Sunday, 24/09/2017
ãÇÆæیÓÊ åÇی ÇÝÛÇäÓÊÇä 6 ÌÏی ÓÇáÑæÒ ÊÌÇæÒÓæÓیÇá- ÇãÑیÇáیÒã ÔæÑæی ÈÑ ÇÝÛÇäÓÊÇä ÑÇ ãÇääÏ 7 ǘÊÈÑ ã͘æã ãی˜ääÏ
يكشنبه ۲ ميزان ۱۳۹۶
ÒÇÑÔ åÇ
بمناسبت چهارمین سالگرد مرگ یک مائویست بزرگ

 

بمناسبت چهارمین سالگرد مرگ یک مائویست بزرگ

 

دربزرگداشت

ناخدایان نترس و عیاری که کشتی

جنبش مائویستی افغانستان را به آغوش

طوفان ها ی توده ای سپردند

 

یاد رفیق بصیر اخگر(استاد اقبال) گرامی باد!

 

 

نوشته وشرح خاطرات از : د . شفق

 

 

جوانی که تازه ازکویته آمده بود، باآرامی پول هاراحساب کرد وبه یکی ازافرادیکه درکمیته محلی آن ولسوالی سمت مسئول مالی راداشت سپرد. مسئول مالی با نگاه اسفهام آمیز به سوی جوان نگاه کرد وجوان گفت به نرخ یک درپنج ونیم همان 70000افغانی شد.کسی که ازجانب عبدالقیوم رهبرمنشی آن زمان سازمان آزادی بخش مردم افغانستان(ساما)به سمتروضه خوان درجبهه به آن ولسوالی فرستاده شده بودبالحن غمخوارانه روبه قاصدکه جوان 24-25 ساله بود، کرده گفت:

-     باشماجنجال نکرد؟ آدم شقبی هست.

جوان با لحن مطمئنی گفت:

-  آدم خوش برخورد،جدی وصادق بود. وقتی خط رادادم باهم رفتیم ازبانک پول گرفت وبمن دادوحتی امضاهم نگرفت.

روضه خوان که آدم چوچه بود، همانطوریکه قیوم رهبریکسال قبل از آن به من گفته بودکه"آغاصاحب آدم روضه خوان وشیعه خوب است" با آوازروضه خوانان زمزمه کرد:

-     به این چیزهانمی فهمد. وبعد رورا بطرف جوان کرده گفت:

-  اگرشکایتی داری بگو! این آدم بخاطرتربیه مجددازجانب رهبری سازمان به کویته فرستاده شده ورفقای غرجستان وظیفه دارندکه درتربیه مجدداو سهم بگیرند.اوآدمی هست ازآن شعله یی های سنتی دوآتشه که حاجی صاحب(قیوم رهبر)بارهابرایش شرح داده که:"استاد !ماشعله یی نیستیم،ماسامائی هستیم"ولی اوتاهنوزدرهمان خواب شعله یی ورویاهایش غرق است. باآنکه خارج هم رفته ولی هنوزهم...

روضه خوان که وقتی میخواست کسی حرفش راجدی بگیرد، اداواطوارقیوم رهبررادرمی آوردوبه آهستگی حرف میزد،گردنش رابلندکردوبه جوان قاصدنگاهی انداخته گفت:

-     هیچ وقت نشده که کسی ازاین آدم ...

من که میدانستم اوبامنفی گرایی روان جوان قاصدرابسوی دروغ گفتن تحریک میکند، حرفش راقطع کرده خطاب به جوان گفتم.

- باتورفتارتوهین آمیز نداشت؟

جوان سرش را به علامت نفی تکان داده و گفت:

-  اوآدم جدی و صمیمی بودومن هیچ اثری ازبدی را دراوندیدم.اوفقط اینقدرازمن پرسیدکه"آیااکرم یاری رادیده وبااوآشنائی داشتی؟"ومن گفتم آری وبس.

روضه خوان جبهه که ازمداخله من اندکی عصبانی شده بود، اداواطوار قیوم رهبر را کنار گذاشته با لحن خودش پرسید:

-  دیگرچه گفت؟وجوان که درک کرده بوداوقصد توطئه چینی دارد، بالبخنداستهزاآمیزی بسوی اودیده ومرامخاطب قرارداده وگفت:

-     - من بسیارخسته ام واگراجازه بدهیدمرخص میشوم.

روزهاازاین حادثه گذشت. دریکی ازروزهای تابستان همان سال آن جوان به دیدن من آمد. من درجریان صحبت ازآدمی که اودرکویته دیده بودجویاشدم . اوگفت: من دیگرسامائی هاراغیرازچندنفر نمی شناسم ولی اوباتمام شمافرق دارد. اوبرخلاف گفته رفیق شما(منظورش روضه خوان بود) یک انسان انقلابی بود.

 

دراواخرماه میزان همان سال مابخاطرشرکت درکنفرانس (دوم غرجستان ساما)راهی پاکستان شدیم. اولین چیزیکه من بارسیدنم درکویته جویای آن شدم، این فردبود. بدبختانه من نه میدانستم که نام اوچیست ونه میتوانستم ازافرادیکه آن روزهامسئولین خانه تیمی سامادرکویته بودند، بپرسم که اوکی بوده واکنون درکجاهست. یک روزیکی ازدونفر ازمسئولین خانه های تیمی ساما بارفیق خسرو شهید از دایکندی بحث میکرد.اومیگفت"اوآدم پستی هست ویک دخترهزاره راموردتجاوزقرارداده،اوبایدمحاکمه شود".اماخسروسرش رابه علامت منفی تکان میدادوبه رسم استهزا لبخندمیزد. جانب مقابل ،بالحن تندوسیمای برافروخته علیه "متهم"حرف میزد.تمام ماسامائی های هزاره احساسات بدی درمورداین"متهم"که نه اورا دیده بودیم، نه بااوآشنائی داشتیم ونه خبرداشتیم که او چگونه یک دخترهزاره را مورد تجاوز قرارداده، پیداکرده بودیم.دراین میان تنهاخسروکه شاهدصحنه بود،دیگرهمه وهمه آن فردرادرذهنش محکوم کرده بود. اما خسرو جوان بالحن آرام میگفت،"من قبول ندارم، اوهیچ گناه نداشت".

 

یک شب قبل ازآغازکنفرانس غرجستان،عبدالقیوم رهبرطی یک پروازداخلی ازپشاوربه کویته آمد. ساعت 9 صبح کنفرانس آغازشدوآقای رهبررسماآنراگشودوازماهزاره ها"به دلیل بی حرمتی "استاد اقبال به ناموس هزاره هامعذرت خواست". ازتمام 12 نفری که ازسراسر هزاره جات، کابل ونقاط دیگرافغانستان درآن کنفرانس آمده بودند، یک نفرهم نگفت ویانپرسیدکه آن بی حرمتی به ناموس هزاره هاچه بوده وسازمان سامادرموردآن چه اقدامی راانجام داده است. من که یکی ازدونفرپروتوکول نویس این کنفرانس بودم، جهت ضبط مسئله درپروتوکول،خواهان توضیح بیشترآن شدم، ولی همگی رائی منفی دادندوآنرا خارج ازموضوع کنفرانس خواندند.

 

کنفرانس بعدازتقریبا 8 روزخاتمه یافت ومن درپایان آن ازسامارسمابیرون آمدم. زیرااکنون میدیدم که ساماچیست وازنزدیک میدانستم که رهبرآن چگونه فکرمیکند.من درجریان کنفرانس متوجه شده بودم که اویک کمونیست نیست. نظرات اودرمورد"حق ملل درتعین سرنوشت بدست خویش"و"استراتیژی جنگ طولانی توده یی(که آنزمان به جنگ خلق اطلاق میشد)"وغیره صددرصدمخالف دیدگاه مارکسیزم بود. طوری که درپروتوکول کنفرانس بخش غرجستان نیزثبت شده؛ ازنظراوافغانستان یک"ملت"است وتذکزنام هزاره،تاجک، پشتون..وغیره"بوندیزم"میباشد.اوجمعبندی رفیق استالین رادرموردمسئله ملی"ازنظرعلمی ناقص وازنظرعملی ناکارآئ" میخواند. اوتشکیل پایگاه های توده ای وایجادهسته های سرخ خلق رادرافغانستان ردمیکردوراه حل معضله افغانستان رامدل جنگ مقاومت الجزایروفلسطین میدانست. امابرای من که یک شعله یی بودم، علیرغم سطح نازل درک ودانشم ازمارکسیزم، اینها درست نبودند. من مجبوربودم یاتمام اعتقادات وافکارم راتغیربدهم ویاازساماخارج شوم. وقتی روابط داخل تشکلاتی سامارامیدیدم،میدیدم که دراین تشکیلات بجای رفاقت والفت همسنگری وهمرزمی، افراددرآن میکوشندیکی رابرزمین بیاندازندتاخودبجای اوبنشینند. مثلا: یک شام در جریان کنفرانس یکی ازدونفرمسئولین کویته که خبرداشت من با"ض"(کسی که بعداسفیرسامادراروپا،مسئول تشکیلات ساماورئیس کمیسیون تحقیق وبررسی تسلیم طلبی ساما شد)برسرمسئله شهادت رفیق شهیدپردل(نصرالله نجفی)وپراتیک لوکالیستی اواختلاف دارم،به من نزدیک شده وپیشنهاد کرد:-

-  اگردرآخربرسرپست مسئولیت غرجستان رائی گیری صورت بگیرد، به"ض"رائی ندهیدوفراموش نکنیدکه اوعمداپردل شهیدرابجاگذاشت تاکشته شود.اگرمن مسئول غرجستان انتخاب شوم،"ض"رابه محاکمه میکشانم.

-  یامثلا: یک روزقبل ازآنکه کنفرانس تشکیل شود،کسی که آن روزهانماینده غرجستان درکمیته مرکزی سامابودباکسی دیگری که اکنون یکی ازرهبران حزب آزادگان میباشددرموردلوئی دوپره حرف میزد. فردیکه اکنون یکی ازرهبران حزب آزادگان است ازرفیقش میپرسیدکه چه فکرمیکند،آیانظرات لویی دوپره بر"سیا"اثردارد؟ورفیقش میگفت"چطورنه؟ اوآدم باصلاحیت درامورافغانستان است ودربسیارجاهای دیگرنیزبه دردمامیخورد".

من دیگرگیج شده بودم وروزهاازخودسوال میکردم : چطورممکنست که "سیا" دربسیارجاهای دیگربه دردمابخورد؟ من تصمیم داشتم این سوال رادرجریان کنفرانس مطرح کنم ولی بعدازجروبحث های که بین من وعبدالقیوم رهبربرسرمسئله ملی واستراتیژی جنگ طولانی توده یی صورت گرفت، مطرح ساختن اینگونه پرسش هادیگرلزومی نداشت.

 

دراخرکنفرانس من ازرویدادهای کویته،جریان کنفرانس وبحث های من بارهبرساما، فرهنگ حاکم براین تشکیلات وتوطئه چینی افراد برای یکدیگروبرزمین زدن وبالاشدن برجنازه یکدیگر، گزارش مفصلی رابرای کمیته رهبری ... درهزاره جات فرستادم ودرآن تذکر دادم که من دیگرحاضرنیستم یک روزدیگرهم بااین سازمان کارکنم. سه هفته بعد نامه ای ازرفقای داخل به من رسید.دراین نامه گفته شده بودکه رفقادرمنطقه جلسه کرده وگزارش های مرابه دقت خوانده وبراساس این گزارش هاتصمیم گرفته اندکه تمام ارتباطات مارابا ساما و سامائی هاقطع شده اعلام کنند. آنهابه من نیزدستورداده بودندکه به مجردرسیدن این نامه به پشاوررفته وبانیروهای مائوتسه دون اندیشه، تماس برقرارکنم. من بادریافت این نامه همان روزطی یک اعلامیه کوچک رسما اعلام کردم که ازاین تاریخ به بعدتمام ارتباطات من باساماقطع ومن دیگرسامائی نیستم. من میخواستم یک جوره لباس کتانی یی راکه همراه آورده بودم در دستمالی پیچیده وازخانه تیمی ساما برآیم ولی مسئول خانه تیمی ساما مانع شده وگفت، که چندروزآنجاباقی بمانم(این فردبرحسب آوازه هائی که در حلقه هزاره هاشایع میشود،اکنون یکی ازمستخدمین بلک واتراست که بحیث کنترکتر(سربازمزدور) درعراق کارمیکند). من یک شب تصمیم گرفتم از رفیقی که موترداشت وعضورابط من باداخل بودخواهش کنم که یک مقدارپول دراختیارم بگذاردتا من به پشاوربروم.آن رفیق وعده داد که درسفربعدی این کاررابکند. دریکی ازاین روزها که من منتظر برگشت این رفیق از داخل بودم، مسئول خانه تیمی کویته(کویته اکنون یک مسئول داشت ومسئول دیگر یعنی مسئول اصلی که یک انجنیر بود، نیز ازساما بیرون رفته بود)بمن گفت که"حاجی کربلائی ازپشاوراحوال داده که توبه پشاوربیائی) تامن آمدم که عکس العمل نشان بدهم،اوگفت شمافرداباترن به پشاورمیرویدومن تکت راقبلا تهیه کرده ام. سامائی ها فکرکرده بودندکه اگرمن به داخل نروم وحداقل چندماهی رادرپشاوربگذرانم، آنها فرصت پیدا میکنند تا نظرات رفقای مرادرداخل علیه من ترتیب وتنظیم بکنند، وازجانب دیگرمن با زبان انگلیسی درجریان تحصیل آشنائی پیداکرده بودم ومیتوانستم برای آنها کورس های انگلیسی بگذارم وبه این قسم آنها با یک تیر دوفاخته را می زدند.

وقتی به پشاورآمدیم در"اسیستانت کمیته حاجی کربلائی"رفتیم. دریکی ازروزها،درحالیکه من وانجنیر"حیرت"سطرنج بازی میکردیم که یک نفرواردشد. اوانجنیرحیرت رامخاطب قرارداده وگفت: حاجی کجاس؟حیرت بالبخندبه اوپاسخ داد،کورس رفته(حاجی آنروزها کورس فرانسوی راتعقیب میکرد). انجنیرحیرت برخلاف عنعنه افغانستانی حتی اورابه چای هم دعوت نکردواوهم بدون هیچ سوال وجوابی راهش راگرفته ورفت. ماباردیگرمشغول بازی شدیم. من ازحیرت پرسیدم:این آدم کی بودکه بااوبااین سردی رفتارکردید؟او گفت " پشت گپا نگرد، او یک دیوانه اس".

چندروزبعدتربازهم اورادیدم . اواینبارباحاجی کربلائی مشغول گفتگوبودوازلحن صحبت شان معلوم میشدکه آنها با یک دیگرپرخاش میکنند.من راهم گرفته ورفتم. چندروزبعدمن بازنده یاد پاچا(پادشاه یکی ازکادرهای سازمان ساوو) به طرف بازارصدرپشاورروان بودیم که بازهم اورادیدم. اوباهردوی مادست دادوخودرابنام"اقبال"معرفی کرد. پاچاازمن پرسید:"اوراشناختی؟" من گفتم نه.اوگفت"اویکی ازرفقای تان وازرفقای اکرم یاری اس،چطوراورانمیشناسی؟ استاداقبال نام مستعارش میباشد.اواگرچندسامائی اس ولی باآجی صائب چندان جورنیس وباکارهای دیگرساماهم خیلی مشکل داره. باقومای شما(منظورش حاجی کربلائی بود)خیلی جنجال داره. سامائی هااوراتحویل نمی گیرندوازاوبدشان می آیند واوآدم اصولی ومشکلی اس که باماهم جورنیس". من گفتم:

- اگراومائوتسه دون اندیشه باشد، معلوم است که باشما جورنیس.

سخنان پادچاکه آدم صادق بود، مرادرمورداوبه شک انداخت. من شنیده بودم که کسی که درکویته افتضاح برپاکرده"استاداقبال"نام دارد وآیاهمین استاداقبال، همان استاداقبال هست؟ به هرحال،برای اینکه درمورداوقضاوت دیگربگیرم دلایل زیادتری درکاربود.

من روزهابعدازآنکه ازتدریس کورس انگلیسی حاجی کربلائی فارغ میشدم، میرفتم به دکان تورن درسرکوچه حضرت. یک روزدرحالیکه من ازدکان تورن سیگرت میخریدم، بازهم استاداقبال رادیدم.لحظه یی ازاینجاوآنجاباهم حرف زدیم و قدم زنان بسوی یونیورستی تاون رفتیم.موضوع اصلی صحبت ما"اعلام مواضع ساما"بود.امااوبرروی طرح "جبهه متحد ملی"،"مشی مستقل ملی"،(استراتیژی ازمرکزبه محیط که عبدالقیوم رهبرآنراتبلغ میکرد)حرف زد. من برای اولین بارازاوشنیدم که سامادرهرات وشمالی وکوه صافی به دولت تسلیم شده واکنون تمام نیروی مسلح ساما درغندسنگین درکوهدامن، درخدمت دولت قراردارد. اوازمن پرسیدکه نظرم درموردساماچیست؟ من به اوگفتم که من سامائی نیستم وازتسلیم شدن سامادرشمالی وهرات قبل ازاین خبرنداشتم ودلیل بیرون آمدنم ازسامادومسئله بود:

-     نظرات نادرست عبدالقیوم رهبردرموردمسئله ملی ومدل جنگ درکشور.

-     عدم رسیدگی به شهادت رفیق نصرالله نجفی مشهور به پردل.

استاداقبال ازمن درموردرفیق یاری شهیدپرسیدکه آیااورامی شناخته ام یانه؟ من که یگانه کسی بودم که یاری رامی شناختم ولی بازهم سامائی شده بودم،گفتم آری، چطوریاری شهیدرانمی شناسم.

سخنان اونظراتم رابیشتردرموردخودش تغیردادوازجانبی هم حدس میزدم که من هم مورداعتماداوقرارگرفته ام. من دراین میان پیشنهادکردم که علیجان رانیزبایدببنیم وبااوصحبت کنیم.امااستاداقبال آنراقبول نکردودلیل آن ارتباط علی جان باسیدحسین موسوی بودکه بگفته استاداقبال آنروزهادر"غندسنگین"مسئولیت"سازماندهی"رابرعهده داشت .

 

درطی روزهای بعدی استاداقبال ومن برروی چندموضوع وحدت نظرکامل پیداکردیم. نخست اینکه "حق ملل درتعین سرنوشت بدست خویش"وجمعبندی رفیق استالین ازمسئله ملی تئوری های مدون کمونیستی اندوتاکنون به همان صحت علمی شان باقی میباشندوافغانستان یک ملت نیست. دوم اینکه سامایک جبهه است نه یک سازمان وبراین جبهه سه نظرحاکم میباشد.1- اسلام . 2- ناسیونالیزم. 3- ازهرچمن سمنی .

درملاقات های بعدی،وحدت نظربین مادرمورددفاع ازاندیشه مائوتسه دون، مبارزه برای دموکراسی نوین به جای جمهوری اسلامی، استراتیژی جنگ توده ای بجای"گسترش ازهسته به مدار"، مبارزه علیه تسلیم طلبی ملی وطبقاتی ساما درهرات، شمالی وکوه صافی تامین شد. چندماه بعدترماهمدیگررا"رفیق"خطاب میکردیم.

 

ازآن ببعدماروزهای شنبه دونفری می نشستیم وآثارکلاسیک مانند"منشاخانواده ومالکیت خصوصی..."،"انتی دورینگ"و"پایان فلسفه کلاسیک آلمان ولودویک فویرباخ"رایکجامیخواندیم. اودرخانه محقری زندگی میکردکه یک چپرکت حصیری ویک سطرنجی بایک چایبرالمونیومی وسه پیاله ویک دیگ ودوپیشقاب تمام اثاثیه آنراتشکیل میدادند. من که تاکنون دراسیستانت کمیته حاجی کربلائی زندگی میکردم وبه دلیل آنکه کورسهای زبان حاجی راتدریس میکردم،اومبلغ 500 کلداردرماه به من حق الزحمه میداد. دریکی ازروزهاپسربزرگ رفیق اخگرازافغانستان بی خبرسررسید. آمدن "بهمن"مشکل رفیق اخگر رادوچندان ساخت.من که درهزاره جات به گفته ایرانی ها"آه دربساط نداشتم" وزن وسه طفلم درفقرمطلق بسرمیبردند، چندماهی بودکه مبلغ 200 روپیه رابه رفیق اخگرمیدادم و200 آنراذخیره میکردم که بارسیدن بهاروبازشدن راه ،آنرابه زنم بفرستم. اماچندی بعدپسررفیق اخگرمریض شد.من وقتی به دیدن رفیق اخگر رفتم،دیدم اوپریشان نشسته وفکرمیکند. مریضی پسرش اوراکاملابیچاره ساخته بود. من خوب بیاددارم که آنروزمن ازخانه برآمده ودویده دویده به سراغ داکترهادی محمودی که روبروی اسیستانت کمیته زندگی میکرد، رفتم تااورابرای معاینه پسراوببرم . زیرارفیق اخگر پیشنهاد مرابرای کمک خواستن ازهادی محمودی ردکردوگفت"من نمی روم ولواینکه پسرم همین حالابمیرد".من بخانه داکترمحمودی آمدم وخواهرزاده اش انجنیر"ه"دررابازکردومن مشکل رابه اوگفتم.اوگفت که برای کمک نزدداکتررسول رحیم یاداکترربانی بروم. به هرصورت نه داکترمحمودی به کمک پسررفیق اخگرآمدونه داکتررسول ونه هم داکترربانی. من هیچ چاره یی نداشتم جزاینکه پسر رفیق اخگررابه شفاخانه شیرپاو(خیبرهسپیتال)ببرم. پول ریکشاوخریدادویه برای بضاعت ناچیزماضربات سنگینی بود. خوشبختانه زنده یادپادچا یک روزاحوال آوردکه یکی ازموسسات خیریه اروپائی درپشاوربه دنبال کسی میگرددکه انگلیسی بلدباشد، من رفتم ودرآنجا باحقوق 1000روپیه درماه استخدام شدم.اکنون وضع مابهترشده بود.من وقتی استخدام شدم،حاجی کربلائی بمن گفت که اسیستانت کمیته راترک کنم، زیراحاجی کربلائی برای پذیرائی اربابان وخوانین هزاره که درپشاوربرای اسلحه مراجعه میکردند، به اطاق بیشترضرورت داشت. رفیق اخگرومن خانه سه اطاقی ای رادر تهکال بالادرپشاور،کرایه کردیم.برای آنکه مصارف مااندکی پائین تربیایدمن ازداکتراسمعیل ) فیض الدین (مسئول"دسته پیشرو"نیزخواستم که آمده دریکی ازاطاق هازندگی کند.امارفیق اخگرباآمدن اومخالفت کرد.

 

یک روزیکی ازکادرهای رنجیده ازرهبری سامابنام"شاکر"که درسال 1361ازجمله تسلیم طلبان سامایی درشمالی بود، نزد ما آمد. شاکرخان که اکنون یکی ازمردان بلندنصب شده رژیم کابل می باشد، آن روزباحرارت مصنوعی علیه تسلیم طلبی ساماوبی تفاوتی حاجی صاحب (عبدالقیوم رهبر)درقبال آن حرف میزد.خوب بیاددارم که رفیق اخگردراخرگپ های شاکرگفت:شماخودتان هم در تمام این خیانت ها شریک هستید. شاکرباچهره خشمگین ازخانه مارفت. من به رفیق اخگرگفتم که شمامسئولیت داریدکه چشم دیدهای تان راازتسلیم شدن ساماوبه ویژه ازجاسوسی آنها نزد رژیم حرف بزنید. افرادی مانندسخی،حکیم پیکار(پسرکاکای مجیدشهید)وغیره فرداباردیگرواردجنبش میشوندوحرف های بلنندبالارامی زنند. رفیق اخگروظیفه گرفت که تسلیم طلبی سامارادرشمالی وکوه صافی موردنقدقراردهد. اونوشته مختصری راطی چندصفحه دراین موردبیرون دادکه من شخصایک کاپی آنرابرده به معلم موسی که دیگرداشت ادای"یاورعبدالقیوم رهبر"رادرمی آورد،سپردم.این اولین ثمره کمیته مشترک مابود. من یک کاپی این نوشته رابه داکترهادی محمودی هم برده دادم.

دربهارسال1984من کارجدیدی پیداکردم که حقوق بهترمیداد.وضع مالی کمیته مابهترشد.ماتوانستیم مخارج سفرپسررفیق اخگرراتهیه کنیم واوراپس بکابل بفرستیم که رفته مکتب بخواند. زن واطفال من تاکنون درهزاره جات بودندومن تصمیمی داشتم که درسال 1984 آنهارانیزبه پشاوربیاورم. وقتی رفیق اخگرازتصمیم من خبرشد، گفت:

-     وقتی فامیلت آمد، من میروم ودریک جای دیگربرایم خانه پیدامیکنم.

درتابستان سال1984 دونفرازروابط سابق من ازهزاره جات،نیزبه پشاورآمدندوبه تعقیب آن دونفردیگرازخویشاوندان من نیزبه ما پیوستند. اکنون کمیته مادرمجموع از6نفرتشکیل میشد.این کمیته ازیک طرف خیلی جالب بودوازطرف دیگرخیلی آموزنده. جالب به ایندلیل بودکه رفیق اخگرکه به واسطه سامائی های هزاره درکویته که به حیث یک آدم"بد"و"فاسد"معرفی شده بوداکنون سمت رهبری هسته انقلابی کوچکی راداشت که همه درآن به استثنای خوداوهزاره بودند. آنهابه شخصیت جدی انقلابی رفیق اخگر،اخلاق نیکو،طینت پاک وشرافت کمونیستی اواحترام میکردند. رفیق اخگرثابت کرده بودکه انسان پاک وکمونیست بی آلایشی است. رفقای هزاره نیزبراواعتمادکرده بودند.اکنون به وضاحت دیده میشدکه توطئه کویته برای کوچک ساختن رفیق اخگربه ضدش مبدل شده است. این تجربه سخنان رفیق یاری شهیدرابه یادم می آوردکه ازمائونقل وقول کرده میگفت"روش شرافتمندانه درسیاست نشانه قدرت وتوطئه گری علامت ضعف واپورتونیزم ".

 

آموزنده به ایندلیل که وقتی یک تشکل برایدئولوژی کمونیزم واصولیت ایستاداست،ولوآنکه خیلی کوچک وچندنفری باشد، توطئه چینی،دروغ گوئی واتهام زنی درآن وجودندارد. مرزهای ملیتی مانند زبان، قوم، فرهنگ، منطقه و...غیره دربین اعضای آن نابودمیشود. آنچه تجلی ودرخشش پیدامیکندخطوط سیاسی- ایدئولوژیک پرولتاری است. تمام افرادخودرااعضای یک خانوده بزرگ یعنی طبقه حساب میکنند.صداقت، دوستی، پیوندرفاقت کمونیستی ووحدت اندیشه وعمل باگذشت هرروزرشدوگسترش می یابد. حفظ شرافت فردی به حفظ شرافت جمعی وطبقاتی مبدل میگردد، مبارزه برای رهائی طبقه به دلیل زنده بودن افرادتبدیل میشود.امابرخلاف وقتی یک تشکل ازنظرایدئولوژی منحرف است،رهبران آن نیزبورژواهای پرحرف اندکه افرادرا باجملات طوماری وازنظرسیاسی مزدورانه برسرجای شان می نشانند، افرادآن تشکل اعضای یک خانواده نمیباشندوهرکدام دیگری رابرزمین می اندازندتابرجنازه اوایستادشده وبالاتربیایند. تشکیلات وسیله مبارزه با دشمن نه بلکه نقطه تقاطع خودبینی ها، جنجالهای بی مورد،عقل جنگی های کودکانه ولاف وگزاف گوئی های فضولانه میشود. ساماعالی ترین نمونه اینگونه تشکل بود.

 

کمیته کوچک مادرماه سنبله 1363با"سازمان"پیکاربرای نجات افغانستان"تماس برقرارکرد.بدبختانه این تماس بعدازچندنشست بی نتیجه ماند. کسی که ازطرف سازمان پیکارمسئولیت مذاکرات رابر عهده داشت،نه ازآگاهی کافی برخورداربودکه بتوانداین ارتباط رامثمر ثمرسازدونه مهارت وتجربه تشکیلاتی کافی داشت.درنشست اول که من ورفیق بصیراخگربااونشستیم، کوشیدیم که نشست را به جای روز از طرف شب بگذاریم تامن هم بتوانم درآن شرکت کنم، ولی اواین پیشنهادراردکردوبدلیل بی امنیت بودن اوضاع پشاورگفت که مجازنیست ازساعت 10صبح پیشتروازساعت 4 بعد الظهربعدترباماقراربگذارد. به این قسم من که بایدمیرفتم وکارمیکردم، بطوراتوماتیک ازمعادله حذف میشدم. یک رفیق دیگربجای من مقررشد. رفیق اخگردراین زمان در"آبدره رود"یک خانه دواطاقه راپیداکرده ودرآن زندگی میکرد. آن رفیق نیزبخاطرسروسامان دادن کارهابارفیق اخگررفت ویکی ازاطاق های آن خانه راگرفت.

 

چرارفیق بصیر اخگر راازپشاور به کویته فرستاده بودند؟

 

همانطوریکه دربالاگفتیم؛خسروشهیدبایکی ازدونفرمسئولین کویته بحث میکردکه"استاداقبال بیگناه بود،ماهمه آنجا بودیم"ولی اوپافشاری میکردکه او"آدم پستی هست". چندروزبعدازاختتام کنفرانس بخش غرجستان ساما،خسرو،شوهرخواهرش وسه نفردیگربایکمقدارادویه که از صلیب احمرگرفته بودندبه سوی دایکندی رفتند.اوویارانش درراه موردکمین سازمان نصرقرارگرفتندوبه قتل رسیدند. من بغیرازخسروهیچکس دیگررانمی شناختم که ازحقیقت مسئله باخبرباشد.استاداقبال یارفیق اخگرنیزدرموردآن چیزی نمیگفت. یک روزمن ازعلیجان درمورداین مسئله پرسیدم.علیجان که هم ازسامادل پرخون داشت وهم نمیتوانست ازآن جداشود،به این موضوع چندان اهمیت نمیدادکه من دیگرسامائی نیستم ونبایدچیزهائی را در مورد ساما بامن بگوید.اومیگفت که"استاداقبال وحاجی صاحب (عبدالقیوم رهبر)ازآلمان باهم اختلاف داشتند.استاد اقبال تا حالا شعله یی است ونمیداندکه ماشعله یی نیستیم. حاجی صاحب به کویته روانش کردکه برودشعله یی هارا تجدیدتربیه کند".این برداشت علیجان بود.اما"شاکر"چیزدیگرمیگفت:"حاجی صاحب میکوشیداستاداقبال راکه برعلیه تسلیم طلبی ساماحرف میزد،ازپشاوردورسازدتابچه هارامسموم نکند".این هاهردوگوشه هائی ازیک تابلوی بزرگ میباشدکه ازمبارزه سیاسی-ایدئولوژیک رفیق اخگربرعلیه مشی انحرافی ساماحکایت میکند.عبدالقیوم رهبرازتعصب هزاره گرائی هزاره های کویته بواسطه گزارش های مسئولین کویته به خوبی آگاه بود.اوبه خوبی میدانست که استاداقبال درآتش جاه طلبی وارباب منشی یکی ازمسئولین کویته وتعصب هزاره گرائی هزاره های کویته غرق خواهدشد.هزاره های کویته حتی همان مسئول توطئه گر کویته راکه سیدشیعه وازخود هزاره جات بود،نمیپذیرفتندچه رسدبه استاداقبال. فرستادن استاداقبال به کویته هیچ منظوردیگری جزازنابودساختن امکان ارتباط پوتنسیال شعله یی های هزاره بااین شعله غیرهزاره،راتعقیب نمیکرد.این نقشه یی دقیقاحساب شده بودکه پایان آن هرچه بودبه همان نتیجه یی منجرمیشد که آقای رهبرطرح کرده بود.

 

حادثه کویته چه ورفیق بصیر اخگرچه گناهی را مرتکب شده بود؟

 

درتابستان سال 1985 درساماانشعاب رخ داد.مسئول کمیته اجرائی ورئیس کمیسیون تحقیق وبررسی تسلیم طلبی ساما ازاین تشکل جداشد. به تعقیب آن عبدالقیوم رهبردستوردادکه سامائی هارفته واسنادکمیسیون تحقیق وبررسی تسلیم طلبی ساماراازخانه اودرکویته بگیرند.آنهاماننددزدان دریایی بدون هیچگونه رعایت حرمت وپاس رفاقتهای گذشته به خانه رفیق گذشته شان هجوم بردندو مادر پیرو برادران کوچک اوراموردضرب وشتم قراردادند.اینکه اوروزی سفیرسامادراروپا ومسئول عمومی تشکیلات آن بود،به مجردیکه ازساما برید، همه وهمه ضرب درصفرشد. سامائی که در شمالی، کوه صافی، هرات وحتی درزندان رژیم به دولت تسلیم شده وبه حیث زنبیل کش وجاسوس زندانیان برای دستگاه خادکارمیکرد، یکمرتبه برای حمله بخانه یکی از رهبرانش" شجاع، دلاور وبا جرائت" شد. آنها مانند شیران غران برپیرزن سالخورده واطفالیکه بریک سطرنجی نخی برزمین نشسته بودند، حمله ورشدند. سامائی هااکنون با "قهرمانی غرش رعدتابستانی رادرکمپ سرخاب درکویته"به نمایش میگذاشتند.آنهابا"شجاعت"بینظیرسطرنجی کهنه رابه یکطرف می انداختندوبا"شهامت بی مثال"جعبه چوبی کهنه راشکسته والبسه زنان واطفال رابرروی خاک پرتاب میکردندومانندقهرمانان مسلمان تحت رایت علی ابن موسی ماحان به زنان دشنام رکیک میدادندواطفال گریان راباسیلی برسرجایشان می نشاندند. آنهاهردواطاق گلی خانه رفیق"مرتد"شان رابازجوئی کرده وتمام اسنادکمیسیون تحقیق وبررسی ساماراباخودبردندومادرپیراورابه حالت بیهوشی درخانه بجا گذاشتند. اگرقسیم اخگرویارانش درهمان نزدیکی هانمیبودند،آنهارئیس کمیسون تحقیق وبررسی تسلیم طلبی سامارانیزبا"غیرت"سامائی به صلیب می آویختند.

 

حوالی ماه اگست 2005 مسئول تشکیلات ورئیس کمیسیون تحقیق سامادرحالیکه عبدالقیوم رهبرامراعدام اورا صادر کرده بودبه پشاور آمد وازمن خواهش کردکه اعلامیه جدائی ازسامارابه انگلیسی ترجمه کنم. دراین زمان حرف ازایجاد"هسته انقلابی کمونیستهای افغانستان"درمیان بود.اوبارفیق اخگرنیزارتباط گرفت .من یک روزازبرادراین فردکه درزمان توطئه چینی علیه رفیق اخگردرکویته بودودرخانه تیمی مالی باغ زندگی میکرد، درموردرفیق اخگرپرسیدم. اوداستان رااینطورتعریف کرد:

ساما درشهرکویته دوخانه تیمی داشت. یکی درمالی باغ ودیگردرمحله هزاره نشین که بنام"تنگی آجی"مشهوراست. خانه آخرکه محل زندگی رفیق اخگرواعضای تشکیلات سامابود، درمنزل تحتانی یک عمارت که درنشیب کوهستانی تعمیرشده بودقرارداشت. درمنزل فوقانی صاحب خانه وخانواده اش زندگی میکردند. دریکی ازشبهای تابستان صاحب خانه ازخانه میرود. دختران نیمه سال او، دختران خویشاوندان شان رادعوت میکنندکه خانه آنهابیایند. وقتی شب میشود،دختران جوان موسیقی میگذارندوبرطبق اقتضای سن وسال به رقص میپردازند.خسروودوسه نفردیگرازرفقای جوان دایکندی به صحن حویلی می برآیندوبه منزل بالاچشم میدوزند.دراین وقت استاداقبال نیزمی برآیدوباآنهامشغول گفتگومیشود. یکی ازهمسایه هاکه اونیزاحتمالاصحنه تماشائی خانه همسایه راتماشا میکرده متوجه میشودکه یکتعدادبچه هاکه دربین آنهایک غیرهزاره هم هست،نیزآنهاراتماشامیکنند.همسایه بنای دادوفریادرا میگذارد ودیری نمیگذرد که اهالی کوچه دربیرون دروازه حویلی جمع میشوندوغایله یی برپامیگردد. همان فردیکه بارفیق خسرو شهید درمورد رفیق اخگر بحث میکرد واورا متجاوز به عنف دختران هزاره میخواند، فردای آن روزبه دره آجی می آیدوبه رفیق اخگرمیگویدکه کویته راترک کندوخودبه تعقیب آن گزارش"مفصلی"رابه"حاجی صاحب"درپیشاور می فرستد .

 

زورق کوچک ما در صخره های ساحل خذف ها بر زمین نشست

 

بعدازانشعاب سامادرسال 1985تب وتلاش جدیدی دربین نیروهای جنبش چپ افغانستان درپشاورایجادشد.صحبت از مبارزه ایدئولوژیک علیه ساما وسانتریزم ساوو دربین عده یی بالاگرفته بود. رفیق بصیراخگریک روزاطلاع دادکه بایدباانشعابیون ساماهمکاری کنیم. وقتی من دلیل آنراپرسیدم اوگفت: این هامائوتسه دون اندیشه هستند.

 

اگرچندرهبران ساماهیچ زمانی علیه مائوتسه دون موضع نداشتندوحتی خواندن آثاراوراتوصیه میکردندولی مائوتسه دون اندیشه بودن تا مخالف نبودن خواندن آثارمائوتسه دون دوچیزمتفاوت ازیک دیگراند. رفیق بصیراخگر،کسی راکه ازساماجداشده بودواکنون مدعی بودکه بخاطراختلافات عمیق ایدئولوژیک بارهبری ساماآن سازمان راترک گفته، باآن فرددیگردرکویته که برای حاجی صاحب گزارش نوشته بود، مقایسه میکردوبه این دلیل اوراخیلی متفاوت درمی یافت. اومدعی بودکه این فرددرجریان سفرش به اروپاباکمونیست های ترکی در ارتباط قرارگرفته ومائوتسه دون اندیشه شده است.مامیگفتیم که اگراوواقعا درتماس باترک هاچنان تغیری کرده بوددرطی آن چند سال بعدازسفرش به اروپاچرادرساماباقی ماند؟ چطورممکن است آدم هم یک مائوتسه دون اندیشه انقلابی وکمونیست باشدوهم مسئول تشکیلات یک تشکل تسلیم طلب که رهبرآن مشی مستقل ملی،تاسیس جمهوری اسلامی وغیره من درآوردی های ازاین قبیل را موعظه میکرد، باشد؟ مابه رفیق اخگرمیگفتیم که به اعلامیه این آدم تحت عنوان"گسست ازساما"مراجعه کنیدوببنیدکه دلیل جداشدن اوازساما چه چیزاست ولی رفیق اخگرکه ازیکطرف آدم جدی وصادق بودوازطرف دیگربه راحتی به اینگونه افراداعتمادمیکرد، پیشنهادکردکه هرکس که میخواهدبا این آدم برود، برودوهرکس که نمیخواهدبرود، نرود. این پیشنهادبه معنی آن بودکه اودیگربه وجودتشکل کوچک ماارزشی قایل نیست. اوازجانب دیگربااین پیشنهاددروازه جروبحث رامسدود میکرد. دونفرازماشش نفر(بصیراخگروآن رفیقی که بااودراول دریک خانه زندگی میکرد)ماراترک گفته وبه"هسته کمونیست های انقلابی افغانستان"پیوستند. دونفردیگرناامیدگشته واعلان کردندکه دیگرازسیاست کنارمیروند. رفیق پنجمی مریض شدوبعدازیکنیم سال مریضی سرانجام راه اروپارادرپیش گرفت. من دراگست سال 1986پشاورراترک کردم . دوشب قبل ازآنکه ازپشاوربرآیم، به خانه رفیق اخگررفتم تابااووداع کنم. اومیخواست درمورد تشکیلات جدید شان صحبت کندولی من نگذاشتم اودرآن موردحرف بزندوگفتم:

- من آمده ام باتوخداحافظی کنم وممکن است دیگرهیچگاهی همدیگررانبینیم. من نمیخواهم دگرباتوازسیاست خرف بزنم وتوخودبه زودی متوجه خواهی شدکه اشتباه کرده ای. اواندکی عصبانی شدومیخواست ازکاری که کرده بوددفاع کند، ولی من مجال ندادم وخانه اش راترک گفتم. بدبختانه آن رفیق گرامی دیگردربین مانیست تاخودبگویدکه یک سال وهفت ماه بعدازوداع من با او، او یکباردیگر نسخه دیگرهمان حادثه راتجربه کرد که قبلا درساما تجربه کرده بود.

 

یک کمونیست نمونه که جایش همیشه خالی باقی میماند.

 

رفیق بصیراخگرتا آخرین لحظاتی که من اورا بیاد دارم، یک مائویست انقلابی بود. اومانندهمه مااشتباهاتی داشت وازکناره راست جاده به کناره چپ آن تلومیخوردولی هیچ زمانی وتحت هیچ شرایطی جاده بزرگ انقلاب پرولتری را ترک نمیکرد. او انسان شجاع ودرعین حال متواضع بود. تصویراودرذهن افرادی مانند من که اورا از نزدیک می شناختند؛ بمثابه یک شعله یی بزرگ ویک انقلابی نمونه باقی خواهدماند. این تصویرهمان تصویری است که تاریخ مبارزات خلق کبیرافغانستان ازاو ویاران بزرگ او بیادخواهد داشت.

 

رفیق بصیراخگرستاره یی است که دردل تاریخ مبارزات خلق کیبرکشوردرخشش وجلای خاص خودرا برای همیشه حفظ خواهد کرد.

 

پایان