جامعه، یعنی تضاد میان روابط تولیدی و نیروهای مولده، و تضاد بین روبنا و زیربنای اقتصادی است. ماركس خاطرنشان كرد: نیروهای مولده مادی جامعه در مرحله معینی از تكاملشان با روابط تولیدی موجود در تضاد قرار می گیرند. یا با روابط مالکیت که تا پیش از این در چارچوب آن حرکت می کردند و هرآنچه تبارز قانونی این روابط است در در تقابل قرار می گیرند. این روابط تولیدی كه زمانی قالبی برای تكامل نیروهای مولده بودند به سدی در برابرش تبدیل می شوند. آنگاه عصری از انقلاب اجتماعی آغاز می شود. با تغییر شالوده اقتصادی، كل روبنای عظیم كمابیش با سرعت تغییر می كند.... روابط تولیدی جدید و عالیترهیچگاه قبل از آنكه شرایط مادی برای بوجود آمدنش در بطن جامعه كهن بحد كافی رشد نیافته، بظهور نمی رسد. (2) شرایط مادی برای روابط تولیدی سوسیالیستی بی وقفه تحت شرایط سرمایه داری تكوین می یابند. این شرایط مادی عبارتند از اجتماعی شدن تولید و بوجود آمدن پرولتاریا كه بعنوان گوركن سرمایه داری عمل می كند. زمانی كه سرمایه داری به امپریالیسم تكامل یافت، ناقوس مرگ سرمایه داری بصدا درآمد و عصر انقلابات سوسیالیستی پرولتری فرا رسید.

در تاریخ بشر، برده داری و فئودالیسم و سرمایه داری، همگی نظامات استثمارگرانه ای هستند كه برپایه مالكیت خصوصی بر ابزار تولید استوارند. جایگزینی هریك از این سه نظام اجتماعی و اقتصادی با دیگری، همواره به این شكل بود که یك نظام جدید مالكیت خصوصی بجای نظام قدیم مالكیت خصوصی نشسته است. تحت چنین شرایطی، روابط تولیدی نوین میتواند تدریجا در جامعه كهن سربلند كرده و توسعه یابد. مثلا، روابط تولیدی سرمایه داری به تدریج در مرحله پایانی جامعه فئودالی سربلند كرد. اما حتی تحت این شرایط ، برای آنكه یك نظام جدید مالكیت خصوصی به اساس و شالوده مسلط اقتصادی در جامعه تبدیل شود، باید بر طبقه نوخاسته استثمارگر كه نماینده نظام جدید مالكیت خصوصی است اتكا كرده، انقلاب براه اندازد، قدرت سیاسی را كسب كند و در مبارزه طبقاتی مرگ و زندگی درگیر شود. این قانونی است كه در طول تاریخ صحتش باثبات رسیده است. روابط تولیدی سوسیالیستی، روابط تولیدی مبتنی بر مالكیت عمومی (مالکیت همگانی) است. امكان ظهور این روابط تولیدی در بطن جامعه سرمایه داری وجود ندارد. نظام سوسیالیستی مالكیت همگانی بنیادا با نظام مالكیت سرمایه دارانه كه در آن ابزار تولید مایملك خصوصی است در تقابل قرار دارد. برقراری مالكیت همگانی سوسیالیستی بر ابزار تولید، مصادره ابزار تولید از دست بورژوازی را طلب می كند. اینكار را نمی توان در جامعه سرمایه داری و تحت دیكتاتوری بورژوازی عملی کرد. علت وجودی ماشین دولتی بورژوائی و كل روبنایش حفاظت از نظام مالكیت خصوصی سرمایه داریست. بورژوازی هیچگاه اجازه شكل گیری روابط تولیدی سوسیالیستی در بطن جامعه سرمایه داری را نمی دهد. بحثهای بی پایه رویزیونیستهای قدیم و جدید مبنی بر اینكه سرمایه داری می تواند بطور مسالمت آمیز به سوسیالیسم تكامل یابد كاملا خلاف واقعیت است. این تئوریها به حفظ نظام سرمایه داری و جلوگیری از خیزش و قیام پرولتاریا خدمت می كند. با توسعه سرمایه داری، راه تحول كامل و انقلابی جامعه بدین ترتیب مشخص گشته است: پرولتاریا قدرت دولتی را كسب كرده و در اولین گام ابزار تولید را به مایملك دولت تبدیل می كند. (3)

موضوع اساسی انقلاب، قدرت سیاسی است. صدر مائو خاطرنشان كرد: قدرت سیاسی از لوله تفنگ بیرون می آید. (4) پرولتاریا فقط از طریق سرنگونی ماشین دولتی بورژوایی و برقراری دیكتاتوری پرولتری از طریق قهر انقلابی میتواند اقتصاد سرمایه داری را بنحوی سوسیالیستی ملی كند و در اقتصاد منفرد تحول سوسیالیستی بوجود آورد و روابط تولیدی مبتنی بر مالكیت همگانی سوسیالیستی را تکامل دهد. بنابراین پیش شرط پیدایش روابط تولیدی سوسیالیستی انجام انقلاب پرولتری و برقراری دیكتاتوری پرولتری است. كمون پاریس که در سال 1781 بوقوع پیوست، نخستین تلاش تاریخی عظیم پرولتاریا برای سرنگونی نظام سرمایه داری از طریق قهر انقلابی بود. هر چند كمون پاریس شكست خورد اما اصول كمون به حیات خود ادامه داد. تجربه كمون پاریس نشان داد كه پرولتاریا باید ماشین دولتی بورژوایی را نابود كند. بعبارت دیگر، نشان داد که، طبقه كارگر نمی تواند بسادگی بر ماشین دولتی حاضر و آماده ای سوار شود و آن را در جهت تحقق اهدافش بكار گیرد. (5)

لنین تئوری ماركسیستی انقلاب قهرآمیز را بطرز درخشانی بکاربست و انقلاب اکتبر را رهبری کرد. تجربه انقلاب اكتبر نشان داد كه در دوران امپریالیسم و انقلاب پرولتری، اگر در کشوری پرولتاریا موجود باشد (بهر اندازه)، اگر توده های تحت ستم وجود داشته باشند، اگر یك حزب نسبتا پخته پرولتری باشد که قادر است یك خط ماركسیستی را با پراتیک انقلابی در آن کشور ترکیب کند و نیز قادر است بطور صحیح پرولتاریا، تهیدستان و ده